تبليغاتX
زیتون

زیتون

1- یک آهنگ محلی مشهدی خیلی باحال از محمدرضا شجریان:
حالا كم كم مي‌بينُم كار دِرَه بالا مي‌گيره

يرگه(یارکم) کار مو و تو دِرَه بالا مي‌گيره
ذره ذره دِرَه عشقت تو دلم جا مي‌گيره

روز اول به خودُم گفتُم اي‌یم مثل بَقي
حالا كم كم مي‌بينُم كار دِرَه بالا مي‌گيره
کار دره بالا می‌گیره
چن شبه واز مودوزُم چشمامَه تا صبح به چْخت (سقف)
با به يك سمت بی‌خودي مات مِمنه ، را مي‌گيره

چن شبَه واز مث چهل سال پيش از اي مرغ دلُم
تو زمستون بَهِنه‌ي سبزه و صحرا مي‌گيره
سِبزه و صحرا می‌گیره
تا سحر جُل مي زنم (تکون می خورم) خواب به سراغُم نمياد
هي دلُم مثل بِچِه بَهَنه‌ی بي‌جا مي‌گيره

موگومش هرچي كه مرگت چيه؟ كوفتي نمِگه
عوضش نق مِزنه ذكر خدايا مي‌گيره
(به به، ساغ‌ اول، دمت گرم)
پيري و معركه‌گيري كه مِگن حال مويه
دِره کم‌کم ای کتاب صفحه پينجا مي‌گيره
صفحه‌ی پینجا می‌گیره
هر كه عاشق مِشه پنهون مِكِنه مثل اويه(2)
كه سوار شُتُرَ و پوشتِشَه دولا مي‌گيره

این بیتش رو هم البته شجریان سانسورکرده:
كتا كردن (کوتاه کردند) دامنا رَ تا بيخ رون مشتي عماد!
ديگه مجنون توي خواب دامن ليلا مي‌گيره
(شاعر: عماد خراسانی)

گوش کنید و درود بفرستید بر نویسنده‌ی وبلاگ یک ذهن برهنه که هم آهنگ و هم شعر این ترانه رو گذاشته تو وبلاگش.
قر دادن در وبلاگ من مجاز بلکه شدیدا واجب می‌باشد.
مشغول ذمه‌اید اگر موقع گوش‌کردنش - حتی شده نشسته - حرکات موزون نکنید و اگر تونستید باهاش نخونید!!!
(این لینک رو از طریق بالاترین پیدا کردم)

2- جلف بازی بسه...
واویـــلا...از شنبه قراره گیر بدن به حجاب خانما..
باز اینا کم آوردن! برای پرت کردن حواس ملت نسبت به مسائل مهم و حیاتی مملکت چه موضوعی بهتر از حجاب؟:)
پرت کردن حواسمون از گند هسته‌ای، از اعتراض معلم‌ها، از دستگیری دانشجوها، از زندانیان سیاسی، از گرانی‌ها، از ... بازم بگم؟ چیزی که زیاده اینجور مسائل.
بابا یه کارت هوشمند حجاب بدن ما خلاصمون کنن.
بعد یه کارت هوشمند هسته‌ای به موافقین سیاست هسته‌ای دولت بدن و فقط اونا اجازه داشته باشن از امکانات شهری استفاده کنن.
مثلا موقع سوار شدن اتوبوس بگن: اونایی که کارت هسته‌ای دارن بیان بالا.

3- یعقوب یادعلی، داستان‌نویس، بیش از چهل روز است که به دلیل بخش‌هایی از رمانش «آداب بی‌قراری» و یکی دو دیالوگ از مجموعه‌داستان نخست‌اش «حالت‌ها در حیاط»، در یاسوج زندانی‌ست. اتهام او نشر اکاذیب، توهین و افتراست و دادگاه یاسوج، او را از ۲۴ اسفند ۸۵ (در تمام ایام نوروز تا اکنون) به شکل غیرقانونی بازداشت کرده است.

بیا.... نگفتم! کار داره بالا می‌گیره و حواس‌ها باید پرت بشه دیگه...


4- بلاگ‌رولینگ خراب رفته یا وبلاگ‌های آپدیت شده فقط برای من نمیاد؟

5- عکس‌هایی از اعتراضات مردم و بستن خیابان طالقانی به خاطر کمبود داروهای بیماری ام‌اس..
(کار دِرَه بالا می‌گیره)

6- گزارش تصویری خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) از اعتیاد در تهران
زیر پوست شهر...

7- فراخوان گردهمايي براي اعتراض به آبگيري سد سيوند...
"ما گروهي از دوستداران فرهنگ و تمدن ايران بر آنيم تا گردهمايي اعتراض آميزي را در روز شنبه 1/2/1386، ساعت 10 بامداد، در برابر سازمان ميراث فرهنگي، واقع در خيابان آزادي، نبش يادگار امام، برگزار كنيم و در اين راه دست همه هموطنان عزيز را مي فشاريم، زيرا باور داريم كه فردا براي نجات يادگارهاي تاريخي اين مرز و بوم بسيار دير است."


نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:19  توسط زیتون  | 

1- دو سه روزه که بیشترِ مدارس کرج( بخصوص دولتی‌ها) به علت اعتراض معلم‌ها تعطیلن.

"معلمان کرج در سطح بسیار وسیع اقدام به تحصن در دفتر مدارس کرده و از حضور در کلاسهای درس خوداری کردند.
دانش‌آموزان نیز با اعلام حمایت از معلمان تهدید کردند اگر به وضعیت معلمان آنها رسیدگی نشود به اقدام متقابل (تعطیلی مدرسه ) دست خواهند زد.
نشست نماینده مردم کرج در مجلس (خانم آجرلو ) با نمایندگان دبیران که قرار بود امروز در اداره ناحیه ۱ کرج برگزار گردد لغو شد، زیرا معلمان در این جلسه که بوی تهدید و تطمیع می‌داد شرکت نکردند.
خواسته معلمان اجرای نظام هماهنگ کشوری در اسرع وقت(نه پلکانی و ۳ ساله) است.
اجرای دقیق مفاد اطلاعیه کانون صنفی و پوشیدن لباس مشکی (در روز معلم ۱۲ اردیبهشت ) از دستورت بعدی کار فرهنگیان کرج است.
نکته جالب این که بسیاری از نیروهای اداری با همدردی با معلمان از کار آنها حمایت و حضور حماسی در ۱۸ اردیبهشت در مقابل مجلس را محقق می‌دانند".

جالبه که سایت شطرنج کرج در مورد اعتراض‌های معلم‌ها می‌نویسه.
× روز 12 اردیبشت معلم‌ها همه لباس مشکی می‌پوشن؟ کاش یه رنگ دیگه انتخاب کنن. دل آدم می‌گیره. میشه عین عاشورا...

2- اعتراضات معلمان در سال 86 ادامه خواهد یافت...

3- جنگ تبليغاتی عليه فرهنگيان و راههای مبارزه با آن...

4- فریاد معلمان...

5- اینم رئیس‌جمهور آینده‌مون:))) ایشون هم لطف فرموده از راه دور به معلم‌های مبارز درود فرستاده...
ناشکر نباشید! پیشاپیش از خرج انتخابات ریاست‌جمهوری آینده راحت شدیم:) بی‌خود انگشتامون جوهری نمی‌شه!

6- گاهی فکر می‌کنم اومدن جمهوری اسلامی یک شوخی (بی‌مزه) تاریخیه. به خدا هیچ خنده‌مون نمی‌گیره.
دیدین بعضی جک‌ها آدمو بیشتر به گریه می‌ندازن تاخنده.بخصوص وقتی خیلی طولانی می‌شن.
و ایشون هم شاید یک ژوکر تاریخی!

7- شدت بارش تگرگ ديشب در کرج به اندازه اي بود که جان 200 گنجشک را گرفت...
حالا خوبه این سایت کرج دات اینفو اگر به فکر بدبختی‌های مردم شهر نیست، به فکر اعتراض‌های معلمان نیست، اقلا به گنجشک‌ها فکر می‌کنه:)

8- سیل چند شب پیش کرج، میلیاردها تومن به مردم خسارت زد. بیشتر خونه‌های همکف تا نیمه و زیرزمین‌ها تا سقف غرق در آب گل‌آلود شدن و همه چیز داخل اونا از بین رفت. به غیر از زیر زمین خونه‌ها، بیشتر باشگاه‌های بدن‌سازی، انبارهای پارچه فروشی‌ها، قنادی‌ها، نانوایی‌ها، وسائل برقی و چینی بلور، بقیه‌ی کالاها در زیر زمین مغازها هستن. همه از بین رفتن. شهرداری هم نتونست (یعنی کفایتشو نداشت. وقتی همه مشغول پر کردن جیبشون هستن مردم چیکارن) هیجکاری بکنه...

9- یک اهری:

"هنوز كسان زيادي هستند كه از " آمپول " آونكس استفاده ميكنند . ظاهرن فعلن مشكل پيدا كردن داروهاي بيماري هاي خاص از طرف دولت حل نشده است! ( دِ ! عجب حرف نامربوطي ! نه ميشود به صحن مقدس مجلس برد ( از قول آقاي ديني نماينده ما ! در مجلس شوراي اسلامي ) و نه ميشود اداره خيلي خيلي بسيار محترم سازمان بيمه و تامين اجتماعي را مقصر دانست ) بايد ايراني اش را مصرف كني و گرنه به تخم مرغ دولت ! برو و با عرض معذرت بفرما بمير . ما هنوز دلخوشيم و اميدوار . بين خودمان بماند ها ! ما هم خيلي آدم راحتي هستيم . " عين " مبل "راحتي " ميمانيم . صد البته كه خيلي از مشكلات عديده چه از نظر اقتصادي ( "گراني" نام نامتعارفيست ) سياسي ( ما را به خير و شما را به سلامت ) اجتماعي( سيب زميني ) حداد عادل (عادل و نماينده "عدالت گستران ") بعنوان رئيس مجلس قولهايي داده اند از بابت كمك به ارزان شدن داروهاي بيماران خاص . العهد من الوفا. گرچه ! عهد ، عهد است و مِن الوفايش به من وشما مربوط نميشود .اينها را نوشتيم تا چيزي به يادگار نوشته باشيم."

10- بلوط عزیز می‌گه:
"به طرز بیرحمانه‌ای ملاک ارزشیابی‌ام کار کردن افراد است. اینکه چه کاری می‌کنند مهم نیست. نفس کار کردن برام مهمه.
به نظرم فردی که جامع جمیع کمالات و علوم باشه اما عملا کاری نکنه, ارزش واقعی نداره."
من در کل با حرف بلوط موافقم. اما خودمونیم، در کشور ایران برای چند خانم شانس کار کردن وجود داره؟ خانم لیسانسیه‌ای رو می‌شناسم که ده ساله دنبال کار می‌گرده.
از جایی شنیدم که فقط ۱۳٪ و جایی دیگر ۲۰٪ خانم‌های ایرانی مشغول به کارن. اگر خوشبین باشیم و همون بیست درصد رو بگیریم ،یعنی هشتاد درصد خانم‌های ایرانی اجبارا بیکار هستن.
خیلی‌از کارهای همون بیست‌درصد هم در واقع کار نیستن مثل دست‌فروشی، سبزی‌پاک کنی و بعضی منشی‌های مطب(با ۵۰ هزار تومن حقوق)...
این‌قدر درآمدشون کمه که نون بخور و نمیر هم نمی‌شه.
بلوط جان،من هم قبول دارم که:
"کارهای خیرخواهانه به جای خود, اما کاری که پول بذاره تو جیب آدم ارزش دیگه‌ای داره. کاری که آدم واسش عرق بریزه و پشتش درد بگیره و آخر روز بدونه اینقدر در آورده. آخ مزه داره."
واقعا هم مزه داره. خیلی‌ها سعی می‌کنن مزه‌شو بچشن اما هرگز نمی‌تونن. خیلی از خانم‌هایی(بعضا تحصیلکرده، حتی پزشک) که وارد ان‌جی‌اوها یا خیریه‌ها می‌شن به‌خاطر اینه که کار پیدا نمی‌کنن و چون نمی‌خوان خونه‌نشین باشن میان فعالیت می‌کنن. به محض اینکه کاری پیدا کردن میرن سراغش.
شاید بی‌ربط باشه، اما یادمه اون چند سال پیشا که خیلی لاغر بودم هر وقت یه آدم چاق می‌دیدم می‌گفتم این چطوری می‌تونه طرفدار مردم مستضعف باشه. فکر می‌کردم لاغرترها امکان مبارز شدنشون بیشتره.(خوشبختانه این فکرمو جایی نمی‌گفتم) اما حالا به این فکرم می‌خندم.

11- آقای دکتر سیروس یعنی چی اون‌وقت!!!
,وبلاگت می‌شه "کنايه از نيستم
ای نامرد نالوطی!

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:43  توسط زیتون  | 


1- آقا ما نمی‌دونیم چه گناهی کردیم که گاه‌گاه(با قاه‌قاه اشتباه نشود لطفا) دست امپریالیسم جهانی از آستین صهیونیسم کهکشانی بیرون می‌یاد و یه بلایی سر وبلاگ ناقابل ما میاره... چند روزی بود هر کاری می‌کردم ادیتورم باز نمی‌شد. تعداد پست‌هام هم که قربونش برم هی آب می‌رفت. حالا باید بتازم و جبران کنم آسوده موندن شما رو از شر نوشته‌هام:)

2- شدیدترین بارونی که در عمرم دیدم.
از عصر هوا طوفانی شد شدید. جوری که تو خیابون نمی‌شد بر خلاف باد راه رفت. اینجا هم عین آمریکا مردمو لوس بار نمیارن که یه هشدار مشداری بدن.
توپ سنگین فوتبال دو پسربچه‌رو تو کوچه همچین باد با خودش برد که مجبور شدم با ماشین برم دوسه کیلومتری اونجا براشون بگیرم و بیارم!
بعد هم بارون شدیدی شروع شد. سیل بود که هر از کوی و برزنی راه افتاده بود. اینجا هم که سربالایی، انگار تموم کوچه‌ها رودخونه بودن و خروشان به سمت پایین در جریان بودن.
اینجا مثل تهران نیست که جنوبش فقیرا باشن و شمالش پولدارا. یکی از فقیرنشین‌ترین محله‌ها زور‌آباده که روی تپه‌ای زیبا جا خوش کرده و از سیل در امانه. ولی جهان‌شهر پولدار نشین گوده.
به این می‌‌گن عدالت در سیل!
اما خوب حتما این بارون خسارت‌های زیادی زده که فردا معلوم می‌شه.
( ... گرچه می‌دونم هرگز معلوم نمی‌شه. فردا میان تو رادیو می‌گن همه جا امن و امانه. آسوده بخوابید! تو مملکتمون که آمار درست‌حسابی نداریم)

3- دیروز با سی‌با رفتیم تو کوه‌های اطراف گشتی زدیم. به مدد بارون‌های اخیر تپه‌ها غرق در علف و گل‌های وحشی رنگارنگ، از جمله شقایق سرخ ‌و آتشین، شدن. به قدری طبیعت زیبا شده که حیفه بشینی تو خونه.
این زندگی لامصب، علی‌رغم همه سختی‌هاش و غماش و درداش، بازم زیباست...
حس داشتن دوستانی خوب از بودن در طبیعت هم زیباتره! اونایی که دوست خوب دارن می‌دونن من چی می‌گم:)

4- زمانه امسال در یکمین سالگردش (11 سپتامبر 2007) به ده نویسنده جوان که داستان کوتاهی متفاوت، مدرن، و قوی ارائه دهند جایزه می‌دهد.
جوایز رادیو زمانه "قلم زرین زمانه" و "لوح افتخار" است و به نفرهای اول تا سوم مجموعه يک ميليون تومان جایزه نقدی هم تقدیم می‌شود.

5-  ....


6- امسال کلی کتاب برای عیدی گرفتم. کمی برام عجیب و البته خوشحال‌کننده بود که این‌قدر مردم به کتاب روی‌آوردن.
و خوشحال برای خودم که مدتی‌بود به علت نداشتن جا کمتر کتاب می‌خریدم و حالا باید بی‌خیال ریخت و پاش خونه بشم. کادو هر چی باشه عزیزه بخصوص که کتاب باشه:)
نمی‌خوام از ارزش کادو‌ها کم کنم که ارزش کتاب هیچ‌جوری کم نمی‌شه ... اما بعد از گرفتن چندین کتاب مشابه و بعد از کمی تحقیق و تفحص متوجه شدم که بعضی ادارات و کارخونه‌جات علاوه بر مبلغ مصوب عیدی به هر کارگر و کارمند تعدادی کتاب یا مبلغ 50 هزار تومن بُن کتاب هدیه داده. به نظر من این کار خیلی خوبیه. بخصوص که چند سالیه به جای توضیح‌‌المسائل(ممنون از تذکر کامی‌کوچولو. من نوشته بودم حل‌المسائل) و بقیه‌ی کتاب‌های دینی کتاب‌های خوبی کادو می‌دن.
خوب اینا تو عید وقت دارن کتاب بخونن و بعد کادوش می‌دن به یکی دیگه. کتاب می‌تونه فرهنگ و دانش مردمو بالا ببره و بعد....
اسم بعضی کتاب‌های کادو گرفته شده:
(تروخدا یه وقت حسودیتون نشه:) )

1- آینه‌های دردار - هوشنگ گلشیری- انتشارات نیلوفر
2-انتری که لوطیش مرده بود - صادق چوبک - انتشارات نگاه
3- حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین، بی‌نقطه - مصطفی مستور- نشر چشمه
4- بازگشت به درخونگاه - اسماعیل فصیح( شنیدم بیماره. آروزی سلامتیش رو دارم)- انتشارات صفی‌علیشاه
5- هویت - میلان کوندرا- مترجم: پرویز همایون‌پور- نشر قطره
6- چهل‌ سالگی - ناهید طباطبایی - نشر چشمه
7- شعر خاک، شعر خورشید - اشعار بیژن جلالی - نشر مروارید
8- زارا - محمد قاضی - نشر ثالث
9- سه کتاب از زویا پیرزاد - مثل همه عصرها، طعم گس خرمالو، یک روز مانده به عید پاک - نشر مرکز
10- شاهنامه‌ی فردوسی به نثر- 3 جلد - نشر ونوشه
11- نوشته‌های فلورانس اسکاول شین - بازی زندگی، کلام تو عصای معجره‌گر، در مخفی توفیق، نفوذ کلام- مترجم: گیتی خوشدل- نشر پیکان
12- عقاید یک دلقک - هاینریش بُل - مترجم: محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه
13- داش آکل - صادق هدایت- به زبان‌های فارسی و انگلیسی و فرانسه- انتشارات صادق هدایت
14- گذر پرنده‌ای از کنار آفتاب - نمایشنامه‌ای از محمد چرم‌شیر - انتشارات تیلا
15- زنی از نیویورک - از مجموعه‌ی 20 نویسنده، 60 داستان
16- پسری مرده بر آستانه پنجره است - 20 نویسنده، 60 داستان- انتشارات آمیتیس
17- به من می‌گند مک‌کنا( به نظر من کلمه‌ی می‌گند ترجمه‌ی خوبی نیست. یا باید می‌گویند باشه یا می‌گن!) - دان شا - مترجم: هوشنگ حسامی
18-تاریخجه‌ی تقریبا همه چیز - بیل برایسن - مترجم محمد تقی فرامرزی
19- فرهنگ علم - اواروف و آلن آیزاکس
20- فنگ شویی - جاناتان دی - مترجم لیلا هدایت‌پور
21- بادبادک‌باز- خالد حسینی نویسنده‌ی افغانی الاصل مقیم آمریکا - ترجمه‌ی زیبا گنجی و پریسا سلیمان‌زاده - نشر مروارید
بادبادک‌باز رو که 422 صفحه‌ست یک نفس نشستم خوندم(نه کاملا یک‌نفس، حدودا شد سه نفس)... واقعا کتاب جالبیه. به همه‌ی کسایی که در جهان سوم زندگی می‌کنن، به همه‌ی کسایی که در جهان اول و دوم زندگی می‌کنن، به همه‌ی کسایی که از کشور خودشون مهاجرت کردن به یه جای دیگه، به همه کسایی که می‌خوان از افغانی‌ها(پشتون‌ها و هزاره‌ای‌ها) بیشتر بدونن، خلاصه به همه توصیه‌ش می‌کنم.
اگه بتونم خلاصه‌ایش رو اینجا می‌نویسم.

7- روز سیزده‌به‌در ناهید کشاورز و مجبوبه‌ حسین‌زاده را در پارک لاله به جرم گرفتن امضا برای حقوق برابر زنان با مردان، دستگیر کردند و هنوز هم زندانی‌اند... عجب روزگاری داریم ما....
نوشته‌ی سارا لقمانی را در این رابطه بخوانید.

8- از زندگی خودمون لذت ببریم.... دکتر شیرین احمدی‌نیا (اتفاقا امروز تو روزنامه‌ی همشهری مصاحبه‌شو خوندم)

9- پ.ن.
در کامنت شماره 14 خوندم که متاسفانه بارون شدید در کرج باعث خرابی 40 تا خونه شده:(
و در خبرگزاری ایرنا خوندم که سیل باعث توقف مترو گلشهر و همین‌طور بسته شدن جاده چالوس شده که تونستن بعد از سه‌ساعت راه رو باز کنن....

10- پی نوشت دوم
پنداری خرابی نظرخواهیم هم کار انگلیسی‌ها بود:)

11- پی نوشت آخر
ناهید کشاورز و محبوبه حسین‌زاده با قرار کفالت آزاد شدن!

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 3:46  توسط زیتون  | 

"مصاحبه با کدخدا"
يک نمايش روحوضی در يک پرده:
بازيکنان : کدخدا . دستيار کدخدا و يک خانم بی‌حجاب
مدعوين:
نه تنها اهالی تمام اهالی دهستان از زن و مرد و دختران و پسران جوان گرفته تا بچه و
پیر بلکه گروهی هم از ده های دوردست ودهات مجاور آمده بودند تا ناظر اين "نمايش روحوضی"باشند ...!
..................
پرده بالا مي‌رود
محل نمايش:
چون در دهستان تأتری وجود نداشت بنابراين " روی حوض بزرگ وسط حياط خانه زيتون" يکی از اهالی ده را با تخته سه لايی پوشانيده بودند و نمايش بايد در آنجا اجرا می‌شد.

روی "حوض" را از سه طرف پوشانيده بودند با ديوارها. سقف‌اش به‌شکل اطاقی درآمده است که محل اجرای نمايش بود.
آرايش صحنه:
بر ديوار روبروی اين اطاق دو قاب عکس بزرگ تنگاتنگ هم آويزان شده است. که تصوير دو مرد مسن با ريش های بلند در حاليکه که دور سرهايشان با باندهای پهن و سياه پيچيده‌اند در ان قاب عکس‌ها ديده مي‌شود.
روی ديوار ديگر اطاق يک "وان يکاد" فرش‌باف در قابی طلايی نصب شده که اطاق را تزئين داده است .
.لامپی از سقف آويزان است که به اطاق روشنايی مي‌دهد ..
دورتا دور اطاق به‌جای صندلی پشتی هايی "فرش باف" برای نشستن و تکيه زدن بدان‌ها گذاشته‌اند..
و در يک گوشه از اطاق يک تلفن روی زمين باچند تا کتاب ديده مي‌شود...
درطرف مقابل آن روی يک ميز کوچک يک تلويزيون قديمی است. که روی ان " وی سی اری" به چشم مي‌خورد ..
که يک ویديو موزيک" مذهبی ريتم‌دار " در حال پخش است ..
...............
در ميان اطاق
مرد کوچک اندامی با ريشی کوتاه که پوشش او يک "زير پيرهنی رکابی" و پيژامه‌ای با رنگ‌هايی قرمز و سبز وسفيد " خط خطی"(همون راه‌راه‌ قدیم) است بدون کفش و جوراب ... در حال" وکيوم" کردن اطاق است( زیتون: وکیوم یعنی جارو برقی)
او ضمن اينکه "وکيوم" را روی فرش مي‌کشد.. بدن خود را هم با ريتم آن ویديو موزيک حرکت مي‌دهد ..
و گاهی هم بادست ديگرش برسر خود مي‌کوبد... گاهی هم بر يکی از لمبر با انگشتانش ضرب مي‌گيرد..
اين مرد کدخدای ده است ...
کدخدايی که همه مردم ده مي‌گويند يک جورايی به زور استاندار کدخدا اين ده شده ...(ولگرد جان، منظورت کیه؟)
کدخدای با خودش حرف مي‌زند ..
ــ عجب دور و زمانی شده عيال برای خريد بيرون مي‌رود..من بجای اينکه به کارهای ده برسم بايد خانه را تميز کنم..
- چه مي‌شود کرد! عيال را بايد راضی نگاه داشت . حتما اهالی ده فکر مي‌کنند من کارهای اداری ده را از خانه هم مي‌توانم به کمک قل هوالله انجام دهم .
.......
ناگهان کسی به در مي‌کوبد
کدخدا درحال جنباندن خود و "وکيوم" کردن به طرف در مي‌رود. گوشه در را باز مي‌کند ..
يکی از دستياران اوست. که خانم بی‌حجابی همراه اوست.
ــ دستيار
سلام کدخدا اين خانم از ده بالا امده تا باشما در باره پيشرفت‌های دهمان مصاحبه کنند ..و پيشرفت‌های ده ما را ببنند.( از نظر هسته‌ای؟)

کدخدا باديدن زن بی‌حجاب ِ نامحرم زبانش بند مي‌آید و سرش را پايين مي‌اندازد ..
بدون آنکه به آن زن نگاه نکند ..به دستيارش مي‌گويد :
ـ منتطر باشيد الان برمي‌گردم .".وکيوم" را جلو در روی زمين رها مي‌کند .
با عجله به داخل اطاق برمي‌گردد ..
و از توی چمدانی که در گوشه‌ای از اطاق قرار دارد يکی از روسری‌های عيالش بيرون مي‌کشد .. وروی سر خودش می‌اندازد..!!
و دوان دوان بطرف در برمي‌گردد.. چون عجله دارد " وکيوم " را
نمی‌بيند و بسختی سکندری مي‌خورد ...
و مجکم به کف صحنه مي‌خورد !
در اثر ضربه بدن او به کف صحنه ناگهان سقف و ديوارهای صحنه از هم جدا مي‌شوند و به‌روی صحنه فرو می‌ريزند.
در اثر سنگينی ديوارها و سقف، قطعات کف صحنه از هم جدا مي‌شوند. کل صحنه و با همه محتويات صحنه همرا ه با کدخدا در حوض ريخته مي‌شوند ..
....................
هلهله و قهقهه از هر طرف در بين تماشاچيان شنيده مي‌شود ...
ولی به‌زودی
همه تماشاچيان آن "نمايش روحوضی" فهميدند فروپاشی ريزش صحنه در "حوض " قسمتی از نمايش " مصاحبه با کدخدا " نبود ..
حادثه‌ای بود که عاملش بی احتياطی کدخدا بود .. بنابراين
"مصا حبه با کدخدا " هرگز انجام نگرفت ...
قرار بود اين نمايش کمدی باشد..
متاسفانه در اثر غفلت کدخدا درام شد...
ولگرد
پايان
.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:36  توسط زیتون  | 

 

TinyPic image
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:53  توسط زیتون  | 

هر چی می‌گذره این کارگردان‌ها علاقه‌ی بیشتری پیدا می‌کنن که لوکیشن‌های فیلمشون رو در خونه‌های سنتی و قدیمی و بخصوص حوض‌دار انتخاب کنن.
حالا کاربرد این حوض‌ها چیه؟
1- هر کی تو فیلم از خواب پا می‌شه حوله به دوش میاد تو حیاط و یک‌راست می‌ره سراغ حوض، دست و صورتشو با صابون می‌شوره.مستحبه کَفِشو حتما بریزه تو حوض.
2- تو همین حوض مسواک می‌زنه.
3- یه فین گنده و اخ و تف در حوض.
4- بعد نوبت می‌رسه به وضو. آستین‌های پیرهن(نمی‌دونم کی با پیرهن مردونه می‌خوابه که اینا از رختخواب باهاش بیرون میان) و پاچه‌های شلوارشو بالا می‌زنه. یه چپ گنده‌ی آب روی صورت و همراهش با پف و تف آبو پرتاب می‌کنه تو حوض.
چرک بین انگشتای پا رو با انگشت پاک می‌کنه و با آب حوض دستشو می‌شوره.
دست‌ها که از آرنج آبش ریخته می‌شه تو حوض.. ممکنه صاحب دست و آرنج یک‌هفته باشه حموم نرفته باشه... بدبختی معمولا چند تا ماهی هم تو حوضه.(
5- پسر قهرمان فیلم داره می‌ره دانشگاه می‌بینه کفشش گلیه، عدل میاد لب حوض ته کفششو پاک می‌کنه.
6- دختره می‌خواد بره مدرسه می‌بینه مانتو یا کیفش خاکیه. دستشو به آب می‌زنه و کیف یا مانتوشو می‌تکونه تو حوض.
7- گوسفند می‌خوان قربونی کنن. کله‌شو فرو می‌کنن تو همین حوض بیچاره.(البته تو ضلعی که به سمت قبله‌ست)
8- یارو قتل می‌کنه می‌دوه تو خونه یکراست می‌ره پای حوض. دست‌هاش و چاقوی دسته سفید یا سیاه زنجونی خونی‌شو تو همین حوض می‌شوره و گاهی پیرهن خونی‌ش هم به هکذا.
9- موقع شوخی کنار حوض حتما باید یکی از قهرمان‌های فیلم باید بیفته تو حوض.
10- خواستگار می‌خواد بیاد تو خونه. پدر با یه بغل موز و هندونه و پرتقال و کاهو و سیب و هلو و گلابی و زردآلو و گیلاس و آلبالو(باهم هم‌فصل نیستن؟) و انگور و خربزه‌ی مشهد و انار ساوه و... میاد خونه و با کمک اهالی منزل همه رو یکراست تو همین حوض خالی می‌کنن. و بدون استفاده از مایع ضد عفونی‌کننده بعد از چند دقیقه درش میارن و دختر و زن خونه با گوشه‌ی چادر که همین چند دقیقه قبل توش کلی اشک ریختن و فین نمودن برقشون می‌ندازن. آب حوضی که توش خون بوده، چرک پا بوده. آب دهن ببعی بوده. اخ و تف بوده، گل و خاک شلوار و کیف توش تکونده شده،‌ کلی ظرف توش شستن. سبزی شستن، سر و صورت شستن، کنارش ریش تراشیدن و...
(اون‌وقت انتظار دارن خواستگار بدبخت با خوردن این میوه‌های زیبا ولی آلوده دخترشونو بپسنده:) )
11- بازم حوض کاربرد داره....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 4:18  توسط زیتون  | 

1- طبق آخرین خبرها،‌ خانم سيمن في ترني ملوان دستگيرشده‌ی انگیسی پس از ارشاد شدن توسط چند مأمور خوش‌تیپ اطلاعاتی عاشق مرام آن‌ها شده و به پیشنهاد صیغه‌ی یکی از آنها جواب مثبت داده. سپس اسلام آورده و اسمش را به فاطمه السادات سیمین‌زاده تغییر داده!
مأمور فوق‌الذکر به او گفته می‌ترسم موقع بازجویی شیطان گولمان بزند. سیمن هم گفته شیطان مرا هم نزدیک بود از راه به‌در کند بس که شما خوش‌اخلاق و مهربان و خوش‌تیپید! من دیگر محال است که به انگلیس برگردم. تروخدا پسم ندهید!
همسر جدید وی در حال حاضر مشغول ارشاد او برای تغییر عادت ناپسند سیگار کشیدن است.
او گفته خواهر، بعدا در خانه‌‌ای که برایت می‌خرم -در پستویش- با هم قلیان و یک چیزایی دیگر می‌کشیم.
سیمن سابق و فاطمه‌السادات فعلی گفته برادر، چرا به من که زنت هستم می‌گویی خواهر؟
آن برادر گفته می‌بینی که خودت هم پس از بازجویی به من می‌گویی برادر.
فاطي هم گفته اوا خدا مرگم بده. راست مي‌گي ها. خدا نکشدت!
فاطمه سيمين در نامه‌اي به پدر مادرش نوشته:
هر چه نان و آب و رفاه است در خانه‌ي اطلاعاتي ها یافت مي‌شود. كجا بروم به از اينجا؟!

2- دبیر دینی یکی از دبیرستان‌های پسرانه کرج روز قبل از تعطیلات به عنوان نصیحت به بچه‌ها گفته:
این 17 روز تعطیلی صبح‌ها زود از خواب بیدار شید و تو رختخواب با خودتون ور نرید، در ضمن برای جلوگیری از هوی و هوس و برای دوری از فساد از دیدن فیلم‌های تلویزیونی خارجی که زن بی‌حجاب در آن است اکیدا خودداری کنید.
یکی از بچه‌ها اجازه خواسته و پرسیده:
- آقا پس تلویزیون این همه فیلم‌ سینمایی خارجی رو برای کی پخش می‌کنه؟
دبیر دینی با اعتماد به‌نفس:
- برای اقلیت‌های مذهبی!
- :)))

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 17:17  توسط زیتون  | 


مدتی بود که "مش‌قربان تقی‌زاده" آبدارچی میانسال شرکت موقع حمل سینی چای از این اتاق به آن اتاق، بفهمی نفهمی می‌لنگید.
در حالیکه سعی می‌کرد درد را به روی خودش نیاورد و تنه‌ی نسبتا سنگینش را روی پاهای تپل و کوتاهش راست نگه‌دارد و طوری راه برود که استکان‌های چای لب‌پر نزنند و سینی تمیز بماند، توی راهروها از این‌ور به آن‌ور می‌رفت.
طبق معمول به آنهایی که بیشتر بااو رفیق بودند و موقع برداشتن چایی گپی هم با او می‌زدند بیشتر می‌رسید.
به اتاق مهندس سیمانی که رسید بعد از گذاشتن چایی روی میز ، سینی به‌دست روی صندلی کنار میز ولو شد. کسی به غیر از مهندس در اتاق نبود.
- خدا بد نده مش قربون.
- بد نبینی موهندس.
چشم‌هایش می‌گفت که کاری با مهندس دارد و رویش نمی‌شود بگوید.
سیمانی پرونده‌ای که جلویش نگه‌داشته بود و داشت می‌خواند روی میز گذاشت.
- به‌به! چایی ِ مش قربون این وقت روز خوردن داره.
درحال هورت کشیدن چایی: چه خبر؟ زن و بچه‌هات خوبن ایشالله؟
- شکر!
- خسته‌ای!
- نه والله. کاری نکردم که... موهندس... این پاهام...
- مدتیه می‌بینم ... انگار پاهات درد می‌کنه.
- این کُنده‌‌های زانوم آقای موهندس، درد امانمو بریده.
- پیش شیبانی- دکتر ِ شرکت- رفتی؟
- نه هنوز، فکر نکنم چیزی باشه. یعنی خودا کنه نباشه. می‌ترسم کارمو از دست بدم و پیش زن و بچه‌م شرمنده بشم.
- هر چه زودتر برو مش قربون. هر چی زودتر بفهمی دردت چیه زودتر معالجه می‌شی.
- شوما لطفا به کسی نگو موهندس جان. این دهتر شیبانی هم که...
- خیالت راحت. سفارشتو می‌کنم.
سیمانی گوشی را بر می‌دارد و شماره‌ای را می‌گیرد.
بعد از خوش و بش و شوخی با دکتر شرکت:
- دکتر جان، به این مش قربون ما برس. الان می‌فرستم پیشت.
- چی؟ ... نه... زانوهاش درد می‌کنه....
با خنده: سربه سرش نذاری ها، وگرنه با من طرفی!
رو به مش قربون:
- مش قربون، برو به منشی شرکت بسپر و برو پیش دکتر. منتظرته.
- قربون دستت موهندس.
یا سنگینی از روی صندلی بلند شد و رفت...

× × ×
روز بعد

دکتر شیبانی وارد اتاق مهندس سیمانی شد. همه‌‌اش شوخی می‌کرد و می‌خندید. بقیه‌ی همکاران سیمانی هم در اتاق پشت میز کارشان بودند. و همه تقریبا کارشان را تعطیل و با نیش‌های باز به خوشمزگی‌های دکتر گوش می‌دادند.
هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که مش قربان با سینی‌ پر از چای رسید.
دکتر با قهقه خنده:
- چطوری آقای زانو زاده؟
مش قربان سرخ شد و ابروهای پرپشت سیاهش در هم گره خورد.
- به مرحیمت شوما.
- دیشب باز هم زانو زدی؟
سبیل‌های پهن مش قربان آشکارا می‌لرزید. جواب نداد. سینی چای را روی میز مهندس سیمانی گذاشت و به سرعت لا الله الا الله گویان از اتاق خارج شد.
دکتر غش‌غش خندید.
مهندس سیمانی:
- چیکارش داری این بیچاره رو؟ این‌قدر اذیتش نکن.
کارمندی که میزش روبروی مهندس سیمانی بود با کنجکاوی پرسید:
- دکتر جان، فامیلی مش قربون تقی‌زاده‌ست. چرا بهش می‌‌گی زانوزاده؟ به‌خاطر درد زانوش؟
دکتر که انگار منتظر همین سؤال بود پرید در اتاق را بست و نشست روی صندلی وسط اتاق که ماجرا رو تعریف کنه. بقیه هم کاراشونو کاملا کنار گذاشتن و با ذوق و شوق منتظر شنیدن یک داستان خنده‌دار شدن. به غیر از مهندس سیمانی که نگاهی اعتراض‌آمیزی به او کرد.

- " دیروز پاهای مش قربونو معاینه کردم. حتم دارم زانوهای هر دو پاش آرتروز داره. براش تو دفترچه‌ش نوشتم که بره عکس بگیره و تا وقتی عکسش حاضر شه براش کلی دارو نوشتم. "
- آخی... طفلک. وزنشم زیاده. لاغر کنه بهتر می‌شه.
-" آره... اما اینو گوش کنید. از خنده می‌میرید. ازش پرسیدم مش قربون از پله زیاد می‌ری بالا پایین؟ می‌گه نه. خونه‌مون در طبقه‌ی هم‌کفه.
می‌گم کِی‌ها بیشتر اینطور می‌شی؟
هی رنگ عوض می‌کنه. می‌گه روم نمی‌شه آقای دُهتُر.
خیلی اصرار کردم تا بالاخره گفت."
همه کارمندای اتاق با هم: چی گفت؟
-" بعد از کلی به‌قول خودش خَجالت و اوتاماخ کشیدن. گفت:
- آقای دُهتر، راستش وقتی می‌رم روی منزل خیلی زانوام درد می‌جیره.( دوباره قهقه‌اش به هوا رفت.)
اولش فکر کردم منظورش رفتن روی پشت‌بوم خونه‌شونه. گفتم دیدی گفتم یکی از دلایلش بالارفتن از پله‌ست.
اما گفت: نه آقای دهتر، منظورم از منزل ... چی بگم؟... خانوممه! بیچاره می‌شم تا کار رو تموم کنم.
یهو دوزاریم افتاد! "
صدای خندیدن کارمند‌ها بلند شد.
" حالا بقیه‌شو گوش کنید. بهش گفتم مش قربون خوب روش‌ات رو عوض کن. مثلا به جای اینکه تو بری رو منزل و زانوهات درد بگیره اون بیاد رو تو."
نمی‌دونید چه حالی شد! غیرت چشاشو پر کرد و برای یه آن حس کردم الان با مشت می‌کوبه تو صورتم.
فوری گفتم: من از نظر علمی می‌گم. منظوری ندارم.
با غیض گفت: حرفا می‌زنید آقای دوهتر! مگه می‌شه منزل بیاد رو آدم؟
مردی گفتن زنی گفتن!( اما نگفت شرمی و حیایی گفتن. چقده...)
بهش گفتم: مش قربون، چرا ناراحت می‌شی. زمونه عوض شده. الان هزار و یک راه برای زناشویی هست. از پهلو، از... ( زیتون: بقیه‌ی روش‌ها سانسور شد!)
- ووی... آقای دهتر، مگه می‌شه؟ اونایی که می‌ذارن خانم بیاد روشون حتما ترک نیستن. ما ترکا به زنمون رو نمی‌دیم! شما فارسای زن‌ذلیل شاید...
حالا هم خنده‌م گرفته بود و هم می‌ترسیدم بزنه دک و دنده‌مو خورد کنه.
گفتم می‌خوای یه سی‌دی برات بیارم که انواع روش‌های سکس رو توضیح داده. خودت یکیشو انتخاب کن که به زانوهات فشار نیاد.
یهو آمپرش رفت بالا! - فیلم سکسی؟ تو به من می‌خوای فیلم سکسی بدی؟ 27 ساله سابقه کار دارم کسی نتونسته از من یه بی‌ناموسی ببینه! اون‌وقت شوما بی من می‌گی برو فیلم سکسی ببین؟!!
دیگه صداشو انداخته بود تو سرش. ( کارمندها از شدت خنده داشتند روده بر می‌شدند و از هیجان یا مشت می‌زدند یا سرشون رو می‌کوبوندند روی میز. یکی نزدیک بود از روی صندلی‌اش بیفتد پایین)
گفتم مش قربون چرا ناراحت می‌شی؟ سکس یعنی همون زناشویی. برای سلامتی خودت گفتم! حالا برو از زانوهات عکس بگیر و این دواها رو هم که برات می‌نویسم از داروخانه بگیر و بخور تا بعد. روی حرفای منم فکر کن.
- چه فکری؟ تا بوده همین بوده بین ترکا مرد همیشه بالا بوده!
آقا، خلاصه که ماجرایی داشتیم با این آقای زانو زاده. اصلا حریفش نشدم که نشدم"

صدای خنده شرکت را پر کرد...


از آن روز به بعد به غیر از مهندس سیمانی، همه‌ی کارمند‌ها مش قربان را " آقای زانوزاده" صدا می‌زدند(البته پیش خودش. و هرگز به رئیس شرکت چیزی نگفتند). مش‌قربان عصبانی می‌شد ولی از ترس از دست دادن کار سعی می‌کرد با کسی دعوا راه نیندازد. از زانوهایش عکس نگرفت و دیگر پیش دکتر شیبانی نرفت.
روز به روز گوشه‌گیرتر می‌شد و بیشتر می‌لنگید. منشی جدیدی برای شرکت آمده بود و او هم مثل بقیه‌ی خانم‌ها ماجرا را نمی‌دانست. کارمندهای مرد سعی کردند که این راز را مثل همه‌ی رازهای مردانه از خانم‌های کارمند مخفی نگه‌دارند.

تا اینکه یک روز کارمند دبیرخانه آقای پهلوانی به منشی شرکت چند برگ از یک پرونده‌ را داد و گفت:
- به مش قربون بگو زود بره از این‌ها فتوکپی بگیره بیاره اینجا.

بعد از چند دقیقه منشی شرکت که دخترکی ظریف و لاغر بود، لرزان با صورتی به رنگ گچ در حالیکه چند ورق پاره دستش بود به دبیرخانه برگشت.

- چی شده خانم زند؟
منشی با بغض- هیچی به‌خدا، نمی‌دونم چرا یهو مش قربون عصبانی شد و ورق‌ها رو از دستم گرفت و پاره کرد...
بغضش ترکید. با گریه ادامه داد:
- گفت دیگه تو این شرکت نمی‌مونه. داشت اسباباشو از توی کشو بیرون می‌آورد تا بره... به‌خدا من حرف بدی بهش نزدم. فقط گفتم آقای زانو زاده لطفا ازین برگه‌ها فتوکپی بگیرید ببرید برای آقای پهلوانی.
کارمند شوکه شده: چی صداش کردید؟
- مگه فامیلی مش‌قربون زانوزاده نیست؟
- ....

حالا تمام کارمندهای شرکت به پیشنهاد مهندس سیمانی قرار شده در تعطیلات عید یک جعبه شیرینی و یک دسته گل بخرند ببرند برای مش قربان به عنوان معذرت ‌خواهی و دلجویی و خواهش برای بازگشت به کار.
تمام مردهای عالم با مش‌قربان شوخی ناموسی کنند از نظر او بازهم می‌شد تحمل کرد. اما یک ضعیفه... وای...

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 6:40  توسط زیتون  | 

Image and video hosting by TinyPic
جنگل سی‌سنگان
1- سه چهار روز مونده به نوروز، وسط ظهر سي‌با از سر کار زنگ زد که یالله زود حاضر شو تا بیام دنبالت باهم بریم شمال.
سی‌با عاشق اینجور برنامه‌ریزی‌های جنگیه. مثلا یک ربع قبل از آخرین سانس سینما از سر کار بیاد و زنگ پایینو بزنه و بگه بدو بریم سینما.
می‌گم آخه مسافرت با سینما رفتن فرق داره باید کلی چیز میز آماده کنم.
می‌گه یه جای خوب پیدا کردم. خودت می‌دونی که وسط تعطیلات عید سخته جا گیر آوردن، کرایه‌ی ویلاها سه‌برابر می‌شه. و تازه من باید تموم 13 روز عیدو، حتی جمعه‌ها،
سر کار باشم.
خونه رو وسط خونه تکونی که عین منطقه‌ی جنگی بود ول کردم و شروع کردم به ساک چیدن. از لباس گرم و ملافه تا چتر و یه عالمه خوراکی( مرغ و ماهی و گوشت و پیاز و سیب‌زمینی و برنج و ماکارونی و میوه و نون و روغن و قند و شکر و نمک و ... می‌دونستم تو شمال عید همه چی گرونه) و حتی دی‌وی‌دی پلی‌یر و چند سی‌دی فیلم برای پیشگیری از دیدن برنامه‌های لوس و فیلم‌های تکراری تلویزیون!
برعکس اینکه آدم فکر می‌کنه معمولا این‌جور برنامه‌ریزی‌ها خیلی خوب از آب در میاد. البته به شرط اینکه آدم خودشو با هر شرایطی وفق بده. مثلا از آفتاب شمال آدم یه جور لذت می‌بره و از هوای بارونی - چه نم‌نم و چه سیل‌آسا- یه جور دیگه. از سرماش یه جور و از گرماش یه‌جور دیگه. آتیش روشن کردن تو بارون نم‌نم کنار دریا خیلی کیف داره و اینکه مردم کم‌لباس بیان کنار آتیشت گرم شن. پیاده‌روی در جنگلی که هیچکی توش نیست تا تنه‌خوردن تو بازاری که از شلوغی به‌زحمت می‌شه توش راه رفت.
Image and video hosting by TinyPic
شکوفه‌های بهاری و مه و جنگل.

Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
از روز اول فروردین تا روز سیزده بندر نوشهر به روی همه باز است. کشتی‌ها رو می‌تونی در حال بارگیری ببینی.
البته عکس گرفتن ممنوعه:)
Image and video hosting by TinyPic
اینم یه اسکله‌ی کوچک ِ دونفره‌ی عشقولانه:)
Image and video hosting by TinyPic
پله‌های ورودی این کوچول اسکله و تعدادی کایاک که بالاش پارک بودن.‌


2- از مسافرت که اومدم یه‌راست رفتم سراغ اینترنت و با امیدواری دنبال خبر آزادی شادی صدر و محبوبه عباس‌قلی‌زاده گشتم. خبر رو یافتم و خیلی خوشحال شدم.
گفتگویی با محبوبه بعد از آزادی‌اش...

3- از چهارشنبه سوری بگم که خیلی کم‌توان‌تر از سال‌های پیش برگزار شد. نه از ا ول اسفند تق و توق به اون صورت شروع شد و نه شبش خیلی صداهای وحشتناک اومد.
ما هم تو محل قرار گذاشته بودیم از 6 تا 8 بچه کوچولوها و نوجوون‌ها برن هر چی می‌خوان ترقه بزنن و از 8 هم بزرگ‌ترها. هر چی مبل و میز و صندلی کهنه‌بود ملت گذاشته بودن بسوزونن.
برادر من هم که استاد مجلس گرم‌کردن و نصب بلندگوهای قوی و با آهنگ‌های نی‌ناش‌ناش ملتو به رقص آوردن.
از 6 بچه‌ها بهم زنگ می‌زدن که بدو بیا تو کوچه. منم که از ظهرش مشغول بادمجون و کدو سرخ کردن و مرغ و ماهی پاک کردن و گوشت‌چرخ‌کردن بودم(که فریزر پر باشه برای عید) گفتم تا کارم تموم نشه نمیام. دیگه 8 شب کلافه‌مون کرده بودن. با دل ِ دلا(این یه اصطلاحه) لباس پوشیدم که برم تو کوچه که ناگهان مهمان عزیزی بدون خبر از در اومد. یکی از فامیل‌های مسن سی‌با بود. خواسته بود مارو سورپریز کنه. من اولش خیلی جا خوردم. ولی سعی کردم به‌روم نیارم چون واقعا دوستش دارم. گفتم چهارشنبه سوری امسالم، با عرض معذرت، مالید! بعد از کمی پذیرایی این آقای دوست‌داشتنی که دید هی برام زنگ می‌زنن خودش گفت زیتون جون برو که همه منتظرتن.
کمی برنج خیس کردم و رفتم. برنامه خیلی متمدنانه‌تر از سالای پیش بود. موقع رقص و از آتیش پریدن دیگه کسی زیر پامون ترقه در نکرد. و البته خلوت‌تر از گذشته بود. یه عده به اشتباه فکر می‌کردن که چهارشنبه‌سوری هفته‌ی دیگه‌شه. یه عده مشغول خونه‌تکونی بودن و حوصله نداشتن بیان و آقایون هم کمتر بودن امسال.
منم زودتر برگشتم که به مهمون عزیزمون برسم...

4- در جلسه‌خصوصی نمایش فیلم یکی از فیلمسازای جوان، بعد از دیدن فیلم همه شروع به اظهار نظر کردن. منم بعد از کمی تردید دستمو بلند کردم و اولش گفتم خیلی خوشم اومد، در فیلمتون نگاه خیلی "انسان‌دوستانه‌"ای دارید. فیلمساز کلی ذوق کرد و لب‌هاش از غرور به خنده شکفت. ادامه دادم که ای کاش کمی "حیوان دوستانه" و "گیاه دوستانه" و محیط‌زیستانه هم بود. همه زدند زیر خنده...
آخه بابا درسته که عاشق برای رسیدن به معشوق باید همه کار بکنه. اما اینکه هر روز روی درخت به زور چاقو برای یار یادگاری بنویسه، سگ رو با سنگ از جلوی پای یار دور کنه.
پشه‌های دورو برشو بکشه، گلی که دیگران بهش دادن با پا لگدکوب کنه.
شاخه‌های جوونه‌دار درخت رو بکنه و باهاش آتیش روشن کنه که یار سردش نشه.
شیشه‌نوشابه‌ی یار رو بندازه اون ته‌مه‌های رودخونه که نشون بده چقدر بازوش قدرت داره... بده به جان شما... بدآموزی داره!
به‌خدا قرار نیست این مملکت تا ابد مال حزب‌اللهی‌ها ‌باشه و فقط احمدی‌نژادها تو هواش نفس بکشن که این‌جور کمر به نابودیش بستین.


5- قبل از عید رفتم فیلم " ستاره است..." فریدون جیرانی با بازی نیکی کریمی و امین حیایی و اندیشه فولادوند.
اصلا ازش خوشم نیومد. اگه کارگردانش جیرانی نبود و مثلا یه دانشجوی سینما اینو ساخته بود و نیکی‌کریمی‌اینا توش بازی نمی‌کردن امکان نداشت فروش کنه.
فقط از سکانس ورود خانم مشرقی در نقش یه زن مواد فروش در خونه‌ی قناری(زنی شیرین‌عقل و فقیر که شوهرشو کشته بود و فکر می‌کرد این زنه باهاش رابطه داره و بهش مواد می‌داده) خوشم اومد و بس.
گرچه وقتی اندیشه فولاد‌وند و نیکی‌کریم دستاشون تو دست هم بود ناخن‌های بلند و مانیکور پدیکور کرده‌شون و همین‌طور آرایش قناری(فولادوند) خیلی تو ذوق می‌زد و اصلا نقش زنان جنوب شهری بهشون نمیومد(درسته که مثلا یه هنرپیشه معروف رل زن مواد فروشو بازی می‌کرد. ولی بالاخره کارگردان فیلم باید اینو تذکر می‌داده).

6- فیلم "اخراجی‌ها"ی مسعود ده‌نمکی‌ رو دیروز رفتم.
فیلم عین یه تآتر گنده‌ی روحوضی رو پرده‌ی سینما بود.
با شوخی‌های لوس قدیمی از زبون هنرپیشه‌های معروف.
نقش‌ها خیلی غلو‌شده بودن. بدترینش نقش امین‌حیایی بود. دلم سوخت براشون که به‌خاطر یک‌مشت دلار تو این‌جور فیلما بازی می‌کنن.
یادم اومد مسعود‌ده‌نمکی یه زمانی چقدر برای شوخی‌های ناموسی تو فیلما چقدر رگ گردن باد می‌کرد و دار و دسته‌شو می‌فرستاد شیشه‌ سینما بشکنن.
حالا ما باید صد‌بدترشو مثل جوک‌ سیما و مینا رو از زبون اکبر عبدی بشنویم...
دلم سوخت برای خودمون که چرا کارگردانایی مثل بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و بقیه باید به خاطر سانسور و کمی بودجه سالها فیلم نسازن و ده‌نمکی این‌طوری برای یه فیلم روحوضی بریز و بپاش کنه.
ولی ده‌نمکی راست می‌گه، مردم برای دیدن فیلمش چه صفی می‌کشن. درست عین تأترای رشید کمدین اصفهانی.

7- راستش من از فیلم" آفساید" جعفر پناهی هم زیاد خوشم نیومد. یعنی برام عین یه فیلم مستند معمولی بود. اینقدر درگیر اینجور مسائلیم که به نظرم خیلی عادی اومد. شاید برای خارج‌کشوری‌ها جالب و عجیب باشه. نمی‌دونم...

پ.ن.
دلتون بسوزه:P
خبرگزاری هنر ایران به شماره‌های سینماییم لینک داده!

8- از آف‌لاین‌ها، کامنت‌ها، ای‌میل‌ها و ای‌کارت‌های تبریک سال نو واقعا ممنونم...
خیلی خوشحالم که این‌همه دوستای خوب دارم.
باز هم برای همه سال خوبی رو آرزو می‌کنم.
اگر به علت مسافرت و مهمونی رفتن، در گفتن تبریک قصوری کردم منو به بزرگواری‌ خودتون ببخشید.

9- مجله‌ی "گذرگاه" مخصوص فروردین ماه منتشر شد...
باز هم خجالتم دادن.

10-وبلاگ‌های برگزیده‌ی سال از دید هفت سنگیان.
من نمی‌دونم این انتخابات توسط چه کسایی برگزار می‌شه اما چند وبلاگ مورد علاقه‌ی من هم توشون هست... در واقع باید بگم بیشترشونو دوست دارم. ممنون از اینکه تو قسمت روزمره‌نویس‌ها وبلاگ ناقابل زیتون رو هم سوم اعلام کردن!

11- اخراج هنرمندان ايرانی از افغانستان از وبلاگ سهراب کابلی...
این مهراج محمدی رو من از نزدیک دیدم.(سهراب به جای مهراج نوشته معراج).. خواننده‌ی خیلی خود شیفته‌ایه و تو کنسرتاش قبل خوندن نیم ساعت از خودش تعریف می‌کنه. همینطور از رژیم جمهوری اسلامی و امام‌ها این‌قدر متظاهرانه چاپلوسی می‌کنه که آدم حالش به‌هم می‌خوره و اصلا نمی‌فهمه صداش خوبه یا بد.
تبريکیه سال 1386 خورشیدی و جشن نوروزی در مزار شریف ِ سهراب رو هم بخونید.

12- عکس ناصر زرافشان دوست‌داشتنی و همسرش هما را در وبلاگ کسوف ببینید و کیف کنید.
زرافشان به جرم پیگیری و وکالت برای بازماندگان قتل‌های زنجیره‌ای بیش از 6 سال زندان بود...

13- شما از سخن‌رانی چه مقام سیاسی یا مذهبی یا هنری در ایران احساس انزجار می‌کنید؟ و چرا؟
می‌خوام ببینم فقط احساس من راجع به يه نفراونطوريه؟ يا همه اين طوري ين :)

14- تبریک بامزه‌ی ابراهیم نبوی برای عید:
اوی! عیدت مبارک
و این نامه را می نویسم که عید شما که اصلا قبول ندارم مبارک اولسون و خیلی با خوبی و خوشی و انشاء الله بیل بزنی و سیب زمینی های مناسب به دست بیاوری و گوجه فرنگی هم بکار و من به تو نمی گم بدبخت، چون اول سال بود. و این هفت سین چیز بیخودی هست که هر کس درست می کنه، هفت سین برای چی؟ سرکه می گذاری که بو می ده مثل رئیس جمهور و سیب را هم چند روز می گذاری توی سفره که نفت میاد روی اون خراب می شه و تخم مرغ را اگر خدا می خواست خودش رنگی از اونجای مرغ بیرون می افتاد، به تو چه که در خلقت خدا دخالت می کنی. و سنجد برای معده فایده زیاد دارد بخصوص خاکشیر که از اون اگر بخوری برای همه چیز خوب بود. و من به تو می گم مسافرت نرو، چون آدامی که مسافرت می ره باید پولش را خرج کنه که اگر داری بده فقیر اگر هم نداری برای چی مسافرت؟ و یک پیام برای اون مغزها دارم که برگرد به ایران، مگر تو از من چی کمتر هستی که رفتی آنکارا و ایروان و باکو، بیا سر خانه زندگی دست زن و بچه ات را هم نگیر، چون لوس می شه و نباید این کار را بکنی، پس دیگر هیچی نمی گم و عید شما برای خودت مبارک باشه و این پیام نوروزی من بود. حالا برو...
اول فروردین 1386
ایبراهوم نبوی

- ممنون آقای نبوی:)

15- یاد یه خاطره‌ افتادم
داشتم تو مغازه‌ی چای فروشی چایی می‌خریدم. یه آقایی با لباس کارگری اومد پرسید:
آقا دوغ‌- زال داری؟
صاحب مغازه گفت:
اینجا مغازه‌ی دوغ فروشی نیست. باید بری لبنیاتی.
آقاهه با انگشت به بسته‌هایی چایی اشاره می‌کرد. گفت آهان...اوناهاش.. دوغ-زال همینه دیجه..
صاحب‌مغازه برگشت دید منظورش چای دوغزاله(که طرح دو تا غزال روشه).. خنده‌ش گرفته بود و به بهانه‌ی برداشتن چایی پشتشو کرد و د بخند.
ولی من برعکس، ناراحت شدم...

16- هر کدومتون به سلیقه‌ی خودتون یکی از این کارت‌های تبریک نوروزی قشنگ رو از طرف من برای خودتون بگیرید:)

17- پری دریایی با این عکس خونه‌های چند میلیون دلاری مارو برد به عالم هپروت:)

18- مراسم بيني مالان!
هيچ چيز مانند "..." دماغ دشمن را بر خاك نمي مالاند!

نظرها

قسمت مخصوص دعوای بعضی کامنت‌گذاران عزیز!

بابا تسلیم!
می‌خواهید هر دفعه یه قسمت جداگونه بذارم برای دعوای شماهایی که فکر می‌کنید تکلیف این مملکت تو نظرخواهی من معلوم می‌شه؟;)
این از اولیش!
لطفا بقیه مزاحم کار این دوستان نشن!
بزن بزن و هفت‌تیر کشی آزاد است...
:-)

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:21  توسط زیتون  | 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic
من گاهي از اين گل‌فروشی ِ کوچیک گل می‌خرم. هر وقت که سی‌با یادش بره!
بعد با علاقه گلارو بهش تقدیم می‌کنم. اما بین خودمون بمونه، خودم بیشتر ازشون لذت می‌برم. شاید سی‌با هم بیشتر برای خودش می‌خره و به اسم من تموم می‌کنه:)
راستی توجه کردید بیشتر آدما طبق میل خودشون برای دیگران گل انتخاب می‌کنن!
Image and video hosting by TinyPic

فردا چند خطي مي نويسم...
راجع به چهارشنبه سوري و باقي قضايا...
كاش شادي و محبوبه و احمد باطبي و بقيه زندانيان سياسي آزاد بشن تا سال تحويل...

------
فرداد دولتشاهی نویسنده‌ وبلاگ هم‌نهاد :
مسابقه‌ی انتخاب بهترين و بدترين وبلاگ زيست‌محيطي سال 1385!
"سالي كه اينك رو به پايان است، صرف نظر از همه‌ي كاستي‌ها و قوت‌هاي معمولش، بي‌گمان از نظر محتواي زيست‌محيطي مطالب منتشر شده در فضاي وبلاگستان، سالي بسيار شاخص محسوب مي‌شود.
از اين رو، تصميم گرفتم تا به معرفي بهترين و بدترين وبلاگ زيست‌محيطي سال اقدام كرده و جوايز آكادمي همنهاد!! را كه شامل زيتون بلورين به بهترين وبلاگ و تمشك طلايي به بدترين وبلاگ است، اهدا كنم."

نظرها(139)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:35  توسط زیتون  |