تبليغاتX
زیتون

زیتون


وارد هتل شدم. جلو در ورودی دربان که مرد نسبتا پيری بود، جلودوید. سلام گرمی کرد و خوشامد گفت. سعی کرد چمدانک کوچک چرخ‌دارم را بگيرد و برايم حمل کند. امتناع نکردم. چمدانک را به دستش دادم. خوب اين شغل او بود. فکر کردم يا می‌خواست به رئيس‌اش نشان دهد که کاری انجام مي‌دهد و يا مي‌خواست انعامی بگيرد. درهر دو صورت دلم مي‌خواست خوشحالش کنم.
همرا ه او به لابی کوچک هتل وارد شدم که بيش از چند قدم از در ورودی هتل تا" کانتر" دفتر هتل فاصله نداشت. .
پسر جوانی پشت کانتر ايستاده بود. داشت با تلفن حرف مي‌زد. از خنده‌های بلندش معلوم بود که با مسافر حرف نمی زند. پيرمرد دربان هم کنار من ايستاده بود. چند دقيقه طول کشيد تا او مکالمه تلفنی‌اش تمام شد. در اين مدت من فرصت داشتم به در و ديوارهای اطاق پشت سر او نگاه کنم. اثاث آنجا شامل دو صندلی و يک ميز بود که روی آن يک کامپيوتر نشسته بود!
و يک قفسه بزرگ لانه کفتری که در بالای هر لانه شماره کليد اطاق‌ها نوشته شده بود. در ديوار روبرو دوتا تصوير با قاب شيشه‌ای به ديوار و نزديکی‌های سقف تنگاتنگ هم نصب شده بود. در طرف راست تصوير امام خمينی با لبخند! و در کنار ايشان تصوير امام خامنه‌ای بدون لبخند ديوار خالی را لهجه! داده بود.
اين اولين بار بود که که تصوير آقای خمينی را با لبخند مي‌ديدم. دلم مي‌خواست بدانم به چه چيز لبخند مي‌زنند. مبهم مثل لبخند ژوکوند. شايد مي‌شود سالها درباره‌ی لبخند او حرف زد.(ولگرد جان؟)
و چرا امام خامنه ای اوقاتشان تلخ بود؟ نفهميدم.( زیتونی نمی‌تونه جلو زبونش رو بگیره: ناراحت بود که چرا زودتر اومدنتو خبر ندادی جلو پات گوسفند بکشه!)
در فرودگاه هم دو تصوير بزرگ از آنها ديده بودم. به گمانم برعکس اين تصويرها بود.
در ذهن‌ام يادداشت کردم که حتما به زيارت مرقد مطهر امام خمينی بروم.( معجزه‌ی لبخند خمینی بر ولگرد. مسئولین توی عکس بخندید تا اقلا بعدها به سر مرقدتان بیاییم.)
(پارازیت زیتون: حالا جان من اینو می‌گی که برای وبلاگ من بد نشه یا واقعا می‌خوای بری؟)
مامور دفتر گوشی را سر جايش گذاشت و پرسيد:
- اطاق مي‌خواهيد؟
ـ بله.
چند نفريد؟
دربان بجای من حرف زد. گفت :
- حاج آقا تنها هستند.(خدا به‌خیر کنه! اینم گفت حاج‌آقا؟)
ـ يک تختی نداريم . فقط دوتختی داريم. شبی ۳۵ هزار تومن هم مي‌شه.
فکری کردم. ازخستگی داشتم مي‌مردم. تفريبا ۲۴ ساعت بود که نخوابيده بودم.
گفتم باشه. تقريبا هم قيمت هتل‌های دوستاره آمريکا بود. پرسيدم پس هتلهای لوکس تهران چنده؟
ـ حاج آقا، بالای ۱۰۰ هزار تومنه! لطفا کارت هويتتان رابدهيد واين فرم را هم پر کنيد.
ـ کارت هويت چيه؟
يک کارت لمينت شده عکس‌دار که روی ميزش بود برداشت نشانم داد و گفت:
- مثل اين!
ـ مثل اين ندارم.
- شناسنامه يا پاسپورت داريد؟
شناسنامه‌ام را ازتوی کيف‌ام بيرون آوردم و دربان آنرا از دستم گرفت به او داد!
آنرا نگاهی کرد و با اسم توی فرم تطبيق کرد.
ـ چند شب مي‌مونيد؟
گفتم نميدانم .
ـ پس ۳۵ هزار تومن برای يک شب بپردازيد.
- ببخشيد پول ايرانی ندارم دلار قبول مي‌کنيد؟
نگاه معنی داری کرد گفت اشکال نداره ۴۰ دولار مي‌شه.
در حاليکه ۴۰ دولار روی کانتر مي‌گذاشتم گفت لطفا شناسنامه تان را لطف کنيد.
اين شناسنامه پيش ما مي‌ماند. آنرا توی يکی از آن لانه کفتری‌های قفسه گذاشت.
گفتم اميدوارم مثل چمدانم گم نشود. آقا اگر بدانيد با چه بدبختی آنرا از سفارت گرفتم!
با اخم گفت مطمئن باشيد هيچ چيز در اين هتل گم نمي‌شود.
درحاليکه کليد اطاق را به پير مرد دربان مي‌داد گفت حاج آقا را به اطاقشان راهنمايی کنيد.(اینم دلار دید گفت حاج‌آقا ها...)
دنبال دربان راه افتادم که ناگهان چشمم به گوشه لابی افتاد که کافه مانند کوچکی بود.(شکم!)
از پير مرد تشکر کردم. گفتم من مي‌خواهم در اينجا يک چای بخورم. شما بفرماييد. خودم اطاقم را پيدا مي‌کنم.(اومدی نسازی ولگرد جان. مگر نمی‌خواستی خوشحالش کنی؟)
گفت نخير شما بفرماييد. هر وفت چای‌تان تمام شد، من در همين گوشه کنارها هستم .(خوشم اومد. زرنگ‌تر از این حرفاست!)
از او معذرت خواستم که پول ايرانی ندارم دست کردم تو کيف سه دلار کف دستش گذاشتم و گفتم اين را نگاه دار قبل از اينکه از اين هتل بروم آنرا با پول ايرانی عوض مي‌کنم.
گفت فرقی نداره حاج‌آقا. دلار برکت‌اش بيشتر است!!
آنرا در جيب پيرهن‌اش گذاشت. خواستم بگويم شايد برای شما بله. برای ما که برکتی ندارد. چمدانکم را به دستم داد رفتم روی يکی از مبل‌های لابی نشستم.
يک دفعه يادم آمد که نزديک ۴ روز است که هم اطاقی از من بي‌خبر است.( واویلا... ولگرد جان از شما توقع نداشتم)
فبل از هر جيز بايد به او يک تلفن کنم. چمدانم را کنار مبل‌ام گذاشتم برگشتم به طرف کانتر و از متصدی پرسيدم مي‌توانم تلفن کنم؟
گفت به کجا؟ گفتم به آمريکا.
ـ شماره تان را بدين.
شماره را به او دادم. شماره را گرفت و گوشی را به دستم داد.
تلفن چند بار زنگ زد.
ـ الو {خودش بود}
سالام عزیز خودم هستم.( چرا لهجه‌ت ارمنی شد؟)
ـ اصلا مرد تو فکر نمی‌کنی من دلواپس مي‌شم. تواين ۵ روز کجا بودی که حالا رسيدی؟(راست‌میگه. زود، تند، سریع توضیح بده)
ــ هواييما در راه دالاس تا به مينیاپوليس اشکال فنی پيداکرد به دالاس برگشت. وقتی به مينياپوليس رسيدم هواپيمای آمستردام را از دست دادم و شب در مينياپوليس ماندم. در نتيجه پرواز ک ال ام تهران راهم از دست دادم و با هواپيمای ايران اير به تهران آمدم.
ـ ـمگر من نگفتم با ايران مسافرت نکن!
ـ من بی تقصصییرم.(چرا زبونت گرفت؟:)‌ ) " ک ال ام " مرا با ايران اير فرستاد. از قضاچه‌قدر همه چيزش خوب بود.
ـ اينها دليل نمی‌شه که تو اين‌قدر بی‌خيال باشی و يک تلفن نکنی(راست می‌گه!) فکر کردم تو فرودگاه ايران برات مسئله‌ای پيش آمده همه‌اش مي‌ترسيدم. و به اخبار تلويزيون هم گوش مي‌دادم!
ـ که ببينی از دستم راحت شدی؟! حالا که سالم هستم خيالت راحت باشد وشماره هتل را به‌اودادم.
ــ خوب برو. بيدارم کردی. پول تلفنت زياد مي‌شه. مواظب خودت باش. يادت باشه کاری نکنی که اونجا شلاق‌ات بزنند! اگر انجا شلاق خوردی همان جا بمان! ديگر برنگرد. { خنده ام گرفت وای از اين زنها تا هفتاد سالگی که آدم ۷۰ سالش ديگر سياه مي‌شود!به آدم مشکوک هستند. خوب ديگه خيلی به تلويزيون‌های لوس‌آنجلسی گوش کرده }
.ـ ضمنا تا هر وفت خواستی بمان!
ــ درسته!(چی درسته؟) نه عزيز، مي‌ترسم اگر زياد اينجا بمانم توکم‌کم متوجه بشی که به هم‌اطاقی اصلا احتياج نداری و بدون او هم مي‌توانی زندگی کنی! راستی چمدانم هم گم شده .
ـ بله ديگه پارسال در ترکيه پاسپورت رو گم کردی. ۳ سال پيش دوربين‌ات را.
ــ باز داری تاريخ ميگويی؟ چکار کنم تقصير ک ال ام بود.(بابا جان می‌گفتی دانشمندان عموما کم‌حواسند. من به جای چتر چمدان گم کردم:) )
و در آخر گفت خدا کند که پيدا شود برای کت شلوارت نگرانم ..!{۱دليل اش را بعدا توضيح ميدهم|} خوب حالا برو. خداحافظی کرد. تلفن قطع شد .
وقتی گوشی را زمين گذاشت، آه از نهادم بيرون آمد. يادم آمد که به او بايد مي‌گفتم اگر کسی ازفک و فاميل‌هايم تلفن کرد، به آنها فعلا نگويد که من ايران هستم!
متيصدی هتل گفت پول تلفن‌تان رابه حساب اطاقتان مي‌گذارم.(اوه... اینم این وسط فکر چیه!)
قبل از اينکه به لابی برگردم، چون احساس خاکی و خلی مي‌کردم رفتم دستشویی لابی سرو صورتم را بشورم ولی خوشبختانه به توالت نيازی نداشتم!(الحمدالله!)
جلو دستشويی ايستادم .
تو آيينه دنبال چشمام مي‌گشتم که خودم را ببينم! نگاه کردم از ديدن خودم يکه خوردم. ريش‌هايم بيرون آمده بود. اين چند تا شويدی هم که توی سرم داشتم ژوليده و شانه نکرده و بهم پيچيده شده بود. مثل اينکه ماهها حمام نرفته بودم. درست مثل مدل موهای در هم بافته شده /جامابيکايی‌ها/ شده بودند.
چشمام بی‌حالت و گودافتاده بود. رنگم پريده مثل مريض‌ها. حتما دهنم هم بوی گند مي‌دادند. و با آن پيرهن چروکيده آستين بلند يقه بسته درست يک آدم ديگر شده بودم. (پس فکر می‌کنی چرا هوس مرقد کرده بودی؟) لابد عقل‌ام هم از سرم پريده بود. مثل نوحه‌ی زيبای/زاکری/ مداح مي‌خواستم بخندم. خنده هم روی لبام خشک شده بود.
گفتم بي‌خود نيست که به من مي‌گويند /حاج آقا/. فقط يک تسبيح و يک جای مهرداغ توی پيشانی‌ام کم داشتم.
فکر مي‌کردم وای اگرهم هم اطاقی مرا با اين سرو وضع ببيند حتما فکر مي‌کند يک زن عقدی يا صيغه‌‌ای هم در اين‌جا دارم!!
راستش بدم هم نمي‌آمد با همين شکل و شمايل تا زمانی که درايران هستم بمانم!! حتما احساس راحتی بيشتری خواهم کرد.
به خودم گفتم نکند توی هوای ايران يک چيزی است که ...
توی اين فکرها بودم که شنيدم نيازمند ديگری در دستشويی را مي‌کوبد.
باعجله صورتم را زير شير آب دستشويی شستم با دستمال کاغذی خشک کردم و بيرون آمدم و بطرف مبلم در لابی، جايی که چمدانم را در آنجا گذاشته بودم رفتم. روی مبل نشستم. جند مبل آنطرفتر چند مرد" اورينتال" (به حق حرفای نشنیده) نشسته بودند. داشتند حرف مي‌زدند، چای مي‌خورند و سيگار می‌کشيدند.
فکر کردم لابد برای جمهوری اسلامی کار مي‌کنند. يکی از کارکنان کافه آمد بالای سرم، گفت چای يا نوشابه؟
گفتم لطفا چای . طولی نکشيد که با يک سينی برگشت که توی آن يک قوری چينی چای و يک فنجان و يک قاشق چای‌خوری و چند حبه قند بود. آنرا جلوام روی ميز گذاشت.
در قوری را باز کردم. چای کيسه‌ای بود ودم نخ کيسه از قوری آويزان بود.
آخ که من چقدر از چای کيسه‌ای متنفرم.
باعجله يک چای توی فنجان‌ام ريختم. جون خيلی داغ نبود، بدون قند آنرا سر کشيدم و دومی راکه ريختم، چای قوری تمام شد. چون خيلی تشنه بودم و به آن کارگر گفتم لطفا يک قوری ديگربياورد.
قوری دوم را هم خوردم و بعد سيگاری آتش کردم وچند پک محکم زدم.
داشتم از خستگی فرو مي‌پاشيدم. به کارگر اشاره کردم که بيايد.
پرسيدم چقدر مي‌شود؟
گفت هزار تومن!
در حاليکه دو دلار روی ميز تو سينی مي‌گذاشتم از او معذرت خواستم که فعلا پول ايرانی ندارم مي‌روم بعد ازظهر پول ايرانی مي‌گيرم و با آن دلارها عوضشان خواهم کرد.
باخودم فکر کردم کی ميگويد ايران ارزانی است؟ شايد فقط مسافران وغريبه ها رو ميچاپند!(نه ولگرد جان، ما را هم می‌چاپند. فعلا مملکت بچاپ‌بچاپه.) اين طور که اين دلارهام دارند مي‌روند طولی نخواهد کشيد که به گدايی مي‌افتم. گدا ها را هم که شنيده‌ام آهنی شده‌اند پس بايد سر فک و فاميل‌ام خراب شوم.
حالا مي‌فهمم آن راننده تاکسی راست مي‌گفت، پس فاميل به چه درد مي‌خورد؟
از جايم بلند شدم. پيرمرد دربان جلو دويد.
وگفت حاضريد اطاقتان را نشان دهم؟( بازم گلی گوشه‌ی جمال این‌یکی)
گفتم بله. چمدانک را از دستم گرفت و جلو افتاد. خوشبختانه اطاقم طبقه اول بود .
در را باز کرد و وارد اطاق شدم. اطاقی کوچک با دو تا تخت باريک جدا ازهم. يک ميز با دو تا صندلی و يک تلويزيون کوچک قديمی که بود و نبودش هم برای من مهم نبود.
همه چيز بوی نيم‌داری مي‌داد. ياد خانه فرانکو /ديکتاتور سازنده /اسپانيا افتادم که در مادريد آنرا موزه کرده بودند
اطاق خواب فرانکو هم مثل اينجا دوتا تخت جدا داشت که نشان مي‌داد فرانکو تمام عمرش از همسرش جدا مي‌خوابيده.
من قکر مي‌کنم اصلا دو تا آدم بزرگ چرا بايد بغل هم بخوابند؟
بهم لگد بزنند و خدای نخواسته نتوانند راحت. کار بودار بکنند!
ياد اون بچه کوچک افتادم که به مادرش گفت مامی من مي‌ترسم . مي‌تونم امشب پيش شما بخوابم؟
مادرش گفت نه تو بايد تنها بری تو اطاقت بخوابی! بچه:‌ شما بزرگها که نمی‌ترسيد چرا پيش هم مي‌خوابيد؟!
شايد ايراني‌ها بهتر از فرنگی‌ها می‌فهمند. بيخود نيست که بيشتر اطاق های هتل ايران تخت‌هاشان جداگانه است!
الان عده‌ای داد مي‌کشند { تختخواب چسبیده حق مسلم ماست!}
اولين کاری که کردم بايد از ريخت حاج آقا بايد بيرون مي‌آمدم. خوشبختانه تو چمدانکم يک دست لباس و يک حوله و يک ملافه با خود آورده بودم.
رفتم زير دوش. همان جا بدون آيينه ريش‌هايم را تراشيدم دلم مي‌خواست که وان داشت که توش مي‌خوابيدم.
يک دوش طولانی با آب داغ گرفتم پريدم بيرون بدنم را خشک کردم.
يکی از تختها را کشيدم و به ديگری چسباندم. چون پول دوتا تخت داده بودم! تا بتوانم خوب غلت بزنم . روی تخت دراز کشيدم و ملافه‌ام را به‌خودم پيچيدم.
به وقت آمريکا حالا برايم شب بود.
وقتی چشمم را باز کردم، به ساعتم نگاه کردم بعد ازظهر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 1:12  توسط زیتون  | 

وقتی ادعا داریم با یکی دوستیم و گاهی بهش می‌گیم " دوستت دارم" تا چه‌حد داریم راست می‌گیم؟
کاری با عاشق‌ها ندارم. اونا تکلیفشون معلومه! طفلکی‌ها در آسمان‌ها سیر می‌کنن!
کاری با عشق مادر و فرزندی ( و با کمی اغماض، پدر و فرزندی) هم ندارم. مسئله‌ی پاره‌ی جیگر و این‌حرفاست...
با عشق فامیل و خون مشترک توی رگ‌ها هم کاری ندارم. و خواهر و برادری که اگر گوشت همو بخورن استخون همدیگرو دورنمی‌ریزن!

منظورم دوستی‌های زمینیه!که گاهی استخون همدیگرو بدجور دور می‌ندازن.

متاسفانه تجربه‌ی من نشون داده که به‌جز تعداد انگشت‌شماری دوست که هنوز هم دارمشون( چند‌تاشون هم دوست‌اینترنتی‌ام هستن که از داشتنشون به‌خود می‌بالم)، بقیه" به خاطر خودشون" منو دوست داشتن یا دارن.

هزار بار هم گول بخورم باز برام تجربه نمی‌شه که خیلی‌ها با آدم دوست می‌شن که:
1- وقت بگذرونن و وقتی مشغول کاری می‌شن دیگه پشت‌سرشون رو نگاه نمی‌کنن.
2- کارشون گیره و می‌خوان خرشون از پل بگذره. و بعد... به‌راحتی یه "بای‌بای‌" می‌گن و می‌رن.
3- توقع دارن وارد باندشون بشی تا قوی‌تر بشن.
4- با دوستاشون باید حتما دوست باشی و با دشمنانشون حتما دشمن!
5- میان دوست می‌شن که "عوضت کنن!" آره خیلی‌ها اول با ابراز ارادت و علاقه میان جلو و بعدا خیلی محترمانه می‌گن تو خیلی خوبی به شرطی که این اخلاقت رو عوض کنی. اگر نکنی خیلی هم بدی!
6- کلا یه‌عده برای امربه معروف و نهی از منکر میان با آدم دوست می‌شن.(این شماره فکر کنم تو 5 جا می‌شد)

و اما تجربه‌‌های عجیب‌غریب من از محیط وبلاگستان:

1- با ایمیل و کامنت و یاهو‌مسنجر کلی ابراز احساسات می‌کنه و درست وقتی بعد از کلی تردید دست دوستیشو می‌فشاری یهو می‌گه ببین، این کیه بهش لینک دادی، اگه برنداری نه من نه تو.( آخه عزیز من، وقتی ابراز ارادت می‌کردی این لینک در وبلاگ من بود.چیز جدیدی در من به‌وجود نیومده که!)

2- به کسی(که ازش انتقاد دارم) انتقاد می‌کنم. یهو بیست سی نفر از طرفداراش که ازقضا دوست ِ(گاهی صمیمی) من‌هم هستن به بدترین نحو می‌پرن بهم و هر چی از دهنشون در میاد بهم می‌گن و با ای‌میل و تلفن و فکس و... به‌هم اطلاع می‌دن که زیتون رفته جزء صفوف دشمن!

3- نکته‌ی مثبت کسی رو می‌گم یا بهش لینک می‌دم. یهو بیست ‌نفر از دوستام (گاهی صمیمی) فشار‌خونشون می‌ره بالا که چون ما از این آدم بدمون میاد تو نباید اسمشو می‌آوردی. هر چی‌هم بگم بابا جان هر‌ آدم جنایتکاری هم ممکنه‌ی نکته مثبت داشته باشه، تازه این که جنایتکار نیست. می‌گن چون ما باهاش بدیم نکته‌ی مثبت بی‌مثبت.
حالا طرف مثلا عضو گروه ضد سنگسار و ضد اعدامه!

4- می‌گم فلانی( مثلا ابراهیم نبوی) پسر‌خاله‌ی دوست بسیار عزیزمه. یهو یه‌عده از دوستان(!) حکم اعدام منو صادر می‌کنن که چی؟ که ازش بدشون میاد. چرا؟ دلیل نمی‌خواد. وقتی من بدم میاد تو هم باید بدت بیاد!
بابا من با دخترخاله‌ش دوستم(بگذریم که بعضی طنزهاشم دوست دارم).
- دخترخاله‌شم خون پسرخاله‌ش تو رگ‌هاشه.
- عجب!
- جانِ مش رجب!

5- نوشته‌های نویسنده‌ای رو دوست دارم( مثلا عباس معروفی) و ازش تعریف می‌کنم. یهو چند نفر از دوستان شفیق متوجه می‌شن که زیتون دیگه اصلا به‌درد دوستی نمی‌خوره و کسایی که تا‌به‌حال(یعنی تا‌به‌اون‌وقت) مرتب به نوشته‌هام لینک می‌دادن تو وبلاگشون، یه مطلب افشاگرانه(!) درباره‌م می‌نویسن!

6- اصرار، اصرار،(گاهی التماس) که بیا تو یاهو مسنجر چت کنیم و من خیلی دوستت دارم و... تو یاهو هم هزار‌بار علامت دل و قلوه و آیا واقعا این‌خودتی باهام چت می‌کنی؟ وای... باورم نمی‌شه و...(دختر و پسر هم فرقی نمی‌کنه) وقتی می‌گم معلومه که خودمم. مگه من کی‌ام؟ و خلاصه تریپ خاکی و اینا... بعد از دوسه تماس، یهو اون‌روشو نشون می‌ده که باهات تماس گرفتم که بگم چرا می‌گذاری فلانی و فلانی که از حزب فلان هستن برات کامنت بذارن.
لینک فلانی و فلانی را بردار و به‌جاش لینک بیساری(که من طرفدارشم) بذار.
و وقتی می‌گم "من وقتی با یکی دوستم برام فرق نداره کی طرفدار کدوم گروهه و چه‌ عقیده‌ای داره. ممکنه باهاش مرتب بحث کنم اما دوستیمون سر جاشه"، یهو رگ گردنش ور می‌قلمبه( طوری که از پشت مسنجر هم پیداست) که تو خائنی! نفهمی! منو بگو وقتمو گذاشتم و چند روز باهات حرف زدم! کثافت!

7- دو نفر تو وبلاگستان باهم درگیری دارن و چون ربطی به من نداره و حقیقت برام معلوم نیست و شاید اصلا وقتشو نداشته باشم دنبال کنم حرفاشونو، بنابراین اصلا دخالتی نمی‌کنم و دوستیمو با هر دو کماکان ادامه می‌دن.
سیل ای‌میل‌های توهین‌آمیز: بی‌طرف، بی‌شرف. لینک هر دو رو دو وبلاگت داری و با هر دو طرف می‌لاسی!
- ای بابا... یه‌خورده یواش‌تر داداش!(شایدم آبجی!) من سر پیازم یا ته پیاز؟

- خیلی متاسفم که تا به ‌حال چند بار به‌طور احمقانه‌ای با از دست دادن چنین دوست‌هایی به سختی شوکه شدم و  تا صبح اشک ریختم و فرداش با اون چشم‌های پف‌کرده نرفتم سرکار و...


باید تشکر کنم از دوستانی که زیتونو دوست دارن با همه‌ی بدی‌هاش، خوبی‌هاش، اشتباهاش، بی‌تجربگی‌هاش، نفهمی‌هاش، سادگی‌هاش، لوس‌بازی‌هاش،.... انتقاد هم می‌کنن. اما شرط نمی‌گذارن اگه انتقاد منو پذیرفتی دوستیمون ادامه داره وگرنه...
دوست‌هایی که دوستی‌شون روسر هر مسئله‌ای که باب میل اونا نبود به‌هم نمی‌زنن!
مخلص این‌جور دوست‌ها هستم!

من اگه بیام هی حرف این و اونو گوش بدم که دیگه زیتون نیستم. می‌شم مثل اون پرنده‌هه که بال و پا و پر و گردن و پنجه و چشم و نوکشو عوض کرد و آخرشم خودشم نفهمید چه حیوونی شده!

-------------------------


پی‌نوشت خنده‌دار
من همیشه شرمنده‌ی الطاف رامین‌ مولائی(حمزه‌ای) هستم.:)))

پی‌نوشت شادی‌آور
الان، ساعت 3 بعدازظهر یکشنبه داره برف میاد شدید!
رو زمین هم خیلی نشسته.
هوا تا دیروز گرم گرم بود و یهو امروز بیست‌درجه سرد شده.

پی‌نوشت زوری:)
من آبکش خاطره‌ی خوبی ندارم. آبکشیان روزهای بدی برام رقم زدن.
روزهایی که نارفیقانم بدون اینکه به دنبال حقیقت باشن،‌ چشماشونو بستن و دهنشونو تا اونجایی که می‌شد باز کردن و هر چی دلشون خواست گفتن. و وقتی اصل ماجرا روشن شد فقط دوسه‌نفر جرأت معذرت‌خواهی پیدا کردن.
حالا چندسال از اون موقع گذشته اما زخمش هنوز توی دلم مونده.
نادر جدیدی ازم خواسته به مطلبش در مورد آبکش لینک بدم

پی‌نوشت مژده‌ای
قسمت سوم سفرنامه‌ی ولگرد به دستم رسیده و در پست بعدی می‌ذارمش.
ببخشید. سفرنامه نه، ولگرد ازم خواسته تو تیتر ننویسم سفرنامه.
یه‌چیزایی تو مایه‌های" دیدار از ایران" یا "سفری‌به ایران" بنویسم.
اسمش هر چی باشه برای من خوندنش خیلی لذت‌بخشه.

پی‌نوشت شیدایی
شیدا محمدی بعد از خوندن مطلب سکس در جمهوری اسلامی ایران، که در20 آبان نوشتم مطلب خیلی زیبایی از خاطره‌هاش تو ایران نوشته.

پی‌نوشت قزوینانه
سفيركرواسي:
قزوين داراي امكانات مناسبي براي جهانگردان است
بدون هيچ نگراني با امنيت موجود مي‌توان در خيابان‌هاي قزوين قدم زد

زیتون: آقای کرواسی مگه قرار بود موقع قدم زدن در قزوین احساس امنیت نکنی؟!:)


 

پی‌نوشت پری دریایانه
فلسفه‌ی نشون دادن فیلم پری دریایی با صدای آیه‌های قرآن رو نمی‌فهمم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:26  توسط زیتون  | 

1- مصاحبه‌ی محمود صالحی با کامران حیّمیان نویسنده‌ی وبلاگ " آن‌سوی دیوار" و برنده‌ی جایزه اول مردمی مسابقه‌ی دویچه‌وله.
برای من که خیلی جالب بود.


2- من امشب پیش شما می‌خوابم.
فکر بد نکنید!
این یه مطلبه دروبلاگ آشپزباشی. و در مورد یک فیلمساز ماجراجوی فرانسوی که با یه کوله‌پشتی و دو تا دوربین به کشورهای مختلف سفر می‌کنه. با مردم کوچه بازار دم‌خور می‌شه و هر کی بپذیره شب خونه‌ش می‌خوابه.
خوبه دعوتش کنیم ایران:)

3- مش‌خلیل: اگه به من کيلومتر شمار وصل میکردند شايد۱۰۰۰ بار دور دنيا را با پای پياده گشته بودم.
گزارش جالب یک‌اهری از یک روزنامه‌فروش دوره‌گرد پیر و خوش‌خنده.

4- خیلی دلم می‌خواست لیست اسامی همسران حضرت محمد(ص) رو ببینم که چندسالشون بوده و... که در وبلاگ "زنان، نیمه‌ی بزرگ انکار" دیدم.

5- پیام در وبلاگش جمله‌های جالبی از بزرگان می‌نویسه.
نمونه‌ش: از کسانی که فکر می کنند همیشه حق با آنان است بیزارم !
مخصوصا وقتی که حق واقعا هم با آنهاست ! ( نیچه!)

6- یکی از دوستانم رفته مسافرت خارج از کشور. برام 3 تا سوغاتی آورده. کرم دست و یک شیشه سس سالاد و یه میوه.
اسم هر سه‌شونم آواکادوئه:)
روی کرم عبری نوشته بود آواکادو که تونستم خودم بخونم( اهم...)
اون خطای صاف که شبیه خیارن اُهستن. اولین حرف از راست(عبری هم عین فارسی از راست نوشته می‌شه) الفه. دومین حرف "و" و بعدی‌ها به‌جز اُها حرف "ک" و "د". عبری هم مثل فارسی باید بدون زیر و زبر خوند و این خیلی سختش می‌کنه.
من خوندن عبری رو از یه دوست کلیمی یاد گرفتم. اما هرگز نتونستم بدون زیر و زبر کلمه‌ای رو بخونم. به‌جز همین کلمه‌ی آواکادو که به‌راستی شق‌القمر کردم. کامران جان اینو داشتی؟

7- این جک نیست ها... از احمدی‌نژاد پرسیدن می‌خوای در کابینه تغییری بدی؟ گفته نخیر، می‌خوام تغییر در کابینت بدم.(چه بامزه‌ست این رئیس‌جمهورکمون!)
بعد راجع به تعطیلات اجباری عید فطر و منو ریل هم گفته:....
بابا خودتون بخونید. ببینید چند نکته‌ی بامزه توش هست!

8- تا حالا دوبار در کرج توسط فعالین "یک‌میلیون امضا‌ برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان"( چه اسم طول و درازی) پرزنت شدم.
هر چی‌هم از همون اول می‌گم بابا به پیر به پیغمبر من خودم امضاش کردم و تمام مفادش رو قبول دارم بازم یه کتابچه می‌دن دستم و شروع می‌کنن به توضیح . منم برای اینکه دلشون نشکنه هر بار امضاش کردم.
واقعا چی می‌شد اگه بتونیم "هَمَه با هم" همه‌ی قوانین ضد مردمی رو عوض کنیم.
قوانین ضد زن که جای خودشو داره و خیلی وحشتناکه که در کشور ما هنوزم - در قرن بیست‌ویکم- زن رو هنوز نصف مرد به حساب میارن .
شما هم اگر به این قوانین معترضید برید اینجا و امضا کنید.
آهای... شمایی که برای افسانه‌نوروزی و کبری و نازنین و ... ده‌هزار امضا جمع می‌کنید. خوب یک‌دفعه همه‌ی قوانین غیرعادلانه رو زیر سوال ببریم تا زن‌ها این‌قدر تحت ستم نباشن.

9- در"آمپلی‌فایر" سایت گل‌آقا خوندم که" ریتا اصغرپور" عزیز، نویسنده‌ی وبلاگ بازگشت ابدی، در سوگ برادر خود نشسته.
تسلیت می‌گم.

10- منتخب کاریکاتورهای عمران صلاحی در سایت گل‌آقا به مناسبت چهلمین روز درگذشتش.


11- تلاش‌های آلوچه‌ی مهربان و همخونه‌ش برای بهبودی بابک بیات موسیقی‌دان معروف.
متولیان امور کجایید؟ من به‌جای شما خجالت می‌کشم.

12- برای عوض شدن جو اندوه در سه‌شماره‌ی بالا. لینکی از وبلاگ ویدای عزیز می‌گذارم.
دختری کوچولو با افکار زیست‌محیطی بزرگ.

13- ناخدا حمید‌ کجوری عزیز(میداف) و قصه‌ی عشقش...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 2:10  توسط زیتون  | 

1- دیشب خیلی خوابالو بودم و هر کاری کردم وبلاگمو آپدیت کنم تا اون مطلب بی‌ناموسی بره پایین نتونستم. فکر کردم احتمالا شب بعد هشیارترم. چه خیال خامی. تا صبح نخوابیدم و تقلای مرگ زدم!(این یه اصطلاحه). صبح زود هم بیرون کار داشتم تا شب. الان هم عین میّتم. خلاصه که برعکس صا‌ایران، هر شب‌بدتر از دیشب:)
پس ناچارم به همون کامنت الکن توی نظرخواهیم بسنده کنم:

با اينکه به مسابقه دویچه‌وله انتقاد‌هايی داشتم و دارم. با اينکه به هيچ‌وجه خودم رو حتی یه ذره برتر از کسی نمی‌دونم. و شايسته‌ی اين جايزه هم نيستم.
اما وظیفه‌ی خودم می‌دونم از همه‌ی شمايی که بهم رای دادین یا تبريک گفتين(باوجودی که شاید خودتونم به این مسابقه اعتقادی نداشتید) و يا اظهار لطفی به نوشته‌هام کرديد تشکر کنم.

یعنی راستش موقع تقلا کردن برای خواب به این نتیجه‌ی شراگیمی رسیدم که آی‌پاد هم نباید بد چیزی باشه. بخصوص که 5 سال وبلاگ نوشتیم که می‌شه 60 ماه. ماهی 50 هزارتومن هم خرج اینترنت و پول تلفن دادیم می‌کنه به عبارت 3000000 تومن. حالا یه آی‌پاد هم بگیریم، گرفتیم:)

2- یکی برام نوشته پشیمونه بهم رأی داده. چشام آلبالو گیلاس می‌چینه نمی‌تونم کامنتشو پیدا کنم.
آقا جان، اینجا مملکت آخوندیه. چیزای گرفته شده پس داده نمی‌شه:)
فقط می‌تونم قول بدم وقتی با آی‌پاد آهنگ گوش می‌دم به یاد تو هم بیفتم:)


3- به‌جز روزای اول من دیگه به سایت مسابقه‌ی دویچه‌وله نرفته بودم و اصلا نمی‌دونستم کی بالاست و کی پایین. فقط می‌دونستم کامران حتما برنده می‌شه. بعد که کامران در نظرخواهیم بهم تبریک گفت اصلا نفهمیدم منظورش چیه. و به لینکی که فرستاده بود رفتم و هاج و واج موندم. یعنی هیئت داوران تقلب کردن؟:)) آما... چون به نفع من بوده، این دفعه ندید می‌گیرم:) دیگه تکرار نشه ها.


4- فیروزه جان، به‌خدا من تو پست قبلی غلو نکردم. دقیقا همونا که دیده بودم و شنیده بودم نوشته بودم. تازه با کمی سانسور. اگر هر دو نظرخواهی زیتون دات کام و زیتون بلاگفا رو کامل بخونید می‌بینید خیلی‌ها تازگی‌ها از این منظره‌ها می‌بینن.
البته این‌جور نیست که تو خیابون‌های تهرون قدم بزنید ببینید همه همدیگرو بغل کردن و سکس دارن:)
سکس قطاری رو من بیشتر از یکسال پیش شنیده بودم. سکس اتوبوسی8-7 ماه پیش و زمان دقیق سکس تاکسی رو نمی‌دونم.چون خانمش حدود یک‌ماه قبل تعریف کرد. حالا کی اتفاق افتاده که باعث شده دخترشو محدود کنه و نذاره بره مدرسه و چقدر طول کشیده تا خانومه یه مشاور پیدا کنه، الله العلم.
و من فقط این سکس ماشین مسافرکشو با چشم خودم دیدم و تو پارک‌ها...
بعدشم فکر نمی‌کنم کسی دوست داشته باشه بغل دستش سروصداهای ناجور بیاد. نفس‌نفس و خش‌خش و... دست آقاهه هم هی به تنه‌ی آدم بخوره. اونم برای حدود یک‌ساعت و نیم که به نظرم چندبرابر اومد.
انگار یکی که حوصله نداره به‌زور براش فیلم پرنو بذارن.
می‌دونم نیاز طبیعیه. اما اون‌طور که در نظرات دوستان، حتی ساکن آمریکا و اروپا خوندم دیدم کسی دوست نداره بغل دستش و جلو چشش ازاین کارا بکنن. من که واقعا اذیت شدم. اما مثلا تو پارک چون به‌راحتی می‌تونستم ازشون دور شم برام مهم نبود زیاد.
وقتی شبنم‌فکر بگه حق اعتراض داشتم. یعنی واقعا داشتم دیگه.

5- دوستی نوشته( کامنت اینو هم نمی‌تونم پیدا کنم) که اینایی که در پست قبل نوشتم باعث می‌شه حکومت سخت بگیره و دوباره بگیر بگیرا شروع شه.
عزیزم، فکر می‌کنی حکومت نمی‌دونه؟ اصلا چرا حکومت گاهی ـ از نظر خودش- زبونم لال- افسار مردمو ول می‌کنه؟ و چرا هر وقت یه چیزی پیش میاد یهو بگیربگیرا شروع می‌شه؟
اینا همه‌ش سیاست خودشونه. الان جوونا هر چی مشغولیاتشون بیشتر باشه به سیاست کمتر کار دارن و گندکاری اینا رو نمی‌فهمن.


6- هاااا... یه چیز دیگه!
نوشته‌های ولگردو همین جوری نبیننید ها... کلی طنز و استعاره توش هست.
مثلا ای دوست عزیزی که در کامنتت نوشتی که چرا عینک‌دودیشو انداخته تو سطل آشغال( اگه نمی‌دونی بدون که یه همدونی هرگز چنین کاری در عمرش نمی‌کنه:) ) یا چرا تو فرودگاه داشته کتاب کد یا رمز داوینچی رو می‌خونده. یه ذره فکر کن ببین چرا اونا رو نوشته!

7- دیگه دارم از رو صندلی می‌افتم. بهتره سفرنامه‌ قسمت دوم ولگرد رو بذارم که ملت بیشتر از این معطل نشن... ولی نمی‌تونم الان ادیتش کنم. یعنی نیم‌فاصله‌ها و اشتباهات تایپی رو. وگرنه استاد ولگرد نوشته‌هاش حرف نداره.

8- راستی یادم رفت از ای‌میلاتون تشکر کنم. ببخشید جوابش یه‌خورده دیر شد... الان هم نمی‌تونم.

9- ایشالله فردا میان هم ادیت می‌کنم و هم پارازیت می‌ندازم توش:)

 

پ.ن.

بعدالادیت.

۱۰- سفرنامه ولگرد- قسمت دوم

تهران ـ فرودگاه مهراباد
همين که هواييما از آسمان تبريز عبور کرد، بلندگو با صدای گوشنواز خانمی اول به زبان انگليسی وسپس به فارسی از مسافران خواست که کمربندهای خود ببندند و اعلام کرد هواپيما تا نيم ساعت ديگر به وقت ۲ بعد از نيم شب تهران در فرودگاه مهرآباد به زمين خواهد نشست. وبعد درجه هوای تهران رااعلام که برای ماه شهريور در مقايسه با گرمای وحشتناک تگزاس بسيار مطبوع بود.
و در پايان گفت خواهشمند است بانوان عزيز درموقع پياده شدن از هواپيما رعايت حجاب اسلامی بفرمايند که بلافاصله مسافران زن که اکثر آنها بدون حجاب بودند روسری‌هاشان را که گويا از قبل آماده داشتند بيرون کشيدند و مشغول بستن روی سرشان شدند جالب اين بود که بدون استثنا قسمتی از موهايشان را از زيرروسری‌هاشان بيرون مي‌گذاشتند گويا اين روسری‌ها بيشتر دهن بند بود تا سربند.
من هم به اين فکر افتادم که کلاه بيس‌بالم را از سرم بردارم و در کيفم بگذارم که مبادا خارجی بنطر برسم چون باشنيدن نام مهرآباد راستش کمی دچار دلهره شدم و بياد داستان‌هايی از ايرانيانی افتادم که بعد از سال‌های زيادی زندگی درخارج، در بدو ورودشاندر سالن ترانزيت فرودگاه به مهرآباد، با چه مشکلات جور واجور برحورد کرده بودند. توی اين فکرها بودم که نفهميدم که کِی به آسمان تهران رسيديم . هواپيما مرتب از ارتفاعش کم مي‌کرد و آماده‌ی نشستن بود .صندلی من کنار پنجره بود. به بيرون نگاه کردم. تهران در آن ساعت شب غرق نور بود و ادامه چراغ‌ها تا بلندی کوه تهران کشيده شده بود.
بايک تکان شديد هواپيما روی باند فرودگاه نشست که جيغ بعضی از مسافران به هوا رفت.
هواپيما هنوز کاملا متوقف نشده بود که جنب‌وجوش بين مسافرا ن برای جمع‌و جور کردن لوازم دستی‌شان ظاهر شد. همه از صندلی‌های خودبلند شدند و ازدحام آنها برای پياده شدن برايم عجيب بود.( زیتون: آخه نیست تو ایران زندگی‌خیلی خوب و آزادی در انتظارشونه. برای همین عجله‌دارن.)
درهای خروجی از عقب و جلو هواپيما باز شد. ومن آسمان را توانستم ببينم. فهميدم از راهروی خرطومی خبری نيست و بايد ا ز پلکان استفاده کنيم.(بعدا می‌فهمی تو ایران از خیلی چیزا خبری نیست!)
خوشبختانه صندلی من در جلو در عقب هواپيما بود. کيف دستی‌ام را برداشتم واز خانم بغل دستی‌ام خدا حافظی کردم و آماده پياده شدن شدم. من جزء اولين نفراتی بودم که از پلکان تيز پايين آمدم. در حاليکه دست‌هايم را به ريلهای پلکان حايل کرده بودم.
راستش اين بود نمي‌دانم چرا در عقب فکرم قبل از سفر م فکر مي‌کردم در ايران حتما بلايی به سرم مي‌آيد يا از جايی می‌افتم يا تنگ نفس مي‌گيرم و سکته مي‌کنم. يا زير ماشين مي‌ميرم يا توی ماشين تصادف مي‌کنم. (اولا که خدا اون‌روزو نیاره. دوما ما هم دائما همین احساسو داریم.) خوشبختانه هواپيما از نوع توپولف نبود وگرنه سقوط آن‌را هم به ليست‌ام اضافه مي‌کردم.
به‌همين دليل تمام کارهای هم‌اطاقی‌ام را جفت و جور کرده بودم که اگر خدای ناخواسته برنگشتم او دچار دردسرهای زيادی نشود و بدون من بتواند زندگی کند.
کنار هواپيما از قبل دوتا اتوبوس منتظر بود تا مسافران را به سالن ترانزيت فرودگاه انتقال دهد. همراه بقيه مسافران سوار اتوبوس اولی شدم. اتوبوس از مسافران پر شد. چون فقط تعداد کمی صندلی داشت اکثرا ايستاده بودند.
من هم جزء ايستاده‌ها بودم. هرچند من هيچوقت دوست ندارم بنشيم. فکر مي‌کنم روزی هم که بميرم حتما مثل درختان ايستاده خواهم مرد!
چند دقيقه بعد اتوبوس جلو در ورودی سال ترانزيت فرودگاه توقف کرد. من هم به‌دنبال بقيه مسافران به‌راه افتادم.
در سالن ترانزيت چندين اطاقک بود که در هريکی از آنها يک افسر فرودگاه نشسته بود که پاسپورت مسافران را چک مي‌کردند تا مهر ورودی بزنند.
من هم پشت يکی از صف‌هايی که جلو يکی از آن کيوسک‌ها تشکيل شده بود به انتظار ايستادم تا نوبتم برسد.
نوبتم فرارسيد. دلم شروع به تاپ‌تاپ کرد عينک‌ام هم توی کيف دستی‌ام گذاشتم و در هواپيما يک پيرهن آستين بلند داشتم که روی پيرهن آستين کوتاه‌ام پوشيده بودم و دکمه يقه آنرا هم بسته بودم تا شئونات اسلامی را رعايت کرده باشم.(بعدا وارد خیابون‌ها بشی می‌بینی مردم چه‌جوری لباس می‌پوشن)
وجای هيچ سؤالی در ذهن افسر فرودگاه باز نکنم( باور کن این‌طوری تابلوتری:) )
پاسپورت ايرانی‌ام را در دستم گرفتم وسعی کردم خودم را خونسرد نشان دهم.
افسر با دستانش از پشت شيشه کيوسک به من اشاره کرد راه افتادم و رفتم جلوکيوسک ايستادم. پاسپورت ايرانی را به دست‌اش دادم. آن‌را گرفت و باز کرد و چند لحظه به آن نگاه کرد و بعد به من خيره شد و پرسید:
- شما مقيم آمريکا هستيد؟
گفتم: بله.
گفت: پاس { از اين کلمه پاس بدم مي‌آيد}!آمريکايی هم داريد؟
گفتم: بله.
گفت گويا سال‌های زيادی خارج از ايران بوده ايد؟..
مکثی کرد ضمن اينکه به صندلی‌های يک گوشه از سالن ترانزيت اشاره مي‌کرد گفت:
- لطفا شما برويد چند دقيقه روی يکی از آن صندلی‌ها بنشنيد تا پاس شما را چک کنند. دلم مي‌خواست به او مي‌گفتم جناب افسر باور کنيد من هيچ خطری برای جمهوری اسلامی شما ندارم برای خودم خطرناک‌تر هستم ولی چيزی نگفتم.
يک دفعه تمام دلهره‌ام به پايان رسيد.
عجيب اين است که انسان از تصورحوادث بيشتر وحشت مي‌کند تا خود حوادث. ديگر برايم اصلا مهم نبود که چه مي‌شود. مثل(دوراز جون) بچه يتيم‌ها رفتم روی يکی از آن صندلی‌ها نشستم و حسرت‌بار ناظر خروج بقيه مسافران شدم که يکی‌يکی مهر ورود روی پاسپورتشان مي‌خورد و از سالن ترانزيت خارج مي‌شدند.
همه مسافران رفتند و هيچ کسی درسالن باقی نماند. افسران کيوسک هم که کارشان تمام شده بود يکی‌يکی درهای کيوسک‌ها را بستند و از يک‌ديگر خداحافطی کردند. گويا اين آخرين پرواز شب بود. غير از من يک جوان با موهای بلند آنجا نشسته بود . کنار او نشستم او زير لب مرتب فحش های "ف"دار مي‌داد.( اول کدوم فحش‌ها "ف" داره؟) نخواستم چيزی از او بپرسم چون او هم از من سوالی نکرد.
به ساعتم نگاه کردم. ساعت سه‌ونيم بعد از نيمه شب بود.
خوشبختانه هيچ کس از ۷۲ تا فاميلم و کس و کارم به پيشواز من نيامده بود چون سفر را به هيچ کس از قبل اطلاع نداده بودم و اين کاری است که هميشه مي‌کنم. بنابراين خيالم راحت بود که کسی در بيرون منتظرم نيست.(کاش اقلا به یکی گفته بودی تا اگر مشکلی پیش اومد بتونه کمک کنه)
در نزديک کيوسک ها اطاقی بود که چند مامور فرودگاه در آن نشسته بودند. به آن اطاق مراجعه کردم و کسب تکليف کردم گفتند عجله نفرماييد بنشنيد صدايتان مي‌کنيم. پاس شما را دارند چک مي‌کنند.
عجيب برای من اين بود که آنها نشسته بودند باهم به زبان ترکی گپ مي‌زدند و من نمي‌دانستم کجا دارند پاسپورت مرا چک مي‌کنند.
ساعت نزديک ۴ صبح شد دوباره رفتم گفتم:
- آقا ممکن است اجازه بديد بنده بروم خيلی خسته هستم پاسپورتم را هم نمي‌خواهم. من که بدون پاسپورت از ايران نمی‌توانم خارج شوم. پاسپورت آمريکايی‌ام را هم پيش شما می‌گذارم.( تا باهاش حال کنید!)
گفتند آقا بايد مراحل بررسی‌اش تمام شود.
کفرم داشت در مي‌آمد آن آقای هم‌درد من همچنان زير لب به زمين و زمان فحش مي‌داد( هنوزم "ف‌"دار؟)دلم برای يک فنجان قهوه و يک سيگار لک مي‌زد.
از يکی از آن مأموران پرسيدم مي‌توانم سيگار بکشم؟ ۱۲ ساعت بود که سيگار نکشيده بودم. اجاره داد که سيگاری بکشم و واقعا محبت کرد چون سيگار کشيدن در آنجا ممنوع بود.
هنوز سيگار را تمام نکرده بودم که ديدم يک افسر با ته‌ريش بطرف‌ام آمد در حاليکه پاسپورتم را به دستم مي‌داد گفت شما بفرماييد!
به شوخی گفتم منظورتان اين است که به آمريکا برگردم؟
خنديد و گفت نخير تشريف ببريد چمدان‌هايتان را بگيريد.(همونا که سوغاتی من توش بود؟:))‌ )
خوشحال شدم به‌سرعت از پله‌ها بالا رفتم در سالن تحويل بار هيچ کس نبود و دستگاه خود گردان بارها خاموش بود دورش چند بار طواف کردم اثری از چمدان من نبود.(ای داد و بی‌داد!)
به اطراف نگاه کردم چشمم به اطاقی خورد که مأموری آنجا تنها نشسته بود. به طرف آن اطاق رفتم گفتم آقا نمي‌توانم چمدانم را پيدا کنم.
گفت اگر باشد بايد کنار "دورچرخان" باشد. گفتم نگاه کردم نبود.
گفت اين فرم را پر کنيد و مشخصات چمدان و و اسم آدرستان را بنويسيد اگرپيدا شد به شما اطلاع مي‌دهيم.
به احتمال قوی با پرواز بعدی خواهد آمد. تسليم شدم(نه تروخدا. به‌خاطر سوغاتی‌های منم که شده تسلیم نشو ولگرد جان! قوی باش!). فرم را پر کردم و به دستش دادم.
راستش سخت نياز به دستشويی داشتم آدرس دستشويی را از او پرسيدم گفت دستشويی داخل سالن اصلی است به طرف سالن اصلی راه افتادم ماموری جلو در ورودی سالن اصلی نشسته بود پاسورتم را ديد و اجازه داد که به سالن اصلی وارد شوم در سالن اصلی آدمهای زيادی ديده می‌شدند که فکر کردم اين وقت صبح اين مسافران بايد "زود پرواز" باشند.(چه اصطلاحات قشنگی می‌سازی!)
داشتم به چپ و راستم نگاه مي‌کردم که چشمم به تابلويی افتاد که رويش نوشته توالت و نمازخانه وفلش زده به طرف راهرويی در اخر سالن.
تا آخر راهرو رفتم به قسمت توالت مردانه رفتم در در داخل جند توالت بود و يک حوضچه با شير اب برای گرفتن وضو گرفتن
درب توالت اول را باز کردم توالت ايرانی بود. اين اولين بار بود که بعد از سال‌ها چشمم به توالت ايرانی ميخورد(چشمتون روشن). دومی اشغال بود . رفتم در سومی را باز کردم آن‌هم توالت ايرانی بود. چون عادت نداشتم، دنبال توالت فرنگی مي‌گشتم. در آخر حدس زدم همه‌شان بايد توالت ايرانی باشند. حدس‌ام درست بود همه آنها از نوع ايرانی بودند يکی از توالتها که به‌نظرم تميزتر بود انتخاب کردم و کيفم را هم باخودم بردم توی توالت و از قلاب آويزان کردم. به در و ديوار توالت نگاه مي‌کردم رنگ و رو رفته بود. مي گويند زيبايی و خوبی هر مکانی را مي‌شود از روی توالت‌اش حدس زد.(قابل توجه مسئولین مملکت)
.يک دفعه به‌ياد آوردم اين فرودگاه يک فرودگاه بين المللی است تکليف خارجی‌هايی که به اين فرودگاه مي‌آيند و طرز استفاده از اين نوع توالت ها را نمي‌دانند چی مي‌شود؟( تکلیفشون روشنه ولگرد جان. همه باید خودشونو با ما تطبیق بدن!) يادم آمد سال‌های دور که در ايران بودم با يک انگليسی که در ايران کار مي‌کرد اشنا شدم. داستان اولين تجربه‌اش را با توالت ايرانی برايم نقل کرد در حاليکه مي‌خنديد برايم گفت که وقتی برای اولين بار به ايران آمده بودم، در راهرو هتل دنبال توالت مي‌گشتم ديدم روی دری نوشته "دبليو سی". رفتم تو ديدم از توالت خبری نيست تعجب کردم. اول فکر کردم شايد توالت را از جا کنده‌اند و اين "حفره چينی" جای آن است. ولی يادم امد يک نقر قبل از من از آنجا بيرون آمد. چاره نداشتم بايد کاری مي‌کردم. نمی‌دانستم چطور از ان استفاده کنم. شلوارم را کاملا از پايم بيرون آوردم. به ميخ آويزان کردم. به شکل نيم‌خيز شروع کردم که کارم را انجام دهم. چون کف توالت خيس بود کنترل را از دست دادم تمام ما تحتم رفت توی کاسه توالت و سخت ملوث شدم.
خوشبختانه من در آن‌مورد اشکال آن انگليسی را با آن توالت‌ها نداشتم.
کارم که به اتمام رسيد(؟) از توالت بيرون آمدم. هم آنجا بود که يادم افتاد که پول ايرانی ندارم بايد پول تاکسی مي‌دادم.
در سالن فرودگاه مشکلم رابا يک مأمور فرودگاه در ميان گذاشتم گفت صرافی فرودگاه تعطيل است. ولی اشکالی ندارد بعضی تاکسی‌ها دلار هم قبول مي‌کنند. باید سعی کنی تاکسی‌های خود فرودگاه را سوار بشويد چون دفتر اطلاعات هم فرودگاه هم از ان مامور، برای هتل هم راهنمايی خواستم. گفت چه نوع هتلی ميخواهيد؟ گفتم هتل لوکس نمي‌خواهم. فقط تميز باشد و نزديکی‌های خيابان پهلوی و تخت جمشيد!
گفت : فکر مي‌کنم منظورتان وليعصر است؟ بلافاصله گفت آها يادم آمد يک هتل ميشناسم نزديک دانشگاه تهران کنار بلوار کشاورز است اسم هتل را به من داد ياداشت کردم و گفت زياد گران نیست. گفت ولی مواظب باشيد پاسپورت نشان ندهيد چون ممکن است گرانترحساب کنند. بهتر است شناسنامه‌تان را نشان بدهيد.
از او تشکر کردم و از سالن فرودگاه خارج شدم. تعداد زيادی تاکسی و اتومبيل‌های شخصی در مقابل در وروی سالن فرودگاه ايستاده بودند و منتظر مسافر بودند. داشتم هاج ‌و واج فکر مي‌کردم که چکار کنم.
ناگهان ديدم جند نفر به‌طرفم دويدند. فهميدم راننده‌های تاکسی و يا شخصی هستند.
گفتند "حاجی" کجا مي‌رويد؟ تاکسی مي‌خواهيد؟ يکی از آن‌ها مي‌خواست به زور کيفم را از دستم بگيرد تا سوار اتومبيل‌اش شوم(بوی دلار رو حس کرده بوده) گفتم نه آقايون من جايی نمي‌روم.
بعد از چند دقيقه به‌طرف محل توقف تاکسی‌های فرودگاه رفتم
آدرس هتل را به مامور دادم و مشکل پولی‌ام را به او گفتم گفت اشکال نداره. مي‌توانيد دلار بدهيد.
گفتم تا انجا چقدر مي‌شود گفت حدود ۱۰ دولار.
يک تاکسی صدا کرد. راننده در جلو تاکسی را باز کرد و کيف دستی‌ام را در صندلی عقب گذاشت و گفت لطفا کمربندتان را بننديد و به‌راه افتاد. خوشبختانه در آن موقع شب که واقعا صبح بود خيابان‌ها خلوت بود. طولی نکشيد که آن "برج" مهجور که روزگاری است سمبل تهران و ايران مي‌باشد نمايان شد. از کنار آن عبور کرديم.(مث تو فیلما نگفتی آقا چند دور دورش بزن؟)
در زير نور چراغها توانستم آن برج را بعد از سالها دوباره ببينم. نمي‌دانم بگويم که سر افکنده بود و يا سر برافراشته!
صدها عابر پياده و صدها وسايل نقليه درآن وقت شب در اطراف آن پرسه مي‌زدند.
راننده به‌سرعت مي‌رفت و گاهی که از بعضی ماشين‌ها سبقت مي‌گرفت کمی مي‌ترسيدم.
درسر چندين چهار راه توقف کرد. چيزی که برايم جالب بود اين که در کنار چرغ های سبز وقرمز "ثانيه شمارهای معکوس" نصب شده بود که بنظرم کلی از "استرس" راننده‌ها در پشت چراغ قرمزها کم می‌کند.
راننده از من پرسيد اهل تهران نيستيد؟ گفتم نه.
گفت فاميل ماميل تو تهران نداريد؟
گفتم چرا چند تايی دارم.
گفت چرا داريد هتل مي‌رويد؟
گفتم اين وقت شب نمي‌خواهم مزاحم آنها بشوم.
گفت پس فاميل به چه درد مي‌خورد؟
حوصله جواب دادنش را نداشتم. خسته بودم. مرتب حرف مي‌زد اجازه نمي‌داد لااقل به خيابان‌هايی که از آن مي‌گذشتيم توجه کنم
گفت تشريف بياوريد خانه ما.(مثل تو فیلما!)
تشکر کردم. گفت جدی مي‌گم ما يک خانه درويشی داريم قابل شما را ندارد. در چندين خيابان پييچيد تا بالاخره جلوی ساختمان چند طبقه‌ای توقف کرد(اگر تعارفش شاه‌عبدلعظیمی نبود باید می‌برد دم در خونه‌ی خودش) و گفت اينجا بلوار کشاورز است و اين هم هتل شما. بفرماييد.
گفتم چقدر تقديم کنم گفت قابلی ندارد حاجی! بفرماييد مهمان ما باشید!
ار توی کيفم يک ۱۰ دلاری بيرون آوردم به دستش دادم. نگاهی کرد و گفت "حاجی جان" بيشتر مي‌شود.(از این به‌بعد از هر کی بهت می‌گه "حاج‌آقا" بترس. منم هر کی بهم می‌گه حاج‌خانم می‌فهمم چیزیو که می‌خوام بخرم می‌خواد باهام گرون حساب کنه)
گفتم ان مأمور گفت ۱۰ دلار مي‌شود.
گفت او بيخود گفته. ۱۰ دلار ديگر هم مرحمت فرماييد.(می‌گفتی پدرآمرزیده! تو می‌خواستی منو ببری خونه‌ت!) حسابمان درست مي‌شود اگر خارجی بوديد ۴۰ دلار مي‌شد.
سعی کردم خونسرد باشم يک ۱۰ دولاری هم ديگر هم دادم کيفم را از صندلی عقب برداشتم گفت لطفا در رو آهسته ببنديد. گاز داد و رفت.
از پله‌های هتل بالا رفتم. به ساعتم نگاه کردم ساعت ۵ و نيم صبح بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 0:27  توسط زیتون  | 

 

 

1- سکس در ماشین مسافرکش

ظهر بود. طرفای  میدون انقلاب دنبال ماشین خط گوهردشت می‌گشتم. حوصله‌ی دردسرای ماشین مسافرکش نداشتم که تنم بلرزه یه‌وقت خفاش ِروز نباشه.

 از شانس من توی ایستگاه یه ماشین شخصی پیکان وایساده بود و داد می‌زد گوهردشت. رئیس‌خط هم وایساده بود. ازش پرسیدم سوار شم؟ گفت آره، مطمئنه.  این آقا گاهی میاد کمکی.

جلو یه آقا نشسته‌بود و هنوز ماشین راه‌نیفتاده خوابش برده بود. صندلی عقب هم یه پسردختر جوون نشسته بودن. پسره وسط بود. تا سوار شدم دیدم دختره دستشو انداخت رو شونه‌ی پسره محکم کشیدش طرف خودش. دست‌های سفید با  ناخن‌های مصنوعی بلند با رنگ صورتی  جیغش رو روی شونه‌های پسره دیدم و یه ذره هم از این کارش ترسیدم. بابا من که نمی‌خواستم پسره رو بخورم:)

هنوز ماشین  از خیابون جمالزاده نرفته بود بالا که با اینکه روبه‌روم رونگاه‌می‌کردم  اما ناخودآگاه  از گوشه‌ی چشمم متوجه چیزی شدم که وسط پای پسر می‌لولید. دست‌ سفیدی با لاک صورتی جیغ.

به روی خودم نیاوردم و سعی کردم کله‌م همه‌ش به سمت راست باشه.

به اتوبان که رسیدیم دیگه گردنم درد گرفته بود. به روبه‌رو نگاه کردم. مرد جلویی خواب خواب بود  و راننده هم سیخ نشسته بود. اما پسر و دختر با تکان‌هایی که می‌خوردن معلوم بود هنوز مشغولن. ناگهان دست سفید لاک جیغی دست راست پسره رو که طرف من بود(البته با کلی فاصله ) کشید و من که می‌ترسیدم ناخن‌های درازش به من اصابت کنه  با تعجب نگاه کردم که چرا این کار و کرد که با تعجب  دیدم بله دختره با دست چپ دکمه‌های بالای مانتوش رو باز کرده  و دست پسره رو کرد اون‌تو. پسره هم مشغول شد.

دوباره سرم رفت سمت راست. اما تکان‌های این دو و صدای آه‌و ناله‌شون اعصابمو خورد کرده بود. گاهی شونه‌ی پسره در اثر برو بیا به شونه‌ی  من می‌خورد و هر چی خودمو جمع می‌کردم کنار در حالیش نبود.

مردجلویی هنوز خواب بود(و نمی‌فهمید دنیا رو داره آب می‌بره) و راننده همچنان سیخ. آیا جریانو تو آیننه می‌دید؟ نفهمیدم. خودم هم روم نمی‌شد تذکر بدم.

باز گردنم درد گرفت و با اکراه به روبه‌رو نگاه کردم. سمت چپ من چه خبر بود!!!  این‌دفعه دختر زیپ شلوارش رو کشیده بود پایین( باعرض معذرت. خودم هم ناراحت می‌شم دارم می‌نویسم. اما چه‌کنم که معضل این روزهامون شده دیدن این‌چیزا در ملا‌عام) و دوباره با راهنمایی دست لاک‌زده، دست پسر هدایت شد اون تو.

دیگه صدای نفس‌نفس‌کشیدن‌هاشون بی‌اختیار بلند شده بود.

کاش اقلا راننده ضبطی رادیویی چیزی روشن می‌کرد. یا تذکری می‌داد.

خودم هم نمی‌دونستم تکلیفم چیه؟ آیا منی که ادعای روشنفکری دارم زشت نیست تذکر بدم؟ اگر هم بدم دختره‌ که به نظر خیلی پررو میومد با ناخناش چنگم نمی‌زد یا پسر با اون حال شدیدا ح..ی کتکم نمی‌زد؟

سرو وضعشون نشون می‌داد از خانواده‌های مرفهی هستن. چرا اقلا ماشین دربست نگرفتن. یا اصلا چرا به کوه و کمر و عقب مقبای پارکی نرفتن. کوچه‌ی خلوتی،... اعصابم حسابی خط‌خطی شده بود. گفتم یه تهدیدیشون بکنم. دوربینمو درآوردم و اول از منظره  سمت راست جاده عکس گرفتم بترسن. دیدم نخیر! عملیات اون‌قدر شدیده که حالیشون نیست. از آینه بغل  نگاه کردم دیدم صورتاشون معلومه. یه عکس گرفتم.  جلوشون هم تصویر مردی که اون جلو خواب بود افتاده. اما باز اهمیت ندادن.

خون خونمو می‌خورد تا رسیدیم به مقصد. پیاده شدم و منتظر شدم اونا هم پیاده شن یه چیز تندی بهشون بگم. اما وقتی چشمم به چشم سرخ و خمار و دهان کف‌کرده‌ پسر و دخترک بی‌حال افتاد پشیمون شدم. نچ نچی کردم و کرایه رو دادم و دویدم.

 

پ.ن.

تا چند وقت اصلا نتونستم با سی‌با زیست بخونم.

ر.ک به شماره 3

 

2- سکس اتوبوسی

 دوست سی‌با براش تعریف کرده که با اتوبوس می‌خواسته بره اصفهان. از شانسش فقط رو بوفه جا بوده.

تعریف کرده که بیشتر مسافرهای  صندلی‌های دوتایی، دختر و پسرایی بودن که با انداختن یه ملافه روی پاهاشون مشغول سکس اتوبوسی بودن. هیچکس هم کاری نداشته. پیرمردی هم کنار این پسره بوده و با دهان آب افتاده  این مناظرو نگاه می‌کرده و جاهای حساس هی آرنج می زده به این که نیگاه‌کن ملافه رفته کنار و...

 

3- سکس قطاری

 یکی از دوستام با مادر و دوست مادرش داشتن با قطار می‌رفتن مشهد. تو کوپه‌، روبه‌روشون سه‌تا آقا نشسته بودن که گویا معامله‌ی  آقای چاق وسطی خیلی گنده و بادکرده بوده. نمی‌دونم چه مریضی داشته که هی می‌خارونده . مادر دوستم که خیلی زن حساسیه،  می‌ره پیش رئیس قطار،  که من با دخترم هستم و آقای روبرویی ما همه‌ش دستش به اونجاشه و باید یا جای اونا رو عوض کنید و جاشون خانوم بیارین یا ما بریم توی یه کوپه‌ی دیگه.

 رئیس قطارمیاد می‌بینه راست می‌گن. فکری می‌کنه و می‌گه این قطار الان پر از دانشجوئه. دارن می‌رن مشهد، همایش(مثلا) "زیست" بگم اونا بیان؟  مادر دوستم با خوشحالی می‌گه: چه بهتر! دختر خودمم دانشجوئه و کلی جورشون با هم جور می‌شه.(این دوست من مذهبیه و جوری مقنعه می‌پوشه که هیچی از موهاش پیدا نیست و خیلی چشم و گوش بسته‌ست. عین خودم :)  )

 رئیس قطار میاد با احترام به این آقایون می‌گه یه جای بهتر براتون پیدا کردم. اینا هم با اخم و تخم می‌رن. جاشون دوتا دختر میاره و یه‌پسر. مادر دوستمم خیالش راحت می‌شه و کلی تشکر می‌کنه .

 پسر و دخترا کلی سربه‌سر هم می‌ذاشتن و شوخی می‌کردن و همه می‌خندیدن. یواش یواش که شب می‌شه روابط اینا هی گرم‌تر می‌شه. وسطاش هم چند تا دختر میان تو کوپه جاشونو با دخترا عوض کنن دخترا بیرونشون می‌کنن و می‌گن می‌خواهیم باهم زیست بخونیم چند تا اشکال داریم باید از(مثلا) کاوه بپرسیم. شب خیلی زود اینا می‌گن می‌خواهیم بخوابیم چون فردا تا می‌رسیم مشهد باید بریم همایش. مادر دوستم هم کلی برای موفقیتشون دعا می‌کنه و به ناچار تخت‌ها رو می‌زنن و  ملافه می‌کشن سرشون و سعی می‌کنن بخوابن. یکی از دخترا هم می‌ره تخت بالایی و دختر پسر پایینی تو یه تخت می‌خوابن  و ملافه می‌کشن سرشون  و شروع به وول خوردن می‌کنن. نفس در سینه‌ی مادر دوستم جبس می‌شه. هر چی می‌گه لا الله‌الا‌الله محل نمی‌ذارن.  می‌پرسه چیکار می‌کنید؟ می‌گن داریم زیست می‌خونیم. این زیر چراغ‌قوه روشن کردیم. مادر دوستم غرغر می‌کنه که خر خودتونین.

 بعد از یه مدت دختر بالاییه سرشو می‌کنه پایین و خیلی یواش می‌گه نوبت من نشد؟ منم کلی سوال زیست دارم از کاوه.

دخترا جاشونو عوض می‌کنن و اون‌یکی هم سوالاشو می‌پرسه و بعد هر دو از کوپه می‌رن  و دوتادختر شوخ و شنگ دیگه هیس‌هیس‌کنان میان و جاشونو با اینا عوض می‌کنن. اینا هم یکی یکی  سوالاشونو از دون‌ژوان کاوه می‌پرسن و...

کارد به مادر دوستم می‌زدی‌ خون نمیومده. ولی می‌ترسیده بره پیش رئیس قطار. می‌گه بس که اینا پررو و وقیح بودن.

دوستم می‌گه سفر مشهد کوفتمون شد.

مادر دوستم تا یه مدت به زیست‌خوندن حساسیت پیدا کرده. هر کی می‌گفته می‌خوام زیست بخونم محکم می‌زده  تو صورتش می‌گفته اوا، خدا مرگم بده.

 حالا هم که زمان گذشته،‌ هر وقت  شب می‌ره پیش شوهرش به شوخی می‌گه می‌خواهیم با هم زیست بخونیم.

 

4-  سکس در تاکسی

 یه زنی اومده بود پیش مشاور می‌گفت شوهرم راننده تاکسیه و دیگه نمی‌ذاره دخترمون بره مدرسه یا خرید. کلی قاطی کرده.

مشاور می‌پرسه جدیدا چیزی پیش نیومده.

زنه می‌گه چرا. 

یه روز یه دختر پسر تاکسی شوهرمو  در بست می‌گیرن و می‌شینن عقب. شوهرم  از تو آینه می‌بینه پسره  یه پاکت جلوش گرفته که دختره گاهی دست‌می‌بره توش.  ولی هر چی  نگاه می‌کنه نمیبینه چیزی از پاکت در بیاره. این عمل تا موقع رسیدن تکرار می‌شه. وقتی کرایه رو می‌دن و پیاده می‌شن. شوهره  با کنجکاوی عقب ماشین رو نگاه می‌کنه و پاکت رو باز می کنه و...

با حال خراب میاد خونه و دوسه‌روزی نمی‌ره سرکار و... حالا هم بند کرده که دیگه دخترم  حق نداره پاشو از خونه بیرون بذاره. جامعه کثیف شده و اسلام در خطره و...

 پ.ن.

سکس هواپیمایی نبود؟

برو

 

 

5- این‌روزا خیلی موارد از این دست می‌بینیم و می‌شنویم. شاید چون مسئله‌ی سکس برای سالها تابو بوده،‌حالا با یه کم آزادی (دیگه کمیته و پاسدارا کاری ندارن به این کارا) اینجور افسار‌گسیخته خودشو داره نشون می‌ده.

دیگه کار از ماچ و بوسه و... گذشته و کارایی که قدیما در خلوت انجام می‌دادن در انظار می‌کنن.

یه بار اومدم تو یه پارکی قدم بزنم. رو هر نیمکتی یه دختر پسر حسابی مشغول عملیات بودن.

 ماچ و بوسه‌ نه ها... کارای خیلی پیشرفته.

جالب اینجاست که دخترا دیگه مثل سابق از اینکه کسی داره رد می‌شه خجالت نمی‌کشن و معمولا هم پارتنر مشخصی ندارن. یعنی فکر می‌کنن یه‌جور روشنفکریه که هر روز با یکی.

من از خجالت از پارک اومدم بیرون.

 

6- حالا تعجب نداره که چندین روزه در اینترنت  برای سرچ فیلم سکسی منتسب به  زهرا امیرابراهیمی  غوغاست. من سعادت نداشتم این فیلمو ببینم ولی هر چی هست احتمالا یه چیزایی در همین حده دیگه...

 

7- ای  کسانی که می‌رید این‌ور اون‌ور برای لینک التماس می‌کنید، از این فرصت استفاده کنید و با گذاشتن فقط یک اسم زهرا امیرابراهیمی از روزی دویست‌سیصد ویزیتور بهره‌مند شوید. گوارای وجودتان. حالشو ببرید. یه‌وقت دیدی طرف با دیدن نوشته‌ی زیبای شما  از سرچ فیلم دست کشید و شما با نوشته‌تون باعث بشید به راه راست هدایت شه:))

 

8- خوندم که زهرا امیرابراهیمی یه‌جا راجع به انتشار این فیلم  یه گلایه‌نامه نوشته و زیرش ملت نوشتن زهرا تو خوبی! از گل پاک‌تری! از شبنم و باران و... چی‌چی‌تری. تو دختر پیامبری(!) و یه‌عالمه کامنت دلغشه‌آور.

خل‌الخالق! ملت گاهی از در دروازه تو نمی‌رن گاهی از سوراخ سوزن.

نه به اون‌وقت که این‌فیلمو دیدن شروع کردن هزار تا فحش زشت به این دختر بدبخت دادن و نه حالا که هم‌شأن دختر پیغمبرش می‌دونن.

بابا زهرا یه هنرپیشه‌ست. ما فقط هنر بازیگریشو می‌بینیم. در زندگی خصوصیش یه آدمه مثل همه‌ی ما. خوبی داره، بدی  هم داره. دیگه به ما چه که قسم بخوریم خرابه یا پاکه! اصلا پاک بودن و خراب بودن کسی رو مگه ما تعیین می‌کنیم. هر کی روش خودشو تو زندگیش داره.

 

9- یادمه وقتی پوپک گلدره (یادش به‌خیر. من واقعا دوستش داشتم) فوت کرد. تو روزنامه‌ها، تو تلویزیون و رادیو به خاطر اون صحنه‌ی نماز خوندنش تو سریال نرگس، گفتن این دختر یه مسلمون ناب محمدی بود. اصلا یه قدیس بود و دائم سرش به نماز گرم بود و از این چرت و پرتا. در صورتیکه کارگردان فیلمی که در اون بازی می‌کرد ماجرای تصادفشو اینجوری تعریف کرد که بعد از ده‌روز فیلمبرداری ما به پوپک یه مرخصی سه‌روزه دادیم که از شمال  بره تهران  پیش خانواده‌ش تا  خستگیش در بره. پوپک به دوستاش می‌گه به خانواده‌م نگید و با دوستش(حالا پسر یا دختر. پوپک یه دختر 34 ساله بود و عاقل و بالغ. بلده برای خودش تصمیم بگیره) رفت کنار دریا. به خاطر همینم بود وقتی که تصادف می‌کنه پدرمادرش فکر می‌کنن هنوز سر صحنه‌ی فیلمبرداریه و عوامل فیلم فکر می‌کنن خونه‌س و دیر تو بیمارستان پیداش می‌کنن.

چرا مردم وقتی می‌خوان یکیو بزرگ کنن این‌قدر می‌خوان بگن اند مذهب بوده و... والله که من بازی پوپک رو دوست داشتم و مثلا با دوست شمال رفتنش اصلا دلیلی نیست برای بد بودنش.

 

10- بیچاره هیس که احتمالا قربانی یه خشونت سکسی شده:) براش پتیشن درست کنیم؟ 

 

11- چند تا لینک دیگه باید بدم. چون خوابمه، می‌مونه برای فردا.

 

12- نترسید. سفرنامه‌ی ولگرد ادامه داره. هر وقت به دستم رسید می‌ذارمش اینجا.

 

13- حالا زیست خوندن خوبه یا بد؟:)

 

14- مرد دو تنبانه ... یک چمدان عکس کهنه
این لینکو در وبلاگ آونگ خاطره‌های ما پیدا کردم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 3:26  توسط زیتون  | 

ولگرد عزیز این نوشته را به خانم آذر فخر نازنین تقدیم کرده.

ايران، وطن من، يا کشور عجايب!
نزديک ۳۰ سال است که بی‌خداحافظی جلای وطن کردم و به اين طرف آبهای دنيا پرتاب شدم، که آن خود قصه‌ايست که از آن‌ درمي‌گذرم. آمدن من به اينجا موقت بود ولی دايم شد.
من از جمهوری اسلامی نگريختم. در زمان هجرت من هنوز نه از آخوند خبری بود و نه از روسری و توسری.
به وطنم برنگشتم، چون آنها آمده بودند.
پيش از کوچ من در آن سالها باد هايی مي‌وزيد ولی هيج کس باور نداشت که بزودی اين بادها بدل به طوفانی مانند "تورنيدو"های تگزاس خواهد شد که به‌زودی همه چيز را زير و زبر خواهد کرد. ولی آن بادها تبدیل به طوفان شد و چه بسياری ازخانه‌ها را ويران کرد و اهل بسياری از انها را آواره و بي‌خانمان ساخت و گروهی از ترس فراری شدند که يکی از آن‌ها من بودم!
درتمام اين سال‌ها که دور از وطنم بودم هرگز روزی نبود که به سرزمينی که درآن زاده شده بودم فکر نکنم. و آرزوی بازگشت به آن‌را نداشته باشم.
سالها گذشتند. دخترانم نهال بودند. در سرزمينی ديگر، چه زود جوانه زدند و ريشه دوانيدند. برای آنها از ايران جز نامی باقی نمانده . و زود فهميدم تلاش من بيهوده است و من هم سعی دراين‌باره نکردم! آن‌ها نسل دوم مهاجرت بودند و هيچ خاطره مهمی از ايران نداشنند.
ولی ايرا ن برای من و هم اطاقی‌ام هميشه ايران بود. جايی که خودمان را متعلق به آنجا مي‌دانستيم و فکر مي‌کرديم در آن‌جا هرگز بيگانه نيستيم.
من هميشه به هم‌اطاقی‌ام که بيش ۳۰ سال بااو زير يک سقف زيسته بودم مي‌گفتم: عزیز، دلم ميخواهد يک بار ديگر قبل از اينکه روی صندلی چرخ دار بنشينم، نه تنها ايران را ببينم مي‌خواهم آنرا با تمام حواسم حس کنم ودرکوچه وخيابان‌های آن با پاهای خودم راه بروم و در وديوارهای آنرا لمس کنم.
من در طی اين سالها بسياری چيز ها از ايران شنيده بودم. از تغييراتی که در غياب من رخ داده دلم ميخواست خودم آنها را ببينم ولی برای رفتنم دليل بزرگتری هم داشتم. مي‌خواستم با ديدار زادگاهم به زمان گذشته‌ام سفر کنم. چون در سرزمینی که اکنون زندگی می‌کنم اگر کسی سن‌ام را سوال کند به‌شوخی يا جدی فقط سالهایی را مي‌گويم که دور از ايران بودم. گويی تمام آن سالهايی را که درايران زندگی کرده بودم در آنجا به امانت
گذاشته‌ام...
وحال به اين سفر مي‌روم تا شايد خودم را درآن سال‌ها با آن آدم‌ها و آن‌جاهايی که زندگی مي‌کردم دوباره پيدا کنم . هرچند اين را مي‌دانم که بسياری از آن آدم‌هايی که مي‌شناختم يا مرده‌اند و يا نام و نشان آنها را هيچ کس نخواهد داشت. و شايد از حاهايی که با خاطرات جواني‌ام عجين شده بودند، نه تنها اثری نيست بلکه نامی از آنها هم باقی نمانده و درست نمی‌توانم چگونه با باقی‌مانده از فاميل‌ام و قبيله آدم خوار خواهم بود .....
ولی به خودم مي‌گويم ولگرد نبايد از اين فکر ها بکند اينها فکرهای غم‌انگيزی هستند. بايد خوشحال باشم که بعد سالها به سر زمين‌ام برمي‌گردم. سرزمينی که هيچ‌کس خارجی‌ام نمي‌داند و حتما روزهای خوشی در انتظارم است.
............................
پروازم از مينياپوليس امريکا تا آمستردام با هواپيمای ک ال ام بود.
وقتی در فرودگاه آمستردام پياده شدم فهميدم بجای ک ال ام پروازم تا تهران با "ايران اير" است. راستش قلبا" خوشحال شدم.
چون احساس کردم "ايران اير" تکه‌ای از ايران مي‌تواند باشد که به شوق ديدار آن به اين سفر مي‌روم .
بنا براين فورا عينک دودی آفتابی‌ام را توی سطل زباله فرودگاه آمستردام انداختم (پارازیت زیتون: کاش اقلا در سطل زباله‌ فرودگاه تهران می‌نداختی) و عينک بيرنگ‌ام را به چشمم زدم چون مي‌خواستم همه چيز را آنطور که هست روشن ببينم.
در تحويل چمدان‌هايم در مقايسه با بار بقيه مسافرا ن که اکثرا ايرانی بودند از خودم خجالت کشيدم جون فقط من يک چمدان کوچک و يک کيف دستی داشتم.( ای ولگرد سوغاتی برای قومت کوش پس؟)
خوشبختانه پروازبا تعجيل صورت نگرفت.(ولگرد جان در هواپیماها یا اصول هر چیز ایرانی هیچکس تعجیل ندارد. فس‌فس جزء اساس کار است) تأخير به اندازه کافی بود که مسافری فرصت کافی داشت که کلی با بعضی از همسفران خود درسالن انتظار پرواز گپ بزند و آشنا بشود .
احيانا خميازه‌ای بکشد، چرتی بزند، يا برود دريک کافی شاپ فرودگاه چند تايی قهوه بخورد ويا مثل من ۵۰ صفحه‌ای از کتاب "کد داوينچی" نوشته "دان بروان" را بخواند.
تا پرواز آماده شود، من کلی ازاين فرصتی که ايران‌اير برای اين‌جور کارها به‌من داده بود خوشحال بودم . کتاب هنوز تمام نشده بود که. بلندگو ی سالن از مسافران ايران اير خواست که به هواپيما سوار شوند.
و من آخرين نفری بودم سوار شدم . نفر آخر سوارشدن اين حسن را دارد آدم که برای چند دقيقه که شده هوای تميزتری استنشاق می‌کند و زير پای هيچ‌کسی هم بلند نمی‌شود و کسی آدم را هل نمي‌دهد !( ها... داری راه می‌افتی و اخلاق ایرانی‌ها یادت میاد)

هوا پيما يکی از آن هواپيماهای غول‌پيکر بود که گويا بيش‌از ۳۰۰ صندلی داشت در هواپيما به‌ندرت مسافر خارجی ديده مي‌شد اکثر مسافران ايرانی بودند و من سالها بود که اين همه ايرانی در يک جا نديده بودم. و اين همه حرف زدن فارسی در يک مکان نشنيده بودم.(چشمت روشن. یعنی گوشت روشن!)

مسافران سر جايشان نشستند و درها بسته شد. حالا هواييما آماده پرواز بود. بلندگوی هواپيما از مسافران خواست که کمربندهايشان را ببندند و به‌علامت نکشيدن سيگار توجه کنند.
و اي‌کاش اعلام مي‌کرد لطفا "کفش‌هايتان را از پايتان بيرون نياوريد!"
وای از بوی بد پاهای برهنه و بدنهای عرق کرده! (بابا ولگرد جان، سخت نگیر. اینم جزئی از بوی ایرانه!)
اي‌کاش ايران اير اين را مي‌فهميد که چرا داخل هواپيماها خارجی را اين قدر سرد می‌کنند. خدارا شکر کم‌کم دماغم از بوها پر شد و ديگر بويی احساس نکردم.( زیتون:‌بعدا که رسیدی ایران، احتمالا معتاد به بوی جوراب شدی! برو مسجد، حال کن!)
برخلاف انتظارم، سر وضع آدم‌ها بسيار خوب بود. خانم ها بيشتر بدون روسری با آرايش و مردها هم تميز و مرتب بودند. شايد من از همه شلخته‌تر بودم که با يک کلاه بيس‌بال و يک شلوارجين و يک پيرهن آستين کوتاه بودم. از خودم کمی خجالت کشيدم.( زیتون: دشمنت خجالت بکشه ولگرد جان. بعدا می‌بینی که ایرانی‌ها از هر چی بگذرن- مطالعه و سفر و...- از ظاهر لباس و خونه‌ نمی‌گذرن.)
کنار صندلی من خانمی مسن آراسته‌ای نشسته بود. کمی در ابتدا تعجب کردم که ناشی از چيزهايی بود که درباره جدا کردن زن و مردها در وسايل نقليه عمومی ايران شنيده بودم.
به بقيه صندلی‌ها که توجه کردم ديدم بيشتر زن و مردها مخلوط نشسته بودند.(ما اینجا به جای مخلوط می‌گیم قاطی)
به‌زودی نتيجه گرفتم شايد از اختلاط زن و مرد ها در آسمان خطری متوجه اسلام نمي‌شود .
خانم کنار من کلی از تنهايی مرا نجات داد تا تهران که رسيدم فکر مي‌کنم ديگرمن هيچ جيز مخفی نداشتم که او درباره من نداند
حتی مي‌خواست داستان کتابی را که گاه‌گاه به آن نگاه مي‌کردم برايش تعريف کنم.(شماره تلفنت رو نخواست؟:) )
تنها چيزی که از او به‌یادم است مي‌گفت ۶ماه در ايران زندگی مي‌کند و ۶ ماه در هلند خانه پسرش.
ميزبانان هواپيما که چند خانم جوان با پوشش اسلامی و چند آقای جوان خوش قيافه بودند که با لبخند از مسافران باکمال ادب مشغول پذيرايی از مسافران شدند .
جوجه‌کباب و جلوکباب(ویراستار : زشته بابا. منظورت چلوکبابه یا دُمبلان؟) و ماست‌خيار، سالاد، نوشيدنی چای و قهوه برای شام سرو کردند. جالب اين بود که به‌جای اسم نوشيدنی ها از مسافران می پرسيدند چه رنگ نوشيدنی ميخواهند؟( ولگرد جان اینجا در رستوران‌ها هم می‌پرسن سیاه می‌خوای یا قرمز یا سفید. سیاه کوکا و پپسی و قرمز با نارنجی کانادا و زمزم و سفید سون آپ می‌باشد.)
به‌راستی غذایشان عالی بود و من که عادت به خوردن گوشت ندارم روزه‌ام را شکستم چلوکباب خوردم.تا بيشتر احساس ايرانی بودن کنم .
مانيتور يا صفحه تلويزيون هواپيما يک فيلم‌فارسی نشان مي‌داد
که زياد توجهی نکردم.خانم بغل دستی خوشبختانه مشغول تماشای فيلم شد. و من مشغول خواندن کتاب. بعدا پشيمان شدم که چرا آن فيلم را نديدم.
آخرهای فيلم متوجه شدم گويا داستان ازدواج يک دختر ايرانی با يک پسر آمريکايی بود آه از نهادم در آمد.
بعد از فيلم مانيتور نقشه مسير هواپيما نشان ‌داد.
کتاب را بستم به نقشه خيره شدم. هواييما از آسمان ترکيه گذشت و همين‌که وارد آسمان ايران شد، برخلاف آنکه از او پرسيدند:
بعد اين همه سالها که داريد به ايران برمي‌گرديد چه احساسی داريد ؟ گفت: هيچ احساسی، ولی من با ديدن مسير هواپيما بر فراز خاک ايران، گويی قلبم با تمام قلب‌های دنيا مسابقه گذاشت...
(زیتون: قلب منم همراه با تو لرزید ولگرد جان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:9  توسط زیتون  | 

1- خو کرده‌اید و دیگر
راهی به‌جز این‌تان نیست...
(شاملو)

2- روزهای بد، بی‌صبری، کم‌تحملی،
روزهای عصبانی‌شدن‌ها، احساس تحقیرشدگی
روزهای رسیدن به اینجا(دستتونو بگیرید روی گردنتون، درست زیر چونه‌تون)
روزهایی که فکرمی‌کنی فقط خودت این احساسارو داری
و بقیه می‌تونن تحمل می‌کنن
و بلدن خودشونو با این شرایط مزخرف وفق بدن و تو نمی‌تونی
روزهایی که دلت می‌خواد بلند داد بکشی
و بلند اعتراض کنی
و فرار کنی به جایی که آرامش داشته باشی
بهت به عنوان یه انسان احترام بگذارن
و بهت نگن که برو بابا دلت خوشه!
همینه که هست!
و عاقل اندر سفیه نگاهت نکنن که تو هم از این اوضاع قاراشمیش استفاده کن
و اگر می‌تونی توهم کلاهی از این نمدنامرغوب برای خودت درست کن
به جایی بری که رئیس‌جمهورش دوره راه نیفته این شهر اون شهر
افاضات احمقانه و خنده‌دار(خنده‌دار از نظر دیگران و گریه‌دار از نظرتو) از خودش صادر کنه
افاضات احمقانه، سیاست‌های احمقانه و...
و کارهای احمقانه‌تر..
هی رئیس‌جمهورای دیگه رو نصیحت‌های احمقانه نکنه
وفکر نکنه رئیس‌جمهور بودن همیناست فقط
و وقتی مردم ازش ناراضی بودن
جرأت داشته باشن اعتراض کنن و از قدرت بکشنش پایین.

یعنی ما روزی اینجا احساس آرامش خواهیم کرد؟
خیلی محال به‌نظر می‌رسه.

3- سررسید فسط وامی که گرفته بودیم افتاده بود به چهار روز تعطیلی و خوب، بانک‌ها هم تعطیل بود.
بگذریم از این چهار روز تعطیلی کشکی و بی‌خود که نه می‌شد بری مسافرت(اونایی که رفتن راه 3 ساعته‌ی شمال رو 13 ساعته رفتن و این چند روز از نظر مواد غذایی در مضیقه بودن نه نون درست‌حسابی بوده و نه گوشت و ماهی و.. انگار قوم بوربور حمله کرده بودن و مغازه‌ها رو خالی کرده بودن) و نه از قبل تدارک مهمونی و سینما و گردش گذاشته بودی.
شنبه رفتم بانک. خدای من. تابه‌حال در عمرم همچین صفی ندیده بودم. وحشت کردم. توی سالن بزرگ بانک صف‌های دو صندق عین حلزون در هم پیچیده شده بودن. از شدت شلوغی جای سوزن انداختنن بود. حتی در بانک باز نمی‌شد مطمئن بودن تا آخر وقت به نصف جمعیت هم نوبت نمی‌رسه. بانک بعدی هم همینطور بود. پرسیدم صبح‌ها ساعت چند باز می‌شه؟ گفتن 9.
چه احمقانه! بانک‌های تهران رو به خاطر ترافیک کردن 9 که با ساعت شروع مدارس و ادارات مصادف نباشه. اما در این شهر که این خبرها نیست. قبلا بانک‌ها اقلا ساعت 5/7، 8 کمی خلوت بود.
فرداش رفتم بازم عین شنبه بود...
هر روز رفتم بانک و هیچ‌روزش خلوت نبود. تا چهارشنبه، چهارشنبه ساعت 10 کارو زندگیم رو ول کردم رفتم تو صف. دو صندوق نزدیک به هم بود. هر دو صندوق‌دار عشقی کار می‌کردن. دو تا کار شخصیشونو می‌کردن(تلفنی حرف زدن با دوست و آشنا یا نوشیدن چایی و یا چکی از دیروز رو وارد می‌کردن و...) و یک مشتری راه مینداختن.با فس فس زیاد پول در دستگاه پول شمار می‌گذاشتن و خیلی آروم دوباره با دست می‌شمردن.
من اعصابم خورد شده بود و شروع کردم با مردم توی صف حرف زدن.
- آخه چقدر وقتمون تلف شه برای دادن یک قسط. در کشورهای دیگه از طریق تلفن و اینترنت می‌تونی تموم قبضاتو پرداخت کنی.
- دستگاه‌های خودپرداز اینجا که قربونش برم همه‌ش خرابه. یا کارتو دیگه پس نمی‌ده، یا گیر داره و یا اصلا پرداختت ثبت نمی‌شه و باید سه روز هم بدوی تا ثابت کنی پول دادی . وقتی هم پول می‌خوای دستگاه اصلا پول نداره.
این چهار روز تعطیلی هم من پول می‌خواستم برم مسافرت تموم این دستگاه‌های شهر خراب بود و اینقدر اعصابم خورد شد که قیدشو زدم.
‌دوساعت و نیم توی صف بودم و از کمردردی که جدیدا به سراغم اومده و موقع وایسادن صدبرابر می‌شه داشتم می‌مردم. جای نشستن هم که نبود. دوسه نفر مونده بود به من برسه. خانم‌های صندوق‌دارا هنوز فس فس می‌کردن. می‌رفتن و یک‌ربع بعد میومدن. از کیفشون مجله درمیاوردن و می‌رفتن می‌دادن به همکارشون. پشت تلفن غش‌غش می‌خندیدن و به نچ‌نچ ما اهمیت نمی‌دادن. بلند اعتراض کردم... که مردم بهم گفتن هیس... ولش کن بابا . حالا لج می‌کنن و همین‌قدرم کار نمی‌کنن. اونا هم که اصلا اعتراضمو به تخم نداشته‌شون حساب نکردن.
نمی‌دونم... شاید اونا کار درستو می‌کنن. اگه من باشم از زور کار دوسه‌روزه خودمو از پا درمیوردم. شایدم منم مثل اونا بی‌خیال می‌شدم. با این سیستم مزخرف.

4- نونوایی‌ها هم وحشتناک شلوغ بود تو این چند روز. سر صف وایساده بودیم. تو خیابون هم ترافیک بیداد می‌کرد و ماشینا الکی بوق می‌زدن( انگار با بوق راه‌ها باز می‌شن) دیگه طاقتم طاق شد و غر غر کنان گفتم با این وضع احمدی‌نژاد گفته 70 میلیون جمعیت کمه و باید به 120 تا برسونیم. دیگه اون‌وقت چی می‌شه.
آقایی شروع کرد بد و بیراه به احمدی نژاد. گفت یه بچه‌ی 5 ساله عقلش بیشتر از این مردک می‌رسه.
گفت من خبر دارم تا دوم راهنمایی بیشتر نخونده و دکتراش الکیه.
اطرافیان شروع کردن به خنده. خانمی چادری که زیر چادرش یه مقنعه‌ی چونه‌دار پوشیده بود و معلوم بود ازین معلم‌های گزینشیه( بعدا از صحبتاش فهمیدم حدسم درسته) پشت چشمی نازک کرد و با لب و دهن کج گفت:
- وا... خوب درست گفته. اون منظورش این بوده که بچه تو خانواده‌ی کم اولاد لوس بار میاد. باید تعدادشون زیاد باشه تا لوس نشن!بعد شروع کرد کمی از تجربیات احمقانه‌ش در مدرسه به عنوان مشاور تربیتی گفت. گفت کلاس هر چی شلوغ‌تر باشه رقابت بین بچه‌ها بیشتر می‌شه و بچه‌ها در درس موفق‌ترن. مثلا کلاسی که 70 نفر توی هرنیمکت چهار بچه به‌زور بچپن موفق‌تر از کلاس 20 نفرس!
مرده یواشکی به من گفت:
- ببین! تا احمق‌هایی مثل این هستن، احمدی‌نژاد هم باید رئیس جمهور باشه.
دیگران می‌شنیدن و جیک نمی‌زدن. یه جورایی جلوشونو نگاه می‌کردن که به‌خدا ما با اینا نیستیم ها... منتظر بودن یکی تو صف حواسش نباشه ازش جلو بزنن.


5- زیتون لبنانی... کاریز

6- عقیده‌ی پویای عزیز درباره‌ی مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی
وبلاگستان را به آفت نخبه‌گرایی دچار نکنیم.
نظر من هم خیلی شبیه پویاست. قبلا در بعضی مطالبم و همینطور در نظرخواهی بعضی دوستان نوشته‌ام.
مشکل من مثل بعضی‌ها داوری حسین درخشان نیست.
هر کس دیگری هم داور بود من همین عقیده رو داشتم.

پ.ن.
7- نمی‌دونم با این اوضاع مملکت باید کوچ کرد و رفت به یه جای دیگه؟
هم دلم می‌خواد و هم می‌ترسم!
شمایی که رفتید چطور دل به دریا زدید؟
غبطه می‌خورم به حال اونایی که دل یکدله می‌کنن و می‌رن.
اگه کسی آدمو ساپورت نکنه و یه جایی بریم که هیچکسو(آشنا) نداشته باشیم. آدم افسرده نمی‌شه؟
گاهی هم می گم اینقدر روحیه‌ی مبارزه‌جویانه و اعتراضی پیدا کردیم که ممکنه بریم به یه کشور دیگه احساس خلأ کنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:5  توسط زیتون  | 

روزی شونصد نفر برای سرچ "زهرا امیر ابراهیمی" یا "زهره" میان اینجا چون مثلا من یه زمانی از کسی اسم بردم که اسمش زهرا بوده یا زهره یا امیر!
به جان شما اگر این وقت برای بیل‌زدن و آبیاری و کاشت ‌و داشت کویر لوت هم صرف می‌شد الان یه جنگل گنده داشتیم وسط ایران!
والسلام
زیتون‌علی کویرلوتی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 2:48  توسط زیتون  | 

فیلم: "پل‌های مدیسون کانتی"
کارگردان کلینت ایست‌وود
با شرکت کلینت ایست‌وود و مریل استریپ
سال ساخت: 1995

"The Bridges of Madison County"
Clint Eastwood
Meryl Streep

سی‌دی این فیلم رو چندوقت پیش دوست بسیار عزیزی برام فرستاد. چقدر ازش ممنونم. از دیدنش خیلی لذت بردم. اگه گیرتون اومد حتما ببینیدش.

داستان فیلم:
خواهر و برادری برای باز کردن وصیت‌نامه‌ی مادرشون به خونه‌ قدیمی‌شون در آیوا میان. مادر وصیت کرده که بعد از مرگ بسوزوننش و خاکسترشو بریزن روی پلی به نام روزمن. خواهر و برادر خیلی متعجب می‌شن. پدرشون در گورستان دفنه و این تقاضا به نظرشون غیرمنطقی میاد.
مادر صندوقی هم براشون گذاشته که در اون تعدادی عکس و کاغذ و سه‌جلد دفترچه‌خاطراته. اینا در واقع فاش کننده‌ی رازِشَن. یک راز عشقی، عشق به مردی به‌جز پدرشون که 4 روز رو باهاش گذرونده.
اولش برادره غیرتی می‌شه و می‌خواد مرد رو پیدا کنه و شکمشو سفره کنه. اما خواهره پیشنهاد می‌ده که قبل از هر فکری خاطرات مادر رو بخونن.
بعد بیشتر فیلم در فلاش بک می‌گذره. سال 1965. مادر، فرانچسکا جانسون(با بازی مریل استریپ) زنی حدودا چهل‌ساله‌ست که با شوهرش ریچارد جانسون و پسرش مایکل 17 ساله و دخترش کارولین 16 ساله در مزرعه‌ی بزرگی در آیوای آمریکا زندگی می‌کنن.
فرانچسکا رو در هیئت زنی کدبانو و خانواده‌دوست بیشتر در آشپزخانه می‌بینیم. او همه‌ش مشغول کاره . با عشق به همسر و بچه‌هاش سرویس می‌ده. ظاهرا زندگی سعادتمندانه‌ای داره.
وقتی دخترش میاد سر میز غذا و موج رادیو رو از ترانه‌ی محبوب مادر به آهنگ مورد علاقه‌ی خودش می‌گذاره، وقتی شوهرش علی‌رغم تذکرهای زن در توری فنری رو محکم ول می‌کنه و درا صدا می‌ده فرانچسکو هیچی نمی‌گه اما ما غمو تو چشماش می‌بینیم.
شوهرش ریچارد و بچه‌هاش مایکل و کارولین می‌خوان به یه مسافرت 4 روزه برن. فرانچسکو باهاشون نمی‌ره و توی اون خونه و مزرعه بزرگ تنها می‌مونه. همون شب دلش براشون تنگ می‌شه.
فرداش مشغول تکوندن پادری بوده که ماشینی به مزرعه نزدیک می‌شه . فرانچسکا با کنجکاوی می ره جلو. مردی( با بازی کلینت ایست‌وود) از ماشین پیاده می شه از فرانچسکا آدرس پل روزمن رو می‌پرسه. فراچسکا هر چی آدرس می‌ده مرد درست متوجه نمی‌شه. چون خودش هم حوصله‌ش سر رفته باهاش می‌ره.

از اینجا مکالمه‌ی جالبی بین فرانچسکا و مرد که اسمش رابرت کین‌کید و شغلش عکاس مجله‌ی نشنال جئوگرافیک بوده در می‌گیره.
ما می‌فهمیم که فرانچسکا ایتالیا‌یی‌الاصله وبا هزار امید و آرزو با ریچارد به آمریکا اومده. ولی سالهاست تو مزرعه‌ست. این‌قدر فرانچسکا دچار روزمره‌گی شده که حتی به‌یاد نمیاره چندساله اومده به این مزرعه.
شخصیت رابرت براش جالبه. او عشقی به همه‌ی دنیا سفر می‌کنه و تقریبا به همه جای دنیا رفته، حتی به دهکده‌ای در ایتالیا که فرانچسکا اونجا به‌دنیا اومده!
مریل استریپ خیلی زیبا احساس‌های متفاوتی رو که هر لحظه به زن دست می‌ده نشون می‌ده. غم از دست دادن رویاهای جوونیش. خوشحالی از داشتن یک هم‌صحبت جسور و کم‌کم علاقه‌مند شدن بهشو با چشما و رفتارش نشون می‌ده!
در راه رسیدن به پل و برگشتنشون می فهمه که رابرت از همسرش جدا شده و حالا راحت دور دنیا می‌گرده.
وقتی به خونه می رسه به رابرت تعارف می‌کنه بره تو چایی بخوره و بعد برای شام نگهش می‌داره.

رابرت بر عکس‌شوهرش بلده داستان‌های جالب تعریف کنه. اون‌قدر جالب که زن از خنده غش کنه. برای زن گل می‌چینه و بهش می‌ده. در فنری توری رو نگه‌می‌داره تا موقع بسته‌شدن تقی صدا نده. تو آشپزی به زن کمک می‌کنه. و مهمترینش تعریف از جاهای جالب دنیاست. زن که تقریبا تموم عمر بعد از ازدواجشو در مزرعه گذرونده با شوق و حسرت گوش می‌ده.

کم‌کم عشق رو تو چشای فرانچسکا می‌بینیم و تمایلات و تمناهای اروتیک.
علی‌رغم تذکر رابرت که ممکنه بودن با او برای زن بدنامی به ارمغان بیاره بازم زن مایله این چند روز رو با رابرت بگذرونه. بیشتر فیلم این چهار روز زندگی عاشقانه‌ی این دو رو می‌بینیم.
بازم می‌گم، بازی مریل استریپ در این فیلم به‌‌نهایت زیباست... انگار تموم سلول‌های بدنش عاشقه. نگاهش، رفتارش، همه‌چیزش محشره. نگاه مشتاقانه‌ش از پنجره به رابرت که داره تو مزرعه تنشو آب می‌زنه تا بلوزشو عوض کنه. خوابیدنش توی وانی که قبلش رابرت توش حموم کرده و...
. گاهی خیلی عصبانیه که نکنه رابرت در هر شهری معشوقه‌ای داره. نکنه بره اونو فراموشش کنه. و گاهی عاشقانه باهاش می‌رقصه.
تصمیم می‌گیره با رابرت فرار کنه . چمدونشو هم می‌بنده. اما در آخرین لحظه پشیمون می‌شه. به‌خاطر دختر 16 ساله‌ و پسر 17 ساله‌ش و قراره اونام به زودی عاشق بشن.
فرانچسکا همیشه عاشق می‌مونه. از شوهرش تا دم مرگ پرستاری می‌کنه و بعد از اونه که دنبال رابرت می‌گرده. می‌فهمه که از مجله نشنال جئوگرافیک رفته ... سه‌سال بعد از مرگ شوهرش رابرت هم می‌میره و طبق وصیتش دوربین و دستبند خودش و گردن‌آویزی که فرانچسکا بهش داده بوده و دوربینش رو برای فرانچسکا می‌ذاره. وصیت کرده بوده خاکسترشو بریزن روی پل روزمن که اولین روز آشناییشون رفتن.

مایکل و کارولین هم به وصیت مادرشون عمل می‌کنن و خاکسترشو به خاکستر رابرت پیوند می‌دن.

داستانش شاید کمی شبیه " بی‌وفا"ی دایان لین باشه. من اون فیلمو هم خیلی دوست دارم. اما این‌یکی شاید به‌خاطر بازی درخشان مریل استریپ یه نظرم محشر اومد.
این فیلم به نظرم هیچی اضافه نداشت. دلت نمی خواد یه لحظه از فیلم چشم برداری.. دیالوگ‌ها عالی بودن. چند ترانه‌ی زیبا که به موقعیت می‌خورد تو فیلم اجرا می‌شه و...
یکی از خوبی‌های دیگه‌ی این فیلم اینه که ریچارد شوهر فرانچسکا رو آدم بدی نشون نمی‌ده. آدم زحمتکش و سالمیه و پدر خیلی خوبی برای بچه‌هاش.


× از خستگی خیلی قاراشمیش نوشتم. یه چیزایی یادم رفت بگم. امیدوارم یه چیزایی سردرآورده باشید.

×× فرانچسکا بعد از آشنا شدن با رابرت تازه می‌فهمه که دوست داشته ادامه تحصیل بده ولی دردسرای بچه‌داری این اجازه رو بهش نداده. شوهرش هم موافق نبوده. تازه می‌فهمه که تقریبا سرپوش رو تموم خواسته‌هاش گذاشته.


××× یه جمله‌ی جالب تو فیلم گفته شد که دقیقش یادم نیست، ولی مضمونش این بود که وقتی زن ازدواج می‌کنه ظاهرا همه چیز ادامه داره ولی در واقع برای او همه چیز متوقف شده.

×××× شما هم این فیلمو دیدین؟ کجاش براتون جالب بود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 3:43  توسط زیتون  | 

رقابت یا رفاقت٬ مسئله این است!

راستش درست فردای روزی (یعنی شبی) که راجع به مسابقه‌ی بهترین وبلاگ دویچه‌وله نوشتم، با اینکه به‌نوعی شوخی بود، بازم پشیمون شدم. من همیشه با این‌طور مسابقات مشکل داشتم و همیشه هم تو وبلاگم نوشتم.( تو نظرخواهی بلوط هم این مسابقه رو به ریشخند گرفتم)

می‌دونید، به نظر من این‌جور مسابقات از اولش با رفیق‌بازی شروع می‌شه تا آخرش!
دوستای هر کی فعال‌ترن اون میره جلو. یعنی در واقع این جایزه‌ها رو باید به رفقای کاندیداها داد نه خودشون.
یه سوزن به خودم:
کی‌منو کاندید کرده؟ (شکر‌خدا املای اسممو هم اشتباه نوشته) یکی که به‌من لطف داشته و حال و حوصله هم داشته. حالا کسی که وبلاگش خوبه و دوست باحال‌و حوصله‌ای مثل من نداره و یا اصولا دوستاش با این چیزا موافق نیستن تکلیفش چیه؟ معلومه کاندید نمی‌شه.
پس آیا این چه مسابقه‌ی عادلانه‌‌ایه؟ نه همه توش حضور دارن نه رفقای همه به یک اندازه فعالن!
یه جوالدوز به دیگران:
حالا رفیق یکی دیگه حال و حوصله‌ش از رفیق من بیشتر بوده لوگوی وبلاگش رو هم گذاشته تو مشخصاتش و یه توضیح مشتی هم زیرش نوشته.

یه نفر عذاب‌وجدان گرفته برام ای‌میل زده که خودش توی 15 دقیقه 18 بار با آی‌پی‌های مختلف به یکی از کاندیداها رأی داده و هفت‌هشت تا نظر هم براش گذاشته. و می‌دونه چند نفر دیگه هم شبیه همین کار اونو کردن.

خوب، پس رفیق‌های هر کدوم از ما می‌تونن در یک روز صدها رأی برامون بریزن. مسابقه‌ای که این‌قدر – با عرض معذرت- سوراخه به چه دردی می‌خوره؟
به این می‌گن رفاقت ناسالم.

رفاقت سالم هم داریم:
توی اینجور مسابقات معمولا وبلاگ‌های پر بیننده نظرشون خیلی تأثیر داره. مثلا پارسال خورشید‌خانم گفت همه به پرستو رأی بدید ولی برای طرف مقابلش(اگر اشتباه نکنم حنیف) هیچکس تبلیغ نکرد و لپ‌تاپ به پرستو رسید.( زبونم لال منظورم این نیست که پرستو لایق کلمه‌ی بهترین نبوده.)

پ.ن.1
وای که همین عکس لپ‌تاپ رجیم پرستو توی وبلاگش منو وسوسه کرد و بعدا فهمیدم تواین مسابقه لپ‌تاپ مربوط به یه قسمت دیگه‌ست و جایزه‌ی این‌یکی آی‌پاده:) بابا من آی‌پاد می‌خوام چیکار؟ اصلا انگیزه‌م بالکل از بین رفت:)


پ.ن.2
اگر نوشته‌ی شوخیانه‌ی قبلی من این شائبه (شائبه رو حال کن!)رو به وجود آورده که من باور کردم وبلاگم جزء بهترین‌هاست یا دوست دارم بهترین بشم باید بگم هیچوقت، اصلا، هرگز(و تمام کلمات این‌چنینی) چنین احساسی نداشته‌ام و ندارم و نخواهم داشت...
شرتی‌پرتی وبلاگ می‌نویسم ولی خوب چون از ته دل می‌نویسم بر دل خیلی‌ها می‌شینه. نظرهای خواننده‌های حرفامو دوست دارم و بعضی‌از اون‌ها هم منو دوست دارن.
همین، نه بیشتر نه کمتر!
فکر کنم خیلی‌هامون همین‌طوری هستیم. مگه نه؟
خلاصه که بی‌خیال مسابقه.بیایید حالمونو ببریم!:)
هر ارگان دیگه جز دویچه‌وله هم از این‌جور مسابقات برگزار کنه بازم همین می‌شه.
والسلام !

پ.ن.3
این رفاقت‌های سالم و ناسالم به غیر از مسابقه در وبلاگ‌های گروهی هم مصداق داره.
اگر توجه کنید در وبلاگ‌های گروهی به یک وبلاگی که رفیق‌بازی بلده، راه و بی‌راه(عطسه هم که بکنه) لینک می‌دن. اما وبلاگ‌های خوبی هستن که حتی یک‌بار لینکشون رو اونجا نمی‌بینید.

پ.ن.4
عکس‌های زیباترین اخبارگوی زن جهان به دستم رسیده که یک زن ایرانیه به نام میترا طاهری. چون تو این مطلب با انتخاب "ترین"ها مخالفت کردم نمی‌ذارمش:) می‌ذارم برای دفعه‌ی بعد.

پ.ن.5
حقیقت اینه که آرشیو عکسم دیگه راهم نمی‌ده وگرنه می‌ذاشتم:)


پ.ن.5/5
خیط شدم.
علی در کامنت شماره یک گفته که این خانمه اصلا ایرانی نیست.
.فرانسویه و اسم اصلیش ملیسا توریا می‌باشد

پ.ن.6
بد نیست به پیشنهاد بلوط هر بلاگری عکسش رو هم بذاره گوشه‌ی وبلاگش... تا بریم تو کار مسابقه‌ی خوش‌گلترین و خوش‌تیپ‌ترین بلاگر ایرانی!

پ.ن.7
مناقصه:
من سه ساله سفارش یه قالب ساده و خوشگلو با رنگ‌هایی تو مایه‌ی نارنجی کمرنگ و... دادم ولی طرف هنوز حاضر نکرده.
کسی هست به باری‌ام بشتابد؟
توضیح: نمی‌خوام تو مسابقه‌ی بهترین قالب شرکت کنم:)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:2  توسط زیتون  | 


1- مرگ را دیده‌ام من.
در دیداری غمناک،
من مرگ را به دست سوده‌ام.
من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت و فرساینده.
...
آری ، مرگ
انتظاری خوف‌انگیز است.
انتظاری
که بی‌رحمانه به‌طول می‌انجامد...
(شاملو)

2- بی‌شوخی، منم مرگ را سه ‌بار دیده‌ام!
اما نمی‌دونم چرا مرگ مرا ندید:)

الف- اولین‌بار در عنفوان جوونی و شَرّی و شیطونی. درست قبل از امتحانات ثلث سوم(اون‌موقع ثلثی بود و هنوز ترمی نشده بود). از پیدا شدن یه غده‌ی لعنتی کوچیک تا رفتن پیش چند دکتر و عکس و آزمایش و ترسوندنم از سرطان که اگه عمل جراحی رو بذاری بعد از امتحان، ممکنه دیگه هیچوقت به سال دیگه نرسی ، دورانش بیشتر از چند روز طول نکشید.
اون چند روز به قدری دنیا برام تیره و تار شده بود که چندسال برام گذشت. تموم رنگ‌ها رو خاکستری می‌دیدم. حالت بهت زده داشتم. مرگ به این زودی! از ته قلب می‌خواستم بعد از من دنیا نباشه!
تو خیالات مالیخولیایی می‌دیدم بعد از مرگم تموم کسایی که دوستشون دارم خودکشی می‌کنن و دنیا می‌فهمه چقدر دوست‌داشتنی بودم.
تو خیالم، مامانم از پشت‌بوم خودشو می‌نداخت پایین و بابام با ماشین خودشو از دره پرت می‌کرد. داداشم با سیم برق خودشو می‌کشت و عاشقان سینه‌چاکم( که شاید نداشتم و خیال می‌کردم دارم) همه خودشونو حلق‌آویز می‌کردن.
اگر می‌دیدم کسی داره به چیزی قهقه می‌خنده دلم می‌خواست خفه‌ش کنم. بعد از مرگ من دنیا به چه‌دردی می‌خورد؟ اَه(شِت)... چرا اینو هیچکس نمی‌فهمه؟

ب- چند سال بعد دوباره همین ماجرا تکرار شد. این‌دفعه این پروسه خیلی آرومتر انجام شد . بزرگترا بیشتر پرس‌وجو می‌کردن که یه‌وقت دکترا موضوعو بزرگ نکرده باشن. فکر می‌کردم اصلا براشون مهم نیستم.
همه‌ش گریه می‌کردم، چون می‌دونستم دنیای بی‌رحم بعد از من هم ادامه داره.
می‌دونستم هیچکس بعد از مرگ من خودکشی نخواهد کرد و مامان بابام و داداشم صبح صبحونه خواهند خورد و ظهر ناهار و شب شام. باز سینما و تأتر و گردش می‌رن و دوستام چه دختر و چه پسر بعد از من دوستان جدیدی می‌گیرن و ممکنه اولا ذکر خیری ازم بکنن ولی بعدا فراموشم می‌کنن. با گریه فکر می‌کردم کاش اقلا دوست‌پسرم نره فوری یه دوست‌دختر بگیره، یه چندماهی صبر کنه تا نگن ببین، پسره از دستش راحت شد و فوری رفت سراغ دیگری. می‌گفتم کاش مامانم اینا یه چندماهی جلو دیگران کم بگوبخند کنن.
خلاصه که می‌دونستم نبودن من به تخم هیچکس نیست. و برای همین خیلی غمگین بودم و دائم گریه می‌کردم.
این هم به خیر گذشت...

پ.ن.
بعد از جریان دوم سعی کردم با مرگ بیشتر آشنا بشم. پیش کسایی می‌رفتم که می‌دونن می‌میرن. کسایی که توی بیمارستان‌ها و خانه‌های سالمندان منتظر مرگن و از روحیه‌های خوبشون تعجب می‌کردم.باهاشون کلی حرف می‌زدم و شوخی می‌کردم.
به گورستان‌‌ها می‌رفتم(جایی که تا اون‌موقع از رفتن بهش خودداری می‌کردم. مگر اینکه در برنامه‌ی کوهی ، مسافرتی گذری از قبرستان یک روستا گذشته بودم) سر قبرهای آشنا می‌نشستم فکر می‌کردم که این پایان همه‌ی ماست و توی این دنیا هر کدوممون قطره‌ای بیش نیستیم و رفتن ما تأثیری در روند این دنیا نداره.
فقط هر کی تو این دنیا بیشتر کارای عام‌المنفعه (چه مادی و چه علمی و هنری و ...) انجام داده باشه، اثرش تو یادها بیشتر می‌مونه.


ج- بار سوم ظاهرا جدی‌تر از مواقع گذشته بود.اما من دیگه فهمیده بودم باید دلم بخواد دنیا پس از من باید به بهترین نحوش ادامه داشته باشه. غصه‌خوردن و گریه‌ی من تأثیری رو چیزی که باید پیش بیاد نداره و فقط اطرافیانم رو ناراحت می‌کنم.
قبل از عمل با بزرگواری شروع به وِر و وصیت کردم:
به خانواده‌م گفتم که بعد از من مبادا غصه‌بخورن و سیاه بپوشن. اعضای بدنم هم اگر به درد خورد، بدن کسی. در حالیکه اشک تو چشاشون بود گفتن باشه!
به داداشم هم گفتم اگر دلش خواست وسائلی که از من تو خونه مونده برای خودش برداره. بی‌حیا گفت کمه و بیشترش کن! دوچرخه‌مم هم می‌خواست که بزرگوارانه قبول کردم.
به سی‌با گفتم. بعد از من حتما عاشق شو و مشخصات دختری که باید حتما از من بهتر باشه بهش دادم. دستشو گرفت رو دهنم و با چشم‌های گریان گفت ترو خدا نگو زیتون جان. خودم بهتر می‌دونم مشخصاتشونو!
:-O

پ.ن.1
بدی این اخلاق بار سومم این بود که وقتی از ریکاوری سالم اومدم بیرون، همه دمغ شدن:)

پ.ن.2
هر سه‌بار دکترا خیلی موضوعو بزرگ کرده بودن و از سرطان خبری نبود.

پ.ن.3
گاهی می‌گم خوش‌به‌حال مذهبی‌ها که به‌ خاطر مسائل اون‌دنیایی به‌راحتی مرگ رو می‌پذیرن و می‌گن تقدیر بوده. قسمت‌بوده. هیچ اضطرابی هم ندارن.


3- لامصب تموم حزب‌اللهی‌ها از قبل می‌دونستن که این چهار روز تعطیله.
ازقرار‌معلوم بسیجی‌ها و بقیه‌ حزب‌اللهی‌ها در یک شبکه‌ی اطلاعاتی قوی و منسجم قرار دارن که از بالا به پایین در عرض یک روز تموم اخبار داخلی بهشون می‌رسه.( مثل دوران انتخابات که اول قرار بود همه‌شون به قالیباف رأی بدن، وقتی قالیباف اسم ‌رضا‌شاه رو آورد فوری از بالا- از طرف اسمشومبر- دستور رسید رو لاریجانی تبلیغ کنید. لاریجانی که دوسه‌تا چشمه استقلال‌ازرهبری اومد، و احمدی‌نژاد رفت دست‌بوس و آفتابه‌آب کنی شب قبل از انتخابات از بالا تا پایین شبکه حزبل می‌دونستن که باید احمدی‌نژاد بشه رئیس‌جمهور) حالا این حزبل‌های شرکت‌ها چطوری همه‌شون ویلای شمال و اتاق‌های هتل‌های شهرهای مختلفو از قبل رزرو کرده بودن؟
کاش یه درزی به این شبکه باز می‌شد و این درز وبلاگ می‌زد. تا ما زودتر از اسرار مملکتی آگاه می‌شدیم.

4- بوش برای انتخابات آمریکا به یک جنگ هر چند کوچیک با ایران احتیاج داره...

5- من که همیشه افتخار می‌کردم چند رگه‌م و از تموم مذاهب تو فامیل داریم و تقریبا توی همه‌ی مراسمشون شرکت می‌کردم و به همه‌شون احترام می‌ذاشتم،‌ به تازگی فهمیدم اونا همچین احساسی رو اصلا بهم ندارن:(
تازه فهمیدم قبل از ازدواج همه امید داشتن که من به اصل خودم که هر کس دین‌و مذهب خودشو در نظر می‌گرفت بر می‌گردم.
که ازدواج با سی‌با محاسباتشونو به‌هم ریخته!
از نظر مسیحی‌های فامیل،‌من به مسیحی شوهر نکردم و به خارج از کشور نرفتم. پس لایقم همون سی‌باست. دیگه هیچکدوم بهم زنگ هم نمی‌زنن.
از نظر بهایی‌ها من اصلاح ناشدنی‌هستم و لایقم همون سی‌باست.
از نظر کلیمی‌های فامیل خون بابام بدجور تو رگام رخنه کرده و لایقم همون سی‌باست.
از نظر زرتشتی‌ها من باعث شدم جمعیتشون کم و کمتر بشه.
از نظر نو-بودایی‌های فامیل من هنوز در بند مسائل دنیوی و اخروی هستم. پس لایقم همون سی‌باست.(سی‌بای بیچاره که بیشتر از من به فامیل من احترام می‌گذاره)
من از همه طرد شدم چون که ظاهرا زن یک مسلمون شدم.
حالا...
از این طرف هم فامیل سی‌با منو مسلمون نمی‌دونن...
مادر سی‌با سفره می‌ندازه و همه رو دعوت می‌کنه به‌جز من!
عمه‌ی سی‌با برای همه تا 40 کیلومتری شهر شله‌زرد برده و برای من نه. گفته این که مامانش مسلمون نبوده...
فلان فامیل دور که از مسیحی‌های فامیل فقط چندنفر ایرانن برای پسرش عروسی گرفته، تا چهل کوچه اونورترو دعوت کرده ولی منو نه! کسی که ادعا می‌کرد منو خیلی دوست داره.
فلان فامیل کلیمی داره می‌ره اتریش از همه خداحافظی کرده به‌جز من! برای پسر دومش جشن 14 سالگی گرفته همه رو دعوت کرده به‌جز من( برای پسر اولش من جز‌ء اولین مهمونا بودم. البته قبل از ازدواج با سی‌با)
فلان فامیل...
فلان فامیل...
خلاصه که از همه‌جا مونده شدیم و از همه جا رونده.
بیچاره سی‌با هم مونده حیرون... این مسئله شوک بزرگی برای هردومونه. چون همیشه خیرمون به همه‌شون رسیده.
گفتم بیا این ماجراها رو برای دوستامونم تعریف کنیم.
گفت نه تروخدا، همین چهارتا دوست هم از دست می‌دیم.

پ.ن.
بابا جان من هم همه‌دینه هستم و هم بی‌دین! تاکی می‌خواهیم برای رابطه داشتن به این مسائل توجه کنیم. باور کنید ما هم آدمیم!
اقلیت بودن تو اقلیت اصلا صفایی نداره! خود اقلیت چی هست که کله‌پاچه‌ش چی باشه...

6- اهل طاعونی این قبیله‌ی مشرقی‌ام...

7- داستان من و دیوار: کیانوش سنجری

8- وجدان شغلی: فلسفه‌ی حلقه فلزی در دست مهندسین سازه در ینگه دنیا.

9- تجارب یک تهرانی مهاجر در تورنتو...

10- کارزار آزادی کیانوش سنجری... سایتی در مورد دستگیری کیانوش و فعالیت‌هایی که برای آزادی او انجام می‌شود.

11- پتیشن برای آزادی مهدی(کیانوش) سنجری... اگر موافقید لطفا امضایش کنید.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:54  توسط زیتون  | 

1- مملکت ما رو باش!
تو تقویم، چهارشنبه به عنوان روز فطر تعطیل اعلام شده بود.
با این‌‌وجود با هر کس می‌خواستی قرار بگذاری یا وقت دکتر بگیری یا مهمون دعوت کنی یا هر کار دیگری می‌خواستی بکنی، به خاطر تجربه‌ای که از اختلاف نظر علی‌گالیله‌ با دانشمندن و اخترشناسان داشتیم، تذکر می‌دادیم که اگه سه‌شنبه یهو عید اعلام شد قرار به روز دیگری موکول بشه.
امسال حکومت بدعت دیگری گذاشت. در مقابل گوش‌های متعجب ما اعلام کرد که نه تنها عید فطر به سه‌شنبه افتاده بلکه چهارشنبه و پنجشنبه هم به جمعه بجسبد و یهو چهار روز مملکت کل‌ه‌م‌اجمعین تعطیل!
حالا با این چهار روز تعطیلی باد‌آورده و زوری چکنیم؟
با قرارهای اداری و پزشکی و درسی و... چکنیم؟
تعطیلات کجا بریم؟ سواحل شمال یا جنوب؟ شیراز یا اصفهان؟
با کدوم پول؟
بیچاره روزمزد‌ها!
آقا، یکی منو از شوک خارج کنه..

2- سی‌با جان، قربانت گردم. تو فکر می‌کنی چرا اینجوری شد؟
مگه نگفته بودن این بین‌التعطیلین خیلی به اقتصاد مملکت ضرر می‌رسونه و مدت‌ها بود که این‌کار ممنوع شده بود. حالا چرا یهو چهار روز تعطیل پشت سر هم؟
- یه کم فکر کن...
- آهان، انتخاباتی چیزیه؟ که می‌خوان روزنامه‌ها درنیان و روشنگری نکنن؟
- دلت خوشه ها. مگه از روزنامه‌ها می‌ترسن؟ تازه "روزگار" دیگه واقعا توقیف شد!
- قراره جای شلوغ شه؟ تظاهراتی چیزیه؟
- بازم که شدی خاله‌‌جان ناپلئون. قضیه به‌نظر من خیلی ساده‌ست.
- بگو دیگه. کشتی منو!
- فکر کنم می‌خوان عین کشورهای عربی دید و بازدید عید رو بندازن به این عید. مثلا عید نوروزو جای 13 روز 5 روزش کنن و بقیه رو بندازن به عید فطر. اما زیتون جان به نظرت این چهار روز چه‌کنیم؟
-بریم به سواحل قناری....
- بریم!

3- این سومین سالیه که دویجه‌وله مسابقه‌ی برترین وبلاگ‌ها رو برگزار می‌کنه.
با اینکه من همیشه با این لفظ بهترین و برترین و گوگول‌ترین و ... مشکل دارم، اما اعتراف می‌کنم وقتی می‌فهمم اسم وبلاگ منم جز‌ء ده کاندیدای اول وبلاگ‌های فارسیه اولش کمی شوکه وبعد کلی ذوق‌زده می‌شم. از‌این که کسی منو قابل دونسته و اسممو داده ته قلبم انگار ... نه نه منظورم دممه. انگار با دمم گردو می‌شکنم. باز هم نشد. نه به این شوری. دم هم که ندارم. اصلا ولش کن. خوشحال می‌شم دیگه:)
پارسال نمی‌دونم همین مسابقه بود یا یکی دیگه(هوش که نیست لامصب) که بازم ده‌نفر کاندید شدیم و هر ده نفرمون رأی‌هامونو دادیم به مدیار( مجتبی سمیعی‌نژاد) که زندانی بود.
(وقتی آزاد شد هر چی گفتم مدیار جان، عزیزم، من پشیمون شدم. هر جایزه‌ای گرفتی یک‌دهمشو باید بهم بدی، زیر بار نرفت که نرفت.ذلیل‌نمرده فقط خندید و گفت کدوم جایزه؟:)))
‌حالا خدا‌خدا می‌کنم(این هم خرافاته؟ خوب پس آرزو می‌کنم) که هیجکدوم از این ده‌تا زندانی نشن. البته خوشبختانه بیشترشون خارج کشور زندگی می‌کنن و الحمدالله امکان دستگیریشون نیست. اگر بر فرض محال این برادر کلاشینکوف حزب‌اللهی هم دستگیر شه، من عمرا رأی‌هامو بهش بدم. یه لینک بهش دادم برای هفت پشتش بسه!
خلاصه که رأی‌ دادن به زیتون مساوی‌ست با: 7000 عمل خیر و 10000 رکعت نماز و
از 15000 گناه بخشوده خواهید شد.
حالا اگه تااون موقع منو گرفتن چی ؟:))))
خودمو چشم نزنم! بزنین به تخته! این پست قبلی انگار روی روانم حسابی اثر کرده ها...

راستی کامران عزیز نویسنده‌ی وبلاگ آن‌سوی دیوار علاوه بر کاندید شدن جزء ده وبلاگ برتر ایرانی، کاندید بهترین وبلاگ هم شده. هم او و هم آقای ابطحی. به هر دو دوست عزیزم تبریک می‌گم...

4- احمدی‌نژاد جونم، فرمودین من باید چند شیکم بزام که زودتر جمعیت ایران به رقم مورد نظر شما یعنی 120 میلیون برسه؟:))
اول انقلاب یه‌بار اسمشومبراول با گفتن این حرف باعث افزایش سریع جمعیت شد و حالا عین خر تو گل موندیم که چطور از پس این همه دختر پسر بیکار بربیاییم حالا احمدی‌نژاد هم فکر می‌کنه هر کی این‌حرفو زد امامه!

5- هر دم از این بلاگ‌رولینگ بری می‌رسد.
نه به اون‌وقت که وبلاگ‌های به‌روز شده رو نشون نمی‌داد. نه حالا که نشون می ده تموم وبلاگا به روزن!

6- مجله‌ی اینترنتی گذرگاه شماره 60 منتشر شد...
با مطالب، داستان‌های زیبا و متنوع.
باز لطف گذرگاهیان شامل حال من شده و مطلب " ذبیح‌الله، نذری خور حرفه‌ای" رو در این شماره گذاشتن.
ممنون.


 

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 2:17  توسط زیتون  | 

 

 

 

1- سریال‌های گرامی، می‌شه دست از سر کچل فیلم "هفت" بردارید؟

اه، اه، سریال آب‌دوغی "آخرین گناه" کم بود که داستان این‌دفعه‌ی "دایره‌ی تردید" هم پاشو کرد تو کفشش.

آخه مسلمونا، شما که جرأت ندارید بگید یه مذهبی  متعصب و بنیاد‌گرا به دلیل گناهان هفت‌گانه آدم می‌کشه، چرا اصلا وارد این وادی می‌شید. "هفت" چی می‌خواست بگه و شما چی‌می‌خواهید بگید!

در "آخرین گناه" پلیس میگرنی آتیلا پسیانی مثلا مورگان فریمنشونه و علی دهکردی در نقش آخوند نقش حل‌کننده‌ی کل مسائل دینی و دنیوی  مثلا برد پیته!

 مودت هم قرار بوده جان‌دو باشه (مذهبی قاتل) ولی... مگه تو جمهوری‌اسلامی می‌شه قاتل مذهبی باشه؟ استغفرالله!

پس  یه قاتل خدانشناس از یه جایی جور می‌کنیم و می‌چپونیم تو داستان و می....م (هر کلمه‌ای دوست داشتی جاش بذار) تو فیلمنامه‌ی هفت.

کپی‌رایت هم که تو مملکت ما یعنی کشک، محض رضای خدا توی تیتراژ یکیشون نگفته با اقتباس از فیلمنامه‌ی فیلم هفت دیوید فینچر!

 

2- یه زمانی پیرزنا وقتی یه دختر مینی‌ژوپ‌پوش و لباس‌لختی  نماز‌نخون می‌دیدن می‌گفتن: خاک‌‌به سرم ننه، دوره‌ی آخر زمون شده.

حالا به نظر من پیرزنا راحت باشن که "دوره‌ی اول‌زمون" داره می‌شه. از نظر فرهنگی برگشتیم به چندصدسال پیش.

من خیلی مادربزرگ‌هایی رو می‌بینم که به نوه‌شوه می‌گن: ایش، این چه ریخت و قیافه‌ایه. برو یه کم به خودت برس. این مقنعه‌ها چیه. نه مویی زیرش شونه می‌کنی نه صورت می‌شوری. ما قدیما یقه‌ی سفید و تل می‌زدیم و تر و تمیز – نه مثل  شما شتره شلخته‌- با سارافون و بلوز تورتوری می‌رفتیم مدرسه.

 

 

یه زمانی یه پیرزن وقتی یه خواب می‌دید و صبح با نگرانی برای اهالی تعریف می‌کرد که خواب دیده برای اصغر‌آقا اتفاقی افتاده و باید یک مرغ قربونی کنه تا اصغر‌آقا بلایی سرش نیاد، همه می‌گفتن دیشب زیاد خوردی و خواب زن چپه و ... جوون‌ها هم بهش می‌خندیدن.

اما حالا تا می‌رسن مدرسه از خوابای دیشبشون باهم حرف می‌زنن و فکر می‌کنند مثل خلیل توی فیلم صاحب‌دلان صاحب کرامت و نزول وحی شدن. کتابای تعبیر خواب دست‌به‌دست‌میشه.

آموزش 27 ساله انقلاب اسلامی در مدارس و شستشوی مغزی رادیو تلویزیون کاری کرده که بچه‌ی پنج‌ساله هم که می‌خواد بره مهد کودک اول یه سکه می‌ندازه تو صندوق صدقات(که به‌جای درخت همه‌جا کاشتن) بعد سوار سرویس می‌شه. با اینکه می‌دونن بیشتر نذوراتی که به این نهادها می‌دن به کیا می‌رسه. ولی بازم روزی میلیاردها تومن پول نذرو نیاز می‌دن.

تحصیلکرده‌های زیادی رو می‌شناسم که هفته‌ای یه‌بار حتما باید چادر سرشون کنن و برن امامزاده‌صالح یا داوود دخیل ببندن.

برای اونایی که خیلی می‌خوان روشنفکربازی دربیارن ، مراسم ضد چشم‌شور،  احضار روح، فال قهوه و فال ورق و فال کف‌دست و شخصیت‌شناسی بر مبنای ماهی که توش دنیا اومدن و... مبنای تصمیم‌گیری‌های مهمشون شده.

مرتب به اسم اماما سفره‌هایی می‌ندازن که تنها هدفی که توش نیست نیت اماماست... ولی دلخوشن که سفره انداختن و یا مولودی گرفتن.

تعداد روضه‌خونای زن روز‌به‌روز داره بیشتر می‌شه و درآمدشون از خیاط و آرایشگر خیلی بیشتره. چند وقت پیش با دوخواهر دوقلو آشنا شدم که از طریق دف زدن در سفره‌های مذهبی به پول زیادی رسیدن. به‌جز دستمزد شاباش زیادی از زن‌های میهمان می‌گیرن. هردوشون هم خیلی شیک با تاپ‌های ناف‌نما و شلوارهای فاق‌کوتاه کمربندگنده می‌پوشن. ازشون عکس دارم  اما بدون اجازه‌که نمی‌شه گذاشت(معصیت داره).

می‌گن کجا بریم دف بزنیم به از این مراسما. شکر خدا  موسیقی هم حالیشون نیست بفهمن چی زدیم.( تو این‌جور مراسم حتما یه بحثی هم سر این که دف حلقه‌دار مباحه یا حرام می‌شه)

 

من با اعتقادات مردم مشکلی ندارم. حتی ممکنه تو بعضی بازیاشون شرکت کنم. آخه تا کی می‌تونی تنها بمونی و در جمع‌ دوستان شرکت نکنی که اغلبشون یه‌جورایی این‌چنینیه. کجاست اون مجالس کتاب‌خونی و بحث‌های روشنفکری؟

به نظر دوستام هم احترام می‌ذارم و باهاشون نمی‌جنگم.

اما می‌دونم بیشتر این اخلاق‌های نوظهور مربوط به تبلیغات حکومته.

حکومت خوب‌می‌دونه با چند تا سریال که دخترای چادری رو از دم خوشگل و خوش‌اخلاق و با کمالات و نجیب نشون بده  چه تأثیری تو جامعه می‌ذاره. دخترایی که مرتب نذر و نیاز می‌کنن و به خرافات اعتقاد دارن و عین پیرزن‌های قدیمی هی ورد می‌خونن. سرنماز گریه می‌کنن...  روزی هزار بار صلوات می‌فرستن.. و به هر کار دوستشون می‌گن نکن معصیت داره و... حتی مامان باباشونو نصیحت می‌کنن. کسی رو نفرین می‌کنن و وقتی طرف سرما خورد می‌گن از آه من بوده.

خودمونو گول نزنیم. نگیم ما این‌جور فیلما  رو نمی‌شنیم ببینیم.  حکومت خوب فهمیده سر این سریال‌ها چه‌طوری خیابون‌ها خلوت می‌شه و مردم می‌چپن تو خونه پای تلویزیون و می‌دونه چقدر بودجه‌ی مملکتو باید بریزه پای این‌جور فیلما.

باور کنید من چند بار موقع این سریال‌ها تو سوپر یا مغازه‌ای بودم و فروشنده‌ این‌قدر میخ فیلم بوده که گفته برو فروش ندارم. 

هیچ‌سالی مثل امسال اینقدر آدم خرافاتی ندیدم. بعضیا که علنا ادای دخترای سریال‌ها رو در میارن. یا پیرمردهای هیزی که می‌خوان ادای آسیدخلیل رو دربیارن.

 

در وبلاگ گوشزد هم دیدم همین بحثه. البته به نوعی دیگه.

درسته که خرافات در آدم‌های مذهبی بیشتر دیده می‌شه. البته من می‌گم "به بهانه‌ی مذهب!"

 اما  آدم مذهبی  دیدم که خرافاتی نیست و از این حرفا خنده‌ش می‌گیره.

 

پ.ن.

یه جوری شده که بین خرافات و اعتقاد سخت می‌شه فرق گذاشت.

مثلا اسفنددودکردن خرافاته یا اعتقاد؟

آب ریختن پشت‌سر مسافر چطور؟

صبر بعد از عطسه؟

رد کردن افراد خانواده صبح به صبح از زیر قرآن؟ یعنی کسی که این کارو نکنه مسلمون نیست؟

بوسیدن ضریح که شاید میکروب لب قبلی بهش چسبیده باشه؟

ون‌یکاد بالای سردر ساختمون‌ها؟

نحس دونستن 13

فوت کردن پشت فرزند برای دوری شیطان رجیم؟

گفتن بسم‌الله بعد از ریختن آب داغ که جدیدا تو مدارس تدریس این‌جور چیزا بازم داره باب می‌شه.

به چوب زدن بعد از تعریف از چیزی.

ماشالله گفتن به کرات...

اینقدر این‌روزا این چیزا رو زیـــــــــــــــــــاد می‌بینم و می‌شنوم واقعا خسته شدم.

می‌ترسم منم یواش یواش این‌طوری شم.

اگه از چیزی تعریف کنی و یادت بره بزنی به چوب طرف می‌خواد گردنتو بشکنه!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:31  توسط زیتون  |