تبليغاتX
زیتون

زیتون

1- بچه نبود رخش بود،
تخم خدابخش بود...

2- نوبت به من رسیده بود و میوه‌فروش داشت برای من در کیسه میوه می‌ریخت. تموم حواسم بود که میوه‌های خراب و لهیده نریزه. با این گرونی میوه که مثلا هر آلو قرمز درشت 100 تومن می‌افته آدم زورش میاد چند تاش خراب باشه. این میوه‌فروش‌ها هم انگار همگی یک دوره‌ی شعبده‌بازی گذروندن. جلوت بهترین میوه‌ها رو می‌ریزن و وقتی میای خونه می‌بینی هفت‌هشت‌تاش غیرقابل استفاده‌ست. بگو اگه می‌‌خواستن واقعا میوه‌ی خوب بدن می‌ذاشتن جدا کنی.
خلاصه، میوه‌فروش داشت با صد اخم و تخم برام میوه‌ می‌ریخت تو کیسه که یهو انگار بهش برق وصل کردن.در حالیکه به در مغازه خیره شده بود، کیسه رو با میوه پرت کرد و با اون هیکل گنده‌ش دوید به استقبال یه مشتری.
خانمی درشت‌هیکل و چادری که زیرش مقنعه پوشیده بود و مانتوی بلند و شلوار گشاد و کفش جلوبسته. همه مشکی. ولی صورتش سفید و تپل. کمی هم ته‌ آرایش داشت.
- مش رمضون، لیست منو آماده کردی؟
لبخندی کل صورت میوه‌فروش رو پوشوند.
- آره، حاج‌خانوم افضلی، آقا صبح لیستو آورد. همه آماده‌ست.
و خطاب به شاگرد ده دوازده ساله‌ی مغازه داد زد:
- پسر، بار حاج‌خانوم رو بذار پشت ماشین.
- نمی‌خواد، می‌گم راننده بذاره.
- اختیار دارید! و زد پس کله‌ی شاگرد.
شاگرد جست زد و رفت از پشت مغازه بارها رو کیسه کیسه خِرکِشون آورد. بهترین سیب، آلو، آلبالو، خیار، گوجه، موز، شلیل، شفتالو، هلو و... از هر کدوم چند کیلو.
میوه‌فروش دستها رو به نشانه‌ی ارادت زیاد جلوش گره زده بود مثل فوتبالیست‌هایی که جلوی دروازه‌ی خودی منتظر ضربه‌ی آزاد رقیبن! سرش پایین و لبخند احمقانه‌ای روی لباش بود.
حاج خانوم گفت قبل از حساب، بذار ببینم چیزی کم ندارم! و چشم گردوند روی میوه‌ها...
به میوه‌فروش گفتم: من فقط یک کیلو آلو قرمز و سه کیلو پیاز و سه‌چهار کیلو سیب‌زمینی می‌خوام. عجله دارم.
داشتم از خستگی می‌مردم . شب شده بود و از صبح سر پا بودم.
میوه‌فروش نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و حتی به خودش زحمت جواب نداد.
حاج‌خانوم: ئه... خوب شد یادم اومد. ده دوازده کیلو سیب‌زمینی و همین‌قدر هم پیاز می‌خوام و بعد به بادمجون و کدوی تر و تازه اشاره کرد. اونا هم هرکدوم شش هفت کیلو. دیروز با حاج‌آقا از سرِ زمین خریدیم ولی کمه!
میوه‌فروش که از خوشحالی روی پا بند نبود رفت سراغ گونی‌های ته مغازه و دیدم داشت بهترین سیب‌زمینی و پیاز رو جدا می‌کرد. در صورتیکه جلوی مغازه پر بود از کیسه‌های آماده پیاز و سیب‌زمینی.
بعد از آماده شدن میوه‌ها و سبزیجاتش گفت: چقدر می‌شه ؟
با خجالت ساختگی: قابلی نداره حاج خانم ، با حاج آقا افضلی حساب می‌کنم!
بعد از کلی اصرار فرمودن:
- با آلبالویی که صبح دادم خدمت آقا می‌شه سرراست دویست‌هزار تومن.
حاج‌خانوم نه چک زد و نه چونه و نه حتی قیمت میوه‌ها رو پرسید.
کیفشو از زیر چادر درآورد. با صبرو حوصله ایران چک دویست‌هزار تومنی از کیفش درآورد و داد.
میوه‌فروش ایران چک رو گذاشت رو پیشونیش و بعد بوسیدش. شاید هم اول بوسیدش بعد گذاشت رو پیشونیش. دقیقا نفهمیدم. و پول به دست دوباره دستهاشو مثل فوتبالیست‌ها گرفت جلوی شومبولش به نشانه‌ی کرنش. با لبخندی احمقانه روی لبهاش.
زن در حالیکه چادرش را باد می‌داد با سر افراشته و قد بلند کیفش رو داد زیر چادرش و رفت به سمت ماشینی که پسرک چندین بار فاصله‌ی بین مغازه و اونو طی کرده بود. راننده ریشوی کت و شلوارپوش که دکمه‌ی بالای پیرهنش رو بسته بود، کنار صندوق عقب ایستاده بود و به پسرک دستور می‌داد که چه‌طوری بارها رو بچینه تا میوه‌های نرم زیر میوه‌های سفت له و لورده نشن.
تا زن رسید، راننده پسرک رو از کنار ماشین روند تا چادر زن آلوده نشه. اما حاج خانوم دوباره کیفش رو از زیر چادر درآورد و در نهایت بزرگواری یک صدتومانی به پسرک داد.
پسر صدتومانی رو گرفت و بدون تشکر توی جیبش گذاشت و راهشو کشید به سمت مغازه. میوه‌فروش هنوز داشت با لبخند تعظیم می‌کرد و من هنوز داشتم غر می‌زدم.
- انگار نوبت من بود ها...
میوه‌فروش اومد و با اخم شروع کرد به ادامه‌ی میوه ریختنش توی کیسه برای من.
- زنیکه‌ی دیوث مال مردم خور... ببین چه آلاف اولوفی به‌هم زده!
- اوووو... آقا چیکار می‌کنی! گفتم یک کیلو، این که از دو کیلو هم زد بالا...
اضافه‌هاشو ریخت و گفت:
- این عوضی‌ها اعصاب برای آدم نمی‌ذارن! این حاج‌آقا افضلی یه شاگرد قصاب بود قبل ِ انقلاب. رفت کمیته و افتاد تو دارو دسته اینا و د ِ بخور... زنش رختشور بود. حالا ببین چه کبکبه و دبدبه‌ای داره. خانم، راننده هم داره. و دهنشو کج کرد.
بعد شروع کرد برای من هر چی آشغال سیب‌زمینی و پیاز بود ریختن.
- شما حق نداری بهشون فحش بدی!
- اهه... یعنی چی؟
- والله تا اونجایی که من دیدم این حاج‌آقا و حاج‌خانم‌ها رو امثال شما بزرگ کردن! برای چی نوبت منو دادی بهش؟
بعد برای اینکه لجش رو در بیارم 1500 تومن پول آلوها رو گذاشتم رو پیشخون و گفتم سیب‌زمینی پیاز آشغالی نمی‌خوام.( آلو رو هم از بس دهنم آب افتاده بود خریدم) و راهمو کشیدم و رفتم!

3- گذارم افتاد به فروشگاه یکی از ارگان‌ها. راستش بن خرید به عنوان جایزه بهمون داده بودن و می‌ترسیدم اعتبارش تموم بشه. فکر می‌کردم قیمت اجناس در فروشگاه‌ دولتی باید احتمالا ارزون‌تر باشه. اما هر چی گشتم دیدم همه چیز از بازار گرون‌تره. از مواد خوراکی بگیر تا بهداشتی و لوازم منزل. تیپم به دولتی‌ها نمی‌خورد و از نگاه‌های مسئولین غرفه‌ها و مردمی که در حال خرید بودن خسته شدم گفتم اله‌آلله یه چیزایی الکی می‌خرم بنم تموم شه. شامپو و صابون و ماکارونی و روغن و پنیر و ماست و...
اومدم با فروشنده قیمت‌ها رو چک کنم که بیشتر از بنم خرید نکرده باشم. تا بنم رو دید گفت:
- شما که شاغل در فلان اداره نیستی!
گفتم: نه، در فلان‌جا برنده شدیم.
نگاه بدبینانه‌ای بهم انداخت. زیر و روی بن رو نگاهی موشکافانه کرد تا یک‌وقت جعلی نباشه. با این‌حال گفت باید اول بری پیش رئیس فروشگاه تا تأئیدت کنه وگرنه معذورم. و پشت چشم نازک کرد.
عصبانی شدم اما به‌روم نیاوردم. آدرس اتاق رئیس فروشگاه رو پرسیدم و به‌راه افتادم.
همون‌طور که مجسم می‌کردم رئیس فروشگاه مردی حزب‌اللهی، قد کوتاه، با ریش جوگندمی و قیافه‌ی ژولیده، با شلوار گشاد و پیراهن گشاد چهارخونه‌ روی شلوار که چاق‌تر هم نشونش می‌داد. گفتم ای دل غافل! حالا یک بازجویی هم با این در پیش داریم. چه‌طوره از خیرش بگذریم! اما نه...
تا دیدمش، بن رو پرت کردم روی میزش و زبونم به کار افتاد:
- خیلی قیمتاتون ارزونه، خیلی جنس‌های خوب دارید! به بن آدم هم شک می‌کنید!
اگه می‌دونستم این رفتارو دارید هرگز پا نمی‌ذاشتم اینجا. مگه ما چقدر اعصاب داریم! خودتون می‌دونید بنتون بی‌ارزشه که نه فروشنده‌ی غرفه قبولش داره و نه صندوق. حتما باید شما امضاش کنید تا ارزش پیدا کنه! چرا از همه قبول کردن جز من! چون مثل شماها لباس نپوشیدم! شما فکر کردید کی هستید؟
مرد هیچ حرفی نزد و به حرفام گوش کرد. از پشت میزش بلند شد. گفتم اگر حرف بدی زد می‌زنم توی گوشش( شوخی کردم. کی جرأتشو داره) بن رو از روی میزش برداشت و راه افتاد، تا به من رسید گفت لطفا با من بیایید!
دنبالش به راه افتادم. گفت کدوم غرفه. اسم غرفه رو گفتم. توی راه همه نگاهمون می‌کردن. رسیدیم به غرفه‌ی مورد نظر.
- برای چی این بن رو از خانوم قبول نکردی؟
- خوب، آخه...
- خوب آخه چی؟ فوری هر چی می‌خواد بهش بدین. خانوم محترم، گفتید کدوم جنسامون گرونه؟
دونه دونه قیمتا رو گفتم که فروشگاه رفاه اینقدر می‌ده مغازه‌ی سرکوچه‌مون اینقدر می‌ده و اینجا این‌قدر!
روی کاغذی تموم این اعداد رو نوشت.(یعنی نمی‌دونست؟)بعد شروع کرد به فکر کردن.
- حتما رسیدگی می‌کنم. فکر می‌کنم حق با شما باشه... حتما چند روز بعد برای پیگیری بیایید. فیشتون رو هم بیارید.
فروشنده با احترام اجناسی که می‌خواستم چید توی چند نایلکس و بهم تقدیم کرد.
من هم با سری افراشته از فروشگاه اومدم بیرون.
گفتم بازم صد رحمت به اینا که حداقل فهمیدن حناشون دیگه پیش ملت رنگی نداره.

4- جواب مفصل ناصر زرافشان به عباس میلانی...
"در شماره 16 روزنامه هم ميهن مصاحبه اي با آقاي عباس ميلاني زير عنوان "روزگار سپري شده روشنفکران چپ" منتشر شده است که در آن بنا به توضيح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره "روشنفکران چپ ادبي و دلائل تفوق طولاني آنها بر فضاي فکري جامعه " بحث شود؛ اما..."
علاقه‌مندان بخوانند:
وقتي آب سربالا مي رود . . .

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:23  توسط زیتون  | 

1- بالاترین یک‌ ساله شد.
بالاترین به نظر من تا به‌حال بهترین وبلاگ عمومی بوده.
تو وبلاگ‌های عمومی ِ دیگه خیلی پارتی‌بازی و باندبازی می‌شد. یه نفر با کمک دوسه‌نفر دیگه یه وبلاگ جمعی می‌ساختن و بیشتر به خودشون و دوستای همفکرشون لینک می‌دادن. یهو می‌دیدی با یه وبلاگ چپ افتادن و خودشونو تا حد خصومت شخصی با اون وبلاگ بخصوص پایین می‌آوردن و یا یه وبلاگ رو بی‌جهت گنده می‌کردن و هر چرت و پرتی هم که می‌نوشت لینک می‌دادن. مثلا می‌نوشت:" هستم" . لینک می‌دادن. فرداش می‌نوشت: "هستم، ولی خسته‌م". لینک می‌دادن. اونم دوباره. پس فرداش می‌نوشت:" آه ای زندگی چرا هستم؟" ولی بالاترین این‌طوری نیست.
همه می‌تونن عضو بشن و می‌تونن به هر نوشته دلشون خواست لینک بدن. همه می‌تونن به یه نوشته رأی مثبت یا منفی بدن. می‌تونن در مورد هر لینکی دلشون خواست نظر بدن.
هر کاربر می‌تونه به راحتی بفهمه تا به حال به چه سایت‌هایی لینک داده و چقدر مورد توجه قرار گرفته.
نکات مثبت بالاترین باعث شد که در طی یک سال بیشتر از هزار کاربر عضوش بشن. و این تعداد باعث شد که مسائل مهم به سرعت وارد سایت بشه و اگر مورد توجه قرار گرفت وارد قسمت لینک‌های داغ!
من این سایتو به عنوان یک سایت معتبر تا به حال به خیلی‌ها معرفی کردم. بخصوص به اونایی که وقت زیادی در گشت و گذار در اینترنت رو ندارن. به سی‌با هم!
اینطور که فهمیدم باید در بالاترین تیتر لینک رو خیلی خوب انتخاب کنی. مثلا می‌خواهی به عکس یه پیرزن و یا یک گربه‌ی ماده لینک بدهی حتما باید تیتر بنویسی: عکس یک دختر! این‌جوری یهو بیشتر از هزار کلیک روی عکس کاسبی می‌کنی:) یا مثلا برای لینک به عکس بیلاخ بنویسی: +18
پ.ن.
بالاترین رو می‌شه بلاترین هم خوند:) balatarin

2- برای داوری بهترین وبلاگ‌ها دعوت شدم. اما هر چه فکر کردم موقع برگشتن در فرودگاه باید جواب قوم یأجوج مأجوج رو چی بدم، دیدم نمی‌شه.
بنابراین،آلمان پر‍!..
باید تشکر کنم از دعوت کنندگان. برام باعث افتخار بود که برم. اما همون‌طور که گفتم بهتره یکی که ساکن ایران نیست بره.

3- گل صحرا(واریس)
اگر شب مجبور شم جایی بمونم. اگر صاحب‌خونه کتاب‌خونه داشت ازش اجازه می‌گیرم یه کتاب بردارم قبل از خواب بخونم. اون‌شب "گل‌صحرا" نصیبم شد. نتونستم تا صبح کنارش بذارم و تمومش کردم.
گل صحرا داستان زندگی یه مدل لباسه به نام واریس دیری. واریس دیری در سومالی دنیا اومده. (واریس به زبان سومالیایی یعنی گل صحرا) در یه خانواده‌ی صحرا نشین که از راه پرورش دام زندگی می‌گذروندن. جایی که نه تونسته مدرسه بره، نه کفش و لباس داشته و نه غذای درست‌حسابی می‌خورده. پارچه‌ای به عنوان لباس دور خودش می‌پیچیده. اونو در سن پنج‌شش سالگی ختنه می‌کنن.
مردم مسلمان سومالی دختر ختنه‌نشده رو کثیف، حشری و نامناسب برای ازدواج می‌دونن. برای همین واریس خودش خواهش می‌کنه هر چه زودتر ختنه‌ش کنن. و متاسفانه او جزء 80٪ دخترانی که ختنه‌ی عمقی می‌شن قرار می‌گیره. 20٪ بقیه ختنه‌ی معمولی می‌شن یعنی بریدن کلیتوریس. در ختنه‌ی عمقی با تیغ صورت تراشی، قیچی، شیشه‌ی شکسته، سنگ تیز یا هر شی‌ء تیز دیگری هر چه عضو جنسی‌ست می‌برن و با نخ سوزن جاشو می‌دوزن. فقط سوراخ کوچکی برای دفع ادرار و خون عادت ماهیانه باقی می‌گذارن که دفع ایندو تا آخر عمر با سختی و درد شدید همراهه. اونا تا آخر عمر معنی لذت جنسی رو نمی‌فهمن.
واریس در سن 13 سالگی بعد از اینکه متوجه می‌شه که پدرش می‌خواد اونو به یه پیرمرد 60 ساله، در ازای گرفتن 5 شتر شوهر بده بدون آب و غذا فرار می‌کنه. سه روز در صحرای داغ بدون آب و غذا می‌دوه تا می‌رسه به شهری که خواهر و خاله‌ش اونجا زندگی می‌کنن. اونجا هم بیشتر به عنوان کلفت باهاش برخورد می‌کنن تا اینکه شوهر یکی از خاله‌هاش که سفیر سومالی در انگلیس بوده میاد اونو به عنوان کلفت به لندن می‌بره. واریس اولین کفش زندگی‌اش رو در سن 14 سالگی می‌پوشه. اونجا هم سرنوشتی جز کلفتی در انتظارش نیست تا اینکه چهره‌ش مورد توجه مردی عکاس مد قرار می‌گیره و از اون به بعد زندگی واریس عوض می‌شه. به نیویورک می‌ره و...
او حالا به غیر از شغل مدلی عکاسی برای معروف‌ترین مجلات مُد، سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه‌ی مسلمونا هم هست. او می‌دونه حتی در نیویورک آمریکا سالی 27000 دختر سومالیایی و میلیون‌ها دختر در کشورهای مسلمان، بخصوص کشورهای آفریقایی، ختنه می‌شن.
به غیر از واقعیت تلخ درون کتاب، داستان با زبان زیبایی نقل می‌شه.
گل صحرا... نویسنده‌ : واریس دیری و کاتلین میلر... مترجم : شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی... نشر چشمه... 286 صفحه... 2500 تومان.


4- "عطر سنبل، عطر کاج"
این هم یه کتاب دیگه‌ست که در خونه‌ی یکی از دوستان کشف کردم و یک‌شبه خوندمش.
قصه‌ی واقعی مهاجرت یک دختر ایرانی به آمریکا.
فیروزه در سن هفت سالگی همراه خانواده‌ش از آبادان به ویتی‌یر کالیفرنیا مهاجرت کرده.
داستان زندگی‌ش ، چه در آبادان وچه در آمریکا، تا به حال که بیشتر از چهل سال سن داره و خودش خونه زندگی تشکیل داده.
کتاب پره از ماجراهای جذاب (گاهی تلخ و گاهی شیرین) اختلاف فرهنگی بین مردم کشورهای شرقی با غربی که گاه با زبان طنز بیان می‌شه. و ماجراهای جالبی که برای خود و خانواده‌ش پیش میاد.
اینکه چطور فیروزه تااون موقع فکر می‌کرده زبان انگلیسی پدرش که مهندس نفت و دوره‌ای از درسش رو در آمریکا خونده فوله، و حالا از صحبت کردن پدر و مادرش خجالت زده می‌شه. اینکه چه‌طور یاد می‌گیره بینی بزرگی که در زنان ایرانی باعث عدم اعتماد به‌نفسه میشه بهش اهمیت نداد و...
فقط به نظر من قسمت آخر کتابو خوب تموم نکرده(مثل 90٪ از کتاب‌های دیگه و بیشتر فیلم‌ها)
عطر سنبل، عطر کاج... نوشته‌ی فیروزه‌ جزایری دوما... مترجم محمد سلیمانی‌نیا(کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده)... 192 صفحه... نشر قصه... 2000 تومان

5- دو کتاب دیگه تو این هفته خوندم.
اینا رو برای دوستی خریده بودم که براش بفرستم اما گفت فعلا دست نگه‌دارم. و باعث شد خودم هم از خوندنشون مستفیض(مرسی آرمان جاوید جان برای تذکر غلط املایی) شم.
"یک زندگی کوچک" نما-داستانی از محمود دولت آبادی... 87 صفحه... نشر قطره
"بازیگر و زنش" که شامل دو نمایشنامه‌ست... از علی نصیریان... 84 صفحه... نشر قطره
هر دو نمایشنامه گفتگوی دو زن و شوهر پابه سن گذاشته‌ست. با شوخی‌های کلامی مختص این سنین... شدیدا احساس تنهایی می‌کنن. ناامیدن ولی سعی می‌کنن به روشون نیارن. در یکیشون بچه‌شون خارج کشوره و در یکی دیگه ایرانه ولی محلشون نمی‌گذاره.
این دو کتابو یه روز که با خودم قهر کرده بودم بردم پارک جنگلی که هیچکس جز من اون‌ورا نبود با دو سیب و دو شکلات و یک شیشه‌ی کوچک آب و یه زیر انداز و خوندم و خوندم...

6- ادیتور کامنت‌های عزیز خیلی برای نظرخواهی پست قبلی زحمت کشیده. خیلی ممنونم ازش.
وقتی خوندم حتی شب درست نخوابیده که وسطاش بیاد کامنت‌های توهین‌آمیز رو پاک کنه خیلی ازش خجالت کشیدم.
اینارو اونایی که بهم می‌گن مرتب بیام نظرخواهیمو سرکشی کنم و ادیت کنم بخونن، تا متوجه بشن چقدر این‌کار نیرو و اعصاب و وقت می‌بره.
شاید آدم بتونه، یه روز، دو روز، یک هفته دو هفته انجام بده اما منی که پنج‌سال وبلاگ می‌نویسم چطور می‌تونم اینکارو بکنم؟.
تازه کل‌کل نظردهندگان باهم، تبدیل شده به کل‌کل نظردهندگان با ادیتور!:)
جل‌الخالق!

7- من نمی‌فهمم، اگر بنزین نیست این همه ماشین تو خیابونا و جاده‌ها و شهرهای دیگه چیکار می‌کنن؟
امروز از صبح زود تا ظهر تموم جاده چالوس رو گشتیم برای پهن کردن یه زیرانداز کوچیک و خوردن یه ناهار ناقابل. ولی مگر جا بود؟
برای دو روز تعطیلی هم با دوستام رفتم به یه شهر کوچیک که هر وقت رفتم خلوت بوده، ولی نمی‌دونید چه خبــــــــــر بود!!!! سوزن می‌نداختی تو خیابونای شهر و پارکاش پایین نمیومد. خود اهالی می‌گفتن تا به حال سابقه نداشته این همه مسافر بیاد اونجا!

می‌پرسید ما از کجا بنزین تهیه کردیم؟!
دیگه قرار نبود وارد معقولات بشید ها :))


8- اینو حذف کردم. چون یکی از اونایی که راجع بهشون غرغر کرده بودم برام ای‌میل داده:)

۹- اینم فید کامل و بدون فیلتر زیتون:
http://z8un.blogfa.ir/rss.aspx

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:6  توسط زیتون  | 


1- باز من دوسه روز نبودم و کامنت‌دونی‌ام شد فحش‌دونی.
یکی می‌خواد ترتیب ننه‌ی اون‌یکی رو بده، یکی به خواهر اون‌یکی نظر داره یکی اصلا با خود طرف کارناموسی داره یا حتی با پدر یا برادرش... جالب اینجاست که دلیل زدن این حرف‌های مستهجن، بی‌ادب دونستن طرف مقابله! و حتما لازم به ذکر نیست این وسط چه "چیز" مهمی حواله داده می‌شه! همیشه در تاریخ، این "چیز" از طرف مردان حواله داده شده. حالا یک زن پیدا شده که از "چیز" دیگری حرف زده، دنیا به آخر رسیده.
حرف‌های ساقی قهرمان را بخوانید: باورهای من متفاوت با شرق است. اگر شرق می خواست در ارتباط با فرهنگ با من مصاحبه کند قبول نمی کردم. فرهنگ، خود را تبدیل به محل عمل کرده است به گفتگو پا نمی‌دهد. اما موضوع مصاحبه ادبیات بود...

نظر شخصی‌مو در آخر می‌نویسم.
از تموم کسانی که با صبر و حوصله بحث می‌کنن و عقاید دیگران رو حتی اگه باهاش مخالف باشن گوش می‌دن، به نوبه‌ی خودم متشکرم.

2- آذر فخر عزیزم در این‌باره ای‌میلی نوشته که دلم نیومد حتی کوتاهش کنم:

"کامنتدانی زيتون عزيزم شده چاله ميدان آن زمان‌ها. فحش‌های رکيکی که تاکنون نشنيده بودم را دارم مي‌خوانم. دل‌آشوبه مي‌گيرم از اين‌همه بی‌فرهنگی مشتی مثلا درس‌خوانده. مساله بر سر مصاحبه ساقی قهرمان است با شرق که ايشان راجع به ادبيات مردانه و زنانه نظر داده‌اند. در مصاحبه نه اشاره‌ای شده به اشعار قهرمان و نه به زندگی جنسی ايشان. عده‌ای شديدا تاخته‌اند به مساله خصوصی زندگی ايشان که به هيچکس مربوط نيست. چون هيچکس حق ندارد قانون وضع کند برای اطاق خواب ديگری!
عده ای شديدا حمله کرده‌اند به اين خانم برای اطاق خوابشان که چه در آن مي‌گذرد (دقيقا کاری که جمهوری اسلامی مي‌کند) و مي‌گويند دولت حق داشته که روزنامه شرق را توقيف کند (درست کاری که جمهوری اسلامی کرده) ولی ظاهرا اين افراد مخالف اين حکومت هم هستند ( آدم شاخ در مي‌آورد از اين دوگانگی عجيب در يک آدم) سرچشمه اين نوع نگاه برمي‌گردد به عدم شناخت دمکراسی. و مي‌بينيم که اگر کسی آزادی را بتواند باور کند و عمل کند چقدر متمدنانه‌تر مي‌تواند قضاوت کند. مي‌خواهم يک داستان حقيقی را برايتان بگويم ..
چند سال قبل از انقلاب نمايشی را روی صحنه بازی کرديم . وزارتخانه آن نمايش را انتخاب کرد که در ناحيه شرق کشور، از مشهد گرفته تا زاهدان و زابل، اجرا کنيم . هدف هم اين بود که مردم با تأتر آشنا شوند . از زاهدان اتوبوسی اجاره کردند و ما با آن اتوبوس بايد مي‌رفتيم تا زابل و برمي‌گشتيم به زاهدان . اواخر آبان‌ماه بود ولی هوا در آن ناحيه بسيار گرم بود. در بين راه باد شديد شب قبل کوه‌های شنی را جابه‌جا کرده بود و راننده‌ی محلی فقط با نشانه‌هايی که خود مي‌دانست مي‌توانست بدون گم کردن راه را ادامه دهد، چون در آن تپه‌ها اصلا جاده اسفالت ديده نمي‌شد. راه طولانی‌تر شده بود. فراز و نشيب‌های تپه‌های شنی آنقدر اتوبوس را به بالا و پايين پرت کرده بود که سه صندلی اتوبوس از جا کنده شده بود. همه گرسنه بوديم. راننده گفت تنها آبادی بين راه که قهوه خانه است در جايی بنام حرمک است. در طول راه فقط چند چادر بلوچی از راه دور ديديم و تعدادی شتر و شتر سوار
رسيديم به حرمک. مگس پر بود در قهوه خانه. غذايی با گوشت پخته بودند که هيچ‌کدام جرأت نداشتيم بخوريم، چون آنجا اصلا يخچال نداشت. همه تصميم گرفتيم نيمرو بخوريم. کارگردان هم همانجا ماند تا مواظب باشد مگس در نيمرو نيفتد. آمديم بيرون که به نسبت خنک‌تر بود.
جلوی قهوه‌خانه چاه آبی بود. صاحب قهوه خانه دعا به‌جان سپاهی دانش مي‌کرد که ان چاه را حفر کرده بودند و گرنه مردم چادرنشين و خانواده خود قهوه‌چی از تشنگی مرده بودند با بزهايشان . آن‌زمان رود هيرمند را دولت اافغانستان بسته بود. هيرمند تنها رودخانه‌ای بود که آب آشاميدنی مردم زابل و چادرنشين‌ها را تأمين مي‌کرد. زن جوان چادرنشينی با دلوهای خالی برای بردن اب آمد. کودک يک‌ساله‌ای به پشتش بسته بود و سه ساله‌ای هم همراه او . دندانهايش زرد زرد بود. حتما در تمام عمرش دندانش را مسواک نزده بود. يک سطل از لاستيک اتومبيل بسته به طنابی که در لبه چاه بود، رهايش مي‌کردند و مي‌رفت از آب چاه پر مي‌شد و با دست مي‌کشيدند بالا.
همراه اين زن چند زن و دختر جوان هم آمده بودند برای بردن آب . زن جوان تا بچه را پايين گذاشت از پشتش، بوی کثافت پيچيد همه جا. شلوار بچه را کند . ان بچه سه ساله هم شلوارش را کند و نزديک چاه و چندک نشست و شروع کرد به دفع حاجت. زن با سطل از چاه اب کشيد و ريخت به سر تا پای بچه کوچک و شروع کرد به شستن کثافتی که چسبيده بود به باسن و ران بچه. بعد سطل را گذاشت همان‌جا روی آب الوده به کثافت بچه تا با دستش و مقداری گل مرطوب کثافت خشک شده را تميز کند. با همان دست و سطلی که تهش روی آب گه‌الود بود سطل را برداشت که به چاه بيندازد برای کشيدن آب... که من جيغم در آمد و گفتم :
ـ نه... نه... نکن... اين سطل تهش به کثافت بچه آلوده شده. بيندازی در چاه، آب چاه آلوده مي‌شه و همه‌تون اسهال مي‌گيرين و مريض ميشين .
زن همان‌طور سطل‌به‌دست ميخکوب شده بود از فرياد من و خيره نگاهم مي‌کرد. همکارانم هم همان کنارم ناظر بودند. اين بار آرام‌تر و مهربان گفتم :
-عزيزم . اين کثافت ميکرب داره. اگر بره توی چاه، تمام چاه آب رو آلوده مي‌کنه. بعد هرکسی که از اين چاه آب برداره و بخوره مريض مي‌شه .
زنها و دختران چادر‌نشینی که برای بردن آب آمده بودند به ما مثل آدم‌های سيرک نگاه مي‌کردند و اصلا يادشان رفته بود برای برداشتن اب آمده‌اند. يکی از بازيگران مرد هم که کنارم ايستاده بود به او گفت :
- ببين اين خانم ( دستش را گذاشت روی شانه من ) راست مي‌گه . کاری نکنين که آب کثيف بشه .
زن بلوچ نگاهی به‌من کرد و از من پرسيد :
ـ ای ( اين ) کياه (کیه؟)
ـ همکار منه . با هم کار مي‌کنيم.
ـ مو ( من ) ای (اين ) او واه (اب را )موخوروم (مي‌خورم ) با ای مرده ( با اين مرد ) نامرحم ( نامحرم ) نه‌می‌‌روم(نمی‌رم)‌
و سطل ته گهی آلوده را ول کرد توی چاه آب .
من سکوت کردم و دوستان همه خنديدند و من‌هم خنده‌ام گرفت. با چه کسی حرف مي‌زدم؟
. تا او قانع شود که من درست مي‌گويم، علف مي‌بايست روی قبر هر دوی ما يک‌متر مي‌شد ...
بله نازنين، کامنت نمي‌نويسم در وبلاگ زيتون، چون حال و حوصله فحش خوردن را ندارم . ياد گاليله می‌افتم يا بايد مي‌گفت غلط کردم و زمين گرد نيست و مسطح است، يا اگر بر کشف علمی‌اش پافشاری مي‌کرد، بايد شوکران را مي‌خورد . "

3-آدرس فید خروجی- آر اس ‌اس- وبلاگ زیتون برای اونایی که ازم پرسیده بودن
http://www.z8un.com/index.xml
زیتون بی‌فیلتر:
http://z8un.weblog.blogfa.com/
http://z8un.weblog.blogfa.ir
http://z8un.free.blogfa.ir
http://z8un.blogfa.ir
با تشکر از حمید‌رضا علاقه‌بند گردبادی.


4- داستانک
" سليا , همه‌اش تقصير توست .
سرانجام جسد متورم مرا در استخر پيدا مي‌کني.
بدرود .
امبرتو "
سليا يادداشت در مشت و با گام‌هاي متزلزل بيرون دويد.
مرا ديد . شناور. با چهره‌اي درون آب چون مگسي غول پيکر که در ژله غرق شده باشد.
وقتي براي نجات من خود را به آب انداخت و به ياد آورد بلد نيست شنا کند، از آب بيرون آمدم...
(تام فورد)

5- از بسته شدن وبلاگ حسین درخشان خیلی متاسف شدم.
فعلا که سرخود و بی‌اجازه‌ی آقای مهدی خلجی داره می‌نویسه...

6- نظر شخصی من درمورد شماره یک:
به هر دو گروه زنان و مردان "حواله‌ده" انتقاد دارم. شعرهای ساقی قهرمان را قبلا چند بار در سایت مانی‌ها و در چند وبلاگ دیگر خونده بودم و راستش زیاد خوشم نیومده بود. ادبیاتش رو دوست ندارم. اینکه آدم با لذت روی دست خودش بشاشه و از داغیش لذت ببره و یا هوار بکشه که سوراخش یک "چیز" می‌خواد، حتی سر یک بطری راضی‌اش می‌کنه، مورد پسند من نیست. دلیل اینکه در پست قبلی با فروغ مقایسه‌ش کرده بودم تابوشکنی‌ش بود و شجاعتش در بیان احساسش!
اما مگر سلیقه‌ی من در شعر گفتن دیگران شرطه؟ مگر من باید تعیین کنم کی باید شعر بگه و کی نباید بگه! راجع به چی شعر بگه و راجع به چی نگه! فلان روزنامه باید باهاش مصاحبه کنه یا نه!
اگر پاش بیفته ما همه دیکتاتورهای کوچکی هستیم . نه؟

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2:6  توسط زیتون  | 

1- فکر کنم شنبه بود، ظهر تا خونه اومدم بی‌اختیار اول تلویزیون رو روشن کردم و بعد مشغول گرم کردن ناهارم شدم. داداشم هم سرزده آمد. ای بخشکی شانس! مگه می‌ذاره چیزی به من برسه!
داشتم آب غذا رو زیاد می‌کردم که صداشو شنیدم:
- تو که هر مزخرفی که تلویزیون داشته باشه نگاه می‌کنی!
زنی مجتهده -در کانال دو- داشت به سوالات مذهبی جواب می‌داد. اتفاقا نه توجهی به حرفاش داشتم و نه از توی آشپزخونه تلویزیون معلومه که نگاه کنم. فقط از روی عادت و اینکه صدایی تو خونه بیاد روشنش کرده بودم.
برادرم رفت کنترل تلوزیون رو از روی میز برداشت که یا خاموش کنه یا بذاره روی یه کانال دیگه که ناگاه صدای دختری از تلفن تلویزیون اومد که از زن مجتهده می‌پرسید:
- مدتیه با پسری غریبه تلفنی صحبت می‌کنم. گناه نمی‌کنم؟
خانم مجتهده کمی روی صندلی جابه‌جا شد. چادرشو با انگشت اشاره بیشتر روی صورتش آورد و گفت:
- برای صحبت با مرد غریبه بهتره اول تماس یه صیغه محرمیت به مدت طول مدت مکالمه با هم بخونید تا با خیال راحت راجع به همه چیز حرف بزنید. مثلا یه ساعت، دوساعت یا بیشتر.
داداشم ضمن ناباوری از چیزی که می‌شنید، انگشتش روی دکمه‌ی کنترل خشکید و از خنده ریسه رفت...
زن مجری هول شد. حرف گذاشت در دهن بانوی مجتهده:
- با اجازه‌ی پدرش البته!!
- خوب... بهتره پدر هم خبر داشته باشه.
صدای خنده‌ی داداشم دیگه تا هفت‌خونه اونورتر می‌رفت...
- صد رحمت به لامذهب‌ها :)) و ادای دختری مذهبی رو درآورد. با صدایی زیر زنونه:
- الو حجره‌ی حاجی ترخان؟ بسم‌الله‌الرحمان الرحیم، برای دو ثانیه صیغه‌ت می‌شم اصغر جیگر(صدای ماچ) ذلیل‌مرده، گوشی رو بده دست آقام.
سلام آقا جون! خواستم اجازه بگیرم برای نیم ساعت با پسر همسایه اینوری صیغه‌ی تلفنی بشم؟ چی؟ نه بابا صبح صیغه‌ی پسرخاله محمد شدم. نخیر! بعدش همسایه‌ی اون‌وری بود! حالا این‌وریه! روزی چند تا؟ مگه گناه کردم آقا جون؟ سنت پیغمبره! چی، زمان پیغمبر تلفن نبود؟ خوب مجتهدین رو برای چی گذاشتن؟ تطبیق مذهب با زمان حال!
پس قبوله؟ دمت گرم بابای گلم! به جان تو تا مهلت صیغه سر میاد یا تمدیدش می‌کنم یا اگه از دستش خسته شده باشم. دیگه حرفای بد‌بد باهاش نمی‌زنم.

پ.ن.
من اگه با گوش خودم نمی‌شنیدم باور نمی‌کردم.
پ.ن.2
نذاشتم داداشم زیاد ناهار بخوره و بعدش گفتم ظرفارو بشوره تا بفهمه نباید با خواهر بزرگتر از خودش اینطوری حرف بزنه!(اینو نوشتم برای داداشا که نوشته‌م یه وقت بدآموزی نداشته باشه)

2- عشق و حال مذهبی‌ها در مسجد... اولش که فکر کردم رقاص زنه بازم فکر کردم طبیعیه...اما بعد دلم به حالشون سوخت... به قول شیوا عُق..

3- قضیه‌ی بازداش بینا داراب زند در مهرشهر کرج!
چگونه قضیه یِ "پارس یک سگ" تبدیل به "توهین به نظام و مقاما ت رسمی" و "اقدام علیه امنیت" شد...

4- من نتونستم اسم وبلاگمو عوض کنم، از روز 13 مرداد تا امروز هم به اینترنت دسترسی نداشتم. در سایت 14 مرداد خوندم بیش از 500 اعلام همبستگی کردن. خیلی خوشحال شدم.


5- باز شرق توقیف شد...
این‌دفعه گویا به خاطر مصاحبه با ساقی قهرمان. من مصاحبه رو خوندم. و خوشحال شدم جو اونقدر آزاده که به مصاحبه با ساقی شاعری که آزادانه شعر می‌گه و مثل فروغ تابو شکنه اجازه چاپ می‌دن. دیدم آقای مصاحبه‌گر حواسش هست که زیاد وارد معقولات نشه. با این حساب...
چند تا شعر از ساقی قهرمان...

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 3:27  توسط زیتون  | 

هر شب آخوندکی به زمین می‌کشند و باز
این کشور غمزده غرق آخوندکاست...
معر از زیتون

آقا ما به خدا با مشکینی پدرکشتگی نداریم. اگه به روح معتقد بوده، روحش شاد!
اما ما چه گناهی کردیم، تا میاییم از تولد حضرت علی شادی کنیم دخترش زینب می‌میره، هنوز رخت عزا رو در نیاورده،‌ دوباره یه آخوند گنده می‌میره و سه‌روز عزای عمومی اعلام می‌شه. اشکامون هنوز خشک نشده سالگرد شهادت امام موسی‌کاظم می‌رسه.
می‌خوای دو نفرو برای صرف چای و کیک دعوت کنی باید یه ساعت تقویم ورق بزنی که یه‌وقت شهادت مهادت نباشه..
شهادت هم نباشه باید دعا کنی بر طول عمر اعضاء مجلس خبرگان(خفتگان) و شورای نگهبان و... که هر کدوم ماشالله ماشالله بالای 90 دارن افزوده بشه که مبادا عیشتون منقص شه.... بودنشون یه گرفتاری نبودنشون هم!
من از مرگ همه ‌کس متأسف می‌شم حتی دشمنم که الحمدالله ندارم.
اما آیا در کشورهای مسیحی نشین هم برای تمام سنت‌ها( نمی‌دونم ، سنت جان و سنت ادوارد و سنت لولو) و تمام کاردینال‌ها و اسقف‌ها سالگرد مرگ می‌گیرن و گوشه‌ی تلویزیون نوار مشکی می‌ذارن و برنامه‌های معمولی رو کنسل و به‌جاش مارش عزا می‌ذارن؟
به‌خدا پوسیدیم!
یه حب طول عمر اختراح کنیم بندازیم تو حلق این جماعت بلکه عمر نوح بکنن و ما هم بتونیم با خیال راحت یه نفس بکشیم و یا یه مهمونی بگیریم!

پ.ن.
مشکینی دیشب اومد به خوابم گفت در دستگاه خداوندی یه اشتباهی پیش اومده! گفتم استغفرالله، چه اشتباهی؟ گفت هر آخوندی مُرد یه خانم خوش‌گل هنرمند هم باهاش مُرد و به خوبی و خوشی باهم محشور شدن.
اما با ما کی محشور شده؟ اینگمار برگمن 89 ساله! به خدا بگو آخه این انصافه؟ من که تمام عمرفول استِریت بودم !

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:4  توسط زیتون  | 

روز ۱۴ مرداد همه باهم بالای وبلاگمان بنویسیم: روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند

علی عبدی دعوتم کرده به بازی، بازی که نه! دعوتی‌ست به اتحاد و همبستگی بین ما، مبارزه‌ای برای آزادی دانشجوهای دربندمان:
هر كسي حداقل 10 نفر از دوستانش را دعوت كند كه در روز 14 مرداد، يكصد و يكمين سالگرد مشروطه، نام وبلاگهايمان را تغيير دهيم به :
"14 مرداد، روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند"

فرقی نمی‌کند، اصلاح طلب باشیم یا اصلاح‌نطلب، سلطلنت طلبیم یا سلطنت نطلب، کمونیستیم، پان‌ایرانیستیم، سولسیالیستیم، طرفدار تئوری سه‌جهانیم، دو جهانیم، طرفدار دهکده‌ی واحد جهانی هستیم، مذهبی هستیم، لامذهبیم و...یا هر عقیده و مرام دیگر داریم. باید متحد شویم و عتراض کنیم که چرا دانشجویان ما را زندانی می‌کنند، و مثل دوران قرون وسطی شکنجه می‌دهند!
دانشجو باید آزاد باشد، فکر کند، نظر دهد. دانشجو ماشین نیست، گوسفند نیست!
من دو تا از زندانی دربند را از نزدیک می‌شناسم. می‌دانم خانواده‌شان چقدر ناراحت و مضطربند. نمی شناختم هم فرقی نمی‌کرد.
یک زمانی پدرم دانشجو بود وآزادی فکر نداشت، بعد خودم دانشجو شدم با همان شرایط! حالا برادران و خواهرانم دانشجو هستند و اوضاع همان است که بود....
نگذاریم این میراث شوم به فرزندانمان برسد. ریشه‌اش را همینجا بخشکانیم.

گفته‌اند هر کدام از ده نفر دعوت کنیم:
من طبق معمول پاهایم را از گلیم خود درازتر می‌کنم و از همه‌ی شما دوستان خوبم دعوت می‌کنم.
خواهش می‌کنم این فراخوان را در وبلاگ‌هایتان بگذارید.
بعد به سایت 14 مرداد رفته و اسم وبلاگ خود را در آنجا ثبت کنید.
به قول معروف:
اتحاد.... مبارزه.... پیروزی!

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:49  توسط زیتون  | 

1- ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم آفتابی تصمیم گرفتیم از سه‌راه گوهردشت تا بالا، یعنی خیابان سیزدهم پیاده بریم. . کمتر کسی تو خیابون بود. مغازه‌دارهایی که ظهر رفته بودن خونه برای ناهار و چرت زدن، داشتن یکی یکی مغازه‌ها رو باز می‌کردن. خیابان اصلی گوهردشت به جز محل خرید،‌ محل رفت و آمد دختر پسرای جوون و خوش دک و پزه( اهــــم!). بهترین سینمای کرج در گوهردشته ( همچین می‌گم بهترین انگار چه خبره! کرج فقط دو تا سینما داره:)) یکیش هجرت دوسالنه در مبدأ ورودی کرج که محیطش زیاد جالب نیست و سینما ساویز سه‌سالنه در گوهردشت ). به وسطای راه رسیده بودیم که یواش یواش سر و کله‌ی دخترپسرایی که با هم راندوو(قرار ملاقات) داشتن پیدا شد.
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ای‌داد و بی‌داد. عیش پیاده‌روی‌مون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجی‌ام . ودستم رفت به یقه‌ی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمه‌ی سینه میومد می‌پوشیدم ولی این‌دفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینه‌م رو نمی‌پوشونه.
اما با دیدن دامن‌های چین‌چین مایکرو‌ژوپ( کوتاه‌تر از مینی‌ژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:)‌ ) مانتوهای فوق تنگ و شال‌های نواری و موهای 70 رنگ جیغِ های‌لایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورت‌های سبزه‌ی لک‌لکی، با چادر مقنعه‌ در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سی‌و پنج‌ساله در جلو. و هیچ ونی پشتشون نبود برای جمع‌آوری اراذل خوش‌لباس. بعید هم می‌دونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمالا دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار می‌دادن و قیافه‌شون عین دردکشیده‌ها بود...

خیابون خلوت بود و اگه به بهانه‌ای دیدن ویترین جلوی مغازه‌ای وایسی می‌تونی بیشتر خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافته‌ی موهاش از زیر شال بیرون بود و اون‌ور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف می‌زد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونه‌های سرخ‌شده‌ از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانم‌ها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا می‌کردن( چه فضول‌هایی! من داشتم ویترین می‌دیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زن‌ها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.

این‌دفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی می‌کرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که می‌‌کشید جلو از عقب کوتاه‌تر می‌شد. عقب رو که می‌پوشوند از جلو بی‌حجاب می‌شد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی می‌بینن می‌خندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونه‌های دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن می‌رفتن سراغ ژیگول‌ترا، مو قشنگ‌ترا، آستین‌کوتاه‌ترا، سگک کمربند گنده‌ترا. اول دست می‌دادن و بعد با خوشرویی تذکر می‌دادن.
بعضی از دخترا تا از دور می‌دیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمی‌‌گشتن و می‌دویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاع‌تر بودن. می‌زدن به دل هیجان.
از اون به بعد دیگه کمتر پیاده می‌شدن. همین‌طور سوار ماشین از وسط خیابون می‌رفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور می‌کردن. بوق می‌زدن و از همونجا با داد ارشاد می‌کردن یا علامت می‌دادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیه‌ی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمی‌کردن خیابون بعضی جاها یک‌طرفه می‌شه و خودشون دارن کار غیر قانونی می‌کنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه می‌رفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پاره‌پاره. بلوز‌های قرمز عکس‌دار کوتاه و تنگ عکس‌دار. موهای بلند لخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچ‌پچ می‌کردن و می‌خندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همین‌که ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشه‌ای چیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی می‌دن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست می‌دن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبه‌ی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار می‌شه بگید ما باید چه‌جوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوش‌رویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونه‌ی گشاد، دکمه‌ی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمی‌شم. می‌شه یه نمونه‌شو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون می‌گشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین این‌طوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ول‌کن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدوم‌یکی از اینا باشه؟
پلیس‌ها نگاهشون می‌رفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگه‌ای می‌کردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان می‌فهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که می‌آیید سوال می‌کنید لباس مناسب چه‌طوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخن‌رانی کوتاه همون‌جا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود می‌دیدیم قهقه می‌خندن به ریش مأمورا که چه‌جوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمه‌ی دیگری به کار می‌بردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بد‌حجاب‌ها نبود زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه پرن.
شاید دستور داشتن خوش‌اخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانم‌های مأمور از همین بوده... آخه خوش‌اخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..

2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همه‌شون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.

3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازه‌دارا و بنجل‌فروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروش‌های گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن می‌فروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسی‌شون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچه‌شونو سیاه می‌کنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو می‌پوشه و پاره‌ش می‌کنه! به این ترتیب از یه فاجعه‌ی طلاقی جلوگیری کردم.

4- اولین باز بود کادوی روز پدر می‌خریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف می‌شه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غش‌غش خندید!

5- ادامه داره...

6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا می‌گذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...

7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیه‌ای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید می‌شوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوش‌هایمان...

8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی می‌نویسد...

9- تا رهایی دانشجویان دربند...

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 13:51  توسط زیتون  | 

1- فرقی نمی‌کند که جوی آب کوچکی باشی
یا دریای بی‌کران.
زلال که باشی
آسمان -به آن بزرگی- در توست...
( شاعر ناشناس- دوستم برام فرستاده)

2-نمی‌دونم من خیلی بدبینم یا دیگران خیلی خوش‌بین.
به نظر من آوردن رادان در برنامه‌ی تلویزیونی کوله‌پشتی و مصاحبه‌ی جنجالی فرزاد حسنی باهاش یه برنامه‌ی حساب شده و از پیش تعیین شده بود.
اصلا از همین قسمت مقدمه‌ی حرفای حسنی پیداست...
حالا یا سوپاپه یا به قول مسعود ده‌نمکی که توی یه برنامه‌ی دیگه‌‌ی تلویزیونی همین چند ساعت پیش، داشت می‌گفت، دیگه مردم از زد و خوردهای ایدئولوژیکی خوششون نمیاد و دوست دارن بحث شه. هر چی هست من یکی زیاد حال نمی‌کنم... اگه تلویزیون مردمی شده که بقیه برنامه‌هاش چرا این‌قدر افتضاحه!
پی نوشت:
من نمی‌دونستم خسرو نقیبی و نیما رسول زاده نویسندگان برنامه هستن... همیشه این برنامه رو نصفه دیدم و تیتراژشو ندیده بودم.
(لینک‌ها رو در وبلاگ مینو یافتم)
استفاده از نویسنده‌های روشنفکر و یا مصاحبه‌ با هنرمندان مردمی دلیل این نمی‌شه که جمهوری اسلامی عوض شده. حتما شرایط ایجاب می‌کنه که یه مدتی عقب‌نشینی کنن وگرنه پدرسوخته‌تر از اینا خودشونن:)
اینطور که شنیدم در صدا و سیمای ما هیچ برگی از درختی نمی‌افته(!) مگه اینکه رهبر اجازه بده!

3- یه عروسی سورپریزانه:
عروسی آذر ِ آذرستان با راننده‌ی ترن هوایی .
مبارک باشه! کارت عروسیشونم خیلی جالبه.

4- از دفترچه خاطرات یک مرد چاق و کچل که به جرم بد حجابی دستگیر شد.
طنز زیبایی از ققنوس.

5- بعد از اینکه مشکل مهتاب رو تو وبلاگم گذاشتم نامه‌های " زیتون جان، شما بگویید چه‌کنم؟" به میل‌باکسم سرازیر شده. بابا به خدا من نه مشاورم نه روانشناس و نه جامعه‌شناس. اگه می‌خوای از شوهری که دوستش داری طلاقتو بگیری و یا سر بچه‌ت کج در بیاد از من سوال کن! وگرنه برو پیش اهلش:)
ما خودمون محتاجیم به مشاور.

6- برای پرشین بلاگی‌ها نگران نباشید. به جای دات کام آخرش بزنید: دات آی‌ آر. همونجا حی و حاضر نشستن...

7- نمی‌دونم باز دست به چه خرابکاری زدم و کدوم دکمه رو ندانسته کلیک کردم که در یاهو مسنجرم کلی آدم اد شده از دیشب. خوشبختانه کلی از بلاگرها توشونه و اینو به فال نیک می گیرم. اگه هم کسی ناراحت شده معذرت.

8- یه ای‌میل هشدار به دستم رسیده که گفته:
با پنج چیز نخوابید: 1- با ساعت... 2- با تلفن... 3- با سوتین(همون کرست یا ممه دون) چون احتمال سرطان پستان رو افزایش می‌ده)... 4- با آرایش(حتما پاکش کنید قبل از خواب)... و اما

5- با همسر دیگران :)
الان عجله دارم برم بیرون ، بعدا میام کاملترشو می نویسم...

بعدا":
1. DON'T SLEEP WITH WATCH
Watches can emit a certain level of radioactivity.
Though small, but if you wear your watch to bed for a long time, it might have adverse effects on your health.

2.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط زیتون  |