تبليغاتX
زیتون

زیتون

این روز‌ها کسی که بیشتر از همه شور و شوق داریم بریم خونه‌ش، دوستیه که یه بچه‌ آورده برای بزرگ کردن.
شاید باورتون نشه اما با ورود این بچه‌ی دوست‌داشتنی شور و شوق زیادی در همه اطرافیان به‌وجود اومده.
حالا پدر مادر جدیدش چه لذتی می‌برن،‌ خدا می دونه!
این بچه‌ی ناز کوچولو وقتی به خونه‌ی این دوستمون اومد دو سالش بود. اوائل دنیا اومدنش پدر مادرش رو از دست داده و با مادر بزرگ پیر و بیمارش زندگی می‌کرد. مادر بزرگ نه پول داشته برای این بچه غذا و لباس درست‌حسابی تهیه کنه و نه حوصله داشته باهاش بازی یا حتی کمی بهش مهربونی کنه.
هر وقت هم عصبانی می‌شده شترق می‌‌خوابونده تو گوش بچه.
به خاطر این موضوع ، بعد از دوسال تا همین چند وقت پیش هر دستی به نوازش روی سرش دراز می‌شد ناخودآگاه با ترس سرش رو کنار می کشید و فکر می‌کرد می‌خوان کتکش بزنن.
و مدت‌ها یواشکی شکلات و شیرینی از رو میز برمی‌داشت و قائم می‌کرد برای روز مبادا.( کمی مثل داستان "هایدی" و جمع‌کردن نون‌رول برای مادر بزرگ پیتر).
دوستمون بعد از تحویل گرفتنش از مادر بزرگ چند آدرس عوض می‌کنه. با اینکه مادر بزرگ رضایت کامل داشته و اصلا با دیدن وضع مالی اینا خودش این پیشنهادو داده ولی اینا می‌ترسن مادر بزرگه پشیمون شه یا حتی بخواد پولی بگیره.( البته من خودم دلم برای مادربزرگه هم می‌سوزه. کاش می‌شد اونو هم به مادربزرگ‌خواندگی گرفت.)
شما نمی‌دونید چه اتاقی برای این بچه درست کردن و چقدر بهش می‌رسن و محبت می‌کنن.
جوری که منم هوس کردم فرزند‌خونده‌شون بشم!

این‌جور بچه‌آوردن( از راه‌های غیر رسمی) تو ایران خیلی باب شده. من حتی نمونه‌ای دیدم که زن و شوهری از خارج‌کشور اومدن و از روستایی بچه خریدن و بردن مثلا آلمان.

در ایران واگذاری بچه‌ی بدون سرپرست از کانال‌های رسمی به‌سختی انجام می‌شه. هفت‌خوان رستمی داره که نگو!!
یکی از شرطای اصلیشون اینه که پدرمادر باید مذهبی‌ و اهل نماز روزه باشن و اصلا امکان بچه‌دار شدنشون نباشه. وضع مالی خوب داشته باشن. بدون اجازه بهزیستی حق تغییر محل و خونه و حتی مسافرت ندارن و هزار شرط و شروط دیگه...
اون‌قدر شرط و شروط می‌ذارن و اینقدر می‌برن و میارن و سوال‌پیچ می‌کنن تا زوج پشیمون بشن و اونی که مخالف‌تره اون‌یکیو مجاب کنه که همین‌طوری راحت‌تریم.

متاسفانه در ایران بچه‌های نوزاد رو بیشتر به فرزند‌خوندگی می‌گیرن. بچه‌های بزرگ‌تر زیاد هواخواه نداره. می‌گن شخصیتش شکل گرفته و تازه می‌دونه پدر مادر نداره. و ما می‌خواهیم تا آخر عمر ندونه.
در صورتیکه به نظر من بچه‌های بزرگتر که از آب و گل و پوشک دراومدن بهترن. بعدش چه اشکال داره بدونه. چرا نباید تابوی فرزند‌خواندگی رو بشکنیم؟

یکی از قوانین مملکت ما اینه که اگر بچه‌ای حتی یک نفر از فامیلشون زنده باشه به کسی دیگه نمی‌دنش.
در صورتیکه ممکنه اون فامیل اصلا صلاحیت و امکانات نگه‌داشتن بچه رو نداشته باشه.
مثلا در زلزله‌بم که این‌همه آدم کشته شد و خیلی از بچه‌ها یتیم شدن، علی‌رغم کلی پیشنهاد فرزند‌خواندگی از طرف مردم داخل و خارج کشور، حتی یک نفرشونو به مردم ندادن. یکی رو دادن به عموش که اصلا نمی‌خواستش.. استطاعت مالی نداره و از روی عصبانیت روزی هفت دست کتکش می‌زنه. یکی رو دادن به داییش که مثلا انحراف اخلاقی داره. همه می‌دونن به بچه‌ی خواهرش تجاوز می‌کنه اما هیچکاری از دستشون بر نمیاد. و سرنوشت‌های مشابه این دو...
یا ممکنه بابا و مامان بچه‌ای در زندان باشن و به حبس ابد محکوم باشن( در شیرخواه آمنه نمونه‌ش هست) این بچه‌ هم محکومن تو پرورشگاه بمونن. چرا اینا نباید مزه‌ی خانواده رو بچشن؟
چرا نمی‌شه مثل کشورهای دیگه بشه این‌جور بچه‌ها رو حداقل تو تعطیلات ببریم مسافرت و پارک بازی و...


کمیته‌امداد در ماه‌های رمضون طرحی رو اجرا می‌کنه به اسم "طرح اکرام" – قبلا هم در موردش نوشتم-
شما می‌تونید در ماه رمضون به پایگاه‌های کمیته‌ امداد مراجعه کنید. روی میزها پر از شناسنامه‌ی بچه‌هاست.
می‌تونی از روی عکس از هر کدوم که خوشت بیاد به عنوان فرزنده‌خونده انتخابش کنی.
منتها این طرح فرزند‌خوندگی از راه دوره. یعنی شما ماهی حداقل ده هزار تومن برای هر بچه می پردازید به پدرمادر اصلیش و مثلا خرج تحصیلشه.
ممکنه شما هیچوقت بچه رو از نزدیک نبینید. اما از طریق کمیته امداد می‌تونید بفهمید که بچه سرماخورده و احتیاج به پول ویزیت دکتر و دارو داره و معلمش کتابهای خارج درس زیادی معرفی کرده و شما یه مقدار باید اضافه بر ده‌هزار تومن باید بدید.
با اینکه این روش هم بهتر از هیچه. در واقع بهش نمی‌شه گفت فرزند خونده گرفتن. بیشتر کمک مالیه. اون هم در حد خیلی کوچکی...

اگر این موانع رو هم بردارن باز هم تعداد زیادی از مردم با فرزند خونده آوردن مشکل دارن.
یه ضرب‌المثل می‌گن و خلاص.
می‌گن مگه نشنیدی که " فرزند کسی نمی‌کند فرزندی!" بچه‌ی خودمون برای ما چیکار کرده که بخواد این- ببخشید- تخم زول بخواد بکنه.
و ضرب‌المثل‌های دیگه‌ای که حتما شنیدید.( اگر می‌دونید لطفا بنویسید تا بقیه ببینن چقدر غیرمنطقی و خرافیه)

درصدی از زن‌و شوهرها هرگز بچه‌دار نمی‌شن و چقدر لذت‌بخشه آدم بچه‌ی بی‌پناهی رو پناه بده و هم آرزوی خودشو برآورده کنه و هم آرزوی بچه‌رو برای خانواده‌دار شدن.
باور کنید من هر نمونه‌ای از فرزند‌خونده آوردن رو دیدم نتیجه عالی بوده. حتی عزیزتر از بچه‌ی خود آدمه.

---------------
پ.ن.
Osmosis Jones در کامنتش نوشته :

"من چندين نفرو ديدم كه با اينكه يه عمر دنبال بچه بودن ولي هيچ‌وقت حاضر نشدن بچه بي‌سرپرست از پرورشگاه بگيرن با اين فكر كه اكثر اون بچه‌ها حرام‌زاده بودن كه رها شدن !
منظور اينه كه مشكل دو طرفه‌س. هم قوانين مزخرفن، هم طرز فكر خيلي از آدما."

منم این جریان حروم‌زاده‌ بودن بچه‌های پرورشگاه رو از مردم زیاد شنیدم... بخصوص آقایون خیلی سخت می‌تونن بچه‌ای رو قبول کنن که از تخم و ترکه‌شون نباشه. دوست دارن خاندانشون از طریق اسپرم خودشون تکثیر پیدا کنه.
حالا نمی‌شه یه‌بچه از تخم و ترکه‌شون بیارن و یه بچه هم از پرورشگاه؟
شما مورد دیگه‌ای سراغ دارید؟
جان مادرتون سعی کنید در ارتباط با موضوع کامنت بنویسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 2:26  توسط زیتون  | 

یکی از کوچکترین کرامات شیوخ شهر ما اینه که رأی به اسم اصلاح‌طلبا نوشته می‌شه و به اسم ..... و ..... و ..... و ....... در می‌آد.
این دوتای آخر رو که اصلا کسی در کرج نمی‌شناخت و از تهران نزول اجلال کرده‌اند. یکی با پای خودش و یکی دیگر با ویلچر....
ما که بخیل نیستیم. مهمان‌نوازیم و کشته‌مرده‌ی بو و رایحه‌ی جوراب.

اصلا دیگه اسم نمی‌نویسم.
اسم اون نماینده‌ی خودمون هم خیلی اشتباه کردم نوشتم. اعتراض شدیدا‌الحنی از طرف بیت ایشون بهم رسیده و کلی برام خط و نشون کشیدن...
اسمشو پاک کردم.
هر چی فکر می‌کنم من نه سر پیازم و نه ته!
منم معتقدم هر کی خر شد باید سوارش شد. اگر چه می‌دونم در واقعیت جریان کاملا برعکسه! و این سواری توهمی‌ست در مغز ما.
اصلاح‌طلبا هم بی‌خود می‌رن فرمانداری شکایت! بده زحمتاشونو کم کردن؟
یکی از اصلاح‌طلبای طفلکی که بعد از شمارش اولیه مطمئن بود که اسمش دراومد، برای جشن پیروزیش سالن هم اجاره کرده بود. کارت دعوت هم پخش کرده بود:))
بابا سخت نگیرید! صدسال اول فقط سخته. 28
ساله‌ش گذشته. چشم به هم بذاری بقیه‌شم رفته.

مثلا می‌خواستم دیگه از این حرفا ننویسم ها...
حاج‌آقا به‌خدا بار آخرم بود....

-----------------------

مطلب بعدیم راجع به فرزند‌خوندگیه که نوشتمش. ولی از خستگی نمی‌تونم ادیتش کنم.

-----------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0:7  توسط زیتون  | 

از یک پایگاه رأی‌گیری با ماشین می‌گذشتیم. دیدم وانتی که پشتش پر از زنان و دخترانی با لباس‌های جورواجور بود، ایستاده و دارن یکی یکی به سختی پیاده می‌شن. دست همدیگر رو می‌گرفتن و می‌پریدن پایین. تعجب کردم . تو این هوای سرد، با وانت؟‌ و این‌چنین تفاوت لباس پوشیدن. از خانواده‌های متفاوت؟
پسری ریشو، چهارشانه و قدکوتاه مثل چوپانی رهبریشون می‌کرد.
- بدوید! تندتر!
از کنجکاوی داشتم می‌مردم. به سی‌با گفتم نگه‌دار.نگه‌داشت.
- یه خواهش داشتم. اگه می‌خوای رأی بدی میشه اینجا بدی؟
فکری کرد و قبول کرد. رفتیم تو. صف مرد و زن قاطی بود. زن‌ها به راهنمایی پسر توی صف ایستادند و بعضی‌هاشون ریز ریز می‌خندیدن. به نظر نمیومد فامیل باشن. به‌نظر بیشتر همسایه و هم‌محل میومدن. تا نوبتشون برسه من مشغول نگاه کردن به اونایی شدم که ورقه رأی رو گرفتن و دارن پرش می‌کنن. تا اونجایی که من دیدم کسی لیستی دستش نبود. اول از همه اسم فامیل و آشناشون رو می‌نوشتن و فوقش یکی دو نفر دیگه که از توی لیست به صورت اتفاقی و تصادفی پیداش می‌کردن.
خیلی برام جالب بود. انگشتشون رو توی لیست بالا و پایین می‌بردن . برای هم می‌خوندن و هر کدوم به نظر جالب‌تر میومد می‌نوشتن.. مثلا شوهر می‌گفت اصغر بازاری رو بنویسیم؟ زن می‌گفت نه بابا من از اسم اصغر خوشم نمیاد. این‌یکی چه اسم قشنگی داره! اسم بچه‌مونو هم می‌خوام بذارم رامتین. و شوهر با مهربونی قبول می‌کرد. که به رامتین هم رأی بدن.
خنده‌م گرفته بود.
مرد‌ها و زن‌های مسن هم زیاد اومده بودن. با واکر و عصا و یا زیر بغلشون رو گرفته بودن. اکثرا" از خودشون هیچ نظری نداشتن.
پسر یا نوه‌‌های نامرد فقط برای رأی آوردن به دوست یا فامیل اونارو آورده بودن !
حواسم رفت به زن‌های وانتی و آقای چوپان. زن‌ها همه ورقه‌ی رأی رو گرفته بودن و اومده بودن دور میزی که می‌شد روش نوشت.
دست پسر ورقه نبود. معلوم بود قبلا در جای دیگه‌ای رأی داده . خیلی حرفه‌ای عمل می‌کرد. ورقه‌ها رو از دست زن‌ها گرفت و شروع کرد براشون نوشتن. سرباز توی پایگاه خسته با اسلحه‌ای روی پاش، روی صندلی لمیده بود و به مردم از جمله این خانم‌ها نگاه می‌کرد. چشماش روی دخترهای جوون مکث بیشتری می‌کرد و چون تعداد دختران توی پایگاه خیلی بود، زیاد معطل نمی‌شد و سریع می‌رفت سراغ دختر بچه‌سال بعدی.
پسر چوپان همینطور می‌نوشت و می‌نوشت و زن‌ها با خجالت ریز ریز زیر دم روسری یا چادر می‌خندیدن.
بدون تعارف از حلقه‌ی زنان رد شدم و به زحمت لیستی که پسر داشت هول‌هولکی می‌نوشت دیدم. لیست رایحه‌‌ی راست‌ها بود!
اول از همه هم برای مجلس خبرگان ..... یزدی رو می‌نوشت. پسر حواسش به من نبود و فکر می‌کرد لابد من یکی از زنان وانتش هستم.
به زنان بیرونی حلقه نزدیک شدم. به یکی که موهایش بیرون بود و مانتویی ساده و قدیمی تنش بود گفتم به کی رأی می‌دید؟ دم روسری‌اش رو روی دهانش گرفت و خندید.
والله من هیچکیو نمی‌شناسم. هر چی که اون بنویسه! و به پسر درون حلقه اشاره کرد.
زن‌های دیگه هم که حوصله‌شون سر رفته بود دورم جمع شدن. پسر سرباز هم کمی روی صندلی صاف شد. گفتم می‌دونید داره کیو می‌نویسه؟
..... یزدی!
گفت مگه کیه؟ بده؟ (دیدم راست و چپ و اینا حالیش نیست) گفتم بابا دوباره باید از اول روسری‌مونو بیاریم جلو .. ادعای ارتباط با امام زمان داره و ... پدر زن احمدی‌نژاده. و یه همچین چیزایی. زن با نیش باز گوش می‌داد. زن‌های دیگه هم با لبخند نگاهم می‌کردن.
انگار موجود عجیبی بودم. خدا پدربزرگ دختری از میونشون رو بیامرزه که لپ کلام رو گفت: به نظر شما بهش رأی ندیم. گفتم اگه می‌خوای بدبخت‌تر نشی نه!(دوست نداشتم دخالت کنم. اما خواستم کار چوپان را یه جوری تلافی کرده باشم)
زن‌ها شروع به پچ‌پچ کردن.
سرباز جوان به زحمت از صندلی پا شده بود و اومده بود جلو. سی‌با هم برام نگران شد و اومد ببینه چه خبره.
دختر به چوپان داد زد. آهای... اسم کیک یزدی رو برای من ننویس .
بعد با خنده بهم گفت آخه اسمش اینجوری یادم می‌موند. گفتی چی‌چی ِ یزدی؟
زن‌های دیگه بهش گفتن. همون کیک یزدی بهتره! و خطاب به پسره گفتن: پس برای ما هم کیک یزدی رو ننویس!..
پسر که عرق‌کرده و تلاشگر داشت می‌نوشت،‌ با تعجب برگشت علت این تمرد گوسفندانش رو بفهمه که چشم خشمگینش به من افتاد و بعد به سرباز که دیگه خواب از سرش پریده بود.
سی‌با هول‌هولکی دستش رو در دستم انداخت و منو کشید . گفت: کار من تموم شد بیا بریم و به سرعت دورم کرد.
گفت بابا... دنبال دردسری؟
گفتم یه کم دیگه صبر می‌کردی لیست تورو بهشون می‌دادم :)

گفت: پس تو هم می خواستی به نوعی کاری مثل کار اون آقا رو بکنی:)

-----------
یکی از نوستالژی‌های گردباد اینه که چرا در این عکس حضور نداره.
عکس قشنگیه. نه؟
اون‌قدر ازش تعریف کرده که من هم دچارش شدم...

-----------

یوسف علی‌خانی این‌دفعه پارتی‌بازی کرده و رفته سراغ پدر ِ همسرش آقای مهدی محی‌الدین بناب
استاد بازنشسته‌ی روانشناسی دانشگاه علامه طباطبائی، نویسنده و مترجم
"بار اول كه به طور رسمي رفته بودم تا ايرنا را از پدرش خواستگاري كنم، هنوز يادم هست. غروب يكي از روزهاي آبان ماه 79 بود. كه مرخصي ساعتي گرفتم كه ساعت هفت شب، شهرك فرهنگيان، همين خانه اي كه الان تويش زندگي مي كنيم باشم و با پدر ايرنا صحبت كنم. خوش صحبت بود و آرامش دهنده. مهربان بود و با سواد. چنان صحبت مان درباره الموت و بناب و گويش تاتي و زبان آذري و ادبيات و ترجمه و روزنامه نگاري و ... گل انداخت كه يك وقتي نگاهي انداختم به ساعتي كه به ديوار بود؛ يك ربع مانده به دوازده شب بود. خجالت مي كشيدم بگويم براي چه آمده ام:
- ببخشيد من...
خنديد و سرم را انداختم پايين و از خانه شان آمدم بيرون."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:31  توسط زیتون  | 

آذر فخر عزیزم، تولدت مبارک!Image and video hosting by TinyPic


قست پنجم سفرنامه‌ی ولگرد


با “زن ذليل” تا فردوگاه مهرآباد
کنار پنجره کز کردم. از شيشه تاکسی به آمدورفت ماشين‌ها و آدم‌ها نگاه می‌کردم. آنقدر خسته و بی‌حوصله بودم که دلم نمی‌خواست راننده تاکسی که پسر جوانی بود چيزی از من بپرسد. هنوز چند متری نرفته بود که درحاليکه رويش را به‌طرف من برمی‌گرداند پرسيد:
- حاج آقا “دربست “برم؟
ـ بله. ولی چقدر ميشه؟
ــتا آنجا ... اگر توی ترافيک گير نکردم ۲۰۰۰تومن.
ـ تاکسی‌متر داريد‌؟
ـ نه آقا. کيلومترشمار داريم که آن‌هم خرابه.
چون نرخ تاکسی را نمي‌دانستم گفتم باشه ولی ۲۰۰۰ تومان به نظرم کمی زياد مي‌آمد! وقتی آنرا به دلار تبديل کردم تقريبا يک کمی بيشتر ار ۲ دلار مي‌شد باخودم گفتم زياد بد هم نيست!
بعد از ميدان فردوسی ترافيک به‌هم گره خورد. حرکت اتومبيل‌ها کُند شد. در چهار راه پهلوی(ولي‌عصر) تصادف شده بود. ازآن چهارراه با کندی گذشتيم.
تاکسی مستقيم به طرف ميدان "مجسمه" (انقلاب)رفت...
وقتی از جلو دانشگاه مي‌گذشتيم، به‌ياد خاطرات روزهای دانشجويی‌ام در دانشکده ادبيات افتادم. کمی دلم گرفت! باخودم گفتم قبل از اينکه ايران را ترک کنم بايد روزی دوباره اينجا را از نزديک ببينم.
ياد صحنه‌ای افتادم که در دانشگاهی که در آمريکا چندين سال پيش کار مي‌کردم ،ناظر آن بودم.
روزی چند دختر و پسر جوان پيرزن فرتوتی را روی دست‌هايشان از پله‌های يک خوابگاه قديمی و بدون آسانسور دانشگاه بالا مي‌برند. از سر کنجکاوی دليل به کول کشيدن آن پيرزن را از آن‌ها سوال کردم .
گفتند او "مادر ِ مادر بزرگ" آنها است.
آخرين خواسته‌ی او از آن‌ها اين بوده قبل از مرگ‌اش روزی خوابگاه دوران دانشجويی‌اش را دوباره ببيند! من هم شايد احساس آن پيرزن را داشتم.
ازدانشگاه گذشتيم و به ميدان "مجسمه" رسيديم دوباره ترافيک کند شد و تاکسی برای چند دقيقه‌ای ايستاد. آدمها و اتومبيل‌ها در اطراف ميدان در هم مي‌لوليدند من توانستم از لابه‌لای ازدحام
به جای "آن مجسمه‌ای" که در تاريخ ايران "شکستنی" نبود، جسمی بزرگ در وسط ميدان ببينم که نشسته بود! و آن استوانه‌ای بزرگ کوتاه و کلفتی بود که نوک آن به مارپيچ کوتاهی ختم مي‌شد. سعی کردم آن‌را به چيزی تشبيه نکنم! (مرسی ولگرد جان وگرنه هر وقت چشممان به آن استوانه می‌افتاد حالمان به‌هم‌می‌خورد.)به‌واسطه دوری از آن با وجود نور زياد چراغ‌های اطراف ميدان قادر نشدم جزئيات و نقش‌های اطراف بدنه‌ی آن‌را تشخيص بدهم.
به مغازه‌های اطراف نگاه مي‌کردم. يادم آمد که در نزديکی اين ميدان يکی از اقوام نزديک‌ام مغازه‌ای داشت. برای يک لحظه "احساس گناه" وخودخواهی و شرمندگی خاصی قلبم را فشرد.(چه عجب:) ) فکر مي‌کردم من اکنون در شهری هستم که باقی مانده‌ی دوستان و آشنايان من سالها است منتظر روزی هستند که شايد دوباره مرا در اين شهر ببيند. توی اين فکرها بودم
که تاکسی متوقف شد و راننده گفت آقا اين هم هتل شما!
گويی از خواب پريدم. دست کردم توی پيرهنم و دوتا "هزاری"بيرون کشيدم و به طرفش دراز کردم که گفت:
ـ قابل نداره. بفرماييد!!
همان جمله‌ی "باسمه‌ای"ِ بی‌معنا‌! برای يک لحظه مي‌خواستم بگويم مرسی و بدون دادن پول از تاکسی‌اش پياده شوم و راهم را بکشم و بروم تاعکس العمل‌اش راببينم.
ياد داستان آن مرد اصفهانی افتادم که روزی يک مهمان خارجی داشته. آن مهمان بعد از صرف غذا چشمش به يک قاليچه‌ی "نايين ابرايشمی" گران‌بها که در کف اطاق پهن بوده می‌افتد در موقع رفتن، آن مهمان خارجی روی زمين مي‌نشيند و قاليچه را نوازش! مي‌کند و به ميزبان اصفهاني‌اش مي‌گويد:
- " کِيلی گشنگه"!!
ميزبان اصفهانی در جوابش مي‌گوید"
- "پيش کش"!
مهمان هم باور مي‌کند قاليچه را لول مي‌کند و تشکر مي‌کند زير بغل‌اش مي‌زند و باخودش مي‌برد.(زیتون: برای همین هر کس به من می‌گه فلان چیز خیلی قشنگه می‌گم "پس کش!"
ولی من قادر نبودم آن کار را با آن راننده‌ی بيچاره تاکسی بکنم . تشکر کردم پول را از دستم گرفت از تاکسی پياده شدم. واز پله‌های هتل بالا رفتم.
روی يکی از مبل‌های لابی نشستم با يک قوری چای و يک سيگار
به روزم خاتمه دادم. پول چای را روی ميز گذاشتم و از جايم بلند شدم .خوشبختانه از آن دربان سمج خبری نبود . به طرف کانتر هتل رفتم متصدی همين‌که مرا ديد، بدون اينکه از من چيزی بپرسد کليد اطاقم را به دستم داد. تشکر کردم و به‌طرف اطاقم به‌راه افتادم. در را باز کردم.
از خستگی داشتم از هم "فرومي‌پاشيدم". لباس‌ها وکفش‌ام رابيرون آوردم. اسکناس‌ها از زير پيرهنم روی موکت کف اطاق ريختند. روی زمين نشستم آنها را جمع کردم. يک دفعه از دستمالی آنها احساس بدی به من دست داد. فکر کردم که دست چندين هزار نفر به اين پول‌ها خورده. رفتم دست‌شويی دست‌هايم را با صابون شستم.
بايد مي‌خوابيدم. تا صبح زود در فرودگاه باشم. شايد از چمدان گم‌شده‌ام خبری بيابم.
ساعت ۷صبح بود که جلو کانتر هتل ايستاده بودم. از متصدی پرسيدم:
ـــ ممکن است بگوييد که چطور مي‌توانم به فرودگاه مهر آباد بروم؟
ـ بنطر من با تاکسی سرويس برويد بهتر است.
ــ تا انجا کرايه‌اش چنده؟
ـــ فرق مي‌کنه. ۴ يا ۵ هزار تومن است. اگر مي‌خواهيد برايتان تلفن کنم تاکسی سرويس بيايد؟
ــ متشکرم. لطفا تلفن کنيد .
تلفن را برداشت شماره‌ای را گرفت ومؤدبانه سلامی کرد. گويا طرف صحبتش را مي‌شناخت. يک "خسته نباشی"‌ گفت و آدرس هتل را داد و گفت يک تاکسی بفرستند.گوشی را زمين گذاشت.
ــ تا ده دقيقه ديگر تاکسی مي‌فرستند.
به شوخی از او پرسيدم ازکجا مي‌دانيد که ايشان کار مي‌کرده؟ که "خسته نباشی" گفتيد؟
ــ خوب اين يک رسم است.
ــ مثل "قابلی نداره!"؟ که مي‌گويند و بعد پوست آدم را مي‌کنند؟
تنها بود و سرش خلوت بود. تا تاکسی بياید با او خودمانی شدم
از کار و زندگی‌اش پرسيدم. گفت:
ــ دانشجو هستم و شب‌ها و گاهی روزها اينجا کار مي‌کنم.
ــ ببخشيد اين سوال را مي‌کنم. چون اين سؤال مودبانه‌ای نيست.
ــ نه خواهش مي‌کنم بفرماييد.
ماهی چقدرحقوق اينجا مي‌گيريد؟
ـ ماهی صدو پنجاه هزار تومن.
در همين موقع تلفن زنگ زد. رفت گوشی را برداشت و روبه من کرد و گفت تشريف ببريد . آژانس بيرون هتل منتظر شماست.
از او تشکر کردم. از هتل خارج شدم و از پله‌ها پايين رفتم. کنار خيابان روبروی هتل يک اتومبيل با راننده ايستاده بود.

حدس زدم که بايد اتومبيل آژانس باشد. تا مرا ديد که از پله‌ها پايين مي‌آيم، فهميد که مسافرش من هستم در ِ جلو اتومبيل را باز کرد و من به‌طرف اتومبيل رفتم و روی صندلی کنار او نشستم و در را بستم.
ــ فرودگاه مهرآباد تشريف مي‌بريد؟
ــ بله.
ــ لطفا کمربندتان را ببنديد وگرنه جريمه مي‌شوم؟ و به‌راه افتاد.
خيابان‌ها نسبتا خلوت بود. راننده مردی بود ميان‌سال و خوش‌رو با موهای خاکستری و به‌نظر مهربان. چند دقيقه پس از حرکت رويش را به‌طرف من برگرداند و گفت:
ـــ صبح شما بخير. حال شما چطور است؟
ــ مرسی. شما چطوريد؟
ــ من بسيار خوبم . پرواز داريد؟
ــ نخير. چمدانم درپروازم از آمستردام به تهران گم شده مي‌روم ببينم اگر پيدا شده باشد آن‌را بگيرم.
ــ انشااله پيدا شده باشه. شما در خارج زندگی مي‌کنيد؟
ــ بله.
ــ خوش به‌ حالتان!!
همين باعث شد که سر گفتگو را باز کنيم. از هر دری حرف مي‌زد. بيشتر از خودش و خانواده‌اش، از همسرش، از دو دخترش می‌گفت که بايد خرج دانشگاه‌شان را بدهد. مي‌گفت آنها هر دو دم ِبخت هستند ولی هنوز آدم درست حسابی پيدا نشده.
و می‌گفت روزی ۱۰ساعت کار مي‌کند و حدود ۲۰ هزار تومان مي‌سازد. 20 درصد آن‌را هم به"آژانس" بايد بدهد. با پول بنزين و خرج ماشين، بيش از ۱۵۰۰۰ تومان برايش باقی نمی‌ماند.
پرسيدم :
ــ از خودتان خانه داريد؟
ـــ نخير. کرايه‌نشين هستم. ۳ ميليون تومان به صاحب‌خانه‌ام پول پیش دادم و ماهی ۵۰۰ هزار تومن هم برای يک آپارتمان ۷۰ متری اجاره مي‌دهم.
راستش خجالت کشيدم که بپرسم درآمد تو از اين اتومبيل فقط برای اجاره‌خانه ات کافی است، پس خرج بقيه زندگی‌ات را از کجا مي‌آوری؟!
بلافاصله ادامه داد که من بازنشسته‌ی دولتم. چون حقوق بازنشستگی‌ام کفاف زندگی‌مان را نمي‌داد، مجبور شدم يک کارديگر هم بکنم. ولی غير از رانندگی کار ديگری بلد نبودم.
لحظه‌ای ساکت شد. يک‌دفعه شروع به خنديدن کرد.
گفت آقا مي‌دانيد چيه؟ با سه تا زن زندگی کردن آسون نيست!
هر "قدمی" که اين سه تا خانم برمي‌دارند برای من "هزار تومن" اب مي‌خوره. بعضی وقت‌ها التماس مي‌کنم خانم‌ها تو رو خدا کمی بنشنيد استراحت کنيد! اين‌قدر راه نرويد! پولام تمام شده!
شنيده‌ايد که مي‌گويند هر کس يک دختر دارد پيرهنش دکمه ندارد، هرکس دوتا دختر دارد اصلا پيرهن نداره. وای به روزی که خواستگار بياد و بخواهند عروسی کنند. شما چند تا بچه داريد؟
ــ مثل سرکار دوتا دختر!
ــ پس بايد پيرهنتون قرضی باشد!!
در جوابش خنديدم و چيزی نگفتم. ادامه داد:
ــ از همه بدتر من " زن‌ذليل" هم هستم. زن‌ذليل نمي‌دانيد يعنی چه؟ يعنی مطيع خانمت باشی. افسارتون دست ايشان باشه! هر چه گفت بگوييد چشم! اصلا نمی‌دانم چرا همه مردهای خوب "زن‌ذليل" هستند!
مثلا الان تلفن مي‌کنه که کجايی؟
راست مي‌گفت. چون در همان موقع موبايلش به صدا درآمد. با يک دست فرمان را گرفت و با دست ديگرش گوشی را روی گوشش گذاشت. درحاليکه به من چشمک مي‌زد گفت:
ـــ الو عزيزم. دارم مي‌روم فردوگاه.
گويا همسرش از او مي‌خواست که چيزی بگيرد . مرتب مي‌گفت چشم !چشم!
خداحافظی کرد و گوشی را بست و آن‌را روی داشبرد گذاشت.
ـــ حالا معنی "زن ذليل" را فهميدی؟
ــ بله خيلی خوب فهميدم!
خوشبختانه از آن آدم‌ها بود که فقط از خودش حرف مي‌زد و چيز زيادی از من نپرسيد. آن موقع صبح مسير ما خلوت بود وفقط پشت چراغ‌های قرمز توقف داشتيم. وقتی به ميدان شهياد رسيدم به‌نظرم رسيد اين ميدان آرامش ندارد. ۲۴ ساعت هم چنان شلوغ است. چون اين بار دوم بود که در دو وقت متفاوت از آنجا عبور مي‌کردم که از انبوه آدم‌ها و اتومبيل‌ها انباشه بود که در حال حرکت يا توقف بودند. مشغول تماشای ازدحام ميدان شدم.
اولین‌بار بود که بعد از سال‌های زيادی احساس می‌کردم که چقدر رانندگی نکردن و "نداشتن ِماشين" لذت‌بخش است که آدم بنشيند يکی ديگر برايش رانندگی کند! چون در "تگزاس" شهری که من درآن زندگی مي‌کنم بايد توالت هم با ماشين رفت!!
دردلم آرزو کردم اي‌کاش وقتی برگشتم امريکا بروم در شهری زندگی کنم که وسيله نقليه عمومی داشته باشد و تا آخر عمرم از داشتن ماشين و رانندگی خلاص شوم. اما چطور؟توی اين فکرها بودم که "روياي شيرين بی‌ماشينی‌ام" را آقای راننده "زن‌ذليل"شکست و گفت:
ــ ان خدابيامرز رفت ولی اين "برج" هنوز سرجاشه.حالا اسمش ميدان آزادی شده. اين اسم زياد هم بی‌مسما نيست. می‌بينيد که راننده‌ها و عابرين پياده چقدر آزادند! يعنی هر طور بخواهند می‌توانند دور اين ميدان حرکت کننديا هر جا توقف کنند. آزاد آزادند.
در جوابش چيزی نگفتم. بقيه راه تا فرودگاه هر دومان ساکت بوديم. نزديکی فردوگاه از من پرسيد:
ــ ترمينال پرواز‌های خارجی؟
ــ بله لطفا.
از دروازه پارکينگ ترمينال عبور کرديم . جلو ترمينال ايستاد و گفت
مي‌تواند منتظرم شود تا چمدانم را بگيرم و مرا به هتل برگرداند چون نمی‌دانستم گرفتن چمدان چقدر طول مي‌کشد، ازاو تشکر کردم.
ـــ جفدر تقديم کنم؟
ـــ قابلی نداره. ۳هزار تومن.
از کيفم ۴هزار تومان بيرون آوردم به او دادم. خداحافظی کردم و از اتومبيلش پياده شدم.
وارد سالن اصلی ترمينال شدم. سالن در آن موقع صبح از جمعيت موج مي‌زد. به ساعت فردوگاه نگاه کردم نزديک ۸ بود .
از مأموری آدرس قسمت بارهای گم شده را گرفتم ولی گفت بهتر است بعد از ساعت ۸ مراجعه کنيد.فرصتی بود تا چيزی بخورم. از او سراغ رستورانی را برای خوردن صبحانه گرفتم. گفت:
رستوران خوبی در طبقه دوم است ولی کمی گران است. به "دکه‌مانندی" در گوشه ديوار سالن اشاره کرد.
تشکر کردم و از او دور شدم. فکر کردم وقت زيادی برای رستوران ندارم. به طرف آن دکه رفتم که قهوه وکيک چای و آب‌ميوه و انواع نوشيدني‌ها را داشت. رفتم ته ِصف پشت سر مشتری‌هايش ايستادم. وقتی نوبتم رسيد يک چای و يک کيک گرفتم که ۱۵۰۰ تومن شد. چای در حقيقت "آب جوشی" بود در يک ليوان کوچک پلاستيکی نازک که در ان يک "کيسه چای" قرار داشت و داغی آن دست را مي‌سوزاند. با دوتا حبه قند در يک بسته کوچک!
در گوشه‌ای از سالن يک صندلی خالی پيدا کردم نشستم و با عجله چای و کيک را خوردم. به ساعت فرودگاه که نگاه کردم از ۸ گذشته بود.
به طرف سالن ترانزيت رفتم. بعد از نشان دادن پاسپورتم به مامور جلو در به داخل سالن ترانزيت داخل شدم.
از مأموری ديگر که در آن سالن پرسه مي‌زد جای قسمت چمدان‌های گم شده را سوال کردم او مرد مهربان و مؤدبی بود منهای ريش نامرتبش! گفت تا همراه او بروم از من خواست که فرم پرشده حاوی مشخصات چمدان گم شده‌ام را به او بدهم. کاغذ را به دستش دادم. همراهش به انباری که مخصوص "بار های پيدا شده" بود رفتم. فرم را به دست کارمند انبار داد. او مرا به داخل انبار برد و از من خواست که توی انبوهی از بارها و چمدان‌هایی که توی قفسه‌هايی چيده شده بودند چمدانم را اگر بين آنها است پيدا کنم.
چون روی چمدانم نواری چسبانده بودم، خيلی زود توانستم آنرا در بين چمدانها تشخيص بدهم. آنرا به او نشان دادم. چمدان را بيرون کشيد و به‌دستم داد. تشکر کردم و از انبار بيرون آمدم.
چمدان سالم و باز نشده بود. خيلی خوشحال بودم که آنرا پيدا کردم. هر چند اين نوع خوشحالی خيلی احمقانه است!
به طرف سالن اصلی به‌راه افتادم. و مأمور بازرسی بارها و چمدان‌ها در جلو در خروجی سالن ترانزيت بدون اينکه آن‌را بازرسی کند به من اجازه داد که از سالن ترانزيت خارج شوم .
در حاليکه چمدان را روی چرخ‌هايش مي‌کشيدم، از سالن اصلی خارج شدم و دربيرون سالن کنار در ترمينال ايستادم. دهها تاکسی و اتومبيل شخصی رنگارنگ جلو ترمينال صف کشيده بوند و منتظر مسافر بودند.
چند راننده به‌طرفم آمدند و مقصدم را پرسيدند. وقتی آدرسم را گفتم يکی از آنها چمدانم را از دستم گرفت و به‌طر ف اتومبيل‌اش رفت. و من هم به دنبال او!
قبل از اينکه آن‌را توی صندوق عقب بگذارد گفتم آقا صبر کنيد لطفا بفرماييد کرايه‌ام تا آنجا چقدر مي‌شود؟
گفت "دربست" ۳هزار تومن.قبول کردم. چمدان را در صندوق عقب گذاشت و به من اشاره کرد که سوار شوم. در کنارش نشستم و به‌راه افتاد و بعد از پرداختن پول پارکينگ از محوطه فرودگاه خارج شد.
حوصله حرف زدن نداشتم. راننده پسر تقريبا جوانی بود که او هم گويا حرفی نداشت. از مسير جديدی مي‌رفت که با مسيری که صبح آمده بودم تفاوت داشت. چيزی نگفتم و خيال بدی هم نکردم!
از شيشه جلو ماشين به بيرون نگاه مي‌کردم. وارد يک "بزرگ‌راه" شد. گفت خيابان آزادی دراين موقع صبح خيلی شلوغ است. اين مسير خلوت تر است.
گفتم: منظورتان خيابان "آيزنهاور" است؟
گفت آيزنهاور؟! نمی‌دانم کجاست.
چون جوان بود به او حق دادم که اسم قبلی آن خيابان را بياد نياورد.

از شيشه جلو تاکسی به ساختمان‌های اطراف بزرگ‌راه نگاه مي‌کردم.
ناگهان از دور درميان برج های بلند و ساختمان‌های بزرگ که به‌نظر مي‌رسيد تا کمر کوه توچال ادامه داشت، چشمم به "مناره" مرتفعی افتاد که از همه‌ی آنها بلندتر بود.
از او پرسيدم آن منار چيست؟ گفت:
ـــ آن "وافور" را مي‌گوييد؟! از تشبيه‌اش خنده‌ام گرفت. راست مي‌گفت کمی شبيه وافور بود!
ــ آن منار نيست. برج ميلاد است و برای مخابرات ساخته شده.
ديدن آن بزرگ‌راه با تابلوهای بزرگ "راهنمای مسيرها" به رنگ سبز با نوشته سفيد به فارسی و انگليسی که با فلش جاده‌ها و خيابان‌های اطراف بزرگ‌راه نشان مي‌دادند مرا به‌ياد تابلوهای بالای "های وی"های آمريکا انداخت. برای يک لحظه احساس کردم که در يکی از "های وی" های امريکا هستم! ولی خيلی زود چرتم پاره شد. (بیچاره مهدی جامی گفت تو ایران سازندگی شده. هیچکس باور نکرد.)
گويی راننده‌ها همه مست بودند. چون به‌ندرت اتومبيلی در داخل خط کشی‌ها حرکت مي‌کرد. آنها بدون روشن کردن چراغ‌های راهنما به چپ و يا راست جلو يکديگر می‌پيچيدند. (اینه!!)

بعد از ۱۰ دقيقه‌ای از بزرگ‌راه به يک خروجی پيچيديم. رفتيم توی يک توی يک خيابان باريک که ترافيک بند آمده بود. پشت سر چند اتومبيل ايستاديم. چون که درجلوتر دوتا تاکسی شاخ به شاخ شده بودند! و رانندگان هيچکدام از تاکسی‌ها حاضر به عقب‌نشينی نبودند! (بازم اینه!!)
دهها اتومبيل مثل ما منتظر بودند که تا آن‌ها رضايت بدهند و يکی از آنها عقب بکشد و راه را باز کنند. ماشين‌ها برايشان بوق مي‌زدند. ولی هيچکدام آنها زير بارنمی‌رفتند که عقب بکشند!(آخه اُفت داره!)
بی‌اعتنا به اعتراض رانندگان اتومبيل‌ها از جايشان جم نمي‌خوردند!
ياد آن دو راننده کله‌شقی افتادم که مثل اينها شاخ به شاخ شده بودند و از اتومبيل‌هايشان پياده شده بودند جلو ماشين هايشان ايستاده بودند همديگر را نگاه مي‌کردند. يکی از آن‌ها رفت توی اتومبيل‌اش روزنامه‌ای آورد و مشغول خواندن شد و راننده ديگر به او گفت:
ـــ لطفا وفتی روزنامه‌تان را خواندند به من هم به دهيد آن‌را بخوانم!!
اين دو راننده تاکسی تهرانی ما گويا دست کمی ازنظر کله‌شقی از انها نداشتند.
خوشبختانه پليسی سر رسيد و غائله خواببد.
و اتومبيل‌ها به راهشان ادامه دادند و ما هم به‌راه افتاديم. از چند خيابان فرعی گذشتيم. راننده جلوی در هتل‌ام توقف کرد.
کرايه‌اش را پرداختم و پياده شدم.
راننده هم پياده شد و در صندوق عقب را باز کرد چمدان را به دستم داد.
داشتم ازپله های هتل بالا مي‌رفتم که دربان هتل همين‌که مرا چمدان به‌دست ديد از پله‌ها پايين آمد. جلو دويد سلام گرمی کرد وچمدان را از دستم گرفت و گفت خيلی خوشحال است که چمدانم پيدا شده. دنبال او به داخل هتل رفتم.
رفت کليد اطاق را از متصدی هتل گرفت و به‌طرف اطاقم به‌راه افتاد و من هم به‌دنبالش.
در را باز کرد و چمدان را داخل اطاق گذاشت. از توی کيفم يک هرارتومانی بيرون آوردم به دستش دادم. تشکر کرد ورفت.
اولين کارم اين بود که دوش بگيرم و لباس‌هايم را عوض کنم. ديگر ترسم از نوع شکل شمايلم در ايران اسلامی ريخته بود. يک پيرهن آستين‌کوتاه نيمه رنگی بايک شلوار جين پوشيدم و کلاه بيس‌بالم را روی سرم گذاشتم. درست به‌شکلی که در آمريکا لباس مي‌پوشيدم درآمدم.
لب تخت نشستم. فکر کردم بقيه امروز را چکار کنم؟ به ساعتم نگاه کردم نزديک ۱۱ بود.
اول فکر کردم به نزديکان‌ام تلفن کنم که بيايند مرا ببنند؟!
با اينکه شوق ديدار آنها را داشتم فکرم را عوض کردم به خودم گفتم نبايد به اين زودی ازادی‌ام را از دست بدهم. يکی دو روز ديگر صبر مي‌کنم. بعد اين کار خواهم کرد.
فکر کردم یک تاکسی دربست بگيرم بروم "در بند شميران" در کنار رودخانه در يکی از آن قهوه‌خانه‌ها اگر هنوز وجود داشته باشد. روی يکی از آن نيمکت‌ها بنشينم چای و قليانی سفارش بدهم وبرای نهار همان جا نهار آبگوشت و گوشت کوبيده‌ای بخورم.
چون اين يکی از فانتزی‌هايی بود که در آمريکا داشتم. مي‌خواستم وقتی به ايران امدم آن‌را به واقعيت تبديل کنم!(نوستالژی آبگوشتی:) )
اما اين کار برای امروزم به‌نظرم کمی احمقانه آمد و از آن صرف نظر کردم.
فکر کردم بروم سوار اتوبوس‌های مختلف بشوم تهران را ببينم؟
يک دفعه ياد عزيزانم که در طی اين سال‌های گذشته در غياب من از دنيا رفته بودند افتادم.
تصميم گرفتم قبل از هر چيز برای ديدار انها به "جهنم و يا بهشت زهرا" بروم. چون مي‌دانستم همه کسانی را که به ديدنشان آمده‌ام در "بهشت" نيستند. در "جهنم" هم عزيزان و دوستانی داشتم!!
اما نه مثل "آن کس" که وقتی بعد از سال‌ها به ايران رسيد يک راست به "بهشت زهرا" رفت!
او مثل "ولگرد" برای ديدار از عزيزی آن‌جا نرفت و شايد او
در آن‌جا اصلا عزيزی نداشت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 1:39  توسط زیتون  | 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
می‌گن تو کیف هر دختر مدرسه‌ای کرجی یه عکس مهدی لطفی هست. مهدی تازه لیسانس کامپیوتر گرفته و هدف از کاندیدا شدن احتمالا معروف شدن یا هنرپیشه شدن و یا پیدا کردن دوست‌دخترهای فراوونه. که سومی از همین الان تضمین شده‌ست!

Image and video hosting by TinyPic
لیست کاندیداهای اصلاح‌طلب شورا در کرج. برای اونایی که ازم پرسیدن.
بیشتر پوسترهای تبلیغاتی اصلاح‌طلبا رو می‌ریزن و با چاقو پاره می‌کنن.
------
با اینکه چند سال بیشتر نیست کرج زندگی می‌کنم اما خیلی از کاندیداها رو از نزدیک می‌شناسم. انتخابات شورا با انتخابات دیگه انگار فرق داره. بیشتر از مردم محلی‌ان.
خانم اشکواری دوست دور ِ مامانمه. مهدی(بچه‌خوشگل) رو از نزدیک می‌شناسم. مالمیر دایی دوستمه. ایزدیار عموی یکی دیگه از دوستامه. بیدارخویدی همسایه‌ی خاله‌ی دوست برادرمه. یکی دیگه دوست بابامه.
از دیدن پوسترها و شعارها کلی می خندیم. هر کی یه حالتی گرفته. تو خونه اداشونو درمیارم و داداشم عکس می‌گیره. عقده پیدا کرده بودم چرا عکس با دستای زیر چونه ندارم. یا خودکار در دست. یا انگشت اشاره به سوی ناکجا آباد. یا قیافه‌ای عاقل اندر سفیه و بی‌تفاوت به عکاس نگاه کنم. یا مژه‌هامو به‌هم بزنم و پشت چشم نازک کنم. یا بگم هولو‍!
شنیدم یکی از کاندیداها به نام زرگر دوشبه تا صبح به ملت نون‌مجانی می‌ده. بیداخویدی(اسم شهرستانی در استان یزد) به تموم مدارس رفته و خودکار مجانی داده.
بچه‌های اصلاح طلب پشت همین کارتی که گذاشتم دوساعت اینترنت مجانی گذاشتن.

تو شهر نمی‌تونی درست رانندگی کنی. یهو می‌بینی یه ماشین وسط خیابون جلوت یهو ترمز می‌کنه و چهار پنج تا پسر عین وحشی‌ها می‌پرن بیرون و شروع می‌کنن چسبوندن پوستر و تراکت. بعضیاشون فامیل کاندیداها هستن، و بعضی‌هاشون روزمزدن. حدود 50 تومن برای این یک هفته می‌گیرن. برای یه جوون بیکار بد نیست.
بعضی‌ها نامردی می‌کنن و تراکت‌ها و کارت‌ها رو یک‌راست روونه‌ی جوی آب می‌کنن و بعضی‌ها عشق کارت‌پخش کنی دارن. بخصوص وقتی یه دختر خوشگل می‌بینن که جز کارت بهش شماره تلفن هم می‌دن. می‌گن رأی رو ولش. جی‌اف رو عشق است! اگه برای کاندیداها این تبلیغات نون‌وآب نشه اقلا برای ما عشق و حال که می شه:)

از تبلیغات مجلس "خفتگان" اصلا خبری نیست. همه‌ش شوراست و شورا.. همه هم فامیلی و رفیق‌بازی...
فقط تبلیغ کازرونی رو دوسه‌جا دیدم.

یه پسر جوون که از تیر چراغ برق رفته بود بالا پوسترتبلیغاتی بزنه برق گرفتش و مرد... به همین راحتی!

گاهی بین دو گروه پوستر چسبون دعوا می‌شه و برای هم چوب می‌کشن و سریش تو سر هم می‌پاشن. گاهی هم کار به پلیس می‌کشه.
خلاصه که شهر شلوغه ...

این وسط من واله و شیدای این قالپاق پیکان شدم...

از فردا ساعت 9 صبح تبلیغات ممنوع می‌شه و ما به کارامون می‌رسیم!

ببخشید! اما ممکنه این پست ادامه داشته باشه:)

- طبق آخرین نگاه از پنجره به بیرون. داره شدیدا برف میاد... امروز آفتابی بود ها... اما الان این‌قدر نشسته(حدود پنج‌شش سانت انگشت اشاره و شستتونو از هم باز کنید لطفا و نگاه کنید چقدره) و اون‌قدر ریز و تند داره میاد که فکر کنم تا صبح کلی بیاد.
تنور انتخابات یخ نکنه یه ‌وقت:)
------

می‌دونم خیلی وقته منتظر سفرنامه‌ی ولگرد هستید... حواسم هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 0:56  توسط زیتون  | 

Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
1- یکی به‌شوخی برام نوشته عکس‌آتیش‌گرفته در پست قبلیت بدآموزی داشته.
گفتم به‌من چه! این رئیس‌جمهورک با کاراش و حرفاش همه رو آتیشی می‌کنه...

2- آفتاب نیوز

3- خبرگزاری کار ایران

4- مشروح سخنان رئیس‌جمهورک محبوبمون در امیرکبیر: ایسنا

5- موسوي(مسئول بسیج امیرکبیر) در واكنش به شعار عده‌اي كه خطاب به او مي‌گفتند، «[...] برو گمشو»، گفت: اين شما هستيد كه بايد از دانشگاه بيرون برويد و گم شويد چرا كه مملكت را ما مي‌سازيم!
نه بابا! دانشگاه را می‌سازید یا می....؟ لا الله‌الا الله... نذارید دهنم واشه!

"احمدی نژاد که برای سخنرانی به دانشگاه اميرکبير رفته بود, امروز از سوی دانشجويان هو شد. در اثر درگيری شديد فيزيکی و حمله گارد حفاظت احمدی نژاد به دانشجويان خشمگين حداقل 2 نفر راهی بيمارستان شده اند. دانشجويان شعار دادند:"محمود احمدی نژاد، عامل تبعيض و فساد"، "مرگ بر ديکتاتور" ، "نظامی حيا کن دانشگاه را رها کن" ، "دروغگو بر بيرون" *عده‌اى از دانشجويان وسط سالن در حين سخنرانی احمدی نژاد عكس او را آتش زدند
دانشجويان دانشگاه امام صادق و امام حسين بجاي دانشجويان دانشگاه امير کبير وارد دانشگاه شدند !!!
(یکی از دوستان،‌ بعد از دیدن عکس فامیلش که دانشجوی دانشگاه امام صادقه این خبرو تأیید کرده)
طرفداران احمدی نژاد جلوی چشم او دانشجويان معترض را ضرب و شتم کردند و او هيچ عکس العملی نشان نداد!( چرا عکس‌العمل نشون بده؟ لابد دستور خودش بوده دیگه.)

*محافظان احمدی نژاد برای پراکنده کردن دانشجوان معترض از اطراف او ميان آنها بمب صوتی منفجر کردند

6- فکر کنم فقط یک فقره سخنرانی احمدی‌نژاد در دانشگاه امیرکبیر به اندازه 60 سال برای طنزنویسان خوراک تهیه کرده باشه:)
مثال:
آمریكایی‌ها بدانند ما اگر هزار بار هم بسوزیم، یك سانتی‌متر از آرمانهایمان عقب‌نشینی نمی‌كنیم! ( چرا نگفت میلی‌متر؟!).
بقیه‌ی جمله‌ها رو خودتون در اینجا پیدا کنید.


7- می‌گن رئیس‌جمهورک لنگه کفش اون دانشجویی که براش پرتاب شده رو عین کفش سیندرلا نگه‌داشته تا گزمه‌هاش برن دونه‌دونه به پای دانشجوها امتحان کنن ببینن کار کی بوده.:)
البته خودش گفته قول می‌دم کاریش نداشته باشم. لنگه کفشو زیر تریبون به پاهام امتحان کردم دیدم خیلی بهم میاد. می‌خوام اون لنگه‌شم ازش بگیرم. یه شایعه دیگه هم هست اینه که فکر می‌کنه یه دختر عاشقش شده و اینو براش پرتاب کرده. می‌خواد یه خورده نصیحتش کنه و بگه قصه سیندرلا امپریالیستیه. تو فرهنگ ما باید چادرتو برعکس می‌پوشیدی. خودم ملتفت می‌شدم!

8- عکس لنگه‌کفش در عکس‌های مهرنیوز معلومه:))
البته معلوم نیست اینو پرتاب کرده باشن. چون واقعا حیفه:)

9- رایحه‌ی خوش خدمت! چه اسم لوس و بی‌مسمایی. رایحه‌ معمولا یا خوش‌بوئه یا بدبو... که اینم معلومه از چه نوعیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 2:31  توسط زیتون  | 

- زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟
- برای زیتون!
- زنگ‌ها برای چه به‌صدا در می‌آیند؟
- انتخابات!
- زنگ‌ها چگونه به‌صدا در می‌آیند؟
- پشت‌سرهم و زِرزِر-وار!
- حرف حسابشون چیه؟
- اینه:
زیتون جان، ترو خدا یه تک‌پا بیا ستاد فلان کاندیدا، یه‌کار مهم داریم.
یکی دوبار گول خوردم و رفتم. شاید هم برای کنجکاوی. که ببینم چه‌خبره و چقدر خرج می‌کنن. اصولا دیدن مهربونی و متانت کاندیداها این‌روزا خیلی کیف داره:) به محض ورودت فلان مقام که حاضر نبود از روی میزش سرشو بلند کنه، حالا به محض ورودت تمام قدر جلوت وای‌میسه و کلی برات توضیح می‌ده که تاحالا چکارا کرده و به نظر تو چکار دیگه بکنه بهتره:) بعد می‌گه تو خیلی دوست و آشنا و رفیق داری و...( شاید بتونی خرشون کنی به من رأی بدن!)
اوخ، اوخ( قدیما انگار می‌گفتم آخ‌، آخ؟)عین ریگ هم برای پوستر و تراکت و جا برای گردهم‌آیی‌ها و سخن‌رانی‌ها خرج می‌کنن.

2- آی..یه عده پوستر پاره می‌کنن، پوستر آتیش می‌زنن!
ویه عده بی‌کلاس هم میان پوسترارو می‌کنن و پاره می‌کنن و می‌ریزن دور یا آتیش می‌زنن.
Image and video hosting by TinyPic
این انگشت جاویدفر منو کشته:)
توضیح:
من متوجه نمی‌شدم بعضی لکه‌ها روی دماغ کاندیداها چیه؟ تا اینکه یه‌بار که اومدم از یه کاندیدای مکش‌مرگ‌ما(نمی‌دونم ملت می‌خوان چشم‌و ابرو و زیبایی بفرستن شورا یا علم و سواد و تحصیلاتو) عکس بگیرم که از گوشه‌ی چشم دودی دیدم. برگشتم دیدم بیل‌بورد جوادی شهرداریه که داره می‌سوزه.
گونی پلاستیکی که شهرداری کرج زده به‌ دیوار و اجاره می‌ده برای زدن پوستر(بی‌کلاس‌ترین بیل‌بورد جهان) آتیش گرفته بود و هیچکس هم محل نمی‌ذاشت. نیگاه کردم دیدم این لکه‌ی روی دماغ‌ها جای آتیش فندکه! احتمالا موقع دماغ سوزونی یهو گونی آتیش گرفته.
مجبور شدم سریع عکس بگیرم که یه‌وقت فکر نکنن کار خودمه.

3- نانوای عاقل
دوسه‌بار- وقتی جز من هیچ مشتری نبود- به این نونوائه گفته بودم فکر نکنی من نمی‌فهمم که نونات روزبه روز کوچیکتر می‌شه و نونوا به شدت تکذیب کرده بود و گفته بود اشتباه می‌بینی.
حالا تو صف نون، من که تو صف چندتایی‌ها وایساده بودم و یه دختره که تو صف دوتایی‌ها بود با هم رسیدیم جلوی تور سیمی نونوایی. نونوا یک دوتایی راه می‌نداخت و یک چندتایی.(صف دوتایی‌ها خیلی کوتاه‌تره) دختره با حالت غمگینی گفت: تخم مرغی که تا دیروز دونه‌ای 50 تومن می‌خریدم الان خریدم 100. باورت می‌شه؟ و به کیسه‌فریزی که توش 5-4 تخم‌مرغ بود اشاره کرد.( اون روزایی که یهو گرون شد... بعدا در اثر سروصدای مردم شد دونه‌آی 80).. خانمی از توی صف چندتایی‌ها با صدای بلندی گفت: بر پدرشون لعنت! امروز زعفرون مثقالی 2000 تومنو خریدم 4000 تومن. مرد پشتی ِ من در حالیکه از توی جیبش پول درمی‌آورد از من پرسید: الحمدالله نون که همون 60 تومن مونده؟ من هنوز جواب نداده بودم که رو کرد به نونوا:
ـ نه آقا شاطر؟
آقای نونوا در حالیکه نگاهشو از ما می‌دزدید گفت: بله، همون 60 تومن!
من دیدم دیگه لاپوشونی بسه. جلو نگاه‌های زیرچشمی نونوا روی نونی که داشت جلو من جمع می‌شد. با انگشت خطی فرضی روی قطر نون کشیدم و به شوخی گفتم:
- راست می‌گه، همون شصت‌تومنه. فقط قطرش روزبه‌روز آب می‌ره!
مرده گفت: آره، آره، ئه... راست می‌گی ها... چقدر کوچیک شده و قاه‌قاه خندید.
گفتم قبلا هر نون رو باید چهار تا می‌کردیم تا توی کیسه‌های نایلون جا بشه. حالا ده تا هم که بخری درسته توی نایلون می‌ره.
همه شروع کردن به غر غر... انگار تازه متوجه شده بودن.
یهو نونوای آروم ما صداش رفت هوا:
ـ شما ملت هر بلایی که سرتون بیارن حقتونه! بله، منم مثل می‌خورم! مجبورم که بخورم. نوش جونم!
تا شما ملت بی‌بخارید روزگارتون همینه... به احمدی‌نژاد فکر می‌کنید کی رأی داد؟ همین شماها...
من گفتم من که بهش رأی ندادم.
با عصبانیت گفت: پس کیا رأی دادن؟ اون 18-17 میلیون کیان؟
گفتم بابا تقلب شد. همه گفتن راست می‌گه تقلب شد...( این وسط هم یکی دو نفر هی می‌گفتن بابا صلوات بفرستین... نونوا هم از فرصت استفاده می‌کرد و نونایی که از تنور می‌آورد بیرون می‌ذاشت روی یه کپه نون که به رستوران‌ها گرون‌تر می‌فروشه.)
گفت: خوب شماهایی که فهمیدین تقلب شد چیکار کردید؟ و خنده‌ای عصبی سرداد...
آقا پشتیه گفت: راست می‌گه! از ماست که بر ماست...
نونوائه به عنوان حسن‌ختام گفت: هر وقت عرضه داشتین اینا رو بردارید و مملکتو درست کردید، از منم انتظار راستی و درستی داشته باشید! و نان بعدی را از تنور جلوی من انداخت و با نگاه پیروزمندانه‌ای گفت:
- والله!
خواستم خیلی چیزا بگم. اما دیدم ماندنم مانع کسب است...


4- یه چیزی بگم؟
واقعا من روزی چند بار به این نتیجه می‌رسم که اقلا اگر فردی مثل معین یا کمی بهتر یا بدتر از او می‌اومد میومد روی کار، زندگیمون کمی راحت‌تر بود.
زبون‌نفهم‌تر و خشن‌تر و دیکتاتورتر از این راست‌ها خودشونن!

5- دل خوشی هم از اصلاح‌طلبای دور و برم ندارم( تو زندگی واقعی گفتم. وگرنه تو دنیای مجازی مخلص اصلاح‌طلبا هم هستم. گرچه باندبازی و عادات مخصوص به خودشونو دارن. از کجا معلوم که هر گروه دیگه‌ای بیاد- حتی به زعم ما دموکرات‌ترینش- ازین کارا نکنن). اصلاح‌طلبای دورو بریم. دوست‌دارن تک‌خور باشن یا اگر فرصت شغلی چیزی پیش بیاد نصیب خودشون و نهایتا" همفکراشون بشه. به خاطر همینم هست که خیلی‌ها بدون اینکه هم‌عقیده باشن باهاشون رفتن تو گروهشون.
اما باز این که بیشترشون دارن تندتند مطالعه می‌کنن. ادای روشنفکرای قدیمو در میارن. سعی می‌کنن خیلی دموکرات‌منش رفتار کنن. با اینکه به خواهر خودشون اجازه نمی‌دن روسریش بره عقب اما با دیدن یه خانم بی‌حجاب رم نمی‌کنن و باهاش حرف می‌زنن. عین بز سرشون رو نمیندازن پایین. پاش بیفته، تو چشاش هم خیره می‌شن. و به ظاهر می‌گن ما بیاییم سرکار، دزدی نمی‌کنیم، مال مردمو نمی‌خوریم، به همه اجازه‌ی فعالیت سیاسی و اجتماعی می‌دیم.. همینا برای ما عین کرم شب‌تابی تو یه جنگل تاریک و سیاهه.
(هر کی فحش بده خره :) )

6- اگه چیزی یادم افتاد همین زیر اضافه می‌کنم.

7- پست بعدی سفرنامه‌ی شماره 5 ولگرد!

8- ا ینو یادم رفت بگم که یکی از دوستای قدیمیم زنگ زد که برم دفترش!
خدای من دفترش؟؟؟
این دختر در آسمون یه ستاره هم نداشت. نه از نظر مالی و نه از نظر سواد. نمره‌های دبیرستانش یکی از یکی بدتر! سال سوم از اون مدرسه بیرونش کردن. اینجور که شنیدم سال سوم ناپلئونی قبول شد. با معدل حدودای ده. پیش‌دانشگاهی هم نرفت. فقط یکی دوبار کلاس خیاطی و آرایشگری رفت که اونم نتونست ادامه بده و همون جلسه‌های اول ول کرد. می‌دونستم داره دنبال کار می‌گرده و پیدا نمی‌کنه.
بهش گفتم:
- تو هم کاندید شدی؟
- مگه من چمه؟
- هیچی. صلاحیتت تأئید شده؟
- برای چی نشه؟ غلط می‌کردن تأئید نکنن.
- آخه...
- آخه چی؟ خواستم ببینم میای کمک؟ یه داداش هم داشتی؟ میاد برام پوستر بچسبونه؟( نمی‌دونه داداشم مدتیه اسم انتخاباتو که می‌شنوه عصبانی می‌شه و می‌گه لکه‌ی ننگ همون یکی دوباری که رأی دادمو می‌خوام با وایتکس از توی شناسنامه‌م پاک کنم.)
من هنوز در کف تأیید صلاحیتش بودم.
- ببین ، راستشو بگو. پارتی چیزی داشتی؟
- ای‌بابا، منو باش از کی‌می‌خوام برام تبلیغ کنه!
عموم یادته که شیمیایی بود؟ تازگی‌ها شهید شده....
برای یک آن دلم برای مردم کرج سوخت!...

-------------------------------
9-
این دکتر احمد محیط از اون آدمای گل و نازنینه.
هم شاعره، هم مترجم و هم
روان‌شناس خبره و هم عضو عالي رتبه سازمان جهانی بهداشت و سرپرست بیست و سه کشور مدیترانه‌‌ای
خوش به حال یوسف علی‌خانی که از نزدیک دیدتش. هم ایشونو و هم علی دهباشی رو...

10-
دیدار یوسف علی‌خانی با جواد مجابی...

11-
جمعه امامزاده طاهر بزرگداشت پوینده و مختاری رو برگزار کردن...(لبنکشو گم کردم.. فردا پیداش می‌کنم)
سال پیش در سالگرد فوت شاملو عکسی هم از مزار پوینده و مختاری (قربانی‌های فکر و قلم) گرفتم....

12- احمد قدکچیان،‌ هنرپیشه‌ی معروف و قدیمی در سن 86 سالگی پر کشید و رفت...

13- ویژه‌نامه‌ی گل‌آقا :
بگو مگو با زن و شوهرهای وبلاگر

؟ ازدواج خوبه یا بد!
اَهه یا بَهه؟
ازدواج بکنیم؟ نکنیم؟
استعدادامون شکوفا می‌شه یا پژمرده می‌شه می‌ره پی‌کارش؟
آنچه راجع ازدواج بلاگرها می‌خواهید بدانید!
دارادادام!!!

مصاحبه‌گر: آذین محمدزاده
خداییش جوابای من از همه چرت‌تره:) نه این‌که مال بقیه چرت باشه ها... اما مال من طبق معمول کمی تا قسمتی یه جوری‌تره:)
کامنت هم بنویسید خوشحال می‌شیم .هم مصاحبه‌گر و هم مصاحبه‌شوندگان.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:58  توسط زیتون  | 

1- از صبح امروز مأموران ویژه‌ی ناجا با لباس‌های زمستانی دوخته‌شده از جدیدترین ژورنال‌های روز دنیا همراه با باتوم‌های برقی آخرین سیستم، از اول میله‌های سبز دانشگاه تهران تا خود میدان انقلاب، آماده‌ی پذیرایی از دانشجویان دلبند و محترم هستند.
لطفا برای پذیرایی شدن نوبت را رعایت فرمایید و همدیگر را هل ندهید. به همگی شما می‌رسد!

2- اومدم از تو تاکسی از گله‌ی مأمورا عکس بگیرم، راننده‌هه تا دوربینو دید با التماس گفت خانوم تروخدا نون مارو آجر نکن.
بعد کلی به "این دیوث‌ها" فحش داد.
مسافر دیگه‌ای که عقب نشسته بود گفت: آخه اینا که می‌‌گن روز دانشجو رو قبول دارن. خودم از رادیو شنیدم حداد عادل تو مجلس این روز رو تبریک گفت. اون سه‌تا دانشجو که زمان شاه کشته شدن، بر علیه آمریکایی‌ها شعار می‌دادن که.

3- همون ساعتی که من از جلوی دانشگاه رد شدم ظاهرا ساعت شروع تجمع اعتراض‌آمیز دانشجویان، استادان وروشنفکران و فعالین احزاب و نهادهای مدنی به دعوت دفتر تحکیم وحدت بوده. از در خیابون 16 آذر.
این‌طور که در کامنت‌های نظرخواهی قبلی خوندم. مردم با شکستن در دانشگاه تونستن وارد دانشگاه بشن و جلو دانشکده‌ی فنی تجمع کنن.
به نوشته‌ی حمید پوریان شعارها عمدتا اینا بوده:
«وزير بى‌كفايت استعفا استعفا / مرگ بر استبداد / دانشجو، كارگر، اتحاد اتحاد / زندانى سياسى آزاد بايد گردد»

4- گزارش و عکس‌های کوهیار از تجمع روز دانشجوی امروز.
پلاکاردها همه قرمزن. قرمز هم که می‌دونین. خشمگین می‌کنه بعضیا رو:)
کوهیار (به‌حق) با دیدی انتقادی به این تجمع نگاه می‌کنه. چرا هر گروهی ساز خودش را می‌زنه.!

5- میزگرد آقای بهارلویVOA
با شیدا محمدی در مورد کتابش.
و سانسور کتاب در ایران
.

6- فرودگاه کویت و رفتار تحقیر‌آمیزشان با ایرانیان از دید آبشار....

7- نمی‌دونم گذرگاه آذر ماه رو خوندید یا نه. اگه نه بشتابید که دو هفته‌ست این شماره‌ش منتشر شده...

8- چگونگی اطلاع رسانی به کودکان و نوجوانان در باره ایدز
و
مبتلایان به اچ. آی. وی و مسئله علنی شدن
دو مطلب خوب نوشته‌ی تیزبین

9- چند روزه همه‌ی ایمیل‌هام از بین می‌رن:(
اگه می‌شه به زیتونک یا Swallow ایمیل‌ها رو فورواردکنید. مردم از بی‌میلی:((

10- کسی می‌دونه چرا کسی که زندگی‌نامه‌ی کاندیداهای مجلس خبرگان(اکثرا آخوندها) رو می‌خونه گوینده‌ی فیلم‌های راز بقاست؟

11- سر در چند پارک تابلو زدن: ورود حیوانات ممنوع!( عکس هم گرفتم. ایناهاش! )
بیچاره‌ حیوونا مگه دل ندارن؟

12- این ویدئوی قشنگ رو هم ببینید دلتون باز شه:
jerome murat

13- صلاحیت کاندیدای ناشنواها تأیید شد.
اتفاقا بد نیست یکی(بلکه هم بیشتر) از معلولین عزیز در شورای شهر باشه تا اینقد مسئولین مملکتی و شهرداری به وضع معلولین بی‌توجه نباشن. وضع خبابون‌ها، پیاده‌روها و پله‌های ساختمان‌ها، وسائط نقلیه و... اینقدر اسفناک نباشه. همه‌ی مردم باید به یک نسبت بتونن از تموم امکانات شهری استفاده کنن...

14- قهوه‌ی سِت....
خیابون انقلاب... اول پل حافظ... روبروی ویلا...
با اینکه ترکی بلد نیستم اما قهوه‌ی تُرکش را می‌فهمم:)

پ.ن.
15- آرش سیگارچی:
"از اين پس روزنوشت مبارزه ام [با سرطان] را در اين خانه خواهم نوشت"....

می‌دونم سرطان این‌روزا دیگه یه‌بیماری لاعلاج به حساب نمیاد.
از صمیم قلب امیدوارم آرش به‌زودی خوب خوب بشه.

16- لعنت به این سانسور و فیلترینگ!
بشمر!
کنتور زیتون بلاگفا رو:)

17- گزارش کامل و لحظه به لحظه از تجمع امروز در دانشگاه تهران + پیام ناصر زرافشان...
اتحاد + مبارزه = پیروزی
دانشگاه پادگان نیست...

18- ناصر عبدالهی حالش کمی بهتره و دارن میارنش به یکی از بیمارستان‌های تهران...

19- بازم از تجمع امروز دانشگاه تهران و این‌دفعه در رادیو زمانه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 1:22  توسط زیتون  | 

به‌خاطر يک دسته اسکناس!
از جايم بلند شدم لب تخت نشستم. گيج وويج بودم نمی‌دانستم کجا هستم.
مي‌دانستم اين بيدارشدنم اتفاقی نبود. به‌علت عادت هميشگی‌ام در طول شب بود. ازطرفی چون ساعت ذهنی‌ام هنوز به وقت تگزاس کارمي‌کرد و در آنجا شب بود،‌ بنابراين برای من هم‌چنان شب ادامه داشت. چشم‌هايم را با انگشتانم ماليدم و به در و ديوار اطاق خوب نگاه کردم. اطاق نيم‌تاريک بود چون صبح قبل از خوابيدن‌ام پرده تنها پنجره اطاق کاملا کشيده بودم.
کم‌کم فکرم به‌کار افتاد. فهميدم که در هتل هستم. از جايم بلند شدم به‌طرف پنجره رفتم. پرده را کنارزدم. روبه‌رويم همان ديوار بلند آجری بدون پنجره بود. صبح هم آنرا ديده بودم . به آن مات نگاه مي‌کردم. فکرم را بجايی نمی رفت.
ناگهان به‌ياد چمدان گم‌شده‌ام در فرودگاه افتادم.
بايد مي‌رفتم فرودگاه. ولی يادم آمد که قبل از هر چيزی به پول ايرانی نياز دارم. بايد اول به بانک يا صرافی بروم ومقداری دلار به پول ايرانی تبديل کنم.
به ساعتم نگاه کردم ساعت ۳ بعداز ظهر بود.
بايد عجله مي‌کردم. به‌سرعت رفتم دست شويی. صورتم را چند لحظه‌ای زير شير آب سرد گرفتم. خواب کاملا از سرم پرید.
خودم را توی آيينه خوب نگاه کردم. از پف زير چشمان‌ام خبری نبود با ريش تراشيده کاملا از هيبت حاج‌آقا بودن بيرون آمده بودم!
از دست شويی بيرون آمدم همان شلوار جين و پيراهن بيات!شده‌ام را مجبور بودم دوباره بپوشم. فقط کيف جيبی را برداشتم از اطاق بيرون آمدم در را قفل کردم. در راهرو با آن مرد دربان برخورد کردم. به طرفم آمد قبل از اينکه حرفی بزند من به او سلام کردم. آرام در گوشش اسمم را گفتم. از او خواهش کردم از اين به بعد مرا با اسمم صدا کند و به من حاج‌آقا نگويد چون هنوز من به مکه مشرف نشده ام!گفت اطاعت مي‌شه حاج آقا!!
ياد آن مردی افتادم که روی پيشانی‌اش يک غده بزرگ داشت و اسمش علی بود همه آدم هايی که در شهرش او را مي‌شناختند به او مي‌گفتند "علی غده‌دار". چون از آن لقب نفرت داشت، تصميم گرفت آن "غده" را عمل کند. آمد تهران و رفت در بيمارستانی آن غده را عمل جراحی کرد. خوشحال به شهرش باز گشت. انتظار داشت که ديگر هيچکس به او "علی غده دار" نگويد. ولی همان آدمها از آن به‌بعد صدايش مي‌کردند "علی بی غده"!
از حاج‌آقا گفتن دربان بعد از خواهش‌ام از او، هم خنده‌ام گرفت و هم کفرم بيرون آمده بود. سعی کردم چيزی به او نگويم . او دوباره تا جلو کانتر دفتر هتل همراهم آمد و در کنارم جلو کانتر ايستاد. متصدی پشت ميز کامپيوتر نشسته بود. وقتی مرا ديد از جايش بلند شد آمد روبروی من ايستاد و با ذکر اسم خانوادگی‌ام به اضافه يک اقا جلو اسمم از من پرسيد فرمايشی داريد؟
ــ بله "دفتر تلفن تهران" را داريد؟
ــ دفتر ِچی !!!؟(زیتون دیگه نمی‌توانه ساکت بمونه، به حق چیزهای نشنیده!واقعا دفتر ِ چی؟! کشک چی؟)
ـــ دفتر تلفنی که شماره تلفن‌های تهران تويش هست.
ـــ ما نداريم. فکر مي‌کنم بايد برويد تلفن‌خانه!
مثل اينکه اصلا چنين چيزی بگوشش نخورده بود. از خودم پرسيدم مگر ممکن است شهری به بزرگی - شهر تهران - دفتر تلفن نداشته باشد؟! چون در هر کوره دهات اروپا و يا امريکا هر شهری يک دفترراهنمای تلفن دارد که در هر خانه و هر بقالی هم يافت مي شود.(آنچه‌یافت می‌ نشود آنم آرزوست ...)
گفتم اگر کسی به شماره تلفنی نياز داشته باشد چطور مي‌تواند آن شماره را پيدا کند؟
گفت: از شماره اطلاعات تلفن۱۱۸ بايد سوال بکند! حالا شما به من بگوييد به کجا مي‌خواهيد تلفن کنيد تا من از اطلاعات برايتان بگيرم.
ــ فرودگاه مهرآباد، قسمت بارهای مفقود شده.
تلفن را برداشت. به ۱۱۸ زنگ زد. بعد ازشرح و بسط مفصلی بالاخره موفق شد شماره قسمت بارهای مفقوده شده فرودگاه را به‌دست بياورد. آن شماره را گرفت و گوشی را به دست من داد. بعد از چند بوق شخصی از آن طرفِ تلفن که گويا متصدی قسمت بار و چمدان‌ها بود گفت:
- الو،‌ بفرماييد.
خودم را معرفی کردم تاريخ و شماره پروازو مشخصات چمدان گمشده را به او دادم.
گفت: آقا بهتر است خودتان به فردودگاه تشريف بياوريد. من از پشت تلفن نمی‌توانم جواب شما را بدهم. و صدا قطع شد.
ياد سفر چند سال پيش‌ام افتادم که در فرودگاه دالاس عينا همين حادثه برايم اتفاق افتاد و چمدانم مفقود شده بود بعد از دادن اطلاعات لازم به انها فرودگاه را ترک کردم. چند روز بعد به من اطلاع دادند که چمدان پيدا شده. و آن‌را به خانه ما خواهند آورد.
حدود ۵۰ کيلومتر از فرودگاه دالاس تا خانه راه ما بود. چمدان را آوردند در خانه مان به من تحويل دادند.(همان شیطان‌های رجیم شما را بد عادت کرده‌ن دیگه! اینجا ایرانِس)
گوشی را زمين گذاشتم. فکر کردم فعلا تبديل پول از چمدان برايم مهم‌تر است.( ای داد سوغاتی‌های من...)
ولی ياد ان چند تکه "خرت و پرت"هايی که برای عزيزی آورده بودم و در ان چمدان بود، دلم را سوزاند.( آهان... این شد:)‌)
ولی کاری که نمی‌توانستم در باره‌اش بکنم.( چرا بابا، یه‌بار دیگه تلفن می‌زدی)
فعلا بايد دنبال پول مي‌رفتم.(می‌بینی! همیشه مادیات بر معنویات می‌چربد!)
اول اينکه گرسنه بودم.( و شکمیات) و دوم اگر مي‌خواستم به‌جای تومان دولار خرج کنم، به‌زودی ورشکسته مي‌شدم. از متصدی پرسيدم:
ــ آقا نقشه شهر تهران را داريد؟ ( حاج‌آقا،‌آمریکا شمارا خیلی پرتوقع بار آورده ها...)
نگاهش مثل نگاه عاقل اندر سفيه بود، گفت تشريف ببريد کتابخانه و يا کتابفروشی..!
ــ بروشوری چيزی که راهنمای توريست‌ها در باره تهران باشد نداريد؟ ( ولگرد جان شما را چه می‌شود؟ اینجا ایرانِس نه جزایر مالدیو)
گفت نخير!
ــ پس لطفا بگوييد کجا مي‌توانم دلار به ريال تبديل کنم؟(ها... این‌یه رقم تو کار ما هست)
ــ در بانک يا صرافی‌های خيابان فردوسی. بانک هم همين بغل است.
از او تشکر کردم و راهم را به‌طرف در خروجی هتل پيش گرفتم.
دوباره آن دربان که مي‌توانم بگويم بیشتر کارگر هتل بود تا دربان چون همه جای هتل ولو بود، (به اینا می‌گن آچار فرانسه ولگرد جان. یک نفرو استخدام می‌کنن برای کارهای متعدد) مرا تا جلو درخروجی همراهی کرد. از او پرسيدم اسم اين خيابان چيست؟
گفت "بلوارکشاورز"
ــ اسم قديمش چی بود؟
ــ "بلوار اليزابت" و آن پارک روبرو هم اسمش "پارک فرح"بود که حالا به ان "پارک لاله" مي‌گويند.
گفتم آها ...! داره يادم ميايد!
گويا از حرف‌هايم فهميده بود که سال‌های زيادی ايران نبوده‌ام، ادامه داد که:
- حاج‌آقا! مواظب باشيد که گم نشويد چون اسم همه خيابان‌ها عوض شده.
از او خداحافطی کردم و از آن چند پله‌ی هتل پايين آمدم و جلو هتل کمی مکث کردم.
آن روز يکی از روز های آخر ماه شهريور بود. نسيم ملايمی به‌صورتم خورد. احساس خوبی به من دست داد به آسما ن نگاه کردم بدون ابر و آبی بود. بر اساس آنچه راجع به تهران شنيده بودم انتظار آسمانی دودگرفته و قيرگون را داشم. فکر کردم صاف بودن آسمان حتما به‌علت وزيدن اين نسيم بود.(درست حدس زدید) سعی کردم ازحافظه‌ام مدد بگيرم که کجا هستم؟
کم کم حافظه‌ام به‌کار افتاد...
روزگاری را به‌ ياد آوردم که کوچک بودم. اينجا يک خيابان خاکی بود و "نهر آبی" ازوسط آن مي‌گذشت که به ان "آب کرج" مي‌گفتند. اينجا محل پيک‌نيک بسياری از خانواده‌های تهرانی بود .
در روزهای جمعه صدها خانواده به اينجا مي‌آمدند و بساطشان را تمام روز در در دو سوی اين نهر پهن مي‌کردند.
خانواده‌هايی با زنان و دخترانی بی‌حجاب و يا باحجاب در کنارِهم جل و پلاس‌شان را روی زمين می‌انداختند. زنان سماورهای ذغالی را آتش مي‌کردند مشغول پختن غذا می‌شدند و دود دم راه مي‌انداختند تا سفره نهار را برای خانوادهایشان آماده سازند.(اون موقع زن‌های ایرانی هنوز به حقوق برابر فکر نمی‌کردن ولگرد جان:) حالا ببین چه تساوی کاریه بین مردان و زنان در پیک‌نیک) بچه‌های‌شان در اين نهر آب بازی مي‌کردند. ظرف‌های‌شان را بعد از غذا خوردن در اين نهر می‌شستند.
و مردانی که "بطری‌های عرق کشمش" در جلوشان بود پاسوربازی ويا تخته نردبازی مي‌کردند و به سلامتی يکديگر ليوان‌ها را بالا مي‌انداختند.( الان‌هم هست ولگرد جان، منتها از بیرون منتقل شده تو خونه‌ها و عرق کشمش هم تبدیل شده به خیلی چیزای متنوع دیگه!)
و به آوازهای خوانندگان آن روزگار که از "راديو دريا"هايشان پخش مي‌شد گوش مي‌کردند.(خوشا به سعادتشون)
و در نزديکی آنها مردان و زنانی که روبه قبله می ايستادند تا نماز ظهرشان را بجا آورند.(همزیستی مسالمت‌آمیز)
و نوازندگان دوره‌گردی که برای اين جماعت موسيقی مي‌نواختند تا چند قرانی کاسبی کنند.( آخ... نگو دیگه!)
سالها گذشت. "آب کرج" کم‌کم تغيير چهره داد و نام "آب کرج" در يادها گم شد. آن خيابان خاکی آسفالت شد و ساختمان‌ها در دو سوی آن سر برافراشتند. گل و گياه ودرخت در دوسوی نهر که بسترش ديگر خاکی نبود کاشته شد و نام بلوار به‌خود گرفت.
تا آنکه يک روز ملکه جوان انگليس به ديدار شاه ايران به تهران آمد اسم آن بلوار را با نام او تزيين کردند. ولی شاه نام اليزابت را همراه خود برد!
فکر کردم من از امروز بايد ياد بگيرم که ديگر به گذر گاه " آب کرج" بلوار اليزابت نگويم ..و بگويم بلوار کشاورز.
سعی کردم از آن فکرها بيرون آیم و در پی بدست آوردن ريال باشم!
از همين نقطه که ايستاده بودم توانستم موقعيت ميدان فردوسی را نسبت به اين بلوار تجسم کنم. ولی فکر کردم که مي‌توانم اين کار در هر بانکی انجام دهم و نيازی به رفتن خيابان فردوسی ندارم!
فاصله بانکی را متصدی هتل به من آدرس داده بود زياد از هتل دور نبود.
به‌راحتی آن‌را پيدا کردم. وارد بانک که شدم خوشحال بودم چون اولين مشکلم که تبديل پول بود به‌زودی حل ميشد!(آرزو عیب نیست)
خوشبختانه بانک خلوت بود جلو يک گيشه ايستادم . و متصدی آن گيشه گفت:
ــ فرمايش!؟
درحاليکه از توی کيف بغلی‌ام که توی جيبم شلوارم بود بود يک صد دلاری بيرون مي‌آوردم به او گفتم:
ــ مي‌خواهم صد دلار با ريال تعويض کنم .
ــ در اين بانک حساب داريد؟
ــ نخير.( اهه...چه معنی داره در اون بانک حساب نداشته باشید؟)
- معذرت مي‌خواهم ما نمي‌توانيم دلار شما را خورد کنيم چون شما در اين بانک حساب نداريد!! تشريف ببريد صرافی‌های خيابان فردوسی.
يادم آمد که در ايران با سيستم "چانه زدن" خيلی مشکلات را مي‌شود حل کرد. (اونی که اصلاح‌طلبا می‌گن سازش در پایین و چانه‌زنی در بالاست!)
ــ آقا من مسافرم به پول ايرانی نياز دارم گرسنه هم هستم و سيگار هم ندارم(الهی بمیرم ولگرد جان) حالا شما يک کاريش بکنيد!
خنده‌اش گرفت.(بی‌رحم)
گفت :
ــ "حاج آقا" اين خلاف مقررات ماست. نمی‌توانيم اين کار را بکنيم. عرض کردم که تشريف ببريد خيابان فردوسی. با تاکسی ۱۰ دقيقه است!
گفتم آقا پو ل تاکسی هم ندارم.
ــ پياده بريد. از اينجا تا انجا فقط ۲۰ دقيقه بيشتر راه نيست!(یزید هم رفتارو با حسین نکرد!)
از او تشکر کردم. از بانک بيرون آمدم و مصمم به‌طرف ميدان فردوسی به راه افتادم. نياری به نقشه يا کسی نداشتم تا مسيرم پيدا کنم. خيابانها ی اطراف خيابان فردوسی را به‌خوبی به‌يادم آمد.(الحمدالله)
در مسيرم که مي‌رفتم، مشغول تماشای آدم‌ها و اتومبيل‌ها و ساختمان‌های دوطرف خيابان شدم.
گويی يکی از "اصحاب کهف"ام که بعد از صدها سال از خواب بيدار شده‌ام و به شهرم بازگشته‌ام. همه چيز برايم عجيب و ديدنی بود مثل کودکی که برای اولين بار به "ديسنی لند" رفته باشد. غرق شادی بودم.
در مسيرم به طرف خيابان فردوسی بايد از خيابان‌های پهلوی(ولی عصر ولگرد جان) و شاهرضا(انقلاب) عبور مي‌کردم.
شکل و قيافه‌ی آدم‌ها، ساختمان‌ها و ماشين‌ها از زمانی که ايران را ترک کرده بودم بسيار عوض شده بود. همه چيز به‌نظرم عجيب و ناآشنا مي‌آمد.
حس مي‌کردم در کشوری بيگانه هستم و شکل وشمايل و طرز لباس پوشيدن زنان و مردان هم تغيير کرده بود.
داشتم دختران و زنانی مي‌ديدم که با زنان و دخترانی که در زمان ترک ايران در ذهنم داشتم از زمين تا آسمان تفاوت کرده بودند.
انها را با دهان باز نگاه مي‌کردم . اگر کسی به من توجه داشت حتما تصور مي‌کرد مثل بقيه مردها مشغول "چشم‌چرانی" هستم فقط متلک نمی‌گفتم. ديدن زنان و دختران با حجاب‌های گوناگون برايم جالب بود.
دختران و زنانی با روپوش‌هايی چسبان و رنگ‌های روشن و شلوارهای جين تنگ و کوتاه که مي‌شد اندازه‌های اندام‌های آنها را از زير لباس‌هايشان حدس زد. با کفش‌های پاشنه‌بلند و توالت‌های ملايم و گاهی غليظ و افراطی و با روسری‌ها و ياشال‌های رنگی که قسمت زيادی از موهای‌هايشان از زير روسری و ياشال‌هايشان پيدا بود وگاهی موبايل به دست در پياده‌روها بهر سو در حال حرکت بودند و من به دقت از ٱن‌ها سان مي‌ديدم!!
اين‌ها دختران و بانوانی بودند که مي‌شد حدس زد سخت به جمهوری اسلامی "دهن کجی" مي‌کردند.
در کنار آن‌ها، زنان ودخترانی که سرتاپای آن‌ها سياه‌پوش بود باقيافه‌ی ترش و اخمو بدون هيچ دست‌کاری وتوالت در صورت‌هايشان با روپوش‌های گشاد و يا با چادرهای سياه که مقنعه‌هايشان تا نزديکی ابروی آن‌ها را پوشانده بود راه مي‌رفتند.
زنانی را هم ديدم که فقط با چادر‌های سياه و سنتی بودند، بدون مقنعه. که نشان مي‌داد زياد در قيد پنهان کردن يا نشان دادن موهاي‌شان نبودند. اين نوع زنان برايم تازگی نداشتند .
اين‌ها گويا زنانی بودند که کاری باجمهوری اسلامی نداشتند نه تهديد و نه ترغيب جمهوری اسلامی در شکل لباس پوشيدن آنها اثری نگذاشته بود. به شکل سنتی خود باقی مانده بودند و به‌راه خود همچنان مي‌رفتند. بعدها فهميدم شايد اندکی در قضاوتم درباره رابطه نوع پوشش با نحوه فکر زنان خطا کرده‌ام .
همه‌ی اين زنان و دختران بی‌اعتنا به يک‌ديگر از کنار هم در حال رفت وآمد بودند.
به نظرم لباس مردان کمتر دچار تغيير شده بو د. از طرز لباس پوشيدن وظاهر و شکل وشمايل زنان و مردان به راحتی مي‌شد حدس زد که "زنان" جرأت بيشتری در شکستن قوانين جمهوری اسلامی نشان مي‌دهند تا مردها.(خوب مردها محدودیتی جز بلوز آستین‌کوتاه و شلوار پاچه کوتاه نداشتند که آن‌ها هم برای آستین‌کوتاه کم مبارزه‌ نکردن طفلکی‌ها)
ظاهر مردهايی که در مسيرم ديدم بيشتر محافظه‌کارانه بود. بدون لبخند. اخمو.(به قول مامان بزرگ سی‌با جمهوری‌اسلامی تخمشونو کشیده) من باکسی آن روز صحبت نکردم تا ببينم توی کله‌هايشان چه ميگذرد!
اينها که دارم مي‌گويم برداشت من از "ديده‌ها"يم است نه "شنيده‌ها"يم . ( شما بسیار خوب دیده‌اید ولگرد عزیز)
بسياری از مردها کت و شلوار داشتند و به‌ندرت يک کراواتی ديده مي‌شد(چندسال پیش مردان برای کراوات زدن هم مبارزه می‌کردن. وقتی نسبتا آزاد شد، بی‌خیال شدن و الان فقط در مهمانی‌های رسمی اونم فقط مردان بزرگ‌تر کراوات می‌بندن) وبسياری هم فقط شلوار پيراهن‌های آستين کوتاه در برداشتند و خيلی از آنها ته‌ريشی هم داشتند که من آن‌را ناشی از تنبلی تراشيدن روزانه آن‌ها تعبير کردم. و ريشوهايی ر ا هم ديدم با کت و شلوارهای تيره وپيرهن‌های يقه بسته(یقه آخوندی) و بسيار ترش‌رو. گويی بر پياده‌رو خيابان منت مي‌گذارند که روی آن راه مي‌روند!! حتم کرم اين شکل وشمايل جواز خوبی می‌تواند برای ورود به دايره دولت جمهوری اسلامی باشد.(دمت گرم. درست متوجه شدی.)
شايد داشتم باز اشتباه مي‌کردم .طرز لباس پوشيدن نوجوانان بيشتر به سياق امريکايی‌ها و اروپايی‌ها بود! با شلوارهای جين و پيرهن‌های الوان و ٱستين کوتاه و گاهی با موهای بلند که ديدن آنها هم برايم بسيار جالب بود. تنوع لباس‌های گوناگون مردمی که که مي‌ديدم مرا به فکر انداخت. به‌ مجرد اينکه چمدانم را يپداکنم بهترين لباس‌هايم را می‌پوشم و کلاه "بيس بالم" را دوباره سرم مي‌گذارم.
چنانکه گفتم اينها برداشت‌های اوليه‌ام از ديدن زنان و مردان و دختران وپسرانی بود که در مسير شلوغ آن بعد از ظهر درمسير پياده‌روی طولانی‌ام از بلوار کشاورز تا ميدان فردوسی مشاهده کردم.
در آن ساعت بعد از ظهر از انبوه اتومبيل‌ها که در آن خيابان‌ها درحال آمدوشد بودند تعجب کردم.(حالا کجاشو دیدی؟)
در بعضی از قسمت‌های خيابان‌ها ترافيک سنگينی ديده مي‌شد که خيابان را به يک پارکينگ بزرگ تبديل کرده بود چون اتومبيل‌ها همه از حرکت ايستاده بودند.
گاهی می‌ايستادم به زن‌ها و مردهايی نگاه مي‌کردم که چگونه از لابلای اتومبيل‌ها و اتوبوس و موتورسوارهای دوتَرکه و سه‌ترکه که با سرعت در حال عبور بودند.از ميان آن‌ها با مهارت و شجاعت بی‌نظيری ازعرض خيابان مي‌گذشتند.(کجاشو دیدی؟) ديدن آنها واقعا برايم تماشايی بود. باور نمي‌کنم هرگز روزی ولگرد چنين جسارتی داشته باشد. و اگر بخواهم چنين خطری کنم و مثل آنها از بين اين اتومبيل‌هايی که با سرعت درحال حرکت هستند بگذرم، باور ندارم که به آن‌سوی خيابان برسم مطمئن هستم سر از بهشت زهرا بيرون خواهم اورد.
ديدن اين منظره های ترافيک و حرکت درهم برهم و سبقت گرفتن و ترمزهای ناگهانی اتومبيل‌ها و اتوبوس‌ها و پياده و سوار کردن تاکسی‌ها در هر نقطه از خيابان برايم بسيار ديدنی بود. و از عجايت اين بود که من هيچ تصادفی در اين بلبشوی رانندگی
تا وقتی که به ميدان فردوسی رسيدم نديدم! (اهم... ما اینیم!)
و اين منظره مرا ياد پرواز پرستوها در آسمان انداخت. اين پرندگان زيبا بدون داشتن مقرراتی که ما انسانها برای رانندگی وضع کرده ايم و هزاران آنها "گروهی" به هر سوی آسمان پرواز مي‌کنند و به‌ندرت به هم برخورد مي‌کنند! فکر کردم راننده‌های تهران هم شايد مثل آن پرستوها باشند. نيازی به مقررات ندارند هر چند رعايت هيچ مقرراتی را نمی‌کنند ولی راه خود را پيدا مي‌کنند و مي‌روند و تصادف هم نمي‌کنند. البته اگر از ۲۰ هزار کشته تصادفات در سال در جاده‌های ايران بگذريم که من شنيده بودم.
فکر مي‌کنم اين راننده‌های تهرانی نيستند که ماهرند و روزی چند نفررا لت و پار نمي‌کنند . اين مهارت عابرين پياده است که قادرند از چنگ آنها بگريزند و جان سالم به‌در ببرند.
به‌راهم همچنان ادامه مي‌دهم. تا ميدان فردوسی که برسم در هر صد متر يا بيشتر جعبه هايی آهنی را ديدم که روی يک لوله آهنی به ارتفاع تقريبا 5/1 مترنصب شده بودند.
اول فکر کردم انها "پارکومتر" هستند اما ديدم درحاشيه پياده‌روها نصب شده بودند. روی يکی از آن‌ها را خواندم نوشته بود "صندوق صدقات" با يک شکاف ۱۰ سانتيمتری برای انداختن پول در آن‌ها.
در طول پياده‌روی‌ام کسی را نديدم که پولی در آن بياندازد. فکر کردم اين صندوق‌ها هرگر قادر نيستند جای گداهای انسانی را بگيرند و برای شهرداری جمهوری اسلامی درآمد زيادی کسب کنند!( این‌گدایان آهنی متعلق به کمیته‌ امدادند)
چون آدم نيازمند وقتی به يک "گدای انسانی" پول مي‌دهد انتظار دارد آن گدا دعايش کند مثلا بگويد:
- خدا امواتت را بيامرزد! انشاالله سالم برگردی به‌خانه‌ات ! خدا بچه‌هات را ازت نگيره! دعا مي‌کنم چمدانت پيدا شود!!(الهی آمین) و از اين نوع دعاها. بنابراين من به شهرداری تهران پيشنهاد مي‌کنم يک نوار با دعاهای متنوع در داخل اين صندو ق‌ها نصب کند.(بیکاری ولگرد جان، می‌خونن و برای درآمد بیشتر نصب می‌کنن حالا یک صدای نکره‌ هم به بقیه‌ی آلودگی صوتی کشورمون اضافه می‌شه.) به مجردی که نيازمندی پولی در يکی از اين /قلکها/ انداخت نوار به کار بيافتد و شروع به دعا کردن بکند و ازاين بابت کلی درآمد شهرداری اسلامی تهران بالا مي‌رود.
راستی يک چيز جالب يادم رفت. ان اسامی "من دراوردی" تابلو های مغازه های تهران است .انواع اسم های من درآوردی واسم‌های فرنگی عاريه گرفته شده از همه‌ی زبانهای دنيا روی تابلو مغازه بود .که فراموش کردم نمونه‌هايی از آنها را ياداشت کنم.( زیتون: شاید منظورت اسامی مثل: "تی‌شی‌نی"یا "سی‌مو‌ سی‌تو" باشه)
به خيابان پهلوی رسيدم. هنوز آن درخت‌های زيبای چنارهای کهن‌سال سر جايشان بود.(چندبار خواستن قطع کنن جمعیت‌های زیست‌محیطی نذاشتن) گويی ديروز بود که آنها را ديده بودم .گذشت زمان هيچ تغييری دراندازه و قد وضخامت انها نداده بود. با آن "جوی بزرگ آب" که کم بيش مخلوط با اشغال که در پای آنها جاری بود. آن درخت‌ها هنوزطراوت خود را حفظ کرده بودند.
و "پياده رو" آن خاکی و با چاله چوله. که برای فرش کردن با موزاييک هنوز در حال درست کردن بود. به چهاراه پهلوی و شاهرضا رسيدم.(چهار راه ولی عصر)
به تابلوهای آنها نگاه کردم. اسم خيابان پهلوی "وليعصر"و اسم خيابان شاهرضا "خيابان انقلاب"شده بود .فکر کردم خدا کند که اسم فردوسی را عوض نکرده باشند!!
سر چهار راه پهلوی و شاهرضا... ببخشيد وليعصر و انقلاب همراه عابران پياده در کنار بقيه آدم ها منتظر چراغ سبزعابر پياده ايستادم. ولی مي‌ديدم عده‌ای بی‌اعتنا به چراغ قرمز با شهامت بي‌نظیری از لابلای اتومبيل‌هايی که با سرعت در حرکت بودند و از چراغ قرمز عابر مي‌گذشتند!!
من چشم به "ثانيه شمار" بالای چراغ ترافيک دوخته بودم. بالاخره ازشماره ۶۰ثانيه با شمارش معکوس به صفر رسيد.
همراه بقيه عابران به آن سوی چهارراه رفتم و راهم را به طرف ميدان فردوسی ادامه دادم. به ميدان فردوسی که رسيدم گويی قله اورست فتح کرده بودم. اين همه راه آمده بودم.به خودم آفرين گفتم!!(کارت آفرین بدم خدمتتون؟:) الهی بمیرم با این شکم گرسنه)
از ديدن ميدان مجسمه فردوسی بعد از سالها دوری غرق شادی شدم وديدن ان خاطرات بسياری را در من زنده کرد .مجسمه سفيد فردوسی ايستاده بر يک سنگ بزرگ خارای خام تراش نخورده همچنان باصلابت سر جايش بود.(ببخشید که حکومت اسلامی یادش رفت اینو برش داره!)
يک دفعه چشمم به تعداد زيادی مرد که درحال قدم زدن بودند افتاد که "دسته های بزرگی از اسکناس" دردست هايشان داشتند و در بغل گوش هر عابری باصدای نسبتا بلند مرتب می‌گفتند:
- دلار مي‌خريم !! دلار مي‌فروشيم! آقا، دلار مي‌خريم. و از هر کسی که از کنار آن‌ها می‌گذشت يا به آن‌ها نگاه مي‌کرد مي‌پرسيدند آقا دلار داری؟ ماخوب ميخريما...!
ايستادم. نگاهی به آن‌ها کردم و دسته‌های بزرگ اسکناس آنها به من چشمک ميزدند. نمي‌دانم از کجا فهميدند که من دلار دارم. تعجبی نداشت البته. اين شغل‌شان بود. بايد شکارهای خود را زود تشخيص دهند.
هنوز جرفی نزده بودم که چند نفر از آن‌ها دوره‌ام کردند.
يکی از آن‌ها که قلچماق‌تراز بقيه بود انگار مرا هيپونتيزم کرد و به گوشه‌ای کشيد. بقيه متفرق شدند و دنبال مشتری‌های ديگر رفتند.
(قلچماق) گفت چقدر دلار داری؟
ــ يک صد دلاری.
ـــ خداييش من دلاری ۹۰۰ تومن بهت مي‌دم. فقط ۱۰۰۰تومان توی اين معامله گيرم مياد. از هر جا هم که ميخواهی قيمت کن. نرخ فروش امروز اينه.
باورش کردم صد دلاری را به دستش دادم.
و او يک دسته اسکناس ۱۰۰۰تومنی سبز رنگ نو با تصوير آقای خمينی به‌دستم داد. تصميم گرفتم آن‌را بشمرم. نگاهم کرد و خنديد و گفت:
- حاج‌آقا، به من اطمينان نداری؟ اين بسته‌بندی بانک مرکزی است.
راستش ديدم شمردن۹۰ تا هزار تومنی برايم آسان نبود و کار درستی هم در خيابان نبود. و من قادر نبودم آن‌همه پول را به سرعت بشمرم. به حرفش اطمينان کردم و از شمردن ان صرف نظر کردم.
خواستم آن‌را در جيبم بگذارم آنقدر زياد بود که تو جيبم جا نگرفت در عمرم اين همه پول نقد با خودم حمل نکرده بودم.(حالا ما گاهی مجبوریم تا پنج‌شش برابر اینو با کیف حمل کنیم و البته گاهی هم ازموم می‌زنن)
چون در امريکا ماهها من رنگ صد دلاری و پنجاه دلاری را نمی‌ديدم و به‌ندرت کسی پول نقد زياد باخودش حمل مي‌کند. زيرا تصور پليس آمريکا از کسی که زياد پول نقد همراه داشته باشد اين است يا او "دراگ ديلر" است يا شايد کارهای خلاف قانون مي‌کند .
بهرصورت " دلار خر" به من سفارش کرد که مواظب جيب‌برها باشم . بسته اسکناس‌ها را در داخل پيرهنم گذاشتم!
و از او تشکر کردم و خودم را لابه‌لای آدم‌ها گم کردم که مبادا جيب‌بری تعقيب‌ام کند. و به طرف پايين خيابان فردوسی به‌راه افتادم.
هنوز چند قدمی نرفته بودم که چشمم به يک مغازه صرافی افتاد از پشت شيشه به قيمت ارزهای خارجی نگاه کردم دلار ۹۲۱ بود
باخودم گفتم احمق‌جان هزار تومن سرت کلاه گذاشت!!(حالا جیب‌بر نفرستاد سراغتون، باید خدا رو شکر کنید)
از بيرون توی مغازه را نگاه کردم ديدم يک نفر جلو يک ماشين کوچکی در حال شمردن اسکناس‌هايش است.
من اين نوع ماشين را ديده بودم فقط برای کارکنان بانک نه برای مردم عادی.احساس غريبی به من گفت که پول هايم را بشمارم(احساستان کاملا با شما صادق بوده)
رفتم توی صرافی. از صاحب مغازه اجازه خواستم که اگر ممکن است دسته اسکناسهايم را با آن ماشين بشمارم. به من اجازه داد. تشکر کردم. اسکناس‌ها را توی ماشين گذاشتم. در چند لحظه ماشين اسکناس‌ها را به‌سرعت مثل کتاب ورق زد. شمارش‌گر ماشين روی عدد ۸۰ ايستاد!!
دهانم باز ماند. از خريت خودم خجالت کشيدم که چرا به آن مرد بی‌جا ومکان اعتماد کردم و پولم را در صرافی خرد نکردم! يک لحظه به‌فکرم رسيد برگردم پيدايش کنم.(خون خودتو کثیف نکن ولگرد جان) ولی فکر کردم فايده‌ای ندارد. او تقريبا ۱۱ هزار تومن سرم کلاه گذاشته بود.(بعدا می‌فهمی او تازه نسبتا آدم خوبی بوده که همون 80 تارو هم‌داده) برای اينکه زياد ناراحت نشوم