تبليغاتX
زیتون

زیتون


همه براندازند مگر اینکه خلافش ثابت شود!

ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند...
یه مصاحبه‌ای با حسین انجام دادم که به سمع و نظر شما می‌رسانم.

- حسین جان چند اسم می‌گم احساستو نسبت بهشون بگو.
- اوکی! مصاحبه این‌جوری خوبه. مختصر و مفید. بگو تا بگم!

- هاله‌ اسفندیاری، جهانبگلو
- براندازان سورسی
- مسعود بهنود
- براندازی که با پنبه برمی‌اندازه
- عباس معروفی
- براندازی که هنوز خودش نمی‌دونه براندازه ولی هست
- ابراهیم نبوی
- برانداز طناز. می‌دونی... چون بهش ماچ ندادم باهام بده.
- نیک‌آهنگ کوثر
- برانداز دله. فقط ممکنه به خاطر قرار با آنجلینا جولی یا خوردن یه همبرگر براندازی رو برای یه ربع عقب بندازه. برانداز کم‌خواب هم بهش می‌گن.
- اسانلو
- برانداز اتوبوسی. هر چی هم آب‌خنک می‌خوره از سرش نمی‌افته این براندازی
- بچه‌های یک میلیون امضا
- زرشک‌پلو با مرغ جمهوری اسلامی رو در زندان می‌خورند و از آن طرف بشقابش را می‌شکنن و تیکه خورده‌هاشو در سطل زباله‌ی آمریکا می‌ریزن
- مهرانگیز کار
- برانداز ململی
- شیرین عبادی
- برانداز مخملی
- شادی صدر
- برانداز عینکی
- نازنین افشار جم
- برانداز گوگولی.
اما وقتی عکسش رو کنار رضا‌پهلوی دیدم بدنم مورمور شد. خودم کردمش دختر شایسته‌ی جهان اونوقت دیدی چیکار کرد دختره‌ی ورپریده!
- باطبی
- آب به آسیاب امپریالیسم آمریکا می‌ریزه.

- گنجی
- دوغ به آسیاب دشمن می‌ریزه.

- مهشید راستی
- اوه... اون؟ برانداز چکشی! اونم پول می‌گیره.... وقتی تو سوئد باهاش رفتم رستوران می‌دونی صورت‌حساب رو با چی پرداخت کرد؟
- با چی؟
- باورت نمی‌شه. با کرون!!! اگه از خارجی‌ها پول نمی‌گیره پس کرون تو جیبش چیکار می‌کرد؟
- جی لندنی
- اونو هم دیدم. پوند تو جیبش بود... اگر برانداز نیست چرا ریال خودمونو تو جیبش نمی‌ذاره؟
- من چی؟
- دهنتو باز کن بگو آاااا.
- آآآآآآ..
- به! تو هم که براندازی! تو روغن زیتون به آسیاب دشمن می‌ریزی!
- سیبیل‌طلا
- برانداز کلنگی
- خورشید خانوم
- برانداز تعارفی
- حسن‌آقا
- برانداز بی‌تعارف
- ....
- برانداز ِ پاانداز
- رادیو زمانه
- اگه پول به من بدن خوبن وگرنه اونا هم ـ از همین تریبون اعلام می‌کنم- براندازن!
- خمینی
- پست کلونیال بزرگ
- احمدی‌نژاد
- پست کلونیال کوچک. فقط گاهی با حماقتاش آب در هاون امپریالیسم می‌کوبه!
- خامنه‌ای
- هاااااا.... این فقط برانداز نیست.
- دیگه کی؟
- دیگه، دیگه... من... فقط من و رهبر برانداز نیستیم. بقیه همه هستن! چه آگاهانه و چه ناآگاهانه
- خوب اگه همه براندازن لابد از حکومت خوششون نمیاد. مگه می‌شه 99/99٪ مردم بخوان براندازن و دو نفر نخوان. یعنی یکیشون حکومت کنه و یکی مثل تو موافقش باشه. این کافیه.
- بله! مردم احمقن نمی‌فهمن چقدر این حکومت دو نفری خوبه! چوب این حکومت هم گله، هر کی نخورتش خله!

- ممنون که وقتتو به من دادی.
- من هم ممنونم که در وبلاگ وزینت مطرحم کردی:)


پی‌نوشت: خیلی‌وقت بود می‌خواستم با این تئوری "توطئه براندازی" حسین درخشان شوخی کنم. اما از ترس توهین و تهمت یک عده به او در نظرخواهیم نمی‌نوشتم. حالا هم که قضیه یه‌ خورده دیر و بی‌مزه‌ شده... ولی گفتم اگه ننویسمش حناق می‌گیرم... خیلی از اسامی براندازان هم یادم رفته. شما خودتون می‌تونید به لیست اضافه کنید.

براندازان، نازنازان در رهند...

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 3:28  توسط زیتون  | 

1- دست یکدیگر را خواهیم گرفت
و دوان خواهیم رفت
بر چمنزاری از فراموشی
بر کوهی از سکوت
بر دریایی از خشم...
(بیژن جلالی)

2- به داستان جعفر و مکرمه که خوب نگاه می‌کنم به نظرم میاد جعفر کار بزرگی کرده بود. نه تنها مستوجب سنگسار نبوده بلکه اگر من قاضی‌اش بودم بهش مدال می‌دادم!
شوهر قبلی مکرمه او رو به فاحشگی‌ وادار می‌کرده. مکرمه راضی نبوده. زن هم که تو مملکت ما حق طلاق نداره، پس طلاق هم نمی‌تونسته بگیره. ناچارا" باید چیکار می‌کرده؟ معلومه! فرار...
فرار به کجا؟ در کجای ایران زن بی‌پول و تنها می‌تونه زندگی کنه؟
این جعفر بوده که پی همه چیز رو به تنش می‌ماله و زنی رو که می‌دونسته اسمش در شناسنامه‌ی مرد دیگری‌ست از اسلام‌شهر(چه اسم بامسمایی) بر می‌داره و می‌بره به تاکستان و در یکی از روستاها خونه زندگی تشکیل می‌ده.
اشتباه نشه. این یک فیلمفارسی نیست، جعفر هم مطمئنا" بهروز وثوقی و ناصر ملک‌مطیعی نبوده. زندگی‌شونم معلوم نیست کاملا به خوبی و خوشی می‌گذشته. ممکنه جعفر هم چند بار مکرمه رو کتک زده باشه. حتما بی‌پولی و فقر بهشون فشار می‌آورده.
اما هر چه بوده مکرمه باهاش زندگی می‌کرده. هر چه بوده جعفر او رو مجبور به تن‌فروشی نمی‌کرده.
اینکه چرا مکرمه 8 سال پیش - بعد از چهار سال زندگی با جعفر- برمیگرده به اسلام‌شهر، معلوم نیست...
تا شوهر اولش اونو ببینه و بره کلانتری شکایت کنه و هر دوشونو بندازه زندان. شاید مکرمه دلش برای سه‌بچه‌ی اولش تنگ شده بوده. شاید جعفر بیکار بوده و رفته اسلام‌شهر دنبال کار و یا...
گناه جعفر و مکرمه چه بوده؟ مکرمه چه خیانتی به شوهر اولش کرده که باید سنگسار بشه؟ مگر نه اینکه مکرمه ابتدایی‌ترین خواسته یک زن، یعنی آرزوی زندگی در یک خانواده مستقل رو داشته. جعفر عشق کی رو دزدیده؟ یک زن، یک مرد و یک بچه که کنار هم به رضایت زندگی می‌کردن.
قاضی پرونده، "قاضی اصحابی" وقتی دیده که کسی از روستای محل زندگی جعفر و مکرمه حاضر نیست به اون سنگ بزنه، خودش دست به کار می‌شه.
آیا خود قاضی اصحابی به خاطر این‌کار نباید محاکمه و قصاص بشه؟
معلوم نیست چند روز دیگر زمان سنگسار مکرمه می‌رسه! مسلمه که این‌بار هم کسی حاضر به پرتاب سنگ نیست. معلومه در این چهار سال زندگی هیچ‌کس هیچ نکته‌ی منفی در این زن و شوهر ندیده.
کِی قراره این قوانین پوسیده و عصر حجری عوض بشن؟
کی قراره کمی انصاف و عقل وارد قوانین اینچنینی بشه؟

3- فکر نمی‌کردم کامنت مهتاب این‌قدر مورد بحث قرار بگیره. من به عنوان معرفی نوعی طرز تفکر گذاشتمش اینجا و چیزی هم به طنز بهش اضافه کردم.
طرز تفکر مهتاب ظاهرا غریب به نظر می‌رسه. هر کس می‌شنوه می‌گه ای‌وای... مسلمانی از بین رفت... زن و این‌قدر بی‌حیا... ولی این طرز تفکر وجود داره (و از رگ گردن به ما نزدیک‌تره.) بدمون بیاد یا غیراخلاقی بدونیمش یا هر چیز دیگه...
چند درصد از خود شما شما قبل از ازدواج حساب دو دوتا چهار تا نکردید؟
چند نفر از دخترخاله و پسرعمه و دختر عمو و پسر دایی‌تون رو دیدید که قبل از ازدواج نشستن ثروت پدرزن و مادرشوهر و مهریه و نوع جهیزیه‌ای که عروس میاره حساب می‌کنن؟
من وقتی تصمیم گرفتم با سی‌با ازدواج کنم تقریبا هر دوستی بهم رسید گفت: چرا سی‌با رو که "هیچی" نداره، انتخاب کردی. من پرسیدم یعنی چی سی‌با "هیچی" نداره؟ "چیز" از نظر شما یعنی چی؟ حتی خواهر خودم و خیلی از فامیل اینو گفتن.
بعدا فهمیدم چیز( و خوشبختی) از نظر 90 درصد آدم‌های دور و برم یعنی پول، ثروت، خونه، ویلا، زمین، ماشین، تلویزیون 100 اینچ...
نمی‌تونم بگم من بهتر از دختری که برای پول و ثروت ازدواج می‌کنه می‌تونم زندگی رو اداره کنم. حتی نمی‌تونم بگم مادر بهتری برای بچه‌م نسبت مهتاب( برای بچه‌ی آینده‌ش) هستم.
متاسفانه خود مهتاب - چه راست نوشته باشه و چه چاخان- در نظرخواهی شرکت نکرد. ممنونم از همه اون‌هایی که نظرشونو نوشتن.
مطمئنم مهتاب با خوندن کامنت‌ها حتی اونایی که با فحش و توهین همراه بود یه چیزایی پیدا کرده که در تصمیم‌گیریش تأثیر داشته باشه.

4- آیا عمو اروند در مدینه‌ی فاضله زندگی می‌کنه؟
من که کیف کردم با این ماجرای "کلید گمشده" در سوئد.

5- صفورا از معنی و مفهوم دست‌بندهای رنگی که اخیرا در دستان بعضی‌ها می‌بینیم نوشته.

6- عنصر گمراه هم شدیم:))
حسابی تحت تأثیر قرار گرفتم و از این به‌بعد نمی‌گذارم عناصر ضدانقلاب در نظرخواهی‌ام آزادانه رفت و آمد داشته باشند.

7- خیلی خندیدم وقتی شنیدم ضرغامی رئیس صدا و سیما رفته دیدن حجت السلام حسنی امام جمعه‌ی ارومیه و او از خونه‌ش بیرونش کرده :)
اگه قدرت داشتم در انقلاب بعدی یه کرسی می‌دادم به حسنی، و البته یه کرسی هم به سید‌کاظم مولایی(همین دوتا به نمایندگی از حزب‌الله کافی‌ین). اون‌وقت. حسابی خوش می‌گذشت.

8- تو تاکسی حرف بحرین شد. یه پسر جوون شیک‌پوش گفت: از شریعتمداری بدم میاد اما این‌یکی رو انصافا حق داره. بحرین زمان شاه مال ما بوده.
گفتم چطوره بیاییم تموم قلمرو زمان نادرشاه افشار رو بگیریم.
تازه بحرین رو هم بگیریم! چیکارش کنیم؟ جمهوری اسلامی توش برقرار کنیم؟ مردمش چه گناهی کردن؟
پسره خندید و گفت: اینو خوب اومدی!

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3:57  توسط زیتون  | 

این‌طور نیست که ما سرمون گرم گرونی و گرمای هوا و سیاست و توقیف روزنامه‌ها و دستگیری دانشجوها و اسانلو و سوتی‌های شخصی و اینا باشه و به مشکلات مردم اهمیت ندیم!
نخیر!
این مشکل مهتاب حسابی منو در جِیب تفکر فرو برد.(جیبش هم از اون آخوندی‌ها بود. مشکل بشه ازش بیرون بیای)
راستی تکلیف چیه! آدم بچه بخواد اما شوهر نخواد!
تا سالای پیش این سوال محلی از اعراب نداشت. دوران مرد سالاری بود و آقایون اینطور بهمون القا کرده بودن که حتما یه مردی که حتما رئیس خانواده‌هم هست، باید بالاسر آدم باشه(آق‌بالاسر) تا خانواده خانواده بشه. اما حالا که معلوم شده اینا شایعاتی- از طرف دشمن مزدور- بیش نبوده باید چیکار کرد؟
اول حرفای مهتاب عزیز رو با هم می‌‌خونیم تا ببینیم با کمک هم، چه راه حلی می‌تونیم پیدا کنیم.

زيتون جان سلام"
مي‌خواستم يک موضوعی را باهات در ميان بگذارم و اگر ممکن است تو نظرات خواننده‌هاتو ببرسی. ازون جا که خواننده‌هات خیلی آدم‌های جورواجوری هستند میتونن خیلی بهم کمک بشه . چون شديدا به راهنمايی احتياج دارم و نمي‌توانم این مساله را با نزديکانم در ميان بگذارم.
من زنی هستم ۳۵ ساله در کانادا زندگی می‌کنم . يک‌بار ازدواج کرده ام . الان تنها زندگی می‌کنم. تحصیکرده و از نظر کاری موفق هستم.
اصل مطلب: از ازدواجم صاحب فرزندی نشدم و تمایلی هم نداشتم که بچه دار بشم. الان مدتیه (نزدیک یکسال) که بدجوری هوس بچه دار شدن کردم (بادی کلاک) اما موقعیت ازدواج مناسب برام بيش نيومده. با اينکه ظاهر و قيافه خوبی دارم و تمام مردهایی که میت میکنم بهم توجه نشون میدن اما اهل ازدواج نیستند و فقط دنبال حال کردن هستند ضمن اینکه خودم هم آدم سختگیری هستم و حالا حالاها با هرکسی بیرون نمیرم.
بگذریم مدتیه که با مردی آشنا شدم که از هر نظر نمره بالا بهش میدم. خیلی خوش تیبه٬ هیچ مشکلی از نظر سلامتی نداره. خیلی موفق و خیلی خیلی ثروتمنده (ثروتش یک چیزی دورو بر دویست میلیون دلاره) و از همه اینها مهمتر خیلی اهل خونواده س و احساس مسووولیت داره. از همسرش جدا شده و صاحب سه تا بچه اس (۴۵ سالشه و ایرانی نیست مسلمون هم نیست) و تمام زندگیش بجه هاشند.
من ازش خيلی خوشم اومده ولی طوری که اون با من رفتار ميکنه معلومه که من فقط سکس بادی ش هستم یعنی فقط داره ازم استفاده میکنه (ولی دلیل این که من باهاش هستم اینه که دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم ) حالا من دارم با خودم اين فکر و ميکنم که اگه اون منو برای ازدواج انتخاب نميکنه (که به درک)من که ميتونم از قدرتم استفاده کنم و اونو بعنوان بدر بچه ام انتخاب کنم. طرف ايده ال ترين بدری که ميتونم برای بچه ام بيدا کنم. سن منهم که داره بالا ميره و اگه بشينم به اميد اين کره‌خرها که بيان ازم خواستگاری کنن فرصت بجه دار شدن را از دست ميدم. ولی يک مقدار ترس ورم داشته که اگه حساب کتابام اشتباه در بیاد و طرف نیاد باهام زندگی کنه من میمونم با یک بچه و دماغ سوخته٬ حالا : ۱)جواب خونواده ام در ايران را چطور بدم (بچه ی بدون ازدواج!)
۲) زندگی بعنوان سینگل مادر چقدر سخت ميتونه باشه ( از نظر مالی طرف وضعش توبه و خودش هم نخواد بهم بول بده و بازی در بیاره دولت بدرشو در مياره ضمن اينکه بولی که بعنوان مينتننس ازش ميگيرم انقدر زياد ميشه که بتونم تا آخر عمر بام رو بام بندازم و بی خيال کار٬ با بچه ام عشق دنيا رو بکنم.
ضمنا کی گارانتی کرده که حالا اگه من با يکنفر ازدواج کنم و بجه دار بشم تا آخر عمر با طرف زندگی ميکنم و سينگل مادر نخواهم بود.
خيلی احتياج به راهنمايی دارم. شايد به نظرت من آدم بيخودی بيام ولی مجبورم که بيرحم باشم و از قدرتی که طبيعت بعنوان زن بودن بهم داده استفاده کنم برای به دست آوردن حقم.
حالا یک نقشه خیلی با حال کشیدم که بعنوان سوربرایز ببرمش مسافرت تو اون تاریخی که خودم میخوام و ازش حامله بشم. الان میخوام که بلیط و هتل رو رزرو کنم ولی ترس ورم داشته که یک وقت به زندگیم گند نزنم.
خيلی جالبه اینم بگم برم ديروز از فرط استیصال فال حافظ باز کردم ببین چی اومد موهای تنم سیخ شد اسم یارو رو هم حتی داد:
رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب رخ برتاب ( طرف اسمش روبرته باب صداش میکنند )
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
لطفا به دادم برس چون آدم کله خر٬ ساده و جاه طلبی هستم یک وخ میترسم عین خر تو گل بمونم.".
(مهتاب)

- مهتاب جان. مرحبا به این دوراندیشی وفکر بکرت!
چرا زودتر این تئوری‌تو بهم نگفته بودی؟
واقعا حق داری. از این کیس مناسب نمی‌شه گذشت...
پولدار... خوش‌تیپ... خانواده‌دوست... سالم... بهترین شرایط رو برای اصلاح‌نژاد داره.
یادت باشه وادارش کنی یه آزمایش کامل خون و بیماری‌های خاص هم قبل از مسافرت انجام بده.
حالا این که چطور می‌شه مجبورش کرد خرج بچه و مامانشو بده باید فکر کرد.
اگه ایران بودی، صیغه راه حل خوبی بود. ( کی بود می‌گفت صیغه بده؟ زبونشو مار بزنه!) می‌تونستید برای طول دوران مسافرت صیغه بخونید و بعدش با گرفتن یه مهریه‌ی کلون بزنی در کونش و بری پی زندگیت. بعدش هم مژده بدی که پدر شده و تا آخر عمر مجبور به تأمین مخارج بچه‌ش می‌کردی‌ . مرد دویست‌میلیون دلاری هم که نمی‌تونه مثل گداها پدری کنه.
اما حالا که کانادا هستی و شرایط فرق می‌کنه. به قول تو این ذم بر عهده‌ی دوستان "جور واجورم"ه.
باید یه راه حل اساسی پیدا کنیم.
این فال حافظ هم آخرش بود:) حافظ به این رندی و بدجنسی نوبره والله! حرفشو گوش نده. از "باب" به هیچ وجه من‌الوجود رخ برنتاب( اگر هم احیانا خر شدی و تافتی به ماها معرفیش کن)... اتفاقا این طوفان به دویست میلیون گوهر می‌ارزد!
فکر فامیل مامیل هم نکن. این حرفا دیگه قدیمی شده! مگه اگه من هزار تومن نداشته باشم برای بچه‌م شیرخشک بخرم یکی از همین فامیلای باغیرت میاد بهم قرض بده؟
شما نظرتون چیه؟

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 19:46  توسط زیتون  | 

1- به جلسه‌ ای دعوت داشتم. قبل از راه افتادن یه مشت خودکار و یک دفترجه انداختم تو کیفم. حالا چرا یه مشت خودکار؟ چون یهو می‌بینی یکیش نمی‌نویسه، یکی خودکار نیاورده و ازت قرض می‌خواد. کلا هم نمی‌دونم سر خودکارهای تو کیفم چی میاد که بعد از چند روز مثلا تو بانک می‌فهمم هیچ‌ خودکاری تو کیفم نمونده و باید از خودکارهای بسته به نخ بانک استفاده کنم. این‌جوری هم احساس وجدان‌درد می‌کنم که چرا بغل‌دستیم باید وایسه من کارم تموم شه.
خلاصه... نزدیکی‌های محل جلسه چند تا پسر وایساده بودن بروشور تبلیغاتی می‌دادن دست مردم. منم که دلم نمیاد ازشون نگیرم. گفتم بگیرم بروشوراشون زودتر تموم شه برن خونه استراحت.

کمی به جلسه دیر رسیدم. اما دور میز هنوز جا بود. تنها زن جلسه من بودم. صحبت‌ها شروع شده بود. تا نشستم دست کردم تو کیفم. اولین خودکاری که دستم اومد برداشتم و دنبال دفترچه گشتم. اما مگه تو این چاه ویل پیدا می‌شد؟ دیدم با دست چرخوندن توی کیف و خش‌خش کاغذ‌ها حواس یه عده رو پرت کردم. اولین بروشور تبلیغاتی که دستم اومد و جای خالی برای نوشتن داشت برداشتم و روی میز گذاشتم و خودکارمو خیلی متفکرانه روش آماده نگه‌داشتم و جوری برای سخنران مثل بز اخفش سر تکون می‌دادم که انگار کلمه‌به‌کلمه‌شو می‌فهمم و باهاش موافقم. همه یه جوری نگاهم می‌کردن. فکر کنم این بروشور زیر دستم -به جای دفترچه- بدجور ضایع بازی بود.
وسطاش هم یادم ا فتاد موبایلمو خاموش نکردم. وای اگه زنگ بزنه خیلی بد می‌شه. حالا دوباره باید توی کیف گنده‌م دست می‌کردم و موبایلمو پیدا می‌کردم. اما هر جی دست می‌چرخوندم دستم به هر چیزی می‌خورد جز موبایل!
این چیه؟ ماتیک. اون‌یکی؟ کرم دست. بعد تق و توق خودکارای دیگه. این چیه؟ ئه... همون سیبی که دیروز ا ین‌همه دنبالش گشتم بخورم و پیداش نکردم.
پاک‌کن(این دیگه تو کیف من چکار می‌کرد خدا می‌دونه. به‌خدا تو خیابون پیداش نکرده بودم. الان مدتیه که صدتومنی هم رو زمین ببینم برنمی‌دارم . نه برای مناعت طبع:) نه... چون بی‌ارزش شده )بعدی، شیشه‌ی کوچک آب. از دیروز تو کیفم مونده و گرم شده. بالاخره دستم خورد به یه چیز مکعب مستطیل . هااااا ... خودش بود. حالا خاموش هم نمی‌شد!!!
دیگه حواس سخنران هم پرت شده بود و نگاه می‌کرد ببینه من دارم چیکار می‌کنم. خوبیش این بود که این‌قدر تو کارش(سخن‌رانی) کارکشته بود که همین‌طور موقع فضولی حرفاشو هم بلغور می‌کرد!
خوب... الحمدالله عملیات خاموشی هم بالاخره انجام شد و حالا واقعا می‌تونستم شروع کنم به گوش کردن.
گفتم برای اینکه از دل سخنران در بیارم یه نکته‌ی مهم تو حرفش پیدا کنم و یادداشتش کنم تا حال کنه!
اما کو نکته‌ی مهم؟
نگاه‌های دیگران به دستم و ورقه‌ای که توش می‌نویسم(بروشور) اعصابمو خط‌خطی می‌کرد.
بالاخره یه نکته پیدا کردم. آهان گفت دولت پوپولیست! گفتم بنویسمش که فکر کنه چیزی داره یادمون می ره.
بدون اینکه نگاه کنم اومدم در خودکار رو باز کنم. اما مگه باز می‌شد؟
بعد از سعی فراوان باز شد.
حالا نگاهم رفت که رقص خودکارمو روی کاغذ بروشور ببینم... ولی... این خودکار چرا اینجوریه؟ چه نوک پهن و زشتی!
واویلا، این که خودکار نبود. مداد ابروی قهوه‌ایم بود که چند روز بود گمش کرده بودم...
تازه فهمیدم این همه مدت ملت به چی نگاه می‌کردن...
حالا باید دست می‌کردم تو کیفم و یه خودکار واقعی بر‌می‌داشتم...

2- خوبی این روزها اینه که می‌تونی حواس‌پرتی‌هاتو بندازی گردن:
سنگسار شدن جعفر کیانی در قزوین.
دستگیر شدن 6 دانشجوی تحکیم وحدتی(از جمله بهاره هدایت) به عنوان هدیه 18 تیر حکومت.
دستگیر شدن منصور اسانلو دبیر سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از اومدنش به ایران...
اینکه چند وقته همسر اسانلو به خاطر مخارج زندگی داره دو شیفت کار می‌کنه؟
و خیلی چیزای دیگه...

3- نظرخواهی
نظر شما راجع به جنبش دانشجویی و روز 18 تیر چیست؟

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 4:28  توسط زیتون  | 


1- آقا این چه وضعشه! روز برق می‌ره. شب برق می‌ره. نصف‌شب برق می‌ره...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما می‌پزیم. می‌ریم بیرون خرید کنیم هر مغازه‌ای می‌ریم تاریک، گرم! یه شمع گذاشته رو پیشخوان به جای منبع نور. کولر که هیچ، آسانسور هم هیچ.
تو اداره‌ای کار داری، باید هشت طبقه پله رو عرق‌ریزون بری بالا.
نمی‌دونم همه جا اینطوره یا شانس منه که صبح و شب هر شیفت چهار ساعت خودمون برق نداریم. هر جا هم پا می‌ذارم بی‌برقن.
دیروز برای خرید رفتم پاساژ علا‌ءالدین. گفتم شاید تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصیب نکنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاریک. تقریبا هیچ‌کدومشون هم یه چراغ روشنایی نداشتن. همه شر شر عرق می‌ریختن. مشتری و کاسب.
خیلی که می‌خواستن لطف کنن گوشی‌ها رو باچراغ قوه نشون می‌دادن. فکر کنم یه دوسه‌کیلویی وزن کم کردم تو اون سونای شلوغ پلوغ مختلط...

2- به امید اینکه آژانس محله‌مون همیشه پر از ماشینه، وایسادم کارامو کردم تا نیم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوری یه ماشین بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتی یه دونه ماشین هم نداریم. به راننده‌هامون کارت سوخت ندادن. خیلی جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همینطور.
یکی زدم تو کله‌م. قرار مهمی داشتم. تند مانتو روسری‌مو پوشیدم و دویدم بیرون. این‌ورا هم تاکسی نیست. سرپایینی رو دوون دوون رفتم پایین. خوشبختانه یه تاکسی گاز‌سوز به دادم رسید.
بابا، این ماشین‌های هسته‌ای کجان پس؟.


3- شبا تا میومدم بشینم پای کامپیوتر، یهو برق می‌رفت.
این شده زندگی جهنمی ما....

4- چند ماهیه که درگیر دادگاه حل اختلافم. برای یک مسئله‌ی کاملا معلوم و بدیهی یا کلی مدرک. کسی حقمونو خورده و خود مشاورهای قضایی هم گفتن چند روزه حل می‌شه، ولی چند ماهیه که سر دوونده می‌شم. تموم وقت زندگیم رو گرفته این مسئله. من تا حالا فکر می‌کردم کلاهبردارا تا حدی کارشون سخته. ولی تازه فهمیدم که راحت‌ترین کار تو مملکت ما دزدی و کلاه‌برداریه. این ماها هستیم که باید سختی بکشیم و زندگی‌مونو بذاریم برای گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمی‌شیم.
محیط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هر‌کی هرکیه که نگو.
اون‌روزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ایستادم تا دوباره مثل صد بار دیگه برای قاضی‌یی که سواد اینکارو نداره ، تعریف کنم جریانو و آخرش سرشو بخارونه و یه چیزی بگه که منشی‌های خودشم یواشکی زیر چادر خنده‌شون بگیره.
دادگاه‌های حل اختلاف مثلا نهادهای مردمی هستن که چند ساله تو مملکت ما باب شده. آدمایی که شکایت دارن قبل از دادگستری باید اینجا حسابی سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشکیل شده از یه قاضی. که معمولا دیپلم هم نداره. گاهی تا دبستان خوندن. معمولا حاجی بازاری و یا از طرف مسجد معرفی شدن و بهشون می‌گن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادری دیپلم ازدواج نکرده سن‌بالا نشستن که جز چاپلوسی و تأئید حرفای این قاضی و زیر و رو کردن پرونده‌ها کاری نمی‌کنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشی نشسته که پرونده‌ها رو بایگانی می‌کنه.
تو سالن انتظار وایساده بودم که دیدم مردی که پشت میزی که روش پارچ آبخوری و لیوان شیشه‌ای بود که همه از همون لیوان آب می‌خوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون میز همیشه خالی بود.
فوری رفتم جاش نشستم. و کتابی از کیفم درآوردم گذاشتم رو میز که بخونم. اما دعواها و سرو صدای مردم نمی‌گذاشت.
یکی می‌گفت سه‌ساله می‌دوم. هزار جور مدرک هم آوردم ولی کارمو راه نمی‌ندازن. گفتم ای وای.. پس من باید دوساله دیگه بدوم؟
بعد از مدتی آقایی که جاش نشسته بودم اومد و نشست روی صندلی کنار من که قبلش خانمی روش نشسته بود و همون لحظه صداش کردن بره تو.
آقاهه یه نگاهی به کتابی که جلوم باز بود انداخت و گفت شما برای چی اومدین اینجا.
من که دل پری داشتم شروع کردم با آب و تاب به تعریف کردن جریان و آخرش هم کلی از بی‌سوادی قاضی‌ها گله کردم، رشوه‌گرفتن‌هاشون از کلاه‌بردارها و پیچوندن ارباب رجوع تا حدی که خسته بشن دیگه نیان دنبال حقشون. و اینکه آیا مسجدی بودن و حاجی بازاری بودن دلیل بر درست قضاوت کردنه؟ و از اینجور حرفا...
نمی‌دونم چی شده بود که سرو صداها خوابیده بود و تقریبا همه به مکالمه‌ی ما گوش می‌دادن. منم شیرتر شدم و هر چی دلم خواست بار این رفیقان دزد و یاران قافله کردم. که آره... ظاهرا اینا می‌گن حقوق نمی‌گیریم و در راه خدا کار می‌کنیم. اما با گرفتن یک شقه گوشت از قصاب و یک جعبه میوه از میوه‌فروش و... چطور به راحتی رأی به نفشون صادر می‌کنن. (البته اینا رو از یه آدم مطمئن شنیده بودم). و فلانی که لات و لوت محله، فقط به خاطر اینکه با صدای انکر الاصواتش در تکیه‌ها روضه می‌خونه و به خاطر روابطش، اومده شده قاضی و سرنوشت ما ایرانی‌های بدبخت ببین افتاده دست کیا! این همه لیسانسیه حقوق بیکار داریم اون‌وقت پرونده‌هامو دادن دست یه مشت آدم بی‌سواد مذهبی‌نمای متظاهر ( آقاهه ریش‌داشت و هیکلی گنده. کت‌و‌شلوار تنش بود ) من هی می‌گفتم و اون می‌گفت: خوب؟ خوب؟ بعدش؟
گاهی نگام می‌افتاد به مردم حاضر در سالن . بعضی‌ها نگاهشون پر از خنده بود و بعضی چشاشون گرد شده بود. احساس کردم جو یه جوریه. اینم هی سوال می‌کرد.
اما مگه من کم می‌آوردم در حرف زدن! فکر می‌کردم عجب فرصتی دستم افتاده که یه افشاگری حسابی بکنم. بعد از چند دقیقه یه آقایی به مردی که داشتم باهاش حرف می‌زدم نزدیک شد و سلام علیک گرمی کرد و گفت کی اومدی این قسمت حاجی؟
دوزاریم افتاد. اما اصلا به‌روی خودم نیاوردم. در واقع من پشت میز کارش نشسته بودم.
وقتی دوستش رفت. با لبخندی موذیانه نگاهی به مردم که داشتن مارو نگاه می‌کردن کرد و گفت:
خوب دیگه تعریف کن!
سعی کردم خونسرد باشم. از جام(جاش) هم بلند نشدم. بلند گفتم آره اینجوریاست حاجی، تا اوضاع اینطوریه وضع ماهام همینه. هی باید برای حقمون بدویم و به جایی هم نرسیم!
بعد دستمو زدم زیر چونه‌م و مثلا شروع کردم به کتاب خوندن.
لاالله الا اللهی گفت و رفت طرف آقایی که اون‌طرف داشت بایگانی می‌کرد.
حالا جالبه که اون‌یکی بایگانه با اینکه اونم مذهبیه ولی خیلی با هم اظهار هم‌دردی می‌کنه(بخصوص بعد از اون روز) و شماره پرونده‌مو از حفظه(در صورتیکه خودم با اینکه صد بار بهم گفت بلد نیستم). تا می‌رم می‌ره از تو قفسه‌ها در میاره و می‌ذاره جلوم. .

5- خشانت عامل جذابیت:)
یه روز که با ماشین داشتم می‌رفتم دادگاه، دیرم شده بود و یه خانم که داشت توی یکی از این ماشین‌های تعلیم رانندگی رانندگی یاد می‌گرفت تو لاین وسط عین لاک‌پشت می‌روند. اگه دیر می‌رسیدم دبیرخونه‌ی دادگاه تعطیل می‌شد و معمولا همیشه نامه‌ای بود که باید ثبتش می‌کردم و بعد دنبال بقیه‌ی کارا می‌رفتم.
لاین سمت چپ صد متر بالاتر دور برگردون بود و صف داشت. لاین سمت راست هم پر بود. جلوی اینم خالی بود و نمی‌تونست حرکت کنه. هر چی صبر کردم بره راست نرفت. خیابون هم پر بود از دست‌انداز‌هایی که شهرداری می‌گذاره عین کوهان شتر. جلوی هر کدوم یه توقف کامل می‌کرد و هول می‌شد و ماشین خاموش می‌شد و...
اعصابم خط‌خطی شده بود. اجبارا رفتم تو قسمت دور برگردون‌ها. کنارش که رسیدم سرمو بردم طرف شاگرد و کمی بلند گفتم خانوم جان، بلد نیستی برو لاین راست! معلم رانندگیش کمکش کرد و بردش راست. منم گاز دادم و رفتم. یه آقای جوون موبلندی هم با ریوی سفید پشتم گاز داد اومد و یه‌جا بهم رسید و بلند گفت دمت گرم. خوب حالشو گرفتی.
از اون به بعد متوجه شدم هر جا می‌رم اینم دنبالم میاد. سرعتمو زیاد کردم. اونم تند اومد و هی چراغ می‌زد و لوس‌بازی در میاورد. دم دادگاه که رسیدم با سرعت پارک کردم و با یک کیف پر از پرونده و مدارک دویدم اون‌ور خیابون به سمت دادگاه. گفتم الان می‌بینه حسابی اهل دادگاهم و می‌ترسه و می‌ره. کارم بیشتر از دو ساعت طول کشید. کلی هم اونجا عصبانی‌تر شدم.
وقتی اومد بیرون، از همون اون‌ور خیابون دیدم مردک دیوانه هنوز اونجا وایساده. درست جلوی ماشین من پارک کرده بود.
تارسیدم با نیش ِ باز از ماشین پیاده شد و خیلی صمیمانه گفت آخی... خسته شدی بریم با هم یه قهوه بخوریم. خوشم میاد جنم دعوا مرافعه داری! من از خانمای ضعیف بدم میاد.
در حین عصبانیت خنده‌م گرفته بود(تو دلم گفتم. یکی می‌مرد از درد بی‌نوایی...). در ماشینمو باز کردم و سوار شدم و به سرعت گاز دادم. دنبالم اومد. یه عالمه خیابونا رو دور زدم تا گمم کرد... تنها خوبی که این تعقیب و گریز داشت این بود که باعث شد از حال و هوای عصبیم کمی بیام بیرون و تاحدی سرحال اومدم...

6- دیدار اختر قاسمی عزیز با بچه‌های رادیو زمانه. با عکس و تفصیلات...

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 4:30  توسط زیتون  | 

1- با دوستم از خیابونی می‌گذشتیم که تابلویی دیدیم:
فروشگاه مژگان، نماینده‌ی مژگان دبی.
لباس‌های دکولته و رنگارنگ پشت ویرین توجهمونو جلب کرد. همه پر از منجوق و پولک.
به قول برادرم عین کسایی که سِحر شدن (می‌گه خانما در حال مرگ هم که باشن یه فروشگاه لباس شیک ببینن مسحور می‌شن و می‌رن تو)رفتیم تو. یه لباس دکولته‌ی ماکسی رو یه مانکن بود ،با دُم ِ آویزون، پارچه‌ی سبز و پر از پولک‌های سبز و نارنجی. اون یکی پارچه‌ی مشکی و پر از پولک‌های مشکی و قرمز... اون‌یکی زرد، اون یکی بنفش، اون یکی نقره‌ای،‌ طلایی، و ... همه‌شون هم کیف و کفش پولکی همرنگ داشتن.
قیمت‌ها رو هم بالاش نوشته‌بود. من خوندم 700.000 ریال، 800.000 ، 1.200.000 و همینجور بگیر برو بالا. دوستم که عین ذوق زده ها دست می‌کشید رو پولکا و آه می‌کشید.
من با اینکه نه خوشم میاد و نه اصلا جایی دارم از این تیپ لباسا بپوشم نمی‌دونم چی شد یکیشون چشامو گرفت. اونی که بالاش نوشته بود 700. گفتم حالا می‌شه گاهی تو خونه خودمون یا مامانم‌اینا(!) بپوشم یا باهاش عکس بگیرم:) بعدش گفتم یه خورده چونه بزنم که مژگان‌خانم اون‌ور آبی پررو نشه.
- خانم اگه 50 تومن بدی اینو من بعد از پرو برمی‌دارم.
فروشنده و دوستم هم‌زمان عین برق‌گرفته‌ها نگام کردن. فروشنده‌گفت 50 چی؟ با اعتمادبه‌نفس گفتم 50 هزار تومن دیگه! مگه 70 تومن نیست؟ دوستم اومد بازومو چنگ زد و گفت هیس بابا آبرومونو بردی. اینا قیمتاش به تومنه!
گفتم آهااااان! خواستم کم نیارم و گفتم منظورم این‌بود 500 هزار تومن نمی‌دین؟ خانمه ایش‌ش‌ش‌ ِ بلندی از ته دل گفت:
-نخیر! فوقش دو تومنشو از شما نگیرم.
- 200 هزار تومن تخفیف؟
- نخیر، 2000تومن!
دوستم سریع دستمو کشید اومد بیرون گفت اگه دیگه باهات اینجور جاها اومدم!! چند وقت دیگه عروسی برادرمه می‌خوام یکیشو بخرم.
- منو بیاری، کلی برات تخفیف می گیرم ها...
-:)))))

2- تو اتوبوس کنارم یه دختری اومد نشست. یه بسته‌ دستش بود گذاشت پایین کنار پاش و اومد چادرشو جمع کنه انگشتای پر پینه‌اش نظرمو جلب کرد. شاید قبلا در دستای مردایی که تو کار بنایی هستن دیده بودم ولی در دستای دختر به این جوونی نه. بخصوص سه‌انگشت شست و اشاره و وسطش. منتظر فرصتی بودم باهاش حرف بزنم که پر کردن مسافر زیاد در ایستگاه بعدی و غر‌غرش این فرصتو بهم داد. کمی از اوضاع شلوغی اتوبوس که بعد از سهمیه‌بندی بنزین بدتر هم می‌شه حرف زدیم و اینکه اینا قبل از اینکه مقدمات کارو بچینن- اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها رو زیاد کنن- سهمیه‌بندی رو شروع کردن. که بی‌هوا پرسیدم ببخشید کار شما چیه؟
- روی لباس شب منجوق و پولک می‌دوزم.
دوتایی‌مون باهم نگاهمون رفت روی دستاش. پرسیدم چند ساله این‌کارو می‌کنی؟
گفت از دوازده سالگی. ده ساله که کارم اینه.
- روزی چند تا لباس؟
- بستگی داره چقدر پولک و منجوق بخواد. بعضی‌ها دور یقه و آستین، بعضی‌ها تمام جلو سینه و بعضی‌ها تموم پولک!
- ببخشید سوال می‌کنم اما کنجکاو شدم بدونم روزی بهت مزد می‌دن یا دونه‌ای.
- خواهش می‌کنم،‌ دونه‌ای بهم مزد می‌دن. مثلا یه لباس شب تمام پولک ممکنه یک‌ماه با روزی 8 ساعت کار، حتی جمعه‌ها، کار ببره!
من با تعجب: یک ماه!!! اون‌وقت می‌شه بپرسم همچین لباسی رو چقدر بهت می‌دن؟(فکر کردم پس لباس‌های تموم پولک به‌همین خاطره که گرونه دیگه. لابد حداقل 300 تومنش پول مزد کارگره.
- 8 تومن!
- وای چه کم! منظورت 80 تومنه دیگه!
- نه به‌خدا 8 هزار تومن. تا چند وقت پیش 4 تومن بود بعد صاحب‌کار کردش 6 تومن و حالا 8 تومن!
پولک‌دوزی رو بلوز‌ها دور یقه و آستین که صد یا 200 تومنه.
اصلا باورم نمی‌شد. خدای من، مگه می‌شه؟!
- تو می‌دونی حداقل حقوق یه کارگر الان ماهی 150 تومنه، تازه با بیمه و عیدی و ... خوب، چرا نمی‌ری بیرون کار کنی یا کارگر شرکت‌های نظافت که حداقل روزی 7 هزار تومن می‌دن.
- بابام و داداشم اجازه نمی‌دن بیرون کار کنم. الانم دارم می‌رم کار تحویل بدم و کار جدید بگیرم. تازه اینم جدیدا بهم اجازه می‌دن به‌شرطی که یه دقیقه دیر و زود نکنم. گفتم از بس بیرون نرفتم و گوشه‌ی خونه نشستم سوزن زدم، چشام داره کور می‌شه. تا اینکه مامانم اجازه‌ گرفت بذارن اقلا کارامو خودم تحویل بدم و بگیرم.
- درس نخوندی؟
- تا کلاس چهارم دبستان. دیگه بابام نذاشت.
دیگه نمی‌تونستم حرفی بزنم. تموم وجودم رو غم گرفته بود.
پدر و برادر از یک طرف بدبختش کرده بودن و نذاشته بودن بره مدرسه. عین زندان‌بان هم ازش مواظبت می‌کردن. روزی 8 ساعت گوشه‌ی خونه با نور کم(لابد) سوزن می‌زنه و حقوقش هم حتما به باباش می‌رسه و اگه خیلی لطف کنه برای جهیزیه‌ش نگه می‌داره. از اون ور هم استثمار صاحب‌کار...
وای... این چه زندگیه؟
آیا ارگانی هست که به این مسائل رسیدگی کنه؟

می‌شه از این به‌بعد لباس‌ پولکی ببینم و یاد اون دختر نیفتم؟!

* این فرش هفت‌رنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ- شعر گالیا- هوشنگ ابتهاج

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:26  توسط زیتون  | 

1- گزارش تصویری آتش سوزی در پمپ بنزین بعد از اعلام سهمیه بندی بنزین


آخه کدوم دولت عاقلی میاد وقتی هنوز بیش از یک میلیون کارت به اصطلاح هوشمند سوخت به دست مردم نرسیده و خیلیا هم زندگیشون با مسافرکشی می‌‌گذره، بدون خبر قبلی و مثل اینکه می‌خوان به مردم مژده بدن یهو9 شب اعلام می‌کنه از 12 شب بنزین کارتی می‌شه و به هر ماشین شخصی هم ماهی 100 لیتر بنزین تعلق می‌گیره؟! یعنی حدود روزی 3 لیتر!

2- تا توی اخبار ساعت نه شب کانال یک تلویزیون شنیدم بنزین از سه‌ساعت دیگه سهمیه‌ای می‌شه از سی‌با پرسیدم: باک ماشینوکه حتما پر کردی؟
هر وقت نوبت اونه ماشین ببره خیلی سفارش می‌کنم با باک خالی نیاد. گفت ای‌وای، نه. خیلی خسته بودم، از شش صبح سرپا بودم گفتم فردا صبح موقع رفتن سرکار می‌زنم که پمپ‌بنزینا خلوت‌تر هم هستن!..
گفتم ای بابا، پس بیا همین الان بریم بزنیم؟ گفت چه خوش‌خیالی تو، در طی مدت همین دو سه جمله‌ای که من و تو با هم حرف زدیم الان بیشتر مردم با این مژده خبری ریختن تو پمپ بنزینا، ببین چه بلبشویی بشه!
امیدوارم آتیش‌بازی و آتیش‌سوزی نشه جایی...
(سی‌با هم که هر اظهار امیدواری می‌کنه که پیش نیاد حتما پیش میاد)

پ.ن.
ببخشید اگه تیتر یه جوریه. واسه آدم چاره نمی‌ذارن :)

3-دیشب چه خبر بوده تو پمپ بنزینا...

4- با کاپشن سفید اومده با کاپشن سفید هم می‌ره!
تو یه برنامه‌ی تلویزیون خبرنگار اومده بود بین مردم و مثلا به طور آزادانه ازشون راجع به احمدی‌نژاد و دو سال ریاست‌جمهوریش سوال می‌کرد.
از عجایب هم این بود که باز بدحجابا عزیز شده بودن و اونا هم از احمدی‌نژاد خوبی می‌گفتن.
یه آقایی شیک و پیک با شور و حرارت می‌گفت: احمدی‌نژاد نظیر نداره. خیلی خاکیه و خوبه. دزد نیست!
بعد یقه‌ی پیراهن خودشو کشید و تکون داد و گفت:  احمدی‌نژاد  کسیه که با یک کاپشن سفید اومده، با همون کاپشن سفید هم می‌ره ایشالله!
خواستم بگم آقای محترم!
اونی که با لباس سفید میاد عروسه نه احمدی‌نژاد:)
بعدشم معمولا اونایی که با لباس سفید میان با "کفن سفید" می‌رن! نه با کاپشن!

5- حالا نمایشنامه‌ی پایینو بخونید!


6- کمپین آزادی صالح کهندل...
و ماجرای دستگیری صالح از زبان همسرش.

7- گزارش لحظه به لحظه كيهان ازسهميه بندي بنزين از سطح شهر تهران !!! طنز

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 14:48  توسط زیتون  | 

نویسنده: ولگرد

سکانس اول
"برندا" و" جيم" درسالهای آخر دانشگاه باهم آشنا شدند . جيم ۲۳ و برندا ۲۴ سالش بود . يکسال قبل از اينکه دانشگاه را تمام کنند تصميم گرفتند ازدواج کنند. آنها در یک زمان باهم از دانشگاه فارغ‌التحصيل شدند. شانس آوردند که هر دو بلافاصله شغل خوبی پيدا کردند . برندا بعنوان مدير يک کمپانی بيمه با حقوق ساليانه۵۵۰۰۰ دلار و جيم با حقوقی ساليانه
۶۰۰۰۰ دلار

سکانس دوم- فلش بک
آنها تا همين هفته پيش بود که هر کدام با۳۰ ساعت کار در هفته در حين درس خواند ن ــ زندگی شان را پيش ميبردند . جيم گارسن رستوران بود و برندا در شغل " بارومنی "! در يک " بار" کار ميکرد . هردو روي‌هم سالی ۲۰۰۰۰ دلار به زحمت می ساختند . انها دريک مجموعه‌ی آپارتمان‌های قديمی ۳۰ واحدی در يک محله‌ی شلوغ در مرکزشهر در يک واحد آپارتمانی دواطاق خوابه با وسايلی بسيار مختصر زندگی مي‌کردند که بايد بابت اجاره آن ماهی ۶۰۰ دلار مي‌پرداختند. و يک ماشين شورلت رنگ و رو رفته مدل ۱۹۸۰و يک دوچرخه هم داشتند که وسيله رفت وآمد هر دو تايشان بود.
ناگهان در يک هفته با گرفتن يک شغل خوب با حقوق کلان ۱۳۵.۰۰۰ دلاری در سال يکباره از طبقه" زير فقر" به طبقه " بالای متوسط مرفه "ارتقا پيد ا کرده بودند. ديگر جايشان در بين آدم های فقير نبود ..

سکانس سوم
هنوز يک ماه ازشروع کارشان نگذشته به اين نتيجه رسيدند که بايد در جايی زندگی کنند که برازنده شغل و کارشان باشد . تصميم گرفتند بجای اجاره کردن محل سکنا خانه‌ای بخرند .

آن دو حالا مشغول جستجو در اينترنت و روزنامه هستند تا خانه دلخواه خود را پيدا کنند .بالاخره پيدا کردند . خانه‌ای در مکانی که هميشه رويای زندگی کردن در چنان جايی را داشتند .
يک شهرک آرام و رويايی در چند مايلی شهرشان .

سکانس چهارم
يک روز آخر هفته جيم و برندا سوار شورلت‌شان مي‌شوند ويک‌راست به آن شهرک اشرافی مي‌روند تا خانه رويايی شان را از نزديک ببينند.
بعد از پيمودن چند مايل در يک جاده اصلی به يک جاده فرعی مي‌رسند و جاده‌ای که در کنار آن روی تابلويی نوشته به شهرک ... خوش آمديد!! آن جاده به يک دروازه‌ی آهنی بزرگ با نگهبان ختم مي شود.از دروازه مي‌گذرند
وارد شهرک مي‌شوند .
اينجا شهرکی است اشرافی نوساز زيبا با تعداد محدودی خانه های يزرگ يک طبقه يا دو طبقه دور از يکديگر . بيرون خانه‌ها با نماهايی به‌سبک کاخ سفيد با روکارهای سنگی يا آجری و با ستون‌های بلند و سفيد با سقف‌های رفيع . با خيابان‌هايی که دو سوی آن‌ها درخت‌های زينتی کاشته شده است .. به‌ندرت اتومبيلی در آنها رفت وآمد مي‌کند.
شهرک دارای تأسيسات گوناگونی است. از زمين گلف گرفته تا درياچه و زمين اسب‌سواری زمين تنيس سالن ژيمناستيک که همه اينها مخصو ص ساکنان اين شهرک است.
همه اين اطلاعات را جيم و برندا از قبل در باره اين شهرک به دست آورده بودند .
آنها در جلو در دفتر فروش شهرک توقف مي‌کنند و به داخل دفتر مي‌روند .مأمور فروش خانه‌های شهرک در ابتدا با نگاه کردن به سر ووضع ظاهری آنها زياد تحويشان نمي‌گيرد . ولی به‌زودی که اطلاعات لازم در باره شغل و درامد آنها را به دست مي‌آورد از جايش بلند مي‌شود برايشان قهوه مي‌اورد. سپس آنها را سوار اتومبيل آخرين مدل خود می‌کند و چند خانه به آنها نشان مي‌دهد و در پايان جيم و برندا يکی از خانه‌های دوطبقه { يادتان باشد خانه دوطبقه در آمريکا گران‌تر است} که مشرف به درياچه و زمين گلف است انتخاب مي‌کنند خانه‌ای که دارای ۵ اطاق خواب و۳ تا حمام، کتابخانه و تأتر خانوادگی است. تمام کف اطاق‌هايش با مرمر وچوب‌های گران قيمت پوشانده شده. با استخر سرپوشيده و آبشار وفضای سبز، باغچه گل کاری شده درزمين عقب خانه و درختان تزئينی و چمن‌کاری و گل‌کاری در جلو خانه با کارپرت و گاراژی که گنجايش پارک جهار اتومبيل داشت .
در دفتر شهرک مأمور فروش خانه‌ها در يک لحظه کرديت انها چک مي‌کند و مي‌گويد باتوجه به درآمد و شغل شما نيازی نيست که هيج نوع پيش قسطی بپردازيد . مدارک لازم مثل برق امضا مي‌شود. آنها بايد ماهيانه ۴۰۰۰دولار به مدت سی سال برای خريد ان خانه و به اضافه هزينه های باغبانی و سکيورتی و نگهداری شهرک بايد در ماه بپردازند.

سکانس پنجم
يک هفته بعد جيم و برندا خوشحال به خانه جديدشان يا به‌عبارت ديگر به "منشن" يا کاخک‌شان اسباب‌کشی مي‌کنند!!
اولين کارشان اين است که بايد اتومبيل نو بخرند. در چنين محله‌ای که همه ساکنان آن گران‌قيمت‌ترين اتومبيل ها مي‌رانند نمي‌شود که با اين شورلت احد بوق رفت‌وآمد کرد !!
خريدن قسطی اتومبيل گران و آخرين مدل برای آنها که چنين درامدی بالايی دارند بيش از چند ساعتی زمان نمي‌گيرد .
حالا هرکدام از آنها يک /اس يو وی/ تويوتا که مثل جيپ بزرگی است سوار مي‌شوند. و اتومبيل کهنه‌شان را هم به همسايه بغلی آپارتمان قبلی‌شان مي‌بخشند . تهيه اثاثيه و مبلمان منزل هم مشکلی برايشان ايجاد نمي‌کند چون نيازی به پول نقد ندارند و امروز مي‌توانند همه آنها را بخرند و و قسط آن‌را حتی از سال ديگر بپردازند !!
روز بعد کاميونی درجلو خانه يا منشن انها توقف مي‌کند.
به‌وسيله کارگرانش ميز و مبلمان وتختخواب و تلويزيون وسائل آشپزخانه که آنها بهترين و گرانترين‌اش را سفارش داده‌اند به داخل خانه آورده مي‌شود
دريک هفته همه چيز روبراه مي‌شود. آنها هرروز با اتومبيل‌های بزرگشان به سر کار مي‌روند و خسته دير وقت برمي‌گردند خوشحال هستند که مثل ميليونرها زندگی مي‌کنند و به رؤيای امريکايی‌شان رسيده‌اند .

سکانس ششم
طولی نمی‌کشد که سيل قبض‌های گوناگون به صندوق پستی انها سرازسر مي‌شود که بايد پرداخت کنند ..
قبض‌های برق و آب تلفن و دی اسل و سلفون و کيبل تلويزيون انواع بيمه‌ها ــ بيمه‌های اتومبيل و خانه و عمر و پزشکی و ماليات خانه و قسط اتومبيل و کرديت کارت‌های متعدد و هزينه مأمور نگهداری از استخر و گل‌ها و چمن‌ها، رسيدگی به زمين گلف و درياچه و غذای قوهای درياچه . بقيه تأسيسات که بايد در سر رسيد‌های مختلف آن‌ها را پرداخت کنند
ميز بزرگ ناهار‌خوری آنها بجای غذا مملواز اين قبض‌هاست . وهرشب برندا بعد از اينکه از کار برمي‌گردد نامه‌های پستی را بايد چک کند تا مبادا در پرداخت يکی از آنها قصوری رخ دهد .
هنوز دوماه از زندگی جيم و برندا به‌سبک ميليونر‌ها نگذشته که يک شب هر دو می‌نشينند حساب مي‌کنند که بابت قبض‌های ماهيانه‌شان چيزی در حدود ۱۰۰۰۰هزار دلار در ماه بايد بپردازند در ان صورت
چيز زيادی از حقوق ماهيانه انها برای لباس و غذا وا احيانا" مسافرت و دکتر و دوا ويا پس‌اندازی باقی نمی‌‌ماند!!
ولی هنوز خوشحال هستند که چه زود به آن رويای زندگی‌شان رسيده‌اند..

سکانس هفتم
شش ماه از اقامت آنها در آن خانه رويايی نگذشته که يک روز جيم به همسرش " برندا" سرکارش تلفن مي‌کند و خبر می‌دهد که شغل‌اش را از دست داده .
چون دفتر شرکت ساختمانی به شهر ديگری منتفل خواهد شد . برندا اورا دلداری مي‌دهد .
جيم روزها در خانه می‌ماند در اينترنت به جستجوی شغل جديدی مي‌گردد. ولی آن‌چه که مي‌یابد بيش از سالی ۲۰۰۰ هزار دلار به او نمی پردازند.
کم کم آنها تصميم مي‌گيرند از مخارجشان کم کنند . يکی از سل‌فن‌هايشان را قطع می‌کنند. در مصرف برقشان صرفه‌جويی مي‌کنند .اب استخرشان را گرم نمی‌کنند . چمن‌ها و گل‌ها را کمتر آب مي‌دهند. يکی از سگ‌های شان را به دوستشان مي‌بخشند !! چراغ‌های اضا فی ساختمان را خاموش نگه‌مي‌دارند
کمتر لباسشويی را روشن می‌کنند
احيانا وقتی رستوران مي‌روند يک غذا برای هر دو نفرشان سفارش مي‌دهند . شام سبک مي‌خورند .از يک اتومبيل استفاده مي‌کنند .بيمه عمرشان را هم قطع مي‌کنند. رويای داشتن بچه داشتن‌شان به تاخير مياندازند !!
چون هميشه جيم به برندا می گفته دوست داشته فاميل بزرگی داشته باشد !
جيم سعی ميکند چمن جلو خانه‌اش را خودش بزند ولی هيچ تفاوتی نمي‌کند و بايد به مجتمع پول نگاهداری از چمن‌ها و گل‌ها را ماهيانه بپردازند

سکانس هشتم
دوماه از بيکاری جيم گذشته . هنوز شغل مناسبی پيدا نکرده. امشب درست يک ماه از بی کار شدن جيم مي‌گذرد . برندا خسته از کار برمي‌گردد. روی مبل کنار جيم که مشغول تماشا کردن تلويزيون‌است می‌نشيند. در حالي‌که سرش را روی شانه او مي‌گذارد مي‌گويد :
عزيزم مي‌دانی چه اتفاقی برايمان افتاده؟ شرکت ما امروز ۳۰ نفر را اخراج کرد. من را هم با چند نفر ديگه منتظر خدمت کردند !!

سکانس نهم
ماه بعد يک تابلو جلو منزل آنها نصب شده. رويش نوشته"برای فروش ". صندوق پستی آنها انباشته از نامه‌ها وبسته‌ها است . که به‌نام آنها پست شده ..
چون جيم و و برندا آن خانه را رها کرده‌اند واز آنجا رفته‌اند .

سکانس دهم
اکنون آنها در يکی از اطاق‌های خانه کوچک پدر مادر پير جيم زندگی مي‌کنند .
جيم هنوز دنبال کار مناسب مي‌گردد. شب‌ها چند ساعتی در رستورانی که قبلا در آنجا گارسون بود ازمشتريان قديمی‌اش پذيرايی مي‌کند . به آن‌ها لبخند مي‌زند. گاهی از گرانی بنزين و گرم شدن هوای کره زمين و جنگ عراق با آنها حرف مي‌زند . وخوشحال است که هنوز دوچرخه‌اش را دارد . و بانک آنرا نمي‌تواند مثل اتومبيل‌هايشان به‌علت نپرداختن قسط مصادره کند !
و برندا هم هر شب ساعت‌ها تا دير وقت پشت آن بار قديمی که کار مي‌کرد مي‌ايستد . با لبخند گيلاس‌های مشروب را به دست مشتريان خود مي‌دهد.
مي‌خندد و سيگار دود مي‌کند و با آنها گپ می‌زند . مشتری‌هايش اورا بسيار دوست دارند وبسيار خوشحال هستند که او دوباره برگشته. چون او مي‌داند که آنها چه مشروبی دوست دارند...
پايان
--------

ولگردعزیز
نمايشنامه ات را خواندم . جالب بود . دقيقا زندگی امريکايی . تو اين نوع زندگی را حتی توی اروپا هم پيدا نميکنی . همچنان که نظير زندگی و به ثروت رسيدن بيل گيتس و پي‌ير اميديار ( صاحب ای بی ) و يا اميد کردستانی ( مدير فروش گوگل ) که در جوانترين دوران زندگيشان ( زير سی سال ) به ثروت رسيدند را در هيچ کجای دنيا جز امريکا نميشود پيدا کرد ... نمايشنامه و افراد نمايش تو برای من حقيقی اند و برای ايرانيان داستان و قصه است چون نميتوانند تصور کنند با يک کرديت خوب ميتوان انهمه خريد کرد در ايران هنوز هم معاملات نقد ميشود و جز از راه دزدی از دولت و ملت نميتوان زندگی اينچنينی داشت . داستانت جالب است و کاش تيترش را ميگذاشتی مثلا :
رويای امريکايی
ويا :
فقط در امريکا ميتواند اتفاق بيفتد
آذر فخر

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:0  توسط زیتون  | 

1- روز شهادت فاطمه‌ی‌ زهرا(اون شهادت دومیه که همه جا تعطیله) با ماشین جایی می‌رفتم.
در حین رانندگی داشتم یکی از آهنگ‌های پسر حبیب رو( فکر کنم اسمش محمده) با صدای بلندگوش می‌کردم. خیلی غر زده بودم به داداشم که اینا چیه برام ریختی رو سی‌دی. اما اون‌روز دیدم ای... بد مزه نمی‌ده! بخصوص که خیابون خلوت باشه و تو هوای گرم روسریتم از سرت افتاده باشه و بگازی و آدامس گنده‌ای که تو دهنته هی باد کنی و بترکونی.
نفهمیدم سر چهارراه فرعی خلوت پلیس از کجا سبز شد و دستور ایست داد؟
من قاطی کرده بودم. برای این چهارراه چراغ گذاشته بودن و من نفهمیده بودم؟
نه، نه، سرعتم خیلی زیاده...
صدای آهنگم بلند بود؟
وای... برای روسری که رو شونه‌هام افتاده؟
نکنه فکر کرده این ماشین دزدیه و یا گواهینامه ندارم و مدارکمو می‌خواد ببینه!
یهو آدامس باد‌ کرده‌ام ترکید!
آخ آخ... فهمیدم... آدامس... الان چه روزیه؟ تعطیلیه! یه عده سیاه پوشیدن... یادم رفته بود.

در حالیکه محکم زدم رو ترمز و سعی کردم تندتند با دهن و زبون آدامسمو از حالت ترکیدگی به حالت گرد و قلمبه درآرم و گوشه‌ی لپم مخفی کنم نفهمیدم چی شد قورتش دادم. نفسم گرفته بود...
پلیسه اومد جلو با خنده گفت:
شهادته، صدای ضبطتتو کم کن! ماه رمضون نیست که آدامستو قورت می‌دی!
در ضمن روسری‌تم افتاده. من عین بز نگاهش می‌کردم و دست چپم رفت روسری‌مو بالا بیاره و دست راستم هول‌هولکی رفت سراغ کیف که مدارک ازش در بیارم..
گفت نمی‌خواد چیزی نشون بدی. یواش برو حواستم جمع کن.
فکر کنم دلش برام سوخت قاطی کردم. . شایدم برگ جریمه همراش نبود...

2- نشریه‌ی ادبی گذرگاه تیرماه منتشر شد...

3- گرفتن کلی سوغاتی خوب از دو دوست خیلی عزیز چقدر مزه داره:))

4- مژده...فردا یه نمایشنامه‌ی زیبا از ولگرد...


5- اس‌ام‌اس‌های رعد آسا!
ساعت یازده و نیم صبح یه کار فوری با سی‌با داشتم. هر چی زنگ می‌زدم به موبایلش یا خط نمی‌داد، یا یکی می‌گفت این شماره موقتا قطع می‌باشد، یا می‌گفت نو ریسپانس تو پیجینگ و ازین حرفا... اس‌ام‌اس هم زدم که فوری باهام تماس بگیره که باز خبری نشد. بالاخره بعد از یک‌ربع تلاش مداوم و مستمر باهاش حرف زدم. گفت یکی دو باره شماره‌م ‌افتاده براش و یه اس‌ام‌اس برام فرستاده که چیکار دارم؟
این گذشت تا دم صبح که داشتم وبلاگمو آپدیت می‌کردم. یهو صدای بوق اس‌ام‌اس موبایلم بلند شد. سی‌با از خواب پرید و کمی عصبانی گفت(یه کم بلند) آخه این‌وقت صبح(4 صبح) کدوم آدمی(!) اس‌ام اس می‌فرسته؟
موبایلم هم که قربونش برم همیشه تو کیفم گمه. از بین خرت و پرت‌ها پیداش کردم.
و دیدم اس‌ام‌اس خود سی‌باست که نوشته چیکار داری؟ اس‌ام‌اس‌ش از ساعت یازده و نیم صبح تو راه بوده و الحمدالله دم صبح به سلامت رسیده!
یعنی 16 ساعت توراه بوده. گفتم غیرتی نشو عزیزم،‌ اس‌ام‌اس خودته!
حالا فلسفه‌ی گرفتن اس‌ام اس‌های تبلیغی بانکها رو دو سه نصف شب می‌فهمم!
لازم به ذکر است که اس‌ام‌اس من هنوز به دست سی‌با نرسیده:) شاید یازده و نیم صبح فردا...

نظرها(

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:54  توسط زیتون  |