تبليغاتX
زیتون

زیتون

- همانا که بهترین ِ شما بدترین شمایانند
و بدترین شما بهترین ِ ایشان!
(زیتون العابدین)
ـ تقصیری ندارید! از بس جملات درست حسابی نشنیدید مدتی طول می‌کشه این جمله‌ی نغز رو درک کنید! :ـ)

2- امروز حاج‌آقا محسن رضایی با قیافه‌ی حق‌به‌جانبی در تلویزیون در رثای سردارحاج‌ احمدکاظمی فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه می‌فرمود:
حاج احمد اصلا دلش شهادت می‌خواست. آخه به چه زبونی باید می‌گفت؟ صدها بار در باغ شهادت رو کوبید و کسی نشنید. اون‌قدر در را کوفت که بالاخره همسایه‌ها هم از خواب بیدار شدن!
خلاصه نیم‌ساعت راجع به در کوفتن صحبت کرد... تا رسید به سقوط هواپیمایش در حومه‌ی شهر ارومیه. و اینکه بالاخره به آروزش رسید و به دوستش شهید باکری پیوست.

3- اسمشومبر هم در مراسم ختم کشته‌شدگان سقوط هواپیمای فالکن(حالا خوبه سی‌ 130 نبود وگرنه سقوط می‌کرد) با لبخندی بسیار دلنشین(!) به خانواده‌هاشون تبریک می‌گفت که خوش‌به حالشون! کشته‌شده‌ها اینقدر لیاقت داشتن که شهید شدن!
طفلکی تموم اعضای خانواده کشته‌شدگان هق‌هق گریه می‌کردن و اسمشومبر با خنده‌ای ملیح می‌گفت: شما ببینید. آخه فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه چقدر شایسته بوده که همراه با نیروی هوایی‌ها به افتخار شهادت نائل شده!(جدا"؟ چرا من تاحالا به این نکته‌ش فکر نکرده بودم!)
به اون‌ها نوید می داد که در اون دنیا با حضرت پیغمبر محشور می‌شن.( من که شنیده بودم اونایی که تو بهشتن اون‌قدر با حوری‌های بهشتی سرگرمن که وقت نمی‌کنن با ریشو پشموها حشرونشر داشته باشن. چرا نوید الکی می‌دی؟)
سرلشکر صفوی و قالیباف و یه سری بادمجون دور قاب چین همیچین دور اسمشومبر جمع شده بودن و با حرفاش اشک می‌ریختن که انگار او صاحب عزاست!

4- اگه شهید شدن خوبه! چرا خودشون نمی‌شن. کافیه خودشون هم یه هواپیمای اسقاطی سوار شن! پس چرا این‌قدر دستور می‌دن قبل از پرواز هواپیما رو چک کنن؟ نکنه از محشور شدن با پیغمبر خوششون نمیاد؟

5- مهماندارهواپیمایی چند وقت پیش تعریف می‌کرد:
چند سال پیش دستور داشتیم بریم فامیل‌های رفسنجانی رو برداریم و ببریم مشهد برای زیارت. تعداد زیادی زن چادری با سرو وضع روستایی وارد باند شدند. هر چه منتظر شدیم دیدیم سوار نمی‌شن. با بقچه بندیلشون همون دور دورا وایساده بودن و با ترس و بدبینی به هواپیما خیره شده بودن و با هم پچ‌پچ می‌کردن. هر کاری کردیم سوار نشدن. رفتیم کاپیتان رو صدا کردیم. کاپیتان گفت چرا تشریف نمیارید. زنی که به نظر میومد ریاست و بزرگ اون عده رو بر عهده داره. اومد جلو و در حالیکه روشو کیپ گرفته بود با صدایی لرزان گفت: این هواپیما چند موتوره‌ست؟ نکنه بی‌موتوره؟ کاپیتان در حالیکه‌ خنده‌ش گرفته بود. موتورهای گنده‌ی هواپیما رو نشونش داد و براش شمرد: این یک،‌ این دو، این‌سه، اینم چهار.
زن برگشت به طرف فامیل‌هاش و درحالیکه دستاشو به نشانه‌ی" بیایید" تکون می‌داد با جیغی‌ترین صدا داد زد:
- آهااااای‌ی‌ی، صغرایو، کبرایو، سکینه خانم... نترسید، بیایید، چهار موتوره‌ست...

6- همین مهماندار تعریف می‌کرد:
یک‌بارقبل از تحویل سال اسمشو مبر رو بردیم مشهد. موقعی که می‌خواست پیاده بشه خبر رسید که ایشون از پرواز بسیار راضی بودن و هوس کردن به همه‌مون عیدی بدن. باید جلو راهشون صف ببندیم و عیدی‌مونو بگیریم.
همه دلمون رو صابون زدیم که حداقل نفری یه تراول‌چک می‌گیریم. ایشون از اول صف شروع کردن به عیدی دادن.
از گوشه‌ی چشم ‌دیدم ایشون از کیسه‌ای سکه درمیارن و تو دست هر یک از پرسنل هواپیما می‌ذارن. گفتم ای‌بابا سکه‌ی بهار آزادیه( اون موقع خیلی ارزون‌تر از حالا بود) ولی خوب به رسم ادب باید می‌گرفتیم و تشکر می‌کردیم. وقتی نوبت به من رسید و سکه رو در مشتم گذاشت. به نظرم اومد باید دو و نیم پهلوی باید باشه. خیلی بزرگ‌تر ازیک بهار بود. بازم دمش گرم. تشکر کردم. خلاصه ... سکه‌ی همه رو داد. وقتی مطمئن شدیم که رفته. همه‌مون مشتامون رو باز کردیم. به همه‌مون از دم، از کاپیتان بگیر تا بقیه یکی یک سکه‌ی 10 تومنی( برابر با یه سنتی) نو داده بود. عین یخ وا رفتیم.
(چقدر ولخرجه!)

7- یه تبلیغ بد تلویزیون
آگهی یه شرکت بیمه‌ست. رئیس شرکتی ترو تمیز نشسته پشت میزش که بهش خبر می‌دن مخزن شماره 2 آتیش گرفته. ایشون نه تنها ناراحت نمی‌شه که با لبخندی بسیار ملیح زنگ می زنن به منشی و می‌گن لطفا به بیمه‌ی سینا(اگه اسمشو اشتباه نکرده باشم) خبر بدید. و با فراغ بال و لبخندی می‌خواد تکیه بده به صندلی که چیز کم‌اهمیتی به فکرش می‌رسه. گوشی و بر‌می‌داره و به منشی زنگ می‌زنه که بعدش اگه شد به آتیش‌نشانی هم خبر بده!
نه کنجکاو شد بدونه کسی هم زخمی شده. نه به خسارت فکر کرد و نه نگران چیز دیگه‌ای. یعنی فقط پول برگرده قضیه حله!

6- نمی‌دونم این مونتاژ شب‌های برره رو کی‌ می‌کنه:
در یه قسمت ببری خان میاد پیش سالار خان در حالیکه یه کاپشن سرخپوستی ریش‌ریش قهوه‌ای تنشه. در دو سه سکانس بعد نشون می‌ده که کولی اومده تو برره و تازه کاپشنه رو برای فروش آورده. سر خریدش هم بین سردارخان و سالارخان دعوا می‌شه. نصیب سالارخان می‌شه و در اواخر برنامه می‌ده‌تش به ببری که تنش کنه و بشه بادی‌گاردش.

در یه قسمت دیگه. نظام دوبرره به قهوه‌چی می‌گه بهش چایی نخود بده. در پلان بعدی داره با نعلبکی چاییشو می‌خوره و نصفش هم تموم شده و در پلان بعدی تازه قهوه‌چی بهش چای‌نخودشو می‌ده.

در یه‌جا که یکی از شخصیت‌های پول‌دوست برره پولی رو به‌زور از یه نفر می‌گیره و ناغافل یکی از اسکناس‌ها از دستش می‌افته. هنرپیشه مردده. منتظر کات کارگردانه. حتما فیلم تو دوربین کم بوده که کارگردان کات نمی‌ده. بازیگر هم به خودش زحمت نمی‌ده پولو از رو زمین برداره( شاید می‌ترسه از تو کادر بره بیرون) و همین‌طور این پلان رو می‌ذارن تو فیلم.

7- اینجا تقریبا 5 روزه داره برف میاد. مشکلی که هست اینه که در سطح شهر برف جاده‌های آسفالت آب شده و اینجا نه. کلا تو شهر خیلی کمتر برف اومده.
ماشین تو سربالایی باید هفتاد بار گیر کنه تا با کج و راست شدن بیاد بالا.
ولی منظره‌ی برفی خیلی قشنگه. و همینطور سرسره‌بازی تو سربالایی خیلی لذت‌بخشه. ا ینجاها که تقریبا خلوته. فقط عشاق خودشونو می‌رسونن اینجا و با هم خلوت می‌کنن.
فکر کنم فردا جمعه همه برن پیست سرسره‌بازی کوه نور. منم شاید رفتم.

8- ای خدای شعرهای خوب
ای قبیله‌ی غمگین شعرهای آسمانی
لعنت به من
که اگر روزی
به چیز دیگری
جز ایمان بیندیشم...

افسوس بر من
که در انتخاب رنگ‌ها
به‌جز رنگ ابرها
به رنگ دیگری هوس کنم...

هرگز از مکان من سخن مگو
ای صحرای ستاره‌های پیر
هرگز از مکان دیگری
جز آسمان سخن نخواهم گفت
که من آسمانی‌ام
و شعر من
ندای غمگین ستارگان‌ست...

ای آسمان
ای وسیع
در انتهای صداقت
نام کدامین ستاره است
که در زبان شب
تکرار می شود
نام تنهایی کدامین ستاره است
اینک، بر زبان شب...

ای گسترش
با ابرهای مسافر
به زبان مکان من سخن مگو
ای آشنا
به تنهایی من
هرگز، هرگز
سخنی جز آسمان نخواهم گفت...
(حسین فلاحی)


پ.ن.
۹- گزارشی از نمایشگاه زندگی و آثار آلبرت اینشتین در برن- درنا کوزه‌گر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 14:38  توسط زیتون  | 

من به اين نتيجه رسيدم داشتن تعدادی هر چند اندک دوست صمیمی و روراست بهتره تا داشتن تعداد زیادی دوست ظاهری و زبانی.
داشتن دوستانی به تعداد زياد و از نوع ظاهریش مثل اقيانوسیه به عمق يه سانتيمتر. با يه آفتاب و باد آبش بخار می‌شه می‌ره هوا. اما دوستی صميمی و واقعی مثل یه درياچه‌ی عميق هيچی بهش کارگر نيست. ممکنه گاهی طوفان و بارون و موج و جزر و مد داشته باشه. ولی از بین نمی‌ره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 2:43  توسط زیتون  | 

بیایید سعی کنیم فارسی را درست بنویسیم!

وقتی مدرسه می‌رفتم با اینکه شاگرد درسخونی نبودم همیشه نمره‌‌ی دیکته‌م بیست می‌شد. به
درست‌نویسی علاقه داشتم.
ولی بعد از تموم شدن مدرسه وقتی دقت کردم دیدم بیشتر مردم نوشته‌هاشون پر از غلط دیکته‌ست.( اشتباه‌های دستوری بماند که خودم هم کلی مشکل دارم).
مثلا جزوه‌های دانشجوها، استادها( البته در رشته‌های غیر از ادبیات فارسی)، نوشته‌های مغازه‌دارها،‌ تابلوهای فروشگاه‌ها، نامه‌های دوستان و آشنایان. حتی در کارت‌های دعوت به عروسی..
پلاکاردهایی جلو خانه‌ی همسایه می دیدم برای عرض تبریک حاج‌آقا یا حاج‌خانوم شدنش. یکی نوشته بود حاج‌خانم فرهمند و یکی دیگه فرحمند. و دیگری فراه‌مند و دیگری فرحوندویکی دیگه.فره‌وند.
تلویزیون که دیگه شورش رو درآورده. بیشتر زیر‌نویس‌هایی که می‌نویسه پر از غلطه.
این کلیپ‌های جدید هم شده قوز بالای قوز. تا قبل از این ممکن بود از شنیدن ترانه‌ای لذت ببریم. اما از وقتی شروع کردن به نوشتن شعراش زیر تصویر ِ خواننده و گل و بلبل جز اعصاب خورد‌کنی چیزی براموم نداشته.
به جای " آرام ِ جان" می‌نویسه: " آرامه جان"
به جای "فصل ِ بهاره نازنین" می‌‌نویسه:" فصله بهار ِ نازنین"- جای شکرش باقیه که نازنین رو درست می‌نویسه.
به جای" بهار ِ زندگی" می‌نویسه: " بهاره زندگی"
همینطور برو تا آخر... شمعه گریان. خیاله تو. خونه‌ت خراب ِ. دلت پر دردِ.گله عشقت پرپر ِ.
"می" های فعل هیجکدوم جدا نو‌شته نمی‌شه. انتظار نیم‌فاصله که اصلا نمی‌شه ازشون داشت.
(تلفظ‌های وحشتناک و طرز خوندن اخبار پر از اشتباه و اینکه نمی‌دونن تو یه جمله تأکید بیشتر رو روی چه کلمه‌ای بیارن و تأکید روی چه حرف از کلمه باید بیشتر باشه و... بماند!)
بدبختی وقتی شروع می‌شه که به این غلط‌ها عادت می‌‌کنیم. یهو می‌بینی خودمون هم موقع نوشتن کلمه‌ای دچار شک و تردید می‌شیم که فلان کلمه چطور نوشته می‌شد؟!! بعدا مثال میارم!

امروز وقتی مطلب " شهر مملو از غلط دیکته" نوشته رضا ولی‌زاده رو تو روزنامه‌ی همشهری خوندم داغ دلم تازه شد.
او نوشته که هنوز هلیم‌فروش‌ها "حلیم" می‌فروشن. در رستوران‌ها به جای "ناهار"، " نهار"( یعنی ظهر) سرو می‌شه.
به جای "متخصصان" می‌نویسن " متخصصین". برای جمع "شأن" که می‌شه "شئون" می‌نویسن:" شئونات"( مثلا عملیات‌ها)
به جای" افتتاح شد"، می‌گن یا می‌نویسن "افتتاح گردید".
"نمائید" یعنی نمایش دهید و نباید به معنی "کردن" استفاده شه. مثلا نگیم امضا نمائید. بگیم امضا کنید.
"خلأ" به معنی فضای خالی رو اگر بنویسم" خلاء" معنیش می‌شه آبریزگاه. ولی در بیشتر بیمارستان‌ها و آزمایشگاه‌ها می‌نویسن" خلاء".
و خیلی موارد دیگه...

داشتم می‌گفتم که متاسفانه ما به این غلط‌نویسی‌ها داریم عادت می‌کنیم. تو وبلاگ‌ها که قربونش برم چیزی که زیاده غلط دیکته‌ست. وارد وبلاگی می‌شی که اینطوری شروع کرده: منه خر،‌ منه احمق تا کی باید گوله ترو بخورم.
وبلاگ‌نویس پر سابقه‌ای همیشه تعیین رو تأیین و تأمین رو تعمین می‌نویسه به تذکرات دیگران هم اهمیتی نمی‌ده. فکر می‌کنه موضوع نوشته‌ش مهم‌تره ولی توجه نمی کنه دیگران یواش یواش به اشتباه می‌افتن.
خود من( خوب شد ننوشتم خوده من) یه بار موقع نوشتن جمله‌ی :"ثواب داره به‌خدا" اون‌قدر کلمه‌ی ثواب رو این‌وبلاگ اون‌وبلاگ "صواب" دیده بودم( و جالب اینه که بهشون تذکر داده بودم.) آخر قاطی کردم و نوشتم" صواب". و چند اشتباه فاحش دیگه که خوشبختانه از زیر نگاه تیز‌بین خواننده‌ها در نرفت وبهم تذکر دادن.

خوابگرد در وبلاگستان برای درست‌نوشتن خیلی زحمت کشیده و چند مطلب مهم نوشته که حتما همه‌مون خوندیم . امیدورام بازم ادامه بدن.

یه پیشنهاد دیگه هم دارم. این‌ که بدون خجالت در نظرخواهی‌ها( یا با ای‌میل) به غیر از بحث در مورد موضوع مطلب در مورد اشتباه‌های نوشتاری هم خیلی دوستانه تدکر بدیم.
یه کاری هم می‌خوام بکنم. اینکه اگر در وبلاگی اشتباه دیکته‌ای دیدم( که وبلاگ خودم هم شاملش می‌شه) جایی یادداشت کنم و هر یکی دوهفته یک‌بار همه رو تو یه مطلب جداگانه بذارم تو وبلاگم. یعنی آبروی غلط‌نویس‌ها رو ببرم و یکی‌یکی درازشون کنم:))
متاسفانه من به وبلاگ‌های زیادی نمی‌رم. مسلما دوستان نزدیکم بیشتر پاشون گیره:)
حتما وبلاگ خودم هم شامل ا و در این راه امیدوارم کمکم کنید.
سوتی بگیرید، جایزه ببرید:)
توضیح: سوتی‌های تایپی قبول نیست.
شاید سیگارپیچ استیل رو برای این امر مهم از آقایون جوات دودره کردم:)

اولین چراغو نویسنده‌ی وبلاگ وب‌گشت روشن کرد:
او در نوشته‌ی اعتراض کلمه‌ی تحسین رو تحصین نوشته و... هنوز فقط خط اولشو خوندم. آهان برای رو هم نوشته برایه...

بعدی لطفا
اوه... دومين چراغو زيتون روشن کرده:
به جای اینکه اعصابش خرد بشه. خورد شده:) آقای معروفی جان دیگه قرار نشد غلط دیکته‌ی اعصابم رو بگیرید ها


۱- در مدتی که وبلاگم خراب بود دوستان زیادی خبر نداشتن که در وبلاگ‌های یدکی‌ام می‌نویسم.
آدرس‌هاشونو دوباره می‌نویسم که اگه زبونم لال و کی‌بوردم خراب و گوش شیاطین رجیم کر دوباره وبلاگم خراب شد بی‌دوست نمونم.
وبلاگ زیتون در بلاگفا
وبلاگ زیتون در بلاگ‌اسپات
از دوستانی هم که این مدت قدم(انگشت) رنجه کردن و به اون یکی‌ها سر زدن صمیمانه تشکر می‌کنم.

۲- گل‌کوی عزیز یادآوری کرده: برای حمایت از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی گوهردشت که الان هفته نهم است، پتیشن و همینطور بیانیه درست شده. اگر موافقید لطفا امضا نمایید، ببخشید، امضا کنید!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 3:33  توسط زیتون  | 

1- هیچ صیادی
در جوی حقیری
که بر گودالی می‌ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد...
(فروغ فرخزاد)

2- تولد فروغ، تولدی دیگر!
صدای فروغ رو هم همینجا می تونید بشنوید.


3- ای قوم به حج رفته، آخه این چه وضعشه؟
یه نفر که پارسال به سفر حج رفته بود( یا به‌قول خودش مشرف شده بود) تعریف می‌کرد بدترین منظره‌ای که در عمرش دیده چیزی شبیه این عکس روزنامه‌ی شرق بوده. به خاطر عفت‌خانم عمومی عکس رو اینجا نمی‌ذارم. شاید دارید غذا می‌خورید.
می‌گفت: همه جا روی زمین موهای کثیف فرفری و صاف و سفید و مشکی و قهوه‌ای ریخته شده بود. حضرات آقایون تموم جونشون معلوم بود. آخه بعضی حاج‌آقاها اون‌قدر در خانه‌ی خدا احساس آرامش می‌کنن که شورت هم نمی‌پوشن. گوشت‌های آویزون. شکم‌های برآمده. بدن‌های پشمالو. تیغ‌هایی که مدام به زمین میفته و برش می‌دارن و دوباره مشغول کچل کردن سر همدیگه می‌شن. تعارف زدن تیغ‌ها به‌هم و...
شانس آوردین که حضرات به خاطر گل روی عکاس یه کم مرتب نشستن.
حالا نمی‌شه خدا یه تجدید نظری کنه و امر کنه که با مایو و آستین رکابی برن حج که والله پوشیده‌تر از لباس احرامه.

4- خیلی‌ها تعجب می‌کنن که چطور تو سریال شب‌های برره همه‌ی مسائلی که ما روزمره تو تاکسی و خیابون و مهمونیا می‌گیم و فکر می‌کنیم شق‌القمر کردیم خیلی راحت با گذاشتن یه عکس رضا‌شاه توی پاسگاه برره مطرح می‌شه. ولی همه می دونیم که مسائل روز ایرانه.
تو این سریال و فیلم‌های جدیدی مثل "مکس"- که البته شنیدم دوسال پیش ساخته شده و الان مجوز گرفته- تقریبا همه چیز گفته می‌شه. شدید‌ترین انتقاد‌های روبنایی به حکومت عنوان می‌شه.
آیا هر کدوم از ما یه فیلم‌نامه‌ی این‌طوری بنویسیم و ببریم ارشاد می‌تونیم مجوز بگیریم؟! معلومه که نه!
چی شده صدا و سیما و ارشاد از مردم ما جلو افتادن؟!!
بعضی مسائل جوریه که بعضی از وبلاگ‌نویسا(بخصوصو اونایی که با اسم اصلی می‌نویسن) هم جرأت نوشتنش رو تو وبلاگشون ندارن!
اگه یه کم دقت کنیم رسم شده مشکلات مردم تو این‌جور فیلما با رک‌ترین لحن بیان می‌شه. اما...
می‌گن همینه که هست. تو برره(تو بخوان ایران) رسمه همه به فکر خودشون باشن. دزدی کنن. دروغ بگن. توریست‌ها رو اذیت کنن. تاریخ جعلی بسازن. رشوه بگیرن و همدیگر رو تلکه کنن. ژاندارمری زور بگه. از مردم حق حساب بگیره، نذاره کسی حرف سیاسی از خودش در کنه و.. الکی مردمو بندازه تو زندون..
اما می‌گه تو هم مجبوری این‌طوری باشی! همرنگ جماعت شو! مبارزه فایده نداره. تو به حال خودت و کشور خودت قاه‌قاه می‌خندی و سروتونین مغزت ترشح می‌شه و از افسردگی در میای و شبو راحت می خوابی:)
بخواب که اونا بیدارن.
اما در فیلم ظاهرا ساده‌ای مثل "مهمان مامان" که تمام داستان درباره‌ی تهیه‌ی یه شام مفصل برای مهمونه، می‌بینیم نشون می‌ده چطور مردم باید با هم متحد شن و مشکلات کوچیک و بزرگ رو ازسر راه بردارن. اگه پدر خانواده سه‌چهار ماهه حقوق نگرفته و وضعش بده باید با دوستاش سندیکا تشکیل بده و حق و حقوقشو با همکاری با هم‌درداش بگیره.( من قبول ندارم بعضی‌ها می‌گن فیلم و داستان نباید پیامی داشته باشه) البته می دونم اگه پیامی داشت سریال‌های نود قسمتی آقای مدیری این‌همه مجوز نمی‌گرفت و تو اخبار اصلی تلویزیون با افتخار اسکناس‌های برره که به جای عکس اسمشونبر عکس بز گذاشتن، نشون نمی داد.

5- روز تولد امام رضا اومدم وارد اداره‌ای دولتی بشم که در قسمت بازدید کیف بانوان، زنی با چادر و مقنعه کاسه‌ای پر از شکلات جلوم گرفت و گفت عید شما مبارک. برنداشتم و دوسه‌قدم که دور شدم ویرم گرفت برگردم و یه کم سربه سرش بذارم. رفتم شکلاتی برداشتم و گفتم ببخشید چیِ‌‌من مبارک؟
گفت: عید شما مبارک! گفتم: اووه... حالا کو تا عید! گفت منظورم تولد اما رضا صلی‌الله‌ست. گفتم از کی تولد شده عید؟ پس باید تولد همه‌ی اماما عید حساب بشه و با عید قربون و عید غدیرو ... می‌شه بیست‌سی‌تا عید. لبخند زوریش پژمرده شده بود و برای اینکه شکلات رو ازم نگیره دویدم رفتم تو:)
نیم ساعت بعد، موقعی که می‌خواستم از همون‌جا برم بیرون همچی برام پشت چشم نازک کرد!

6- از تبریکای تولدتون خیلی ممنون:)
اگه می دونستم تبریکاتون این‌قدر شیرینه دوقلو به‌دنیا میومدم:)
چه بی‌ربط!

7-خاطره‌ی دکتر گوشزد از دوران انترنی‌اش:
در ايام انترنی روزی در اتاق زايمان مراقبت از زنی در حالت زايمان به من سپرده شده بود و زن بينوا هر چند دقيقه يک بار درد زايمانش شروع می شد و فريادهای بلند می کشيد و دسته های تخت زايمان را چنگ می زد.

من بايد هر ربع ساعت فشار خون او را چک می کردم لذا دسته های تخت را پايين آوردم و مشغول گرفتن فشار خونش شدم که ناگهان درد زايمانش شروع شد و شروع به فرياد کشيدن و چنگ انداختن شد و از آنجا که با بيقراری و بدون توجه چنگ انداخته بود به جای دسته تخت که من آن را پايين داده يودم ناگهان بيضه های مرا گرفت و آنچنان فشار داد که نعره من هم در اتاق زايمان پيچيد ...

زیتون- دلم خنک شد:)
نکند منظورت از سیستم ناکارآمد همین باشه؟

منم به خودم جرات می‌دم و داستانی رو مادر‌بزرگ شوخ و شنگ سی‌با تا به حال سه بار برام-8- تعریف کرده بگم
شما هم خجالت نکشید اینجا مجلس بی‌ریاست اگه داستانی در این مورد دارید بنویسید:
زنی در بیمارستان اون‌قدر درد زایمانش شدید بوده که شروع می‌کنه به شوهرش فحش دادن(تا اینجاش طبیعیه) و با جیغ و داد فریاد می‌زنه که اگه من زنده پامو از اینجا بیرون گذاشتم شومبول شوهرمو از بیخ می‌برم.
شوهره تا اینو می‌شنوه از اتاق زایمان می زنه بیرون. زنه که فکر می‌کنه شوهره از زور غیرت می خوام بره شومبولشو ببره، وسط دردش داد می‌زنه:
بگیرید این دیوانه را
نبرد آن دردانه را
دردها قرار آید
دردانه به‌کار آید...

9- خلاصه که ببخشید. مجلس زیادی بی‌ریا شده بود.


10- تو ادیتور بلاگفا هم نمی تونم برم:(
اون جوون‌مردی هم که پست‌هامو می‌ذاشت همین الان رفت بخوابه.

11- خانم دکتر مارگارت خاچاطوریان عجب حوصله‌ای داره ها.
حالا چه عیبی داره محمد جان زنان بیوه رو دوست داشته.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 3:39  توسط زیتون  | 

- زیتون، دیگر دل نمی‌دی به وبلاگ!
- آره، درسته...
به جز خرابی وبلاگ اصلیم وقاطی کردن وبلاگ فرعیم و جبهه‌‌گیری از سوی رفیقان و کامنت‌های زشت نارفیقان، چند دلیل دیگه هم دارم که در این برهه از زمان حوصله‌ی دردسر ندارم بگمشون(چه کلمه‌ی غریبیه این بگمشون)
کم‌کم خوب می‌شم.
2- یه تشکر ویژه دارم از شیوا برای درست کردن قالب وبلاگم در بلاگ‌اسپات. با اینکه من و شیوا در بیشتر موارد اختلاف عقیده داریم ولی هرگز نشده در کمک به من و خیلی دوستان دیگری که از اسب وبلاگستان افتادن ( و البته از اصل نیفتادن) تردید کنه.
برعکس یه عده هم‌رزم(!) و هم‌عقیده(!) و فمینیست(شرم دارم از گفتن این کلمه‌ها به اونا) که نظرخواهیمو با دق‌دلی‌ها و نظرات بی‌ادبانه‌شون بمباران کردن.

3- این نیز مانند بقیه‌ی موارد بگذرد... مطمئنم که می‌گذره. اما...
فقط خنده‌م می‌گیره کسی که تو وبلاگستان مثل معذرت می‌خوام، سگ(دور از جون سگ) پاچه‌ی آدم رو می‌گیره در جمعی با چاپلوسی جلو میاد و آدم رو بغل می‌کنه و می‌بوسه و می‌گه کاش همه‌ مثل شما بودن!
یا تو وبلاگستان مدام به آدم می‌گه تو این جامعه‌ی مریض کاش همه مثل تو خوب بودن و آدم رو شازده کوچولو صدا کنه ولی یهو خبر برسه که در جمعی گفته که آره... من مرتب تو چت زیتون رو نصیحت می‌کردم!
خدایا،‌ توبه!
مدتی طول می‌کشه آدم هضم کنه که بعضیا چقدر دورو و دروغگو هستن!

مانیکا جلیلی4- از طریق وبلاگ پولاد همایونی با خواننده‌ی خانم هموطن بسیار خوش صدایی آشنا شدم به نام مونیکا جلیلی.
من که از شنیدن صداش خیلی لذت بردم. شما هم حتما می‌برید!
جالبه که این کنسرت در یک کلیسا اجرا شده.

ناصر تقوایی5- تقوایی در خانه‌ی هنرمندان هم حرف‌هایی مشابه حرف هاش در جشنواره‌ی صد زده. والله من هیچ‌کدومو از خودم در نیاورده بودم.
- جوابیه‌ی طنز نویسنده‌ی وبلاگ نگفتنی‌ها به حرف‌های آقای تقوایی.

6- سال نو میلادی بر همگان مبارک باد.
سالی خوب و خوش، و پر از صلح و دوستی برای همه آرزو می‌کنم.
و البته برای بعضی‌ها دوری از حسد‌و بغض و کینه.

7- من مثل خیلیای دیگه در این ماه عزیز و مبارک یعنی دی‌ماه به دنیا اومدم. تولد همه‌ی دی‌ماهی‌ها مبارک.

سندیکای کارگران اتوبوسرانی۸- شماره حساب برای کمک به سندیکای اتوبوس‌رانی...
بانك ملی شعبه حافظ٬ كد ٧٥ شماره حساب: ٨٠٠٩٤٩٥


 ۹- جوایزWeblog Awards 2005

۱۰- همیشه می‌ترسیدم برم خانه‌ی سالمندان.
هر وقت هم تو تلویزیون نشون می‌دادن که افرادی مسن و ناتوان در خانه‌ی سالمندان، روزگار رو با سختی و غم و بیماری و حتی گرسنگی می‌گذرونن حسابی افسرده می‌شدم. به نظر میومد فقط منتظر مرگن.
من حتی از فکر پیری و ناتوانی می‌ترسم. روزی که نتونم کارای شخصی‌مو بکنم واز بین جمع عزیزانم به اصطلاح طرد بشم.(یعنی قبلا این‌طوری فکر می‌کردم که طرد شدن.)
وقتی به سی‌با گفتم میای بریم خانه‌ی سالمندان. دیدن زنی که در بیمارستان پیشش رفته بودم. سی‌با فوری پذیرفت.
با یک تلفن دوسه‌نفر دیگر با ما همراه شدن. راستش اضطراب داشتم. انتظار یک روز سخت. حتما بعد از اومدن به خونه حالم بد می‌شه!
میوه‌ها رو شسته بودم. شیرینی و کمپوت هم گرفتیم و رفتیم.

یکی از دختران اون خانمی که گفتم هر 7 بچه‌ش خارج از کشور زندگی می‌کنن، وقتی شنید مادرش نزدیک به مرگه به نمایندگی از تموم خواهر برادرهاش اومد ایران. 50 ساله بود وخیلی عجول . فکر می‌کرد کار مادر یکی دوروزه تمومه. اما مادر جون گرفت با دیدن دخترش و بهتر شد. در کمال تعجب پزشکا و پرستارها زن مرخص شد. اما دیگه نمی‌تونست تنها زندگی کنه. برای دختر هم با اینکه وضع خودش و بقیه‌ی خواهر و برادرها خیلی خوبه صرف نمی‌کرد ببردش اروپا یا‌آمریکا. گذاشتش خانه‌ی سالمندانی در شمال شهر و گران‌قیمت. دکترها گفتن فوقش یک‌ماه زنده‌ست. دختر با نگرانی از عقب موندن در کار تجارتش در خارج کشور یکماه دیگر هم موند. اما مادر باز هم زنده موند. دختر منتقلش کرد به خانه‌ی سالمندان ارزان قیمت‌تری. گفت شاید بخواد یک‌سال دیگر هم زنده بمونه!
در این فاصله بیکار ننشست. خانه‌ی مادر را فروخت و دنبال آپارتمان شیک یا زمینی می‌گشت که قیمتش رشد داشته باشه. نمی‌دونم موفق شد یا نه. گاوصندوق مادر رو باز کرد... طلاهای قدیمی،‌ عتیقه‌جات و... فرشهای ریزبافت و...
پول فقط سه‌ماه آسایشگاه رو داد و رفت. گفت انشالله بقیه‌ش رو خیرین می‌پردازن.
من هیچکس رو سرزنش نمی‌کنم بابت گذاشتن افراد مسن و ناتوان و بعضا معلول خانواده در آسایشگاه. مراقبت از اونا واقعا سخته و گاهی نیاز به پرستاری 24 ساعته دارن. با این‌همه گرفتاری‌هایی که خانواده‌ها تو این دوره و زمونه دارن برای همه مقدور نیست از سالمند خودشون پرستاری کنن. حتی گاهی به نفع خود سالمنده!

وقتی وارد خانه‌ی سالمندان شدم، اولش شوکه شدم. بیشترشون رو صندلی چرخدار نشسته بودن. سوند ادرار داشتن. این طببقه مخصوص سالمندان بدحال بود. فکر می‌کردم به خاطر وسواسم دلم نمیاد رو تختشون بشینم یا باهاشون روبوسی کنم. فکر می‌کردم گریه‌م می‌گیره...
اما... اونا انگار با دیدن ما بال و پر گرفتن. هر کدوم با لبخند از ما می‌خواستن بریم طرفشون. نمی‌شد به لبخندشون جواب ندیم. هر کدوم انگار درددل‌های یک‌سالشونو می‌خواستن برامون بگن. از زندگی گذشته‌شون می‌گفتن و از پسردخترای دکتر مهندسشون.
می‌بوسیدنم و من هم می‌بوسیدمشون. به نظرم بوی گل می‌دادن.
بعضی‌ها چیزی نمی‌گفتن. به چشمهام خیره می‌شدن و دستم رو تو دستشون نگه‌ می‌داشتن.
با چشم‌ها می‌گفتن و با چشمها می‌شنیدم.
بعضی‌ها چیزهایی غریب می گفتن. الزایمر داشتن و نمی‌دونستن کجان. پیرزنی 80 ساله می‌گفت نومزدم هنوز نیومده عقدم کنه. تو برو بهش بگو زودتر بیا. بغل دستیش باهاش شوخی می‌کرد. می گفت بابا اومده عقدت کرد و شش تا بچه هم انداخت تو دامنت. نتیجه هم داری خوشبخت!

چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که سالمندان از همه‌ی مذاهب در کنار هم زندگی می‌کردن. مسلمون و مسیحی و کلیمی و زرتشتی. پرستارها هم همینطور. ظاهرا اینجا خانه‌ی سالمندان اقلیت‌های مذهبیه. ولی چون ارزون‌تر از جاهای دیگه‌ست از همه‌ی مذاهب میارن اینجا. اون‌قدر اینا در صلح و آرامش در کنار هم روزگار می‌گذروندن که من پیش خودم گفتم ای کاش تو جامعه‌مون هم همینطور بودیم. دور یک میز چهار نفره، چهار نفر از چهار مذهب غذا می‌خوردن.
مردها یک‌طرف نشسته بودن و زنها یک‌طرف دیگه. تلویزیون داشت شب‌های برره رو پخش می‌کرد. و گاهی پیرزنی یا پیرمردی می خندید و جای خالی دندوناش تو دهنش معلوم می‌شد.
بعد از غذا بسته‌ی شیرینی و میوه ها را باز کردیم. فکر می‌کردم بعد از غذا اشتهایی ندارن. اما انگار خیلی از این مراسم شیرینی خورون خیلی لذت می‌برن. براشون تنوعه. زن مسنی بهم گفت بخون! گفتم چی؟ گفت آواز.
بعد یکی از آهنگ‌های مرضیه رو با صدایی ضعیف شروع به خوندن کرد. بلد بودم. باهاش دم گرفتم. بقیه هم خودشونو رسوندن و بعضی‌ها نگاه می کردن و بعضی‌ها می‌خوندن. لب‌های همه به خنده باز بود.

کبوتر اومد جلو گفت باهام برقص. چشم‌های کبوتر آبی بود. همه گفتن باز کبوتر چشمش به یکی خورد. یشتر از 80 سال داشت ولی لاغر و فرز. معلوم بود در جوانی بی‌نهایت زیبا و فعال بوده. هنوز هم در نظر من خوشگل بود. همه دست زدن و من و کبوتر رقصیدیم. سی‌با هم اومده بود. نگاهش کردم. می‌خندید و برامون دست می‌زد و البته تعجب می‌کرد من چه‌قدر رو دارم. سالن غذاخوری شد سالن جشن.
دیدن زنان و مردان فرتوتی که روی صندلی چرخ‌دار با صدای دست و آواز با دست قر می‌دن بی‌نهایت شادم کرد. از خوشحالی بارها اشک تو چشمام جمع ‌شد. پرستارهای خسته و مهربون هم اومدن در جشن ما شریک شدن.
کبوتر بارها غرق در بوسه‌م کرد و من احساس می‌کردم مادر بزرگ خودمه. بغلش می‌کردم و می‌بوسیدمش.
گفت من هیچکس‌رو تو این دنیا ندارم. هر هفته میای با هم برقصیم؟
احساس می‌کنم همه‌ی اونا مادر بزرگ و پدربزرگ منن.
چرا نباید گاهی بهشون سر بزنم؟
برعکس اونی که فکر می‌کردم، نه تنها بعد از برگشتن از اونجا ناراحت نبودم که خیلی هم شاد و شنگول شده بودم.
نه فقط به خاطر اونا،‌ که به خاطر خودم هم که شده باید مرتب برم... حتی شده ماهی یک‌بار
شما هم امتحان کنید.

حاشیه- وقتی آخر شب داشتیم بر می‌گشتیم،‌ پیرمردی پرسن و سال و چشم‌درشتی دور از چشم پرستارها خودش را دوون دوون به ما رسوند و گفت:
پول بدین!
سی‌با با تعجب گفت:
چه پولی؟
با لبخندی ساده دلانه گفت: پول زور!
(این‌هم از بدآموزی‌های شب‌های برره.)
سی‌با اسکناسی بهش داد. داشت دنبال چیزی می‌گشت. نمی‌دونست باید گوشه‌هاش رو بشمره.
پرستاری دوید و بازویش رو گرفت و موقع بردنش گفت ببخشید حواس‌پرتی داره. وگرنه خودش یه زمانی کارخونه‌دار بوده.

روزنامه آسيا
11- باز هم آسیا رو بستن؟


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 20:19  توسط زیتون  | 

بخشی از سخنان ناصرتقوایی، یکی از کارگردان‌های برجسته‌ و طراز‌اول‌ کشورمان در جشنواره‌ی فیلم صد امسال، تقوایی کارگران فیلم‌های خوبی همچون ناخدا خورشید، کاغذ بی‌خط، کشتی یونانی، آرامش در حضور دیگران، ای‌ایران و سریال محبوب دایی‌جان ناپلئون است.

من حافظه‌ی بلند مدت خوبی ندارم. اگر همان‌شب که از سینما ساویز، محل برگزاری فیلم‌های صدثانیه‌ای برمی‌گشتم دست به کی‌بورد می‌شدم مطمئنا حرف‌های بیشتری از ایشان برای نوشتن به یاد داشتم.
حال بهتر می‌بینم که مطالبی که به یادم مانده فهرست‌وار تقدیم علاقه‌مندانش کنم.
توضیح واضحات: آقای تقوایی این حرف‌ها را برای راهنمایی فیلمسازان جوان جشنواره‌ی فیلم‌های صدثانیه‌ای گفته‌اند.

1- هر موضوعی که به جامعه‌ی بشری مربوط باشد می‌تواند موضوع خوبی برای ساختن فیلم کوتاه باشد. ولی باید در نظر داشت که موضوعات در جهان محدودند. باید بیان نو و متفاوتی به‌کار بگیریم.
اگر یک دوربین عکاسی در کیف خود داشته باشید و دیدِ عکاسی داشته باشید در راه رفتن به منزل ممکن است 40 سوژه نظر شما را جلب کند و از آن عکاسی کنید. اما اگر فاقد این دید باشید ممکن‌است هیچ چیز نویی نبینید.

2- داستان‌های دروغ و داستان‌هایی که در هیچ‌جا امکان وقوع ندارند به درد نمی‌خورند. باید با نگاهی تازه و آزاد به جامعه سعی کنیم به حال آن مفید باشیم. تأثیر بگذاریم.

3- فیلمساز تجربی از "نفس سالن" یاد می‌گیرد. او ممکن است در تجربه‌اش موفق باشد یا ناموفق. فیلمساز بعد از دیدن مردم و نظرخواهی از آنهاست که می‌فهمد موفق شده یا ناموفق. در ضمن کافی‌ست یک نفر هوشمند نکته‌ا‌ی را در فیلم دریافت کند.
در تأتر این تآثیر بیشتر است. اگر دونفر دریافت کنند با عکس‌العملی که نشان می‌دهند باعث می‌شوند همه‌ی سالن آن نکته را دریافت کنند.

4- فیلمسازان جوان موقع فیلمنامه نوشتن زیاد به سختی اجرا و کمبود وسائل فنی فکر می‌کنند و این باعث می‌شود فیلمنامه را کامل ننویسند. در موقع فیلمنامه‌نوشتن خودتان را محدود نکنید. حتما که نباید این فیلم را خودتان بسازید. می‌توانید آن را بدهید کسی با امکانات بیشتری بسازد.

5- این ما نیستیم که حرفه‌مان را انتخاب می‌کنیم. بلکه این حرفه‌ها هستند که انسان را انتخاب می‌کنند. آدم‌های موفق ممکن است یک نجار خوب، شاعر خوب، مکانیک خوب باشند. وقتی استادکار شدند یعنی روح حرفه اورا انتخاب کرده. موقع نوشتن خودسانسوری نکنید.

6- برای نوشتن حتما "جای دنجی" داشته باشید.( اگر کسی جای دنجی نداره اصلا دنبال نوشتن نره!)
جایی که بتوانید خودتان باشید و ذهنیتتان. حتما نباید اتاق شخصی داشته باشید. در پارک، در کتابخانه یا در گوشه‌ی مسجد یا هرجای دیگری می توانید معجزه‌ای به نام "نوشته"‌ خلق کنید! آفتاب و باران و رعد و برق را خودتان خلق کنید.
انسان دارای چنین قدرتی است. روی کاغذ می‌نویسد گل، گل به‌وجود می‌آید. از این توان غافل نشوید. راجع به دنیا و هرچه دراوست بنویسید.

7- دو گروه نویسنده داریم. بعضی‌ها برای پیدا کردن موضوع دائم سفر می‌کنند، بین مردم می‌روند، از خطرات نمی‌ترسند. با همه تیپ مردم هم‌صحبت می‌شوند. مثل سعدی شاعر بزرگ که عاشق سفر بود.
گروه دوم سفر نمی‌کنند اما در ذهن خود به همه جا سر می‌کشند. مثل حافظ. حافظ به سفر نمی‌رفت. یکبار می خواست به هند برود، وقتی به خلیج فارس رسید دریا توفانی شد برگشت به شیراز. نیما‌ یوشیج هم فقط دوسه‌شهر مازندران وشهر تهران را دید. اما... کاری کرد کارستان.

8- نیما وارث بلافصل تمان روشنگران بود که از انقلاب مشروطیت توقع داشتیم. او تنها نبود، کسان دیگری هم بودند. اما او شاخص بود!
عوض کردن اشعار ما در آن‌زمان از عوض کردن دین و مذهب سخت‌تر و امری محال به نظر می‌رسید. اما نیما این کار را کرد. البته با کمک ضرورت‌های تاریخی.
سلیقه‌ی او بر مردم ما اثر گذاشت. حتی این لباس‌ها‌ی امروز ما و زندگیمان میراث اشخاصی مثل اوست.
اسامی که از فرهنگ نیما به وجود آمد: نیما و مانلی و...
نیما چیز مهم و بزرگی به ادبیات ما اضافه کرد: فرم، شیوه.
ادبیات کلاسیک (گذشته) ایران ادبیاتی ذهنی‌ست. وقتی یک شاعر زیبایی اندام یار را به سرو تشبیه می‌کند این از ذهن او نشأت می‌گیرد. به این می‌گویند " دید سوبژکتیو".
نیما دید " آبژکتیو" وارد فرهنگ ما کرد. حالا ما از سرو به معشوق خود نگاه می‌کنیم. کجای سرو به معشوق ما شبیه است؟
البته قدیم‌ها این‌قبیل تشبیهات طرفداران زیادی داشتند اما تا کی می‌بایست تکرار شوند؟
قدیم‌ها به ندرت مسائل جامعه‌ی ایران که شاعران درآن زندگی می‌کردند در شعرشان انعکاس پیدا می‌کرد.
شعرتجملی بود برای محافل، بخصوص محافل درباری..
کار خوبی که سعدی کرد این بود که شعر را ساده کرد و ‌از آن حالت تجملی درآورد. همه شعرهایش را می فهمیدند.
تمام این حرف‌ها را زدم تا برسم به بحث" سوبجکتیو" و آبجکتیو". مثل نقاشی که اگر ذهنی باشد دوام زیادی ندارد.
"هنر دوباره به اصل خودش، ذات خودش، برگشته" و نمایشگر شخصیت فرد،‌ هویت فرد شده است.
امیدوارم روزی ما به یک فرهنگ واحد برسیم. نه مثل درخت‌های یک نخلستان شبیه هم باشیم یا مثلا سربازان یک سربازخانه! نگاه فرد فرد ما رشد کند و بالا رود. حرف درست را از غلط تشخیص دهیم و جامعه را به زبان و هویت مشترک برسانیم.
هویت یک ملت= سلیقه‌ی یک ملت
این سلیقه یک چیز بیرونی نیست- مثل ساختمان‌ها در شهرسازی- در رانندگی، در آداب اجتماعی، در رفتار پدر و مادر با فرزندانش وجود دارد. طبعا آدم‌های باسلیقه‌تر آدم‌های آداب‌دان‌تری هم هستند.

9- یکی از بدبختی‌های ایران این است که از قدیم هر قدرتی که حکومت را در دست می‌گیرد اولین کاری که می‌‌کند آثار قدرت‌های قبلی را از بین می برد. بنابراین گاهی در تاریخ می‌بینیم رابطه‌ی هنر در یکی دو دوره کاملا با دوره‌ی قبلی و بعدی قطع است.

10- شعر فارسی با رودکی معرفی می‌شود. متاسفانه از رودکی فقط شصت هفتاد تا شعر مانده.
قدیمی‌ترین شعر مربوط است به شعری که بر سنگ‌قبری در خراسان کنده شده. حدود 60-50 سال قبل از رودکی.
قبل از آن هیچ چیز از زبان فارسی در دست نیست.

11- برای هر زبان پنج شش هزار سال طول می‌کشد تا به پختگی برسد. اما فارسی چطور از زمان رودکی تا به حال - هزار و اندی سال- به این قوام و زیبایی رسیده!

12- کار رودکی خیلی مهم بوده. اوبرای هرکدام از قالب‌های عروضی چند شعر درجه‌ی اول گفت: مثنوی، دوبیتی، رباعی و قصیده.

13-" صبا" هم در موسیقی کار شبیه به رودکی کرد. صبا با اینکه در موسیقی چیز جدیدی به وجود نیاورد ولی همت کرد و تمام دستگاه‌هایی که از قبل وجود داشتند جمع‌آوری و منظم و در آخر تدوین کرد. به صورتیکه که برای همه‌ی اهالی موسیقی قابل استفاده‌است. صبا زبان موسیقی یعنی "نت" را وارد هنر موسیقی کرد.
اینها گروهی هستند که به فرهنگ ما خدمت کردند.

14- "مشروطه" زلزله‌ای در فرهنگ ما به وجود آورد: مفاهیم تازه، آزادی‌خواهی، عدالت‌خواهی. ما قبل از آن هیچ فیلسوف سیاسی نداشتیم. اما افلاطون صدها سال قبل از آن دموکراسی را مطرح کرده بود.

15- دهخدا آمد یک‌تنه تمام واژه‌های فارسی تا قبل از خودش را گرد‌آوری کرد. شاید صدهزار نفر نتوانند کار او را انجام دهند.
وقتی فرهنگ دهخدا تدوین شد ما تازه فهمیدیم چقدر واژه کم داریم!
مثلا تلفن به فارسی نداریم. ولی در واژه‌های یونانی بوده. فهمیدیم زبان نارسا و ناقصی داریم. ما باید واژه‌های جدیدی وارد زبان خود کنیم.
ما باید" تاریخ" بنویسیم. تا کی باید برگردیم به "تاریخ بیهقی". البته منکر این نیستم که تاریخ بیهقی مهم است، نثر قوی‌ای دارد و برای نسل خودش خوب بوده. اما تمام مورخانی که تاریخ نوشتند وابسته به دربار بودند. البته برای آن زمان لازم بوده. آن‌موقع فقط باید توی دربار می‌بودی تا در در بطن وقایع باشی. و گرنه از آنها باخبر نمی‌شدی.
ولی همین وابستگی باعث این شده که القاب زیادی به سلاطین و پادشاهان بدهند.
تا اینکه شخصی به نام "کسروی" پیدا می‌شود. او تاریخ شسته رفته مدرنی می‌نویسد که نه موافق می‌شناسد و نه مخالف!
کسروی قضاوت را به خواننده وا می‌گذارد و دخالتی نمی‌کند.

16- نیما قواعد زائد را از شعر برداشت. شعر گذشته‌ی ما جوری بود که هر کس یک سری قواعد و اسلوب‌هایی می‌دانست می‌توانست شعر بگوید، حتی ممکن بود معروف و ملک‌الشعرا هم بشود.
اما نیما فهماند که " نه هر کس فوت و فن شعر را می‌‌داند بگوید شاعر است."
بلکه" باید موضوعی برای گفتن داشته باشد!"
نیما فهماند قافیه به شدت دست و پای شاعر را می‌بندد. تا کی می‌بایست مثل گذشتگان شعر بگوییم؟
خوشبختانه زمانه هم طالب این دگرگونی بود. بعد از نیما، ایران به سرعت به فرهنگ شاعرانه‌ی غریبی می‌رسد.
ده‌ها شاعر عالی مثل: شاملو، فروغ، اخوان، سهراب سپهری و... می‌آیند و مهم‌تر اینکه هیچ دو شاعر خوبی مثل هم شعر نمی‌گویند. اشعار هیچ‌کدام تکراری و تقلیدی نیست.
در سینما هم همین اتفاق افتاد. شعر عوض شد، سینما هم عوض شد. نقاشی هم همینطور.

17- از قدیم زندگی بیشتر مردم از فرش‌بافی می‌گذشته. طبق آمار حدود 16 میلیون نفر زندگیشان از راه صنعت فرش تأمین می‌شود(!).
اگر به ریشه‌ی آریایی خود برگردیم. ما ایرانی‌ها ملت چوپان و گله‌داری هستیم. قدیم‌ها زندگی ایرانی‌ها با گله‌داری می‌گذشته. پشم گوسفندها برای فرش به‌کار می‌رفته. فرش هنر ژنتیک ماست. هر ایرانی در برابر شنیدن ساز" نی" عکس‌العمل نشان می‌دهد. هنر در قالیچه‌های ایلیاتی ماست. نشان‌دهنده‌ی نوع زندگی ماست. نه مثل الان که فرش‌های ماشینی بازار را گرفته. نه مثل فرش‌های ریز‌بافت گران‌قیمتی که از یک‌چهارم نقشه بافته می‌شوند و فقط در منزل پولدارها پهن است. نه مثل فرش‌های قلابی از نقشه‌های قلابی. فرش ایرانی منحصر به‌فرد بوده.

18- بعضی فیلمسازها می‌آیند تمثیل می‌تراشند! موضوعاتی که تراشیده می‌شوند فقط با خود فیلمساز ارتباط برقرار می‌کنند.


19- بعضی‌ها موضوع سورئالی مثل بوف کور می سازند. با نگاهی علمی. برای همین خیلی زود فهمیده و درک می‌شوند.
صادق هدایت در زمان خودش موفق نبود. او سعی کرد زبانی برای گذشته روایت کند. مازیار دختر ساسان از این نمونه بود که از نظر زبانی نتوانست جای باز کند ولی در نمایش‌های امروزی نثر صادق هدایت را زیاد می‌بینیم . با اینکه این کتاب بدترین کتابش بود ولی تأثیر زیادی روی زبان بعضی نمایش‌ها به سبک قدیمی گذاشته.
زبان آرکائیک= زبان ورافتاده
زبان آرگو= زبان عامیانه و روزمره. هیچ کدام توان ندارد زبان رسمی ما بشود.

20- هنر یعنی توانمندی کادره کردن چیزی. مثل کادر قالی، کادر نقاشی، پرده‌ سینما.
در ادبیات یک جمله هم می‌تواند یک کادر باشد. دور مفهومی"کادر" می‌بندد...


.حاشیه‌ها:
- آقای تقوایی گفتند که درطی عمرشان( که امیدوارم دراز باد) به اکثر شهرهای ایران سفر کرده‌اند ولی تا به حال به کرج که در 40 کیلومتری تهران است نیامده‌اند.(خواستم بنویسم چیزی را از دست نداده‌اند. ترسیدم !:) )

- تا اونجایی که دیدم حرف‌های تقوایی روی فیلمسازان جوان تأثیر زیادی گذاشت. خیلی‌ها رو به فکر فرو برد. فکر کنم جمعی که بیرون رفت با جمعی که وارد سالن شده بود متفاوت شده بود.(غیب گفتم)

---------------

دوستان عزیز، سایت پیک‌نت یادش رفته منبع عکس رو ذکر کنه. آرامش خودتون رو حفظ کنید:) تقصیر خودم بود. اون‌قدر از عکسم تعریف کردم که تو روز روشن بردنش! آقا، بردنش. آی هوار... بردنش! شاعر می‌فرماید هوار هوار بردن. دار و ندار ما رو:)
نوشته شده توسط زيتون
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 11:30  توسط زیتون  | 


1- این پاپانوئل چقدر بدجنسه! چرا برای ما کادو نذاشته؟ از کجا می‌فهمه که کی‌ مسیحیه و کی مسلمون وکی یهودی و کی‌ بی‌دین؟ چه‌جوری خونه‌ها رو سورت می‌کنه؟ تو این برهه از زمان که گفتگوی تمدن‌ها بی‌داد می‌کنه چرا بین مردم فرق می‌ذاره؟
خلاصه ما هر چی گشتیم امسال کادو نداشتیم که نداشتیم!

2- فیلم ِ... یعنی انیمیشن ِ " قطار سریع‌السیر قطبی" زمه‌کیس رو نشستم تماشا کردم. یه انیمیشن هرچقدر هم پیشرفته باشه، اما برق نگاه یه آدم معمولی یه چیز دیگه‌ست. قشنگ بود ولی گاهی از نگاه‌های شیشه‌ای بچه‌ها می‌ترسیدم.
آخرش هم که به" باور" ماورا‌ءالطبیعه ختم شد. اوکی! ما هم بیلیو کردیم:)

3- امسال کریسمس تلویزیون ضرغامی بی‌داد کرد. اون‌قدر راجع به حضرت مسیح و مریم و کریسمس و اینا این چندروزه فیلم و کارتون نشون داد که در تلویزیون‌های کشورهای مسیحی نشون ندادن. ما هر چی تو کانال‌های ماهواره‌ای چرخیدیم باز برگشتیم سر کانالای خودمون. هر کدوم از 5 کانال مدام برنامه‌ی شاد و مفرح و کریسمسی‌داشت. اوکی! باز بهتر از اسکروچ و دختر کبریت فروشه:)
... راستش... کی ا سکروچ رو نشون می‌دن؟ دلم تنگ شده براش:( یه جورایی باهاش بزرگ شدم.

4- امسال دولت خودشیرین، 5000 تا درخت کاج رو قطع کرد و هدیه داد به کلیساهای ارامنه. تا پارسال بعضی‌ها یواشکی می‌‌کندن و تو خیابونا می‌فروختن. حالا نون درخت‌دزدا آجر شده و بیچاره‌ها باید برن سرچهارراه‌ها کبریت بفروشن!

5- تا یادم نرفته... کریسمس و سال نو میلادی به اونایی که این روزو جشن می‌گیرن یا نمی گیرن و به اونایی که بهش اعتقاد دارن و ندارن مبارک باشه!
بابا وقتی زمه‌کیس می‌گه بیلیو کن، بیلیو کن دیگه! مرض داری مقاومت می‌کنی؟

6- مردی با عبای شکلاتی!
نمی‌دونم عبا و شکلات چه‌ سنخیتی با هم دارن!؟ شنیده بودم عبای دودی، عبای استخونی چرک، عبای عربی قیری، عبای ململ کفنی، عبای پشمی نوک‌مدادی، قهوه‌ای سوخته، تریاکی رنگ...
بیچاره خاتمی این‌همه نقاط(شایدم نکات) مثبت داشت، یکیش هم یادتون نیومد بذارید رو وبلاگش؟ عدل رفتید سر نکات منفی‌ش؟
لطفا یه مدت بهم شکلات تعارف نکنید! اوکی؟
هر کی اسم وبلاگو انتخاب کرده خیلی خودشیرینه!

7- چرا هیچکی برای این احمدی‌نژاد بیچاره وبلاگ نمی زنه؟!
به جان خودم اگه کسی دست نجنبونه خودم یه وبلاگ براش درست می‌کنم مامان! اسمشم می‌ذارم مردی با هاله‌ای از نور!

8- تلویزیون لطف کرد ماجرای اعتصاب رانندگان اتوبوس شرکت واحد رو تو اخبار اعلام کرد. البته با یه عالمه نصیحت که این‌کارا بده و زشته و مردم تو خیابون می‌مونن و... البته به رانندگان زندانی اشاره‌ای نکرد. گفت اعتصاب به خاطر وضعیت معیشتی‌شون بوده.


9- سی‌دی پرفروش هفته:



جان من راست بگو،‌ آرش عاشوری‌نیا نباید بیاد جلوم لنگ بندازه؟(ازون لنگ قرمزا )

10- از هر چه بگذری،‌ سخن گذرگاه خوش‌تر است!
گذرگاه شماره 50 منتشر شد. با نوشته‌هایی از عباس صحرایی... محمود صفریان... امیرهوشنگ برزگر... علی میرعطایی... رویا صدر... الهه‌ی مشتاق... زیتون( این اینجا چیکار می‌کنه؟)... عباس مؤذن... کریم شفایی و...
50 شماره‌ی مجله یعنی 50 ماه تلاش... امیدوارم موفق باشن و ماهم زنده باشیم و شماره‌ی 100 و 500 و 1000 رو هم مجانی بخونیم:)

11- آه...
سهم من اینست!
(کوش؟)

12- همیشه موقع نوشتن خوابم میومد... امشب اصلا یادم نمیاد چیا می‌خواستم بگم. باید یه جایی یادداشت کنم. الزایمر جان حالا حالاها نیای ها... آرزوها داریم هنوز...

13- برای اطمینان یه شماره بذارم شاید یادم اومد:ـ)

۱۴- کادوی گم‌شده‌م پیدا شد:) همون بهتر که پاپا نوئل نیاوردش!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 2:18  توسط زیتون  | 

 

1- ز روی پنجره‌ی من
خیال او پر زد
و شب  ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم...
(یدالله رویایی)

2- بالایی‌ها و پایینی‌های اجتماع ما
همه‌ی ما در طول زندگی‌مان بارها نقش" پایینی" را تجربه می‌کنیم و بارها نقش" بالایی" را.
این بالایی پایینی یعنی چه؟
   هر کدام از ما وقتی دنیا می‌آییم محتاج بقیه و در نتیجه "پایینی"‌ هستیم.
در مقابل والدین.    دکتر وعمه و خاله و دایی و عمو و همسایه و...
 بعدها  مربی مهد کودک و معلم و دبیر و ناظم و مدیر و... به آنها اضافه می‌شوند.
ما در نقش " پایینی" سعی می‌کنیم از بالایی‌ها بیاموزیم.
 اگر رفتار بالایی‌ها سلطه‌گرانه نباشد ما هم در آینده بالایی‌ خوب و منصفی خواهیم شد.
شما نگاه کنید به  رابطه‌ی بیمار و پزشک. پزشکی هست که با بیمارش با مهربانی و دلسوزی رفتار می‌کند و پزشک دیگری با تفرعن و تکبر و بداخلاقی. و تازه مریض حتما باید به آزمایشگاهی که ا و از آنجا پورسانت می‌گیرد برود.
 
به رابطه‌ی نانوا با خریدار نان توجه کنید. نانوا که خودش در مقابل مدیر مدرسه‌فرزندش و جلوی پزشکش  رل "پایینی" را دارد در نانوایی برای خودش یک‌پا  بالایی‌ست. او هر جور که دوست دارد می‌تواند با خریدار نان رفتار کند. می‌تواند نان بدون نوبت به آشنایش بدهد. نان سوخته به دست مشتری بدهد ومیتواند پشت دخل ده‌ها نان جمع‌آوری کند و به اعتراض‌ها محل نگذارد و یا... می‌تواند کاملا منصف باشد و باعث رضایت مشتری‌ها شود.

این رابطه در همه‌ی روابط اجتماعی ما مصداق دارد. رابطه‌ی راننده و مسافر.  رابطه‌ی منشی شرکت با ارباب رجوع. رابطه‌ی رئیس با کارمند. کارفرما با کارگر. استاد با دانشجو. غریق‌نجات با شناگر. مادرشوهر با عروس. و هزاران هزار رابطه‌ی دیگر.
ما ممکن است در روز بارها در نقش "بالایی" ظاهر شویم و بارها در نقش" پایینی".
جامعه‌ای سالم است که بالایی‌ها نقش خود را به خوبی ایفا کنند. این بالابودن را نه در جهت سلطه‌گری و منافع شخصی خود که در جهت منافع مردم و به عنوان وظیفه تلقی کند.
همچنین کسی که در نقش "پایینی" قرار می‌گیرد نباید خودش را ضعیف و تحت سلطه "بالایی" بداند.

تصور کنید زنی استاد دانشگاه است. از صبح که بیدار می‌شود. در مقابل فرزندان نقش بالایی را دارد . و کارهای آنها را ردیف می‌کند. بعد در بیرون از خانه  در مقابل  پلیس راهنمایی رانندگی، مسئول پمپ ‌بنزین،  رئیس‌دانشگاه نقش پایینی را دارد. در مقابل دانشجوها و شاید آبدارچی نقش  بالایی( گرچه گاهی آبدارچی نقش بالایی را دارد)  و باز موقع برگشتن، در مقابل کارمند بانک،‌ نانوا، خواروبارفروش، کارمند پست، آرایشگر و خیاط و فروشنده‌ی مانتو و.... نقش پایینی. و تازه شب مادرشوهر به خانه‌ش می‌آید که نقش" سوپربالایی" را دارد. و گاهی شوهرهم دوست دارد نقش "بالایی" به خود بگیرد(که آن موقع خر بیاور و باقالی بار کن.. چه ادبی شد!).
حالا اگر از صبح همه با این خانم بد تا کرده باشند،‌ به او زور بگویند، هر کدام در مقابل وظایفی که در قبال او دارند کوتاهی کنند. او را سربدوانند، به او توهین کنند، با نیش و کنایه با او حرف بزنند، تحقیرش کنند،
 وقتی او در مقابل دانشجویانش در نقش بالایی قرار می‌گیرد، اگر عنصری به نام تفکر و جهان‌بینی در وجودش نباشد او هم می‌خواهد تمام دل و دلی‌اش از کودکی که تحت سلطه‌ی مادر بود و تا حال را روی دانشجویانش خالی کند. و برعکس اگر همه با او رفتار مناسبی داشته باشند او هم متقابلا الگو گرفته و همانطور رفتار می‌‌کند.

"بالایی"ها و" پایینی"ها چه بخواهیم و چه نخواهیم در جامعه وجود دارند. اما...
 
بیایید فکر کنیم در زندگی‌مان در چند نقش" پایینی" هستیم و چند نقش "بالایی".
نگاه کنیم وقتی در نقش" پایینی" هستیم تا چه حد به حقوق خودمان احترام می‌گذاریم و اجازه می دهیم دیگری به صرف بالا بودن تحقیرمان کند.
نگاه کنیم در نقش "بالایی" چقدر رعایت انصاف و حسن خلق را می‌کنیم. چقدر در مقابل "پایینی" ها صبوری به خرج می‌دهیم. چقدر همدردی می کنیم؟ آیا می توانیم از کبر و غرورو سلطه‌گری و سوءاستفاده از موقعیت‌مان دوری کنیم؟

جامعه‌ای سالم آرزوی همه‌ی ماست.(دینگ،‌ دینگ.. اینجا کرج است رادیو زیتون!)

3- آقا، من یخ کردم.
زمستون در سوم دی تازه یادش اومده باید بیاد. از صبح هوا خیلی سرد و یخیه. از درز در و پنجره‌ها سوزی میاد تو که نگو.
از سر شب شوفاژ‌خونه از شدت باد چهار بار شمعکش خاموش شده و بعد از ساعت 12 همه خوابیدن و دیگه نمیشه رفت روشنش کرد. رادیاتورها یخ کردن. منم به سلامتی نشستم اینجا و هی عطسه می‌کنم و حرفای گنده‌گنده و ادبیاتی، اجتماعی، مردم‌شناسانه، جامعه‌شناسانه از خودم در می کنم:) آره ارواح خیکت!
برم بخوابم تا شماره‌های دیگه نیومدن سراغم.
ا... اومد...

4- رفتیم بریم دوباره فیلم کافه ترانزیت رو ببینیم. رفتیم سینما هجرت دیدم نیم‌ساعته شروع شده. از وسطا هم که مزه نمی ده. رفتیم سینما ساویز، سه تا فیلم داشت. آکواریوم(ایرج قادری) عروس فراری و مکس. تنها فیلمی که یه ربع بعد شروع می‌شد مکس بود. من پارتی سامان مقدم رو دیده بودم و خوشم نیومده بود. نوع نگاهش رو دوست ندارم.
مکس رو با اکراه رفتم و سکانس اولش خوابم گرفت. ظاهرا خواسته بود کمدی باشد و نتونسته بود تو سکانس اول اینو خوب در بیاره.
 اما یه کم که گذشت بازی فرهاد آییش به قدری بامزه بود واون‌قدرتو فیلم به حزب‌اللهی‌ها تیکه پرونده بود که  تماشاگران نسبتا سوسول  گوهر دشتی(شوخی کردم ها...خودم هم یه رگم گوهردشتیه) از خنده‌داشتن روده بر می‌شدن و ما هم از خنده‌‌ی اونا قهقه می خندیدیم. بخصوص تیتراژ پایانی که معمولا همه 5 دقیقه مونده به آخر فیلم همه پا می‌شن می‌رن. این‌دفعه خیلی‌ها رو از تو پاساژ ساویز(بیرون سالن) دوباره برگردوند تو سالن. همه دست می‌زن و سوت می‌کشیدن. چون هنرپیشه‌ها چه در نقش اطلاعات سپاه و فالانژو معاون وزیر و... یکی یکی با آهنگ "عزیز بشینه کنارم" می‌رقصیدن.

داستان فیلم "مکس" اینطوریه که می‌خوان موسیقیدان برجسته‌ی ایرانی مقیم خارج به اسم" مجید کسرایی" رو به ایران دعوت کنن و کلی برنامه و کنسرت تو خانه‌ی هنرمندان و تالار تأتر شهر و... براش ترتیب می‌دن. غافل از اینکه نامه اشتباهی می‌رسه به یکی دیگه با اسمی شبیه به اون. او خواننده‌ی درجه‌ی چندم کافه‌های لس‌آنجلسه. وقتی میاد ایران  سوتی‌هایی می‌ده و موقعیت‌های بامزه درست می‌شه. موقع سخنرانی از کلمه‌هایی که اصلا معنی‌شو نمی‌فهمه استفاده می‌کنه که روزنامه‌نگاران به عنوان کلماتی انقلابی ازش برداشت می کنن. گروهی به رهبری حزب‌اللهی چماق‌به دست سابقی که رلشو امیر جعفری بازی می‌کرد جلو هتلش تجمع می‌کنن و شعار می‌دن...
بازیگران: فرهاد آییش، گوهر خیر اندیش، پگاه آهنگرانی، سیروس ابراهیم‌زاده، رامبد جوان، امیرجعفری و...
تو این فیلم به سبک سامان مقدم تموم حزب‌اللهی‌ها و وزیران و اطلاعاتی‌ها به نوعی ضایع می شن و همین باعث می‌شه تماشاگرا خیلی بخندن و ذوق کنن.

با این‌همه من ترجیج می‌دادم برای بار دوم کافه‌ترانزیتو ببینم.

۵- به علت خوش مزگی یه آدم (!) مجبورم نوع نظرخواهی رو روی گزینه ی "نمایش نظرات پس از تایید" بذارم. احساس سانسورگری بهم دست می ده. اما چاره ای ندارم فعلا. ببخشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 1:56  توسط زیتون  |