تبليغاتX
زیتون

زیتون

Image and video hosting by TinyPic

1- روز هواي پاك مبارك!
اون لكه قرمزه روي عكس مثلا اسم زيتون دات كامه كه روش نوشتم. نمي دونم چرا اين جوري شده اينجا.

اين گنجشك كوچولو رو دقيقا به همين حالت كنار سيگار توي جوي آب سر جهانشهر ديدم و ازش عکس گرفتم.

 

۲- این بی حیاها

يه بابايي مي‌گفت تا به شاه گفتن" حيا كن، سلطنتو رها كن"، حيا كرد و رفت. اما اين بي‌حياها...

3- به هر مناسبتي وبلاگ‌نويس‌ها بالاي وبلاگشون يه نوشته مي‌چسبونن كه مثلا ما نمي‌خواهيم فلاني اعدام بشه و سانسور نمي‌خواهيم و...
حالا كه "اينا" كوتاه نميان چطوره بالاي وبلاگامون بزنيم:
"ما جنگ نمي‌خواهيم"

4- امشب تو برنامه هشت ونيم كانال دو، لاريجاني در جواب خبرنگاري كه راجع به تعليق هسته اي پرسيد، به طور ضمني گفت كه الان نمي تونه جواب بده و بايد بيشتر فكر كنن تا باتدبيرتر و عاقلانه تر جواب بدن.
فكر كنم حسابي ترسيدن. يعني مي شه كوتاه بيان؟

5- اين شايعه راسته كه به دستور رهبري رفسنجاني و خاتمي دارن يه كارايي مي كنن و يه چيزايي مي نويسن و احمدي نژاد اين وسط هيچكاره ست؟

6- اين بار مهران مديري شورشو درآورده.
واقعا كه اسم " باغ مزخرف" برازنده شه!
شايد تيليغ مايع ظرفشويي گلي و جوهرنمك پودري و ماشين پژو 206 و فرش ستاره كوير يزد و ايران سل و شيرو ماست دامداران و...
به اين صورت رك و صريح براي يك بار جالب بود و البته اگر اسامي جعلي و من درآوردي بود بهتر بود.
اما اين طور هر شب براي يه ساعت مخ آدمو بخورن و وسطاي سريال هم دو سه تا پنج دقيقه آگهي پخش بشه ديگه افتضاحه.
براي اولين بار بود كه به احترام دوستامون ميز شام رو كنار تلويزيون گذاشتم كه باغ مظفرشونو هم ببينن، و همه گفتن خاموشش كن اعصابمون خراب مي شه.
مهران مديري كارگردان، خواننده، بازيگر كه اين بار بازي در يك نقش كمش بود و دوتا از كليدي ترين بازي ها رو هم براي خودش برداشت(مظفرخان و راوي). گاهي راوي واقعا رو اعصاب آدم راه مي رفت.
كلي با مديران صدا و سيما راه مياد و ازشون پول مي گيره. ملت بايد كلي وسط فيلماش تبليغ تحمل كنن حالا تقريبا تو هر جمله اي يك تبليغ هم گنجونده. توبره و آخور...
يه نقد خاله زنكي هم بكنم. يكي از دوستام تو دادگاه ديده بودش كه اومده بود زنشو طلاق بده! مي گفت اونجا خيلي بداخلاق و گنده دماغ بود. واه واه... خدا به دور! اين مردا شلوارشون كه ميشه دوتا پررو مي شن ها...
از منتقدهاي روزنامه ها هم ناراحت شدم كه به خاطر دوستي با مديري همه شون به به چه چه گفتن .

7-بانو ايلعذار و مادربزرگ هايش...

8- وبلاگ درنا كوزه گر
وضعيت نوجوانان در سويس رو از زبان درناي عزيز بخونيد و با وضعيت نوجوانان خودمون مقايسه كنيد!
حتما مي دونيد درنا همسر اميد حبيبي نيا... و مامان داتيس كوچولوئه.
اميد كيه؟ همسر درنا كوزه گر و باباي داتيس :)

9- خاله زيتون ببين چه آدم بلفي خوكشلي دلست تردم؟
Image and video hosting by TinyPic
اگه گفتين اين پسركوچولوي خوشگل كيه؟

پارسا شکراللهی٬ پسر گل خوابگرد خودمون.

10- اين وبلاگ لعنتي من بازم ادا در مياره؟
كيست كه ياري ام كند و بگويد چرا نوشته هاي وبلاگم غيب مي شوند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:11  توسط زیتون  | 

تد کاپل!! و حسن اقا راننده بهشت زهرا

........

 

 

 به داخل ساختمان اطلاعات بهشت زهرا رفتم. نمي‌دانم چرا به‌ياد دفتر اطلاعات مجتمع‌های مسکونی افتادم.

خوب زياد هم فرق نداشت  چون مهمان در هر دو جا  شماره مسکونی دوستان و آشنايانش را از دفتر اطلاعات مجتمع سوال مي‌کند.

سالنی بزرگ و تميز و با تعدادی کارمند مرد و ظاهرا مودب ولی با ته ريش و لباس‌های تيره و پيرهن‌های  يقه بسته. اين ته‌ريش هم بدبختانه هر آدم تميزی را کثيف نشان مي‌دهد.(آی گفتی ولگرد جان)

 از ته ريش مي‌گذرم،‌ چون مي‌دانم اين جواز کارهای دولتی و گرفتن مزايا است. و چند تا زن مقنعه به‌سر!

روی ديوار تصاوير "برادر بزرگ" و "پدر بزرگ" که گويی باچشم‌هايشان مثل "مانيتور"دوربين‌های "سکيوريتی" ساختمان‌ها نه فقط کارمندان امور اموات و  گورکنان و مرده‌شويان و کفن دوزان را  زير نظر داشتند، بلکه رفت و آمد  زنده‌گان و مرده‌گان  ساکنان اين مجتمع را زير چشمی می‌پاييدند، تا همه به وظايف درست اسلامی‌شان عمل کنند.(پارازیت زیتونی: عجب تشبیه جالبی!)

چيزی که درطی اين چند روز اقامت کوتاهم درتهران برايم عجيب بود اينکه همه‌جا  به‌جز تصاوير امام و رهبر بردر و ديوار   اماکن عمومی نشانی از تصوير ازآقای احمدی‌نژاد رييس جمهور را در هيج کجا نديدم. (زیتون:‌ آخه به گزارش گالیندوپل اینا تا اون‌حد هم شکنجه‌گر نیستن ولگرد جان)

چون درهمه جای دنيا رسم است که اگر در موسسات دولتی ويا بعضی از اماکن  خصوصی   تصويری نصب شده باشد عکس رييس جمهوری کشورشان است.

 توی سالن کنار بقيه ارباب‌رجوع‌های زن ومرد منتظر ايستادم بعضی از آنها با چشم‌های اشک آلود اين طرف و آنطرف سالن در حرکت بودند.  پيدا بود برای آخرين بدرقه

عزيزی آمده بودند.

و تا وسايل سفرش اماده سازند.  يکی از کارکنان پشت "کانتر" به من اشاره کرد. جلو رفتم سلامی اسلامی کردم(به‌به! شما هم؟!) .

ليست اسامی  عزيزان‌ام و نام خانوادگی  وتاريخ مرگ آنها را که روی قطعه کاغذی نوشته بودم روی کانتر گذاشتم . آنرا برداشت. نگاهی به آن ليست بالا و بلند و تاريخ‌های مرگ آن‌ها انداخت

 وسرش را بلند کرد و نگاه عجيبی به من کرد.گفت:

ـــ يعنی شما بعد از  اين همه سال اين اولين بارتان است

که سر خاک اين دوستان و عزيزانتان  می‌آييد و  شماره قطعه و رديف هيچ کدام از انها را نمي‌دانيد؟

به شوخی گفتم هيچ يک از آنها آدرس مرا نداشتند  که محل  جديد سکونتشان را اطلاع بدهند.(خوب حالش را گرفتی!).

 لبخندی زد و ليست اسامی را برداشت و رفت روی صندلی  روبروی مانيتور  کامپيوترش نشست  مدادی در دستش گرفت.  شروع به نوشتن  اعدادی جلو بعضی از آن اسامی کرد

و سپس از جايش بلند شد و آمد و کاغذ را به دستم داد...

ــ  ببخشيد. متاسفانه نشانی همه‌ی اين "مرحومان" را نتوانستم پيدا کنم چون درکامپيوتر نيست.

 در حالي‌که  دستش روی آن کاغذ بود و انگشتش روی اعداد  می‌گذاشت  گفت:

ــ اين شماره قطعه‌ها واين شماره رديف‌ها ی قبرهای اين چند نفری است که پيدا کردم!

به شوخی گفتم: پس بقيه منزلشان را  عوض کرده‌اند!

 انتظار نداشت که من با اموات شوخی کنم.

اخم هايش را توی هم کشيد و گفت: شماشهيدی نداريد؟(اوه... چه توقع‌ها!)

جون قطعات آن‌ها جداگانه است. شوخی‌ام گل کرد. گفتم چرا  برادرم شهيد شده!

با تعچب گفت کجا و چطور ؟

ــ توی يک بزرگراه  يک کاميون به او زد و فرار کرد..!! اين بار خنديد گفت: خدا ييامرزدش!

 و اضافه کرد اگر اتومبيل  نداريد بهتر است يک تاکسی  کرايه کنيد که به شما کمک کند.از اوتشکرکردم و ازسالن خارج شدم.

دربيرون ساختمان هاج و واج ايستاده بودم که از کجا شروع کنم که  يک تاکسی قرا ضه پيکان و رنگ و رو رفته جلو پايم ترمز کرد.

 راننده‌ی آن که مرد پيری بود سرش را از شيشه بيرون آورد و گفت: حاج‌آقا کجا تشريف مي‌بريد؟(نه دیگه، جدا" شما حج‌رفته حساب شدید رفت)  جلو رفتم و کاغذ را به دست‌اش دادم

نگاهی به آن انداخت.

ــ  اين قطعات از هم کمی دور هستند. نمی‌توانيد پياده برويد. بفرماييد. من شما را مي‌برم و نشانتان مي‌دهم.

نگاهی به او کردم از دندان‌های يک‌درميان و زرد رنگش  معلوم بود که آدم خيلی مفلوکی است.  ولی اهنگ صدايش خيلی مهربان بود.  بدون اينکه با او طی کنم سوار شدم.

به‌ياد درخواست هم‌اطاقی درباره‌ی گل گذاشتن روی قبور عزيزان افتادم راستش خودم هم احساس کردم من که با  آن خاک و" سنگ قبر" اين عزيزان حرفی نداشتم  بزنم

بگذارم  گل‌ها به‌جای من حرف بزنند. هر چه باشد زبان گل‌ها از کلمات من گوياترند.

در راه به  اقای راننده گفتم:

-  لطفا جلو يک گل‌فروشی نگاه داريد. مي‌خواهم چند شاخه گل بخرم.

ــ اطاعت حاج‌آقا!! اين جا گل‌فروشی زياد است. بهترين گل‌فروشی و ارزان‌ترين گل‌فروشی اينجا دوست نزديک من است.

رفت جلو  يک دکه گل‌فروشی نگاه داشت. هر دو پياده شديم. سلام عليک گرمی با گل‌فروش کرد و از کار و کاسبی او پرسيد.  گل‌فروش گفت اين روزها کارش کساد است. گفت انشالله بهتر مي‌شود.  گفتم: يعنی دعا مي‌کنی آدم‌های بيشتری بميرند که کار و کاسبی دوستتت بهتر بشه؟!

 خنديد و گفت: نه حاج آقا! منظورم مشتری‌های مثل شما است..

.آن‌ها مشغول حرف زدن شدند و من مشغول تماشای گل‌ها!.

  به تعداد عزيزانی که که آدرس آن‌ها را داشتم یعنی  ۵ شاخه نرگس خريدم. دوهزار تومان شد.

 داشتم پول گل‌ها مي‌پرداختم که راننده رويش را به من کرد و گفت راستی خير و خيرات نمي‌خواهيد؟

 .منظورش را درست نفهميدم و گفتم نه همين گل‌ها کافی است. اشاره کرد که سوار شوم ..

قبل از اينکه راه بيفتد از من خواست که شماره قطعات را برايش بخوانم چون مي‌گفت خط آن آقا را نمي‌تواند بخواند!!

در حين رانندگی برايم تعريف کرد که اين قبرستان را مثل خانه خودش وجب به‌وجب مي‌شناسد. حتی قبر بسياری از آدم‌هایی که نسبتی با او ندارند. مخصوصا "قطعه‌ی هنرمندان" را و قبر آدم‌های معروف را مي‌داند در کداميک از قطعات  هستند. مي‌گفت:

ــ  اين اتومبيل کهنه است. مي‌ترسم با آن راه دور بروم. سالها است که من اينجا کار می‌کنم. بسياری از آدم‌هايی را که در اينجا کار مي‌کنند مي‌شناسم.  از مرده‌شورها گرفته تا مداحان و قاری خوان‌ها و قبر کن‌ها و دکه‌دارها و کارمندان امور اموات.

 آقام که شما باشيد!! در اينجا چيز های بسياری ديده‌ام. آخر زن من در غسال‌خانه اينجا کار مي‌کند. او مرد شور است. گفتم چه خوب! !

با تعجب پرسيد چرا؟

گفتم يادم مي‌آيد دوستی داشتم که مي‌گفت آدم اگر مي‌خواهد در کارش موفق باشد وقتی در جايی کار ميکند بايد مثل"مرده شور" باشد،  چون مرده‌شور هيچ سوالی از مرده نمی‌کند فقط کارش را انجام مي‌دهد!

 ـــ دوست شما بد هم نمی‌گفته. پس زن من بايد خيلی موفق باشد چون او يک مرده شور واقعی است. جمله آخر را همراه با آهی ادا  کرد.

 کم‌کم احساس نزديکی عجيبی نسبت به او کردم. دلم مي‌خواست بيشتر برايم تعريف کند. دلم مي‌خواست يک ضبط صوت و يک دوربين همراه داشتم تا صدايش را ضبط مي‌کردم و عکسش را مي‌گرفتم. اسمش را پرسيدم. گفت:

ــ "نوکر" شما حسن! حسنی صدام مي‌کنند.(حسنی نگو یه دسته گل؟)

ــاختيار داريد شما  سرور هستيد حسن‌آقا.  از اینکه همسرتان مرده‌شوری مي‌کند ناراحت نيستید؟

ــ چرا ناراحت باشیم؟ او خدمت به مردگان مي‌کند من درخدمت ميهمانان آنها هستم. مگر عيب دارد؟

ــ  اصلا کار کار است. امريکايی ها ميگويند همه پول ها يک رنگ هستند

ــ نه آقا. پول‌های ايران رنگشان باهم فرق دارد.

 از اينکه اسم آمريکا را ناخوداگاه به ميان آوردم احساس پشيمانی کردم. حرف را عوض کردم. گفتم بچه داريد؟

ــ  سه تا دختر داريم که شوهر کرده‌اند و رفته‌اند. خودم و خانمم کار می‌کينم. بايد خرج نوه‌ها و دخترها هم بکنيم.

 ــ همسرتان چقدر حقوق مي‌گيرد؟

ــ چند سال است کار مي‌کند هنوز رسمی نشده.  ماهی ۹۰ هزار تومان. تازه کلاس  مرده‌شوری هم ديده.(ئه... پس چرا  من همین چند روز پیش در  همین وبلاگستان در وبلاگ یک خبرنگار خوندم که حقوقشون بالای یک میلیون تومنه‌+ شاباش فامیل میّت برای خوب شستن)

از خانه و وزندگی‌اش پرسيدم. گفت شکرخدا خانه داريم.   همين نزديکی‌های قبرستان است.قبلا يک قهوه خانه بوده..!!

 ياد " تد کاپل "گزارشگر آمريکايی افتادم که به ايران آمده  تا گزارشی در باره ايران تهيه کند. او به همه جای ايرا ن سرک   کشيده بود و گزارش او بنام :"ايران.. ملت خطرناک "

دلم مي‌خواست به اين آقای" تد کاپل" مي‌گفتم ملت ايران برای دنيا خطرناک نيست برای خودشان خطرناک هستند! از اين کامنت ولگرد مي‌گذرم.(این جمله ‌آخر به‌خدا مال من نبود. من در پرانتز فرمایش می‌فرمایم)

آن گزارش ازکانال " ا ی بی سی" امريکا چندی پيش پخش شد.

اين اقای گزارشگر با آدم‌های مختلفی در ايران مصاحبه مي‌کرد.

تا رسيد به يک خانواده فقير با چند بچه قد و نيم قد. اين خانواده بيرون شهری درکنار يک جاده خاکی دريک" خانه گلی غار مانندی "بدون آب و برق و زيرانداز زندگی مي‌کردند.  فکر مي‌کنم شايد جايی در خرابه‌های بيرون "شهر ری" بود.

" تد" از مرد خانواده پرسید راجع به آقای احمدی نژاد چه فکر میکنيد ؟.

 مرد بينوا گفت:

خدا به اقای احمدی نژاد طول عمر بدهد. ايشان را من خيلی دوست دارم!.. چون ايشان طرفدار طبقه فقير هستند!!  معلوم نبود مسخره ميکرد و يا جدی مي‌گفت.

زندگی این راننده مفلوک.. زندگی ان مرد "خرابه نشين "را به خاطرم آورد.

 ازقيمت قبرها پرسيدم. گفت پولدارها قبرهای خانوادگی مي‌خرند که بيشتر از۵۰ ميليون توما ن قيمت  دارد و قبرهای معمولی ۵ تا ۶ ميلیون تومان به فروش مي‌روند..

اگر دوطبقه باشند ارزانتر هستند .اگر  شهيد باشی که همه چيز مجانی است . ببخشيد منظورم شما نبوديد!

 :ناگهان با دستش اشاره به يک " ليموزين سياه" کرد که در کناری پارک شده بود و گفت

ــ نگاه کنيد. آن اتومبيل يک " نعش‌کش" بنز است. ۵۰مليون تومان قيمتش است. فقط "نعش " آدم‌های پولدار را  مي‌تواند حمل کند..!!

بامسخره گفت:

 .چون مردن اين نوع آدم‌ها  خيلی خرج دارد، به همين دليل انها خيلی دير به دير می‌ميرند..

 نعش بی‌پول ها را سوار آمبولانس‌های شهرداری مي‌کنند. بعضی‌ها را هم ديده‌ام که با وانت اينجا مي‌آورند .

   از چند خيابان کوتاه گذشتيم. در کنار خيابانی پارک کرد و گفت:
- بفرماييد قبر يکی از عزيزان شما در اين قطعه است
.

خودش هم  پياده شد و رفت از صندوق عقب ماشين‌اش يک سطل پلاستيکی  کوچک آورد . زير شير آبی که در ان نزديکی‌ها بود گرفت و آن‌را از آب پر کرد..

ـــ با اين آب مي‌توانيد" سنگ قبر" را بشويید.

سطل را از دستش گرفتم و يکی از شاخه‌های گل را هم به دستم داد. با من راه افتاد آمد   شماره رديف آن عزيز را به او گفتم به‌سرعت آن‌را پيدا کرد. .

ــ اين هم قبر عزيز شما. من مي‌روم توی ماشين می‌نشينم و شما را با عزيزتان تنها ميگذارم منتطر مي‌مانم. عجله نکنيد..

من را تنها گذاشت.

 آن قبر يکی از عزيزان هم‌اطاقی‌ام بود. نوشته‌های روی سنگ قبر با گرد و خاک پوشيده شده بود. معلوم بود ماه‌ها کسی به آن قبر سر نزده. آنرا با آب آن سطل خوب شستم. گل نرگس  را روی قبر او گذاشتم.

خاطرات ايشان کم‌کم داشت  در ذهنم جان مي‌گرفت.

که ديدم  يک مرد ميان سال کريه "قرآن" به دست جلوام سبز شد.(اصلا نمی‌ذارن آدم بره تو حس)  خدا" رحمتش کندی" گفت! بدون اينکه از من  بپرسد شروع کرد با صدای کريه‌تر از خودش به خواندن قرآن؟

 با دست به او اشاره کردم که ساکت شود. گفتم عزيز چقدر بدهم که نخوانی؟

 گفت خدا بيامرزدش !!  دست کردم  توی کيفم يک ۵۰۰ تومانی به او دادم و از شرش راحت شدم.

 

  ياد داستان دوستی افتادم که مي‌گفت: سالها پيش روزی در گورستان قديمی "مسگر اباد" تهران روی خاک عزيزی نشسته بودم.

ناگهان ديدم  مردی با" مشک " سياهی بالای سرم  ايستاد  فکر کردم "سقا" است و آب مي‌فروشد.

 مرد مشک  به دوش گفت  برای" مرحومتان" فاتحه بخوانم ؟

ان دوست گفته بود بخوان..

 مردک گلوی مشک را با انگشتش مي‌گيرد کمی آن‌را باز مي‌کند!  و" بادی" از ان خارج مي‌شود...  دوستم از او می‌پرسد چرا نمی‌خوانی؟ مي‌گويد مگر نشنيدی..؟

  اين باد که از آن خارج شد يک فاتحه بود چون تمام اين مشک را من  با خواندن فاتحه  وقرآن و "فوت"!! کردن دراين مشک پر کرده ام ( خدا نکشدت ولگرد جان، مردم از خنده:)))‌  )

قاری مزاحم رفت و من سطل را از کنار قبر برداشتم. از جايم بلند شدم.  لحظه‌ای ساکت ايستادم ..از بودن در کنار ایشان احساس ارامش مي‌کردم.  خوشبختانه ايشان برخلاف عادت هميشگی‌اش هيج اصراری نکرد که پيشش بمانم !!

 شايد  بالاخره فهميده بود که من چقدر از تعارف بيزارم.

 من هم بدون خداحافظی به‌طرف تاکسی که راننده‌ام  حسن آقا در کنار خيابان به  انتظارم نشسته بود و داشت سيگار مي‌کشيد راه افتادم..

وفتی به تاکسی نزديک شدم  حسن اقا از جايش بلند شد. در تاکسی را برايم باز کرد. هر دوسوار شديم..

 فبل از اينکه را ه بيفتد پاکت قرمز سيگار" بهمن "اش را جلو ام گرفت و تعارف کرد .. سيگاری برداشتم و او آن‌را با فندک‌اش برايم روشن کرد. شماره قطعه بعدی را برايش خواندم که قبر برادرم بود گفت کمی از اينجا دور است ولی جای بسيار با صفايی است...

 معمولا دختر پسر ها که" طفلکی" ها  جايی ندارن مي‌آيند اينجا ساعت‌ها کنار قبری می‌نشينند و باهم راز و نياز مي‌کنند.

چون مي‌دانند هيج‌کس مزاحم آنها نمی‌شود مگرآنکه صاحب مرده سر برسد !!.. اينها مرا ياد خودم و زنم می‌اندازند.

 ما هم وقتی جوان بوديم و تاره باهم اشنا شده بوديم ازترس  پدر و برادر زنم و يا"در و همسايه ها " هروز مي‌رفتيم قبرستان "ابن بابويه " همديگر را مي‌ديدیم ...

  .حالا اينجا هم ميعادگاه عشق برای فقيرو فقرا ست

 کميته‌چی‌ها هم مي‌دانند. ولی زياد پاپو ش(!) آنها نمي‌شوند . برای آدم های ناجور هم اينجا پاتوق خيلی خوبی است.

از او سوال کردم :

ــ همه کسانی را که در تهران فوت مي‌کنند اينجا دفن مي‌کنند؟

 ــ  همه را اينجا مي‌اورند مي‌شورند ولی بعضی‌ها  وصييت مي‌کنند آنها را  ببرند قم يا مشهد دفن کنند.حالا کمتر  مي‌برند ولی در قديم بيشتر می‌بردند قم. مگر نشينده بودی؟

 که مي‌گفتند :

"صادرات قم آخوند است و وارادات آن مرده ."

يک دفعه گفت بگذار برات يک داستان واقعی بگم. شايد باور نکنيد. از يک آدم خاطر جمع شنيده‌ام

 حتما شما بايد يادتان باشد  که در قديم  بعضی وصيت مي‌کردند جسدشان را به "بلاد متبرکه "ببرند دفن کنند.

 مردی قبل از مرگش به پسرش وصيت کرد که بعد از فوت‌اش جسد او را به کربلا ببرد. و در قبرستانی در جوار" امام حسين" دفن کند.

 بدبختانه وفتی پدر فوت کرد پسرش توان مالی نداشت که بلافاصله جسد او را به کربلا ببرد.

 بنابراين موقتا جسد او را در جعبه ای دريک " امام زاده" امانت گذاشت. چند ين سال گداشت. تا پسر توانايی مالی پيدا کرد تصميم گرفت که جسد پدرش که تبديل به "استخوان" شده بود به کربلا ببرد.

 متاسفانه خبر دار شد" دولت عراق" ان زمان ورود اجساد از ايران را به خاکش قدغن کرده..

 پسر که نمي‌خواست از وصيت پدرش عدول کند .

 تصميم گرفت استخوان های پدرش  را " آسياب" کند و بشکل " آرد "بيرون بياورد و انرا در کيسه ای بريزد و ان را به عنوان" آرد " همراه خودش به قصد زيارت ..

به کربلا ببرد و در قبرستانی که پدرش وصيت کرده بود دفن کند تا دين پد ر را   بجا اورده باشد

  ان کار را انجام داد " پودر استخوان پدر" را به عنوان ارد همراه خودش با کاروانی کوچک از زوار به کربلا برد. در در انجا با چند زوار ديگر در يک اطاق در مسافرخانه‌ای اقامت کردند

و لی او از محتويات ان " کيسه"به هيچ يک از هم‌اطاقی‌ها چيزی نگفت . تا فرصتی پيدا کند و مخفيانه  آن را در قبرستانی که پدر وصيت کرده بود  دور از انظار انرا دفن کند.

 جهت زيارت چند ساعتی از مسافرخانه بيرون  رفت.

وفتی که برگشت  و به سراغ کيسه رفت با  تعجب ديد سر کيسه بازاست و نيمی از کيسه ی

" پودر استخوانهای "پدرش به يغما ر فته ...!!

  رنگ از رويش پريد. سر هم اطاقی‌هايش فرياد کشيد چه کسی به کيسه آرد من دست زده !!؟

يکی از  هماطاقی‌هايش گفت :

نامرد! ان" آرد فاسد" چی بود؟ که باخودت اوردی .ما را مريض کردی!!

 ما با مقداری از ان " کاچی" درست کرديم !! و خورديم

همه مان دچار اسهال و استفراغ شده‌ايم..

پسرک بينوا گريه را سر ميدهد و می گويد ان ارد نبود " ان پودر استخوانهای پدر" ام بود ...

 وفتی حسن‌اقا داستان اش را تمام کرد بايک خنده برزگ که همه دندانهای افتاده اش پيدا  شد گفت :

 خوب چه فرق داشت باباش  رو يک جور ديگه در خاک کربلا دفن شد ..

 .. از خنده او خنده‌ام گرفته بود. مي‌خواستم از او  سوال کنم که در باره اقای" احمدی نژاد" چی فکر مي‌کند ؟ که يک دفعه کناری نگاه داشت و گفت:

ــ حاجی جان  ر سيديم. اشاره به قسمتی از قبرها کرد و گفت : بفرماييد قبر برادار مرحوم‌تان در اين قطعه است ...

نگاه کردم  راست  گفته بود واقعا جای با صفايی بود. خيابان‌های اطراف آن را درختان انبوهی پوشانده بود . و روی قبر ها پر از دار و درخت بود. چند زن و مرد به فاصله  دور از هم روی قبر ها زير سايه درخت ها نشسته بودند..

 به حسن اقا گفتم

 شما توی ماشين بنشنيد من خودم مي‌توانم رديف قبر ايشان را  پيدا کنم .

 اصرار نکرد !! گفت هر چه شما مي‌فرماييد .

 سطل و يک شاخه گل برداشتم و از ماشين پياده شدم و بطرف ان قطعه براه افتادم. .سطل را از شير ابی  پر کردم و رفتم خيلی زود قبر را يافتم. کنار آن روی زمين نشستم سطل اب را روی سنگ خالی کردم. شاخه گل را روی سنگ قبر قرار دادم.  او ۶ سال  يش در يک تصادف اتومبيل کشته شده بود (تسلیت می‌گم ولگرد جان). نوشته های سنگ قبرش هنوز خوانا بود و روی قبرش عکسی از او نصب نشده بود. کلمات روی سنگ هيج چيزی در باره او نمي‌گفت  جز تاريخ تولد و تاريخ مرگ که روی ان سنگ حک شده بود. همراه با  يک" شعرو يک  جمله‌ی باسمه‌ای" که نمونه‌ی ان را  مي‌شد روی هزار سنگ قبر ديگر هم ديد. سکوت قبرستان در ان بعد از ظهر پاييزی در زير سايه درخت بالای قبر او  مرا داشت توی خلسه  مي‌برد. مي‌رفت تا  قبرستان را از ياد ببرم که  نا گهان با صدای :

لااله اله الله... لا اله الله ....  مخلوط با هياهوی و شيون و زاری گروهی زن و مرد سياه  پوش که دنبال تابوتی که بر دوش چند مرد  حمل مي‌شد رويايم را درهم شکست ....

و مرگ را بيادم آورد....

 

-------------

 

 

و این اینترنت لعنتی هم مرگ رو به یاد من آورد...

آقا، دیوونه شدم. هزار بار یه مطلب رو در ادیتور زیتون دات کام ارسال می‌کنی، هر بار یه‌جاییش غیب می‌شه. یا نصف مطلب نمیاد یا بالکل هیچی!

دقیقا از روی ساعت٬ سه‌ساعت پست کردن این مطلب طول کشید و آخرش هم که می‌بینید....

کسی می‌دونه علتش چیه؟ مشکل از سروره یا تموم شدن فضای وبلاگم یا چیز دیگه؟

 

 

 

فوت بلاگر کوچولو٬ آرین عزیز حسابی در همم ریخت.

 

امیدوارم خانواده‌ش بتونن  خالی بودن جای این کوچولوی دوست‌داشتنی رو تحمل کنن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 4:33  توسط زیتون  | 

1- سی‌با و بابام اعتقاد دارن که احمدی‌نژاد تا چند وقت دیگه استیضاح می‌شه و دوره‌ی ریاست‌جمهوری‌اش به پایان می‌رسه.(خوش‌خیالن؟)
2- اونایی که برای تغییر شرایط منتظر مرگ کسی نشستن واقعا فکر می‌کنن با مرگ اون آدم طرز تفکرش هم می‌میره؟

3- هیچ عید غدیری مثل امسال ندیده بودم ملت به دنبال عیدی گرفتن از سیدها باشن. یا من توجه نکرده بودم یا نبود همچین چیزی.
هر جا می‌رفتم ازم می‌پرسیدن: سیّدی؟ می‌گفتم چطور مگه؟(می‌خواستم ببینم برام سودی داره یا نه.) می‌گفتن اگه سیدی باید پول‌های تو کیفت رو بین ملت تقسیم کنی!
و واقعا راستی‌راستی می‌دیدم سیّدها( در واقع اونایی که اجدادشون ادعا کردن که سیّدن، وگرنه ماها می‌دونیم که خیلی از سیّدها واقعا سیّد نیستن و به‌خاطر مد اون زمان اجدادشون این لقب رو به خودشون دادن) شدیدا مورد حمله و غارت واقع می‌شن.
اولین سالی بود که تو تلویزیون هم به این مسئله این‌قدر دامن می‌زد.
همه به طور عجیبی اعتقاد پیدا کردن حتی اگه یه دونه صدتومنی متعلق به یک سیّد و بذارن تو کیفشون تا آخر عمرشون کیفشون پر از پول می‌مونه و هرگز خالی نمی‌شه.
آخه بگو اولا شما کجا می‌دونید این پولا از راه حلال به دست اومده. دوما اگه اینجوری بود که هیچ فقیری تو دنیا پیدا نمی‌شد! به همین روش می‌شد ریشه‌ی فقرو تو دنیا خشکوند!

4- افشا می‌کنم آی افشا می‌کنم!
این "ادامه‌ی مطلب" در زیر مطالب وبلاگ‌ها هم یه جور کلکه ها....:)
شما وقتی روی ادامه‌ی مطلب کلیک می‌کنید در واقع یعنی دو بار وبلاگ طرف رو باز می‌کنید. شماره‌ی کنتورش دو برابر می‌شه. من یکی دو بار کردم بعد از فهمیدن جریان دچار وجدان‌درد شده و بقیه‌ رو آوردم تو صفحه.

5- خوندن این یلدا نویسی‌ها خیلی برام جالب بود. روانشناس‌ها، روانپزشک‌ها، جامعه شناس‌ها، مردم شناس‌ها و.... کلی می‌تونن ازشون مطلب در بیارن و به نتایج زیادی برسن.
برای من بعضی‌هاشون تعجب‌آور بود و اوائلش احساس بدی بهم دست داد.
مثلا کسایی که با افتخار از دزدی‌هاشون گفته بودن، از خودارضایی‌های مکررشون با وسائل مختلف و از نارو زدن به دوست و آشنا و خیلی چیزایی که اصلا فکرشو درباره‌ی اونی که وبلاگشو می‌خونی نمی‌کردی...
البته شجاعت و جسارتشون قابل تحسینه.
مسئله‌ی خود‌ارضایی هم تا اونجایی که علم جدید می‌گه (شهرنوش پارس‌پور هم در مصاحبه‌ای بهش اشاره کرده بود) چیز بدی نیست و به کسی آزار نمی‌رسونه.
ولی اینقدر ساده از دزدی و کلک حرف زدن بخصوص وقتی با افتخار می‌گن باعث پیشرفتشون شده درکش برای من سخت بود.

6- یکی از چیزایی که بیشتریامون- بخصوص پسرها- تو پنج‌گانه‌هاشون نوشته‌ن مسئله‌ی سکس بود. خاطرات اولین سکس. سکس با فرد مورد علاقه. گیر افتادن موقع سکس با دختر مورد علاقه و...
بی‌خود نیست بیشترین جستجو در گوگل توسط ایرانی‌ها کلمات مربوط به سکسه.

7- چند سال پیش در مجلسی کارگردانی داشت برای دانشجوها تعریف می‌کرد که چطور بازیگر انتخاب می‌کنه.
یکی از شروط مهمش برای انتخاب مسئله‌ی ارضا بودن طرف از نظر سکس بود.
می‌گفت آدمی که سکس نداره روحیه‌ی عصبانی، پرخاشگر و خموده‌ای داره. تازه از نظر بدنی هم خموده‌ست و فرم نمی‌گیره.
من که اون‌موقع بیق بودم و ارضا بودنو مساوی با ازدواج می‌دونستم، با اینکه از این بحث خجالت می‌کشیدم به خودم جرأت دادم و وارد بحث شدم.
یعنی استاد (اسمشو گفتم) یعنی مثلا پسرها و دخترای ازدواج نکرده رو برای بازی انتخاب نمی‌کنید؟
با خنده‌ی کنترل شده‌ای گفت: آخه ازدواج نکرده داریم تا ازدواج نکرده. اگر موضوع براش حل باشه که مسئله‌ای تو انتخابش نیست.
گفتم یعنی چطور؟
گفت هر ازدواج نکرده‌ای که معضل سکس نداره. بعضیا براشون حله و مشکلی ندارن.و از نظر روحیه خیلی خوب و شاد و بدون گره فکری هستن.
بعد نمی‌دونم چی شد که از طرف پسری از جمع حرف "دختر ترشیده" و "پیردختر" شد. کلماتی که من ازش متنفرم. برخورد تندی با پسر کردم.
او معتقد بود که دخترانی که دیر ازدواج می‌کنن و به‌خاطر مسائل مذهبی هیچ رابطه‌ای ندارن خیلی بداخلاق و (باعرض معذرت، کلمه‌ی اونه) عقده‌ای می‌شن ولی پسرا چون مشکلی از نظر سکس ندارن همه‌شون خوش‌اخلاق و خوش‌روحیه هستن.
بین موافقین و مخالفین دعوا بالا گرفت و استاد با حوصله گوش می‌داد. بعد با تقبیح از استفاده از کلمات پیردختر و ترشیده حرفش رو شروع کرد.
و گفت: ولی متاسفانه حقیقتی‌ست که دختری که تا سن بالا سکس نداشته باشه از نظر اخلاقی تندخو و خشن و از نظر فیزیکی بسیار سخت و بدون نرمشه وخود من به عنوان یک کارگردان برای بازی انتخابش نمی‌کنم و باز برای من خنگ توضیح داد که: مسئله‌ی ازدواج سواست من به شناسنامه ی افراد کار ندارم که کی مجرده و کی متأهل!
اولین مثالی که یاد من اومد دختری بود که در استخر باهاش آشنا شده بودم(فاطی) تا سن 38 ازدواج نکرده بود و چون حز‌ب‌اللهی بود مطمئن بودم رابطه‌ی غیرشرعی نداره. خیلی خوش‌خنده و بذله‌گو بود.
من با اطمینان به استاد گفتم ولی من می‌شناسم کسی که 38 سالشه و مطمئنم هیچ رابطه‌ای نداره و خیلی خوش‌اخلاق و خوش‌صحبته و چنینه و چنانه.
استاد گفت من ایشونو نمی‌شناسم و برام عجیبه اگه ارتباطی با کسی نداشته باشه.
من اون‌قدر ناراحت شدم که متلکی به استاد پروندم و استاد هم حرف رو عوض کرد. از نظر من فاطی سمبل اخلاق پاک مذهبی به شیوه‌ی خودش بود.( البته من اون‌موقع همچین افکار غلطی داشتم)
این مسئله گذشت تا استخر بعدی که باز فاطی رو تا وارد شدم دیدم.(فاطی به علت مشکلات عضلانی و نقصی که داشت باید زیاد استخر می‌‌رفت) از همون اول با هرهر و کرکر برام دست تکون داد و هر بار طول استخر رو می‌رفتم و بر می‌گشتم به قسمت کم‌عمق تیکه‌ای شوخی‌ای می‌پروند.
یاد حرف استاد افتادم. گفتم چند دقیقه‌ای پیشش تو کم عمق وایسم و ببینم می‌تونم سر از کارش در بیارم(سندروم فضولی بود یا تحقیق علمی نمی‌دونم!) چند جمله‌ای بین ما رد و بدل نشده بود که ازش پرسیدم تو هیچوقت عاشق شدی؟ انگار فاطی منتظر همچین لحظه‌ای بود. دستمو گرفت و با چشمانی پر از شوق و ذوق برام تعریف کرد که:
- خیلی وقته می‌خوام برات تعریف کنم... و در کمال تعجب شنیدم که
تو سفر حجی که از طرف دولت بهش سهمیه دادن رابطه‌ی بین اون و آخوند کاروان خیلی صمیمی می‌شه. وقتی برمی‌گردن رابطه رو ادامه می‌دن و از اون موقع تاحالا صیغه‌ی جاج‌آقاست. هیچکی هم از جریان خبر نداره.
آخوند وقتی میاد پیش این به زنش می‌گه مأموریت می‌رم و از صبح تا شب با هم صفا می‌کنن. اینم به مامانش اینا می‌گه اضافه‌کاری دارم.
خنده‌م گرفت. چقدر اون‌روز احمقانه سعی کردم به استاد بفهمونم من یکی رو می‌شناسم که تا سن 38 سکس نداشته و روحیه‌ش هم عالیه...
(البته هنوزهم به حرف استاد نرسیدم و فاطی‌های زیادی دور و برم می‌شناسم که می‌دونم صیغه هم نیستن)

8-دوستم تعریف می‌کرد که:‌
" یکی از همکارام صبح یه ساعتی دیر اومد سرکار. خاکی و خلی و صورت و دستاش زخمی.
همه فکر کردیم تصادفی چیزی کرده. بردیمش دستشویی مانتوشو تکوندیم صورتش رو شستیم و به زخماش بتادین و چسب زخم زدیم و اون می‌لرزید و حرف نمی‌زد.
من دیدم خیلی ناراحته بردمش تو اتاق و درو بستم و یه چایی براش ریختم و گذاشتم تا می‌خواد گریه کنه.
بعد خودش تعریف کرد:
گفت: امروز هم طبق معمول هر روز یک ساعت زودتر از خونه راه افتادم تا به عنوان ورزش تا سرکار پیاده روی کنم.
در اتوبان صدر( اگه اسم اتوبان درست یادم مونده باشه:زیتون) که ماشینا تند از بزرگ‌را ه رد می‌شن و کمتر پیاده‌ای اون‌ورا‌ست، صدای پایی پشت سرم شنیدم. هنوز صورت مرد رو درست ندیده بودم که مانتومو چنگ زد و با زور زیاد پرتم کرد به زمین بایری که کنار اتوبان بود و کمی نسبت به اتوبان شیب رو به پایین داشت.
نمی‌دونم ماشین‌ها مارو می‌دیدن یا نه. اما پسر حدودا 28 ساله نفس‌زنان خودشو روی من انداخته بود . مقنعه‌م رو درآورده بود و سعی می‌کرد دکمه‌های مانتومو باز کنه. من شوکه شده بودم. جیغ می‌زدم، گریه می‌کردم دستشو گاز می‌گرفتم. موهاشو می‌کشیدم. از پایین با پاهام بهش لگد می‌زدم. اما اون مثل حیوونی انگار هیچی نمی‌فهمید. خودش رو به من می‌مالید. انگار کابوس می‌دیدم. آخر به گریه‌ی وحشتناکی افتادم و شروع کردم به التماس. پسر از درآوردن مانتوم منصرف شد و آنقدر خودش رو به من مالید که...
بعد ولم کرد. من قدرت ایستادن نداشتم و نشسته بودم به گریه کردن و فحش دادن به او.
او هم نشست کمی اون‌طرف‌تر و پشیمون سرش رو گذاشت روی زانوهاش و ...باز اومد جلو... ترسیدم و جیغ زدم. گفت نترس... مقنعه‌م رو تکوند و داد بهم.. گفت ترو خدا ببخشید و او هم زد زیر گریه... گفت تاصبح فیلم ... دیدم و نفهمیدم چکار می‌کنم...
ماشین‌ها به سرعت رد می‌شدن و هیچکس به ما توجهی نمی‌کرد. اونقدر با این‌وضع تو اتوبان دست گرفتم جلوی ماشین‌ها تا آخر مردی سوارم کرد و رسوندم اینجا. ترسیدم برم خونه یا کلانتری. ترسیدم آبروم بره...
دوستم می‌گفت: این همکارم آخرش به خانواده‌ش اصل ماجرا رو نگفت. گفته بود تصادف کرده.
البته اونا دیگه اجازه ندادن بدون آژانس بره سرکار.

9- هر وبلاگی باز می‌شه انگار پنجره‌ای جدید رو به دنیا باز می‌شه.
هر کسی از پنجره‌ش دنیا رو اون‌طور که می‌بینه تعریف می‌کنه.
کارتن‌خواب عزیز پنجره‌شو رو به دنیا باز کرده.

10- فیلم " کنترل" از زبان حسین یوسفی :
خلاصه فيلم:
كنترل داستان زندگي افرادي است كه شغل انها كنترل چي مترو است هر كدام از اين افراد داراي شخصيتي عجيب و همگي از نظر سلامت رواني دچار مشكل هستند .يك موجود مرموز در مترو پديدار ميشود و در هربار كه ظاهر ميشود يكي از مردم يا يكي از كنترل چي ها را به صورت ناگهاني به داخل ريل قطار پرت ميكند و همين طور عده اي را به قتل ميرساند .كنترل چي هاي مترو براي يافتن قاتل زنجيره اي بسيج ميشوند و در هر ايستگاهي يك گروه از محافظان مترو قرار ميگيرند .
بقیه‌شم برید تو وبلاگ خودش بخونید.(وبلاگ من تموم می‌شه!)

11- زرنگی‌های(بعضی از) بلاگرها در بلاگ‌نیوز... از زبان اسد علی‌محمدی...
من فکر می‌کنم تموم وبلاگ‌های گروهی به این معضل مبتلایند.

12- Image and video hosting by TinyPic
قسم می‌خورد به حضرت عباس
کار بکند پور عباس
(می‌خوام کار نکند پور عباس)
کاش اقلا شعر درست حسابی‌یی داشت!
ممنون از مجید ضرغامی برای فرستادن این عکس/

13- خیلی لینک‌ها دارم بدم. اما چکنیم که خواب بر ما عارض(چیره) گشته.

14- ولگرد جان، فکر نکنی یادمون می‌ره... سفرنامه‌ی شماره هفتتو هنوز ننوشتی؟

پ.ن.
15- من نمی دونم چرا هر شب که آنلاین می‌شم می‌بینم نوشته‌هام غیب شدن. یا همه‌ش یا نصفش...
دوستان می‌گن ری‌بیلد ( rebuild ) کن درست می‌شه .
نمی‌دونم چه مرگشه.

16- حالا که می خوام ری‌بیلد کنم گفتم بد نیست این رقص خوشگل عربی آقا تیتو هم بذارم اینجا ملت کیف کنن.
همیشه نباید زنا برقصن و مردا کیف کنن که.
این داداش من هم استعداد زیادی داره تیتو بشه:)
توضیح: لینک بالا رو در وبلاگ من... فقط یک زن پیدا کردم.

17- یادش به‌خیر. یه زمانی از طرف سپاه اسلام، و ارهابيون به عنوان هفدهمین عنصر خودفروخته شناخته شده بودیم:) حالا نمی‌دونیم درجه‌مون چند شده.
درجه‌ی خودفروختگی و ارتداد بقیه‌ی دوستان هم اونجاست.

18- نگاهی دیگر، نگاه ما...
نوشته‌هاش خیلی خوندنیه.. چه چهار قسمت داستان محمود‌خان و چرخ تولیدی‌اش و چه چهار قسمت ریحانه و ...

19- عبور از ازدواج... نوشته‌ی نیما قاسمی

20- حسن آقا خونه نیست!

21- برای جا‌آدامسیم مشتری پیدا شد:) اینجوری از مخترعان حمایت می‌کنن. نه مثل شما نخبه‌کشی کنن!

22- لایحه‌‌ی حمایت خانواده دور از دسترس همه + ویدیوهای اینترنتی، و تصویری واقعی از جامعه‌ی ما- وبلاگ پویا
" این بدتر شدن وضع را شاید در وقیحانه‌تر شدن ویدیوهای اینترنتی شاهد باشیم. یا مثلا در نوشته‌ای که زیتون در این یادداشت خودش (شماره‌ی 8 ) درباره‌ی توهین به دختری در خیابان آورده است. باور کردن آن مشکل است؟ "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:45  توسط زیتون  | 

1- دوستان! هموطنان عزیز!
در راستای محکم ایستادن در مقابل قدرت‌های شیطانی،‌ در رأس آن امپریالیسم و کمی پایین‌تر از رأس آن صهیونیستم، و برای خواست برحقمان" انرژی هسته‌ای" آن‌هم برای استفاده‌ صلح‌آمیز! و برای مقابله با تحریم تحمیلی که به‌زودی گریبان‌گیرمان می‌شود من به سهم خودم اختراعی کرده‌ام که به سمع و نظر شما خواهم رسانید.
اگر هر کدام از ما به جای بازی ِجلفِ یلدا نویسی بنشینیم(خوابیده نمی‌شود) اختراعی بکنیم که به‌دردبخور باشد،‌ می‌توانیم پوزه‌ی دشمنانمان را که فکر می‌کنند ما با تحریم دچار عسر و حرج شده ، دست از انرژی هسته‌ای می‌کشیم، به خاک مالیده و مشت محکمی بر دهانشان بکوبیم!
من از همینجا به آنها می‌گویم: فوتــــِـــیـــــنا! ما زنان و مردان باهوش ایرانی نمی‌گذاریم که بشود آنچه آنها می‌خواهند بشود.
سخن کوتاه می‌کنم و به اختراع خودم می‌پردازم.

یکی از اجناس خارجی که در هر مغازه‌ی کوچک و بزرگ و فروشگاه و سوپر و حتی روزنامه‌فروش‌ها یافت می‌شود "آدامس" یا همان " چوینگ گام" می‌باشد. دشمن با کمک ستون پنجم چنان بر گسترش استفاده از این محصول سرمایه‌گذاری کرده که شما هیچ‌خانه‌ای نمی‌بینید که در آن چند نوع از این محصول در گوشه‌گوشه‌ی آن پیدا نشود. در کشو، کمد، کیف، جیب. اینجا، آنجا،‌ هر‌جا.
بی‌شرمی بدان حد رسیده که فروشنده‌های مزدور به جای پول خرد آدامس تحویل می‌دهند! آن‌هم‌چه آدامسی؟ خرسی، لاو‌ایز،لاو واز، لاو برست( لاو ترکوندن)... تازه، طبق کشفیات سازمان اطلاعات قدری به‌ آن‌ها مواد مخدر اضافه کرده‌اند که همه معتاد شویم و به محض تحریم اقتصادی به خاطر " آدامس" هم که شده بیاییم دست از خواست برحق خود " انرژی هسته‌ای" دست برداریم. اینجاست که باید بگویم: هیهات مـِنه ذله! یعنی من راهی پیدا کرده‌ام تا ماه‌ها به آدامس بی‌نیاز شویم.

ما طبق عادت، هر روز چند بار چشممان به این آدامس‌های تحمیلی می‌افتد و ناخودآگاه یکی‌ یا دوتا یا سه‌تا( بسته به گنجایش) به دهان می‌گذاریم. ولی نمی‌دانم توجه کرده‌اید یا نه که به محض اینکه شروع به جویدن می‌کنیم یکی پیدایش می‌شود. مثلا در اداره یک‌هو رئیسمان به اتاقمان می‌آید و یا صدایمان می‌کند که کار مهمی با ما دارد.( مطمئن باشید این‌هم توطئه‌ی امپریالیسم جهانی و در رأس آن آمریکاست که سر بزنگاه یکی می‌رسد) مجبوریدم چکار کنیم؟ هنوز شیرینی‌اش نرفته و از حیض انتفاع خارج نشده آن‌را به‌دور بیندازیم.
یا در خیابان همینکه هوس آدامس جویدن به سرتان زد یکی از آشنایان دور را می‌بینید که به شما نزدیک می‌شود و نمی‌توانید با دهان پر حرف بزنید و...
یا در خانه، هنوز دندانتان دوسه بار روی آدامس نرفته که زنگ می‌زنند. کیست؟ مهمان ناخوانده.
یا، تازه آدامس در دهان می‌گذارید تا کتاب بخوانید که یک‌دفعه خواب شما را در می‌گیرد. با آدامس هم که نمی‌شود چرت زد خطر خفگی دارد.
می‌دانید دور ریختن این" آدامس‌های هنوز شیرینی در نرفته" چه ضربه‌ محکمی بر اقتصاد ما می‌زند؟ می‌دانید چقدر ارز از مملکت ما خارج می‌‌کند؟ چقدر دشمن‌شاد می‌شویم؟

من برای مقابله با این خطر " آدامس‌دان" را اختراع کرده‌ام. بله، درست‌شنیدید(یعنی خواندید)... آدامس‌دان.
ظرف کوچک در داری مثل صدف( گوش‌ماهی) از جنسی که آدامس به آن نچسبد. مثلا پلاستیک یا همان صدف‌هایی که روی ساحل دریا به وفور یافت می‌شود. هر دو کفه را با لولایی به هم وصل می‌کنیم و آن‌طرفش هم قفل کوچکی نصب می‌کنیم. داخل آن را هم کمی چرب نموده، عمرا" دیگر آدامس به آن بچسبد.
با این اختراع می‌توانید برای روزها و هفته‌ها آدامس خود را تر و تازه نگه‌دارید.
تازه ... دارم روی طرحی کار می‌کنم که صدف را دولایه کنم و و بین دو لایه کمی آب‌قند و نعناع (یا دارچین) بریزم و هر بار با فشار دادن یک دکمه قدری از این مواد با آدامس مخلوط شوند و انگار آدامس را تازه خریدی.

از نظر قند و نعناع هم فکر نکنم دچار مشکل شویم. نعناع که کنار جوی‌ها فراوان است. قند هم که دست یکی از روحانی‌های با صفای بالای حکومت می‌باشد و بعید است بگذارد حتی اگر کیلویی صدهزار تومان شود، مردم در مضیقه بمانند.

با این اختراع برای چندصدهزار نفر ایجاد اشتغال هم می‌شود.

از این آدامس‌دان‌ها در کیف خود بگذارید. تا رئیستان آمد، لبخندی بزنید و آدامستان را در آدامس‌دان قرار دهید و به محض رفتنش با فراغ بال اول دکمه‌ی شیرین‌کن و نعناع اضافه‌کن را فشار دهید و آن را دوباره در دهانتان بگذارید و حالش را ببرید.
یکی ازاین آدامس‌دان‌ها را بالای تختتان بگذارید. وقتی موقع کتاب خواندن خوابتان می‌گیرد لازم نیست آن‌را مثل بی‌کلاس‌ها به تخت بچسبانید. خیلی باکلاس در آدامس‌دان می‌گذارید و در آن را می‌بندید که رویش گرد و خاک ننشیند و به محض بیدار شدن دوباره در دهان می‌گذارید و در دلتان به ریش آمریکا و اذنابش می‌خندید.

آمریکا باید بداند که این‌دفعه دیگر آن‌دفعه نیست.
اگر هر کدام از ما 70 میلیون نفر فقط یک اختراع این‌طوری بکنیم اختراعاتمان از اختراعات آن‌ها هم جلو خواهد زد و نه تنها تحریم چیز مسخره‌ای خواهد شد که تازه این ما هستیم که باید آنها را تحریم نماییم.
شما هم اختراع کنید تا خودکفا شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 2:45  توسط زیتون  | 

1- من از همون روز اولی که احمدی‌نژاد شد رئیس‌جمهور، از فیگور راه‌رفتن و حالتاش گفتم این جون می‌ده برای کار در فشن تی‌وی!
انگار خودشم کاملا باورش شده که بعد از اینکه از رئیس‌جمهوری خلع شد، بره استخدام این سالن‌ها بشه.
در سفرهای استانی به هر شهری می‌ره، موقع سخن‌رانی‌های معروف و بامزه‌ش لباس ملی اون قوم رو می‌پوشه.
لباس کردی، لری، بلوچی و حالا هم خوزستانی با روسری چهارخونه....
مردم به‌زور آورده شده به سخن‌رانی‌ها هم به جای گوش دادن به خالی‌بندی‌هاش محو جمال و لباسش می شن..
ساده‌دل‌ها هم می‌گن:
ئه.... عجب رئیس‌جمهور خوبیه ها..... لباس ما رو پوشیده!
من فقط منتظرم ببینم وقتی می‌ره برای سخنرانی همسران شهدا، چادر مشکی سرش می‌کنه؟
یا مثلا برای کارگران زحمتکش شهرداری، لباس نارنجی آرم‌دار می‌پوشه؟

2- رئیس‌جمهورکمون نزدیک بود باز سوتی بده.
گفت ما ظرفیت تأمین نیازمندی‌های 300 هزار نفرو داریم!.
بعد که دید عجب حرفی زده و دفعه‌ی پیش که گفت ایران گنجایش 120 هزار نفرو داره چقدر مسخره‌ش کردن.
برای همین اضافه کرد. البته ما 70 میلیونیم. بقیه شو صادر می‌کنیم.
خوب الحمدلله نگفت:‌ خانم‌های عزیز نگران نباشید. تا 20 بچه جادارید بزایید..
این خودش یه قدم جلو بود!. .
..

3- تا سه روز بعد از اعدام صدام، هر وقت تلویزیون رو روشن می‌کردی درحال پخش فیلمی بود از زندگی صدام.
گوینده با صدای حق به جانب از کودکی صدام این‌قدر بد می‌ گفت و اونو یه بچه‌ی جانی و عقده‌ای و بدبخت معرفی می‌کرد که دلم برای بچگیش سوخت.

پیش خودم گفتم چه عجب یه جوری ربطش نمی‌دن به تخم و ترکه‌ی یهودی‌ها. آخه تو ایران هر کیو می‌خوان بگن خیلی بده تو هفت جدش می‌گردن یه یهودی پیدا کنن.
می‌گفت در دبستان هیچ دوستی نداشته و یک میله‌ی آهنی همیشه همراهش بوده که ترتیب همه رو باهاش می‌داده. تو خیابون هم باهاش می‌زده تو سر مردم و خون‌و خون‌ریزون راه می‌نداخته.
(لابد مدیر و ناظم و معلم و پلیس هم بوق بودن)
مدام هم عکس مادرش که یک زن تپل بوده رو نشون می‌داد که تا به‌حال چند تا شوهر کرده و با عرض معذرت با کیا خوابیده و صدام رو هم در اثر سه‌ماه معشوقه‌ی یک تاجر کلیمی حامله شده(منظورش این بود که صدام ولدزناست و مادرش ج..ه) و بعد اون تاجره برای اینکه گندش در نیاد به عقد یه مرد عرب در میاره و اون می‌ده صدام برادرشو بکشه که ارث بیشتری بهش برسه و صدام کوچولو برادر بابائه رو می‌کشه و....
بقیه‌شو گوش ندادم وگرنه حتما از رابطه‌ش با گربه و سگ‌ها و دزدی و غارت هم می‌گفت.
یعنی از یه بچه‌ی هفت‌هشت ساله چنان جانی ساخته بود که آدم می‌گفت یعنی چنین بچه‌ای روی زمین هست؟
حالا اگه به فیلم روانشناسانه بود که دلایل دیکتاتور شدنش رو به طور علمی شرح می‌داد باز یه چیزی.

4- یعنی "اینا" واقعا فکر می‌کنن ماها برای وبلاگامون مجوز می‌خواهیم؟
اگر ما می‌خواستیم طبق قوانین عقب‌افتاده‌ی این مملکت چیز بنویسیم که اصلا وبلاگ نمی‌زدیم:)


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 3:46  توسط زیتون  | 

1- بالاخره روزنامه‌ی اعتماد ملی تو قسمت سیاست مجازی از زیتون هم نوشت:)
آره بابا جون. داشت دیر می‌شد.
به نظر من این اعتماد ملی هم بد روزنامه‌ای نیست ها....
قسمت زیتونشو حال بنمایید:
Image and video hosting by TinyPic

2- این ای‌میل خارجکی هم همین چندساعت پیش از Abigail Sanderson بهم رسید:

I don't even know if you are able read or to translate what I write here. But I just finished reading a captivating cultural studies book with quotes from Iranian weblogs over the Christmas holidays called We Are Iran. As you are quoted in the book you have probably read it but to me it all came as an amazing eye-opener and a revelation.

So when I heard of Sadam's execution (even though the news keeps showing pictures of his atrocities in Iraq) all that I could think of was Iran. I am sorry but I was ignorant of many things until I had read this book and I was so moved by your painful memories of the war and the suffering of your people. I had no idea about the chemical weapon victims in Iran and that even though saddam was the instrument but we in the west are all guilty. Ignorance is no excuse. I am humbled by your long proud history and culture. I had no idea how poetic, graceful and funny ordinary Iranian can be.

To be honest like most people in my country I always thought that Iranians were Arabs. I must also ashamedly add that I studied sociology at university (though 30 years ago) so I should know better. But at least now I know that some Iranians are Arabs but most aren't.

I fell in love with your poetic Persian phraseology and in return I would like to offer you a British poem that came to mind as I read this mesmerising book. William Shakespeare once wrote:

"If you prick us do we not bleed? If you tickle us do we not laugh? If you poison us do we not die? And if you wrong us shall we not revenge?"

Yes he was right and whether English or Iranian we are all one. I was able to laugh and cry with you throughout and It also rapidly enabled me to see past the angry headlines about your president and to know that what ever our beliefs or behaviour patterns we have more in common than we often realise.

You have given me so much and the least I can do is to pick out as many email addresses from this book that I can and send every one of you a heartfelt New Year wish and a Happy Eid.

Abbey Sanderson

3- اینو خانم سارا اسمیت در تاریخ Friday, April 01, 2005 9:23 PM
برام نوشته بود:
Dear Z8un,


I am writing to inform you that we would like to include comments from your weblog in an upcoming book about Iran . The book is a multi-voiced portrait of contemporary Iran using hundreds of Iranian weblogs as its primary source; with quotes ranging from a few words to a few paragraphs. But a handful of your posts have been translated that we would like to use.

Quotes are largely tiny abstracts and short paragraphs taken from much larger body of text and copyright is respected and will of course belong to the author of weblogs. However all translated quotes are subject to editing/copy-editing for length, clarity, and style, grammar and legal concerns. And even tough you have been contacted there is a chance that your quote may be edited out.
I look forward to hearing from you and answering any questions that you may have. Sincerely
Sara Smith


4- و حالا :
Mon, 1 Jan 2007
Dear Iranian Blogger

A brief update of how WE ARE IRAN has been received by the press and some critics:

Hidden delights you may have missed ... The Observer

We Are Iran selected amongst the Independent 2006 Books of the Year and
New Statesman critics choice 2006 .

We Are Iran recommended by English PEN.

The Guardian “An engaging and inventive book that deserves a wide audience”

Independent “This is not the first example of a book made out of blogs; the Iraq war spawned a couple. It does, I think, count as the finest so far”

Sunday Observer: “This is a valuable document on an intriguing, troubled country.”

The Independent: “Dump your presumptions and enjoy this enlightening selection from Iran 's fearless bloggers”

Book Munch “It is honest, comical and clever and has the power to move mountains in its ability to demolish stereotypes en masse.”
The Scotsman “This could very well be the nearest thing to a nation writing its own history.
Financial Times “What makes this book special is the voice of the bloggers, the ordinary people of Iran who get to have their say at last. And they are eloquent, educated, poetic, charming, witty and brave.”

The Columbia Journalism Review: “one of the most interesting of the past year’s books on Iran is indeed about Iranian bloggers. We Are Iran ”

The Times Literary Supplement: “Alavi’s compelling social and political history of her country reveals the paradoxes of the modern Islamic Republic”

Best Wishes
Sara Smith

"کتابWe Are Iran" " نسرین علوی" چه کرده!

5- کماکان تولدمه. تبریک‌های شما رو به بهترین قیمت خریداریم!
از دوستانی که بهم کامنتا" و ای‌میلا" تبریک گفتن بی‌نهایت ممنونم.

6- مجموعه کتاب‌ها و مجله و روزنامه‌هایی که مقاله، ترجمه یا نامه‌ای از خانواده‌مون توش چاپ شده بود بسته‌بندی کرده بودیم و جایی تقریبا مورد اطمینان گذاشته بودیم. صاحب‌خونه برای مدتی اتاقی که این اسناد(مهم برای ما) توش نگه‌داری می‌کرد می‌ده به یه نفر بی‌جا تا وقتی خونه پیدا می‌کنه توش زندگی کنه. اینم نامردی نمی‌کنه و بسته رو کمپلت می‌ذاره دم در آشغالی ببره... وقتی فهمیدیم و بهش گفتیم چیکار کرده خنده‌ای کرد و با بی‌خیالی گفت اووووه....حالا مگه چی شده!؟

7- حالا من چون اصولا آدم شلوغی هستم و مطمئنم این تیکه روزنامه رو گم می‌کنم اینجا گذاشتمش... وگرنه اینا برای من عددی نیست:)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 4:23  توسط زیتون  | 

1- امروز با دیدن صحنه‌ی اعدام صدام اشک توی چشمام جمع شد.
از فکر اینکه چند سال ما ناخواسته درگیر جنگی وحشتناک بودیم و اصلا کسی جرأت نداشت به مسئله‌ای جز مسئله‌ی جنگ فکر کنه. حرف از آزادی بیان و رفاه و... توهین بزرگی به نظام محسوب می‌شد و گناهی نابخشودنی.
قدیمی‌ترها تعریف کردن. خوردن چای تو استکان‌های کلفت شیشه‌ای و ملامین، ساختن ریکا از پوست‌پرتقال، صف نفت و صف اجناس کوپنی، خاموشی‌های شبانه، صبح‌تا شب صدای توپ و تانک از تلویزیون شنیدن، قحطی، کشتار، زور، استبداد خودی به بهانه‌ی جنگ.
آن موقع‌ها جنگ چیز خوبی بود.
صدای آهنگران و صدای آژیر قرمز و سفیدی که گاهی بلافاصله قرمز می‌شد. صدای ضدهوایی، خاموش کردن چراغ‌ها و لرزیدن شیشه‌های چسب‌ضربدری .
و فرستادن خیلی عظیمی از جوانان به جبهه، خیل شهیدان ،‌ زخمی‌ها ومعلولین و جانبازان، شیمیایی‌ها، موجی‌ها، همسر شهدا و جانبازان که چه ظلم بزرگی بهشون شد.
و چه زندگی‌ها و جوانی‌ها در این دوران فنا شد. حتی اونایی که از سربازی در رفتن و فکر کردن قسر در رفتن. اونا هم زندگی نداشتن. نه کسی دلش میومد مهمونی بگیره و نه لباس طبق مد بپوشه. عکس‌های عروسی اون دوران رو نگاه کنید. ساده و چریک‌وار.
اگر عروسی کمی مفصل بود پاسدارا می‌ریختن تو و به جرم باقالی‌پلو با گوشت ملتو کتک می‌زدن که وقتی در جبهه غذانیست اینا چیه شما کوفت می‌کنید.
رقصیدن حرام بود. شطرنج حرام بود. موسیقی و ساز حرام بود.
بعد از 8 سال باز دوران سازندگی بود. حرف می زدی ضدانقلاب و ستون پنجم بودی.
با این‌همه من از اعدام صدام خوشحال نشدم. موقع انداختن طناب به دور گردنش چشمم رو بستم.
می‌دونم پایان همه‌ی دیکتاتورها مرگه.
تکلیف بقیه‌ی دیکتاتورها هم جز این نیست.
اما کِی؟ به دست چه کسی؟
مردم دنیا باید منتظر باشن آمریکا یکی یکی دیکتاتوراشونو بگیره و اعدام کنه؟
پ.ن.
اعدام صدام باعث خشم بعثی‌ها شد. با انفجار بمب در جشن مردم 50 کشته و 80 زخمی به جا گذاشتن.
بیچاره مردم جهان سوم جشنشون هم جشن نیست.

2- چیزی که برای من جالب بود اینه که جز همون اوائل دستگیری صدام گروه‌های ضد اعدام در مورد صدام زیاد سروصدا نکردن. تو ایران هم گروه‌های ضد اعدام بیشتر روی اعدام‌های زنان مانوور می‌دن.
روزی چند اعدام مردان تو روزنامه‌ها نوشته می‌شه و کسی چیزی نمی‌گه. اما در مورد زنان، فوری اعتراض می‌شه.
کاش مردان بیچاره هم شامل الطاف گروه‌های ضد اعدام بشن.

3- دو خبر خیلی خوش تو وبلاگستان افتاده.
اول عروسی کردن محمدجواد طواف با غزاله‌ی زیبا
دوم عروسی آرش سیگارچی با رافونه‌ی مهربان
مبارکه. آروزی سلامت و خوشبختی برای هر چهارتاشون دارم.

4- تجربه هايي كابوس وار ِ زینب پیغمبرزاده رو بخونید.
زینب شب انتخابات به خاطر گرفتن امضا برای" کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان" در مترو دستگیر شده. و به همین خاطر چند روز زندانی بوده.
خاطرات دستگیری و زندانش سرشار از نکته‌های ریز و جالبه. من که در دلم بارها به این دختر باهوش و نکته‌سنج و شجاع آفرین گفتم.

5- تا یادم نرفته بگم که میل‌باکسم مدت زیادیه که خراب شده. بعد از سِرور گردانی( خودمم نمی‌دونم یعنی چی. یه چیزایی مثل انبارگردانی می‌مونه احتمالا) تقریبا نُه دهم ای‌میلام به دستم نمی‌رسه. منی که هر شب باید منتظر اومدن 500 یا 600 ای‌میل می‌شدم و یک ساعت طول می‌کشید فقط اسپم‌ها رو پاک کنم. حالا فقط ده‌دوازده ای‌میل برام میاد. و از طریق وب‌میل یا یاهو هم که برم 50 تا اسپم هم اونجاست.

بعضیا می‌گن احتمالا هک شدم. چون تعدادی از دوستان گفتن از طرف من برای اونا آفلاین فرستاده شده.
من مدت‌هاست برای کسی آفلاین نمی‌فرستم( مگه یکی دوبار به مسئول سایت در مورد همین خرابی میل‌دونیم)
مدت‌هاست که بعضی نظرخواهی‌ها برام باز نمی‌شه و نمی‌دونم اشکال از اینترنت اکسپلوررمه یا چیز دیگه. خلاصه که بیغی هم بد دردیه.
لطفا ای‌میلاتونو به آدرس
zeitoon @ gmail.com
بفرستید.

6- تیزبین با مطلب " جامعه‌ی باز و جامعه‌ی بسته" به روز شد.

7- گذرگاه شماره‌ی 62، مخصوص دی ماه منتشر شد. مطالب خوبی توش پیدا می‌کنید حتما.

8- خوب، مرحله‌ی اول تحریم ایران شروع شد. فعلا 12 نفر از دولت‌مردان ایران ممنوع‌الخروج شدن ودو ماه دیگه اگه ایران آدم نشد تحریم اصلی شروع می‌شه.
یعنی می‌شه عین سالهای جنگ؟

9- مجلس طرح دوفوریتی می‌ده که ساعت کاری بانک‌ها برگرده به حال اول و شورای نگهبان رد می‌کنه.
من امروز باید سه تا بانک می‌رفتم. یکی قسط خونه، یکی قبض تلفن و یکی که باید پول در می‌آوردم.
بانکی که قسط خونه می‌دیم فیش تلفنو قبول نمی‌کنه. بانکی که باید ازش پول در می‌آوردم هیچکدومو...
رفتم اولی، دیدم 70 نفر مونده تا به من برسه . دومی 90 نفر و سومی65 نفر. همه‌شون غلغله‌ی آدم بود...
منم عین خلا بین این سه‌بانک که باهم فاصله داشتم در سفر بودم. تا آخر تونستم بعد از چهار ساعت دو تا از کارامو انجام بدم.
چقدر فحش به شورای محترم نگهبان شنیده باشم خوبه؟

10- برای مقابله با تحریم یه اختراع خیلی مهم و حیاتی کردم که اگه وقت شه به همین پست اضافه می‌کنم. وگرنه می‌ذارم برای دفعه‌ی بعد.
آب‌دهننون رو قورت ندید تا بنویسمش!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 2:49  توسط زیتون  | 


با مترو از راه مرقد مطهر به مجتمع زهرا

واقعيت اين بود که خودم زياد اعتقادی به ديدن عزيزانم از زير خروارها خاک نداشتم.
چون فکر می‌کنم در آن‌زير جز مشتی استخوان چيز ديگری وجود ندارد . آن عزيزان من فقط در قلب و فکر من زندگی مي‌کنند و اين من هستم که هر روز آنها را همراه بقيه سلول‌هايم تغذيه مي‌کنم تا زنده بمانند.
تا من هستم آنها هم بامن زندگی خواهند کرد و با مردن من آنها هم خواهند مرد!
و آنروز روز مرگ واقعی آنهاست!
اما رفتن به "بهشت زهرا " از اوامر "هم‌اطاقی"ام بود. نشستن بر خاک آن عزيزان يکی از مأموريت‌هايی بود که ايشان دربرنامه سفرم به ايران گنجانيده بود . ليست بلند بالايی از اقوام و دوستانش را به من داده بود که در"مجتمع زهرا"به ديدارشان بروم چون ايشان خودش به دلايل زيادی نميتوانست باين سفر بروند.
يکی از انها وحشت از" پرواز"بود . ايشان اگر مجبور باشند به سفر مهمی بروند ترجيح ميدهند که پياده ان راه را طی کنند !! ولی سوار هواپيما نشوند . حتی به کمک انواع داروهای خواب اور و شراب ..!
پس چاره ای نبود بايد بر سر مزار آن عزيزان ميرفتم در صورت قصور از امر ايشان بهتر بود که در همان ايران ميماندم!!.
البته تمام دستور العمل ها را هم مثل" يک بچه دبستانی" به من چند بار ياد آوری کرده بود ند که فراموش نکنم .
قدم اول گرفتن آدرس و شماره آرامکده های انها از دفتراطلاعات مدرن و کامپيوتری " بهشت زهرا " که شنيده بودند .در هيچ "قبرستانی "در دنيا چنين سازمان اطلاعات کامل پيشرفته ای مانند ايران در مورد امواتشان ندارند ! از خريدن گل و خيرات گرفته تا شستن سنگ قبرهای انها را دقيفا به من ديکته کردند ومن بايد به همه ی ان سفارشات عمل ميکردم.
قبلا گفتم که ايشان نه تنها دراين مورد بخصوص. بلکه در بقيه موارد برای تمامی سفرم توصيه های لازم را کرده بود ند .
از مواظبت کردن از پاسپورت و پولهايم گرفته.. تا نگاهداری از چمدان و وسايل شخصی ام از شکل لباس پوشيدنم درايران.. تا احتياط در عبور از عرض خيابانها ..و نوع غذايی های که بايد در ايران نمی خوردم تا خدای نخواسته مريض شوم ...
همه ی اين توصيه ها را پيش از سفرم به من گوشزد کردند.
و من هم مثل يک "پسر بچه حرف شنو" از مادرش به ايشان قول های لازم را در انچام انها دادم ..
بيخود نيست که در امريکا بعضی از مردان همسرانشان را "مامی "صدا ميزنند و در ايران هم شايد کسانی باشند.. ولی من يادم نميايد که شنيده باشم.
اين هماطاقی من در انجام هر کاری که من ميخواهم انجام دهم تمام حوانب انجام ان کار را در نطر ميگيرد و به من ياداوری ميکند..
نصيحت های او بيشتر وقت ها مادرم را بخاطرم مياورد. .
و گاهی اورا "مامی" صدا ميکنم !!
وياد ان گفته بی ادبانه دوستی ميافتم که ميگفت:
همسران خوب با مادر هيج فرقی ندارند . هر دو ما را خيلی دوست دارند و دلشان برای ما می طپد . هر دو ميخواهند از ما مواظبت کنند.هر دو به ما عذا ميدهند . هر دو از دير رسيدن ما به خانه نگران ميشوند. هر دو وقتی تاخير ميکنيم هزار فکر بد! در باره ما ميکنند. و هردو ميخواهند در هر کاری که انجام ميدهيم به ما راه چاه را نشان دهند ..!!
فقط تفاوت انها در اين است که مادر جاده "خروجی " ما است و همسر جاده...!!
بی جهت نيست که گفته اند "کل شی يرجع الا اصله" باور کنيد که اين گفته ولگرد نيست.
اخ
اگر "هم اطاقی "ام اين جمله اخر را بخواند!!حتما ولگرد را به خانه مادرش پرتاب خواهد کرد! ازخودم پرسيدم ايا بر اساس گفته ان" راننده تاکسی "من هم "زن ذليل " هستم ؟ دوباره از اين اصطلاح خنده گرفت..
.........
داشت دير ميشد بايد بلند ميشدم وميرفتم.
از اطاقم بيرون آمدم در را پشت سرم قفل کردم و از راهرو گداشتم و رفتم کليداطاق را روی" کانتر" دفتر هتل بگذارم
متصدی هتل از من پرسيد:
ــ امشب راهم ميمانيد ؟
ــ بله امشب هم اينجا هستم .
ــ لطفا ۳۵ هزار تومن کرايه اطاق تان برای امشب بايد بپردازيد.
از کيف دستی کوچک ام که بخاطر حمل پول مجبور بودم همه جا با خود بکشم ۳۵ هزار تومان بيرون اوردم و روی "کانتر" گذاشتم.
از اوپرسيدم :
ــ با چه وسيله ای ميتوانم به بهشت زهرا بروم ؟
با تعجب پرسيد :
ـــ کسی از دوستان يا اقوامتان مرحوم شده ؟
ــ نه هميطوری ميخواهم سر قبر چند نفر از اقوام و دوستان بروم.
ـــ امشب که شب جمعه نيست؟
ــ يعنی ميخواهيد بگو يد مرده ها ا هم مثل زندانيان روزهايی معين برای ملاقات دارند؟
خنده اش گرفت گفت :
ــ خوب اين يک رسم است .شما آزاديد هر وقت می خواهيد ميتوانيد سر قبر مرده ها يتان برويد ولی شب جمعه بهتر است!
داشت از استدلال اين اقای دانشجو لجم ميگرفت.
ــ نگفتيد بهترين وسيله رفتن به انجا چيست؟
ــ با اژانس يا با اتوبوس و يا مترو..
ــ از کجا ميتوانم مترو سوار شوم ؟
با تاکسی تشريف ببريد ميدان " ۷ تير " از انجا سوار مترو بشويد .انجا پياده نشويد چون ان مترو از ايستگاه ميدان " امام خمينی " يکراست تا "مرقد مطهر" ميرود وان ايستگاه آخر است . در انجا شما پياده بايد بشويد ازانجا پياده يا با تاکسی و يا با مينی بوس ميرويد " بهشت زهرا" راه زيادی تا انجا نيست .
ــ چرا مترو را تا خود بهشت زهرا نکشيده اند ؟
که از انجا پياده يا با تاکسی و يا مينی بوس بروند به
"مرقد مطهر"!
ــ لابد زيارت" مرقد" مهمتراز زيارت بقيه اموات است که ايستگاه به انجا ختم کرده اند .
اين جمله اخر را با لحن مخصوصی گفت..
ازاو تشکر کردم . يک دفعه يادم امد که از ا و بپرسيدم اسم قديم ميدان "هفت تير" چی بود؟گفت :نميدانم با صدای بلند از آن "مرد دربان" که داشت در همان دور وبر لابی می پلکيد و ديگر با من کاری نداشت چون انعامش را از من گرفته بود پرسيد :
ــ اسم قديم ميدان هفت تير چی بود؟
دربان هم بطوری که صدايش در همه لابی ميچيد گفت:
۲۵ شهريور.
ــ اگر ميخواهيد به اژانس تلفن کنم که اتومبيل برايتان بفرستند؟حدود ۱۰۰۰۰تومان ميشود.
ـــ نخير ان ميدان را از قديم ميشناسم دوست دارم که با تاکسی معمولی بروم .
خداحافظی کردم و از پله های هتل پايين امدم نگاهی به آسمان کردم بنطرآبی مخلوط با خاکستری ميامد .
کنار خيابان منتطر تاکسی شدم... انواع اتومبيل ها در مدل های مختلف با مسافر وبی مسافر با رنگ های جور واجور با تابلو تاکسی بی تابلو که حدس ميزدم انها بايد شخصی باشند باسرعت از جلو ام ميگذاشتند.
جالب اين بود که چند موتوری مقصدم را پرسيدند.!!
برای من بسيار عجيب بود چون من در هيچ يک از شهر های بزرگ دنيا که ديده يا شنيده بودم اينهمه تنوع که چه ا ز نطر رنگ و مدل اتومبيل ها و چه از نظر کرايه ونرخ های متفاوت مثل تهران در وسايل "حمل و نقل عمومی" شان وجود ندارد
وسايل حمل نقل عمومی تهرا ن از اتوبوس گرفته تا تاکسی ازنطر رنگ و مدل و نرخ های متفاوت واقعا ديد نی ومثل " شهر فرنگ" .است !..
بگذرم ..
با ترمز هر تاکسی و يا اتومبيلی فرياد ميزدم: هفت تير! هفت تير!
تا بلاخره يک تاکسی " پيکان "که گويا از باقی مانده ی پيکان های سی سال پيش بود و ۴ تا مسافر داشت و جلو پای من توقف کرد و خانمی ازقسمت عقب تاکسی پياده شد وراننده به من اشاره کرد که سوار شوم در عقب را باز کردم يک خانم چادری مسن و يک آقا نشسته بودند.
هم اينکه خواستم سوار شوم. ان خانم هم پياده شد و جايش را به من داد. وقتی نشستم .
احساس کردم دارم وارد گناه ميشوم !۱ چون ان قسمت از صندلی که من نشستم هنوز گرم بود !!..اين خانم دومی دوباره سوار شد.
گويا ايشان هم نمی خواست بين دو مرد بيگانه قرار گيرد . که البته حق را به ايشان دادم . و دررا بست و تاکسی براه افتاد .
فکر ميکنم اين سوار کردن ۴ نفر غريبه در يک اتومبيل فسقلی گويا فقط مخصوص ايران است.
.بدون اينکه راننده متوجه شود يواشکی از مسافر بغل دستی ام پرسيدم تا ميدان هفت تير چقدر ميشه؟
گويا او هم منظور من را فهميد بيخ گوشم گفت:
۵۰۰ تومان ..
تاکسی بسيار کند حرکت ميکرد ترمر پشت ترمز و چراغ .پشت چراغ در بعضی قسمت های مسيرمان کثرت اتومبيل های در حال توقف مرا بياد پارکينگ های بزرگ امريکا می انذاخت .
مسافری که بغل دست راننده نشسته بودکه اقای جوانی بود در بين راه پياده شد .مسافر ديگری که بغل دست من نشسته بود. گويا عجله داشت هی به ساعتش نگاه ميکرد . ميگفت
ــ خوبه حرکت ماشين ها را فرد و زوج کردند.
خانم بغل دستی ام گفت:
ــاقا وقتی ماشين بدون پيش قسط ميدهند معلوم ديگه هر بيکاره ای ميره يک ماشين ميخره باهش مسافر کشی ميکنه...
به ميدان ۲۵ شهريور رسيدم ۵۰۰ تومان به راننده دادم به دنبال ان خانم من هم پياده شدم..
از ان خانم ادرس ايستگاه مترو را پرسيدم گفت که او هم به مترو ميرود ميتوانم دنبالش بروم ..
همراهش از چراغ "عبور پياده "گذشتم به طرف ايستگاه مترو راه افتادم . وسپس همراه انبوهی از آدمها با "پله برقی نردبانی " به سالن زيرزمين مترو رسيدم..
وارد سالن بززگ زير زمينی مترو شدم در جلوگيشه بليط فروشی پشت صف نسبتا طولانی ايستادم ..وقتی نوبتم رسيد مقصدم را گفتم .
ويک ۵۰۰ تومانی به بليط فروش دادم فکرميکنم ۲۵۰ تومان پس ام داد خيلی ارزان بنطرم امد.
بدنبال بقيه مسافران بطرف "معبر اتوماتيک کنترل بليط "ها رفتم. بليط ام را در شکاف مخصوص ان قرار دادم و ميله معبرهمراه با صدايی چرخيد و راه عبورم را باز شد.
ودنبال بقيه مسافر ها به طرف سکوی سوار شدن مترو راه افتادم .بضی از ادمها در راهرو هايی که به سکو ها ختم ميشد
ميد ويدند. گويی مترو منتطر انهاست!!
د ر کنار سکو همراه صدها مسافر زن و مرد به انتطار رسيدن مترو ايستادم.
تا قطار برسد .مشعول تماشای محوطه زير زمين سکو و ادم ها شدم .
چيزی که برايم عجيب بود کوچکترين اشغالی روی زمين نديدم همه جا تميز بود و بر ق ميزد ..کف راهروها و زمين و ديوار ها همه از کاشی و سنگ های گران قيمت پوشيده شده بود.
و روی ديوار اسم ايستگاه "هفت تير" با کاشی بطور زيبايی نوشته شده بود .
و چند پوستر تجارتی و تابلوهای سيگار کشيدن ممنوع است.و يک تلويزيون پلاسما ی نسبتا بزرگ سقفی برای سرگرمی مسافران در جايی که من در کنار سکو ايستاده بودم ديده می شد . تلويزيون داشت يک فيلم کارتن نشان ميداد.
با ديررسيدن مترو هر لحطه به تعداد مسافران افزوده ميشد .
انبوهی از زن ها ومردها درطول سکو منتطر ورود مترو بودند. دايما از لبه سکو به انتهای تونل سرک ميکشيدند که با ديدن چراغ ان خود را اماده سوار شدن کنند!!که البته خودم من هم يکی از انها بودم. وبعضی ها هم بيخيال روی صندلی های کنار ديوارسکو لم داده بودند .
بلاخره مترو سوت زنان به ايستگاه رسيد و اگن ها يکی پس از ديگری از جايی که من و انبوه مسافران ايستاده بوديم از جلو ما گذشتند.
روی يکی از انها را خواندم نوشته بود "مخصوص بانوان "
تا بلاخره مترو از حرکت ايستاد.
تصادفا من درست در مقابل در يکی از واگن ها قرار گرفتم درهای واگن ها برای پياده شدن و سوار شدن مسافران باز شد .
هجوم مسافرانی که ميخواستند سوار شوند خروج کسانی را که ميخواستند پياده شوند بسيار مشکل ميکرد . بطوری که فشار ادمها هايی که در پشت سر من ايستاده بودم و ميخواسنتد سوار شوند مرا در "حالت بی وزنی" بدون هيچ کوششی به درون واگن انداخت..!
يکی از مسافرانی که هنوز موفق نشده بود پياده شود هر چه فرياد زد اقا يان اجازه بدهيد من ميخواهم اينجا پياده شوم ..
ولی گوش کسی به او بدهکار نشد و با فشار جمعيت بيشتر به داخل واگن عقب رانده شد..!!
درهمين وقت درهای واگن بسته شد وقطارحرکت کرد .
وان مسافربينوا که نتوانسته از ازدحام و فشار مسافران از مترو پياده شود.. شروع کرد به بد وبيراه گفتن پدر سگها ... !۱بيشرف ها.. مهلت ندادند که پياده شوم .. حالا تا کجا بايد بروم و دوباره برگردم ...!ما مردم ليافت مترو نداريم ما بايد خر سوار شويم .. اين را هم که خارجی ها برای ما ساخته اند..!! تمام راه تا ايستگاه بعدی که پياده شد هم چنان فحش ميداد..
چون طرف دعوايی نداشت . هيچ کس به بد و بيراه های اعتنايی نميکرد.
بعصی ميخديند و بعضی ساکت او را نگاه ميکردند .
واگن از انبوه مسافران نشسته و ايستاده قوطی کنسرو را بياد مياورد.
حالب اينکه بانوانی هم بودند که کنار مردها روی صندلی ها نشسته بودند. بنطر نميرسيد که هيچ نسبتی با بغل دستی هايشان دارند. من باخودم کتاب کوچکی برداشته بودم و فانتزی داشتم تا به مقصدم ميرسم انرا بخوانم.. که ممکن نبود
هر چه نگاه کردم کسی را که روزنامه ای ويا کتابی در دستش باشد نديدم .
هر وقت مترو به ايستگاهی ميرسيد بلند گو با "صدای مليح " وزيبای خانمی رسيدن به مترو را به ان ايستگاه پيش از توقف اعلام ميکرد...
ـــ دروازه دولت.... سعدی.... امام خمينی...
از يکی از مسافران پير تر پرسيدم :
اسم اين محل "امام خمينی" قبلا چی بود.؟
ــ همون "توپخانه "خودمان بود بايد شما يادته باشه..؟
در اين ايستگاه مسافران بسياری پياده شدند. واگن نسبتا خلوت شد.
يک صندلی خالی پيدا کردم و نشستم . کتاب جيبی ام را بيرون اوردم و شروع بخواندن کردم چون ديگر دلواپس ايستگاه پياده شدم نبودم و ميدانستم ايستگاه اخرش "مرقد مطهر" است
که من پياده خواهم شد هر چه مترو به ايستگاه مرقد نزديک تر ميشد از تعداد مسافران کاسته ميشد ..تا زمانی که به" مرقد مطهر" رسيد انگشت شماری مسافر باقی مانده بود .
کلمه" مرقد "مرا به فکرفرو برد .. چرا به محل دفن همه ی ادم ها آرامگاه و يا مقبره ميگويند..
ولی اسم محل دفن ايشان را "مرقد" گذاشته اند ..
يادم امد فقط محل دفن "ائمه "را "مرقد" ميگويد.واين کلمه الوهيت دارد تا آيندگان فراموش نکنند که ايشان از" ائمه "بوده اند و خدای نخواسته ان کاری که با "آرامگاه ان سرباز سواد کوهی " که سوادش را از کوه اموخته بود.
بر ارامگاه روا داشتند .. مبادا روزی بر"مرقد "ايشان روا دارند. شايد کلمه" مرقد " ايشان را از بی احترامی مصون نگاه دارد.
گوينده خوش صدای بلند گو رسيدن مترو را به ايستگاه "مرقد مطهر" اعلام کرد. . چرتم پاره شد
همرا ه ان اندک مسافران از مترو پياده شدم چون يکی از روز های هفته بود.گويا مرقد يا بهشت زهرا هم مشتری فراوانی نداشت .. مطمئن بودم که بيشتر ان مسافران فقط برای کاری در اين ايستگاه پياده شدند ويا مثل ولگرد ميروند تا هماطاقی ها يشان را خوشحال کنند !
و از سالن مترو بيرون امدم از دور گنبد و مناره های "مرقد "پيدا بود
برای ديدار مرقد وقت زيادی نداشتم ..
ماموريت هم اطاقی مهمتر بود و زيارت انجا را به وقت ديگری موکول کردم.!
در بيرون چند تاکسی و چند مينی بوس در انتطار مسافر بودند
وبطرف يکی از تاکسی هايی که راننده اش" بهشت زهرا" صدا ميکرد رفتم.
و همراه چند مسافر ديگر سوار ان تاکسی شدم درجلو ساختمان اطلاعات بهشت زهرا تاکسی نگاه داشت ... ۲۰۰ تومان کرايه ام شده بود ..از تاکسی پياده شدم
به اطرافم نگاهی انداختم به خيابان کشی ها.. دار و درخت های فراوان و ساختمان اطلاعات بهشت زهرا..
تا چشم کار ميکرد اقيانوسی ازسنگ قبر ها ..
فکر کردم شايد در جاهای ديگر دنيا قبرستان های زيبا و شاعرانه فراوانی وجود داشته باشد که ادم هوس کند که در انجا دفن شود..
ولی باور نميکنم کمتر گورستانی در دنيا از نطر"آّبادانی " با اين گورستان ما برابری کند..
ادامه دارد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:47  توسط زیتون  | 

این سلمان(رأس هرم یلدائیست) کلک خوبی زده تا پته‌ی همه رو بریزه روی آب! از رفیق‌رفقای خودش هم شروع کرده. بقیه هم همینطور رفیق‌رفقاشونو دعوت کردن تا رسیده به این پایین‌مایینایی مثل من:)
منتها بعضی‌ها بخصوص اون باتجربه‌ها خیلی زرنگن. اسرار مگوشونو طوری انتخاب می‌کنن که خیلی هم بگوئه و باعث افتخار.
من خیلی دیر متوجه شدم و اصلا قصد نداشتم تو این بازی مثل خیلی از بازی‌هایی که مد می‌شه شرکت کنم منتها نگرانیم وقتی زیاد شد که فکر کردم کسی منو دعوت نکرده. برای همین با اولین دعوت عین ندید بدیدها تصمیمم عوض شد:)
(فکر کنم تا همینجا دوسه اعتراف داشتم!
ممنونم از عزیزانم: پوپک گلنسایی، دُکی سیروس، غزل شهر قصه، کارپه‌دیم و گردباد...

پ.ن.
اووووه. تو نظرخواهی خوندم عزیزان دیگرم گوشزد و روزبه و خورشید خانوم و دخترهمسایه جونم هم دعوتم کردن. دیگه حسابی عقده‌م باز شد:)
(وبلاگم خراب شده بود و بالا نمیومد... از توی ادیتور کامنت‌ها رو خوندم)
پ.ن. بعدی
درست شد


آقا، من چون وقتی میفتم به حرف زدن کسی جلودارم نیست شاید بیشتر از پنج تا بنویسم.

اسرار ِ بگو:
1- همیشه ته‌ِ ذهنم احساس می‌کنم که بابا مامانم دوست‌داشتن من پسر باشم. وگرنه هیچ‌وقت بعد از من داداشمو دنیا نمیاوردن.
نمی‌دونم شاید دلیل اینکه من تا12- 13 سالگی موهامو کوتاه می‌کردم و شلوار کوتاه می‌پوشیدم و با پسرا فوتبال بازی می‌کردم(اونم خیلی خوب) همین باشه. همیشه با پسرا بیشتر از دخترا می‌جوشیدم و البته احتمالا اینجوری بهم بیشتر خوش می‌گذشت. بعدا که کوهنورد شدم باز هم‌پای پسرا می‌رفتم و با دخترا حوصله‌م سر می‌رفت.
(البته بعدا اخلاقم دچار اصلاحات شد)

2- تبعیض خیلی رنجم می‌ده . متاسفانه همیشه حس می‌کنم مورد تبعیض قرار می‌گیرم. چه تو خانواده‌‌ی خودم و چه تو خانواده‌ی همسرم و چه تو جامعه.

3- من بچه‌ دارم!
چیه؟ خوب دارم دیگه:)

4- من برعکس، خیلی دلم دختر می‌خواست. یعنی همه‌ش فکر می‌کردم دختره. ولی پسر شد که خیلی دوستش دارم. الان فکر می‌کنم برام واقعا فرقی نداره.
دچار عذاب وجدانم نکنه اینم بعدا فکر کنه من دختر می‌خواستم و ازم ناراحت بشه.

(ازنوجوونی دوست داشتم فرزندخونده داشته باشم به جای اینکه خودم بزام. اما بعد از ازدواج سی‌با گفت دوست داره اولین بچه‌ش مال خودش باشه... به توافق نرسیدیم تا رفتیم پیش یه دکتر روانشناسی که هر دو قبول داشتیم. بعد از چند جلسه صحبت با هردوی ما، گفت خودت بزا( چیزی مثل اِقرا)

5- از بچه‌م نمی‌نویسم. چون اینقدر این‌ور اون‌ور ازش(شایدم ازشون. کسی چه‌‌می‌دونه. یه رازی باید بمونه برای شب یلدای بعد یا نه؟) تعریف می‌کنم که اگه این‌جا بنویسم معلوم می‌شه کی‌ام! شما هم لطفا شتر(عزیز دلمو) دیدید ندیدید!

(شماره 3 و 4 و 5 در اصل یکی‌ین! یعنی در واقع هر 5 تا به هم مربوطن:) پس ادامه می‌دم. گفتم که هیچکس جلودارم نیست)

6- تازگی‌ها زیاد به خوراکی‌ها علاقه دارم و شبایی که پای کامپیوتر می‌شینم یه بشقاب بزرگ پر از هله هوله جلو دستم می‌ذارم. قبلا گفتم که موقع عصبانیت و اضطراب هم دوست دارم هی بخورم. جوری که اگه سی‌با دیرتر از وقتی که گفته بیاد به غیر از شام خودم شام اونو هم می‌خورم.(البته حقشه:) )
برعکس موقع بارداری خیلی لاغر شده بودم و از خوراکی هایی که همیشه دوست داشتم حالم به‌هم می‌خورد مثل چایی و قرمه‌سبزی و...

7- خیلی ریخت و پاشی شدم. به طوری که زَهره‌م می‌ره کسی بخواد سرزده بیاد خونه‌م. به همه می‌گم از قبل خبر بدن. وقتی که خبر می‌دن اول یکی می‌زنم تو سر خودم و بعد عین فیلمی که تند می‌شه شروع می‌کنم به جمع و جور و شست و شو و.... روزنامه‌ها رو می‌چپونم تو جا روزنامه‌ای و برای کتابا معمولا جا پیدا نمی‌کنم و... رو اُپن هم باید جمع کنم و... وقتی مهمون می‌ریزه روز از نو روزی از نو..
یه مقداریش تقصیر سی‌باست که می‌گه کار خونه‌رو ولش کن.( نمی‌گه آخه ولش کنم پس کی بیاد بکنه؟)
کار خونه خیلی تکراریه برام... سی‌با هم فکر می‌کنه مثلا یه ظرف شست و یه جارو زد کارا تمومه.
در ضمن از همون اول تو بچه‌داری خیلی کمکم کرده.

8- از سوسک نمی‌ترسم. خانوم همسایه وقتی سوسک می‌دید می‌دوید منو می‌برد که پیداش کنم و بکشمش. خودشم بیرون خونه‌ش وای‌میساد و تا وقتی لاشه شو( طفلکی سوسکه . حالا که دارم اینو می‌نویسم احساس عذاب وجدان دارم.) نمی‌دید وارد نمی‌شد.

9- یه بار تو کوه یه مارِ سی‌سانتی از زیر پاهام رد شد و من فقط نیگاش کردم. پسرا فکر کردن من ببینمش غش می‌کنم.
بین خودمون بمونه من بااینکه ماره رو نگاه می‌کردم تازه وقتی دوسه متر از زیر پام رد شد دوزاری‌م افتاد. در واقع هاج و واج بودم نه شجاع.
بعدا توی دریاچه‌ی سما(بالای مرزن آباد) شنا که می‌کردم کنارم چند مار آبی دیدم و نترسیدم.( چون می‌دونستم مارای آبی نیش ندارن)

10- یه بار پلیس به خاطر صدای بلند ضبط ماشین جلومو گرفت و وقتی دید آقا نیستم با دندون لب پایینشو گاز گرفت و با خنده گفت دیگه ازین کارا نکنی‌ها. جریمه‌م نکرد.
باید اعتراف کنم آهنگش هم ازین نی‌ناش‌ناش‌ها و جوادی-لس‌آنجلسی بود:)

11- تازه فهمیدم این ماشینی که سوار می‌شم و تو اتوبان 140 تا باهاش می‌رم دنده 5 هم داره. می‌دیدم موتور زوزه‌می‌کشه ها...
اونم یه‌دفعه که سی با کنارم بود. با تعجب هی منتظر دنده عوض کردنم بود گفت چرا نمی‌ری 5؟ منم خندیدم. فکر کردم داره سر کارم می‌ذاره. بعد که اصرار کرد. نگاه کردم دیدم به قول معروف" اِوا...." بابا این مدت‌هاست (از وقت ساختنش) دنده پنج داره و من اصلا به شماره‌های دنده نگاه نکرده بودم.

12- اسرار تقریبا مگو!
اولای پاییز سی‌با یواشکی یه کم لای در( دری که به بالکن باز می‌شه و در واقع کار پنجره‌رو می‌کنه) رو باز می‌‌ذاشت و من نمی‌فهمیدم چرا. مدتی بود لحافم رو ازش جدا کرده بودم. آخه اون خیلی گرماییه و با یه ملافه خوابش می بره و من باید با ژاکت و یه لحاف گنده بخوابم تا گرمم بشه و خوابم ببره. می‌دیدم گرمم نمی‌شه و می‌رفتم بغلش. اولش می‌لرزیدم و بعد...
زمستون که شد. باز می‌دیدم اتاق یخه... پنجره بسته بود. دورش هم ازین ابرا چسبونده بودم.
می‌دیدم تازگی‌ها سی‌با در کمد رو نمی‌بنده. به حساب شلختگیش می‌ذاشتم. بعدا متوجه شدم که از کمد سرما میاد... قسمت داخلی کمد ما تو یه قسمت منحنی نمای ساختمونه و سرمایی ازش میاد که نگو...
(فکر کنم بیشتر این اسرار مگوی سی‌با بود!)

13- آقا، بازم هست... بگم؟

حالا من کیو دعوت کنم؟
راستش اصلا نمی‌دونم کیا تا به‌حال نوشتن و کیا ننوشتن. دلم می‌خواد پارتی‌بازی هم نکنم.
فکر کنم حالا که شماره‌های یلداییم زیاد شد اجازه دارم شماره‌های دعوتیم هم زیاد باشه:)
آخه من دستم به کم نمی‌ره!
فعلا... امید لحظه‌ها، نرگس رگبار، پندار لگوماهی، حسین درخشان، حسن‌آقا، آبنوس، هنگامه، ملودی ناز، ویدا. مدیار، بامداد، زیستن، مانی چهاردیواری، کامران آنسوی دیوار، این سوی دیوار، عباس‌معروفی، دست‌فروش،‌ امید حبیبی‌نیا، خوابگرد، پارسا و داتیس کوچولو(این دوتا هم دل دارن)، برون‌کا، مرد تنها‌، زن‌تنها، شیوا،شیما، یوسف‌علی‌خانی، الپر، کریم ارغنده‌پور، محمود‌ احمدی‌نژاد، ابراهیم نبوی، زن باکره، زن بی‌کره‌، علیرضا، آلوچه‌خانوم، حقوق‌دان، لیلا‌فرجامی و فرجامی ِ آخ اگه بارون بزنه، ماهی جون، کاریز، ستاره، مهسا، سوسکی، پاگنده، گل‌کو، شبح، مارمالاد، مسعود اسکیزوفرنی، مامان نیلو، راوی، نیما، شانای، کوزه، جوجو، شبنم، ارنستو، آق‌مصطفی، مهیا، محیا، سولوژن، مژده، سنجاب، ویولت، هرمس‌رامانای بزرگ و کوچک، آلیوس‌ماکسیموس کبیر، تیلا، ساکورا، میداف، اروند، آهو، آتوسا، پانته‌آ، دردانه، دردونه، مهناز ویران،‌ سوفیا، لیلا، ساغند، اسد، دندون‌پزشک، سبیل‌طلا، سیما، بلوچ، ف.م.سخن. حمید گاه‌نوشت و بقیه‌ی حمیدها، تمام سعید‌ها، مهدی‌شیفت‌ها و نرگس‌ها، مریم‌ها، علی‌ها، رضاها، سایه‌ها، گیسوها، سیناها، احسان‌ها، بامداد‌ها، تموم خانوم‌ها و آقایون وبلاگ‌نویس و همجنس‌گراها، لات‌های اینترنتی.
همچنین تلفنچی، نسرین، نانا،‌ نیاک، نارنج،‌ جی لندنی، راوی، آچار فرانسه، مهدی‌جامی، پژمان، فتانه‌، ربل، دهقون، یلدا، آناهیتا، آیدا، آسیه، ندا، پویا، نیروانا، یک اهری، رازمگو، کیمیای یک قطره،‌ کتبالو، ناصرخالدیان،‌ استامینوفن، کفتار، شمر، بی‌تا، با‌تا،‌ بی‌بی‌گل، آرش سرخ، پویا، توتیا، فرید(سرجهازی وبلاگ ویولت)، ویلچرران، امید زندگانی، ورونیک، گور‌به‌گور، آبچنوس، عزیز‌دردونه، زهرخند، سعید ممتیک، قوقولی‌قوقو، کاوه، ‌ بادبادک‌ها، کاپیتان‌هادوک، عمو گیله‌مرد،‌ ‌آرمین گیله‌مرد، ترسا، چرتینکوف ، Osmosis Jones ، کیوان، نکیسا، آرمین، ذهن سیال،‌ زن متولد 57، نسرین و... خلاصه هر کی تاحالا ننوشته با زبون خوش بنویسه . جرزنی هم نداریم.
خوندن اسرار مگوی بلاگرهای بداخلاق و جدی هم باید خیلی لذت‌بخش باشه!
مثل:.... و ..... و .....
کامنت‌نویسان آشنا(پارتی‌بازی) که خودشون وبلاگ ندارن می‌تونن تو نظرخواهی بنویسن تا بیشتر با اون روی پلیدشون(شایدم فرشته‌شون) آشنا بشیم.


یه احساس خنگ‌علی‌یی بهم دست داده که به چه راحتی آدم گول می‌خوره و اسرارشو می‌گه:)
عین معتادی که از لجش می‌خواد همه رو معتاد کنه، می‌خوام همه در این احساس باهام شریک شن:)

13- آهان... اینو هم بگم که حسابی برام عقده شده. باشد که به دست توانای شما این عقده باز گردد.
خواهرم که رفت به مدرسه‌ی .... هر روز زنگ تفریح بهشون شکلات خارجی می‌دادن. (آره بابا جان من به‌‌خدا خواهر هم دارم) این خواهر نصف شکلاتشو می‌خورد و نصفشو میآورد خونه. نه که به من بده. میومد جلوی من ملچ‌مولوچ می‌کرد و می‌خورد. من آرزوم شده بود برم مدرسه تا از این شکلاتای خارجی گنده که پر از مغز فندق بود بگیرم.
اما از اون‌جایی که هر وقت نوبت من می‌رسه آسمون می‌تپه.
به جای شکلات گنده‌ی خارجی یک لیوان گنده‌ی شیرکاکائو داغ دادن. اون‌موقع‌ها هم من از شیر متنفر بودم و نمی‌خوردم یا اگه به‌زور می‌دادن می‌رفتم می‌ریختم توی آبخوری حیاط.

14- بعدا که داداش‌دار شدم. امکان نداشت بیرون از خونه چیزی بهم بدن(خوراکی یا اسباب‌بازی) و برای داداشم نیارم خونه!

15- آقا، یکی منو بگیره... ولم کنید تا صبح دیگه اسراری نمی‌مونه که مگو باشه. همه‌ش بگو می‌شه!

16- حالا من به این همه وبلاگ چه‌جوری لینک بدم؟
سی‌با هم رفته در کمدو باز گذاشته و منتظر منه:))))

17- به جان شما، اگه از این پست به بعد کسی درباره‌ی اینایی که نوشتم سوال کنه نکرده ها!! دودمان سلمان رو به باد می‌دم!

18- راستی، کریسمس هم مبارک!

19- امسال هر جایی رفتیم درخت بریده نمی‌فروختن( چه بهتر!) کاج‌ها رو با ریشه تو گلدون می‌فروختن و قیمتش هم از کوچیک کوچیک که 20-30 تومن بود تا 600 هزار تومن که مال مایه‌دارهاست.
همراه من یه 35 هزارتومنی‌شو خرید و بعدش می‌خواد بکاره تو باغچه‌شون.

-------------------------
وبلاگم دوروزه که خرابه....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:39  توسط زیتون  |