تبليغاتX
زیتون

زیتون

كتاب‌خوانان و کتاب‌دوستان عزیز
به لطف شما اسم کلی کتاب در نظرخواهی مطلب ِ قبلی جمع شده.
اگه کسی دنبال معرفی کتاب می‌گرده بره یه سر بزنه. چیزای خوبی پیدا می‌کنه. (در نظرخواهی زیتون بلاگفا هم چند تا نظر هست.)
بخصوص که ولگرد صد تا کتاب برتر رو معرفی کرده!.
خیلی دلم می‌خواد یه وقت حسابی گیر بیارم و این اسامی رو مرتب کنم و توی یه فایل جمع کنم.
واقعا از شما ممنونم. خیلی‌ها از جمله خودم دنبال کتاب‌های خوبی که ارزش خوندن داشته باشن می‌گشتیم.
البته به قول مرمر :
"هرکتابی حتی کتابهای زرد و بازاری هم در مقطعی می توانندتاثيرگذاروشخصيت سازباشند"
خیلی از آدما با کتابای فهیمه رحیمی و مایک هامر(سکسی جنایی) و ر.اعتمادی ... شروع کردن و هی پیشرفت کردن.
با خوندن نظر‌های شما به چند نکته رسیدم.(البته باید قشنگ بشینم نظرها رو کلاسه کنم نه این‌جوری کتره‌ای!)

1- اینکه بیشتر ماها مطالعه رو از دوران کودکی شروع کردیم و این علاقه تا به‌حال ادامه داشته.
کتاب‌‌های تن‌تن و میلو، بابا لنگ‌دراز، شازده کوچولو، قصه‌های صمد بهرنگی، هایدی، کتاب‌های طلایی، حتی قصه‌های کدو قلقله‌زن و ملک‌جمشید و ملک خورشید و... مارو علاقه‌مند کردن به دنیای قصه‌ها...

2- کتابایی که آدم در دوران نوجوونی می‌خونه بیشترین تآثیر رو در زندگی آدما می‌ذاره و البته بیشتریا تو این دوره رمان می‌خوندن:
مثل دزیره، برباد رفته، کلیدر، جای خالی سلوچ، داستان‌های علی‌اشرف درویشیان، ماکسیم گورکی، داستان‌های مارک تواین، همینگوی، رومن رولان همچنین کتاب‌های سهل‌الهضمی مثل بامداد خمار، حتی کتاب‌های فهیمه رحیمی تو این دوره خیلی طرفدار دارن.


3- بعضی‌ها کم‌کم ایدئولوژی‌شون با کتاب شکل گرفت:
کتاب‌هایی مثل: خرمگس، برمی‌گردیم گل نسترن بچینیم، لبه‌تیغ و کتاب‌های برشت و چخوف و امیل زولا... خیلی‌ها رو به سوسیالیسم و عقاید چپ علاقه‌مند کرد.

4- خیلی‌ها با کتاب‌های پائولو کوئیلو، شریعتی، جلال آل احمد، به مذهب مترقی گرایش پیدا کردن.

5- خیلی‌ها با خوندن چند کتاب به سیاست علاقه‌مند شدن:
قلعه‌ی حیوانات، کتاب‌های اوریانا فالاچی،

6- در دوره‌ی جوونی خیلی‌ها روی میارن با کتاب‌های صادق هدایت، آلبرکامو، مارکز، فلوبر، استاندال، بالزاک، پوشکین، آندره ژید و ساماراگو، هانریش بل و پرل باک، تولستوی، ...

7- کتاب‌های فلسفی مثل کتاب‌های هرمان هسه و دنیای سوفی و...سلینجر و...

8- یه عده کتاب‌های مربوط به مسئولین حکومت قبلی رو دوست دارن مثل:
شایان و دکتر صادق حمایت استاد اینجور کتابان.
کتابایی راجع به اردشیر زاهدی، مصدق، شاه و فرح و داریوش همایون و ...


9- یک عده هم کتاب‌های مربوط به زمان یاقوت رو دوست دارن مثل:
شعرای امام و توضیح‌المسائل( البته می‌دونم اینو‌یکی برای شوخی مطرح شده. اما خوب یه عده مثل فضول‌باشی نظرخواهیم دوستش دارن.) شعرای صالحی و قیصر امین‌پور، قرآن و نهج‌البلاغه، مفاتيح الجنان ودعای ابو حمزه ثمالي و حلیه‌المتقی

10- بعضیا با خوندن کتابی موافق با یک عقیده از اون عقیده بیزار می‌شن.
مثلا یه کتاب مذهبی می‌خونن و از مذهب متنفر می‌شن. و برعکس یه کتاب ضد مذهب می‌خونن و تازه به مذهب علاقه‌مند می‌شن.

11- یه عده دچار احساسات شاعرانه می‌شن و با سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و فریدون مشیری و.... حال می‌کنن.

12- بعضیا یه کتابو میان صد بار بخونن می‌بینن فاز نمی‌ده. یهو یه سال بعد، دو سال بعد میان برای صد و یکمین بار صفحه‌ی اولو که می خونن می‌رن تا آخر.(برای خود من جان شیفته این مدلی بود. ).

13- بعضی‌ها به قول نانا سیستماتیک کتاب می‌خونن. مثلا میان می‌گردن تموم کتاب‌های جین آستین رو پیدا می‌کنن و می خونن. یا از یه روند مطالعاتی مشخصی پیروی می‌کنن.

14- بعضی‌ها هم عین من بیچاره که نمی‌تونم پول زیادی بابت کتاب بدم. میام می‌رم یه کتاب‌خونه عضو می‌شم و هر کتابی که باد کرده و یا امانت داده نشده و یا مردم لطف کردن و بعد از خوندن پسش آوردن و عنوان کتاب‌ها هیچ ربطی هم به هم ندارن و معمولا هم کتاب‌های قدیمی هستن یکی یکی می گیرن و می‌خونن.
گاهی هم سر وقت کتاب‌خونه‌ی دوستان می‌رم و چون دختر خوبی‌ام و هر کتابی رو که می‌خونم اگر عیب و نقصی داشته باشه و چسبی بخواد و شیرازه‌ش در رفته باشه براش درست می‌کنم با منت بهم کتاب قرض می دن. این‌طوری کتاب‌های کتاب‌خونه‌ی یک استاد دانشگاه رو همه‌شو نونوار کردم.
این حالت مطالعه خیلی حالت پراکنده داره و اصلا هدف‌مند نیست. و مثل من آخرش هیچی ازشون در نمیاد.

15- یه عده هم مایه‌دارن و هم خوش سلیقه. مرتب و سیستماتیک کتاب می‌خرن و چون خونه‌شون بزرگه هی کتابخونه اضافه می‌کنن و دل ماهارو آب می‌کنن...

16- نمی‌دونم کسی تا به حال این تجربه رو داشته که یک کتابو هیچ‌جوری تا آخر نمی‌تونه شروع کنه. دو سه بار امتحان می‌‌کنه و هر چقدر هم دیگران می‌گن کتاب خوب و باارزشیه دیگه هرگز نمی‌‌تونه بره سراغش. در کمال شرمندگی کتاب گرگ بیابان هرمان هسه برای من اینطوری بود. شاید چون اون موقع سنم کم بود... نمی‌دونم... اعتراف می‌کنم هیجکدوم از کتاب‌های هری‌پاتر و هم نتونستم بخونم. حتی فیلماشم نمی‌تونم بشینم کامل ببینم.
این شماره رو باید در شماره 12 می‌گنجوندم. صداشو در نیارید!

17- یه عده کتاباشونو قرض می دن و می‌گن بذار دوزار سطح سواد مردم بره بالا.
ولی عده‌ی دیگه می‌گن عمرا کتابمو بدم به کسی. ممکنه هیچوقت هم خودشون نخونن. اما نمی‌ذارن کس دیگه‌ای هم بخونه.

18- یه عده کتاب قرض می‌کنن و سر موقع تمیز و مرتب پس میارن. اینا شریک مال مردمن!
عده‌ی دیگه هم لبه‌ی کتابا رو تا می‌کنن. روشون هم آبگوشت و قرمه‌سبزی و قیمه و آش رشته و انار می‌ریزن. یکی دوسال هم پسش نمی‌دن. آخرش هم که صاحبش اومدبگیره می‌گن کدوم کتاب؟ اونو نامزدم برام خریده!
اینا رو دیگه کسی گوشت سگم نمی‌ذارن جلوشون. چه برسه به کتاب.
(از نوشته‌هام معلومه دچار خستگی شدم؟)
(اصلا اینا تو نظرخواهیم نبود. همینطوری الکی به عنوان درددل گفتم)

19- بعضی‌ها کتاب کرایه می‌‌کنن.
من خودم تعریف بامداد خمار فتانه‌ی حاج سید جوادی رو زیاد شنیده بودم. اما چون روشنفکرا اون‌موقع خوندن این کتابو مسخره می‌کردن(راستش خودمم فکر می‌کردم مثل فهیمه رحیمی می‌نویسه) روم نشد بخرمش. رفتم یواشکی کرایه‌ش کردم.شبی 100 تومن. و چون می‌خواستم پول کمتری بدم. دوروزه خوندمش :) البته واقعا کشش داشت.

20- بیشتر مردم کتاب‌های عباس معروفی، زویا پیرزاد، احمد محمود، محمود دولت‌آبادی، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، غزاله علیزاده، و اسماعیل فصیح رو دوست دارن .

21- آقا، شما هم یه چیزی بگین.
لطفا اشتباه‌ها و سوتی‌هامو بهم یادآوری کنید. بخصوص در طبقه بندی کتاب‌ها خیلی قاطی کردم. از بس قاطی خوندم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 4:28  توسط زیتون  | 

می‌شه خواهش کنم اسم كتاب يا كتابايي که روی شما تاثیر گذاشتن (البته منظورم خوندنشونه نه رنگ جلد و زیباییشون) تو نظرخواهي بنويسيد!
از هر نوع كه باشه. رمان، فلسفه، تاريخي، محيط زيستي، شعر و....

دليل اينکه اينو به عنوان يه مطلب مستقل پست کردم اين بود که خيلی‌ها ازم اسم کتاب‌های جديد يا کتاب‌های خوب یا کتاب‌هايی که من دوستشون دارم رو می‌پرسن.
من يه ليست کتاب‌های صدتايی داشتم. بهترين کتاب‌های جهان. که برای همه اونو می‌فرستادم. الان لينکشو گم کردم.
اما چون سليقه‌ها مختلفه٬ گفتم اينجا بنويسم که هر کس طبق سليقه‌ی خودش کتاب معرفی و یا انتخاب کنه... و منم استفاده كنم.

يادمه در زمان نوجوانی خوندن کتاب"دزيره‌" خيلی روم تاثير گذاشت.
"کليدر" محمود دولت‌آبادی رو خيلی دوست داشتم و دوبار کلشو خوندم.
"جای خالی سلوچ" رو وقتی خیلی افسرده بودم خوندم و خیلی داغونم کرد.
"جنگ و صلح" رو خيلی دوست دارم.
"دن آرام" رو هم دوبار خوندم. با قهرمان‌های قصه زندگی می‌کردم.
"زمين نوآباد" شولوخوف خيلی خندوند منو. عاشق ديالوگ‌های باباشچوکار بودم.
کتاب‌های عباس معروفی رو دوست دارم. تازگی‌ها سی‌با داره یکی‌یکی می‌خوندشون و راجع بهشون باهم حرف می‌زنیم.

اوائل نوجوونی- فکر کنم ۱۰-۱۱ سالم بود- دو سه‌کتاب راجع به ماترياليسم ديالكتيك خوندم که فکر کردم گمشده‌مو پيدا کردم. افکاری داشتم که جر‌ات نمی‌کردم به کسی بگم. با اينکه چيز زيادی نفهميدم خوشحال شدم کسايی هستن مثل من فکر می‌کنن حتی اگه از لغات قلمبه سلمبه استفاده می‌کنن.


كتاب هاي شعر حميد مصدق و شاملو خيلي روم تاثير گذاشت.

آهان. جان شيفته و ژان كريستف هم جزء رمان هاي بلندي بود كه خيلي دوست داشتم و با لذت مي خوندم.

ديگه ديگه....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:14  توسط زیتون  | 

زهرا کمال فر و دو فرزندش هشت ماه است که در فرودگاه مسکو آواره اند!
اين زن ايراني که قصد داشت به همراه دو فرزند 12 و 17 ساله اش به صورت غيرقانوني به کانادا مهاجرت کند 18 ماه است که در فرودگاه مسکو سرگردان است و در سالن فرودگاه زندگي مي کند.

آيا بلاگري تو مسكو داريم تا ازش خواهش كنيم بره از اين زن و بچه هاش گزارش تهيه كنه؟
شايد از اين طريق بتونيم كمكشون كنيم.
از بلاگرهاي ديگه خواهش مي كنم به اين وبلاگ لينك بدن تا همه از زندگي اسفبارشون باخبر بشن.
ممنون.زهرا با دو فرزندش در فرودگاه مسکو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:44  توسط زیتون  | 

1- مي ترسم منم بشم مثل دكتر دوشاخه. يادش به خير. 12 خرداد 82 راجع بهش نوشتم:

"يكي از آشناهاي بابام كه بهش مي گفتن(( آقاي دكتر دو شاخه ))فوت كرد- يادش به خير !!مرد خيلي خوب ومهربون و روشنفكري بود..از هر كاري كه از دستش براي ديگران بر ميومد دريغ نمی کرد ..فقط دو تا عيب كوچولو داشت ..يكي اينكه خيلي دوست داشت ساعتها بشينه و حرف بزنه و ديگران بشينن و فقط گوش بدن ،هميشه هم دو انگشت اشاره و وسط دست راستش به هوا بود و بقيه انگشتاش بسته .. عين دوشاخه ي محبت ..سيگاري نبود ها .. علامت وي انگيسي به معني پيروزي هم نبود..تموم بحثش اين بود كه: (( اينا)) دو ماه ديگه مي رن ! و دوميش اين بود كه هيچ اهل شوخي نبود..هيچكس جرات نداشت جلوش بهش بگه دكتر دو شاخه .. وسط صحبتاش هيچی نمی خورد و نمی آشاميد ..جدی جدی بود .. از بس با انگشت دو ماه رو نشون داده بود ..بيشتر وقتا انگشتش حاضر و آماده براي گفتن اين جمله بود ..آخرش هم اون دو ماه نرسيد براش :-(
از دكتر دوشاخه دو پسر سه شاخه به يادگار مونده ! "

2- واقعا 28 سال گذشت؟!؟! ددم واي... يا بهتره بگم ددم ياندي!

3- امشب هيچكس اين ورا نرفت بالاي پشت بوم الله اكبر بگه. اصلا از سنگ و علف صدا درميومد اما از مردم اين شهر صدا نميومد.
تا اونجايي كه رفتم رو پشت بوم و گوشامو تيز كردم.مثل ازهاري با دوربين هم شهرو رصد كردم. نه كسي رو ديدم نه كسي حتي نوار گذاشته بود.

4- اما ... پس كيا فردا مي رن راهپيمايي؟

5- بقيه داره....
اما مي مونه براي فردا...

6- اينو بگم و برم بخوابم.
دل تو دلم نيست. احمدي نژاد جونم قول داده بود تو دهه ي زجر دوتا مژده بهمون بده!
اوليش كشف واكسن ايدز بود كه ايران رو در قله ي دانش پزشكي نشوند.
يعني فردا چه مژده ي ديگه اي در انتظارمونه؟
پنداري يه چيزايي در مورد حق مسلممونه. انرژي هسته اي و يه همچيم چيزايي.
تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ
(اين صداي قلبمه كه داريد مي شنويد.)
(صداي قلب از نظر پزشكي انگار بايد يه چيزايي تو مايه هاي تيپ تاپ تيپ تاپ يا تيك تاك تيك تاك باشه. نه؟)

پ.ن.
8- کلی عکس، گزارش، نقد، متن سخنرانی و شب‌های بخارا در تادانه‌ی یوسف علی‌خانی...

9- صادقانه‌ی صادق....

10- خانه‌تکانی مرضیه ستوده در وبلاگ آقای سردوزامی....

11- بعضی‌ بلاگرها مثل پونه پیشنهاد دادن که روز 25 بهمن رو به جای روز والنتین روز عشاق بنامیم.
سپند روز روز عشق ایرانیان جانشینی شایسته برای والنتاین

12- دل‌نوشته‌های امیرحسین شفقی هنر در تبلیغات و....

13- وبلاگ یک یاغی:
احمدی نژاد گفته:
یک دانش‌آموز پونزده شونزده ساله تو زیرزمین خونه‌شون انرژی هسته‌ای تولید کرده(لابد با پِهِن) ما هم براش بادی‌گارد و ماشین و راننده گرفتیم که یه وقت ندزدنش!( احمدی‌نژاد جان احتمال دزدیدن خودت خیلی بیشتره.)

14- نسل سوخته‌ای چون من...

15- اینم سایت خیلی بامزه‌ی " یک صد میلیارد امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه مردان"
:))

16 خاطرات زندان ملاحسنی(در سه‌ قسمت) رو هر کی نخونه، از کفش رفته:))


17- حسن ختام:
سخنرانی احمدی‌نژاد:))
آقا زیاد نخندید. فکر همسایه‌ها رو هم بکنید!

18- متوجه نشدم این خانم افکار خواب دیده که رفته راه‌پیمایی و جمعیت خیلی زیادی اومده بودن یا طنز نوشته!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 3:20  توسط زیتون  | 

1- ديشب تلويزيون رو كه روشن كردم ، نمی‌دونم کدوم کانال بود- ديدم فرزاد حسني داره به مهمون برنامه‌ش داره می‌گه:
امیر جان یه فیلم غیر منتظره می‌خواد پخش شه. با هم ببینیم.
انگشتم رو از شماره کانال بعدی برداشتم. کنجکاو شدم ولی گفتم لابد باز می‌خواد یه تیکه فیلم از تظاهرات سال 57 نشون بده.
و در مقابل چشمای حیرت‌زده‌ی من دفاعیات خسرو گلسرخی را دادگاه زمان شاه رو –سال 1352- نشون داد.
چقدر شجاع بوده این مرد. این شاعر ِ" باید که دوست بداریم یاران/ باید که چون خزر بخروشیم/ فریادهای ما اگر چه رسا نیست/ باید یکی شود ای یاران."
همه‌ش می‌گفت من از خودم دفاع نمی‌کنم. من از خلقم دفاع می‌کنم. چه صدایی داشت این خسرو گلسرخی. چه صلابتی(الحق که صداگذاری‌اش هم از صداگذاری فیلم‌های سینمایی اخیر هم خیلی بهتر بود).
فکر می‌کنم این فیلم چه ولوله‌ای در اون زمان به پا کرده.
آیا حکومت الان ایران جرأت داره دفاعیات اکبر گنجی و ناصر زرافشان و... حتی مجتبی سمیعی‌نژاد و کیانوش سنجری و آرش سیگارچی رو پخش کنه؟


2- امسال دهه‌ی فجر مدل تبلیغات جمهوری اسلامی خیلی عوض شده.
بر خلاف سال‌های قبل خیلی با احترام فیلم‌های خصوصی شاه و فرح رو نشون می‌دن و وسطش براش شاخ و دم نمی‌گذارن و در زباله‌دان تاریخ نمی‌اندازنش. فیلم‌های شاه با ثریا، فوزیه و فرح و بچه‌هاش به کرات پخش می‌شه.
برخلاف سال‌های قبل زن‌های بی‌حجاب از تظاهرات سال 57 حذف نشدن.
زن‌های بی‌حجاب در دادگاه خسرو گلسرخی هم سانسور نشده بودن.
می‌دونم دادگاه گلسرخی رو از این منظر نشون دادن که گفته سخنم را از مولا علی آغاز می‌کنم.
درسته که تو دفاعیاتش یه جورایی گفته اسلام و سوسیالیسم منافاتی با هم ندارن.
اما این‌ها که تاحالا سایه‌ی سوسیالیسم و کمونیسم رو با تیر می‌زدن.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا تلویزیون ایران این‌قدر ولخرج شده؟
چرا امسال این‌قدر از روسای جمهور آمریکا یعنی کارتر و کندی و... با همسراشون فیلم نشون می‌دن؟

3- یک‌بار دیگه همین‌جوری تلویزیون رو روشن کردم. فکر کنم یکی ازسریال‌های دهه‌ی زجری بود. ظاهرا قصه‌ها در یه قهوه‌خونه در مرز ایران(نمی‌دونم با کجا) اتفاق می‌افته.
اون تیکه‌ای که من دیدم دست چپ سعید شیخ‌زاده مثلا تیر خورده و از دست مأمورای زمان شاه فرار کرده بود.
صاحب قهوه‌خونه هم که انقلابیه و شاگردش یه پسر لاله( نقشش رو یکی از برادران آهنگر. احتمالا امید بازی می‌کرد)بهش پناه داده. سعید شیخ زاده از ضعف رو تخت قهوه‌خونه می‌خوابه. کجا؟ رو بازوی چپش که آستینش با گلوله سوراخ شده و همین‌طور از سوراخش خونه که بیرون می‌ریزه. من اصلا حواسم به دیالوگ‌ها نیست. منتظرم ببینم کسی به بازیگر تذکرمی‌ده یا نه. برنامه‌ زنده هم نیست.
بعد که با صاحب قهوه‌خونه صمیمی می‌شه نیمه خیز می شه رو آرنج دست چپش راحت تکیه می‌ده و درددل می‌کنه. بدون اینکه حتی یه آخ بگه. وقتی می‌شینه چایی رو با همون دست چپش می‌گیره. وقتی صاحب‌قهوه‌خونه هم می‌خواد ساکشو بهش بده تا از دست مأمورایی که دارن میان فرار کنه بازم با دست خونین و مالینش ساک سنگینو می‌گیره و فرار می‌کنه.
نه کارگردان، نه دستیار، نه منشی صحنه، نه فیلمبردار، نه صدابردار نه حتی چایی ریز گروه نگفت:
الاغ، تو دست چپت تیر خورده. با اون یکی دستت کاراتو بکن!
یا اگه بازیگر چپ‌دسته. بازوی راستش رو تیرخورده و خونین می‌کردن!
ببین بودجه‌های نازنین ما صرف چه برنامه‌هایی می‌شه.

4- ای مردم باشتین!
یکی شش ماه، یه سال، پنج سال می‌ره زندان. هر روز شکنجه می‌شه. به خاطر شرایط وحشتناک زندان اعتصاب غذا می‌کنه. هیچکی براش تره خورد نمی‌کنه. طفلک وقتی هم میاد بیرون انتظاری از کسی نداره که بگیرنش رو کول و دور شهر بچرخوننش. عین گل‌سرخی می‌گه من برای مردمم مبارزه می‌کنم و از کسی هم توقعی ندارم.
اون‌وقت یکی که بارها اعلام کرده من سیاسی نیستم و با حکومت مشکلی ندارم. نمازمو می‌خونم و روزه‌مم می‌گیرم، برای چند ساعت می‌ره زندان، ببخشید هتل‌اوین و وقتی میاد بیرون برای کسایی که تو این چند ساعت بهش لینک ندادن و بهش زنگ نزدن خط و نشون می‌کشه. به بعضی‌ها با لحن بی‌ادبانه‌ای فحش می‌ده. غافل از اینکه کسی اگر کاری هم کرده برای کل جنبش کرده نه برای فرد بخصوص اون.
خوب دیگه جوونی‌است و نادونی و سرپرباد! در جواب کسایی هم ازش می‌پرسن چرا خودت تاحالا به زندانی های سیاسی نه لینک دادی نه حالشونو پرسیدی پرخاشگرانه جواب می‌ده من تو دلم ناراحت بودم و بیرون از اینترنت کارایی کردم.( خوب هر کسی هم می‌تونه همین جواب رو به خودش بده) بقیه انتقادها رو هم که طبق معمول پاک می‌کنه.
من اینا رو تقصیر اون طفلک نمی‌دونم. این مردم ما هستن که به خاطر آرزوهای "خودشون" یکی روبی‌جهت مثل بادکنک باد می‌کنن. جالب اینجاست که شخص در باد کردن خودش کمک هم می‌کنه. اون‌قدر باد می‌شه که ناگهان می‌ترکه.
وقتی هم ترکید حتی نمیان تیکه‌هاشو جمع کنن.
مثل.... یادتون هست؟


5- دوتا ویژه‌نامه بخارا به دستم رسیده. یکی در مورد اوسیپ ماندلشتام شاعر نامدار روس و یکی گونتر گراس. واقعا علی دهباشی کاری کرده کارستان. در مورد این دو ویژه‌نامه حتما می‌نویسم. ویژه‌نامه که می‌گن یه چیزی می‌گم و یه چیزی می‌شنوید.

6- برای آذر فخر عزیزم آرزوی سلامتی هر چه زودتر دارم...

پ.ن.
7- این لینکو همین الان یه نفر برام فرستاد.
بابا چه خبره این وبلاگستان:)
اونایی که افتخار می‌کنن که با اسم اصلی می‌نویسن و به ما مستعار نویسا می‌پرن که چرا به قراراشون نمی‌ریم یکی از دلایلش همینه!
جالبه یکی از همین خانم‌های محترم که قهرمان ملی شده و بارها اعلام کرده با یک بسته شکلات هم بعله، با هر دوست پسرشکلاتی که قرار داره مثل: ع.ق. و ح.م. و ح.ع و...
حتما هم باید یه لجن‌پرونی راجع به زیتون بکنه(من این وسط چکارم نمی‌دونم والله). به یکیشون گفته اگر می‌خوای باهام باشم باید لینک زیتونو برداری:))
از کجا می‌فهمم؟ خودشون برام می‌نویسن! !
توضیح: من هنوز این متنو نخوندم. اما با دیدن چند جمله بسيار مزخرف از دوسه نفر که اعای پیغمبری و روشنفکری دارن فهمیدم مستعار نویسا چقدر متین‌ترن!

چیزی که در مورد اونایی که با اسم اصلی می‌نویسم اینه که از اسمشون استفاده‌ی بهینه می‌برن!
بعضیاشون هم مرتب از اسم‌های گنده گنده بالا می‌رن، مثلا فلان آدم گنده گفت تو چقدر خوبی و گلی.
به دیگران مرتب نون قرض می‌دن که یک جایی این نونو پس بگیرن.
هم اعلام می کنن که با چی خر می‌شن و به همه شماره تلفن می دن و .... بعله دیگه...
هر مستعار نویسی هم که ناگهان با اسم اصلی می‌نویسه اولین کاری که می‌‌کنه اینه که برای خودش تبلیغ کنه!
که هم نفع مادی براش داره و هم معنوی.
مطمئنم اگر خودم هم آشکار شم از همچین ایراداتی مبرا نخواهم بود.

ظاهرا اميد اون نوشته يا افشاگري به قول خودش يك كيلومتري(29 صفحه اي) رو از سايتش برداشته. اما من چون مي خواستم بعدا آفلاين بخونمش براي خودم سيوش كرده بودم و هر وقت بتونم يه جايي مي ذارمش. كجا مي شه متن( مايكروسافت ورد) گذاشت؟


8- جوك دانش آموزي
نمايندگان دانش آموزان مدارس مي رن پيش يه آيت الله تا ازش استفسار كنن براي اجراي موسيقي در جشن هاي دهه فجر.
- آقا، زدن كي بورد(يا اصطلاحا ارگ) تو اين دهه مجازه؟
- نخير! جايز نيست.
- سنتور چي؟ اونو اجازه داريم بزنيم؟
- نخير سنتور هم حرام است.
- دمبك؟ دمبك چي؟
- اولا دمبك نيست و تمبك است. دوما زدنش حرام تر از نوازش دم سگ است.
- گيتار؟
- حرام!
- پيانو و ويلن؟
- زبانت را گاز بگير بچه! حرام.
-...
- حرام!
-...؟
- حرام!!!
- پس ما سرود " خميني اي امام " رو با گوز و شيشكي بزنيم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:30  توسط زیتون  | 

...

1- "متاسفانه این سه سال زندان و درگیری های پیرامون من ، کاملا من را از نظر مالی در شرایط بدی قرار داده است اما با این حال تا به حال برای درمان(سرطان) از کسی کمک نگرفتم اما از این به بعد نیاز به مساعدت هایی دارم . از همه دوستان عزیز متشکرم."
آرش سيگارچي


داستان خيلي ساده است. معالجه‌ي بيماري‌هاي خاص در ایران خیلی گرون تموم می‌شه. یک اهری از گرونی داروهای ام‌اس نوشته و آرش از گرونی آمپول‌های شیمی‌درمانی. بیمه‌ی خدمات درمانی هم درصد کمیش رو می‌ده...
اگر هم كسي به عللي شغلي، درآمدي نداشته باشه پوستش كنده مي شه.
من قبلا به‌طور خصوصی با ای‌میل از دوستانی که همیشه در کار خیر پیش‌قدم بودن، تقاضای کمک کرده بودم. بچه‌ها هم ازم خواستن تو وبلاگم بنویسم.
با اينكه برام سخته، ولي چشم!
امیدوارم به‌زودی تو وبلاگ آرش بخونیم که معالجه با موفقیت انجام شده.
نحوه‌ی ارسال کمک تو وبلاگ خود آرش هست.
ایستاده چو شمع!

2- ولگرد عزيز
مشتاقانه منتظر ادامه‌ی سفرنامه‌ت هستم... مثل خيلي‌هاي ديگه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 3:55  توسط زیتون  | 

1- حسين بنشين به كنارم
ز عشقت بي‌قرارم
جون تو طاقت ندارم
جون تو طاقت ندارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
حالا مرو از کنارم
- حسین!
به‌خدا دوستت می‌دارم
به‌خدا دوستت می‌دارم
(گریه‌ی مصنوعی جمعیت+ تو سر و سینه زدن‌ها و حسین‌حسین گفتن‌ها)
اشتباه نکنید اینجا لس‌آنجلس نیست. اين ترانه(ببخشيد سرود) رو یکی از کانال‌های تلویزیون جمهوری اسلامی ایران به مناسبت تاسوعا پخش کرد.
به جای سیما بیناهم یک آقای سوپرباس نتراشیده نخراشیده گريالو صداشو با بدترین حالت در مسجد یا تکیه‌ای ول داده بود! و مردم هم بر سر و سینه‌ می‌کوفتند.

2- هیچ سالی مثل امسال مراسم دهه‌ی اول محرم این‌قدر دولتی نبود.
قبلا هر محل بسته به بضاعت خود مردم ِ محل تکیه‌ای مخصوص به خود داشتن. همیشه حیاط خونه‌ی یکی از اهالی محل می‌شد حسینیه. امسال از چند روز قبل از محرم زمین‌های خالی که دورشون محصور بود و صاحباشون حتی اجازه نمی‌دادن بچه‌ها توش فوتبال بازی کنن نفهمیدیم چه‌جوری( حتما اجاره شدن) درشون باز شد و از طرف ارگان‌های دولتی داربست و چادر زده شدن و آماده تحویل هیئت‌های عزاداری - احتمالا مورد قبول دولت- شدن.
کمک مالی زیادی هم برای خرید سنج و زنجیر و دهل کردن. در صورتیکه قبلا خود مردم پول جمع می‌کردن.
پرچم‌ها و پلاکاردهای عزاداری یک شکل و تکراری بود.

3- یه جورایی انگار غم و شادی رو دارن به ما دیکته می‌کنن.
از عین قربان تا غدیر اومدن همه‌ی شهرو پر کردن از پرچم‌ها و نوارهای پارچه‌ای قرمز و زرد. یعنی آهای ملت! شاد باشید!
بعد از چند روز مونده به محرم اومدن اون پرچم‌ها رو کندن و جاش پرچم‌های سیاه و سبز زدن و کلمه‌ی حسین روی متن قرمز. فکر کن، تموم شهر از همین! یعنی آهای ملت! حالا نوبت غمه!
(قبلا هر محلی به سلیقه و وسع مالی خود محل تزئین می‌شد.)

4- بیشتر مدارس روز یکشنبه رو به جای درس به سینه‌زدن و نوحه‌خونی و خوردن اجباری غذاهای چرب و چیلی ( که مثلا نذری بود) گذروندن. شرکت در این مراسم اجباری بود و هر کس شرکت نمی‌کرد نمره‌ انضباطش کم می‌شد.
جالب اینجاست که بعد از تاسوعا و عاشورا که دوشنبه و سه‌شنبه بود، چهارشنبه هم از درس خبری نبوده. معلم‌ها نیومدن سرکلاس و سینه‌زنی اجباری برقرار بوده.
بیشتر کارخانجات و ادارات هم روز یکشنبه سینه‌زنی اجباری داشتن.
یکشنبه دیدم سی‌با برای اولین بار ساعت 2 بعد از ظهر اومد خونه. گفتم چیزی شده؟ گفت از سینه‌زنی فرار کردم. یکی از اعضای حراست هم دیده بودش و براش گزارش رد کرده بود.
پارسال هم نوبت حج بهش رسیده بود و سی‌با گفته بود نمی‌رم. نماز هم نمی‌ره با رئیس‌ رؤساش بخونه. اوخ... پرونده ش چقدر سنگینه طفلک!

5- تاسوعا عاشورا(جاتون خالی. دلتون نخواد.) رفتیم نوشهر .
شب تاسوعا هوا بارونی بود و یه گروه خیلی کوچیک اومده بودن سینه‌زنی. یه عالمه دختر مختر جمع شده بودن دور میدون اصلی. یه دختر شمالی داشت به دوستاش می‌گفت: جلوی تهرانی‌ها آبرومون رفت. پسرای ننر! تا یه ذره بارون اومد رفتن تپیدن تو خونه‌هاشون.(من نفهمیدم این مسئله به آبروشون چه مربوط بود)
خلاصه که هی بالا رفتین پایین اومدیم دیدیم خبری نیست که نیست.
اما فرداش... هوا آفتابی و عالی شد و...
پسرای مو بلند و ژل‌زده و ژیگول کلی دخترا رو سورپرایز کردن. قهقهه‌ی دخترا به هوا می‌رفت.(لابد آبروشون حسابی خریداری شد)
اون‌قدر گروه عزادار(!) اومده بودن!! و تو نوشهر هم یکی دو میدون نزدیک مسجدش بیشتر نیس. صداها قاطی شده بود و زنجیر‌زن‌ها قاطی می‌کردن و گاهی با آهنگ گروه رقیب زنجیر می‌زدن که از طرف خواننده‌ی خودی سخت مورد سرزنش قرار می‌گرفتن و یه بساطی بود دیدنی. همه‌ش فکر می‌کردیم الانه که دعوا بشه. اما نشد.
ماشالله دختر اونقدر زیاد بود که( لبخندشون) به همه می‌رسید.
یه گروهی از همه با نظم‌تر و بهتر بودن. انواع و اقسام دهل‌ها رو داشتن و الحق خیلی کوبنده و خوب می‌زدن. انگار تو قلب آدم یه‌چیزی شکسته می‌شد. خواننده‌شونم خوب پاپ حزن‌انگیز می‌خوند. صداش یه چیزی تو مایه‌های امید و معین بود. من یهو گریه‌م گرفت. یه نگاه به جمعیت فراوان اونجا کردم دیدم هیچکس- حتی یه پیرزن‌- هم گریه نمی‌کنه و تازه نیششون هم بازه. گفتم ممکنه" گریه‌م برای هنر" با چیزی دیگه اشتباه بشه . و بغضمو خوردم.

6- دریا واقعا عالی بود.
کشتی‌های سفید و نارنجی اون دور دورا. مرغای دریایی اون وسطا و موج‌های قشنگی که بر ساحل کوبیده می‌شد و می‌شد باهاش بازی کرد. اول بری جلوی جلو و تا موجا میان بدوی تا خیس نشی. تقریبا همه همینکارو می‌کردن و خنده‌ها بود که به آسمون می‌رفت. خیلی‌ها هم این وسط از موج عقب افتادن و خیس خیس شدن.

7- جنگل هم که نگو!
انگار نه انگار که زمستونه. علف‌های زیر پا، ترو تازه. درخت و بوته‌ها که بیشترشون سبز. صدای زیبای پرنده‌های جنگلی. گاوها و اسبایی که معلوم نبود صاحبشون کیه. جویبارهای کوچیک و بزرگ که گاهی خیست می‌کرد. نم‌نم بارون که وقتی به صورتت می‌خوره انگار داره نوازشت می‌کنه. واقعا کیف کردیم.
آدم تو شمال خیس هم که بشه اصلا سردش نمیشه.
<اين گاوها ول نبودن. موقع عكس گرفتن از گاوها و اسب هاي ول، دوربينم بازي درآورد.

8- و باغ‌های نارنج....
نارنج‌های فراوون روی درختا عین چراغ‌های نارنجی می‌درخشیدن. صاحب یه باغ خودش بهمون پیشنهاد کرد که هر چقدر که دوست داریم نارنج بچینیم. سی‌با گفت یکی دوتا بسه. اما من که یه کیسه نایلون همرام بود، زیر غرغرهای سی‌با پرش کردم. صاحب باغ اومد یه نایلون گنده تر برامون آورد و مجبورمون کرد اونم پر کنیم. گفت امسال محصولش خیلی زیاده و نمی‌دونه باهاش چکار کنه. سی‌با راضی نبود اما من اینم پر کردم. نارنج‌ها خوشرنگ و گنده و پرآب.
Image and video hosting by TinyPic
حالا که اومدیم. سی‌با رو مجبور کردم آب نارنج‌ها رو بگیره. ولی خودمونیم. نمی‌دونم با این‌همه آب نارنج چه‌کنم؟
و نمی‌دونم توی یخچال تا چند روز می‌مونه؟ باید بجوشونمش یا همینطوری عین آبلیمو می‌شه نگهش داشت؟
کسی می‌دونه آب نارنج تو چه غذاهایی استفاده می‌شه؟(البته به جز ریختن روی مرغ و ماهی پخته یا سرخ‌کرده و توی چایی. که اینا رو بلدم)

9- امسال از خوردن نذری‌های همسایه‌ها محروم بودم. هر سال که خونه می‌موندیم اونقدر برامون می‌آوردن که تا چند روز خفه می‌شدیم.

10- موقع برگشتن دیدیم دم هر مسجد و خونه‌ای که پارسال هم نذری می‌دادن صفه و دارن نذری می‌گیرن.
به سی‌با گفتم جلوی یکیشون یه نیش ترمز بزنیم تا من یه‌دقیقه‌ای برم غذا بگیرم. یه چشم‌غره‌ای رفت. اجبارا حرفمو پس گرفتم!
بهش گفتم اقلا از جلوی میدونی که هر سال توش شام غریبان می‌گیرن رد شیم ببینم چه خبره؟
چه خبـــــر بود!! فقط دختر و پسرای جوون. خیلی رمانتیک شمع روشن کرده بودن و با نیش‌های باز با هم گپ و گفتگو می‌کردن! چند تا از این گفتگوها ثمر بده خدا می‌دونه. چه ازدواج‌هایی پایه‌هاش تو این شب ریخته می‌شه بازم خدا می‌دونه!
شب اومدیم خونه بعد از سه‌ساعت رانندگی نیمرو خوردیم!

11- من امسال گریه‌ای از مردم ندیدم. سالای پیش زیاد می‌ دیدم. واقعا نمی‌دونم فلسفه‌ی گریه‌شون چیه؟
خود من گاهی به خاطر صدای سوزناک و ساز و دهل گاهی احساساتی می‌شم. خیلی‌ها رو می‌دونم که چون غمی تو زندگیشون دارن برای غم و غصه‌های خودشون گریه می‌کنن.
آخوندها هم که گریه جز شغلشونه و می‌گن گریه‌ی الکی کردن هم ثواب داره.
نمی‌دونم واقعا کسی هست که به خاطر خود امام حسین گریه کنه؟


12- دهه‌ی اول آقا رو مخصوصا هر شب می‌آوردن توی تلویزیون( یعنی دوربین‌ها رو می‌بردن خدمت آقا) که یعنی بابا این شایعات یعنی کشک! احمدی‌نژاد هم عین مادر مرده‌ها(دور از جون مامانش. اون طفلک تازه شوهر دومش مرده. حالا حالاها آرزو داره) می‌نشست پایین پاش. که یعنی بابا ما هنوزم مخلصتیم رهبر جان.


13- دیگه چی؟
آهان. چند تا عکس هم گرفتم. دوربینم زرتش قمصور شده و با موبایل گرفتم.

آهااااان. اینو یادم می‌ره بگم که موبایل نو خریدم:)
بعد از چند سال نوکیا 3310 داری بالاخره با اصرارهای شدید سی‌با رفتیم پاساژ علاءالدین و یک فروند گوشی موبایل ابتیاع فرمودم.
حالا من از قبل گفتم یه ارزون سبک و کوچولو و تاشو می‌خوام ها. ازین گنده منده‌ها بهم پیشنهاد نکنی.
نشون به اون نشون که از سر تا ته پاساژ رو دوسه بار دور زدیم.( می‌دونید تو این شلوغی علاءالدین دوسه‌بار دور زدن یعنی چهار پنج ساعت شیرین وقت هدر دادن.)
هر چی سی‌با گوشی‌های ظریف و کوچول موچولو نشونم می‌داد می‌گفتم هیس!! بذار خودم انتخاب کنم. مشخصات می‌پرسیدم و می‌رفتم جلو. تا بالاخره یکی که تو مغازه‌ی اول گفته بودم. اَه اَه... این چه بدرنگ و گنده و یغوره همونو خریدم...
نمی‌دونم چه فلسفه‌ای داشت هم رنگ قهوه‌ای دوست نداشتم هم این خیلی سنگینه(سی‌با می‌گه نیم‌کیلویی هست) هم خیلی مردونه‌ست.
گمونم گول دوربین دو‌مگا پیکسلی و کشویی باز شدنش رو خوردم.(در صورتیکه وقتی مدل شکلات رو دیده بودم گفته بودم این چه سوسولیه!) خلاصه که نوکیا 6270 خریدم.
حالا دوربین خودم 5 مگا‌پیکسل بود... از وقتی اینو گرفتم دوربینه قهرکرده و گاهی نمی‌گیره.

13- سی‌با یه روزبا خنده بهم گفت:‌ برای چی تو خرید جلوی مردم نظرمو می‌خوای بعد دقیقا برعکس همونی رو که من پیشنهاد می‌کنم می‌گیری؟
منم با خنده گفتم می‌برمت تا از خریدم مطمئن بشم!

14- خداحافظ 3310 ِ عزیزم که هم گوشت‌کوب بودی، هم فندق و گردو شکن، هم میخ‌کفش کسی درمیومد براش چکش بودی، تو کاسه توالت و رودخونه و دریا هم که می‌افتادی آخ نمی‌گفتی، باهات می‌شد فوتبال و هندبال بازی کرد، اگر کسی مزاحم آدم می‌شد، می‌شد به عنوان وسیله‌ی دفاع شخصی ازت استفاده کرد و بد هم آنتن نمی‌دادی.
نه اهل قرتی بازی( موزیک و رادیو) بودی نه سوسول‌بازی(عکس و گیم و این مزخرفات). اون زنگ موتزارت 40ات هم مثل شعراي(ترانه هاي ) امام حسيني خیلی جیگر بود!

15- کسی از یونس (افسون فسرده) خبری داره؟
چرا تو وبلاگش هیچ نوشته‌ای نیست؟

16- اين آگهي ديروز در روزنامه همشهري ويژه غرب استان تهران چاپ شده بود.
Image and video hosting by TinyPic

17- گل گلدون من. حسين! شكسته در باد. حسين!
تو بيا تا دلم نكرده فرياد. حسين!
...
من مثل تاريكي تو مثل مهتاب. حسين!
...
گل گلدون من. حسين!
ماه ايوون من!
حسين!
دو سال پيش هيئت زنجير زني گوهردشت اينو با ارگ همين جوري مي خوندن.
همين قرتي بازيا رو كردن كه امسال شمايل و علم و كتل و ارگ و.... ممنوع كردن ديگه.

18- يه وبلاگ هست به اسم حاشيه كه از بعضي اسرار مگوي آدم معروفا پرده بر ميداره.
شايد به نوعي بشه بهش گفت "وبلاگ زرد" اما اين قضيه ي كنجكاوي از رازهاي دروني بازيگرها و خواننده ها اينقدر قويه كه آدم نمي تونه نخونده وبلاگو ببنده.
موردي كه مي خواستم در باره ش بنويسم . قضيه ي مرگ ناصر عبداللهي بود (كه ديدم تو اين سايت هم در موردش نوشته). خيلي ها خواستن مثل مرگ صمد و تختي و شريعتي بكننش يه مرگ سياسي. اما من واقعيتو از زبون يكي از دوستانش شنيده بودم و مي دونستم قضيه خانوادگي و مربوط به دو همسر عقدي جنوبي و دختر صيغه اي تهرانيش مي شه.
به خودم اجازه نمي دادم اينو به ديگران بگم. اما اي ميل هايي كه مرگ اونو به رژيم نسبت مي داد واقعا ناراحتم مي كرد.
اين موضوع چيزي از ارزش صداش براي دوستدارانش كم نمي كنه اما شايد جلوي شايعات رو بگيره.
بقيه ش نمي دونم تا چه حد درسته. مثلا نسرين مقانلو واقعا دختر شهناز تهرانيه؟:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:54  توسط زیتون  | 

1- حسني يا حسيني؟!

پ.ن.
پريروز كه مي‌خواستم مطلبمو پست کنم، به مناسبت دهه‌ی اول محرم الحرام( وبه خاطر برنامه‌های متنوع تلویزیوتی مردم هجوم آورده بودن به سمت اینترنت و) اون‌قدر اینترنت کم‌سرعت بود که هر کاری کردم نشد راجع به جمله‌م یه کم توضیح بدم.

صبحش تو صف طویل بانک برای پرداخت قسط وایساده بودم که ناخودآگاه(!) حواسم رفت به صحبت‌های دو مرد پشت سریم.
اولی به دومی گفت: تو حسنی هستی یا حسینی؟
- یعنی چه؟ خوب، من هم امام حسنو قبول دارم هم حسین.
- نه دیگه، نمی‌شه. یا باید روش امام حسنو قبول داشته باشی یا روش امام حسین.
- منظورتو نمی‌فهمم.
- ببین. امام حسن نشست با دشمناش حرف زد و بنا بر مصلحت‌هایی باهاشون سازش کرد. اما امام حسین با اینکه می‌دونست تو جنگ خودش و 72 تا یارش کشته می‌شن جنگو انتخاب کرد.
- کار هر دوشون درست بوده.
- برای شرایط الان چی؟ حکومت ما باید با آمریکا راه سازشو پیش بگیره یا راه جنگ تا پای مرگ تا آخرین قطره‌ی خون و شهادت برای مردم کشورمون؟
- چه سوالایی می‌کنی؟!!
- نه حالا، تو بگو کار کدومشون درست‌تره برای شرایط حالا؟
- کار هر دوشون. اصولا چهارده معصوم هیچوقت اشتباه نکردن. هر کاری کردن در راه دین بوده.
- حالا نمی‌خواد جانماز آب بکشی. یه کم فکر کن. برای شرایط الان چی بهتره؟
- خوب، خود حکومت بهتر می‌دونه!
ـ مگه استغفرالله رئیس حکومت ما جزء 12 امام یا 14 معصومه مرد مؤمن؟
- نه اما ولایت فقیه داریم ما و....
-...
خیلی دلم می‌خواست بر می‌گشتم این دو تا آقا رو می‌دیدم. مجسم می‌کردم اولی ریش نداره و دومی داره( از اون خفناش هم داره)
دنبال بهونه‌ای می‌گشتم که برگردم و نیگاشون کنم .
که یک‌هو صدای همهمه....
- خانم برین جلو. نوبت شما شده.
دیدم متصدی باجه نیشش بازه که شانس به این بزرگی نصیبم شده و من حواسم نیست.
هول‌هولکی پول و دفترچه قسط رو دادم و باز بهانه‌ای برای برگشتن پیدا نکردم. یکی از معدود وقتایی بود که دوست نداشتم تا فهمیدن تنیجه‌ی حرفای پشت سریم کارم راه بیفته:)
بالاخره تو شرایط الان باید حسنی باشیم یا حسینی؟ دومی که اصلا دوست نداشت فکر کنه که اصولا مردم هم می‌تونن فکر داشته باشن!


------
2- باعث تاسفه ....
مثل اینکه قضیه فعلا حل شد!
فکر کنم حکومت می‌دونه در آینده مشکل این مملکت بیشتر به دست زنان حل می‌شه و برای همین از هر فعالیت فمینیستی خیلی می‌ترسه.

3- یه سال عاشورا کیش طلبید و این‌دفعه شمال.
شاید فردا در باره‌ش نوشتم.

4- مصاحبه‌ی نازلی کاموری(سبیل‌طلای خودمون) با اکبر گنجی ...

5- کابینه در تبعید. توسط ملا حسنی تشکیل داده شد....


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:47  توسط زیتون  | 

1-امشب جناب آقاي احمدي‌نژاد رئیس‌جمهور محبوبمون طی یه مصاحبه‌ی تلویزیونی تموم مشکلات مملکتی رو حل کرد و آخرش گفت که از طرف آمریکا "هیچ" خطری ایران رو تهدید نمی‌کنه!
خوب. الحمدالله! دیدین بی‌خودی می‌ترسیدیم؟ بریم به کار و زندگی‌مون برسیم.

× برای اونایی که مصاحبه رو ندیدن بگم که احمدی‌نژاد یه تیپی زده بود ماه!
گریم کامل با پن‌کیک و رژلب برقی و رژ گونه مسی. مدل موها مایکل جکسونی با دوسه‌تار موی پری روی پیشونی! وای.... تیکه!

2- چند شب پیش برای شوخی تو ظرف میوه‌ی مهمونای ندید بدید تهرونی‌مون چند تا گوجه فرنگی خوشرنگ و براق فرد اعلا گذاشته بودم. و به عنوان پیش غذا هم املت پر گوجه درست کردم و کنار مرغ هم گوجه حلقه‌شده.
اونا هم نامردی نکردن و تا رسیدن عین قوم .... (دیدم هر کلمه‌ای بگم ممکنه به قومی بربخوره. پس جاشو خالی گذاشتم) پالتو در نیاورده یکی یک گوجه برداشتن و د بخور!
سر شام هم گوجه‌های روی سالاد و کنار مرغ و املت همون پنج دقیقه اول تموم شد.
بابا این جنگ روانی که می‌گن همینه دیگه!
این شایعات رو دشمن و ستون پنجم درست می‌کنه که گوجه شده 3000 تومن.
میوه‌فروش می‌گه کیلویی 300 شما می‌شنوید 3000 و هیاهو راه می‌ندازین. چرا ؟ چون این تلویزیون‌های خارج‌کشوری این‌طوری تو ذهن شما جا انداختن و مسختون کردن.

3- حالا یه چیزی می‌گم نزنین ها... اما گوجه تو بازارهای کرج واقعا 950 تومنه.
شاید احمدی‌نژاد کرج میاد خرید.
اتفاقا خواهرش کرج، باغستان، بوستان دهم می‌شینه. شاید اومده بهش سر بزنه، به‌عنوان سوغات از اونجا گوجه خریده.

4- یک خاطره‌ی بامزه
زمانی که احمدی‌نژاد استاندار اردبیل بوده یه روز یکی از آب‌گرم‌های سرعین رو قرق می‌کنن که چی؟ که خواهر استاندار می‌خواد وارد استخر آب‌گرم بشه.
همه رو بیرون می‌کنن و جلوی افرادی هم که می‌خوان وارد شن می‌گیرن.
موقع هل دادن زنی با چادر کهنه و گل‌گلی و بقچه زیر بغل هی جیغ وداد می‌کرده که بذارین بیام تو و نگهبان هلش می‌داده که برو بعدا بیا. زنه هوار هوار می‌کنه که من باید بیام تو. بقیه‌م جری می‌شن و اونا هم هیاهو می‌کنن که آره راست می‌گه مگه خواهر احمدی‌نژاد کیه که آبگرم باید قُرق بشه! و فحش‌هایی به زبون ترکی داده می‌شه.
زن بقچه‌به‌دست دیگه داشته منفجر می‌شده و صداش هم به جایی نمی‌رسیده.
خلاصه آخرش دوسه تا ازین زنای چادر مشکی حز‌ب‌اللهی میان می‌بینن ای وای خواهر احمدی‌نژادو دارن هل می‌دن و...
بله. اون زن بقچه به دست همین پروین خانم خودمونه که اخیرا در انتخابات شواری شهر تهران رای آورده(!) !

5- مدتی بود که ورد پدم دیگه نیم‌فاصله نداشت. داشتم دیوونه می‌شدم از بس که عادت کردم به این نیم‌فاصله‌ی لعنتی! مجبور بودم بعد از نوشتن مطلبم ببرمش تو نظرخواهیمو و درستشون کنم.
روم هم نمی‌شد از مبدع‌اش خوابگرد عزیز خواهش کنم فایل تری لی‌ آوت رو بازم برام بفرسته که ناگهان به فکرم رسید ممکنه هنوز لینکش تو سایتش باشه. که بود! خلاصه که آخیش... راحت شدیم!
شما هم اگر کرم نیم‌فاصله دارید بفرمایید!

6- حالا واقعا اگر این شایعه راست باشه که "آقا" داره می‌میره، چی می‌شه؟
همه مشغول خیال‌بافی هستن و هر کس آرزوی خودشو می‌گه.
یکی می‌گه مردم تو خیابونا می‌ریزن و شلوغ پلوغ می‌شه و انقلاب بعدی.
یکی می‌گه به جاش یکی دیگه میاد عین خودش.
یکی می‌گه رفسنجانی میاد.
یکی می‌گه جنتی.
یکی می‌گه از اصلاح‌طلبا به جاش میاد. مثلا کروبی.
یکی می‌گه آمریکا دلش می‌سوزه و دیگه حمله نمی‌کنه.
یکی می‌گه گذاشتن خبرشو روز عاشورا بدن که خیابونا پر از نیروهای مسلح و بسیجیه و از الان آماده باشه.


7- از داروخانه دارویی خریدم که روش نوشته بود قیمت برای مصرف‌کننده 200 تومن. زیرش یه برچسب زده بود 400 تومن. داروخانه‌چی بهم گفت می‌شه 500 تومن. موقع حساب، صاحب‌داروخانه که پشت صندوق نشسته بود گفت قابلی نداره 700 تومن! دخترش که پشتش وایساده بود گفت: بابا، چند دقیقه قبل ممد آقا زنگ زد گفت این قرصا گرون شده. صاحب‌داروخانه سری کج کرد و با قیافه‌ حق به جانب گفت: هزار تومن. قابلی هم نداره.
تند هزار تومنو رو پیشخون انداختم و قرصا رو قاپیدم گذاشتم تو کیفم و د ِ فرار... که مبادا پسرش هم از پشت قفسه دربیاد و چیزی بگه.
زرنگی کردم. نه؟


8- در نظرخواهی قبلی کلی لوگوی ضد جنگ هست که به نظرم ساده‌ترینش همینه که در سایت دوXدو گذاشتن.



دوست داشتم به فارسی هم باشه.
حالا چه‌جوری می‌شه گذاشتش اون بالا.
گرچه احمدی‌نژاد گفته خیالمون راحت باشه. اما خوب، شاید بعدها- که زبونم لال فردی به درایت ایشون سرکار نبودن- یه روزی به دردمون خورد.

9- خیلی دوست دارم کامنت‌ها رو یکی یکی جواب بدم. همین‌طور کلی ای‌میل جواب‌نداده دارم که واقعا عذاب وجدان داره منو می‌کشه.

10- امروز یه نفر آشنا منو دید و گفت: ناقلا تو وبلاگ داری؟!‌ نفس در سینه‌م حبس شد.
گفتم اَلَ لاه بذار بگم . مردم از بس کسی منو نشناخت.
گفتم آره.
گفت نوشته‌تو خوندم. همون که یه زنی تو حموم قلبش می‌گیره و...
در کمال تعجب نوشته‌های گوشزدو برام گفت:)))
گفتم آخه آدم با‌هوش! من کجام دکتره و کجا اصفهان زندگی می‌کنم؟
گفت فکر کردم ازین شیطونی‌بازیاته که همیشه می‌کنی؟
منم آدرس یه وبلاگ در پیتی‌ از این (زیتون) که با اسم خودم یه زمانی شروع کردم و روزی یه خواننده هم نداره دادم بره کیف کنه!

11- سی‌با پریشب که رفته بود استخر. یکی شنا‌کنان خودشو بهش می‌رسونه و بعد از سلام علیک گرم می‌گه من همیشه مطالبتون رو در فلان سایت تخصصی می‌خونم و استفاده می‌کنم. کلی تحویل و.. کلی هم با هم گپ زده بودن.
وقتی تعریف کرد کلی حسودیم شد و پیش خودم گفتم بخشکی ای شانس. 5 ساله عین گاو می‌نویسم و کسی نمی‌شناسدم
اون‌وقت سی‌با با دوسه‌تا مقاله و ترجمه چون با اسم و عکس واقعیش می‌نویسه چطوری محبوب شده. اینم از بدی‌های مستعار نویسی:(
بعد گفتم نه بابا. من اگه با اسم اصلیم می‌نوشتم کسی که تحویلم نمی‌گرفت هیچ. کلی هم ممکن بود کتک بخورم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 3:0  توسط زیتون  | 

1- دوستاني در جواب انتقادم به باغ مظفر مديري عذر بدتر از گناه آوردن كه چون تلويزيون براي اين سريال به مديري پول نداده مديري اين جوري خواسته تلافي در بياره و اين جوري اعتراضشو به گوش مردم برسونه و ...

اولا... مگه مهران مديري عقل نداره كه بدون قرارداد نبايد شروع كنه به كار؟ اون مگه بي تجربه يا گاگوله. ماشالله تو اين چند ساله از قِــبَل آشنايي با بزرگان حكومت و مجيزگويي كم فيلم نساخته و كم پول درنياورده. پس از قوانين كار آگاهه.

بعدش، مگه مردم چه گناهي كردن كه بايد تلافي كم پول گرفتن مديري رو پس بدن و فيلم مزخرف تبليغاتي تماشا كنن؟
مديري مي‌تونست خيلي راحت كارو به روزنامه‌ها و دادگاه بكشونه و حقشو بگيره. نه اينكه با مديران راديو تلويزيون تو" مزخرف به خورد مردم دادن" مسابقه بذاره.
اصلا اين انگار تو ايران رسم شده - و از ديد بسياري از مردم قابل قبوله - كه بياي حقتو به جاي اينكه از مسئولين بگيري از مردم بي‌گناه بگيري.
(پر واضحه كه منظورم همه نيستن. اما بايد قبول كنيم روز به روز تعداد اين جور افراد بيشتر مي‌شه)

الف- معلم حقوقش كمه، با افتخار مياد تعريف مي‌كنه كه:
- سركلاس خوب درس نمي‌دم كه بچه‌ها بيان به طور خصوصي پيشم درس بخونن. اون جوري از جونم مايه مي گذارم و شاگرداي خصوصيم بهترين نمره‌ها رو مي‌گيرن. تازه، بهشون حالي كردم كه كادوهاي گرون مثل طلا هم تو نمره تاثير داره.

ب- مغازه‌دار و فروشنده با افتخار كم‌فروشي و گرون‌فروشي مي‌كنن. بيشتر اجناس رو از مبلغ روي بسته بيشتر حساب می‌کنن. توي جمعِ مبلغ كلي تقلب مي‌كنن. كسي هم فهميد با خنده يا پولو با اكراه پس مي‌دن يا يه بهانه‌اي مي‌تراشن كه من به قيمت هفته‌ي ديگه دارم مي‌دم كه قراره محرم بشه!(و باز نذری‌دادن‌ها و بخور بخورها شروع می‌شه.)
مي‌ديدم كارت خريدم تند تند پولش تموم مي‌شه. نگو فروشنده كه مثلا آشنا هم هست بيشتر از مبلغ خريدم از كارتم برمي‌داره.
فيش رو هم بهم نمي‌داد. دفعه‌ي آخر با اصرار قبض رو گرفتم ديدم خريد 8600 تومني منو 86000 تومن حساب كرده. وقتي با تعجب بهش اعتراض كردم ديدم با خونسردي گفت حالا مگه چي شده؟ يه صفرش زياده ديگه. حالا چند بار با من اينكارو كرده خدا مي‌دونه.
دلش نمومد بقیه‌ی‌ پولو پس بده. گفت بعدا بیا به همین مبلغ خرید کن.

حالا هم به بهانه‌ي جنگ تندتند دارن مواد غذايي انبار مي‌كنن كه اگه تقي به توقي(موشكي به جايي) خورد يه سود حسابي ببرن.

ج- خيلي از عمل‌هاي جراحي كاملا بي‌خود داره انجام مي‌شه و بعضي جراح‌ها با قيافه حق‌به‌جانب مي‌گن عملايي مي‌كنيم كه براي مريض ضرر نداشته باشه. به بهانه ي ديسك كمر پشت رو مي‌شكافن و بعد بخيه مي‌زنن و ميليون‌ها تومن مي گيرن.

د- یه دكتر گوش و حلق و بيني مي‌شناسم كه تقريبا هر بچه‌اي رو پيشش مي‌برن لوزه‌ سومشو عمل مي‌كنه. مي‌گه خرج زن و بچه‌ام در خارج از كشور بايد در بياد.

ه- دكتر دیگری رو مي‌شناسم كه در محله‌اي فقير نشين مطب داره و بدون استثنا هر كي مي‌ره پيشش براش سرم قندي تجويز مي‌كنه. حالا سرماخورده باشه یا گوش درد داشته باشه یا از آبگوشت زیادی خوردن در حال موت.
يه آمپول زن بي‌سواد هم آورده گذاشته تو اتاق بغليش كه تند تند به ملت سرم مي‌زنه و قطره ها رو تند مي‌كنه كه جا براي بعدي‌ها باز بشه.
موقع سرم زدن هم حداقل بیست‌جای بدن رو سوراخ می‌کنه و هیچکس هم اعتراضی نمی‌کنه.
حتی داروخانه‌چی محل بهش مرحبا می‌گه که باعث می‌شه همه‌ی سرمای بادکرده‌ش فروش بره.
تازه سفارش می‌ده کدوم داروی در حال انتقضاشو برای مردم بنویسه و پورسانت خوبی به دکتر می‌ده.

و- كلاس هاي زبان قبلا 8 ترمه بودن و هر ترم سه ماه. حالا اومدن كردنشون 12 و بعد 20 و حالا 36 ترمه.
و هر ترم هم يك ماه و نيم! شهريه ها هم كه سر به فلك مي كشه.
سطح سواد اونی که قبل ۸ ترم می‌خوند خیلی بالاتر از اونیه که ۳۶ ترم پولای نازنینشو هدر داده.

شما حتما مثال‌های بهتری سراغ دارید!

بله. ما اينجا مشغول شيره ماليدن سر همديگه هستيم و تلافي وضع بد اقتصادي و زورگويي‌هاي حكومت رو سر همديگه در مياريم. چقدر هم از خودمون راضي هستيم و احساس زرنگي مي‌كنيم!

2- آشنايي كه بعد از 26 سال اومده بود ايران موقع رفتن در فرودگاه موقع خداحافظي و روبوسي در گوشم گفت:
موقعي كه از ايران مي رفتم 10% مردم حقه باز و دغل بودن. متاسفانه اين بار كه آمدم مي بينم 90% شون حقه باز و كلك شدن. حتي يه بچه ي شش ساله مي خواست سرم كلاه بذاره.
من اون شب خيلي بهم برخورد ولي بعدها... با اينكه بازم مي دونم شايد اين آمار به اين وجشتناكي نباشه اما جنبه هايي از حقيقت توش هست.

3- آقا، جون مادرتون روي سايتاتون موسيقي اجباري نذاريد.
من اگه سرعتم خوب باشه مجبورم بيست سي تا سايتو باهم باز كنم تا يكي يكي بخونم.
مثلا داري ترانه زيباي "سيمين قديري" از وبلاگ ماني چهارديواري رو گوش مي دي. سايت تغيير براي برابري( يك ميليون امضا) هم مياري تا مطالب جديدشو بخوني. سرودشو هم چند بار گوش كردي. حالا اين سرودو به هيچ عنوان نمي توني قطع كني. مجبوري براي شنيدن بقيه آهنگ سيمين قديري از خير مقاله هاي جديد سايت يك ميليون امضا بگذري و ببنديش.
يكي دو سايت هم هستن كه صداي تار روشونه. شايد براي دو دقيقه اول جالب باشه. اما وقتي با آهنگاي ديگه قاطي مي شه و به اون صورت خسته كننده مرتب توي گوش آدم عين دريل فرو مي ره ديگه قابل تحمل نيست.

4- بدترين امت وبلاگستان امتي هستن كه با فونت سفيد يا رنگي روي بك گراند سياه يا سرمه اي يا قهوه اي مي نويسن.
اينا احتمالا با چشم پزشكا سر در يك .... دارن. منظورم كاسه بود! آهان ببخشيد. دست در يك كاسه دارن!

5- مشكل غيب شدن نوشته هاي وبلاگم ظاهرا به خاطر كم بودن پهناي باند و فضا بود.
وقتي يكي كامنت مي نوشت چون جايي نداشت ثبت بشه همه چي يهو غيب مي شد.
فضامو زياد كردن:)

6- اگر دين نداري لااقل آزاده باش:)
Che bi-Rabt!

7- گذرگاه شماره 63- مخصوص بهمن ماه منتشر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 3:29  توسط زیتون  |