تبليغاتX
زیتون

زیتون

 

1- موش دوانی شماره یک
آقا، ما وقتی این عکسو پارسال دیدیم. خون جلوی چشامونو گرفت. احساسات ملا‌دوستانه‌مون به‌قدری جریحه‌دار شده بود که دلمون می‌خواست بزنیم هر چی همبرگر‌فروشیه داغون کنیم.
باور کنید این یک‌سال یه همبرگر خوش از گلوم نرفته پایین!
گفتم عکسو بذارم اینجا شاید خواهرا و برادرا ندیده باشن. شاید اقدامی لازم باشه!
( از این‌که وظیفه‌ی اسلامی‌مو به نحو احسن انجام دادم احساس آرامش وجدان می‌کنم!)



2- ای ماشالله آخوند:
( داره از در سفارت دانمارک می‌ره بالا)



3- آقای افشین صفریان(یا صفاریان که دوستان ساکن کانادا ایشون رو خوب می‌شناسن) یه ای‌میل دیگه برام فرستاده. این‌دفعه لطف‌کرده و فحش ننوشته(لازمه همین‌جا این پیشرفت عظیم رو بهش تبریک بگم). فقط نوشته:
ageh rast migi ino to veblaget begzar!
چیو؟
اینو!
آقای صفریان عزیز من اینو می‌ذارم. چرا؟ چون با این‌نوع اعتراض مشکلی ندارم. حسین‌نوری که براش احترام قائلم( هم خودش و هم همسرش که سال‌ها پیش دانشگاه شریف رو ول کرد و با آقای نوری جانباز ازدواج کرد و با دو پسرشون زندگی خوبی دارن) رفته دم سفارت دانمارک با دهانش تابلوی حضرت مریم رو کشیده.
این آقا از دیدن کاریکاتورها ناراحت شده. خوب حق مسلم هر کسیه که از یه پدیده‌ی هنری خوشش بیاد یا بدش بیاد یا حتی احساس کنه بهش توهین شده. اما نه از دیوار سفارت بالا رفته. نه عربده کشیده. نه شعار مرگ بر دانمارک سرداده. یه اعتراض آروم و صلح‌طلبانه.

4- اخیرا سریالی تو تلویزیون پخش شد که اسمشو یادم نمیا د. فقط دوسه‌قسمتشو اونم نصفه نیمه دیدم. کارگردانش آقای محمدعلی‌طالبی بود و ماجرای یک کاریکاتوریست در یکی از دهکده‌های شمال کشور( فکر می‌کنم ماسوله) که سعی می‌کنه به بچه‌های روستا کشیدن کاریکاتور یاد بده. اوائل برخورد بسیار بدی از طرف اهالی و معلم نقاشی و حتی مدیر مدرسه باهاش می‌شه. جالبه که تو فیلم با بعضی‌ها به صورت نیمه مستند مصاحبه می‌کنن و بیشتر پیرمردا می‌گن: ای وای این چه‌جور نقاشیه که آدمو کج و کوله می‌کشن. یا اینکه می‌گفتن احساس می‌کردیم بچه‌ها دارن مارو مسخره می‌کنن.
خلاصه کلاس کاریکاتورو منحل می‌کنن و معلم رو از کلاس بیرون می‌کنن و شاگرداش از ده بیست نفر می‌رسه به چهارپنج نفر و تو روستا ویلون می‌‌شن. خونه‌ی مادر یکی از بچه‌ها هم که می‌رن با جارو بیرونشون می‌کنه. البته آخر سریال طوری می‌شه که همه با کاریکاتور آشتی می‌کنن و مدیر دوباره کلاس در اختیارش می‌ذاره. و ماجرا ختم به خیر می‌شه.
حالا آخر این سریال کاریکاتورها به کجا می‌رسه خدا می‌دونه. اگه اینا همه‌ش بهانه نباشه که ماجرای انرژی هسته‌‌ای( یا به‌قول بعضی‌ها هسده‌ای) رو ماست‌مالی کنن باید قاعده‌تا اینم ختم به خیر بشه:) نمی‌دونم چرا حس می‌کنم(احتمالا بهم الهام شده) که اگه حضرت محمد زنده بود از دیدن اینا ناراحت نمی‌شد.


5- غارتگر غارتگر دل‌های بلاگرها ‌: دختر کافر شیرینی دانمارکی تعارفم کرد.گفتم نه.دانمارک به مقدسات توهین کرده آن وقت من شیرینی دانمارکی بخورم.به قول جعفر راه کربلا از دانمارک می گذرد.شب جعفر زنگ زد.که برویم سفارت دانمارک را اشغال کنیم.به مادرم گفتم ما رفتیم.مرگ بر استکبار.صورتمان را پوشاندیم.و گاز اشک آور و بی سیم و نخود کشمش بار زدیم.همشهری ها را صدا کردیم.لباس شخصی پوشیدیم.به طرفه العینی سفارت دانمارک را اشغال کردیم.نیروی انتظامی که آمد.گفتیم تا خون در رگ ماست...که ناگه خواباند در گوش ما.آخه الاغا من به شما چی بگم.سفارت دانمارک دو تا کوچه پایین تره.اینجا سفارت آنگولاست.

۶-
A 98 year old man and a 95 year old woman
went to a lawyer to get a divorce.
"How long have you been married?" he asked.
"75 rough and rocky years," they said.
"Then, why have you waited so long to file for divorce?" They replied,
"We had to wait for the kids to die!"
هر چی سعی کردم آخرش هم جوک قر و قاطی شد.

۷- نامه‌ی هارون يشايايي رئيس انجمن کليميان به رئيس‌جمهورک در مورد افاضات اخيرشون در ارتباط با هولوکاست.
تا اونجایی که می‌دونم آقای هارون يشايايی به غير از رياست انجمن کليميان يکی از تهيه‌کننده‌های مطرح سينماست و هميشه از آثار کارگردان‌های خوبی که از بد حادثه نورچشمی رژيم نيستن حمايت کرده.

۸- اين pm هم‌ اینک از طریق یاهو مسنجر به دستم رسید:
ولاديمير ژيرينوفسکي گفت: «هفته اول فروردين ماه ايران بمباران خواهد شد.» وزير دفاع بلغارستان هم اعلام کرد: « بلغارستان در حمله احتمالي ناتو به ايران شرکت مي کند.>>
(ببخشید ها. اما بلغارستان به اونجای باباش خندیده!)
آقا نمیشه بمبارونو بذارید برای بعد از عید؟ ما با هزار امید و آرزو لباس عید خریدیم. یه عالمه رژیم گرفتیم تا حسابی دلی از عزای آجیل شیرینی‌ها در آریم.
مهمتر از همه تکلیف ناخن مصنوعی و مژه‌مصنوعی که تازه برای پز دادن در دید و بازدیدای عید خریدم تا چشم دخترعموی سی‌با که هی مژه‌هاشو به رخ من می‌کشه درآورم چی می‌شه؟:(
به کجا آویزم قبای ژنده‌ی خویش را. آه...
انگار آه باید اول میومد:)

9- گفتگوی پرویز قلیچ‌خانی سردبیر نشریه آرش با تراب حق شناس، مهدی خانبابا تهرانی، ناصر کاخساز و محمد رضا شالگونی.

۱۰- گاف بزرگ حزب‌الله.( واقعیه؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:20  توسط زیتون  | 

 

1- این کاریکاتور جالب رو در وبلاگ عزیزدردونه دیدم.(که اونم از این‌جا پیداش کرده)



2- جی‌لندنی: چند سال پیش که مسلمانان افغان ( طالبان ) مجسمه های بودا رو منفجر کردند،
صدائی از جهان اسلام در نیومد!
میلیاردها بودائی و البته غیر بودائی در جهان با حیرت صحنه های انفجار رو از تلویزیون تماشا کردند
ولی هیچ کسی پرچم کشورهای اسلامی رو نسوزوند
به هیچ سفارت و دفتر و انجمن اسلامی هم حمله ای نشد!

3- لینک کلیپ توهین‌آمیز برای حضرت مسیح هم در وبلاگ جی‌جان یافتم.
جدا که این مسیحی‌ها خیلی بی‌بخار و بی‌غیرتن! نه حمله‌ به سفارت‌خونه‌ای. نه پرچم‌سوزونی. نه هاراگیری‌یی نه ...

4- آهو: باز هم انکار هولوکاست.


5- میداف: فلسطین بدون اروپا.

6- رسم وحشتناک ختنه‌ی زنان...( لطفا فقط بالاتر از 18 سال لینک رو ببینند)


۷- ریگ‌ها و الماس‌ها : سیاوش کسرایی شاعر مغبون.


۸- به راستی که این حسن‌آقا مدتیه که رهبری شکم‌های ما رو در دست خودش گرفته:)
درود بر حسن‌آقا، سلام بر لازانیا
ما همه سرباز تو ایم حسن‌آقا. در امر آشپزی، گوش به فرمان توایم حسن‌آقا.
وای اگر حسن‌آقا دستور آشپزی‌ام دهد. ارتش قوم شوهر نتواند که جوابم دهد:)

۹- راستی اگه ما با ایتالیا هم(!) بدبشیم ماکارونی و پیتزا و لازانیا رو تحریم می‌کنیم؟
اون‌وقت تو نماز جمعه می‌گیم: غذاهای ایتالیایی تحریم باید گردند؟:)

۱۰- آرش توصیه کرده: کودکان را از دیدن صحنه‌های خشونت‌بار دور نگه‌دارید.( لینک جداگانه نداره. در ستون چپ وبلاگ)

۱۱- داستان وحشتناک: آن شب بر کلاه لبه‌دار سفید شراگیم چه رفت؟...
داداش من هم تقریبا همین بلا سرش اومد. اون شبی که خیلی برف‌باریده بود و ملت ریخته بودن سرسره‌بازی و خوشگذرونی، یهو چند پسر که سوار تیوپ کامیونی بودن و با سرعت از کنار داداشم که سوار تیوپ کوچکی بود رد می‌شدن، یکیشون دست می‌کنه و کلاه سیاه بافتنی مورد علاقه‌ی داداشم رو از سرش بر‌میداره و ویژژژژ ... برادرم هم فکر می‌کنه کمی پایین‌تر بهش می‌دن. اما هیهات...
برادرم مثل سوارکاری که اسبشو از دست داده مایوس و ناامید و شکست خورده به خونه رفت.
ای روزگار...

۱۲- حیف که خوابم میاد و فردا صبح باید زود پاشم وگرنه تا صبح وبگردی می‌کردم و لینک می‌دادم به این‌همه وبلاگ خوب.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 14:39  توسط زیتون  | 

- دیشب(22 بهمن) مثل هر سال اعلام کردن- در واقع دستور دادن- ساعت 9 شب برید رو پشت‌بوم‌ها و الله اکبر بگید.

من و سی‌با کنجکاو شدیم ببینیم تو محل ما کسی از این انقلاب... انقلاب که نه... کسی از این حکومتی که خودشو نماینده‌ی انقلاب 57 جا زده راضیه یا نه. کسی الله‌اکبر می‌گه؟ رفتیم بالکن.
تا ساعت 9 و 5 دقیقه سکوت مطلق بود.
یهو صدای دو خانم اومد که با جیغ بنفش شروع کردن به الله‌اکبر گفتن. حدس می‌زدیم از کجاست. اما فکر نمی‌کردیم جرأت کنن بیان. جالبه که آقاهاشون نیومده بودن.

تو محل ما فقط دوخانواده حزب‌اللهی‌ان. زمینی رو سپاه خرید و آپارتمان ساخت و داد به چند کله‌گنده‌ی سپاه. اما از ده واحد هشت‌تاشون فروختن. می‌دونستن این محل که گاهی زنها بی‌حجاب از این خونه به خونه‌ی همسایه می‌رن به‌دردشون نمی‌خوره. اما این دو خونواده موندن. همه‌ش هم باعث دردسرن.
یه روز تولد همسایه‌رو گزارش می‌کنن و مأمورا می‌ریزن و مهمونی رو به‌هم می‌زنن. یه روز اطلاع دادن از رو پشت‌بومشون 20-30 تا دیش اومدن بردن( هر خونه گاهی تا سه‌تا دیش باید بذاره تا بتونه کانال‌های مختلف ماهواره‌ای رو بگیره) به اضافه‌ی کلی رسیور.
یه روز جیغ و داد راه می‌ندازن چرا دخترای ساختمونشون با تاپ میان آشغال می‌ذارن دم در و...
خلاصه همیشه باعث دردسرن و همه از دستشون کلافه‌.


هنوز دوسه تا الله‌اکبر بیشتر نگفته بودن که یهو از تو تاریکی صدای خیلی بلند و بم و غران مردی اومد که:
- \" اوهوی جنده خانم. خفه‌شو. گم‌شو برو تو!\"
- صدای جیغ زن‌ها... و بعد صدای بستن محکم در... و باز سکوت مطلق. از سنگ و علف صدا در می‌اومد که از اینا دیگه در نیومد که نیومد.

من و سی‌با که حسابی جا خورده‌بودیم و درضمن خنده‌مون گرفته بود. اومدیم تو و دِ بزن زیر خنده.
وقتی خنده‌مون قطع شد. سی‌با گفت: کی‌بود؟ چه مرد بی‌ادبی بود!
دیدم راست می‌گه. به عنوان یه زن ازین که هر مردی می‌خواد زنی رو سرجاش بشونه از این کلمات استفاده می‌کنه ناراحت شدم.
از طرفی هم مطمئنم اون مرد زخم‌خورده‌ی این انقلابه و صابون این حکومت به تن اونم خورده...
به تن کی نخورده؟

2- با کمال تاسف اشکان سیگارچی برادر آرش سیگارچی بر اثر تصادف درگذشت. اشکان در موسیقی فعالیت داشت.

3- دیگه تو مصاحبه‌های تلویزیون با مردم رسما از جنگ می‌پرسن و اینکه اگه آمریکا حمله کنه شما میرید جبهه(کدوم جبهه؟ مرز ایران و آمریکا کجاست؟) و از این حرفا. مردم هم می‌گن آره ما تا آخرین قطره‌ی خون با آمریکا می‌جنگیم، می‌میریم اما سازش نمی‌پذیریم!
آدم یاد شعارهای دوران جنگ با عراق و آهنگران و اینا میفته:(
شعارهای توی راهپیمایی 22 بهمن هم همین‌جوریا بود...
اینا انگار تنشون می‌خاره! عجب رویی دارن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 1:52  توسط زیتون  | 

دست نیاز چون کنی سوی حسین دراز، پل نبسته‌ای!

نقش چوب تر در فرمان بری کودکان!

در این روز وظایف سنگینی بر دوش کبوتران است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 23:49  توسط زیتون  | 

1- بیسته‌ی زجر به جای دهه‌ی زجر×
به‌خاطر این‌که دهه‌ی زجر افتاده بود به روزهای محرم، از یکی دوماه پیش اعلام کردن که ده‌روز جلوتر مراسم این دهه رو می‌گیرن. اما اون دهه تموم شد و اینا دلشون نیومد تمومش کنن. در نتیجه ما امسال ستم مضاعف کشیدیم و باید بیست روز مزخرفاتی که تو تلویزیون به خوردمون می‌دن تحمل کنیم.

×(تو فرهنگ عمید نوشته ضجر درسته)

2- باز هم باید تحمل کنیم که، تلویزیون اصرار داره باور کنیم انقلاب سال 57 واقعا اسلامی بوده و توسط یک‌مشت آخوند رهبری شده. از بس تو این 27 سال گفتن انگار خودشون هم باورشون شده. یادشون رفته روز 21 بهمن که مردم اسلحه به‌دست تو خیابونا ریخته بودن، هادی غفاری به نمایندگی از اسمشو‌مبر اول در قسمت شرق میدون فردوسی رفته بود رو یه مینی‌بوس آبی‌رنگ و فریاد می‌زد:
" مردم برگردید خونه‌هاتون! امام هنوز دستور جهاد ندادن!"

3- باز هم باید تحمل کنیم که انقلاب 57 رو یک انقلاب مردونه نشون می‌دن. یعنی هیچ زنی نبوده؟ یعنی چون زنا اون موقع بی‌حجاب بودن نباید هیچ اثری از آثارشون تو عکس‌ها و فیلم‌ها باشه؟!
زنی که اون دوره در درگیری‌های انقلاب فعالانه شرکت کرده بود می‌گفت. در بیشتر خلع سلاح پادگان‌ها شرکت داشتم. روزای اوائل انقلاب تو فیلما و عکسا نشونم می‌دادن. اما بعدا ما زن‌ها برای همیشه حذف شدیم!

4- مردی می‌گفت من فدایی بودم و دوستم مجاهد. روزای انقلاب ماها یه سربند سفید می‌بستیم و تنها کسایی بودیم که مسلح بودیم. بیشتر درگیری‌ها توسط ما رهبری می‌شد. روزای اول بعد از انقلاب عکس و فیلم ما رو نشون می‌دادن اما بعدا برای همیشه حذف شدیم! به تنها چیزی که فکر نمی‌کردیم انقلاب "اسلامی" بود. فقط به دموکراسی و آزادی فکر می‌کردیم.

5- زنی می‌گفت من در دوران دانشگاه فدایی بودم. همیشه رو بورد چند اعلامیه از ما رو بورد دانشگاه بود. هر چی می‌کندن باز می‌زدیم. از دستمون ذله شده بودن.
دوسه بچه‌ مذهبی تو دانشگاهمون بودن. می‌ترسیدن اعلامیه‌ی اسمشومبر رو بزنن. میومدن از من خواهش می‌کردن. با اینکه مخالف بودم براشون می‌بردم می‌چسبوندم.

6- شکر خدا امسال تو سریال‌ها از پسر بچه‌های ده‌دوازده ساله‌ی خوشگل مشکل که به آخوندا کمک می‌کنن انقلاب به ثمر برسه خبری نبود. از بس که حرف درآورده بودن که چرا هر آخوندی تو فیلم هست دوسه تا "بچه خوشگل" هم باید دم دستش باشه.


7- هر وقت وارد مکانی دولتی می‌شم که جلوش عکس پرچم امریکا و اسرائیل نقاشی شده و مجبوری از روش رد شی و بری تو. هر وقت شاهد به آتیش کشیده شدن پرچم‌ کشورهایی هستم که جمهوری اسلامی باهاش بده.
پیش خودم فکر می‌کنم اگر آمریکا جلوی مدارس و اداراتش پرچم ایران را نقاشی می‌کرد تا همه لگد زنان از رویش رد بشن. اگر در مدارس اسرائیل هر صبح‌گاه پرچم ایران را به آتش می‌کشیدن ایران چه عکس‌العملی نشون می‌داد؟ چه هوارهواری راه می‌نداخت.

8- آیا اسرائیل از مهران مدیری و ضرغامی و حکومن خواست به خاطر توهین به اسم موسی( در سریال شب‌های برره) معذرت بخوان؟
که حالا برای کشیدن کاریکاتوری از حضرت محمد٬ ایران دیگه ول‌کن نیست!

9- برعکس ِ یه عده که دماغشون رو بالا می‌کشن و می‌گن آمریکا حمله کنه به ایران به جهنم! به من چه؟ چرا خون خودمو کثیف کنم؟ مردم ایران حقشونه،
آذر عزیز با دلواپسی در نظرخواهی قبلی‌ام نوشته:

"پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت رفت . اين خبر مهم يعنی جنگ . يعنی ويرانی . يعنی ممنوعيت اقتصادی . يعنی عراقی ديگر . زيتون يک پست طولانی نوشته که نشان دهد چطور حکومت دارد حواس ملت را پرت مي کند . آيا جای تاسف نيست که با اين بحث های بی‌فايده داريد سرتان را گرم مي‌کنيد ؟ ببينيد الان چه مي‌شود کرد ؟ در اين مورد پيشنهاد بدهيد . کمک فکری لازم است . نظرات و پيشنهادهایتان را لطفا بنوبسيد تا شايد راه گريزی وجود داشته باشد . هنوز دلم مي‌لرزد از خاطره جنگ ۸ ساله ايران و عراق . اين بار بدتر خواهد بود . چيزی بگوييد خواهش ميکنم ."
"راستی آيا مردم در خانه شان وسایل اوليه دارند که در مواقع بمباران های اتمی و يا شيميايی از انها استفاده کنند ؟ ايا دولت در جنگ گذشته چنين هشداری به مردم داده بود ؟ چون متاسفانه خبر دارم تعداد زبادی از مردم الودن شده بودند به اثار مواد شيميايی.

رضا نوشت:
ما که کاری از دستمان برنمیاید به هر صورت اگر امريکا مردم ايران نکشد وثروت ملی ایران رابربادندهد.اينها مردم ایران راميکشند وثروت ملی ایران را غارت میکنند.
در هر دو صورت ملت ايران زير دست پا له میشوند!

شایان هم چیزی نوشت که چون طولانیه خودتون باید بخونید.

نظر شما چیه؟

من واقعا نمی‌دونم چی قراره بشه. هی به خودمونیم دلداری می‌دیم که امریکا ایشالله حمله نمی‌کنه.
یه عده هم که وقتی اسم حمله میاد فقط یاد شکمشون می‌افتن. و مشغول پر کردن انباراشون از روغن و برنج و چایی و قندن!
کمک‌های اولیه؟ خیلی‌ها حتی نمی‌تونن برای مقابله با آلودگی هوا ماسک صد‌تومنی تهیه کنن. ماسک‌های ضد شیمیایی فقط برای حکومتیان و لابد برای بالاهایی‌های بسیج و ارتش و.... مجازه. و ما اصلا بهشون دسترسی نداریم. تنها کاری که مردم بلدن خیس کردن پارچه و گرفتن جلوی بینیه که اونم گاهی نتیجه‌ی عکس می‌ده.


10- با تموم احترامی که برای مردمی قائلم که طبق عادت و سنت خانوادگی فعالانه در تاسوعاها و عاشوراها شرکت می‌کنن و حتی خاطراتی شیرین در این زمینه دارن. مثل دکتر امید عزیز که می‌دونم چقدر از این کار مشارکتی لذت می‌بره. و یا یکی از دوستان خانوادگی ما که با اینکه اصلا مذهبی نیست ولی هر سال می‌ره برای این مراسم خیمه و چادر برپا می‌کنه و تو این کار استاده. و مثلا آشپزی که کیف می‌کنه بره برای امام حسین بیست گونی برنج بپزه و مردم بخورن و به‌به‌چه‌چه بگن. یا زنی که هر سال نذری می‌پزه( بخصوص اونایی که یه کاسه‌شو برای من میارن)...
اما جمله‌ی ادیبانه‌ای با کمک( مشفق کاشانی؟ کلیم کاشانی؟) گفتم که حیفم میاد ننویسمش:

باز این چه ککی‌ست که -این روزا - در تنبون همه‌ست؟



۱۱- عباس معروفی: کدام صلح؟ کدام ملت؟

۱۲- نامه‌ی احمد باطبی به رئيس قوه‌ی قضاييه.

۱۳- خوابگرد: کاش تعریف مشترکی از منافع ملی می‌داشتیم.( می‌داشتیم یا داشتیم؟)

۱۴- ایستگاه آش صلواتی برای خوهران!

۱۵- صورتک: شما باورتان می شود که این سخنان گهربار بیانات زنان عضو سازمان های غیردولتی در نشست با مسئولان وزارت کشور باشد؟

۱۶- امت به این باغیرتی، هرگز ندیده ملتی!
گزارش تصویری تجمع اعتراض آمیز به هتک حرمت به مقدسات اسلام در مقابل سفارت دانمارک.

۱۷- خدا بگم این سفارت دانمارک رو چیکار کنه که زودتر آتیش نمی‌گیره که این برادر ارزشی ما به این روز نیفته!

۱۸- به وبلاگ زیتون در بلاگفا دسترسی ندارم. دوست عزیزی مطالبم رو در اونجا کپی می‌کنه. با آنتی‌فیلتر نمی‌شه کامنتاش رو خوند.اون دوست امشب چند کامنت از مطلب آخر رو برام کپی کرد. دوسه تاش فحش بود و یکی نوشته بود چرا فحشا رو پاک نمی‌کنم. باور کنید دسترسی ندارم که بخونم یا پاک کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 3:44  توسط زیتون  | 

آخرین مصوبه‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام

در راستای پرت کردن حواس ملت از رفتن پرونده‌ی هسته‌ای ایران به شورای امنیت، مجمع تشخیص مصلحت یک جلسه فوری و فوتی برگزار نمود. این جلسه با شعار سرکاری "کالای دانمارکی تحریم باید گردد" آغاز گردید و سالنامه‌ی سال جدید شیطانی خورشیدی را - که با استعانت از خداوند متعال قرار است به زودی به هجری قمری تبدیل گردد - به امت همیشه در صحنه تقدیم گردید.

بسمه‌تعالی
اعوذ بالله من از شیطان رجیم. با توجه به اینکه هر سال روزهای سخیف و جلف ملی ایرانی با روزهای مبارک هجری قمری مصادف می‌شود، دستورالعمل سال 1385 به شرح ذیل ابلاغ می‌‌گردد:
1- با توجه به اینکه نهم فروردین مصادف با سالروز وفات حضرت رسول و شهادت امام حسن 28 صفر و دهم فروردین شهادت امام رضا می‌باشد و در این ایام تخمه شکستن حرام می‌باشد، عیدنوروز با چند روز تأخیر در روز مبارک عید قربان جشن گرفته می شود و ایام دید و بازدید نوروزی باید در حد فاصل بین عید قربان و عید غید خم یعنی از 11 تا 19 دی انجام شود. برای مراسم 13" به در" نیز در روز عید غدیر در مصلی‌ِ هر شهر سخنرانی‌های پرشکوه امامان جمعه در نظر گرفته خواهد شد.

2- نظر به اینکه ماه رمضان چهارم مهر آغاز می‌شود و دانش‌آموزان ما به یاری خدا همگی از دم روزه می‌گیرند. برای اینکه خدای نکرده سرکلاس دچار غش و ضعف نشوند، سال تحصیلی آینده با یکماه تأخیر در سوم آبان بعد از عید سعید فطر شروع می‌شود.(البته طبق معمول دیدن هلال ماه دیر و زوددارد- ولی سوخت و سوز ندارد- دوسه‌روز اینور آن‌ور از سوم آبان متعاقبا به اطلاع امت خواهد رسید.)

3- برای اینکه سال نو مسیحیان با عید نوروز ما(11 تا 19 دی) مصادف نشود. بهتر دیدیم هموطنان مسیحی سال نو خود را به نیمه‌ی شعبان روز تولد حضرت مهدی(عج) نوزدهم شهریور موکول کنند که روز بسیار مبارک و فرخنده‌ای‌است.

4- چون دهه‌ی فجر امسال باز هم به روزهای محرم می‌افتد. تا مدتی جشنواره‌های سینمایی و موسیقیایی و تمام جشنواره‌های قرتی‌بازی دیگر به قبل از ماه محرم موکول شوند یعنی ده روز آخر ماه ذیحجه( 20 تا 30 دی‌ماه). سال جاری با درایت مسئولین با دادن چک‌های برگشتی پوز اهالی موسیقی زده شد . امسال انشالله نوبت بقیه‌ی اهالی هنرهای غیر اسلامی خواهد بود. تا محو کامل آنها!

5- چهارشنبه سوری( لعنت‌الله الیه) به عصر روز عاشورا برای یادآوری سوزاندن یزید و معاویه در آتش جهنم، موکول خواهد شد.

6- روز جهانی کارگر در روز تولد حضرت علی(ع) که خیلی بهتر از کارگران کشور های استعمارگر بیل می‌زده‌اند جشن گرفته می‌شود. آخر ما را چه به کار کارگران رژیم منحوس آمریکا؟

7- روز معلم را در روز تولد حضرت جعفر صادق جشن می‌گیریم.

8- مقرر است که تمام جشن‌های عروسی بین 22 تا 27 فروردین( 12 تا 17 ربیع‌الاول) دو روایت از تولد حضرت رسول برگزار شود. استفاده از دهل به شرطی که از فاصله‌ی دومتری به بعد قابل شنیدن نباشد مجاز می‌باشد.( چکنیم مجبوریم فعلا خودمان را با نسل جوان منطبق کنیم!)

9- به علت خوابالودگی منشی مجمع یعنی زیتون بقیه‌ی مصوبات بعدا به استحضار اُمی(مخفف امت) خواهد رسید.

پ.ن.۱
مصوبه‌ی قابل توجه در این جلسه این بود که مقرر شد در آخر هر صلوات بعد از "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" عبارت " مرگ بر دانمارک" هم اضافه شود!
و قرار شد روزنامه‌ای رسمی مجمع اعلام کند ترجیحا کشورهایی به مقدسات ما توهین کنند که سه سیلابی باشند و قافیه‌شان با " مرگ بر آمریکا و اسرائیل" بهتر جور در بیاید.

پ.ن.۲
مصوبه‌ی دگیر مجمع این بود که نظرخواهی این وبلاگ به خاطر دعواهای عقیدتی و سیاسی تکراری تا مدتی بسته باشد.

پ.ن.۳
شنيدن دو نوازی پيانو و سه‌تار سينا جهان آبادی و امير حسين سام در ترانه‌ی مجهول مستحب است.

پ.ن.۴
دلم نمیاد نظرخواهی رو ببندم. اما جان مادرتون از بحث تکراری شاه بهتر است یا ثروت... ببخشید شاه خوبه و بده و... اون گروه اخه... و اون گروه پیف‌پیف بو می‌ده و توهین کردن به همدیگر... شدیدا بپرهیزید. امروز بیشتر از هر زمان نیاز به اتحاد داریم.
هر روز وبلاگ‌های بیشتری فیلتر می‌شن و دهانمان بسته.
وبلاگم در بلاگفا هم فیلتر شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 12:53  توسط زیتون  | 

کاريکاتورهايی که در دانمارک چاپ شد و باعث شد دين اسلام به خطر بيفته! بالای سایتش چه زیتونای صلح‌آمیزی داره:)
(با تشکر از  آقای حبیبی نیا بابت فرستادن لينک)
----
اون مطلب پايينمم بخونيد ها... نظرخواهيمم خراب شد باز... ای روزگار کج‌رفتار...

  پ.ن.
توضیح بیشتر در وبلاگ حسن‌آقا. (چرا لینک ثابتش نمیاد؟)

 

- این آقای علی‌تمدن چرا نمیاد بنویسه بر او چه می‌گذره؟ هی هیچی نگفتیم ببینیم خودش بر می‌گرده، برنگشت!‌
با زبون خوش براش ای‌میل زدیم افاقه نکرد.
اینه نتیجه‌ی خوش‌اخلاقی خوانندگان وبلاگ!
----
۴- گزارشی از نمایشگاه بهترین عکس های خبری سوئیس در سال ۲۰۰۵

----

۵- کوچکترین بلاگر فیلتر شده. طفلک هنوز چند ماه بیشتر نداره. اولین دندونش تازه جیک زده! لابد از دندوناش ترسیدن و فیلترش کردن. باید گینس اسمشو ثبت کنه! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 1:58  توسط زیتون  | 

1- و چهره‌ی شگفت
آنسوی دریچه به من گفت
حق با کیست که می‌بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت‌آورم
اما خدای من
آیا چگونه می‌شود از من ترسید؟
من، من که هیچ‌گاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت‌بامهای مه‌آلود آسمان
چیزی نبوده‌ام...
(فروغ فرخزاد)

2- روزنامه‌ی ایران، شنبه 8 بهمن، صفحه‌ی 12. داستان واقعی زندگی یک مرد ستم‌دیده:
سهراب بعد از ازدواج با شهین احساس خوشبختی می‌کرد.( حالا چرا؟ عرض می‌کنم!) سهراب از صبح‌زود تا آخر شب سرکار بود و وقتی برمی‌گشت زنش را نمی‌دید!(عجب خوشبختی‌یی!) چون زنش‌هم سرش به کار خودش بود.(از صبح‌تا شب کار خانه می‌کرد و بعد، از خستگی به خواب می‌رفت.) مرد تمام دلخوشی‌اش زن و زندگی‌اش بود و زن هم از اینکه شوهری زحمتکش دارد خوشحال بود.
( خوب تا اینجای داستان مثلا اوج لذت این زندگی زناشویی را می‌بینیم و قرار است طی ماجراهای جنایی این زوج به حضیض ذلت برسند!)
چند سال به همین منوال می‌گذرد تا اینکه روزی زن پیش شوهرش گله می‌کند: سهراب جان من در خانه حوصله‌ام سر می‌رود!(چه عجب!)
شوهر می‌رود با همکارانش مشورت می‌کند. یکی‌شان می گوید: زن من اسمش را در کلاس ورزش نوشته و با روزی 2 ساعت ورزش سرش گرم شده. تو هم این کار را بکن.
مرد همین کار را می‌کند. زن به کلاس ورزش می‌رود. بدبختی از وقتی آغاز می شود که زن با رفتن به این کلاس‌ها روز به روز احساس نشاط و شادابی بیشتری می‌کند.(وای... چه جسارتا). زن به همین بسنده نمی‌کند و کم‌کم دوستانی از کلاس ورزش برمی‌گزیند.( چه پر رو!) زن وقاحت را به آنجا می رساند که گاهی به منزل دوستانش هم می رود.( ای بی‌شرم)
اختلاف میان شهین و سهراب در می‌گیرد. مرد از زن می‌خواهد مثل سابق خانه بماند و به کار خانه بپردازد. زن به او می‌گوید او دیگر برده و کلفت او نیست. سهراب با لوطی‌گری چند روز دندان روی جگر می‌گذارد و با او حرف نمی‌زند شاید متوجه زشتی کارش بشود. اما زن خیره‌سر متوجه نمی‌شود و باز به کلاس ورزش می‌رود.( کلاس ورزش معمولا هفته‌ای سه‌روز و هر با یک ساعت است. با رفت و آمد ممکن‌است دوساعت بشود. یعنی هفته‌ای شش ساعت)
سهراب با او درگیر می شود( بخوان کتک‌های مفصلی به او می‌زند. آخر می‌گویند زن و الاغ هر دو با ترکه آدم می‌شوند). ولی مرغ شهین خانم یک‌پا بیشتر ندارد.
بالاخره شهین از دست کتک‌های شوهر مهربانش به خانه‌ی پدرش پناهنده می‌شود.( بی‌خود نمی‌گن کلاس ورزش زن را جلف می‌کند) شوهر بدبخت که دستش از کتک زدن زن درد می‌کند به دادگاه شکایت می‌کند و می‌گوید زنش تمکین نمی‌کند. قاضی حکم به تمکین می‌کند.
مرد پیروز‌مندانه با حکم به خانه‌ی پدر‌زن می‌رود.( به جان شما این کلمه‌ی پیروزمندانه در متن است). پدرزن می‌گوید شهین به خانه‌ مشترکتان رفته. مرد پرواز می‌کند و با گل و شیرینی می‌رود خانه. (بیچاره فکر می‌کند حکم تمکین، زن را آدم می‌کند) اما زن هنوز کلاس ورزش می‌خواهد(ای‌بابا. پینوکیو در آخر داستان آدم شد و تو نشدی؟). دوباره دعوا و عصبانیت مرد و نوازش با مشت و لگد. شهین خانم لوس ننر دوباره قهر می‌کند می‌رود خانه‌ی پدرش.
مرد با مظلومیت:
- آقای قاضی چکار کنم؟(چلچاره!) یک هفته‌ای آمد و زندگی کرد ولی دوباره رفت. نمی‌دانم مشکلش چیست(واقعا؟). هیچ حرفی نمی‌زند( حتی زیر کتک آخ هم نمی‌گوید)و هیچ دلیلی برای ترک خانه ندارد.
توضیح روزنامه‌نگار:
مرد مانده بود که قانون چه حمایتی از او می کند. آیا می‌تواند دوباره حکم عدم تمکین بگیرد؟
حالا معاون رئیس کل دادگستری استان تهران که معاون دادگاه خانواده هم هست جریان را بررسی می‌کند. او خودش زن است. زنی با چادر و مقنعه.
- در شرع مقدس اسلام تکالیف و مسئولیت زوجین در مقابل یکدیگر مشخص است. یعنی مرد مکلف است که معیشت خانواده را تأمین کند و زن مکلف است هر جا همسرش تعیین می‌کند زندگی کند و اگر زنی از ادای وظایف زوجیت امتناع کند و تمکین نکند " ناشزه" محسوب می‌شود. مرد می تواند نفقه ندهد و...


همشهری جوان. شماره‌ی 34. شهریور 84.
محمد‌حسین جعفریان مطلبی درباره‌ی خاطراتش با احمدشاه مسعود نوشته:
- "مهم‌ترین هدیه‌ی من برای احمدشاه مسعود دوشماره از مجله‌ی مهر بود. شماره‌هایی که خودم در آن‌ها خاطراتی که از این فرمانده‌ی اسطوره‌ای افغان نوشته‌بودم.
هنگام تقدیم این دوشماره مردد بودم. بیشتر برای اینکه مبادا احمدشاه مسعود پس از تماشا و مطالعه‌ی خاطره‌ی مربوط به خودش دیگر صفحات مجله را هم تورق کند. و احیانا بخواند.
درست قبل از مطالب من، دوصفحه، کیپ تا کیپ، پر شده بود از مزخرفات سید ابراهیم نبوی جوک‌های رنگارنگ و حکایات مسخره‌ی سرکاری..."
( من کاری به نوشته‌های نبوی ندارم. اما آقای جعفریان خوشت میاد آقای نبوی هم جایی بنویسه که " می‌خواستم مجله را به مثلا... هادی خرسندی هدیه بدم می‌ترسیدم خزعبلات محمد‌حسین جعفریان هم ببیند." ؟)
آخر از کی نوشته‌های یک شخص را به حساب شخص دیگر گذاشته‌اند که این بار دوم باشد؟ تازه حوزه‌ی نوشتاری شما با یک طنزنویس مسلمه که فرق می‌کنه.
(حالا بقیه‌ش رو بخونید) تا اینجای نوشته می‌شود حس کرد که مثلا جعفریان آن‌موقع این احساس را داشته و حالا فهمیده که اشتباه کرده. اما نه. در ادامه می نویسد:
- " دورتا دور مجلس ژنرال‌ها و فرماندهان زیر دست مسعود سبیل به سبیل نشسته بودند جز خود او نسخه‌ی دیگری از مجله نیز دست یکی از مشاورانش به نام ملاقربان بود. او آدم باسواد و چیزفهمی بود(خدا رو شکر) آرام آرام داشت مجله را ورق می‌زد. امیدوار بودم اگر مشکلی پیش بیاید( مثلا زبانم لال مقاله‌ی نبوی را بخواند و بخواهد گردنم را بزند) برای ملاقربان توضیح بژبدهم که: این یک نشریه‌ی ویزژه و یک نوع روزنامه‌نگاری مخصوص عده‌ ای از جوانان ایران است..."
×" برخلاف تصور من احمدشاه مسعود هشیارتر از آن بود که وقتش را صرف این خزعبلات کند(خاک بر سرم. تو تصور می‌کردی احمدشاه مسعود هشیاد نیست...وای وای) چند سطری از مطلب اصلی( به مطلب خودش می‌گوید اصلی!) را خواند. بعد مجله را بست و...
روی جلد یکی از مجله‌هایی که به احمدشاه مسعود تقدیم کردم تصویر مردی بود که در قهوه‌خانه مشغول قلیان کشیدن بود. مرده‌شور این میرفتاح را ببرد با این سلیقه‌اش در انتخاب روی جلد..."
سرتاسر نوشته‌ی آقای جعفریان پر بود از کلمات چاپلوسانه و خود بزرگ‌بینی.
آقای جان‌نثار عزیز اگر این مجله و نویسندگانش آنقدر از شما کوچکترند که دیدن مقاله و عکس‌هایشان باعث آبروریزی‌تان است -تعجب می‌کنم- چرا در آن می‌نویسید؟
آخر نوشته با افتخار توضیح می‌دهد که روزی در سرما و باران رفته پنچری ماشینش را بگیرد و کارگر افغانی که سردش بود امتناع می‌‌کند. او هم عکس خودش و احمد‌شاه مسعود را در‌می‌آورد نشان می‌دهد. کارگر افغانی پنچری ماشینش را بدون گرفتن حق‌ الزحمه‌ای می‌گیرد.
بیچاره احمدشاه مسعود...

4- بدترین قسمت‌های شب‌های برره قسمت‌هایِ زوری اون بید!
یعنی قسمت‌هایی که به سفارش آقای ضرغامی نوشته شده! چند شب پیش مثلا خواسته بود ماجرای اسرائیل و فلسطین رو نشون بده.
مردی به نام مهندس"موشه" به برره میاد و زمین‌های روستایی‌های ساده‌دل رو یکی یکی می‌خره. این قسمتش خیلی مسخره و بی‌مزه و بی‌سر وته بود. در جایی مردم اسم " موشه" را مسخره می‌کنن. می‌گن آقا موشه و گربه‌هه و تام و جری و... همه می‌دونن که موشه یعنی موسی( پیغمبر یهودی‌ها) مثلا موشه‌کاساب همون موسی‌قصاب یزدی خودمونه. خوب حالا اگه کسی اسم پیغمبر مسلمون‌ها رو مسخره کنه برخورد امثال ضرغامی‌ها باهاشون چه‌جوریه؟کفن می‌پوشن و می‌ریزن تو خیابونا:)

5- برای دوستی دنبال کتاب "بودیسم" نوشته‌ی راهول می‌گشتم که پیداش کردم. قبل از رسوندن به دستش چند صفحه‌ایش رو خوندم. کنجکاو بودم بدونم چرا یه عده این‌قدر به آیین بودا علاقه‌مند شدن. بعضی تعالیمشون برام جالب بود.
یکی از فرمان‌های امپراتور بزرگ بودایی که در قرن سوم پیش از میلاد زندگی می کرده از روی سنگ‌نوشته‌ای که هنوز هم خواناست، در صفحه‌ی 18 کتاب نوشته شده:

" نباید تنها مذهب خود را محترم داشت و مذاهب دیگران را محکوم کرد. بلکه باید آنها را نیز محترم داشت.( برعکس دین‌های دیگه که می‌گه ما بهترینیم.) انسان با این طرز رفتار به عظمت مذهب خود یاری می‌دهد و به مذاهب دیگران خدمت می‌کند. با رفتاری خلاف این، انسان گور مذهب خود را می‌کند و به مذاهب دیگران بدی می‌کند. کسی که به مذهب خود احترام می‌گذارد و مذاهب دیگران را رد می‌کند آنرا ظاهرا من‌باب تقدیس مذهب خود انجام می‌دهد در حالی‌که فکر می‌کند من مذهب خود را تجلیل می‌کنم. ولی برعکس با چنین رفتاری به شدت به آن آسیب می‌رساند. پسندیده است که همه به طرز فکر مذاهب دیگر گوش فرا دهند و بخواهند که گوش فرادهند."
نویسنده یعنی راهول اضافه کرده:
" این روح تفاهم عالی امروز نه تنها باید در مورد طرز تفکرهای مذهبی رعایت شود بلکه باید آن‌را در مورد طرز تفکرهای ملی،‌ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز به‌کار بندند.
این تساهل و مدارا از آغاز یکی از گرامی‌ترین ایدآل‌های فرهنگ و مدنیت بودایی بوده است. به این جهت حتی به یک مورد کشتار مذهبی و به یک قطره خون که به خاطر ضدیت اشخاص با آیین بودا یا به خاطر تبلیغ آن در جریان یکی تاریخ طولانی دوهزار و پانصد ساله ریخته شده باشد برنمی‌خوریم."

پ.ن.
۶- اعلام اعتصاب برای روز چهاردهم بهمن...
بنا به آخرین ییانیه ای که توسط خانواده هاى زندانيان و اعضاى و فعالين شركت واحد اتوبوس رانى تهران و حومه صادر شده است از تمامی کارگران و کارکنان شرکت واحد اتوبوس رانی خواسته شده است که در روز جمعه 14 بهمن ماه در سر کار های خود حاضر نشوند.

۷- دنتیست برای آزادی گنجی روزشمار ساخته.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 2:37  توسط زیتون  | 

1- جنایت در خیابان‌ها
هر روز در روزنامه‌ها گزارش‌هایش را می‌خوانم
عدالت مورد نیاز است و عدالت خواست‌هایی دارد
ولی فقط گاه‌گاهی، بله اینجا خیلی دیر
احساس می‌کنم گویی اینجا زاده نشده‌ام
درست احساسی چون بوگی پیلگریم...
( از ترانه‌های التون جان. از کتاب شمعی در باد. ترجمه‌ی م. آزاد)

2- اعتصاب و تجمع راننده‌های زحمتکش شرکت واحد شدیدا سرکوب شد. بنا بر گزارشی 650 نفر راننده و دانشجو و حتی زن و بچه‌های راننده‌ها دستگیر شدند.( خبر دیگر حاکی از 400 زندانی‌ست).
پ.ن. حمید پوریان در نظرخواهی قبلی تعداد دستگیر‌شده‌ها رو هزار نفر نوشته.

مأمورین تعداد زیادی راننده‌ی مکتبی اجیر کرده بودند که جای اعتصابیون رو بگیرند و آب از آب تکان نخورد. روز اعتصاب من در تهران بودم. صف‌های طویل مردم کنار خیابان‌ها که برای رفتن به سر کار منتظر تاکسی بودند به چشم می‌خورد.
این‌طور که شنیدم بعضی از فعالین سندیکا که از دست مأمورین قسر(؟) در رفته‌اند درپارک‌های سرگردانند(در این سرمای شدید زمستانی) چون می‌دانند منزل خود و دوستان و آشنایان تحت نظر است و به محض نزدیک شدن به محل دستگیر می‌شوند.
سندیکای اتوبوس‌رانی از فعالترین سندیکاها بعد از انقلاب است و دیگر از حالت صنفی خارج شده و مواضع سیاسی اتخاذ کرده است.
احمدی‌نژاد هم برای مقابله با مواضع قالیباف بدجور دارد قاطی می‌کند و نقش سرکوبگررا ایفا می‌کند.
اخبار اعتصاب و دستگیری‌ها را در سایت اتوبوس دنبال کنید.

پ.ن.
در این چند روز بعضی از دوستان با حالت عصبانی به من تذکر دادن که چرا فلان مطلب رو می‌نویسی و از اعتصاب رانندگان شرکت چیزی ننوشتی! از این طرز برخورد واقعا خسته شدم!
مجبورم توضیح بدم که شاید سال پیش من اولین نفری بودم که راجع به اعتصاب اون‌ها نوشتم و اعلامیه‌ای که اسامی 17 نفر از دستگیر شدگانشون رو نوشته بود تو وبلاگم گذاشتم. اون‌موقع هنوز نوشتن راجع به رانندگان شرکت واحد "مُد" نشده بود و کسی این اعلامیه را جدی نگرفت و محلم نگذاشت. تازه حدود شش هفت ماه بعد این قضیه‌ جزء افتخارات وبلاگ‌ها در اومد که راجع بهش بنویسن. دقیقا مثل جریان اکبر گنجی که وقتی من در موردش می‌نوشتم مورد لعن و نفرین قرار می‌گرفتم که این‌آقا پاسدار و سرکوبگر و جزب‌اللهی بوده و از تو بعیده راجع بهش بنویسی! بعد که جریان گنجی هم " مُد"‌ شد، همون‌ها بهم ایراد می گرفتند که چرا از گنجی کم می‌‌نویسم(!!) در مورد آرش سیگارچی هم همین اتفاق افتاد!(که اصلا باورم نشد بعد از این همه افشاگری جمهوری اسلامی روش بشه بازم بندازتش زندان)... راجع به مجتبی سمیعی‌نژاد هم همین‌طور. دکتر رویا طلوعی هم که از ایران رفت و افشا کرد که در زندان چه بر سرش رفته.
من وقتی می‌بینم جریانی رو شده و همه جدی‌‌ش گرفتن دیگه دلیلی نمی‌بینم بی‌خودی برای مطرح شدن اسمم(تازه اسم مجازی‌ام) خودمو جلو بندازم.
تازه مگه من چقدر اطلاعات راجع این نوع جریان‌ها دارم! چقدر آنلاینم که به اخبار هر ساعت احاطه داشته باشم؟!
وقتی در مورد مبارزات کارکنان شرکت واحد وبلاگی درست می‌شه دیگه وظیفه‌ی من اینه که همه رو به اونجا ارجاع بدم!چه لزومی داره خودم بیام اونا رو عینا کپی کنم.
این کارا رو واگذار می‌کنم به موج سواران و کسایی که هر شب کنتورشونو چک می‌کنن و یواشکی شماره‌شونو بالا می‌برن و دم‌به‌دقیقه آپ‌دیت می‌کنن که تو بلاگ‌رولینگ اسمشون بیاد بالا.
- یه چیزی هم بگم. مردم تو کوچه‌بازار خیلی بیشتر از اینجا احتیاج به افشاگری دارن. توی این مدت شاید در بیشتر از بیست‌ سی تجمع دوستانه( مهمونی و کلاس و...) راجع به اعتصاب راننده‌ها و دستگیری‌ها و دوباره‌به زندان رفتن آرش سیگارچی گفتم ولی متاسفانه 90 درصد مردم از جریانات خبر ندارن. من که بیشتر فعالیتم رو در زندگی حقیقی متمرکز کردم.
ترو خدا نیاییم نوشتن از این جریانات رو وسیله‌ای برای تفاخر و پز قرار بدیم!
بعدش...
- بهتره این فشارها رو روی روزنامه‌نگارهای وبلاگ‌دار بیارید که به جای تیکه کردن تعارف و نون قرض‌دادن به همدیگه این جریان‌ها رو در روزنامه بنویسن. این‌جوری اخبار به سرعت بین مردم پخش می‌شه( به رادیو تلویزیون که امیدی نیست)

3- دیگه تو مود نوشتن نیستم خوشبختانه:) مگه اعصاب واسه آدم می‌ذارن!

اما نه... لینک‌هایی که در مورد اعتصاب راننده‌ها به دستم رسیده بگذارم بعد برم.

اسانلو


*- تحصن کارکنان شرکت واحد در مقابل وزارت کار.

**- بيش از 30 نفر از بازداشت شدگان ديروز که در زندانند، به شدت زخمی شده اند .

***- بیانیه حزب کمونیست کارگری ایران درمورد اعتصاب کارگران واحد و سرکوب اعتصاب. در سایت روزنه.

****- بیانیه‌ی جمعي از دانشجويان دانشگاه هاي تهران در مورد کارگران شرکت واحد اتوبوسراني تهران و حومه. ایران تریبون.

*****- گزارش اختصاصی آشوب از اعتصاب رانندگان و کارگران شرکت واحد.

******- نامه کنگره کار کانادا به احمدی نژاد در اعتراض به حبس اسانلو .

*******- کارگران...

********- سندیکای اتوبوس‌رانی ...

*********- بیانیه‌ی پن‌لاگ در این رابطه. امیدوارم لینک درست باشه. برای من فیلتره.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 3:58  توسط زیتون  | 

1- گل من میان گل‌های کدام دشت خفتی؟
به کدام راه خواندی
به‌کدام راه رفتی؟...

گل‌باغ آشنایی، گل من کجا شکفتی؟
که نه سرو می‌شناسدت
نه چمن سراغ دارد
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی گل آتشین جامی
نه بنفشه‌ای نه بویی
نه نسیم و گفت‌‌و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ‌های روشن
گل‌من میان گل‌های کدام دشت خفتی؟...
(م.آزاد)
شنیده بودم فرمانداری کرج اجازه نداده پیکر م. آزاد در امامزاده‌طاهر دفن بشه. برای همین وقتی برای تشییع‌جنازه‌ی عزیزی اونجا رفتم دنبالش نگشتم. موقع رفتن پایم گلی شد و موقع برگشتن خواستم از اون کپه گل باز هم بگذرم، دیدم کاغذی که به چوبی وصله دمر افتاده.
کاغذ رو برگردوندم. رویش نوشته بود:" درگذشت شاعر نام‌آشنای معاصر م.آزاد را تسلیت می گوییم. کانون پرورش کودکان و نوجوانان."
گور تازه بود و هنوز سنگ نداشت. نزدیکی‌های گور شاملو، احمد محمود،‌ صفرخان، گلشیری و مختاری و پوینده و...

مزار م.آزاد


2- روی گلدان مقبره‌ی شاملو دختر و پسری تنگ در بغل هم نشسته بودن و بوسه‌های عاشقانه رد و بدل می‌کردن.
به رهگذرها هم توجهی نداشتند.
چه اشکالی داره! داشتن برای روزی که کمترین سرودمان بوسه‌ است تمرین می‌کردن.

3- به‌طور تصادفی به قبر آغاسی هم برخوردم. سنگش خیلی جالب‌انگیزه. بالاش عکس آغاسی در حالیکه دو دستش بالاست و بالاترش نوشته: ایوالله!(تو عکس نورافتاره و ایوالله‌ش خوب دیده نمی‌شه.)
خانمی که براش گل آورده بود می‌گفت برای تموم تشییع‌جنازه‌های هنرمندا به این گورستان اومده وسابقه نداشته مثل زمان به خاک‌سپاری آغاسی مردم اومده باشن.

ای واالله آغاسی



4- گزارش‌های خوب همشهری کاوه را در مورد جشنواره‌ی فیلم فجر در وبلاگش بخونید.

5- گذرگاه شماره 51 هم به سلامتی و میمنت و مبارکی منتشر شد. از دستش ندید.

6- ای آخ. تعداد رئیس‌جمهورا و نخست‌وزیرای زن روز به روز دارن زیادتر می‌شن.
اصلا این روزا مُده خانوما بیان رو کار.
انتخابات شیلی مشتی بود بر دهان یاوه‌گویان مردسالارپسند


گویا در انتخابات آینده‌ی ریاست‌جمهوری آمریکا هم رقبای اصلی هیلاری کلینتون و کاندولیزا رایس خواهند بود.
آقایون یه کمی برن کنار بذارن باد بیاد

7- یهودی های دسیسه گر و اتاق های گاز خیالی، نگاهی بر انکارگرایان پدیده ی هولوکوست...

8- نخستين مهمان كنفرانس هولوكاست در ايران، يک نئونازی آلمانی...

۹- نمی‌دونم کدوم آدم عاقلی مياد اتفاقی که افتاده و هزاران عکس و مقاله‌ در موردش وجود داره بالکل منکر می‌شه؟
احمدی‌نژاد با اين کاراش باعث شد که کليمي‌ها بيشتر مطرح بشن. خود من تو این مدت کلی مطلب و عکس به دستم رسید و ماجرايی که متعلق به سال‌ها پيش بود برام زنده شد.
و همین‌طور احساس نفرت از نژاد پرستی و جنگ در هر نقطه از جهان و لزوم آزادی عقيده برای همه .
پ.ن.
حالا که دیوار حاشا بلنده از فردا مد می‌شه که بگن:
- اصلا در بم زلزله‌ای اتفاق نیفتاده!
قراره کارشناسی از آمریکا بره انگلیس و شهادت بده زلزله‌ی بم هرگز اتفاق نیفتاده و عکس‌ها همه مونتاژن. ایران خواسته با پراکندن این شایعه پولی در بیاره.
- کشتی تایتانیک هرگز غرق نشده و این کلک جیمز کامرون بوده که فیلمش بیشتر فروش کنه!
- جنگ جهانی اول و دوم قصه‌ای بوده که روزی مادربزرگ شنل‌قرمزی براش تعریف کرده بوده و حالا به عنوان حقیقت جا زده شده!
- کشتار حلبچه از اساس دروغ بوده.
- ...

۱۰- دوربين دات نت و عکس‌هايی از جشنواره سينمايی...

۱۱- يکی از بهترين طنز‌های تاريخ بشريت:
امسال سالگرد انقلاب ۲۲ بهمن افتاده به ۱۲ بهمن:)
ياد روزهای دبستانم افتادم. نزديکی‌های عيد به یکی از همکلاسی‌ها می‌گفتيم می‌دونی امسال چهارشنبه‌سوری افتاده دوشنبه و بعد که طرف هاج و واج می‌موند می‌زديم زير خنده!

۱۲- چگونه می‌توانیم سر حاج‌آقای ثبت احوال شيره بمالیم و اسم خارجی روی فرزندانمان بگذاريم..

۱۳- حسین‌درخشان واقعا رفته اسرائیل جالبه که این خبرو اولین بار از بابام شنیدم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 4:0  توسط زیتون  | 



۱- با این عکسه حالا آبچینوس باید جلوم لنگ بندازه:)
کم‌کم باید به فکر باز کردن مغازه‌ی لنگ‌فروشی باشم!

۲- امت قهرمان جهان
حدود يک هفته ما ساکنین شهر کرج به اينترنت دسترسي نداشتيم.
چرا هیچکی به فکر ما نبود!؟ نه پتیشنی٬ نه اعلام همبستگی‌یی٬ نه اعلام انزجاری٬ چیزی!

۳- اما وبلاگستان عجب خبراييه:)
رفتم وبلاگ سبيل‌طلا و از اونجا پرتاب شدم به يه‌عالمه وبلاگ ديگه... حالا حالاها باید بخونم...
قبل از قطع شدنم هم جریان نیک‌آهنگ و هودر و دات و ...
هر کدوم از اين بحث‌ها و جدل‌ها شايد به نظر خسته‌کننده و کاهنده‌ی روح به نظر بياد. اما بعدا که جو آروم شد می‌بينی کلی چيز ميز ياد گرفتی و به معلوماتت اضافه شده. می‌فهمی چقدر آدم‌ها متفاوتن چقدر عقاید متفاوتی دارن .
بايد اين تفاوت رو به رسميت بشناسی! چقدر باید برای این کار تمرین کنیم!
جالب‌ترين قسمت‌های اينجور مباحث اظهارنظرهای کساييه که پابرهنه‌(فقط برای مطرح کردن خودشون و نه ابراز عقیده) می‌پرن وسط:))

۴- آدرس ای‌ميل رئيس‌جمهورک محبوبمون

۵- حميد جان پوريان٬ حالا يه چيزی برای اتاقک سبزم بگو!


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23:21  توسط زیتون  |