تبليغاتX
زیتون

زیتون


1- تحقیر با آفتابه، جهارراه بین موها، و چوب‌هایی در آستین
یه ز مانی آفتابه مال توالت بود و چهارراه مربوط به جاده‌ها. حالا اینا شدن وسیله‌ی آدم شدن جوون‌ها!
وقتی با زن‌ها این‌ طوری رفتار می‌کنن خواستن مردها احساس تبعیض نکنن.

2- رفتم پلاستیک فروشی برای آدم کردن پسرکم آفتابه بخرم، فروشنده گفت یه وانت از کلانتری اومد همه رو یه جا خرید برد!
شما نمی‌دونید فردا کجا میارن از الان برم تو صف وایسم! آخه من به آینده‌ی پسرکم خیلی اهمیت می‌دم!



کارخونه‌ی آدم سازی
(از گوگل آفتابه‌دزدی کردم)

2/5- گرداندان متهمان با آفتابه!

3- به نظر شما اراذل ‌و اوباش واقعی کیا هستن؟

4- دلم لک زده بود برای استخر. تو قسمت کم‌عمق اینقدر شلوغه که وقتی میای ازش رد شی جز لنگ و لگد و شنیدن جیغ و ویغ چیزی نصیبت نمی‌شه. تو قسمت عمیقش خوشبختانه- جز یکی دو نفر- هیچکس نیست.
سی‌با می‌گه زنا جون‌دوستن. چون تو استخر مردونه برعکس زنونه قسمت کم‌عمقش هیچکی نیست.
اصلا هیچ مردی دوست نداره کسی فکر کنه شنا بلد نیست. در عوض تو قسمت عمیق جز لنگ و لگد چیزی نصیبت نمی‌شه. خود آقایون بهش می‌گن شنای سگی!

5- یکی دوسال پیش با خانمی تو استخر آشنا شدم که تازه اومده بود شنا یاد بگیره.
هم خیلی علاقه داشت و هم خیلی پشتکار.
برای ماه‌ها وقتاشو با من تنظیم می‌کرد میومد.
- چه‌طوری رو آب سر بخورم؟ در کرال پاها چطوری حرکت می‌کنه؟ در قورباغه چی؟
نگاه کن ببین درست می‌رم؟ کمکم می‌کنی نرم زیر آب؟ پاهامو می‌گیری؟
ببین درست نفس می‌گیرم؟ حرکت دستام خوبه؟ بین انگشتام دیگه فاصله نیست؟
خلاصه، گذشت و این خانم شناگر ماهری شد. رفت کلاس مربی‌گری ثبت نام کرد و شد مربی شنا.
یه روز بهش گفتم خانوم جان ببین دستای چپ و راستم تو کرال عین همه؟( من تاحالا از کسی راجع به شنام نظر نخواسته بودم.)
خیلی بی‌احساس گفت:
80 هزار تومن بریز به حسابی که شماره‌شو دم در زده، بیا بهت می‌گم!
روشو کرد اونور و رفت مشغول پاچه‌خواری از نجات غریق استخر شد...
و من خیط‌شده زیر آبی رفتم اون ور استخر :)

6- تو سونای بخار. زنی که دراز کشیده بود گفت:
- خدای من، یعنی جهنم هم اینقدر گرم و وحشتناکه!
زن دیگری گفت: اگه جهنم عین سونا بود من مرتب گناه می‌کردم تا برم اونجا.


7- متوجه شدم زنی شکم ِ تپل مپلش رو روی طناب حد فاصل قسمت عمیق و کم‌عمق گذاشته و هی عین الاکلنگ یه بار پاش تو آب می ‌ره و یه بار صورتش. رد شدم و یه طول شنا کردم. موقع برگشتن دیدم نه بابا صورت زن بنفش‌تر از حد معموله. حرف الاکلنگ بازی و این حرفا نیست. رفتم به طرفش ، تا بهش رسیدم پرید رو شونه‌م و منو چسبید و د ِ سرفه و گریه!
نگو طفلک بیشتر از نیم‌ساعته گیر کرده اونجا و حتی نای کمک خواستن نداره. هر کی هم رد شده فکر کرده داره بازی می‌کنه.
قدش هم اون‌قدر کوتاه بود که تا وسطای کم‌عمق پاهاش به زمین نرسید! اونجا هم منو ول نمی‌کرد. بردمش روی لبه‌ی استخر و اونجا غش کرد از خستگی!

8- یکی از دردام موقع استخر رفتن پوسیدن سریع مایوهامه. هر چقدر هم گرون و خارجی هم بخرم باز بعد از یه‌مدت کشاش می‌پوسه و از ریخت می‌افته. یه مایوی خوشگل از کیش خریده بودم. با دل‌‌ِ دل‌ها پوشیدمش. گفتم حداقل یه سال برام مایوئه.
دفعه‌ی دوم یا سوم بود که رنگش یه جوری قاطی شد. انگار با وایتکس شسته باشمش... بعدا فهمیدم بیشتر استخرها برای ضدعفونی کردن آب به‌جای کلر از وایتکس(سفید کننده) استفاده می‌کنن.
به جای عوض کردن یا تصفیه‌ی مرتب آب مقدار وایتکس رو زیاد می‌کنن.
... سعی می‌کنم ازین ارزون‌های ایرانی بخرم که دلم نسوزه

9- بالاخره الپر هم گوشاش دراز شد :)
نخیر! انگار طفلکی کاملا" از دست رفته...
برای همسرش صبری جزیل(اصلا همچین کلمه‌ای هست؟)آرزو می‌کنم.

10- زمین
جمعه برای دیدن دوستی رفته بودیم به یکی از آبادی‌های اطراف کرج. شلوغی غیر طبیعی جاده و مردمی که عین مور و ملخ در زمین‌های بایر در کنار ماشین‌های به گل‌نشسته‌شون رفت و آمد می‌کردن توجهمون رو جلب کرد.
دوستمون گفت این روزها مردم هجوم آوردن برای خریدن زمین، از بایر و دایر و موات بگیر تا زمین کشاورزی و ساختمون سازی سند دار و قولنامه‌ای... هر کس وسعش بیشتر، زمینش مرغوب‌تر و جواز‌دار تر و داخل بافت‌تر!
گفت: یکی از دوستانم که آنتنش خوب کار می‌کنه، آخرای ماه اسفند هر چی داشت و نداشت از سهام و فرش و ماشین زیر پاش فروخت و رفت هشتگرد زمین خرید. من اون‌موقع مسخره‌ش کردم.
حالا درست بعد از دو ماه ارزش زمین‌هایی که خریده دقیقا دو برابر شده.
چهار تیکه(تازه نامرغوب) خریده بود 40 میلیون، الان شده 80 میلیون و هر روز هم بالاتر می‌ره.
هر روز با تلفن از قیمت جدید باخبر می‌شه و بهم می‌گه خاک برسرت. تو با مدرک لیسانست روزی ده بیست تومن بگیر. من با یه معامله در یک مرخصی یه روزه، ماهی بیست میلیون تومن درآمد دارم.
با این اقتصاد بیمار، یه روز سکه‌ی طلا تعیین‌کننده‌ سرنوشتمونه، یه روز سهام، یه روز خونه و حالا زمین...


11- روی شیشه‌ی مغازه‌ای زده بودند:
استخدام فروشنده
و زیرش اضافه کرده بود:
فقط دوشیزه‌
(یه همچین متنی داشت. سعی می‌کنم اگر دوباره رد شدم عکس بگیرم. حدودای میدون شهدا بود مغازه‌هه)
خواستم برم تو بپرسم شما چه‌طوری امتحان دوشیزگی از کارمندتون می‌گیرید؟
نکنه باید ورقه‌ی پزشک قانونی هم ببرن...
اونم برای چقدر حقوق؟ 30، 40 یا فوقش 60، 70 تومن!

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:53  توسط زیتون  | 

1- تق تق تق!
- کیه؟
- باز کنید بی‌زحمت. منم!
- بله؟
- چیزه... اینه... اونه..
همسایه تو دلش: جون بکن دیگه!
رو زبونش: بفرمائید خواهش می‌کنم! الان غذام رو گازه. می‌ترسم بسوزه.
عرق شرم از سر و روی شما می‌ریزه.
- چیزه... می‌گم که کارت سوخت...
- آهان... ببخشید، کارت سوخت ما توی جیب پسرم مونده رفته مدرسه!
بهانه از این الکی‌تر هم می‌شد؟

2- جناب وزیر کشور گفته کسایی که کارت سوختشون هنوز نیومده برن از همسایه‌شون بگیرن!
آخه بگو ما اگه شب از گرسنگی خوابمون نبره رومون نمی‌شه بریم یه نون از همسایه قرض کنیم حالا یه کاره دوره بیفتیم کارت سوخت گدایی کنیم؟
من که حاضرم تا پتز‌بورگ پیاده برم نرم در ِ همسایه‌رو بزنم برای چیزی که حق خودم بوده و بهم ندادنش!

3- کارت سوخت برای ما نیومده. تو اینترنت می‌ریم، نوشته آدرس کامل نیست. زنگ می‌زنیم، می‌گن اصلا برای شما صادر نشده.
کاش من همسایه‌ی وزیر کشور بودم:) اون‌وقت روم می‌شد وقت و بی‌وقت برم زنگ بزنم و کارت سوختشو قرض بگیرم.

4- همه بت‌هایم را می‌شکنم
تا فرش کنم بر راهی
که تو بگذری!
برای شنیدن ساز و سرود من!...

(شاملو)

5- مصاحبه‌ی معصومه ناصری با الپر در رادیو زمانه!
به جان شما لینک ندادم چون آخرای مصاحبه به ناگاه شنیدم که اسمی از وبلاگ زیتون هم اومده ها...
هم کلی به الپر ارادت دارم و حرفاش برام جالب بود و هم کلی از معصومه مصاحبه کردن یاد می‌گیرم...

6-
- خانوم جون دیگه با من کاری ندارین؟ دیرم شده باید برم.
- نه صغری‌خانوم، دستت درد نکنه. خونه رو کردی مثل دسته‌ی گل!
- خواهش می‌‌کنم، وظیفمه.
- راستی صغری‌خانوم، روم سیاه، دفعه‌ی بعد دو تا از اون مانتو‌ گل و گشادایی که پارسال پیرارسال بهت دادم برام پس بیار.
- اوا خانوم! کار بدی ازم سر زده؟
- نه عزیز دلم! هر روز تو خیابون به من و این دختره گیر می‌دن. اعصابم خورد شده.
فروشگاه‌ها هم که فقط مانتوهای تنگ و کوتاه و ساتن و تورتوری می‌فروشن. تو دو تا از اونا بیار برام، قول می‌دم که چند روز بعد آبا از آسیاب افتاد بهت پسشون بدم...

7- دادخواست براي حذف مجازات سنگسار از قوانين ايران
اگر موافقید می تونید امضا کنید.

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:47  توسط زیتون  | 

1- امروز بعد از مدت‌ها تونستم روزنامه‌ی "شرق" بخونم.

2- روزنامه‌ی " هم‌میهن" با مدیر مسئولی غلامحسین کرباسچی منتشر شد!

3- مهدی بوترابی مدیر عامل پرشین‌بلاگ بازداشت شد..
تازه بچه‌ها چقدر از محیط پرشین‌بلاگ بد می‌گفتن. می‌بینید که همینم نمی‌تونن تحمل کنن.

4- یک‌شنبه 5-4 ساعت تو اتاق انتظار مطبی نشسته بودم. وقتی وارد ساختمون پزشکان شده بودم، هوا آفتابی بود.
تو این چهار پنج ساعت همه چهل پنجاه نفرمون از تاریخچه زندگی و بیماری‌ همدیگه با خبر شده بودیم.
ناگهان بلند گفتم: ای وای هوا الان توفانی می‌شه. برای برگشتن چتر هم نیاوردم!
همه یه جوری عاقل اندر سفیه نگام کردن. انگار من دیوونه‌م.
. هنوز یک ربع نگذشته بود که یک‌هو صدای مهیبی اومد. رعد و برق شروع شد و پشت بندش بارونی سیل‌آسا...
خانوما همه یه جوری با تعجب و کمی هم احترام نگام می‌کردن و پشتم پچ‌پچ می کردن.
- هواشناسی که اعلام نکرده بود. از کجا فهمیدی؟
- شوهرم نیم ساعت پیش از کرج زنگ زد که اونجا توفانی شده. چون همیشه باد از غرب می‌وزه معمولا بعد از مدتی به تهرون می‌رسه.
نفس عمیقی کشیدن و گفتن:
- آهان....
فکر کردیم پیشگویی بلدی. می‌خواستیم بدیم فالمونو بگیری.
عجب ساده‌ای هستم من. اگه جریانو نمی‌گفتم ، می‌تونستم همونجا تا نوبت بهم می رسه کلی کاسبی کنم:)

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:5  توسط زیتون  | 

صبح جمعه‌ی رادیو،‌ بخش آهنگ‌های درخواستی.
تقی به بقال سرکوچه‌شون نقی آهنگ تقدیم می‌کرد و زهرا خانم به فاطمه خانم.
پسر جوونی زنگ زد با صدایی پرهیجان و عاشقانه:
آرمین هستم آهنگ" جان جهان دوش کجا بوده‌ای" رو می‌خواستم تقدیم کنم به ساناز عزیزم!
مجری با دستپاچگی:
- ببخشید... ساناز خانم؟ خواهرتونن؟
آرمین کمی ترسیده:
- نخیر... ساناز... چیزه... نامزدمه!
- عقد که کردین انشالله...
اول با شک..کم‌کم مجبور شد به یقین برسه:
-چیز... بله... بله...عقد کردیم!
- شنوندگان عزیز پس " جان جهان دوش کجا بوده‌ای" رو تقدیم می‌کنیم به خواهرمون ساناز همسر رسمی آقای آرمین!


(یادش رفت بگه این ساناز خانم غلط کرده که دوش بغل شوهرش نبوده و یک‌جای دیگر بوده‌است)
(به‌نظر من بایداول کپی عقدنامه رو با فکس می‌خواستن بعد آهنگ پخش می‌کردن. شهر هرت که نیست. اینجا ایران است صدای جمهوری‌اسلامی!)
- مرتیکه! مگه اینجا تلویزیون لس آنجلسه؟

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:1  توسط زیتون  | 

نمایشنامه‌ای از ولگرد برای خوانندگان زیتون
"مقدمه"
در سفری که به ايران کردم درضمن گفتگوهايم با آدمهای جورواجوار داستانهايی بسيار و مختلفی شنیدم در زمينه " زندگی پنهانی" بعضی از مردان ايرانی و حتی برخی از مردانی که به اصطلاح هم تحصيل‌کرده بودند و هم متاهل‌ و هم باشخصيت اجتماعی .
شنيدن آن داستان‌ها همراه با ولگردی‌هایم در وبلاگهای فارسی در باره نحوه تفکر بعضی از مردان ايرانی به اصطلاح فرهيخته سبب نوشتن اين نمايشنامه شد.
اما پوزش می‌طلبم از صاحب وبلاگی که عينا برای بعضی از مکالمات
" شاهين" قهرمان داستان اين نمايشنامه را از نوشته او( رنج و لذت-27 آوریل) استفاده کردم
اگر ايشان اعتراضی بر ولگرد بخاطر استفاده بدون اجازه از نوشته شان
دارند ميتوانند اين نمايشنامه را به عنوان کامنتی بر نوشته خود محسوب کنند .
جون قادر نبودم در صفحه کامنت ايشان انرا پست کنم . و چون جايی ديگر نمی‌شناختم که نوشته ولگردی پست کند .
از خانم زيتون استدعا کردم که بيطرفانه اگر ممکن است اين نوشته را در صفجه اصلی شا ن پست کنند.
ولگرد پاشيدن هر گل و لايی را به صورت اش بخاطر اين نوشته از هر کسی با کمال ميل می‌پذيرد .
ارادتمند : ولگرد

************************
تاتری در يک پرده
" روشنفکر و ديلم اش"
بازيگران :
مرد: شاهين مدير آژانس مسافرتی و نويسنده
زن اول : ميترا کارمند آژانس
زن دوم : اکرم همسر شاهين
زن سوم : يک خانم مسن با روسری مادر اکرم همسر شاهين
و يک دختزحدود ۵ ساله ويک يسر حدود ۸ ساله بچه های اکرم و شاهين
..............
آرايش صحنه:
دوصحنه در کنار هم که بوسيله ديواری از هم جدا شده اند.
تماشاچيان قا درند وقايع هر دو صحنه را در يک زمان ببينند..
................

صحنه دست راست :دفتر آژانس مسافرتی

يک اطاق۵ متر در ۸ متر که تابلو دفتراژانس مسافرتی بالای نصب شده .
در داخل اطاق سه ميز به فاصله کمی از يک ديگر در يک طرف ديوارقرار دارند که روی هر يک از آ نها کامپيوتری و تلفنی ديده ميشود .
ديوارهای دفتر به رنگ آبی است . درجلو هر ميز دو صندلی راحتی دسته دار برای ارباب رجوع های فرضی گذاشته اند .
پشت يکی از ميز ها روی يک صندلی دختر خانم نسبتا لاغری نشسته است با زيبايی متوسط با روپوشی کرم رنگ و روسری طلايی باريک که فقط بالای سر او را پوشاننده است.
با موها يی قهوه ای کوتاه تقريبا پسرانه که مقداری ازآنها از جلو و عقب سرش از زير روسری او پيدا است و دسته کمی از موهايش هم روی پيشانی اش ريخته که که تا حدی به او حالت بچگانه و معصوميت داده .آرايشی کم رنگ دارد . حدود بيست چهار ساله تا بيست و پنج ساله بنظر ميرسد .
دخترک پشت ميز کامپيوتر مقابل مانيتوتر روی يک صندلی نشسته و کتابی باز جلواش روی ميز است .
دستان اش با ناخن های لاک زده روی کيبورد کامپيوتر است . گاهی بدون اينکه چيزی تايپ کند با انگشتانش با حروف آن بازی ميکند درحاليکه سرش را به زير انداخته . سا کت به کتاب نگاه ميکند .
روبروی در ورودی يک ميز بزرگ لاک الکلی با کامپيوتری و تلفنی به چشم ميخورد وچند تايی کتاب و چند دفترچه و مقداری کاعذ به طور نامنظم روی ان ميز است .
پشت آن ميز مردی حدود سی و پنج ساله باموهای نسبتا بلند و سياه وريشهای پروفسوری و عينکی شفاف به چشم دارد. او درحاليکه به پشتی صندلی برزگ چرمی بزرگ اش تکيه داده ساکت است . دست هايش را از پشت سرش بهم قفل کرده به نقطه نامعلومی نگاه ميکند.
ازپوشش بدن او فقط پيرهن چهارخانه خاکستری سفيد پيدا است .
بالا ی سر او روی ديوار نزديک به سقف شمايل دومرد در قاب ها ی جداگانه در کنار هم مثل جواز کسب که نظير انها را ميتوان در بيشتر مکان های عمومی ديد نصب شده.
زير ان دو شمايل تصوير سياه سفيد" ژان پل سارتر"در يک قاب ديده ميشود .
در طرف ديگر ديوار يک مبل بزرگ چرمی قهوه ای است که جلوآن يک ميز دراز شيشه ای بامقداری مجله و روزنامه بايک زير سيگاری قرار دارد.
ديوار های ديگر دفترآژانس با نقشه ايران و يک نقشه دنيا تعدادی پوسترهای رنگی از مناظر تاريخی و توريستی ايران و بعضی از کشور های دنيا تزيين شده .
در جلو در ورودی قفسه ای چوبی موربی است که بورشور های راهنمای شهر های داخلی وبرخی از کشور های دنيا را در ان چيده شده اند .
دو چراغ فلورسنت بزرگ سقفی به دفتر نور ميدهد .
*************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
يک اطاق نشيمن بزرگ با آشپزخانه ای باز که ديوار ی کوتاه انرا از اطاق اطاق نشيمن جدا کرده است .
نزديک ديوار کوتاه آشپزخانه يک ميز نها ر خوری بزرگ و با شش صندلی عربی يا سلطنتی با تزييين های اکليلی و روکش قرمز که روی آنها را با پارچه های کرم رنگ پوشش داده اند .
روی ميز بزرگ يک روميزی کار اصفهان کشيده شده است.
که اين ميز و صندلی ها فضايی از اطا ق نشيمن را به عنوان محل عذاخوری بخود احتصاص داده است .
به فاصله کمی از ميز ناهار خوری نزديک پنجره ها يک دست مبل که با پارچه های سفيد روی انها را پوشانده اند ديده ميشود و يک ميز چای خوری در جلو آنها قرار دارد .
در يکی از گوشه های اطاق تلويزيونی روی يک ميز کوتاه ديده ميشود .
/وی سی اری / در در قسمت پايين ان با تعدادی/ دی وی دی/ به چشم ميخورد .
تلويزيون يک کارتون مذهبی نشان ميدهد . يک دختر ۵ ساله و يک پسر ۸ ساله روی زمين که با فرش های دستباف مفروش است دراز کشيده اند و به تلويزيون که صدای کوتاهی دارد خيره شده اند.
ديوار های اطاق با رنگ نارنجی ملايم رنگ آ ميزی شده .
روی ديوار های تعدادی عکس های خانوادگی درقاب های زيبايی نصب است که يکی از انها تصوير زن و مرد جوانی را در در لباس عروسی نشان ميدهد ...
در يکی از صندلی های ميز نهار خوری زن مسنی با
رو سری نشسته و در جلو او در يک سينه بزرگ انبوهی سبزيجات است. او مشغول پاک کردن سبزی است ..
در آشپزخانه زن جوانی در حدود ۳۰ سال با با قدی بلند ـ چشمانی خاکستری و پوستی مهتابی با موهای / های لايت / شده که موهايش تا روی شانه هايش ميرسد با شلوار جين مشکی و بلوزی لميويی ديده ميشود.
او اکرم همسر شاهين يا آقای نويسنده و يا بهتر بگوييم مدير آژانس مسافرتی است.
زن درحاليکه يک پيش بند آبی به کمرش بسته در جلو ظرفشويی آشپزخانه ايستاده مشغول شستن ظرف است و با زن مسنی که مادر اوست و مشعول تميز کردن سبزی هاست در باره
" طلاق و طلاق کشی " يکی از اقوام مشان حرف ميزنند.
**************
صحنه دست راست : دفتر آژانس مسافرتی
ساعت ديواری ۳ بعد از ظهر را نشان ميدهد .
دخترک کارمند که از سکوت بی کاری حوصله اش سر رفته سرش را بلند ميکند و به مردی که پشت ان ميز بزرگ نشسته نگاه ميکند
و ميگويد :
ــ شاهين آقا من امروز دو روز است که اينجا هستم . تا حالا ۱۵۰ صفحه از اين کتاب را خواندم ام ولی شما هيج ارباب رجوعی نداشتيد . ميتوانيد بگوييد کار من در اينجا جيست؟
شاهين :
ـــ ميترا خانم شما نگران ارباب رجوع نباشيد من در واقع يک نويسنده هستم .
اين دفتر جايی است بيشتر برای مطالعه و کارهای خصوصی و نويسند گی ام
ميترا :
خوب اين کار را هم ميتوانيد در خانه تان هم انچام دهيد در ان صورت نيازی به اين دفتر نداريد که کلی هزينه اجاره و آب وبرق و تلفن و کارمند درماه بپردازيد !!
شاهين:
ــ عزيز اين دفترفقط بهانه ای است که از خانه بيرون بيايم. و ضمنا جايی برای ملاقات بعضی از دوستان خاص خودم هم هست.
بعضياز دوستان نويسنده و يا روشنفکرم گاهی به اينجا ميايند. ما در باره ادبيات و هنر و موسيقی و کتاب و فيلم و سياست و اين جورچيز ها باهم گپ بزنيم .
ميترا :
ــ دراين صورت شما نه تنها به من ـ بلکه به هيچ کارمندی ديگری نياز نداريد.پس چرا مرا استخدام کرديد ؟
شاهين :
ــ راستش گاهی احساس تنهايی ميکنم و از تنهايی خسته ميشوم دلم ميخواهد باکسی حرف بزنم .
دخترک کارمند:
ــ خوب چرا يک دختر؟ بهتر نبود يک مرد که اهل ادب و هنرهم باشد استخدام ميکرديد.!۱
شاهين :
ــ ميترا جان
راستش ميدانی زن هميشه در کار های نويسندگی الهام بخش من بوده به همين دليل من کارمند زن را بيشتر ترجيح ميدهم و دوست دارم زنی هميشه در کنارم باشد تا مردی
ميترا :
ــ ممکن است يک سوال از شما بکنم ؟
شاهين :
ــ يکی که هيچ ـ صد تا سوال بفرماييد.
ميترا :
ــ شما همسر داريد ؟
همسر بله . منظورتان از اين سوال چيه ؟
ميترا :
ــ همسر شما نميتوانند الهام بخش شما باشند ..؟
.............
اقای نويسنده يا شاهين با شنيدن اين سوال وانمود ميکند که آنرا نشنيده است.
دستهايش را از پشت سرش برميدارد نيم خيز ميشود و صندلی اش را کمی به طرف جلو ميز جلو اش نزديک ميکند .
اندکی روی ميز خم ميشود. قلم و کاعذی بر ميدارد چيزی ياداشت ميکند..
ناگهان سرش رابلند ميکند و مستقيم به دخترک کارمند نگاه ميکند .
ــ ببخشيد ميترا خانم داشتيد چيزی ميگفتيد
ميترا :
ــ پرسيدم همسر شما نميتوانند الهام بخش شما باشند ..؟
شاهين :
ــ عزيزم ميدانی چيه من فکر ميکنم ازدواج و عشق دوکتاب جداگانه هستند ..
ميترا کمی سرش را تکان ميدهد و لحظه ای سکوت ميکند
و سپس ميگويد :
ـــ منطورتان اين است ادم نميتواند عاشق همسرش باشد؟
ا قای شاهين اين را باور نميکنم...
شاهين:
ــ نه نه ميترا جان اصلا منظورم را نفهميدی.
شايد بتوانم بيشتر برايت توضيح دهم چندی پيش يکی از دوستان نويسنده ام که بسيار روشنفکر است و اهل مطالعه و هنر است.
از من پرسيد :
ــ نطرتو در باره ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
مثلا ادم با یکی تاتر برود با يکی استخر، با یکی هم کوه یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطق ادم رو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس........
ميترا:
ــ {درحاليکه می خندد} بهتر نيست چند زن داشته باشد؟
اين شوخی بود اما شما چه جوابی داديد؟
شاهين :
ــ من در جوابش گفتم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی.....
ميترا :
ــ منطورتان اينست که شما انجه که دوست داريد انجام دهيد ؟ و لی با صداقت بله؟
مثلا با زن ديگری به غير از همسرتان ارتباط داشته باشيد با صداقت به همسرتان هم ميگوييد ؟ و ايشان ميپذيرند.
يا برعکس همسرتان اگر با صداقت بشما بگويد دوست دارد با مرد ديگری ارتباط داشته باشد چون باصداقت به شما ميگويد شما هيچ عکس العملی نشان نميدهيد ؟
پس تکليف تعهد يک زن مرد نسبت بهم چی ميشود ؟
اقای شاهين بگذاريد من هم يک چيزی بگويم من فوق ليسانس ادبيات زبان انگليس دارم و يک سال هم در فرانسه زندگی کرده ام بيشتر کتاب های روشنفکران اواخر قرن ۱۹واوايل قرن بيستم اروپا را خوانده ام که نيازی نيست نام از ان کتاب ها ببرم .
بيشتر اين کناب ها ايده های نو روشنفکر ی برای زمان خودشان داشتند و زمانی نوشته شده بودند که روشنفکر ان و روشنفکری در اروپا چاذبه داشت و طرافداران بسياری هم داشتند اما ان موج کم کم محو شد.
تا امروز که اين کلمات روشنفکرو روشنفکری در اروپا و امريکا منسوخ شده.
چون در زمان ما ديگر نيازی به اين کلمه ها نيست .
جای انرا ستاره شنا س ـ محقق ـ فيلم سازـ هنر مندـ و نويسنده و شاعر گرفته .
و بنا براين کلمه روشنفکر در ايران" مرده ری" ساليان پيش اروپا ست و ديگر در دنيای امروز معنايی ندارد.
افای شاهين باور به فرماييد
اين حرفهای روشنفکرانه شما در زندگی عملی مفهمومی ندارند.
مربوط هستند به اوايل قرن بيستم روشنفکران و کافه نشيان مونت پارناس و گارتيه لاتن پاريس در زمان اقای سارتر است.
بنطر من اين حرفهای شما برای ادم های مجرد جوان جذابيت دارد که در دنيای فانتزی زندگی ميکنند . ولی نميدانند که در زندگی عملی بکاربردی ندارد .
شاهين :
ميترا خانم داريد خيلی تند ميرويد. من نمی دانستم که شما اهل مطالعه هستيد فقط قکر ميکردم خيلی زيبا هستيد .
ميترا :
ــ مرسی جناب اقای شاهين برای کامنت قشنگتان در باره من
. ولی برای من مسئله زيبايی با ان چه که که سرکار فکر ميکنيد متفاوت است.
اما انچه ميخواستم در جوابتان بگويم اين است که شما از روشنفکری فقط رابطه جنسی را چسبيده ايد.
شاهين :
ميترا جان

ــگوش کن موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و....
ميترا :
{ حرف او را قطع ميکند } اجازه اجازه ــ لذت يعنی سکس بله ؟
راستی شما ميتوانيد بگوييد روزی چند مرتبه زن و سکس از ذهنتان عبور کند ؟
اقای شاهين بگذاريد فرق زن ها و مرد ها را برايتان بگويم . دهها و صد ها مرد به اصطلاح باهوش با زنان احمق زندگی ميکنند.
ولی يک زن باهوش هر گز نميتواند با يک مرد احمق زندگی کند . ميدانيد چرا ؟
برای اينکه بيشتر مرد ها زن را فقط برای سکس ميخوا هند . ولی زن اينطور نيست بسيار چيز ديگر در مرد می بيند و سکس برای او مرحله اخر است .
شاهين :
ــ ميترا جان فربونت برم باز داری خيلی داری ميری .
عزيزم بسيار" کلی گو "هستی .
انجه من ميخواهم بگويم اين است که
آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند..
....................
در همين موقع تلفن موبيايل شاهين زنگ ميزند.
حرف او ناتمام ميماند..
********
صحنه دست چپ: خانه شاهين
مادر اکرم همسر شاهين هنوز سبزی پاک می کند
بچه ها از تلويزيون خسته شده اند دور اطا ق گرگم به هوا بازی ميکنند و دنبال هم ميکنند
اکرم سر بجه فرياد ميکنند که انها را ساکت کند ..
طرف شستن اش تمام ميشود. دست هايش را با پيش بند اش خشک ميکند . گوشی تلفن ديواری را برميدارد . شماره گيری ميکند به مبايل شاهين همسرش زنگ ميزند.
**************
صحنه دست راست : آژانس
زنگ مبايل که در جيب پيرهن شاهين است به صدا در ميايد .
شاهين صحبتش را با ميتر ا نيمه کاره رها ميکند .
و از حايش بلند ميشود تلفن را از جيبش بيرون مياورد. انرا باز ميکند .
به بگوشش ميچسباند و در عرض وطول دفتر شروع به قدم زدن ميکند ..
اکرم :
ــ الو ..
شاهين :
ــ الو عزيزم تويی اکرم ؟
اکرم :
ــ پس فکر کردی يکی ديگه است ؟
شاهين :
خوب زود باش بگو. کمی گرفتارم چکار داری؟
اکرم :
ــ ميخواستم بگم کيسه های جارو بر قی مان تمام شده .. کيسه لازم داريم .
ضمنا فراموش نکن فردا از دندانسازی برای بچه ها وقت گرفته ام نميتو نم بچه ها را ببرم داندانسازی
جون مدير مدرسه ام تلفن کرده بايد برم مدرسه
جون يکی از معلم ها مريض است من بايد جای او برم سر کلاس اش..
شاهين :
ــ عزيزم تو که ميدانی من نميتونم کارم را ول کنم و چقدر گرفتارم .
اکرم :
ــ تو که گفتی که دوباره يک کارمند جديد استخدام کردی .
شاهين :
ــ اره تا راه بيافته طول ميکشه ..
اکرم :
ــ ميدانی ساعت از هفت گذشته کی ميايی؟
شاهين:
{ صدايش را کوتاه کرد بطوری که ميترا نشنود}
ــ تا يک ساعت ديگه ميام يک مشتری اينجاست بايد او راه بياندازم .
ميترا سعی ميکند که به مکالمات انها انها گوش نکند .
مشغول نگاه کردن بسايتی روی صفحه مانيتور است.
اکرم:
ــ خوب عزيزم مزاحم کارت نمی شوم برو به مشتری ات برس.
شاهين اهسته ميگويد :
ــ دوستت دارم عزيزم ..
اکرم :
ــ من هم
شاهين همانطور که تلفن دستش است بطرف ميز ميترا ميايد ميرود و روبری او ميايستد به صورت ميتر ا خيره ميشود.تلفن را رو روی ميز او ميگذارد.
شاهين :
ــ همسرم بود ..
ميترا:
ــ حدس زدم
***************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
زن مسن يا مادر بررگ روی ميز مقداری تنقلات در دو بشقاب جداگانه ميگذارد .
و بجه را صدا ميکند بچه ها بسرعت برای خوردنی بطرف ميز می دوند و مشغول خوردن ميشوند
زن مسن چادر سياهی بسر ميکند .
و در فاصله بين ميز نهار خوری و مبل ها جانمازش را
پهن ميکند و ومشغول نماز خواندن ميشود .
اکرم قبل از اين که گوشی تلفن را بجايش قرار دهد
متوجه ميشود که شاهين باکسی در حال صحبت است .
کنجکاو ميشود گوشی را بگوشش ميچسباند و گوش می دهد .
چون شاهين فراموش کرده که تلفن را خاموش کند .
گوش ميکند و و با شنيدن مکالمات انها سرش را تکان ميدهد .
و لب های خود را گاز ميگيرد که چيزی نگويد.
بايک دست گوشی را گرفته و دست ديگرش را گره کرده ميخواهد برروی پيشخوان بين اشپزخانه و قسمت نهار خوری بکوبد .
********
صحنه دست راست : آژانس مسافرتی
شاهين .
{ضمن اينکه با ميترا حرف ميزند کم کم پشت ميز او ميرود } و در کنار او ميايستد .
ــ ميگفتم هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...
ميترا:
ـ افای شاهين اجازه بدهيد يک چيز ديگر بگويم و تمام کنم
چرا محور حرفهای روشفکری شما فقط روی سکس ميچرخد ميبخشيد اگر يک چيزی بگم جسارت نشود بعضی از به اصطلاح روشنفکر های ما درست مثل اخوند ها هستند برای اخوند ها گويی اين مملکت هيج مشکلی ندارد الا مشکل کنترل زنان... شما هم مثل اخوند ها.
اقای شاهين ميدانيد فرق رن و مرد چپيست ؟ برايتان بگويم
دهها مرد به اصلاح باهوش و يا به اصطلاح روشنفکر با زنان احمق زندگی ميکنند .
ولی يک زن باهوش هر گز نميتواند با يک مرد احمق زندگی کند .
برای اينکه محور فکری شما مرد ها فقط سکس است
زن رابرای سکس ميخواهيد....
شاهين
ــ ميترا جان فربونت برم خيلی داری نتد ميری .. داری ما را با اخوند ها مقايسه ميکنی؟
ميترا
زياد هم فرقی نداريد منتها به زن از دو زاويه مختلف نگاه ميکنيد
شاهين:
اجازه می دهی عزيزم من هم چيزی بگويم
ميترا :
خواهش ميکنم بفرماييد
شاهين :
ــ آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند..
............
شاهين ضمن اينکه دارد حرف ميزند ارام يک دست اش روی شانه او می گذارد و ميگويد :
ــ ميترا واقعا تو خيلی زيبا هستی و با دست ديگرش سعی ميکند صورت او را لمس کند .
که ميترا با عصبانيت از جايش بلند ميشود دست اورا بشدت از روی شانه خود برميدارد و او را به عقب ميراند..
کيف اش را برميدارد و از پشت ميزش به وسط دفتر ميايد
رويش را به طرف شاهين ميکند.
باصدای بلند ميگويد :
ـــ افای شاهين خجالت نمی کشيد. شما همسر داريد؟
به اصطلاح نويسنده هستيد و روشنفکريد
چی راجع به من فکر ميکنيد ؟
شما کارمند لازم نداريد به يک زن خيابانی نباز داريد .از خودتان خجالت نميکشد.
| درحاليکه به طرف در خروجی ميرود .}
ــ وای به کشوری که نويسنده و روشنفکرش شما باشيد
از در خارج ميشود ...
*************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
اکرم باشنيدن حرف های ميترا
محکم مشت خود را روی پيشخوان آشپزخانه ميکوبد....
درحاليکه اشک پهنای صورتش را گرفته توی گوشی تلفن فرياد ميکشد
بيشرف .. مادر... کثافت اين معنای عشق تو است ؟
مادرش سر نماز در حاليکه دست هايش را تکان ميدهد با صدای بلند ميگويد:
ـــ الله اکبر... الله اکبر ... الله اکبر
بچه ها با شنيدن صدای گريه مادرشان ها بطرف او ميدوند
ـــ مامان .. مامان.جونم
.. مامان.... مامان ..چی شده چرا گريه ميکنی ؟

************
صحنه دست راست : دفتر اژانس مسافرتی
شاهين :
{صدای بچه ها . فرياد وگريه اکرم را از تلفن ميشنود.}
ـــ خدای من ..
تلفن را بسرعت بر ميدارد و خاموش ميکند و تکيه اش را به‌ديوار ميدهد در حاليکه موبايل در دستش فشار مي‌دهد نگاهش روی عکس سارتر ثابت مي‌ماند.. .
پايان
ولگرد

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:47  توسط زیتون  | 

1- خانم سانتی‌مانتال مجبور بود هر هفته برای انجام آزمایشی سری به بیمارستان بقیه‌الله بزنه.
هر روز جلوی در ورودی با خواهر زینب مکافات داشت برای پوشوندن مو و پاک کردن روژ و سر کردن چادر سیاه اهدایی و اجباری که در نایلونی به او تقدیم می‌شد. می‌گفت عین زجر بود برام. هی دستمال کاغذی می‌کشیدم روی لب، هنوز زینب می‌گفت بازم بقایاش مونده.
پاک کردن خط چشم و ریمل و روژ‌گونه و سایه بدون شیرپاک ‌کن که کار حضرت فیل بود. زینب با وقاحت می‌گفت با تُفت پاک کن.
آخه با آب‌دهن ریمل پاک می‌شه. اونم ریمل ضدآب.
بعد نوبت می‌رسید به سرکردن چادر. در عمرش چادرسر نکرده بود و بلد نبود روی سر نگهش داره. معلوم نبود در این بین سانتی‌مانتال بیشتر خون دل می‌خوره یا زینب! رشته‌های طلایی مو از زیر چادر میل به بیرون جهیدن داشتن و شلوار و مانتوی تنگ با هر وزش نسیمی از لبه‌های چادر خودنمایی می‌کردن. کفش‌های باز و گل‌منگلی‌اش هیچ‌جور قابل پوشوندن نبود.
سانتی‌مانتال که به در ورودی بیمارستان می‌رسید با نفرت می‌گفت: وای... الان باز شروع می‌شه.
زینب هم تا سانتی‌مانتال رو می‌دید رنگ از روش می‌پرید، پلک‌هاش شروع به زدن می‌کردن که واویلا، باز این قطامه اومد!
سانتی‌مانتال این‌دفعه موقع ورود لبخندی مرموز به لب داشت.
تو دلش می‌گفت: دارم برات!
موقعی که از آزمایشگاه برگشت و چادر رو تحویل داد، همونجا کیفشو باز کرد وآینه‌ای بیرون آورد . غلیظ‌ترین و جیغ‌ترین روژ لب قرمزی که تو خونه داشت با خودش آورده بود. همونجا جلوی زینب محکم به لبش کشید. لبانش رو با لوندی به هم مالید تا خوب روی لبش بماسه. بعد سایه و روژ گونه...
هر چه زینب گفت پتیاره خانم برو بیرون ازین کارا بکن. گفت شما مسئول داخل بیمارستانید یا خارج؟. تازه شوهرم گفته حق نداری خارج از منزل بدون آرایش باشی. دستور شوهر هم که حتما می‌دونی حتما باید اجرا بشه وگرنه ناشره حساب می‌شیم.
بعد بیشتر موهاشو از روسری بیرون انداخت و قـــــِــران ( کسی که موقع راه‌رفتن قر می‌دهد) اومد بیرون. در حالیکه زینب از عصبانیت سرخ و کبود بود.
سانتی‌مانتال از اون روز به‌بعد قهقهه‌زنان از این قضیه به‌عنوان یکی از مبارزاتش برای همه تعریف می‌کنه و ادای زینب عصبانی رو در میاره...
او یک بیمارستان دیگه پیدا کرده بود برای بقیه‌ی جلسات باقی‌مونده آزمایشش.


2- برادرای حسینی دم در مدرسه‌ی پسرونه کمین وایسادن!
مدرسه که تعطیل می‌شه پسرا پرهیاهو و شاد از مدرسه بیرون میان. بعضی‌هاشون زیر پیرهن‌های مردونه‌شون تی‌شرت پوشیدن. به محض بیرون اومدن از مدرسه پیرهنو در میارن و می‌ذارن تو کیفشون. برادرا مثل عقابی ناظر جریاناتن.
- اوهوی پسر! بیا ببینم.
- من؟!!
- نخیر، نیم‌من، معلومه تو!
تی‌شرت پسر آستیناش تا نزدیکی‌های آرنجشه و نسبتا گشاد و بلنده. با اعتماد به‌نفس می‌ره جلوشون.
- بله؟!
- این چیه پوشیدی؟
پسر سرش رو به طرف پایین می‌گیره و نگاهی به قد تی‌شرت و آستین می‌‌ندازه.
- به این می‌گن تی‌شرت! مگه چشه؟
- چه بلبل‌زبون هم هست. می‌گم این چیه روش نوشته؟
با خیالی راحت: آهان، نوشته‌رو می‌گید؟ خودتون بخونید دیگه.
برادر با لحنی مسخره: تگزاس!! مگه اینجا تگزاسه!؟
با خنده: اینو داییم از آمریکا برام سوغاتی فرستاده.
با لحنی پر از شک و تردید: برای چی نوشته روش تگزاس؟
پسر با نیشی بازتر از قبل: خوب برای اینکه داییم تو ایالت تگزاس زندگی می‌کنه!
- نمی‌شه بری بدی مامانت تگزاسشو برداره؟
- برای چی به این قشنگی؟ ... به جاش بهتر نبود ما هم یه تی‌شرت‌هایی داشتیم روش نوشته شده بود "قم" سوغاتی می فرستادیم برای دایی‌‌مون؟
برادر ارزشی پسر رو هل می‌ده ولی پسر مقاومت می‌کنه همونجا وایمیسه.
- تا عصبانیم نکردی از جلو چشمم دور شو!
- ئه... من که حرف بدی نزدم.
بچه‌هایی که جمع شده بودن و ناظر این بحث بودن خنده‌کنان پسر رو می‌کشن بین خودشون و می‌برنش.
- بیکاری بابا... باهاش کل‌کل نکن، الکی می‌گیرنت.
- اینا زندانشون جا نداره این روزا وگرنه همون اول چندتامونو گرفتن..

3- به جان شما هر دو داستان بالا واقعی بودن. شاید داستان‌ها ساده به نظر برسن اما در اونا حقیقتی‌ست از جامعه‌ی امروز ما...
مردم دیگه مردم چند سال پیش نیستن. مأمورا هم دیگه مأمورای چند سال نیستن و پشمشون تا حدودی ریخته شده.

4- می‌خوام یه شوخی با حسین‌درخشان بکنم ... بکنم؟

5- فرزانه کابلی: «زندان هم رقص را از من نگرفت»

6- ۲۹ آوریل، روز جهانی رقص
کمیته‌ی رقص انستیتوی تئاتر یونسکو در سال ۱۹۸۲ تصمیم گرفت، روز تولد ژان ژاک نوور، بنیان‌گذار باله‌ی مدرن (۹ اردیبهشت) را به روز جهانی رقص تبدیل کند.


7- آهنگ و ویدئوی باباکرم محمد خردادیان از طرف کامنت‌نویسان به اهالی وبلاگستان!

در هر قـِر شکری واجب!

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:2  توسط زیتون  | 

1- آهای ملت، خواهش می‌کنم دیگه ادای بچه‌مثبت‌ها و پاستوریزه‌ها رو‌ در نیارید. لب نگزید و سرخ و سفید نشید و دهن غنچه نکنید که:
- وا!! من تاحالا پام به کلانتری نرسیده! بقیه‌ی اعضای خانواده‌مم هم همینطور!
- تو خانواده‌ی ما تا حالا هیچکی سابقه‌ی دستگیری و زندان نداشته!
- سند خونه‌مون تاحالا گروی هیچ کلانتری نرفته!(اونجای آدم دروغگو!)
- من کاری به کار دیگران ندارم، اونا هم کاری به کارم ندارن!
- وای... سیاسی. نخیر خانوم! ما نسل‌اندر نسل تو مسائل سیاسی بیغ بودیم!
- هر جا باد می‌وزیده منم همون‌طرفی وزیدم و بنابراین هیچ‌وقت گزندی از هیچ حکومتی بهم نرسیده.
- من خر خودمو سوارم عمو.
- ...
بیایید کلاه خودمونو قاضی کنیم و تو خلوت خودمون فکر کنیم آیا کسی تو فامیل و آشنا و در و همسایه تاحالا شده سابقه درگیری با مأمورا رو نداشته باشه؟
فتوکپی سند خونه‌مون عین فتوکپی شناسنامه رو دست چند کلانتری دادیم تا عزیزانمون آزاد بشن؟ برای همینه اصل سند‌ها عین اسناد قدیمی کهنه و عتیقه شدن دیگه. از بس که هی شب و نصف شب زنگ زدن، خاله‌جون، دایی‌جون، بابا جون من الان کلانتری فلانم بدو سند بیار آزادم کن. بیچاره مستأجرها که باید منت فامیل مایه‌دار رو بکشن!
- روژ خواهرت غلیظه، می‌گیرنش. سند بیار تعهد بده آزاده.
- روسری مامانت رفته عقب...
- داداشت تو هوای گرم تی‌شرت آستین کوتاه پوشیده.
- بابات حواسش نبوده سر کار یکی از خبرگزاری‌های غیر مجاز رو باز کرده.
- مادر بزرگتو که تو میهمونی که بسیجی‌ها توش ریختن شیشه‌های مشروبو زیر لباسش قائم کرده.
- بابا بزرگت که تو صف نون فحش به حکومت داده.
-دختر عموت مانتوش کمی کوتاه بوده.
- دختر خاله‌ت شالش یه کم باریک بوده.
- پسر داییت تولد گرفته و دختر و پسر با هم رقصیدن.(وای وای! این‌جا دیگه به تعداد بچه‌ها سند لازمه!)
- پسرعموی دخترخاله‌ت به موهاش ژل زده و به طرف بالا سیخکیش کرده.
- ...
به هر دلیل کوچکی سابقه‌دار می‌شیم...
عکس ازمون می گیرن، از راست و از چپ، تمام رخ و سه‌رخ و نیم‌رخ. هر چی هم سعی می‌کنیم چشامونو جلوی دوربینشون چپول کنیم تا بعدا شناسایی نشیم نمی‌شه. تمام‌رخت خراب شه، سه‌رخت که خوب می‌شه.
ببین تو پرونده داری! حاشا نکن! منم دارم.
ما الان همه پرونده داریم:) ترس نداره. دیگه سابقه‌دار معنی سابق رو نداره.
2- آشنایی داریم که به غیر از خونه‌ی مسکونیش یه آپارتمان کهنه و درب‌و داغون هم داره. یکی بهش گفت اگه دوتاشو بفروشی می‌تونی یه خونه‌ی خوب بخری.
گفت: اون‌یکی رو گذاشتم برای گرو گذاشتن برای آزادی بچه‌ها...

3- خانم جوون همسایه داشت تو بیابون پشت خونه قدم می‌زد. گفتم چرا اینجا؟ تنهایی خطر داره(دم غروب بود). مگر معمولا نمی‌رفتین تو خیابون اصلی؟
با چشمانی نگران نگاهی به سرتا پاش کرد گفت: می‌ترسم برم تو خیابون. هر جوری لباس می‌پوشم بازم یه دلیلی پیدا می‌کنن برای گرفتنم. هر روز شوهرم باید بیاد تعهد بده آزادم کنن. دیگه شوهرمم غر می‌زنه!
روز اول به مانتوم گیر دادن، روز بعد بلندتر پوشیدم. دفعه‌ی بعد گفتن تنگه. گشادتر پوشیدم. گفتن یقه‌ش بازه. یقه بسته پوشیدم.
گفتن با کفش باید جوراب بپوشی، جوراب پوشیدم. دفعه‌ی بعد گفتن جورابت نازکه، کلفت‌تر پوشیدم.
یه بار به خاطر شال گرفتنم. دفعه‌ی بعد روسری پوشیدم. به روسریم گیر دادن که چرا نازکه، کلفت‌تر پوشیدم.
دفعه‌ی بعد گفتن موهات از پشت روسری‌ت میاد بیرون. رفتم دادم موهامو کوتاه کردن. حالا جلوش می‌زد بیرون.
بعد زیر روسری هد بند پوشیدم که ریزه موهام معلوم نشن.
بعد به شلوارم گیر دادن که تنگه، کوتاه، به آرایشم، حتی به طرز راه رفتنم. زنه می‌گه موقع راه رفتن قر می‌دی تحریک می‌کنی.( تو دلم گفتم عجب زن سابقه‌داری!)
گفت: دیگه اعتماد به نفس ندارم. صد بار از دم در برگشتم رفتم جلوی آینه‌ی قدی وایسادم ببینم ایراد ندارم. دیدم نه. اما می‌دونم یه ایرادی پیدا می‌کنن. پیاده روی تو بیابون آرامشش بیشتر از خیابونه!

4- روز کارگر مبارک!

5- روز معلم هم مبارک!

6- نمایشگاه کتاب مدل جدید هم مبارک!

7- فقط دلم خوشه که همه‌ی ما به یک اندازه‌ داریم می‌کشیم...

8- عجیبه احمدی‌نژاد موقع بوسیدن دست معلمش نگفت خواهر روسری‌تو بکش جلو و به ستاد امربه معروف و نهی از منکر معرفیش نکرد که بیان با سند آزادش کنن.(خیلی لطف کرد و این کمال معلم‌دوستی‌شو نشون می‌ده.)

9- جالبه، هنوز هم عده‌ای هستن که می‌گن:
این احمدی‌نژاد عجب آدم خوب و ساده‌ایه، دست معلم می‌بوسه، پای کارگر می‌ماله، صورت نویسنده‌ها رو نوازش می‌کنه.
اینا واقعا برای یک رئیس‌جمهور خوب بودن کافیه؟

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:41  توسط زیتون  | 


این شقایق دم خونه‌مون دراومده...


به‌خاطر بارش بارون زیاد و پشت سر هم هر خرابه‌ای و هر جا خاکی هست، تبدیل شده به دشتی پر از گل‌های صحرایی و شقایق...

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:40  توسط زیتون  | 

1- دبير ديني كلاس اول دبيرستان پسرونه:
- ببينيد بچه‌ها، خیلی وقته اینو می‌خواستم بگم. شماها دیگه بزرگ شدید. به سن تکلیف رسیدید.
  دیگه به دخترخاله، دختر دایی، دختر عمه و دختر عمو محرم نیستید. به من خبر رسیده که تو مهمونیا و گاهی خودم با چشمای خودم دیدم تو کوچه خیابون تا به اون‌ها می‌رسید  باهاشون دست می‌دید.
بهتره با حفظ فاصله نگاهتون رو به زمین بدوزید و یک سلام بگید. کافیه.
عین وزغ خیره نشید بهشون. اگه هم استغفرالله اون عقلش نرسید و حجاب سرش نبود. بهش بگید من دیگه به سن تکلیف رسیدم و باید جلوی من خودتو بپوشونی.
همهمه‌ای همراه با خنده‌های کنترل شده‌ی بچه‌ها.
یکی از بچه‌ پرروها:
- آقا اجازه، اگه من همچین چیزی به دختر خاله یا ‌دختر دایم بگم چشمامو با ناخنای لاک زده‌ش از کاسه در میاره.
غش‌غش خنده‌ی بچه‌ها:
- راست می‌گه آقا، می‌گن تورو سنه‌نه!

 محسنی، بچه درسخون و مؤدب کلاس:
-  آقا  اجازه، ما هیچوقت با دختر عمو دختر خاله‌مون دست نمی‌دیم!
دبیر دینی:
- احسنت!  بچه‌ها ساکت!
 یاد بگیرید. نمونه‌ی یک پسر مسلمون به تکلیف رسیده.
صدای بچه‌ها:
- اَه، اَه... لوس خود شیرین
- دستمال یزدی
-شیرین عسل
- بادمجون
دبیر:
- محسنی، به این حرفا اهمیت نده، پیغمبر هم به حرف‌های منافقین گوش نمی‌کرد. آفرین. حالا براشون تعریف کن از وقتی به سن تکلیف رسیدی،  وقتی دختر خاله، دختر داییت میاد خونه‌تون چه‌جوری باهاش رفتار می‌کنی؟
محسنی شاگرد اول کلاس:
- آقا اجازه، آقا ما رسم نداریم دست بدیم، تا به دختر‌خاله  دختر عمومون می‌رسیم می‌پریم بغل هم همدیگرو ماچ می‌کنیم!
چند ثانیه همه بهت‌زده شدن و بعد انفجار خنده.
محسنی:
-   بعدش هم دستشو می‌گیریم می‌بریم اتاقمون تا سی‌دی‌جدیدی که رایت کردیم نشونش بدیم!
قهقهه‌ی بچه‌ها:
- دمت گرم.
- راست می‌گه آقا، ما هم همینطوریم.
کارد می‌زدی به آقای دینی خونش در نمیومد.
- محسنی!! فردا با اولیات میای دبیرستان، بعد از کلاس گزارشتو رد می‌کنم.
- آقا اجازه‌ دخترخاله‌مون رو هم بگیم بیاد؟
صدای خنده  بچه‌ها شدیدتر می‌شود.
دبیر دینی  با عصبانیت از کلاس می‌دود بیرون و در را محکم پشتش می‌بندد.
حالا فکر می‌‌کنید مدیر به معلم چی گفت؟

2- در یکی از سریال‌های تلویزیونی معروف مستأجرهای خونه‌ای شبیه به خونه‌ی قمر خانم در جنوب تهرون در کمال صفا کنار هم زندگی می‌کردن.
یکیشون پسر مجردی بود.  هر وقت میومد لب حوض دست و صورت بشوره،  دختر بچه‌ی هفت‌هشت ساله‌ خوشگل  اون یکی مستأجرکه می‌دید دستی به موهاش می‌کشید بوسش می‌کرد، و گاهی هم لپاشو بشکون می‌گرفت.
در یکی از قسمتاش مثلا اومده بود وسط داستان درس دینی هم بده.
وقتی اومد لب حوض از دور و دختر بچه‌رو که دید تحویل نگرفت. دختر عروسک به دست که محبت پدر هم نچشیده بود  دوید جلو برای کشیده شدن لپ  و دیدن یک ذره محبت.
پسر مجرد بیست‌وهفت‌هشت ساله خودش را دور نگه داشت و با خنده  گفت. ببین مریم جون دیشب نشستم حساب کردم دیدم از ا مروز صبح که  به سن تکیلف رسیدی،‌ دیگه به هم محرم نیستیم. نمی‌تونم بغلت کنم.
دختر بچه هاج و واج نگاهش کرد.

  3- دبیر دینی اول داستان دیو نیست.
او هم  قراره همراه با بقیه معلم‌ها روز 12 اردیبشهت سیاه‌پوش بره جلوی مجلس.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط زیتون  | 

1- چندی قبل ققنوس عزیز برایم نوشت که چرا کسی از خطر تحریم که بسیار جدی‌تر و خطرناک‌تر از خطر جنگ است چیزی نمی‌نویسد؟

امروز که در تاکسی از قول مهندس مکانیکی شاغل در یکی از شرکت‌های خودروسازی شنیدم که خط تولید اتوموبیل‌های "ریو" و "زانتیا" به علت نرسیدن قطعات کاملا خوابیده و در گروه سایپا فعلا فقط "پراید" که بیشتر قطعاتش ایرانیست تولید می‌شود،
و درست به همین علت به‌زودی تولید "پژو" در شرکت ایران‌خودرو می‌خوابد و فقط تا مدتی می‌توانند "پژو آردی" با موتور پیکان تولید کنند، به عمق فاجعه پی بردم.

می‌دانید در هر کدام از این کارخانه‌ها چندهزار کارگر مشغول به کارند؟ و بیکاری این خیل عظیم یعنی چه؟

راستش در این چند ماه خیلی شنیدم که:

ـ برادرم کارخانه‌ی تولید قطعات برای فلان کارخانه‌ی معروف را داشت و به علت بلوکه شدن مواد خارجی در کشور مقصد، نتوانست به تعهداتش عمل کن
و بدجور ورشکست شد. بعد از مدتی سکته کرد و افسرده گوشه‌ی خانه نشسته. تلفن‌های کارگران عیالوار بیکارشده‌اش هم دردش را صد چندان کرده.

- مادرم با دوستانش کارگاه کوچک هوله‌بافی باز کرد. اوائل خوب بود. اما حالا به علت نرسیدن مواد دیگر مخارج خود کارگاه را در نمی‌آید چه برسد به سودی .

- پدرم از کار دولتی استعفا داد و یک شرکت صادرات واردات تأسیس کرد. تا وقتی احمدی‌نژاد انتخاب نشده بود اوضاع خوب بود. اما به محض انتخاب شدن و بخصوص افاضات مشعشعانه‌اش بیشتر کشورها از همکاری با او سرباز می‌زنند و کالاهای خریداری شده را به بهانه‌ی خطر در مقصد تحویل نمی‌دهند.
پدرم دست مردم چک دارد، و مردم دست پدرم. هیچکدام پاس نمی‌شود. چون کالایی رد و بدل نمی‌شود. همه از هم شکایت کرده‌اند و بلبشویی‌ست که بیا و ببین.

قسمتی از ای‌میل ققنوس را اینجا کپی می‌کنم:

"سی و چند سال عمر من در ایران جامانده. خانواده من در ایران هستند. دوستانم در ایران زندگی می‌کنند و امسال هنگام تبریک عید حال آن کسی را داشتم که به بیماری که همه می دانند تا مدتی دیگر از دار دنیا خواهد رفت امید می دادم که زندگی پیش رویش سفید و روشن است! آسان نیست. حلقه طناب تحریم هم می تواند بر سرجان عزیز ما و عزیزان جان ما همان آورد که سرب داغ جنگ می کند.
آه زیتون خانم! اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم. با عرض معذرت دلم آشوب می‌شود وقتی که می بینم مردم مهربان و دوست داشتنی‌ای بی خبر از همه جا به وبلاگم می‌آیند تا درباره مثلا ازدواج و یا فیلم 300 نظر بدهند درحالی که نمی‌دانند چه عفریت شومی بالای سرشان در پرواز است. از خودم متنفر می شوم هنگامی که حس می‌کنم می‌توانستم حداقل هشداری به ایشان بدهم ولی ندادم.
حالا که ما بمب گوگلی درست می کنیم برای نام خلیج فارس و پتیشن تهیه می نمائیم برای مخالفت با فلان فیلم و یا بهمان سازمان حقوق بشر را ایمیل باران می کنیم بخاطر یک هموطن در زندان، آیا امکان دارد یک حرکت جمعی در وبلاگ ها را شروع کرد که در آن هرکس از بلاگرها با توجه به تخصص یا تحصیلات خود درباره اثرات سوء تحریم ها و آنچه در افق در انتظارمان است به خوانندگان توضیحی بدهد؟ مثلا اگر من پزشک هستم آثار کمبود فلان دارو در آینده را تشریح کنم و دیگری که مهندس مکانیک است درمورد نرسیدن مواد اولیه و قطعات کارخانه دیگران را روشن کند و آن یکی که اقتصاد خوانده اثرات تحریم بر اقتصاد را به زبان همه فهم برای مردم بازگو کند.
راستش اثرات جنگ را همه می دانیم ولی تحریم را نه. ما هیچگاه تحت تحریم "جهان" نبوده ایم. آنچه از تحریم می دانیم همان تحریمهای اوائل انقلاب از سوی آمریکاست و نه تحریم های هدفدار جهت مند که همه کشورهای جهان موظف به رعایتش هستند. دیده ام افرادی که می گویند این همه سال تحریم بودیم چه شد؟ راستش را خدمت شما عرض کنم زیتون خانم نمی خواهم شش ماه دیگر گناه همه کمبودها و بدبختی ها را رئیس جمهور و دار و دسته اش به گردن تحریم کنندگان بیاندازند. گفتم اگر بتوانیم با یک حرکت منسجم تحریم ها را از زاویه دید تخصصی خودمان بررسی کنیم و به زبان همه فهم بیان شان کنیم شاید آنوقت مردم دیگر گول تبلیغات آینده را نخورند و متوجه باشند که مسبب بدبخت شدن شان که است.
فعلا به ذهن پر از تب و تاب من همین می رسد. ممنون می شوم که بفرمائید آیا به نظر شما این کار عملی است یا خیر."

2- بهروز وثوقی استینیسلاوسکی نخوانده استاد بود....

3- عکس‌های طرح مسخره‌ی "بی‌حجاب‌گیرون".
بی‌حجاب که نداریم، " شل‌حجاب گیرون".
جالب اینجاست که فرزندان همین حاج‌خانوم و حاج‌آقاها بسیار ولنگ‌و وازتر از تموم این خانم‌ها و آقایون محترم که دستگیر شدن می‌پوشن!
اینایی که من دیدم که خیلی ساده پوشیده بودن.
به تاتوی پررنگ ابروهای مأمورای زن توجه کنید
امروز وقتی خانم مجری چشم سبزی که اوائل به زور از آموزش پرورش اومد بیرون و با التماس در برنامه کودک کار گرفت و حالا به مدد چاپلوسی ارتقا مقام پیدا کرده و با بزرگان مصاحبه می‌کنه، از حجاب چادرش گفت که چطور با چادر احساس اهمیت پیشتری می‌کنه و مردم هم به او بیشتر احترام می‌گذارن، برای یک آن دلم خواست عین نانا هر چی فحش بلدم نثارش کنم:)

4- آهنگ محلی مشهدی شجریان " کار دره بالا می‌گیره" اینجا هم هست. خدا کنه از اینجا برش ندارن.



5- گذرگاه شماره‌ی 66 ویژه‌ی اردیبشت‌ماه منتشر شد....
آقای زانو‌زاده هم اونجاست که:)
طنزهای
عمران صلاحی‌اش محشره. حتما بخونید.

6- شاپی (شاپرک) خرسندی در فستیوان کمدی ملبورن2007...
Shappi Khorsandi - Melbourne Comedy Festival Gala 2007

7- ... استغفرالله... یک پیغمبر در وبلاگستان ظهور کرد!
من سید جاوید هاشمی پیامبر خداوند بزرگ از جانب خداوند بزرگ برگزیده شده‌ام...
چه واسه‌ی خودش هم نشسته با دست‌خط مبارکش آیه نوشته . هنوز کتابش زیر چاپ نرفته.. هی بزنید next تا آیه‌های مشعشعانه‌شو ببینید...
اوه اوه، در صفحه‌ی 6 کتاب آسمانی‌اش عیسویان را خداناشناس و مشرک خونده.. و در صفحه‌ی 9 مسلمانان رو عرب‌پرست و قرآن ناشناس...(البته قوانین مربوط به زنان اش مترقی تر از قوانین حالای ماست! صفحه ی ۱۳ و ۱۴)
خدا شفا بده تمام خود پیغمبرخونده‌ها رو... کلا" هر جه آیه‌هاش جلوتر می‌ره حالش بدتر می‌شه طفلک. از کرامات و معجزات این شیخ، ببخشید پیغمبر، اینه که پشت آیه‌ها یه طرحی شبیه کاشی میاد:)
یکی می‌مرد ز درد بی‌نوایی. یکی می‌گفت زیتون‌جان پیغمبر جدید می‌خواهی؟

 

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:1  توسط زیتون  |