تبليغاتX
زیتون

زیتون

۱- سر کلاس دوستم اومده بودن التماس که ترو خدا با هرکی دلتون خواست(خواهر، مادر، دوست، دشمن، همسایه این‌‌طرفی، همسایه‌ی اون‌طرفی و...) فردا 1-صبح ساعت یک‌ربع به هفت بیایید چهارراه طالقانی.
مجانی با اتوبوس می‌بریمتون ورزشگاه 12 هزار نفری، نفری یک مقنعه و دو بلیت استخر مجانی هم می‌دیم.
فردا 29 تیر استادیوم 12 هزار نفری چه خبره که سرکیسه‌ دولت شل شده؟
احمدی‌نژاد سخن‌رانی داره)
- زکی! فقط یه مقنعه(اونم قهوه‌ای) و دو بلیت استخر؟


2- روزنامه‌ی شرق دوشنبه مقاله‌ای داره در مورد زین‌الدین زیدان و کاری که باعث اخراجش از بازی شد.
به قلم امیر احمدی‌آریان.
حسی که من هم نسبت به کار زیدان داشتم اما از نظر علمی نمی‌دونستم اسم این کارشو چی بذارم. کاری که گاهی خودمم می‌کنم( البته در مقیاس‌های بسیار کوچک‌تر).

در پیدا کردن لینک مقاله‌ها تو اینترنت بسیار خنگم. اگر کسی لینکشو داره بی‌زحمت در نظرخواهی بذاره.
برای من هیچی نمی‌شه روزنامه‌ی کاغذی!

اینم لینکش در روزنامه ی شرق. ممنون از سرو عزیز

بگذریم،
امیر احمدی‌آریان نوشته:
(( چندسال پیش یکی از قهرمانان فرانسوی دوی چهارصد‌متر که در یک‌چهارم پایانی مسابقه چند متری از رقیبانش جلو بود، در اواخر مسابقه به طرز عجیبی گام‌هایش را آرام کرد تا بقیه به او برسند و مقام اولی را از دست بدهد. او بعد از بازی گفت: " وقتی حس کردم دارم برنده می‌شوم،‌ چیزی در درونم پاره شد."
زیدان فوتبال را زیاد جدی نمی گرفت. از به ثمر رسیدن هیچ گلی خوشحال نمی‌شد. میمیک صورت او به ندرت تغییر می‌کرد. بعد از گل زدن معمولا با گام‌هایی آرام به زمین خود برمی‌گشت. چندان اهمیتی به هم‌تیمی‌هایش که از خوشحالی به سروکولش می‌پریدند نمی‌داد. نمونه‌ی کامل بی‌اعتنایی‌اش به فوتبال پنالتی‌یی بود که در فینال جام جهانی وارد دروازه‌ی بوفون کرد. او اولین و احتمالا آخرین نفری‌ست که در فینال جام جهانی پنالتی را با ضربه‌ی " چیپ" وارد دروازه‌ی حریف کرد. و آنقدر خونسرد و بی‌خیال این کار را کرد که همه شوکه شدند.

زیدان مثل رانالدینهو و مارادونا حرصی برای موفقیت ندارد. .بیشتر به دنبال لذت فوتبال و مکاشفه وتجربه‌های منحصر به فرد در زمین است. با فوتبال حال می‌کند. اما کل ماجرا را چندان جدی نمی‌گیرد. و برای همین گاهی حرکات عجیبی انجام می‌دهد که بیننده را غافلگیر کند.
او با کار خودش ( که با دیدن فیلم پی می‌بریم موقع ضربه‌زدن با سرش به ماتراتزی اصلا عصبانی نبوده) با توقفی عمدی تا یک‌قدمی خط پایان شعار"موفق شو!" معروف را فراموش کرد و تصمیم گرفت پس از سال‌ها کسب پیروزی وافتخار، در آخرین گام از شکست و ویرانی لذت ببرد و شکست را زیبا ببیند.))

یک نوع عصیان که گاهی خیلی از ماها داریم و متاسفانه در من خیلی هست... من زیدان را درک می‌کنم.


3- فیلم " آتش بس" تهمینه‌ی میلانی رو دیدم. نمی‌دونم چرا منتقدها این‌قدر از این فیلم خوششون اومده بود. بخصوص منتقدهای مرد. چون این‌بار میلانی خیلی از زن جانبداری نکرده؟( که کرده! اگر منتقدها نفهمیده‌ن برن فیلمو دوباره ببینن). به نظر من فیلم زیاد جالب نبود. یعنی چیز جدیدی برای مردم نداشت.
شاید گوش دادن به یکی از سخن‌رانی‌های پروفسور آزمندیان (یا حتی آتیلا پسیانی) و یا خوندن یکی از کتاب‌های گیتی خوشدل خیلی بهتر تو زندگی ملت تأثیر بذاره.
لوس‌بازی‌های زن و مرد فیلم ( گلزار و مهناز افشار) موقع دعوا، مثل وقتی می‌زدن هر چی تو خونه‌ست نوبتی می‌شکستن خیلی اعصاب‌خورد‌کن دراومده. حتی اگه زن و شوهری بودن که ارث هنگفتی بهشون رسیده بود این‌کار کمی عجیب بود چه برسه که هر دو اهل کار و زحمت هستن. خونه‌زندگیشون هم چندان لوکس نبود که بشه باور کرد برای لجبازی و کل‌کل هر بار میلیون‌ها تومن ضرر به خونه بزنن.
مثلا زن هر چی بلوره بزنه بشکنه و مرد تمـــام لباس‌های گران‌قیمت زن رو با قیچی ریزریز کنه و زن همه‌ی کت‌وشلوار و پیراهن‌های آقا رو بده به مردم کوچه!!! بدون اینکه از هم ناراحت شن.
تو فرغون کردن زن تو ساختمون نیمه کاره هم همین‌طور بود. شیطونی‌های ماهایا پطروسیان در " دیگه چه خبر؟" از رنگ دیگری بود و به دل می‌نشست.

آرایش وحشتناک موهای گلزار نمی‌دونم دلیلش چی‌بود. انگار با ماست و سیمان یه قسمت از موهاشو سفید کرده بودن. به هم چسبیده بود.

البته طبیعتا فیلم میلانی چیزهای خوبی هم داشت. اینکه مرد همیشه عکس مادربزرگش رو تو جیبش داشت و همه‌ش زن رو با اون مقایسه می‌کرد( سی‌با اینجاش خنده‌ش گرفت. با توجه به حرفی که قبلا بهم زده بود).
و وقتی تقاضای ازدواج از زن کرد بهش گفت فقط از لباس‌پوشیدنت خوشم نمیاد که سعی می‌کنم به دلخواه خودم درستت کنم!( کاری که بیشتر مردهای ایرانی می‌خوان بکنن و نمی‌تونن)
و تیکه‌های خوب دیگه‌ای.... اما من از میلانی انتظار خیلی بیشر از این‌ها رو داشتم.

4- ای آشنای من!
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
وز خوشه‌های روشن انگورهای سبز
در خم بیفشریم می ِ آفتاب را....
(نادر نادرپور)

5- اما با انگورهای سیاه می‌ ِ خوشگل‌تری درست می‌شه:) می‌ ِ ماهتاب شاید!
شهریور فصلشه. یادتون نره.

6- بر پدر و مادر و اجداد کسی صلوات که یادم داد آلبالو دون‌کنم و بذارم تو فریزر. خوردن چندتاشون وقتی خسته و داغ از بیرون می‌آیی خونه، آی می‌چسبه! آی می‌چسبه!

7- سی‌با تلفن می‌کنه:
- الو؟ آلبالو نخوری‌ ها...تا من بیام.
- چرا؟
- آخه تا من بیام فشارت اومده پایین و دیگه حال نداری با من حرف بزنی و شام بیاری و... :)
- ئه... خوب شد یادم آوردی :))

8- " جنگ چیز بدی است!"
امام زیتون‌العابدین
نمی‌دونم رو چه حسابی اسمشو مبر اول گفته " جنگ چیز خوبی است!"؟
دیدن زخمی‌ها و کشته‌ها و بی‌خانمانی و آوارگی و خرابی خونه‌ها و .... دل هر انسانی رو به درد میاره. از هر طرف جنگ که می‌خواد باشه. فرقی نمی‌کنه.
دولت اسرائیل رو دوست ندارم. اما مردمش رو چرا!
از اسم حزب‌الله هم بدم میاد. بخصوص که موقع شعار دادن عکس اسمشو‌مبر اول و اسمشومبر دوم رو بالا می‌برن و آدمو یاد حزب‌اللهی‌های خودمون می‌ندازن.
اما دوست هم ندارم مویی از مردم فلسطین کم بشه.
دیدن جنگ و خرابی تو این دوره خیلی وحشتناکه. وقتی که نیرو و ثروت بشر باید برای ایجاد رفاه برای تموم مردم دنیا و بقای محیط زیست و پیدا کردن راه حلی برای کم‌کردن آلودگی‌ها و کشف ستاره‌ها و کهکشان‌های جدید در فضا و... صرف بشه چرا باید صرف کشت و کشتار انسا‌ن‌های دیگه بشه؟
دست‌هایی در کارن که آتیش جنگ رو یه گوشه از دنیا روشن نگه‌دارن و بعضی مردم هم چه زود گول می‌خورن.
از یه طرف هم زدن ِ حزب‌الله لبنان، شاید زدن ِ حزب‌الله ایران رو به دنبال داشته باشه :( و این یعنی جنگی دوباره در مملکتمون. شِت!

9- با یه نگاه سرسری به وبلاگستان فهمیدم که چقدر ماها نسبت به چندسال پیش عفت‌کلام رو(طبق عرف جامعه) کمتر رعایت می‌‌کنیم. خود من در وبلاگم کلماتی رو به‌کار بردم که هرگز به صورت شفاهی از دهنم خارج نشده. نمی‌گم این بده. اما متاسفانه بعضیا به صورت خیلی عامدانه کلمات زشت( طبق عرف اجتماع) رو به‌صورت بسیار متظاهرانه‌ای ادا می‌کنن. آیا بی‌ادبانه حرف زدن نوعی افتخار و دلیل روشنفکریه؟ پس ما هم بگیم که یه وقت عقب نمونیم.:)

10- بعضی فعل‌ها در گوشه‌گوشه‌ی میهن اسلامیمان به صورتهای متفاوتی ادا می‌شه.
مثلا –روم سیاه- فعل گوزیدن!( باور کنید این یک مقاله‌ی نیم‌چه تحقیقی‌ست. نه بی‌ ادبی!... حواستون باشه. این از همون کلماته که من به صورت شفاهی روم نمی‌شه بگم. اما در وبلاگ می‌نویسمش)
فعل گوزیدن در متون ادبی همین‌طور صرف می‌شه که باید بشه.
مثلا: گوزیدم.
تهرانی‌های اصیل می‌گن: گوز دادم.
لُرها می‌گن: گوز زدم.
تا اینجاشو حتما شنیده بودید. اما پارسال عید که رفته بودم جنوب. شنیدم بچه‌ای خوزستانی در کوچه به برادرش گفت:
گوز کـَندم!
و وقتی دوسه‌ نمونه‌ دیگه‌شو تو خوزستان شنیدم فهمیدم کلمه‌ی جدیدی رو کشف کردم:)
من این موفقیت علمی رو به خودم و دیگر دانشمندان تبریک می‌گم! کسی نمی‌خواد در این‌باره باهام مصاحبه کنه؟

پ.ن. دوستی در نظرخواهی نوشته که شمالی ها می گن

گوز انداختم.

 

11- به جان شما،‌ خیلی وقتا می‌خوام با دنیای وبلاگ‌نویسی خداحافظی کنم. اما وقتی به تبعاتش فکر می‌کنم پشیمون می‌شم! این بی‌رحمی‌ها به من نیومده.
وقتی فکر می‌کنم اگر وبلاگ ننویسم دنیا کن‌یفکون می‌شه بر خودم می‌لرزم!(عین بید)
به خودم می‌گم: ای زیتون کافر! اگر به خودت رحم نمی‌کنی اقلا بر جوانان مردم رحم بنما!
می‌دونی ممکنه در ایران چند نفر خودشونو ازبالای برج میلاد بندازن پایین؟
می‌دونی ممکنه در فرانسه چندنفر خودشونو از بالای برخ ایفل بندازن پایین؟
چند نفر از برج کج پیزای ایتالیا؟ برج کانادا ؟ برج کره؟ برج ... (بدبختی اسم برج‌ها هم بلد نیستم. خودت هر چی بلدی بشمر و همین‌جور برو تا آخر...)
می‌دونی چند خانواده داغدار می‌شن؟:(
می‌دونی خط‌های مخابراتی چقدر اشغال می‌شن؟ تلفن پشت تلفن. همه با هم با ناراحتی این خبر رو می دن... ممکنه تلفن بیمارستان ها هم  اشغال شه و جون بیماران در خطر بیفته:(
شیرین عبادی( از مهرانگیز مقامش بالاتره. نه؟ اهم...:)
مرتب جویای احوالم می‌شه و هی پیغام و پسغام که زیتون جان اگر تو نباشی پس کی باید باشه؟!
مسعود بهنود بیچاره که اهل خواهش تمنا نیست کلی تو خرج می‌افته که کتاب" سه‌زن" رو تبدیل به "چهار زن" کنه و به سختی زیتون رو در کنار مریم فیروز و اشرف و ... جا بده؟ یعنی اونا رو به سختی کنار زیتون جا بده. شایدم یه کتاب جدید بنویسه به نام " فقط و فقط یک زن، اونم زیتون". می‌دونید چقدر درخت باید قطع بشه تا کتاب به دست میلیون‌ها مخاطبان مشتاق برسه؟
گنجی طفلک دیگه چقدر جون داره که برای برگشتن من به وبلاگستان اعتصاب غذا کنه!!!:(
نه زیتون جان! تو حق نداری بزنی خودت رو له و لورده بکنی!
تو حق داری هسته‌ت رو در بیاری...
گردو و سبزیجات و دونه‌های انار رو بکوبی و با خودت مخلوط کنی که بشی زیتون پرورده.
اما حق نداری بگذاری بخوردندت و از بین ببرندت .

توضیح واضحات: این شماره صرفا یک شوخی بود:)

12- ای بابا.... بازم دیروقت شد و من افتادم به شر و ور گویی:))


13- مجسمه‌هایی جالب در دنیا
بعضی‌هاشو خیلی دوست داشتم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:56  توسط زیتون  | 

 

 


1- تو  استخر زن مسنی بهم نزدیک شد و گفت دخترم، انگار ساعت استخر خراب شده. یه ساعته نگاه می‌کنم ساعت پنج دقیقه به ششه.
به ساعت نگاه کردم ساعت یک و ده‌دقیقه بود. وقت رو بهش گفتم( اصلا استخر اون روز ساعت یک‌و نیم بعداز ظهر تعطیل می‌شد چه‌طور می‌تونست عصر باشه؟) گفتم شما پنج‌دقیقه به شش رو کجا دیدید؟ دستش رو به طرفی گرفت و چشماشو ریز کرد و گفت اون ساعتو می‌گم.
خنده‌م گرفت( ولی جلوی خودمو گرفتم) یه دایره‌ی قرمز بود که آدمی رو در حال  شیرجه نشون می‌داد و بالاش نوشته بود شیرجه ممنوع! زن بدون عینک فکر می‌کرد اندام اون آدم عقربه‌های ساعته.

2-  یکی از جوون‌های فامیل که در عمرش ایران نیومده و فارسی درست بلد نیست زنگ زد و مژده داد که ایرانه و دلش می‌خواد بیاد من و سی‌با رو ببینه. گفتم قدمت روی چشم . بعدش مجبور شدم یه ساعت براش توضیح بدم که قدمت روی چشم یعنی بیا بابا‌جان خوشحالمون می‌کنی. اونم که تعارف معارف حالیش نبود گفت اوکی! همین الان راه می‌افتم میام. گفتم باشه منتظرم. گفت باشه نه. بگو اوکی! گفتم اوکی! بعد نیم ساعت طول کشید آدرس رو به حروف لاتین هجی کرد و نوشت.
 
خونه هم ریخت و پاش و  من و سی‌با مثلا می‌خواستیم به جای شام یه عالمه تنقلات موقع دیدن فوتبال پرتغال و آلمان ( دیدار نیمه‌نهایی) بخوریم. حالا چکار کنم؟
گوشی رو که گذاشتم بدو بدو مشغول تمیزکاری شدم. دوتا ماهی آماده داشتم گذاشتم تو فر و یه کم گوشت چرخ‌کرده برای کباب تابه‌ای چوبی و کمی هم برنج گذاشتم کته بشه. الحمدالله اون که کته و چلو حالیش نیست:)  اروپا مجردی زندگی می‌کنه و حتما تو غذا وسواسی نیست.
  مرغ هم درآوردم که اگه اینا رو دوست نداشت فوری براش سرخ کنم. وگرنه بذارم برای فردا.

 دعا کردم مثل اون مهمون قبلی گیاه‌خوار نباشه. با این حساب برای اطمینان مقداری هم قارچ و فلفل سبز و هویج و سیب‌زمینی و پختم. با یه عالمه سالاد کاهو و سالاد شیرازی.
خوشبختانه همون روز کلی خرید کرده بودم. شاید مصرف ده بیست روز میوه و مواد غذایی خریده بودم. بدبختی دستم به کم نمی‌ره و همیشه زیاد خرید می‌کنم.
وقتی اومد بعد از کلی ماچ و بوسه(اونم از نوع سه‌تایی و آبدار) از دیدن این همه میوه روی میز تعجب کرد.
بعد دست کرد کوله‌ش سوغاتی درآورد و به سختی به فارسی گفت. می‌دونم ایرانی‌ها سوغاتی بهشون بدی بیشتر ازت پذیرایی می‌کنن و خندید.
گفتم چه غلطا!!! وگوششو گرفتم و کشوندمش به طرف مبل:)
 (حالا تو دلم خوشم اومده بود از کارش:)) و تو دلم قند آب می‌کردن که ببینم کادوهاش چیه؟ اما خودمو زدم به بی‌خیالی!  )
نیومده کوله‌شو انداخت روی مبل و اومد آشپزخونه کمک. گفت سی‌با کجاست؟ گفتم معمولا شبا دیر میاد. بی‌مقدمه گفت" شنیدم مردای ایرانی تو کار خونه کمک نمی‌کنن."
دیدم خیلی خوشمزه‌گی می‌کنه گفتم یه کم سرکارش بذارم.
با ناراحتی گفتم آره:(
گفت آشپزی هم لابد بلد نیست.
گفتم: اصلا. (البته این حرفم دور از حقیقت هم نبود. اما سی‌با طفلک داره تلاششو می‌کنه یاد بگیره ولی چیکار کنه که استعداد نداره)
داشت ظرفای تو ظرفشویی رو می‌شست که توجهش جلب شد به زخمای دستم. دییشبش با دوچرخه با یه پسر دوچرخه‌سوار تصادف کرده بودم و فرمونش رفت تو دستم و حسابی آش و لاش بود.
گفت دستت چی شده؟(البته هر جمله رو به سختی جور می‌کرد به فارسی می‌گفت. زبان کشوری که توش زندگی می‌کرد انگلیسی نبود که حرفاشو راحت بفهمم)
با ناراحتی گفتم. با سی‌با دعوام شد. عصبانی شد و زد...
اون که تاحالا فکر می‌کرد خیلی بامزه‌ست رفت سر ِ کار:))
آقا دلش برام سوخت. فکر کنم دعا می‌کرد سی‌با دیرتر از همیشه بیاد.
خوشبختانه برادرم از راه رسید و گفتم برن بشینن یه چیزی بخورن تا من تنهایی کارا رو بکنم.
خیلی براش سخت بود که اون و برادرم بشینن و من تنهایی کار کنم. کاری که بهش عادت داشتم.
سی‌با که کلید انداخت اومد تو دیدم رنگ‌از روی مهمون خارجکی‌مون پرید. تعجب می‌کرد چطور داداشم این‌همه راحته و از دیدن سی‌با ابراز خوشحالی می‌کنه. فکر کرد برادرم هم تو جبهه‌ی دشمن و آنتی‌فمینیسته.
فوری سوغاتی سی‌با رو درآورد و گذاشت رو میز و موقع دست‌دادن و سلام احوالپرسی دیدم خیلی ترسیده!
سی‌با هم که حسابی خسته بود. می‌دونستم از 6 صبح دو جا کار کرده.
به اصرار مهمون شام رو تو بالکن خوردیم که شهر زیر پامون بود.
سر شام اوضاع خیلی خوب بود. مهمونمون کلی از غذاها خوشش اومده بود و هی می‌خورد و به‌به می‌گفت. لامصب  هم غذاهای گیاهی رو خورد و هم جانوری:)
بعد از شام سی‌با  یواشکی بهم  گفت ابرو کمونی جان من باید یه چرتی بزنم وگرنه نمی‌تونم فوتبال ببینم. دیدم این‌جوری نقشه‌م هم بهتر اجرا می‌شه. گفتم مبادا بلند شی برای کمک. همینجا روی فرشی که توی بالکن انداخته بودم دراز بکش... و یک بالش هم براش آوردم. سی‌با متعحب از این لطف من... از مهمون معذرت خواست و دراز کشید و به سه‌شماره نرسیده خوابش برد!

 مهمون با چشمای متعحب یواشکی ازم پرسید: حتی تو بردن بشقاب‌ها و وسائل میز شام کمک نمی‌کنه؟ گفتم نه:(
گفت ای بابا(یادم نیست دقیق چی گفت ولی تو یه چیزی تو همین مایه‌ها بود) چرا ولش نمی‌کنی بیای خارج؟) گفتم  چکار کنم که دوستش دارم و باید با وفاداری کنارش بمونم !
گفت این چه حرفیه؟

بیچاره خیلی  دلش برام سوخته بود و منم هی مظلوم‌نمایی می‌کردم. داداشم هم با شوخیاش بیشتر به این دل‌سوختنش کمک می‌کرد. حالا وقت دیگه بود مو تو سر داداشم نمی‌ذاشتم. ولی استثنائا اون شب هر چی گفت با قیافه‌ی معصوم و مظلوم شنیدم و دم بر نیاوردم. مهمونمون هی به داداشم می‌گفت برو کمک خواهرت.  اونم موقع گذاشتن بشقاب تو ظرفشویی گفت چته؟ چه عجب زبونت کوتاه شده؟

کمی قبل از فوتبال سی‌با رو بیدار کردم.
 دیگه موقع فوتبال همه‌چی یادم رفت. چنان سروصدایی می‌کردم و فوتبالو به سبک خودم گزارش می‌کردم و سی‌با هم قاه‌قاه می‌خندید. عاشق گزارش کردنای منه!
بعدم وسطاش هی از همه پذیرایی می‌کرد. می‌رفت چایی می‌ریخت. پیش‌دستی‌های مملو از پوست میوه و تخمه رو عوض می‌کرد. حواس مهمون بیشتر از اینکه به فوتبال باشه به سی‌با بود.
 وقتی لوئیس فیگو وارد زمین شد. مهمونمون با کلی تته پته گفت: "خواهر ِ دوست‌دختر فیگو دوست‌دختر ِ منه". سی‌با هم با خنده گفت پس با فیگو باجناق هستید!
حالا مهمون خوش‌تیپ ما مگه ول کرد. باجناق چی هست؟ من و دوست‌دخترم که قرار نیست ازدواج کنیم و ...تا آخر فوتبال هر وقت فیگو رو نشون می‌داد  ذوق می‌کرد و می‌گفت "باجیناک ِ من".
بعد گفت دوست‌دخترش خیلی دوست داشته بیاد ایرانو ببینه اما این ترسیده بیاردش. که مبادا به خاطر بدحجابی بگیرنش. حالا با دیدن بعضی دخترا می‌گفت دوستش خیلی ساده‌تر از ایرانی‌ها می‌پوشه و بیشتر وقتها اصلا آرایش نداره.
( فرداش  تو گوهر‌دشت یه دختره رو از روبرو دیدیم که از چاک جلوی مانتوی تنگ و کوتاهی نافش معلوم بود و نصف سینه‌هاش. از زیر شال کوچک هم که همه‌ی موهاش بیرون بود. بعد برگشتیم دیدیم از چاک پشت مانتوش از شلوار فاق کوتاهش باسنش معلومه. گفت بابا تو کشور ما تو خیابون این‌جوری نمی‌پوشن. وقتی هم دختری بهش چشمک می‌زد کلی خجالت‌زده می‌شد طفلک)

بعد از فوتبال سی‌با کلی با مهمون خوش و بش کرد و یه عالمه جک گفت و همه  غش‌غش خندیدیم.
نصف شب رفت ظرفا رو بشوره و نذاشت من کمک کنم. گفت با فامیلت بشین و  بگید و بخندید.
مهمون هی سربه سرم می‌ذاشت.کلی خوشش اومده بود تا حالا سرکار بوده.
داداشم بی‌حیا گفت من جای سی‌با باشم اینو طلاق می‌دم بس که پرروئه!
یک دونه زدم تو سرش!( یواش ها... من اهل خشونت نیستم!)
دیروز  مهمون جان بازم زنگ زد که خونه‌ی ما از همه‌جا بیشتر بهش خوش گذشته و قبل ار رفتنش حتما می‌خواد بازم بیاد پیشمون. ترسیدم بهش بگم قدمت روی چشم. گفتم اوکی:)
گفت پس‌فردا عصر اونجام.

3- همیشه خوندن زندگی‌نامه‌ها برام جالب بوده.
بخصوص تازگی‌ها بیشتر  علاقه‌مند شدم. شاید چون زندگی‌نامه  خود زندگیه!
و گاهی با نویسنده‌ عجیب هم‌ذات‌پنداری می‌کنی.

زندگینامه ی سهیلا شریفی رو در وبلاگ شبح پیدا کردم و بدون اینکه پلک بزنم تا صبح نشستم تا فصل 14 شو خوندم.( منظورم از تا‌صبح از 3 که کارام تموم شد تا 6 صبحه.)
سهیلا عضو کومله بوده و توی زندگی‌نامه‌ش هم طبیعیه که برای عقیده‌ش هم تبلیغ کرده بخصوص برای منصور حکمتشون. ولی الحق تا اونجایی که من خوندم سعی کرده که نگاهی همه‌جانبه داشته باشه و حتی اشتباه‌های گروهشون رو بگه.
خیلی جاهاش بی‌اختیار نوجوانی خودمو با نوجوانی سهیلا مقایسه می‌کردم و گاهی فکر می‌کردم اگر من هم در شرایط سهیلا بودم همون کارایی رو می‌کردم که اون می‌کرد.
پریدن از تخته‌سنگ‌ها در کوه.... منم عاشق سنگ‌نوردی و کوه‌نوردی و پریدن روی تخته‌سنگ‌ها هستم.
خجالتش موقع بوسیدن نامزدش... من هم همین‌طور بودم.
گارد داشتن در مقابل پسرها در مقابل سکس...
آمپول آب‌مقطر زدن به بیماری که فکر می‌کردم تمارض می‌کنه( البته من عضلانی زدم و بیمار واقعا بعد از اینکه فکر کرد براش مسکن تزریق کردم تا صبح راحت خوابید)
موقع خوندن زندگی‌نامه‌ش، چون از خشونت خوشم نمیاد همه‌ش می‌ترسیدم سهیلا کوچولو با کلاشینکوفش کسی رو بکشه که خوشبختانه این فرصت -تا اونجایی که خوندم- به دستش نیفتاده.
حیف که از وسط‌هاش به بعد کمی غلط املایی و انشایی و  تعدادی جمله‌های تکراری داره که فکر کنم با یه ویراستاری کوچولو این عیبش هم مرتفع بشه.


4- می‌دیدم این داداشم مدتیه دچار افسردگی و بی‌مامانی شده و با بداخلاقی و پرخاش این نشون می‌ده.
 فکری کردم و با اینکه اصلا روز تولدش تو تابستون نیست تصمیم گرفتم به بهانه‌ی تولد دوستانش رو گیر بیارم و دعوتشون کنم.( دیدم اگه نگم تولدشه خیلی‌ها ممکنه نیان. بخصوص از راه‌های دور. تازه از جدی گذشته... با کادو هم حال می‌کنیم:)) )
یه روز بعد از چک کردن برنامه‌های فوتبال جام جهانی و روزهای وفات... روز پنجشنبه‌ای رو انتخاب کردم و از چند روز قبلش شماره‌ تلفن‌های دوستاشو( بخصوص  اونایی که بیشتر از یک سال بود ندیده بودشون...  در دانشگاه‌های مختلف قبول شده بودن) از دفترچه‌ش کش رفتم و یکی یکی بهشون زنگ زدم و ازشون خواستم  اگر با دوست دیگر داداشم  در ارتباطن به اونام بگن.
خودمم هر شب مقدمات کار رو تنهایی انجام می‌دادم. تا اینکه روز موعود مجبور شدم به داداشم بگم تا این‌طور هپلی نباشه و در ضمن حتما خونه باشه. اول کلی داد و بی‌داد راه انداخت و گفت اصلا خونه نمی‌مونم. اما یواش یواش یخش وا رفت.  برای شوخی یه کیک خیلی بچه‌گونه براش سفارش داده بودم با کلاهی بوقی و خیلی مسخره و چینگیل وینگیل دار...برای شام هم کلی ماکارونی و ساندویچ سوسیس و یالاد الویه  درست کردم+ چیپس و سالاد کاهو و خیارشور و انواع اقسام نوشابه و...
نزدیک ساعتی که قرار بود بیان داداشم از شدت هیجان رفت تو کوچه.
اما دیدم یه ساعت از ساعتی که قرار بود بیان گذشته و هیچ‌کس نیومده. داداشم مشغول فوتبال با بچه کوچولوهای کوچه شده...
 حدس می‌زدم چقدر داداشم ممکنه افسرده‌تر شده باشه. ولی من همچنان امیدوار بودم و مشغول غذا درست کردن... سی‌با هم اولش زنگ زد که نمیاد(دلگیر شده بود چرا باهاش مشورت نکردم) ولی من بهش گفتم به  کمکش احتیاج دارم. گفتم هیچکس نیومده و حداقل سه‌نفر باشیم بهتر از دونفره:)
یه‌دفعه صدای زنگ اومد. گفتم حتما داداشمه می‌خواد بگه دیدی گفتم کسی نمیاد( اون اصلا نمی‌دونست کیا دعوتن) دیدم پنج‌تاشون باهم اومدن(ایرانی جماعت اگه سر وقت بره جایی پشتش حرف درمیارن) و بعد چهار تا دیگه و بعد پنج‌تای بعدی و بعد سه‌تا دیگه و....
صدای خنده و شادی‌شون تو پذیرایی پیچیده بود و من تند‌تند پذیرایی می‌کردم.
صدای خنده‌ی داداشم از هرچی تو دنیا بود برام خوش‌آهنگ‌تر بود. (خیلی وقت بود تو خودش بود و حرفای ناامیدانه می‌زد)
سی‌با هم از راه نرسیده شروع کرد کمک.
راه به راه ازشون فیلم‌برداری می‌کردیم. هنوز میوه‌ و چایی نخورده ازشون خواستم میزها رو بکشن کنار و رقص رو شروع کنن. از برادرم خواسته بودم یه سی‌دی رقص از آهنگ‌های جدید بزنه  و اون با کلی غر‌غر و ناامیدی اینکارو کرده بود.
خودم هم پریدم وسط و از سی‌با تقاضای رقص کردم (!)تا  افتتاح کنیم. و خجالت بقیه ریخت.
حالا مگه دیگه نیش داداش من بسته می‌شه؟
بعدش دیگه اینا چیکار کردن فقط خدا می‌دونه.
انواع و اقسام رقص عربی(بعضیا ملافه می خواستن و عمامه می‌بستن) و ایرانی( داش‌مشدی با کلاه شاپو و کت یه‌کَتی روی دوش و دستمال قرمزی که به عنوان لنگ آماده کرده بودم) و ترکی و کردی و بِرِک و مِرک و...
صداها فکر کنم تا هفت محله رفت... تا نزدیکیهای صبح طول کشید... جیغ زدیم و رقصیدیم( منم خودمو قاطیشون کرده بودم) و  از اداهای بعضیا بخصوص داداشم خندیدیم. اند مسخره بازیه.

بعدش دیدم دیگه رفتن تو خاطرات اذیت‌هاشون که چطور معلم‌ها رو بیچاره می‌کردن و جک‌های ناموسی، به سی‌با گفتم بریم تو اتاقمون تا اینا راحت باشن.

خلاصه از اون روز به بعد مگه دیگه تلفن خونه بدون زنگ می‌مونه. دوستان همدیگرو پیدا کردن و ....
بعضی دوستاش می‌گن ما در عمرمون همچین مهمونی نرفتیم... به خاطر اینکه همسایه‌ها از سروصدا ناراحت نشن هر خونه‌ای که پسر حدودای سن داداشم رو داشتن دعوت کرده بودم و فرداش ماماناشون کلی ازم تشکر کردن. بخصوص یه عده که جز درس‌خوندن کاری نمی‌کنن و انگار تفریح کردن خیلی نایاب شده.

پی‌نوشت:‌سی‌با توی این دو مهمونی اصلا غیرتی‌بازی درنیاورد. نه برای  لباس و نه رفتار... گفتم حالا که یه‌بار عیبش رو گفته بودم هنرش رو نیز گفته باشم:)

 

5- غلط‌گیری بعد از مرگ دیکتاتور:)

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 4:37  توسط زیتون  | 


1- من و این‌همه خوشبختی محاله، محاله، محاله:)

2- یکشنبه، آقای مهندس فلانی با تعجب تعریف می‌کرد:
- "نمی‌دونم امروز چه خبر شده بود که چپ و راست از مدیریت زنگ می‌زدن برو به سالن‌های کارخونه سر بزن ببین کارگرها خرابکاری نکنن.
سری زدم و برگشتم. باز زنگ زدن. اصلا نیا پشت میز بشین. هی بگرد.
نفهمیدم موضوع چی بود؟ خسته شدم از بس رفتم این سالن، اون سالن"
- آقای مهندس!! شما چرا؟؟ امروز چه روزیه؟
- چه ربطی داره امروز چه روزیه.
- حالا شما بگو من ربطشو می‌گم.
- وایسا حساب کنم. 18 تیره.... ئه... 18 تیر...18 تیر؟!!...ها هاها... پس موضوع این بود!! چقدر ترسیده بودن بیچاره‌ها...


3- از چند روز پیش هی برام آفلاین میومد که احمدی‌نژاد در زندگینامه‌ش که قبلا برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری داده، نوشته که پدرش سال 72 فوت کرده. حالا چطور امسال دوباره فوت کرده. این سوتی‌ش رو تو وبلاگت بنویس.
برای یکی‌شون نوشتم. بابا جان، ممکنه این‌یکی ناپدری احمدی‌نژاد باشه. مگه مادر احمدی‌نژاد دل نداره؟ بعد از فوت شوهر اولش حق ازدواج مجدد نداره؟ آدم مجرد نصف دین و ایمونش بر باده!
تازه بعد از اینکه عُده‌ی این یکی هم سراومد باز می‌تونه یه شوهر دیگه بکنه و یه بایای چدید برای محمودش بیاره.( نمی‌دونم زنی که حیض نمی‌شه اصلا باید عده نگه‌داره یا نه)
حالا احمدی‌نژاد روشنفکربازی درآورده برای اینم ختم گرفته و براش گریه می‌کنه شما کار دارید؟!؟
بعد دیدم حدسم درست درآمده و مادرش دوباره مزدوج شده . شوهر جدیدش هم از فامیل‌های شوهر سابقش بوده.
به نظر من مادر احمدی‌نژاد هیچ‌کار بدی نکرده.


4- اطلاعات غلط
من با دادن اطلاعات غلط حتی برای رسیدن به اهداف درست مخالفم.
خانمی به اسم انسیه‌شاه‌نظری تو روزنامه‌ی همشهری نوشته بود که رفته در پمپ بنزین حاج آقا رضوانی که تازه در کرج افتتاح شده بنزین بزنه، کارکنان اچازه ندادن از ماشین پیاده شه و گفتن حاج‌آقا غدغن کرده که خانم از ماشین بیاد پایین. حالا این خانم داد که چرا به زنها احترام نمی‌ذارن و...
اتفاقا همون شب از این پمپ بنزین رد می‌شدم. کنجکاویم گل کرد . دورادور آقای رضوانی رو می‌شناختم و بعید بود ازش ازین دستورا... با اینکه نصف باک پر بود گفتم بذار با من هم این معامله‌رو کنن تا پدرشون رو درآرم( البته هیچ غلطی نمی‌تونستم بکنم جز مثل خانم نظری شکایت کنم )
اتفاقا چقدر با ادبانه راهنماییم کردن که کجا وایسم که به باکم نزدیک‌تر باشه و وقتی پیاده شدم فقط گفت اجازه می‌دین کمکتون کنم؟ گفتم نه، ممنون. دوست دارم خودم بزنم. دیگه هیچی نگفت. بیشتر پرسنل فامیل خود رضوانی بودن... و هیچ فرقی بین خانم و آقا قائل نبودن. انصافا با همه یک‌جور رفتار می‌کنن.
اونم به خاطر سرمایه‌اش نه احترام به خانوما. چون بالاخره تعداد راننده‌های زن هم زیادن و نباید منافع خودشو در خطر بندازه.

5- یک نمونه دیگه از اطلاعات غلط
فکر کنم دهم اردیبهشت بود که در نظرخواهی یک وبلاگ از قول یه نفر آشنا خوندم که در فلان کارخونه‌( باحدود 20‌هزار کارگر) کار می‌کنه که اونجا کارگراشو برای روز کارگر تعطیل که نکرده هیچ، گفته هر کی نیاد اخراج و جریمه می‌شه. منم احساساتی شدم و ابراز ناراحتی و تاسف کردم برای این وضع.
اتفاقا فردا شبش یکی از مهندسین اون کارخونه مهمونمون بود( از دوست‌های سی‌با) گفت که روزهای کارگر اون کارخونه تعطیله.
گفتم کسی رو تهدید به اخراج نکردن اگه نیاد؟ با تعجب گفت جرأت ندارن همچین کاری رو بکنن! تازه خیلی‌ها به‌زور برای اضافه‌کاری خواستن برن. از بالا گفتن خط خوابیده برای چی بیایین؟

6- کنترل احساسات
وقتی تیم فوتبال آلمان از ایتالیا باخت، اونم تو خونه‌ی خودش و با این همه امیدی که داشت که به بازی فینال برسه، به عکس‌العمل‌ تماشاگران آلمانی نگاه کردم. پیش خودم گفتم اگر ما ایرانی‌ها جاشون بودیم، اولا آخرهای بازی با عصبانیت و چند تا فحش چارواداری به بازیکن‌های خودی از سر جاهامون بلند می‌شدیم و عین لشکر شکست خورده می‌ریختیم تو خیابونا. توی راه هر کی بهمون تنه می‌زد با یه مشت محکم دق دلیمون رو سر اون بی‌نوا خالی می‌کردیم. بعد به تموم اتوبوس‌ها و متروها حمله می‌کردیم و برای خنک‌شدن دلمون تموم شیشه‌ها رو می‌شکستیم و صندلی‌ها رو جر وا جر می‌کردیم.
اگر هم چوبی چماقی چیزی دستمون بود می‌زدیم هر چی ماشین صفرکیلومتره غُر می‌کردیم. حمله به مغازه‌ها و بانک‌ها هم کم عصبانیت آدمو کم نمی‌کنه! ولی گریه.... هرگز! مگه مرد هم گریه می‌کنه؟ ابدا!
اما آلمانی‌ها(ی بی‌عرضه) که تازه به خشونت معروفن چیکار کردن؟
بعد از باخت از ورزشگاه بیرون نرفتن. از بلندگوها یه آهنگ غمگین پخش شد و یه عده بهت‌زده و فکور و یه عده گریان بغل‌دستیشون رو در آغوش گرفتن و شعر اون آهنگو زمزمه کردن و عین رقص تانگو تکون‌تکون خوردن( عین سوسولا... بابا، بزنید! بشکنید! داد بزنید! پای بغل دستیتونو محکم لگد کنید. اصلا بزنید تو سرش. مرد که گریه نمی‌کنه!)
وساکت و صامت یا رفتن خونه‌هاشون یا رفتن یه چیزی بخورن!

7- حالا نوبت شیواست تا یه‌حالی بهش بدم:)
چند شب پیش شیوا جون اومد خونه‌مون( یعنی به‌زور خودشو دعوت کرد به شام)
بالاخره چشمم به جمالش روشن شد. از نزدیک خیلی باادب و مهربونه...برعکس نوشته‌هاش:))) قدش هم ماشالله یه دومتری می‌شه! آرتین هم عین خودش خوش‌تیپ و مهربون و صادق ولی تا دلتون بخواد اهل سوتی.
ساعت 5/3 شیوا از تلفن عمومی زنگ زد که راه افتادن. کی رسیدن؟ ساعت 8 شب. دق‌مرگ شدم از دلواپسی.
از بدو ورود شیوا فهمیدم کلیه‌ش ماشالله خیلی سالمه! هنوز نرسیده رفت دستشویی.
از آرتین پرسیدم چرا این‌قدر دیر رسیدین؟ گفت: تو جاده‌ی اسلام شهر تهران مگس‌کش ژیانمون موقع دنده عوض کردن در‌اومد. و تا اینجا با همون دنده دو اومدیم.
شیوا که از دستشویی اومد از آرتین پرسید راستی ماکسیما رو کجا پارک کردی من جیش داشتم نفهمیدم. بعد رو به ما کرد و گفت آخه بنز و بی‌ام‌و مون خراب بود مجبور شدیم با ماکسیما بیاییم. من و سی‌با پقی زدیم زیر خنده... شیوا گفت مرض! مگه چی شده؟
آرتین طفلک به تته‌پته افتاد و گفت جلوی در پارکینگ گذاشتمش.
گفتم ای داد... الان همسایه‌ها می‌خوان ماشینشون رو بیارن تو نمی‌شه.
شیوا گفت مگه تو زورآباد(اسلام‌آباد) شما کسی هم ماشین داره؟!!
گفتم از صدقه سر اونی که اینجا رو آباد کرده یکی دو نفر موتور گازی دارن ویه نفر هم پیکان 48 که باهاش مسافرکشی می‌کنه.
یادم رفت بگم شیوا پسر نازش رو هم آورده بود که الحمدالله کلیه‌ی اونم خوب کار می‌کرد و نوبتی اون و مامانش می‌رفتن دستشویی. شیوا هی بهش می‌گفت شعر بخون واسه خاله! اون طفلک هم که دهنش همه‌ش پر بود می‌گفت اهه! می‌خوای همه‌ی خوراکی‌هارو خودت تنهایی بخوری!

شام جاتون خالی، دلتون نخواد،‌ آبگوشت داشتیم( حالا شیوا بزرگواری کرده تبدیلش کرده به باقالی‌پلو). آرتین عین فیلما همچین با مشت کوبید رو پیاز که هر تیکه‌ش پرتاب شد یه‌جا!
سی‌با هم کم سوتی نداد. موقع تخته‌نرد بازی کردن با آرتین شروع کردن از بدبختی‌هاش و هنرنماییاش گفتن. آرتین بگو، سی‌با بگو، آرتین بگو، سی‌با بگو. به شیوا کارد می‌زدی خونش در نمیومد بس که حرص می‌خورد. گفتم ببین عزیز من. بذار اونا از سوتی‌ها و بدبختی‌ها و قرض و قوله‌هاشون بگن و ما هم بشینیم هی برای هم از محله‌مون و ماشین‌مون و خونه‌زندگیمون برای هم خالی ببیندیم:)
خندید و گفت باشه:) بعدش من خالی‌ببند، شیوا خالی‌ببند. من خالی‌ببند، شیوا خالی‌ببند.

بقیه‌شم که شیوا نوشته.
خلاصه که " ای‌کاش همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها می تونستن راحت با هم ارتباط برقرار کنن و ..."
از شدت خوابالودگی اصلا نمی‌فهمم چی دارم می‌نویسم.


8- کافی بَسَه دیَه!
(توضیح: آیت‌الله کافی روضه می‌خونده و خودش هم پابه‌پای جمعیت گریه می‌کنه.آخراش می‌بینه که وقت تنگه و باید ماجرا رو درز بگیره. خطاب به خودش با گریه می‌گه: کافی، بَسَه دیَه!)

 


9- استقبال میلیونی مردم از احمدی‌نژاد
تعداد بادی‌گارداش بیشتره یا مردم( اونام فکر نکنم برای استقبال اومده باشن. بیشتر به رهگذر می‌خورن).
رو" که نیست!!"
عکاس: حسن قائدی

10- درخت صدقه چه زود تکثیر می‌شه.
کاسه‌ی گدایی دولتند اینها!
عکاس: حمیدرضا نیکومرام

نظرها(71)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 2:20  توسط زیتون  | 

 

 

یک سوال اساسی،

چیزی شبیه  "بودن یا نیودن":

بنشین بر بال خیال...

 

فکر کن بهترین بازیکن‌های فوتبال دنیا برای ایران بازی می‌کردن.
مثلا لمن یا کان یا هر دروازه‌بانی که به نظرت تو دنیا اوله ...
و.
بهترین مهاجم‌ها، بهترین مدافع‌ها، بهترین هاف‌بک‌ها و میانی‌ها و ..
.
حتی زمان رو هم در نظر نگیر. مثلا مارادونا، فیگو، زیدان یا هر کس تو دوست داری 22 ساله‌شون بود و تو بهترین شرایط عضو تیم ما بودن.
و بهترین مربی دنیا هم مربی تیم ایران بود.
با تمام این‌ها باز هم فکر می‌کنی ایران قهرمان جام جهانی فوتبال می‌شد؟.

 

...

چرا؟!

 

مسئله‌  همین است که  داری بهش  فکر میکنی!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 18:27  توسط زیتون  | 

 

1- شکل اول، شکل دوم
این اسم یکی از فیلم‌های عباس کیارستمی‌ست که در سال1358(یک‌سال بعد از انقلاب) ساخته. این فیلم هیچ‌وقت اجازه‌ی اکران پیدا نکرد.
"شکل اول، شکل دوم" داستان معلم علوم دبیرستان پسرانه‌ای‌ست که سر کلاس قادر به اداره‌ی کلاس نیست. او یک‌ساعت است دارد به صورت ملال‌آوری شکل اجزاءداخلی گوش را می‌‌کشد. بچه‌ها حوصله‌شان سر رفته. دانش‌آموزی روی میز ضرب می‌گیرد. تا معلم سر برمی‌گرداند کلاس ساکت می‌شود و تا دوباره مشغول کشیدن شکل گوش می‌شود آن یک‌نفر مشغول ضرب گرفتن می‌شود.
معلمِ عصبانی از شاگردان می‌خواهد فرد خاطی رو معرفی کنند و هیچکس جیکش در نمی‌آید. از روی حدس بچه‌های دوردیف عقبی کلاس را از کلاس بیرون می‌کند و می‌گوید اگر کسی که ضرب زده لو ندهند تا دو هفته هیچکدام را سر کلاس راه نمی‌دهند.
بچه‌ها همه بیرون می‌روند.
کیارستمی می‌رود سراغ کارشناسان و افراد معروف سیاسی و نظرشان را راجع به اتحاد بچه‌ها و اینکه حاضر نشدند دوستشان را لو بدهند می‌پرسد.
انتخاب این افراد توسط کیارستمی از نظر من خیلی جالب بود. هم اینکه تصویر جوانی خیلی از این افراد را من ندیده بودم، هم اینکه گاهی نظرشان به موضع سیاسی‌شان نمی‌خورد.
مثلا آیت‌الله خلخالی رئیس دادگاه آن‌موقع که به قساوت و اعدام بدون تشکیل دادگاه معروف‌‌است با حالت خیلی مهربانی رو به دوربین گفت که کار بچه‌ها خیلی درست بوده. باید با هم متحد می‌شدند و...
.کیانوری، نادر ابراهیمی( که خیلی جوان و سرحال بوده وبه حال امروزش بسیار تأسف خوردم)، احترام برومند( همسر داوود رشیدی و خواهر مرضیه و راضیه‌ برومند که موقع مصاحبه بی‌حجاب بود)، مسعود کیمیایی، نورالدین کیانوری، عزت‌الله انتظامی، ژاله‌ی سرشار( مدیر مرکز اصلاح تربیت. او هم بی‌حجاب و آرایش کرده است)، اسقف مانوکیان، راب کلیمیان، کمال خرازی( که بعدا وزیر خارجه شد)، آیت‌الله گلزاده غفوری،... و خیلی چهره‌های معروف دیگر.
با پدر بچه‌ها هم مصاحبه‌ کرده. چند نفر به پسرشان افتخار کرده‌اند که هماهنگ با دوستانشان عمل کرده( معلوم است که هنوز در جو انقلابی هستند وگرنه پدرمادرهای الان مرتب به بچه‌هایشان توصیه می‌کنند که خر خودت را بچسب و حتی شده به دوستانت لگد بزن تا از‌آنها جلو بیفتی). فقط مرد زحمتکشی گفته به زور خرج تحصیل پسرش را در می‌آورد و درست نبوده که زحماتش را به‌باد بدهد و گفته باید فرد ضارب( ضرب گرفته روی میز) را معرفی کند.

بعد دوباره برمی‌گردد به فیلم.
گذشت روزها را نشان می‌دهد که بچه‌ها هر روز می‌آیند پشت در کلاس به ردیف می‌ایستند و هنوز کسی کسی را لو نداده.
ناگهان یک روز پسری از آنها جدا شده به کلاس می‌رود و می گوید اجازه‌ آقا. محمدرضا نعمت‌زاده!( این همان اسم قهرمان داستان خانه‌ی دوست کجاست نیست؟)
می‌رود در نیم‌کت‌های خالی عقبی می‌نشیند ولی اعصابش خورد است و اضطراب دارد. معلوم است که وجدانش ناراحت است.
دوربین کیارستمی دوباره سراغ آدم معروف‌ها می‌رود و می‌پرسد آیا پسر کار خوبی کرده؟
فیلم خیلی ساده و در عین حال تأمل‌برانگیزی است.


2- حالا این که کیارستمیه. حساب کنید چقدر فیلم در ایران سالانه ساخته می‌شه و قابل پخش تشخیص داده نمی‌شه!
فقط کسایی که عقاید خودشونو می‌تونن با جمهوری اسلامی وفق بدن حق فیلم ساختن دارن.
یا اونایی که با زرنگی این‌طور نشون می‌دن.


3- اینم یه درخواست خنده‌دار:
شورای شهر تهران از نیروی انتظامی خواست که در مبارزه با بی‌حجابی اُبُهت داشته باشه و این‌قدر با کار فرهنگی و لبخند و تذکر، لی‌لی‌به لالای زنان قرتی و بدحجاب که راست‌راست تو خیابونا می‌چرخن نگذاره.

این روزا دوباره شروع کردن به حمله با پاساژها و ارشاد دختران شلوار کوتاه‌پوش و صندل‌پوش ناخن لاک‌زده و...
حالا نمی‌دونم تو جیبشون کارت زرد و قرمز هم دارن یا نه.

4- گذشته از شوخی، چرا این‌قدر تعداد نیروی انتظامی بیشتر از سابق شده. باور کنید چند روز پیش با دوستم رفته بودم پارک نبوت کرج پیاده روی، تعداد سربازان باتوم به کمر و لباس آلاپلنگی‌پوش خیلی بیشتر از مردمی بود که برای تفریح اومده بودن. رئیس بی‌سیم به دستشون منو یاد رهبر مأمورای حمله‌کننده به تجمع زنان می‌انداخت.

5- اینا خندقن توی خیابونا یا جوی آب؟؟؟ دور پارک نبوت همچین جوی پهن و عمیقی کشیدن، انگار قراره دشمن جمله کنه. دور این پارک بزرگ روی هم چهارتا پل نیست مبادا دشمن ازش رد بشه.
دوست من پاهاش مشکل داره و به سختی راه می‌ره. از روی جوی‌ها که اصلا نمی‌تونست بپره. اصلا بیشتر خانوما دورتادور پارک دنبال راهی بودن بپرن این‌ور. خود مأمورا کلی عقب می‌رفتن تا سرعت بگیرن وبا لنگای درازشون بپرن این‌ور.
چندروز پیش تو روزنامه‌ی همشهری خوندم که اصولا ساختن جوی‌های روباز کار غلطیه و صدساله شهرداری داره جوی روباز تو تموم کوچه‌ها و خیابونا می‌سازه بدون اینکه بدونه برای چی!! راست می‌گه. جوهای روباز فقط شدن محلی برای ریختن آشغال.
فکر نمی‌کنن کسی ممکنه کالسکه بچه‌همراش باشه؟ کسی بار همراش داشته باشه و نتونه از این خندق بلا رد شه. یا اصلا مثل دوست من پاهاش ناراحت باشه؟ پارک اصلا یعنی چی؟
مگه امام زمان خودش بیاد دستور بده جوهای آب رو سرپوشیده کنن.

6-گفتم سربازها با لنگ‌های درازشون. راستشو بخواهید لنگاشون همچین دراز هم نبود. کلا قد ایرانی‌ها انگار آب رفته. چند وقت پیش گیر افتادم بین یه عده دختر پسرهای نودانشجوی جوون که تازه از چند اتوبوس پیاده شده بودن. بی اغراق بگم که قد اکثر دخترها از من کوتاه‌تر بود. من قدم متوسطه. یعنی 165. بی‌اغراق بگم بعضی دخترا 150 سانتی بودن. دخترهایی که از 11، 12 سالگی رژیم غذایی سخت می‌گیرن که بتونن مانتوهای کوچیک فروشگاه‌های چینی و کره‌ای‌ها رو بپوشن. در نتیجه رشدشون خیلی زودتر از موقع متوقف می‌شه. و پسرها بیشترشون هم‌قد من بودن یا فقط کمی بلندتر.
دوست متخصص تغذیه‌ای می‌گفت: قد ایرانی‌ها بعد از انقلاب 5 سانتی‌متر کوتاه‌تر شده. و این هم به برکت انقلاب اسلامی و تبعیض در توزیع آن، گرانی شیر و مواد لبنی و تغذیه‌ی نادرست مردمه. گذشته ازفقر مردم، اونایی هم که دستشون به دهنشون می‌رسه حاضرن هر ماه هزاران تومن قسط فرش و مبل و ماشین بدن اما می‌گن شیر گرونه.
در صورتیکه قد ژاپنی‌ها 15 سانتی‌متر بلند‌تر از سابق شده. ماهایی که از سلاله‌ی پاک رستم داستانیم(بابا شوخی کردم:) منظورم به نژاد و اینا نیست. ایرانی ها به قد و اندام خوب معروف بودن یه زمانی) حالا داریم می‌شیم هم‌سایز ژاپنی‌های سابق که اون موقع گاو رو مقدس می‌دونستن و لبنیات نمی‌خوردن.

7- معلم ورزش ما به دختری که هر روز بدون ثبت‌نام میاد تو همه‌ی شیفت‌ها ورزش می‌کنه به شوخی گفت:
تو هم شدی علی دایی؟ هر چی می‌گیم نیا با پررویی میای و به روی خودت نمیاری.

8- کاش می‌دونستم جشن تیرگان و مراسم آب‌پاشی زردشتی‌های کرج کِیه و می‌رفتم!
خیلی کیف داره مردم دور هم جمع شن و به هم آب بپاشن:)

9- امسال جام جهانی فوتبال خیلی جالب بود.
چهار تیم از قاره‌ی اروپا اومد بالا. ایتالیا جلوی جشمان تعجب‌زده‌ی آلمانی‌ها تیم کشورشون رو شکست داد و امشب هم فرانسه پرتغال رو.

10- خوب دیگه، کم‌کم دارم بازی صلح‌آمیز و جوان‌مردانه‌ رو متوجه می‌شم.
یعنی جلو داور جانماز آب بکش و تا اتفاقی می‌افته با لبخند حماقت‌بار دستاتو جلو داور به علامت تسلیم ببر بالا.
با هزار و یک‌ کلک به بهترین بازیکن حریف لگد بنداز بعد خودتو عین موش بنداز رو زمین و تمارض کن. عین کعبی فوتبال و تکواندو رو باهم قاطی کن و صورت فیگوی نازنین رو از ریخت بنداز( خوشبختانه امشب خوب شده بود). هر وقت خسته شدی خودتو بکوبون به بازیکن‌های مقابل و روی برانکارد با بدحنسی کمی استراحت کن و بعد عین شیر بپر وسط میدون.
فوتبال و سرمایه‌ وقتی قاطی شن این‌چیزا اجتناب‌ناپذیرن!

11- آقا این زین‌الدین زیدان تو بازی چه می‌کنه لامصب!
از رفتارش هم خیلی خوشم میاد. عین فیلم‌فارسی‌ها خیلی هم مرام داره:)
همیشه دونه‌به‌دونه‌ی بازیکن‌های طرف مقابل رو می‌ره دلداری می‌ده. بلوز عرقی کاپیتان تیم مقابل رو با روی باز می‌پوشه و...


12- حالا موند ایتالیا و فرانسه. دارادادام!!!

13- از" بچه‌ها... گل‌آقا" خیلی خاطره‌ی خوب دارم.
وقتی شنیدم به علت مشکلات مالی قراره مرتب چاپ نشه خیلی ناراحت شدم.
دقیقا به همون علت که بعضی‌ها(قشرهای متوسط به بالا رو می‌گم) برای بچه‌شون هزار و یک نوع پوشاک و وسیله‌ی تفریح باکلاس می‌خرن ولی می‌گن شیر و ماست گرونه(که البته گرون هم هست. من یک سطل ماست رو پارسال هزار تومن می‌خریدم. بعد از عید شد 1200 توم، چند هفته پیش شد 1500 و دوهفته‌ست شده سطلی 2000 تومن. بدبختی هم سی‌با و هم داداشم حاجی‌ماستی هستن یعنی خیلی ماست می‌خورن.) داشتم چی می‌گفتم؟ چرا زدم صحرای کربلای ماست و شیر. قضیه فرهنگی بود. آهان بچه‌ها... گل‌آقا... به همین علت هم یه عده مجله‌ و کتاب نمی‌خرن. در صورتیکه قیمت این مجله قیمت فقط یه بستنی قیفیه.
چکار می تونیم بکنیم.
جز اینکه بگیم آهای ملت. برای بچه‌تون بچه‌ها گل‌آقا بخرید. خیلی خوبه بچه‌ها روحیه‌ی طنز داشته باشن.( و مثل بعضی از شما بی‌جنبه بار نیان...:)))‌ )

14- حالا می‌خوام طرز تهیه‌ی یه ماسک خوب رو یادتون بدم که پوستتون رو خیلی باطراوت و خوشگل و مامان می‌کنه:)
آره دیگه... می‌خوام یه بخشی بذارم به‌نام پوست و زیبایی!
یه وقت نگین وای... حالا که وضع سیاسی خرابه و اوضاع مملکت اینه، چه وقت این‌کاراست؟
اتفاقا خیلی هم به سیاست ربط داره. دشمن مارو همیشه باید خوشگل و مامان و باطراوت ببینه تا ...ش بسوزه!
تازه مگه ما قراره همیشه زیر یوغ ... بمونیم؟ ایشالله که صد‌سال دیگه آزاد شدیم باید چیزی به‌نام پوست رو صورتامون مونده باشه دیگه:)
- توجیه بسه دیگه زیتون. برو سر اصل مطلب:
این ماسک رو آذر فخر عزیزم بازیگر تأتر یادم داده.
یک قاشق ماست(چربی نگرفته) رو با نصف قاشق‌چای‌خوری حنا قاطی کن(نترس من امتحان کردم رنگ نمی‌گیره) با برس روی صورت و گردنت بمال. بگذار مدتی بمونه. 5 دقیقه بعد از گز‌گز کردن بشور.( دروغ چرا. پوست من با اینکه خیلی خیلی حساسه هر چی صبر کردم به گز‌گز نیفتاد) بعدش کمی آب خیار( خیار رو که رنده کنی آبش رو می‌تونی با توری بگیری)‌به صورتت بزن. بعد از چند دقیقه اون رو هم از صورتت بشوی و بعد از خشک کردن صورتت با کرم مرطوب‌کننده چربش کن.
بعدش خیلی احساس خوبی به آدم دست می‌ده.
اگه دوست داری دریا نرفته برنزه شی، به جای نصف قاشق چایخوری حنا، یک قاشق پر حنا به ماست اضافه کن. به غیر از صورت باید به دستها و هر جایی که از لباس بیرون می‌مونه بزنی.
اگر خوشگل مشگل شدی، من و آذر جان رو یه دعای مشتی بفرما.

15- جدا که جای خالی وبلاگ ندا (ندا حریری) حس می‌شه. هر چی می‌گذره بیشتر متوجه می‌شم چقدر آزاد‌اندیش و صادق و با شخصیت مستقلی بود.

16- می‌دونم طبق معمول خیلی غلط دارم اما نمی‌تونم دوباره بخونم و غلط‌گیری کنم.
ساعتو نگاه کنید... چشم... آلبالو گیلاس... خواب...
آه زیتون... تو یه روزی بیشتر از اینا برای وبلاگت وقت داشتی.:)

17- این کامنت "زهره" عزیز دلم رو به درد آورد. زندگی خیلی از خانم‌های شاغل ایرانی
من یه زن سی وچهار ساله ام و دوتا هم دختر دارم.کوچیکه هشت ماه اس وبزرگه پنج ونیم ساله.
همسر من آدم خوبیه ولی خوب کم آزارم نمی ده.من شاغلم وکارم تو خونه وبیرون زیاده.اما این آقای همسر مثل اکثر مردا خودخواهه وکمک زیادی به من نمی کنه.البته به حساب خودش کمک می کنه.ولی به نظر من کمک معنا نداره اونم وظایفش رو باید انجام بده .در آمد من خوبه یعنی بالای پانصد تومن در ماه می گیرم وکیسه هامون هم جدا نیست.در این موارد مالی از نظر ایشون ما برابریم وکار های خونه مال منه ولحنش طوریه که نشون میده با منت کاری تو خونه میکنه.گاهی واقعا خسته ام میکنه .من تو خونه مادر بچه ها وخدمتکار وپرستار هستم تو خیابون اضغر آقا راننده تو اداره کارشناس ارشد .قسط ماشین وکلی از مخارج خونه با منه آشپزی ورسوندن بچه ها به مهد وخونه مامانم با منه.خرید وپذیرایی از مهمون ونظافت خونه در اگثر موارد با منه.تو جای من باشی چه احساسی داری تازه اگه ازت ایراد هم بگیرن بگن بچه ها رو که مامانت ومهد نگه می دارن.آشپزی هم که نمی کنی.نمی دونم سوپ وفرنی وغذاهای ما رو همسایه ها میدن در خونه پس؟؟؟؟؟؟؟
دلم پره پره


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 4:28  توسط زیتون  | 

1- فرانسه چقدر عالی بازی کرد. برد واقعا حقش بود!

2- برزیل چرا امشب این‌طوری بود؟ باخت واقعا حقش بود:)
اصلا خوب تو زمین جاگیری نمی‌کرد.

3- آرژانتین طفلک بد بازی نکرد. اما دروازه‌بان خوب نتیجه رو به نفع آلمان برگردوند.

4-اگه گفتید شباهت زین‌الدین زیدان( زی‌زو) و علی دایی چیه؟

5- سوتی زیتونی
داداشم داشت تعریف می‌کرد در بازی بین دو تیم ... و .... ( اسماشونو نمی‌گم مبادا سوتی دیگه‌ای بدم)داور 17 تا کارت زرد به بازیکن‌ها داد.
من با تعجب:
- مگه داور چندتا کارت زرد تو جیبش داره.؟.
سی‌با و داداشم با چشما و دهن‌های باز به من نگاه می‌کنن.

6-سه ساعت قبل از بازی ایران و پرتغال ما از شمال(متل‌قو) راه‌ افتادیم . حساب کردیم اگر بین راه هیچ‌جا وای‌نسیم حتما می‌رسیم.دیر راه‌افتادن تقصیر من بود. هوس کرده بودم حتما قبل از راه‌افتادن یه‌بار دیگه برم تو دریا شنا کنم.
توی راه خیلی خیلی کم ماشین بود و ما خوشحال شدیم که به موقع می‌رسیم. حدود چهل پنجاه کیلومتر بعداز چالوس ما ده تا ماشین افتادیم پشت چهار تا کامیون که به هیچ‌وجه بهمون راه نمی‌دادن. بارشون هم این‌قدر سنگین بود که نمی‌تونستن باسرعت برن. خط هم ممتد بود و سبقت ممنوع.
اعصاب همه خورد شده بود. خیلی ماشین‌ها سعی می‌کردن به زور هم شده سبقت بگیرن و کامیون‌ها راه نمی‌دادن و فوری هم پیچی نمایان می‌شد که ممکن بود پشتش ماشینی به سمت چالوس بیاد.
بالاخره دو تا ماشین که پربودن از پسرای جوون تونستن با هزار ریسک از پشت کامیون‌ها در برن.
ما هم بالاخره به جایی رسیدیم که می‌شد سبقت گرفت و از پشت کامیون‌ها در رفتیم.
اما در 20 کیلومتر بعد دیدیم یکی از ماشین‌ها تصادف وحشتناکی کرده با ماشینی که از روبه‌رو میومده.
که اتفاقا اون‌ها هم 5 پسر جوون بودن(اونا هم می‌خواستن برسن چالوس تا مسابقه رو ببینن)
و ده پسر جوون که خوشبختانه خودشون سالم بودن داشتن می‌زدن تو سر خودشون.
نزدیکی‌های کرج هم ماشین دوم رو دیدیم که اون‌هم با وانتی که از روبه‌رو میومد به شدت تصادف کرده...
واقعا ناراحت‌کننده بود برامون. جاده‌ به این خلوتی و دو تصادف وحشتناک اونم ماشین‌هایی که مدتی باهاشون همسفر بودی.
نیمه‌ی اول رو با رادیو گوش کردیم. گزارشگر هم حرص مارو درمی‌آورد بس‌که می‌گفت "ببینید چه‌طوری فلان بازیکن بازی می‌کنه" یا "حفظ توپ می‌کنه". آخه عاقل جان ما از کجای رادیو باید ببینیم؟؟
سی‌بای بیچاره این‌قدر عصبی شده بود که اگه سبیل‌داشت الان باید بهش می‌گفتم بی‌با( بیست‌بیل باروتی)

7- معرفی عاملان سرکوب تجمع زنان در روز 22 خرداد توسط امیرفرشاد ابراهیمی.
اون روسری قهوه‌ایه که با باتوم می‌زد، استوار یکم پروین حسینیه
خوش‌وقتم:)

8- مجله‌ی گذرگاه شماره 56 منتشر شد...

9- <a href="http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=">آخ جان:)‌ مدیار الان اینجاست</a>
بر چشم بد نعلت!

10- آدرس وبلاگ زن متولد 57  ساکن سوئد چیه؟ گمش کردم.

11- کامنت‌های مطلب قبلی خیلی برام خوب بود(البته به‌جز این دعوای آخری) واقعا استفاده بردم.
و ممنونم که دوچانبه قضیه رو دیده بودید. و نه فقط از دید من.
متوجه شدم مشکلم خیلی مشابه داره. فهمیدم نباید انتظار داشته باشم بدون ریشه‌یابی مسئله‌ای رو روبنایی حل کنم.
بابا مشکل من اصلا اون‌جور حاد نیست که بعضی دوستان می‌خوان طلاق‌نامه بدن دستم:)
خیلی‌هاتون راست می‌گید منم تو خیلی مسائل تقصیر دارم و عیبام ممکنه بیشتر از سی‌با باشه.
دوست دارم راجع به همه‌شون حرف بزنم.
اما الان خوابمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:3  توسط زیتون  | 

 

 

 

 

مسئله‌ای که چند وقتیه فکرمو مشغول کرده اینه که همسر آدم – یا واضح‌تر بگم شوهر آدم- چقدر می‌تونه در لباس پوشیدن و وضع ظاهری آدم دخالت کنه؟

 

تقریبا بدون استثنا با هرکس از دورو بری‌هام  در این مورد صحبت می‌کنم از این مسئله دلخوری داره. شدت و ضعف داره. شوهر یکی فقط چیزی می‌گه و می‌گذره و یکی شدیدا دعوا می‌کنه.

حتی در مواردی که زن و شوهر هردو از نظر فرهنگی نزدیکن یا حتی فامیلن و شوهر زنشو از بچگی دیده که چطور لباس می‌پوشیده ولی بعد از مدتی شروع می‌کنه به ابراز نارضایتی.

 نمی‌دونم این مسئله بعد از انقلاب بدتر شده یا بهتر!!

روشنفکر و غیرروشنفکر هم نداره. حتی گاهی در روشنفکرش دیدم شدیدتر عمل می‌کنه.

اسمش هم برام مهم نیست که غیرته یا حسادته یا دخالته و یا…

دلم می‌خواد بدونم چه‌طوری می‌شه این مسئله رو حل کرد.

 

یه بار قدیما تو وبلاگم نوشتم که  مرد ایرانی همیشه فکر می‌کنه دختر یا زن خانواده احتیاج به مأمور تذکرات  داره. در واقع پدر و برادر و پسر و نوه و دایی و عمو گاهی خودشون از پاسدار بدتر می‌شن. ولی تو بحث‌های روشنفکرانه و محفل‌های خانوادگی پاشونو می‌ندازن رو پاشون و می‌فرمایند:

- خیلی زشته که مأمورا به زن مردم می‌گن روسری‌تو بکش جلو یا شلوار  بلندتر بپوش آخه بگو به تو چه؟

در صورتیکه خبر ندارن خودشون صدبرابر بیشتر از اونا  زن و یا خواهرشونو عذاب می‌دن.

 

می‌خوام از وضع خودم مثال بیارم.

من به عرف اجتماع  احترام می‌گذارم. با اینکه  گاهی تابوشکن می‌شم و مثلا موقع رانندگی روسریم بیفته اهمیت نمی‌دم و گاهی موقع دوچرخه‌سواری و قدم زدن دوست دارم موها و گوشام باد بخوره و… ولی به عرف اجتماع هم اهمیت می‌دم.

می‌دونم خانم‌های دیگه هم این‌طوری‌ان. یعنی خودشون می‌دونن کجا چه لباسی رو بپوشن که اذیت نشن..

 

یادمه یه بار یه بلوز با یقه‌‌خیلی باز و خوشگل خریدم. با ذوق جلو سی‌با پوشیدم و گفتم خوشگله؟

یه فکری کرد و با خنده گفت: اگه فقط جلوی من بپوشی. آره!

خیلی تو ذوقم خورد. یعنی من نمی‌دونم اینو کجاها بپوشم. مثلا می‌پوشم می‌رم تو خیابون؟ یعنی من فرقی برای مهمونایی که میان خونمون قائل نیستم؟ جلوی‌آدم مذهبی همونی رو می‌پوشم که جلوی دوستام می‌پوشم؟

 

دارم می‌رم رو بالکن رخت‌ها رو پهن کنم. یه‌جوری نگاه می‌کنه می‌گه:

- این‌طوری داری می‌ری رو بالکن؟

- چه‌طوری مگه باید برم؟

- هیچی… هیچی… ببخشید.

 

در صورتیکه تو محل ما همه همین‌طوری میان.

چندروز پیش دریا رفته بودیم. من دیدم جَو مناسبه و هنوز طرح سالمسازی دریا اجرا نمی‌شه( از اول تیر چادرهایی تو دریا می‌زنن و محل شنای خواهران جدا می‌شه.) با بلوز آستین کوتاه و شلوار دوچرخه‌سواری تو دریا یه عالمه شنا کردم. بعد دیدم ساحل خیلی خلوته، آستین‌ها رو بالاتر زدم شلور رو هم بالاتر و حمام آفتاب گرفتم تا برنزه شم. اگر کسی هم رد می‌شد از دور  نگاه می‌کردم چه تیپی‌ان.

 اگرزن بی‌حجاب باهاشون بود از جام تکون نمی‌خوردم. اگه حزب‌اللهی بودن یا  زن همراهش چادریه، یه مانتو می نداختم روم. به همین سادگی. هیچ‌مسئله‌ای هم به‌وجود نیومد. اما می‌دیدم سی‌با ناراحته.

 

باهاش صحبت کردم. دلیلشو پرسیدم. می‌گه خوشم نمیاد. می‌پرسم چرا. می‌گه خوشم‌نمیاد دیگه! گفتم ولی من خیلی خوشم میاد. واقعا دارم لذت می‌برم.(البته مایو تنم بود بیشتر خوشم میومد)

زنی60 ساله رو نشون می‌ده که با مانتوی بلند و شلوار و مقنعه با شوهرش تو آبه.

می‌گم اگر تو دریا مثل مادربزرگت(یکیشون خیلی مذهبیه) لباس بپوشم خوشت میاد. می‌گه آره.

 

یا بار تا اومد خونه و دید شلوار کوتاه پامه و یادم رفته پرده رو بکشم، قبل از هر کاری رفت پرده رو کشید بعد باهام حرف زد. این‌کارش هم خیلی بهم برخورد.

 

حالا خوبه که مثل بعضی از شوهرای دوستام تو ریز ریز مسائلم دخالت نمی‌کنه. که این‌جوری آرایش نکن این‌جوری موهاتو نزن. کفش این‌جوری نپوش. دوچرخه سوار نشو. با این آقا حرف نزن. سرکار نرو. درس نخون و یه عالمه چیزای دیگه که مردای ایرانی می‌گن و این نمی‌گه.

 

نمی‌دونم. مگه مردا همسرشونو قبل از ازدوج نمی‌بینن؟ من که فرقی با گذشته نکردم. تازه خیلی بیشتر رعایت می‌کنم.

 

یه‌بار گفت مگه چیه تو هم تو لباس‌پوشیدنم دخالت می‌کنی. گفتم چه دخالتی؟ گفت همینکه برام لباس کادو می‌خری، تی‌شرت و پیرهن و کمربند و یا شلوار کوتاه تو خونگی، اینم یه نوع دخالته که منم بدم نمیاد. گفتم  اما من ترو مجبور به بد پوشیدن و پوشیدگی بیش‌ازحد نمی‌کنم. اتفاقا همیشه دوست‌دارم شیک‌تر بپوشی تا ساده‌تر ولی تو برعکس همیشه دخالتت بر اساس به اصطلاح نجیبانه پوشیدنه.

 

از جایی رد می‌شدم که نوشته بود خانم دکتر آ…  دکترای روانشناسی ، مشاور خانواده. هوس کردم برم و نظرشو در این مورد بدونم.  وقت گرفتم و وقتی رفتم تو مطب تقریبا فهمیدم جوابش چی‌خواهد بود. خود خانم دکتر تپل مپلی تو اون گرما مقنعه و مانتوی گشاد پوشیده بود و چادرش هنوز دور کمرش بود. با این‌حال گفتم بالاخره با تجربه‌ست.

جوابش این‌بود. بله که مرد باید در لباس پوشیدن زنش دخالت کنه!

و کلی برام آیه و حدیث در مورد تمکین و ناشزگی و لزوم اطاعت زن از شوهر  آورد. حرفایی زد که تازه فهمیدم سی‌با خیلی هم بی‌غیرته!!

کلی باهاش راجع به فرق علم روانشناسی و علوم قرآنی بحث کردم فکر کنم من باید ازش ویزیت می‌گرفتم. ولی خوب… فی‌سبیل‌الباروتی… ببخشید فی‌سبیل‌الله بود.

 

خواستم پیش مشاوری برم که قبلا راجع بهش تحقیق کرده باشم. ولی گفتم چه فایده. هر کی طبق فرهنگ و سلایق خودش راهنماییم می‌کنه.

 

ما چطوری می‌خواهیم فمینیسم رو تبلیغ کنیم؟ فقط در حد شعار؟

وقتی تقریبا همه‌مون در خونه‌مون هم نتونستیم مشکلاتمون رو کامل حل کنیم.

دوست دارم بدونم، شما هم مشکل اینجوری دارید؟ چه‌طوری برخورد می‌کنید؟

(یه توضیح یادم رفت بدم که خانواده و فامیل‌سی‌با به غیر از یکی از مادربزرگاش همه بی‌حجابن. ی از نظر فرهنگ خانواده خیلی شبیه همیم. )

 

شما بگویید چکنیم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 21:32  توسط زیتون  | 

 

 

1- ای بلندی، ای کاج

راه ما طولانی‌ست

پای ما آبله‌گون

پای ما غرقه‌به خون

راه ما تا سر خلوتگه تو طولانی‌ست

ای بلندی،‌ ای کاج

نردبانی از عشق بر ما بفرست!...

(ف.ا. نیسان)

 

از کتاب "زیباترین شعر نو". تهیه و تنظیم: احمد شاملو

 

 

2- چند روز پیش نشستم فیلم  تصادف(crash) ساخته‌ی پل هگیس Paul Haggis رو دیدم. با اینکه کلی سانسور شده بود ولی باز خیلی ازش خوشم اومد.

 این فیلم زندگی دو روز چند خانواده با نژادهای مختلفه که در لس‌آنجلس زندگی می‌کنن. مغازه‌داری عصبی ( که طاهرا ایرانی‌ست ولی در فیلم سانسور شده‌ی من به نظر عرب میان). یه  قفل‌ساز مکزیکی، پلیسی سفیدپوست و شدیدا نژاد پرست و بدچنس. پلیسی جوان و تازه‌کار و ظاهرا خوش‌جنس. کارگردانی سیاه‌پوست و همسر ظاهرا زرد‌پوستش. یک زن و شوهر چینی و...

ظاهرا تهیه‌‌کننده‌ی این فیلم یک نفر ایرانیه به اسم "باب یاری" و دوست داشته فیلمی بسازه که تقابل فرهنگ‌ها و نژادها رو-  که یکی از معضلات بزرگ آمریکاست- نشون بده، که با دیدن فیلم‌نامه‌ی زیبای پل هگیس تصمیمشو عملی می‌کنه.

 

جالب اینجاست که وقتی یکی از قهرمان‌های داستان رو در فیلم تحسین می‌کنی، یهو می‌بینی کاری ازش سر می‌زنه  که آدم بده هم انجامش نمی‌ده. مثل پلیس سفیدپوست و جوان که می‌زنه اشتباهی پسر سیاه‌پوستی ‌رو می‌کشه.

و گاهی می‌بینی بد‌من داستان که از اول فیلم در تو ایجاد نفرت کرده- پلیس نژاد پرست رو می‌گم که الکی به سیاه‌ها گیر می‌ده و زن ِ کارگردان سیاه‌پوست  رو چقدر اذیت و تحقیر کرد- هم شرایط زندگی خصوصیش( نگه‌داری از پدرش که تموم شب جیش داره و باید رو توالت بشینه) چقدر سخت و طاقت‌فرساست و در آخرای داستان می‌بینی به خاطر همین زن جونشو در خطر می‌ندازه و به ماشین تصادف‌کرده‌ی زن که به شدت بنزین داره نشت می‌کنه و هر آن خطر انفجار هست نزدیک می‌شه و جون زن رو نجات می‌ده.

 

یاد یکی از جملات قصار خودم افتادم که چند هفته پیش تو وبلاگم نوشته بودم که فقط چند نفر از جمله شبح درکش کردن.:)

 

 همانا که بدترین‌ ِ شما بهترین شماهایند

و بهترین ِ شما بدترین ِ شما ( جمله‌ی دقیقشو باید برم آنلاین از تو وبلاگم پیدا کنم)

 

جدا که گاهی آدمایی رو که خیلی روشون حساب می‌کنی می‌بینی همچین مالی نیستن! و موقع گرفتاری هیچ‌کاری برات نمی‌کنن هیچی. گاهی از پشت هم بهت خنجر می‌زنن.

 برعکس گاهی –شاید الکی و شاید به خاطر کارای ظاهرا بدش- از یکی بدت میاد. ولی می‌بینی موقع ناخوشیت بدون اینکه ازش کمک خواسته باشی میاد جلو و هر کار از دستش برمیاد می‌کنه. و اون آدم خوبه خودشو همچین مواقعی قایم می‌کنه. برای من که خیلی پیش اومده. برای همین سعی می‌کنم کمتر در مورد آدما قضاوت کنم و یا به سیاه و سفید تقسیمشون کنم.

پیشنهاد می‌کنم فیلم کرش یا تصادف رو همه ببینید. حتی اگر شده همون دوبله به‌فارسی و سانسور شده‌شو که تو مغازه‌ها می‌دنش هزار تومن که پول یه بلیت سینما هم نیست. (نمی دونم کپی‌رایت داره یا نه. اگر نداره چطوری کمپانی قرن 21 با دوبلورهای معروف دوبله‌ش کرده؟)

پ.ن.

می‌تونید از اینجا اطلاعات بیشتری راجع به فیلم تصادف پیدا کنید.

وبلاگ‌هایی که در این مورد نوشتن:

 وبلاگ موج نوی امیر خان عزتی

وبلاگ یک پزشک

 نبود؟

برو...

 

3- برام جالبه که بعضی از  کسایی که میرن خارج، با اینکه هی دل می‌سوزونن که وای... ما هنوز شرایط سخت ایران یادمونه و شبا هنوز کابوس می‌بینیم،‌ در عمل  شرایط سخت مارو ندیده می‌گیرن و توقعاتی دارن که آدم شاخ در میاره.

چند روز پیش با اینکه 4 تا 6 جایی کار داشتم و 6 تا 8 هم یه جا، نشستم در دفاع از خودم کامنتی رو نوشتم که از کار جلسه‌ی اولی که برام خیلی مهم بود باز موندم و تموم جلسه‌ی ساعت 6 تا 8 بهش فکر می‌کردم.

فکر می‌کردم که چقدر من احمقم( البته اینو مدت‌هاست بهش رسیدم اما تا به‌حال به‌روی خودم نمیاوردم) تقریبا ماهی پنجاه شصت هزار تومن پول اینترنتم(با پول تلفنش) می‌شه. یعنی بابت نوشته‌هام یه قرون هم  که نمی‌گیرم هیچی، حقوق کامل یه‌کار پارت‌تایمم رو دارم به پاش می‌دم.

کسایی که رفتن خارج یادشون رفته چه عذابی می‌کشیدن برای وصل شدن با اینترنت گازوئیلی ایران؟( متاسفانه یا خوشبختانه هنوز اِی دی اس ال به محله‌ی ما نبومده)

باورتون می‌شه حدود یک ماهه که هر دفعه‌ باید دوسه‌ساعت وصل شم که فقط ای‌میلام بیان که تازه هنوز نتونستم همه‌شون رو بگیرم؟ روزی 300-400 تا ای‌میل  هم به پشت خط اضافه می‌شن و واقعا توش موندم.(نترسید. بیشترش اسپمه)

از من توقع دارن یکی یکی کامنت‌ها رو ویرایش کنم! کاری که خودشون با اینترنت پرسرعت مجانی، تو خونه... تو دانشگاه... تو فروشگاه... تو کافه وقتی می‌رن قهوه‌ نوش‌جان کنن... تو کتابخونه و لابد فردا هم تو تاکسی در اختیارشونه می‌تونن انجام بدن.

از من می‌پرسن تو که نمی‌تونی به وبلاگای فیلتر شده بری چه‌طوری در وبلاگ فیلتر‌شده‌ی خودت می‌نویسی!؟!؟!؟!؟

 

همینمون مونده بود که خارج‌رفته‌های محترم ازمون بازخواست کنن که کردن!!  :- )

  عیب نداره. به قول معروف پیغمبرا تکبر ندارن:) بازم توضیح می‌دم.

 تا چند وقت پیش دوستانی زحمت می‌کشیدن و اینکار سترگو برام انجام می‌دادن که یکیش امید  بود( که خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم بابت این‌کارش از طرف بعضی بچه‌های وبلاگستان تهدید و اذیت شده) و یکی دیگه شیوا (که بعضیا ازش دیو ساختن). بدون منت اینکارو برام می‌کردن! که همین‌جا بازم ازشون تشکر می‌کنم.

تازگی‌ها هم دوستی که اسمشو نمی‌گم( مبادا از طرف گروه‌های استشهادی وبلاگستان تهدید بشه) برام راهی پیدا کرده که از طریق اون  خودم بتونم نوشته‌مو پابلیش کنم و به کامنت‌هام دسترسی داشته باشم. ( آهای دوست عزیز خارج‌نشین بدبین، تا به‌حال دو نفر از اهالی وبلاگستان به طور تصادفی راهشو فهمیدن. ازشون خواهش کردم به کسی نگن. با آفلاین اسمشونو بهت می‌گم بری ازشون بپرسی)

حالا از این راه جدید فکر می‌کنید چقدر طول می‌کشه تا یه مطلبی رو بذارم تو وبلاگم؟ چندبار ارور می‌ده؟

گاهی تا سه‌برابر وقتی که برای نوشتن می‌ذارم،‌ ارسال‌کردنش طول می‌کشه. می‌فرستیش. بعد از نیم ساعت می‌بینی ارور داده. دوباره می‌فرستیش بازم همینطور. سه‌باره... چهارباره.... عصبانی می‌شی. صدبار به باعثان و بانیانش فحش می‌دی. هزار بار به خودت.

گاهی تا دوسه‌روز نمی‌رسم بیام اینترنت( والله محل کارم و فروشگاه و دانشگاه و بقال محلمون هم اینترنت ندارن که لحظه به لحظه بخوام کامنت‌ها رو بخونم و هر جاییش به کسی برمی‌خوره پاک کنم)

حتی کامنت‌های مطلب قبل رو بعد از ارسال مطلب جدید معمولا می‌خونم. اونم معمولا آفلاین.

دلم میخواد به تک‌تک کامنت‌ها جواب بدم. وصل می‌شم و به سختی دوسه‌تا رو جواب می‌دم/ می‌بینم یکی ناراحت می‌شه که چرا به کامنت فلانی تونستی جواب بدی و مال منو نه! و عذاب وجدان می‌گیرم چون همه رو دوست دارم و براشون احترام قائلم.

 از داریوش آقا بپرسین. هفته ای چند آنتی فیلتر برام می فرسته و هنوز امتحانشون نکردم ن همه ش فیلتره. فکر می کنید روزی چند وبلاگ می خونم (یا اصلا می تونم بخونم) که ازم بازخواست می کنید که چرا فلان وبلاگو نمی خونی.