تبليغاتX
زیتون

زیتون


(عکس ها چرا نمیاد؟)

1- بیست و چهارم شهریور پنجمین سالگرد وبلاگ‌نویسیم بود...
بیچاره ملت وبلاگ‌خون.

2- بیست و پنج شهریور سالگرد ازدواجم با سیبیل‌باروتی...
بیچاره سی‌با:)

3- رامین در وبلاگ همسفر از سفرش به آنتالیا نوشته

4- عبدالواحد رفیعی وبلاگنویس افغانی هم در وبلاگش از سفرهاش می‌نویسه...

5- اینم سفرنامه محلات میس زالزالک...

6- منم یه سفر شمال رفتم که شاید، احتمالا،...بنویسمش:)


6/5- هر کس دیگه تعطیلات تابستونی رفته مسافرت و تو وبلاگش سفرنامه نوشته لطفا تو نظرخواهی خبر بده... چون اقلا وصف‌العیش، نصف‌العیش باشه برامون...

7-گزارش تصویری سایت قدیمی ها از بهشت زهرای تهران، بر مزار هنرمندان...
البته دیدن سنگ‌قبرای هنرمندان دردآوره. اما تا اونجایی که سنگ‌ها برام اومد از سنگ اسدالله ملک خیلی خوشم اومد...

8- دویچه وله و چهارمین دوره‌ی انتخاب وبلاگ‌های برتر..."از۳۱ اوت دور جدید مسابقات انتخاب وبلاگ برتر توسط دویچه‌وله آغاز می‌شود.در کاری مشترک با سازمان خبرنگاران بدون مرز، مسئله‌ی آزادی بیان نقشی محوری در این دور از گزینش‌ها دارد. فرصت شرکت در این رقابت‌ها تا ۳۰ سپتامبر است."

درسته قضاوت خیلی سخته و معمولا هم یه اشتباهاتی پیش میاد و گاهی یه پارتی‌بازی‌هایی هم صورت می‌گیره که به نظر من در بیشتر مسابقه‌ها اجتناب‌ناپذیره. مسابقه‌ی دو نیست که یکی تندتر بدوه و یکی کند‌تر. در وبلاگستان همه خوبن...
هر کی دوست داره می‌تونه شرکت کنه. جایزه‌شم درسته دیر می‌رسه. اما بالاخره می‌رسه:) پارسال که من برنده‌ی هیئت داوران بودم قول جایزه‌شو پیش‌پیش به دوتا داداش دادم. هی می‌پرسیدن پس چی شد اون آی‌پادی که می‌خواستی بهمون بدی. وقتی رسید که دیگه کاملا کچل شده بودم:) ولی خوب این شامپو ضد کچلی‌ها به دادم رسید...

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:33  توسط زیتون  | 

سی‌ و یک، پنجاه و دو... این عدد رو خوب به خاطر بسپرید!

.

.

.

درسته٬ کُد رمزه. اما نه کد رمز  عملیات مثلا یازهرا، بلکه:

شماره‌های کانال‌های تلویزیونی که این سی روز باید پشت سر هم بگیرید.

اول کانال سه، ساعت 7 درست بعد از افطار، سریال "یک وجب خاک" عبدالعلی‌زاده داره. همون که رضا بابک و مهتاج نجومی و برزو ارجمند و اینا توش -بازی می‌کنن! هی اتفاقات مسخره توش می‌افته!

بعد کانال یک، ساعت 7:30 درست بعد از تموم شدن اون‌یکی سریال، سریال" اغما"سیروس مقدم داره. همون که امین‌تارخ و شیرین‌بینا توش بازی می‌کنن. امین تارخ جراح مغز و اعصابه. خیلی‌هم خوش‌تیپ و خوش خنده‌ست و عاشق زنشه. میاد مغز زنشو عمل کنه که زنش همون قسمت دوم می‌میره... یه شیطونی این وسط موش می‌دوونه. حالا شیطون کیه؟ باید تا آخر ببینید!

بعد یه ساعت استراحت برای هضم غذا و هضم دو سریال اولی و احیانا دستشویی و چرت. سپس...

کانال پنج سریال "شکرانه" رو داره. ساعت۹:۱۵.  همون که پوریا پورسرخ پسر یه برج‌ساز پولداره. خدا زده تو سرش و شدیدا عابده و طرفدار رعایت حق‌الناس... دایی جون لبه‌ی تیغ هم رل باباشو بازی می‌کنه. اما اینجا عصا و سبیل و کلاه نداره:)

درست بعدش کانال دو سریال" میوه‌ی ممنوعه" حسن فتحی رو نشون می‌ده.

با بازی علی نصیریان، گوهرخیراندیش، و امیر جعفری(که یواش یواش داره از حیث پدرسوختگی در نقش‌هاش، جای شریفی‌نیا رو می‌گیره) و حاج آقا نصیریان مایه‌دار در عزای فرار دخترش و ازدواج با یه مردی که تو زلزله‌ی بم زن و بچه‌شو از دست داده داره دق می‌کنه!

خوب حالا، ساعت شده ده و نیم. برید بخوابید تا سحر بتونید از جاتون پاشید.

مادر بدبخت خانواده هم که بعد از افطار تو آشپزخونه جون کنده برای سحری فردا.

و فردا همین آش است و همین کاسه...

این سی‌روز خوش بگذره:)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 2:31  توسط زیتون  | 

بن‌بست خوشبختی

حتی ایستادن در آن حوالی هم ممنوع است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:43  توسط زیتون  | 


1- قپی اومدیم و گرفت...
چند ماه پیش آخرای شب داشتم تو پیاده‌روی یه خیابون45‌ متری تند وتند می‌رفتم به طرف میدونی که ممکن بود اونجا تاکسی گیرم بیاد.
خیابون چراغ درست‌حسابی هم نداشت. تو تاریک کورکی مواظب بود تو چاله نیفتم که ناگهان برخوردم به سمند نقره‌ای رنگی که تو پیاده رو به موازات در خونه‌ای پارک کرده بود و هر چهار تا درش چهار‌طاق باز! به‌طوریکه اصلا نمی‌تونستم رد بشم.
یا باید می‌رفتم از توی پارکینگ خونه می‌رفتم اون‌ور که کار درستی نبود. چند زن و یک مرد شیک‌پوش مشغول برداشتن بچه‌ی کوچک و چند ساک بودن. گفتم می‌شه خواهش کنم یه طرف درا رو ببندین تا من رد شم؟
مرد هنوز دهنش باز نشده بود که زن مو طلایی داد زد. به ما چه! برو از توی خیابون برو. به خیابون نگاه کردم. ماشین‌ها به سرعت حداقل 100 کیلومتر ویـــژی رد می‌شدن و اصلا نمی‌شد. گفتم اگه ماشین به من بزنه شما مسئولیت قبول می‌کنید.
مرد تا اومد حرفی بزنه زن ژیگولوی دوم پرید تو حرفش. وا... به ما چه! و مرد که تاحالا فکر می‌کردم می‌خواد بگه چشم الان درارو می‌بندیم افاضات فرمود که پیاده‌رو مال ماست... اصلا حق ندارید از این جا رد شید! و زن اول غش‌غش خندید که : همینو بگو!!
با خون‌سردی پرسیدم سند پیاده رو تو سند خونه‌تون قید شده؟
زن دوم با پرخاش گفت: وا... چه پررو هم هست! جوابشو ندید و مشغول کاراشون شدن. دیدم نخیر... از جوی آب پریدم رفتم تو خیابون و از اون قسمت رد شدم و رفتم جلوی ماشین. یهو فکری به نظرم رسید که چند بار کارم رو راه انداخته بود. این‌دفعه بیشتر خواستم دلشونو بسوزونم وگرنه فایده‌ای برام نداشت.
وایسادم رومو به ماشینشون کردم و کاغذ و خودکاری از کیفم درآوردم و مثلا شماره‌ ماشین و پلاک خونه‌رو یادداشت کردم. که تو اون تاریکی اصلا معلوم نیست درست نوشتم. مهم هم نبود. فقط برای ترسوندنشون و کمی دل‌خنکی!
(یه بار هم با عکس موبایل این کارو کرده بودم و طرف کلی زرد کرده بود.) اینا اما به روشون نیاوردن. زن دومی گفت وای.. آقا رضا شماره‌تونو یادداشت کرد. آقا رضا گفت هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه. و همه غش غش خندیدن و مسخره‌م کردن.
راهمو به سمت میدون ادامه دادم و اون قسمتو دیگه می‌دویدم. تاریک بود و خلوت. ده‌دقیقه دیگر راه مونده بود.
در چند قدمی میدون ناگهان صدای ترمز شدیدی اومد و نگاه کردم دیدم سمند نقره‌ای رنگی بود. اون مرد و دو خانم(بدون بقیه) از ماشین پریدن پایین و به طرفم یورش آوردن. انگار با هم مشورت کرده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که لابد من کاره‌ای‌یم:)
هر سه دورمو گرفتن. اول بهم سلام کردن و گفتن شماره‌رو می‌خوای برای کجا؟ با خون‌سردی گفتم عموم در اداره‌ی ثبت اسناد کار می‌‌کنه. کنجکاو بودم ببینم واقعا پیاده‌روی جلو خونه‌تون تو سندتون خورده. اصلا همچین چیزی می‌شه. فقط همین!
آقاهه گفت. چقدر شما دل‌نازکین بابا. حالا معذرت بخواهیم حله؟ گفتم معذرت برای چی؟ پیاده‌روی خودتونه. شهرداری تخلف کرده محل عبور مردمو تو سند زده! من به عنوان یک شهروند موظفم این اشتباه شهرداری رو گوشزد کنم.
خانم‌ها هم یکی یکی هی ازم معذرت می‌خواستن.
- مال مای ما که نیست. عقب‌نشینی داشتیم. قبلا مال ما بوده... توروخدا شما ببخشید..
گفتم شهرداری اشتباه کرده خیابونو بدون اجازه‌ی شما تعریض کرده... حالا مگه کوتاه میام؟:)
اون‌قدر معذرت خواستن که دیگه دلم سوخت. گفتم این‌یک‌بارو ندیده می‌گیرم. اما شما هم به فکر جون مردم باشید. تو پیاده‌رو که پارک می‌‌کنید هیچی. اقلا یه راه برای عبور مردم باز کنید.( اینم نتیجه‌ی اخلاقی ماجرام)
آقاهه دستشو گذاشت روی سینه‌ش چشماشو بست و گفت چشم!
ولی هر سه هنوز با بدبینی و ترس نگام می‌کردن...

2- گاهی هم از این قپی‌ها برای تاکسی‌خطی‌ها میام. وقتی رئیس خط نیست فوری مسیرو عوضی می‌گن. مثلا تا نصف مسیر می‌رن.
منم فوری یه ورق و یه خودکار دستم می‌گیرم و ادای شماره نوشتن در میارم. راننده می‌گه آبجی بابا غلط کردیم بیا سو‌وار شو(Suar(
منم می‌رم سووار می‌شم!

3- ماه رمضون همه چیزو تحت‌الشعاع خودش قرار داده.
از دو سه روز قبل حرف از گروه‌های بالاپشت‌بوم‌برو بود برای دیدن هلال ماه. چقدر بودجه مصرف شد که هزاران نفر چادر و سور و ساتشونو بردارن ببرن توی پونصد ششصد نقطه‌ی ایران. آخوندا هم که ... تا اونجایی که من اطلاع دارم نصفشون بالاپشت‌بوم سرما خوردن! این‌همه منجم و اخترشناس تو مملکتن اونوقت این همه بودجه مصرف بشه برای یه مشت آدم عامی و کم‌سواد از نظر اخترشناسی!.
روز اول که اولش شد یوم‌اشک و عصر یهو اعلام کردن نه خود روزه‌ست. یک‌ربع قبل از افطار هم اعلام کرد هر کی روزه نگرفته اگه از الان که هلال ماه روئت شده نیت کنه و چیزی نخوره روزه‌ش قبوله. روزه‌ی یک ربعه خیلی بامزه‌ست.
مدرسه‌ و ادارات دیر شروع می‌شه و زود تموم. لابد تموم مدت هم نه معلم حال درس دادن داره و نه کارمند حال راه انداختن کار ارباب رجوع رو.
تا اونجایی که من دیدم نصف مغازه‌های شهر یه پارچه نصب کردن بالای مغازه‌شون که حلیم و آش برای افطار داریم. شوخی نمی‌کنم. من بالای بنگاه معاملات ملکی و آپاراتی(!) و پیتزا‌فروشی(اقلا این‌یکی مواد غذایی داشته از قبل) و سوپری و بستنی فروشی دیدم...
دم غروب هم چه صفیه....
یه عالمه حرف دارم. ولی خواب مجالم نمی‌ده...

4- فقط این داستانو بگم و برم. نمی‌دونم راسته یا جوک.
چند سال پیش آیت‌الله الف که ماشالله بالای صد سال عمر داشت و کمرش خمیده، بردن پشت‌بوم برای دیدن هلال ماه. اون‌موقع‌ها باید فقط برای علی‌گالیله اثبات می‌شد و یکی دو تا مرجع تقلید. همین کافی بود.
آیت‌الله الف در اثر خمی کمر نمی‌تونسته آسمون رو نگاه کنه، اعوان و انصارش هر چی سعی می‌کنن صافش کنن، نمی‌تونن. به‌ناچار روی دست می‌گیرنش و سرشو می‌گیرن بالا.. اون‌قدر بهش فشار میارن که طفلکی کارخرابی می‌کنه و با صدای ضعیف داد می زنه:
- ریدم بابا... ولم کنید.
همه فکر می‌کنن می‌گه دیدم بابا... خوشحال می‌شن و الله اکبر می‌گن و فوری بی‌سیم می‌زنن به رسانه‌ها که هلال ماه روئت شد و ماه رمضون رسما شروع شد...

5- دوسه شماره دیگه دارم بنویسم... اما چشام از  شدت خواب هی بسته می‌شه.

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:4  توسط زیتون  | 


امروز به طور تصادفی رفتم به یه قصابی که تاحالا ازش گوشت نخریده بودم. هنوز نگفته بودم چی می‌خوام و چقدر می‌خوام که ناگهان خشکم زد. تابلوی مداد رنگی روی دیوار خیلی برام آشنا اومد.
خدای من، کار من بود با امضای خودم با تاریخ چند سال پیش:))
با تته پته گفتم این مال منه. ایناهاش.. اینم اسممه... قصابه یه خورده جا خورد و ساطور به دست گفت حالا هست! فرمایش؟
گفتم: هی‌هی‌هیچ‌چی! دو کیلو گوساله‌ی بدون چربی. و تموم مدتی که گوشتم رو حاضر می‌‌کرد زیر چشمی به نقاشیم نگاه کردم. و به خودم افتخار کردم:) به‌خدا من حیف شده‌م تو این مملکت!
موقع بیرون اومدن با دمم گردو می‌شکستم. درسته اول رو دیوار قصابیه، اما بعد ممکنه برسه به مرغ‌فروشی، بعد به میوه‌فروشی و بعد مثلا رو دیوار دستشویی یه مسجد... شاید یه روزی نقاشیم رفت رو دیوار خونه‌ی شما... آقا، این مداد رنگیام کجاست؟
(هر چی فکر کردم نقاشیم چطوری به دست آقای قصاب افتاده عقلم به جایی نرسید. ممکنه سی‌با انداختتشون تو آشغالی و گربه کیسه‌زباله رو پاره کرده و باد شبانگاهی برده‌تش دم مغازه یارو و اونم دلش سوخته و قابش کرده... شاید هم دزد اومده می‌دونسته چی تو خونه‌ی ما باارزشه:) از خود قصاب هم با اون چشمای خون‌گرفته و سبیل‌های از بناگوش دررفته نتونستم بپرسم. تازه ممکن بود خیلی پیگیر شم تابلو رو پرت کنه تو جوب بگه برو بابا، مال خودت. و مردم محروم بمونن از این اثر بی‌بدیل)

 

۲- این آقا امید ما یه نظرسنجی در مورد تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی داره که باید فوری تحویلش بده.
شماهام که می‌دونم عاشق کمک به محققین و مخترعین و مکتشفین هستید. پس آستین‌ها رو بالا بزنین(نزدین هم نزدین بی‌آستین و باآستین قبوله) و به چند سوال جواب بدین.
(امید جان، یه بار اومدم نوشته‌هامون شماره گذاری نکنم ها....)

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:45  توسط زیتون  | 

 

1- پیشنهاد احمدی‌نژاد به کشورهای زورگو: رفراندوم برگزار کنید!
زیتون: چطوره خودت به عنوان اولین رئیس‌دولت شجاع(پسر شجاع) پیش‌قدم بشی گوگولی!...

2- احمدی‌نژاد دستور داد حذف سه صفر از پول ملی را بررسی کنند!
زیتون: من از اول گفتم واحد پولمون رو دلار کنیم...

3- هر چی منتظر شدم کسی راجع به سریال "گل‌یا پوچ" با بازی اکبر عبدی، بروز ارجمند، انوشیروان ارجمند، مهتاج نجومی، بهاره رهنما، بهنوش بختیاری و... و کارگردانی جواد افشار چیزی نگفت.
اولش با این ماجرا شروع شد که عمه‌ای (مهتاج نجومی)دنبال برادرزاده‌ش سیاوش( برزو ارجمند) می‌گرده تا ثروتی که بهش ارث رسیده رو بهش بده. اما بعد از چند قسمت می‌ره به سمت تیکه زدن به اپوزیسیون. جلال شاد‌آبادی( اکبرعبدی) که پدر عسل( بهاره‌ رهنما) کسی که سیاوش عاشقشه، کاندیدای انتخابات ریاست صنف خودشه(کاسه توالت) و از تلویزیون‌های ماهواره‌ای خارجی خط می‌گیره. برای هر سخن‌رانی که بهش دیکته می‌کنن، کلی دلار به جیب می‌زنه. به طوری که حتی از شغل اصلیش هم بیشتر گیرش میاد.
سخن‌رانی‌هاش رو سعی کردن شبیه افراد مخالف حکومت در بیارن.
در جایی هم سیاوش می‌خواد در دانشگاه اعلامیه پخش کنه. مأمورای حراست میان در نهایت رأفت و مهربونی ازش می‌پرسن این چیه؟ سیاوش شروع به داد و بیداد می‌کنه و خودشو به اونا می‌کوبونه(!) که یعنی اینا دارن منو می‌زنن و اعلامیه‌ها رو پرت می‌کنه تو حیاط دانشگاه... یکی از اعلامیه‌ها رو بالا می‌گیره... مثلا می‌خواد ادای باطبی و دیگر دانشجوهای دستگیر شده رو در بیاره. و بعد توی تلویزیون ماهواره‌ای مصاحبه می‌کنه که مأمورا منو زدن و از دانشگاه اخراج کردن و...
بیشتر از اینکه از دست تلویزیونی‌ها عصبانی بشم، از دست بازیگرها ناراحت شدم. آخه درآوردن نون به چه قیمتی؟
فکر می‌کردم برزو ارجمند با عموش(مالک اشتر) و باباش فرق داره. فکر می‌کردم اکبر عبدی هیچوقت وارد این بازی‌ها نمی‌شه.
این سریال می‌خواد با طنز مخالفین جمهوری اسلامی رو به گند بکشه... خجالت داره والا...

4- بازداشت همسر یک زندانی سیاسی در زنجان
هم اکنون پنج تن از هویت طلبان زنجان به نامهای سعید متین پور، جلیل غنی لو، بهروز صفری، لیلا حیدری و علیرضا متین پور در بازداشت بسر می برند.
به لیلا حیدری گفته بودند که می‌تواند به ملاقات همسر زندانی‌اش بهروز صفری برود و وقتی رفته، دستگیرش کرده‌اند.
علی‌رضا متین‌پور برادر سعید‌متین‌پور هم سرکارش دستگیر شده.
صفری ، غنی لو و برادران متین پور دوم اسفندماه سال گذشته در مراسم بزرگداشت روزجهانی زبان مادری نیز بازداشت شده بودند...

5- عباس میلانی و پاسخی به منتقدان...
(طبق قانون نانوشته‌ی وبلاگستان انتقاد ناصر زرافشان رو گذاشتم حالا اینو باید بذارم )

6- نادره افشاری و داستانهایش...

7- روز نهم شهریور روز ملی حفاظت از یوزپلنگ ایرانی بود. با اینکه ده‌روز دیر شده اما خواندنش بد نیست.
دست در دست هم برای حفظ يوزپلنگ ايرانی...

8-چند ایرانی یوزپلنگ‌ها را می‌شناسند؟
(ممنون از صفورا)

9- به عنوان حسن ختام، فرازی چند از سخنان احمدی‌نژاد:
آمریکا به ایران حمله نمی‌کند به دو دلیل! 1- من مهندسم و مسائل را تحلیل و استدلال می‌کنم!(زیتون: همین یه استدلالت مارو از خنده کشت!)
2- به وعده‌ی خدا باور دارم.(زیتون: می‌شه بپرسم خدا بهت چی وعده داده؟ اینکه هاله‌ی دور سرت از همه‌ی ما محافظت می‌کنه؟)

من مهندسم به‌خدا

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:17  توسط زیتون  | 

وقتی مفاد لايحه‌ی جديد حمايت از خانواده را می‌‌شنوم٬ چشمام سياهی می‌ره.
آيا دارم درست می‌شنوم! اين همه عقبگرد ممکنه!
اين همه توهين و قانون‌های قرون وسطایی به زنان بس نبود؟ حالا لایحه‌ای به این مزخرفی!؟

- مردان برای ازدواج‌های دوم و سوم نياز به اجازه‌ی همسر اول ندارن!
تا حالا که نياز بود وضع اين بود٬ وای به از اين به بعدش!
فقط تشخیص دادگاه که قاضی‌هاش مَردن مهمه. تشخیص اینکه مرد تمکن مالی داره( بر طبق اسلام ۱۴۰۰ سال پیش٬برای ازدواج یک حصیر پاره برای زیر انداز همخوابگی کافیه!)
و عدل رو رعایت کنه. یعنی اگه امشب یه سیلی زد به همسر دوم. فرداش یکیشو محکم‌تر بزنه به همسر سوم. همسر اول رو که باید زیر لگد له کرد(برای تادیب)
- مردان برای ازدواج موقت دیگر احتياج به سند و مدرک ندارن. نه تاحالا داشتن!
این کثافتی که کشورمون رو فرا گرفته دیگه علنی می شه...
(بيچاره سندصيغه فروشان! کارشون کساد شد...)

وای بر ما...
وضع قوانين کشور ما به کجا رسيده.
برای زن در حد يک مرغ هم حقوق قائل نيستن!

یاد این شعار مخصوص زنان در جمهوری اسلامی می افتم:
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است...
خدای من...
حتی مرغ ها وضعشون از ما بهتره...

چکار باید بکنیم؟
برای مقامات نامه بنویسیم که بابا ما آدمیم؟ بریم تو خیابون فریاد بزنیم؟ سرمونو به دیوار بکوبیم؟
کمکی! چاره ای!
آقایان عزیز
شما واقعا از این وضع راضی هستید؟
در واقع با تصویب این لایحه توهینی هم به آقایون می شه. یعنی اونا رو تا حد یک خروس و یا یک شتر نر مست پایین میارن...

پ.ن.
سایت میدان چند نوشته در این مورد داره.

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:42  توسط زیتون  | 

1- چند روزی نبودم. عجیب اینکه دلم برای وبلاگم زیاد تنگ نشده بود. فکرمی کنم دارم کمی رشد عقلی می کنم:)

2- این هشتصدمین پستمه... اووَه چقدر نوشتم تا حالا!

3- این نظرخواهی آخرش درست نشد که نشد. هر چی برای نظرات روزنامه ای و کپی و پیستی نظرخواهی جداگانه می ذارم بازم همون آشه و همون کاسه.

4- یک توالت-نوشته بامزه:
"لطفا روی اثر هنری خود سیفون بکشید و محیط را برای خلق آثار هنری بعدی توسط دوستانتان پاک نگهدارید."
جالب اینجاست که من هر وقت رفتم به این توالت همیشه تمیز بوده.
من مي میرم برای این هنردوستی و هنرمندپروری مردممون. بیخود نیست می گن هنر نزد ایرانیان است و بس!

5- یک توالت نوشته ی دیگه:
احمدی نژاد رید به این مملکت. تو هم روش!

6- برنامه ای که نیم فاصله داره الان در دسترسم نیست و وجدان درست نویسیم حسابی در عذابه...


7- آذر فخر هنرمند بازیگر تاتر برام نوشته:
"مطمئنی اين همان نمايشنامه اقای رادی است؟ نوکر لال برادر طوطی؟ اقای گيل و سرطان معده؟ کلفت جوان خانه رقصنده گروه فلکلور گيلان است يا ان دختر معصوم و ساده و جوان؟ تاجماه خانم جنون نفاسی دارد و ديدن روابط عاشقانه اقای گيل با خواهر خودش او را اوهام سخت تر ميکشاند .
اصلا اين بزرگترين خيانتی است که ميتوان به تاتر کرد . اين نمايشنامه از شاهکارهای اقای رادی بود . اصلا بهتر است سکوت کنم ."

پس نمایشنامه"لبخند باشکوه آقای گیل" رو کلی تغییر دادن . برای همین خیلی پیش پا افتاده و غیرمنطقی به نظر میاد. من فکرمی کردم اشکال از دوران نوشتن نمایشنامه ست. اما مگر نه اینکه چخوف و برشت هم در زمان قدیم می نوشتن. پس چرا هر وقت می خونی به نظر جالب میان؟
این سانسور چه بر سر هنر داره میاره؟!!
آذر فخر عزیز از اجرای قدیمی این نمایشنامه یاد می کنه:
"محمدعلی کشاورز پدر را بازی ميکرد. جميله شيخی دختر با قدرت بزرگ را. دختر نقاش را فرخنده صابری ( خواهر کوچک پری صابری ) ايرج راد پسر چپی را . محمد مطيع پسر هوسران شکارچی ( که مثل پدر بود )آهو خردمند دختر کلفت را و من مادری که هنوز قدرت دارد ."

خیلی برام جالب بود که آذر فخر خودش این نمایش رو بازی کرده! کاش فیلمی یا عکسی از اون اجرا بود و می دیدم.
"باور کن که لبخند با شکوه اقای گيل واقعا استخوانبندی درستی داشت . چند تا شخصيت را نميدانم چرا زياد کردند . معانی عوض شده . دکور مال اپرا است . اصلا ان رنگها به يک امپراطوری فروريخته و خانه قديمی که حکايت از قدمت خود خانواده دارد نميخورد ."
آذر فخر باز هم گفته و اگه اجازه بده در اینجا ادامه شو می گذارم.

8- چه احساسی پیدا می کنی که یکی از دوستای تو یا همسرت ماشینتونو قرض بگیره و فرداش با لبخند سویچ خالی رو تحویل بده و بگه ببخشید, یادم رفت قفل کنم, دزدینش. و ماشین هرگز هم پیدا نشه.

9- چه احساسی پیدا می کنی وقتی تو یه مهمونی مهمونا با اصرار صاحب خونه کفشاشونو جلوی در در میارن. بعدش تو مهمونی خیلی خیلی خوش بگذره. بعد بیای ببینی این وسط فقط کفش تو نیست. هی بگردی و نباشه! وایسی تا ببینی کسی برش می گردونه یا نه. آخرش یه کفش کهنه باقی بمونه!

10- چه حسی بهت دست می ده وقتی آخر مهمونی بری سراغ رختکن و ببینی مانتویی که با هزار سختی گشتی و پیدا کردی و تازه دادی خیاط یه مقدار تغییراتی توش داده نیست... و لباست آستین نداشته باشه که بی مانتو بری خونه.
. اما خوشبختانه همسرت کت تنش هست...

11- چه حسی بهت دست می ده وقتی دوستی رو بعد از سال ها تو یه جمع می بینی و با حرارت و شوق و ذوق میری جلو باهاش خیلی صمیمانه سلام علیک می کنی و اون خیلی خونسرد روشو می کنه اون ور. تو فکر می کنی نشناختت. با خنده و اعتماد به نفس می گی نشناختی؟!
می گه چرا تو زیتونی! و دوباره سردتر از قبل روشو می کنه اونور...
درسته خیطی واقعا مالیات نداره. اما یه کم درد که داره:)

12- فیلم های خون بازی و اسپایدرمن 3 و مسنجرز رو دیدم.
مسنجرز ترسناک بود. اما بعدش هر چی نشستم یه ارتباط منطقی بدم به کارای بازیگرها نتونستم.به قول سی با تو بترس. با منطق چیکار داری؟
اسپایدر من 3 هم که تکنولوژیش منو کشت.
در خون بازی هم لذت بردم از بازی باران کوثری در نقش یه دختر معتاد. اما نمی دونم چرا احساس کردم بابا جهانگیر و مامان رخشان یه جورایی این فیلمو برای نشون دادن بازی دخترشون ساخته بودن تا اینکه بخوان یه چیزی بگن.
آخر فیلم آدم می گه خوب, که چی؟ اینا رو من می دونستم که اعتیاد بده و آخرش آدم بدبخت می شه و...
اقلا یه خورده رادانشو زیاد می کردن!


13- این بلاگ رولینگ رو برای این گذاشتن که هر وقت یکی آپدیت کرد بفهمیم. جز اینه؟
حالا این چه سریه که بعضیا شونصد بار ای میل می دن که آپ کردیم بیا ببین...
کاش من هم کمی از این اعتمادبه نفس ها داشتم!


14- این سیزدهمی واقعا نحس بود:)

15- اینم بگم و به سلامتی و دل خوش برم.
دوستم قرار بود با بچه هاش بیاد خونه مون. قرار شد من برم دنبالشون تا میدون و بعد باهم پیاده بیاییم.
موقع رفتن سر قرار دیدم وای.. چه خبره! از اطئمه و اشربه و خوراکی های جورواجور...
رسما جلو آدم رو می گرفتن و به زور شیرینی و شربت و شیرکاکائو و ساندیس و تک دانه و شکلات و... تعارف می کردن. اصلا حواسم نبود که شب میلاد منجی عالم بشریته!
یه فکر پلیدی بهم گفت برو دوستت و بچه های شیکموشو از این راه ببر خونه تا شکمشون سیر و پر شه:)
وقتی سر قرار رسیدم صادقانه گفتم که اگه از این راه بریم خوراکی می دن و اگه به بچه های غذای بیرون نمیدی و یا از تمیزیش مطمئن نیستی می تونیم از یه راه دیگه بریم.
گفت چه از این بهتر! از راه خوراکی بریم.
بچه ها ذوق کنان می دویدن و خوراکی می گرفتن و می رفتن سراغ ناذر(نذرکننده) بعدی...
این بچه ها خیلی به تطهیر پول حاج آقاها و حاج خانوما کمک کردن. حق بزرگی به گردنشون دارن.
خلاصه که وقتی خونه ی ما رسیدن فقط آب یخ می خوردن و گاهی میوه. شیرینی و شکلات ها در امان بودن.

16- من موندم چرا ملت ایرانو ول می کنن و مهاجرت می کنن به کشورهای دیگه؟
تا چند وقت دیگه همه مون میلیاردر می شیم...
آشنایی که بعد از سی سال اومده بود ایران می گفت: مردم ایران برای چی می گن ما بدبختیم. ماشالله خونه زندگی هر کی رو(ببخشید هر کیو) که قیمت می کنم می بینم میلیون ها تومن می ارزه. از برکت جمهوری اسلامی همه شدن میلیونر!
گفتم این میلیون ها تومن چه به دردمون می خوره.
خونه ای که در دوران شاه دویست سیصد هزار تومن بود. بعد از انقلاب شد یک میلیون و بعد هر سال رفت بالا و حالا ممکنه 500 میلیون هم بیارزه... اما همه چیز با تورم بالا رفته. گوشت کیلویی صد تومن شده شش هفت هزار تومن.برنج شده کیلویی 2000 تومن. اجاره خونه ها که سر به فلک می زنه. الان یه آپارتمان صد متری در حوالی پاسداران اجاره ش به اندازه ی آپارتمان مشابه در لس آنجلسه(1500 دلار). ولی حقوق ها چطور؟


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 3:8  توسط زیتون  | 

1- لبخند کم‌شکوه آقای گیل
آقا، ما هی زبونمونو گاز گرفتیم تا وقتی این نمایش رو صحنه‌ست چیزی ازش نگیم تا یه وقت خدای نکرده رو فروشش تأثیر بد نذاشته باشیم. نیست که خیلی هم خواننده(ویزیتور سابق) داریم:) خوب حالا دیگه برداشتنش...
بودن اسم هادی مرزبان کارگردان و مجری برنامه‌ی به یادماندنی "ما می‌توانیم" و همسرش فرزانه‌ی کابلی معلم رقص و هنرپیشه‌ی دوست‌داشتنی فیلم شیرک و سعید نیکپور "امیر کبیر" محبوب و همچنین اکبر رادی نویسنده‌ی نمایشنامه حسابی آدمو به وسوسه می‌‌ندازه که حتما بره ببینه.
شاید به نظر بی‌ربط و مسخره به‌نظر برسه که بگم وقتی با عجله رسیدم به تآتر شهر داشتن درها رو می‌بستن(از قبل بلیت داشتم) و من جیش داشتم. اگه می‌رفتم تو باید تا آنتراکت صبر می‌کردم. می‌تونستم تحمل کنم. چند قدم رفتم جلو و برگشتم عقب دیدم خود کارگردان داره آخرین نفرو راه می‌ده و درو می‌بنده و به کسی که بی‌سیم دستش بود گفت شروع می‌کنیم. بدون فکر از اون آقاهه پرسیدم وقت دارم برم دستشویی. گفت اگه زود برمی‌گردی بدو! و دویدم به سمت پله‌هایی که پایین می‌رفت...
و چه خوب شد که رفتم، چون نمایش اصلا آنتراکت نداشت و من باید هم کندی بازی رو تحمل می‌کردم و هم جیش رو!
و چون ترک کردن سالن قبل از تموم شدن نمایش خیانت بود به صرفه‌جویی آبا و اجدادی که تا آخر پولی که دادی باید استفاده کنی حتی اگه مورد خرید زهر هلاهل باشه، چطور می‌تونستم دوساعت و نیم جیش رو تحمل کنم؟ مسئله این بود...
اکبر رادی نمایشنامه‌ی "لبخند باشکوه آقای گیل" رو در دهه‌ی 1350 نوشته. وقتی دوره‌ی فئودالیسم در ایران با اصلاحات ارضی به پایان می‌رسه و دوره‌ی سرمایه‌داری و صنعت شروع می‌شه.
زمین‌های زیاد آقای گیل( با بازی بهزاد فراهانی) رو ازش گرفته بودن و تونسته بود چند کارخونه‌ی کوچیک بخره. اما از نظر روحی مثل آدم‌های شکست‌خورده و افسرده در خونه‌ی بزرگی در شمال با بچه‌هاش زندگی می‌کنه. سرطان معده داره و عن‌قریبه که بمیره.
بچه‌هاش یکی جمشید( با بازی سعید نیکپور) تحصیل‌کرده(دکترا) و با گرایشات چپ که همه‌ش کتاب می‌خونه و قهوه می‌خوره و کار دیگه‌ای نمی‌کنه. دیگری فروغ‌الزمان( با بازی فرزانه‌ کابلی) روانپزشک یا روان‌شناس که درمانگاهی هم داره و استاد دانشگاه هم هست. با دانشجوهاش همیشه درگیره. بهشون نمره نمی‌ده و به جز تعدادی معدود همه رو می‌ندازه. مثلا یه آدم عقده‌ایه و به بقیه خواهر و برادراش هم فرمانروایی می‌کنه. رفتارش با مادر افسرده‌ش رقت‌آوره و مثل موش آزمایشگاهی بیشتر وقتا توی اتاق دربسته‌ی تاریکی می‌ندازتش.
دیگری داوود(با بازی بهنام تشکر) پسر قدبلند بوالهوس که جز شکار کار دیگری نداره. اغلب اونو با چکمه و کلاه و بارونی و تفنگ شکار می‌بینیم. به کلفت خونه طوطی نظر داره و از وسط داستان مرتب اونو به عنوان "یک خرگوش باکره‌ی سفید" برای درد باباش تجویز می‌کنه. و آخر داستان خودش به اون تجاوز می‌کنه. تجاوز را ما با یک جیغ و آخرش با دامنی که جلوش کاملا پاره شده می‌فهمیم( آخه بگو دامن گشاد دخترک رو می‌شد زد بالا. و چرا شلوار سفیدش کاملا سالم و سفید مونده بود).
دختر دیگر آقای گیل، مهرانگیز (با بازی هستی مرزبان) یک پایش می‌شلد. مادرش در زمان زایمان او دیووانه شده یا شایدم افسردگی بعد از زایمان گرفته و به مدد کمک‌های روان‌درمانی فروغ خانوم به این وضع افتاده. اهل شعر و شاعریه. نقاشی هم می‌کنه. مدل‌هاش از خدمه‌ی خونه‌شونن. ازشون می‌خواد ژست‌های مسخره و تحقیرآمیز بگیرن تا خانم نقاشی‌شون رو بکشه.
تعجب‌آور نیست که هادی مرزبان نقش فروغ رو به همسرش فرزانه کابلی و نقش مهری رو به دخترش هستی مرزبان داده(دخترشه دیگه. نه؟ چون به غیر از نام فامیلش، موقع حرف زدن مثل هادی مرزبان سین‌ها رو شین می‌گه و شکل چونه و لپ‌ها هم کپی باباشه). برای کارگردان‌های ایرانی، چه تأتر و چه تلویزیون و چه سینما خیلی به صرفه‌ست که عوامل فیلم رو از فک و فامیل خودشون استفاده کنن. حتی بیضایی شاه‌کارگردان تأتر حتما نقش اولش رو به همسرش مژده شمسایی می‌ده حتی اگه صداش خش داشته باشه!
دختر دیگر اسمش فخرایرانه(با بازی آیدا قهرمان) من از بازیش بدم نیومد. یک خانم‌دکتر ژیگولوی سوسول، سر اینکه چرا بچه‌ش یک ربع پی‌پی بچه‌ش دیر شده مردمو به خنده آورد و باز مرتب تکرارش کرد ولی خنده‌ها تکرار نشد(مثل جوک تکراری شده بود) و شوهر زن‌ذلیلش(با بازی علی رامز) این شوهر زن‌ذلیل هم خیلی نخ‌نما شده ها... بخصوص اینجور بی‌اراده.
پسر دیگر نورالدین( با بازی مرتضی مسجد جامعی) با فروغ دست‌به یکی کرده که بعد از فوت پدرش پول‌هاشو بالا بکشن.
گیلان‌تاج مادر خانواده که نقششو مهرخ افضلی که اندامی کاملا تین‌ایجری داره بازی می‌کنه و به هیچ وجه(حتی با موهای مصنوعی خاکستری) تو کت آدم نمی‌ره که یه پیرزن زجرکشیده‌ی افسرده باشه. اما خوب یه جاهایی از بازیش رو دوست داشتم.
طوطی کلفت 18 ساله‌ی خانه( با بازی هستی آتشی) که روسری سفید و شلوار و پیرهن بلند سفید و شلیته‌ی قرمز می‌پوشه و من تا آخرش نفهمیدم که خودش یه چیزیش می‌شه یا فقط دیگران بهش نظر دارن. چون یه دفعه از داوود پسر هیز خانواده روسری قرمز به عنوان پیشکش قبول می‌کنه. یک بار به پدر با هزار ناز و ادا و کرشمه دستمال آبی اتوکشیده و عطر زده هدیه می‌ده و باهاش لاس می‌زنه و آخرش به خاطر هتک حرمت یه عالمه گریه می‌کنه!
طاهر هم که رل یک خدمه‌ی لال رو بازی می‌کنه. بعد از نقشش به عنوان مدل نقاشی مهرانگیز فکر کنم کاربردش برای آخر داستان مهم باشه که به عنوان برادر غیرتمند طوطی برای هتک حرمتش( یا به قول روزنامه‌ها آزار و اذیت‌ جنسی) زار بزنه...
خوب چی شد؟ یه خانواده که ریشه در فئودالیسم دارن با بچه‌های تحصیلکرده در خارج کشور که همگی از نظر روحی و اخلاقی مشکل دارن. آخرش با مرگ پدر تقریبا مضمحل می‌شن. چپ سقوط می‌کنه و راست ادب می‌شه و طوطی هم لابد به نشانه‌ی ملت ایران ..ییده می‌شه.(چه بی‌ادب شدم من:))) )
به قول راننده‌ی ترن و جودی آبوت، این ترکیب" خرگوش باکره سفید" که به‌وسیله پسر هیز و باباش تکرار می‌شد و "عزیزم" گفتن‌های مکرر فروغ خانم(عصیصم، عصیصم) حسابی می‌ره رو اعصاب آدم!

ئه... چقدر بدبینانه شد.
آخرش ملت کلی برای عوامل دست زدن... من هم عاشق پایان تأتر‌هام. عوامل یکی یکی میان و مردم به اندازه‌ای که خوششون اومده دست می‌زنن و بعد که کارگردان میاد همه بلند می‌شن و صدای دست‌ها بلندتر می‌شه و...آخ... هیجانش آدمو می‌کشه...

عکس‌هایی از تأتر لبخند باشکوه آقای گیل...
عکس‌های محمد توکلی از این نمایش...

2- "وقت اضافه" ی مهرداد خوشبخت
خوب این آقای مهرداد واقعا خوشبخته که یه عالمه بودجه‌ی این مملکت رو دادن دستش تا بیاد گُروگر فیلم تلویزیونی بسازه. می‌تونه بره مهدی هاشمی رو بیاره و بکنتش حاج‌آقای صاحب یه فرش فروشی در بازار و عاشق یکی از زن‌های فقیر محل بکندش...
عاشق خود زنه؟ نخیر! عاشق دوخت و دوز و آشپزیش... حاج‌آقا(مهدی هاشمی، حیفش نبود؟) که پسرها و عروساش و دختر و دامادش چشم به مالش دارن، می‌میره برای اینکه یکی براش غذای خونگی بیاره و وقتی زیر بغلش شکافت براش بدوزه. همونطور که در احادیث روانشناسی اومده مرد بنده‌ی شکمشه! تو براش بپز، کوفت بپز! بدوز، بد بدوز، اما بپز و بدوز و همیشه خونه باش و هی بگو چشم حاج‌آقا، باشه حاج‌آقا. تا بشی زن فرمانبر پارسا... این آقای خوشبخت یهو آخر فیلمو همچین قاراشمیش و قاطی پاطی می‌کنه که بهتره اصلا نگم!


3- اگه می‌تونی منو نگیر!
اوه، اوه، این احمد شاهد‌لوی جزقلی تا دیروز نقش بچه‌ها رو بازی می‌کرد و حالا شده کارگردان. کور شه چشم بخیل. فیلم "چند می‌گیری گریه‌کنی"ش رو دیدم. فکر کنم بیشتر ادای دینی بود به منوچهر نوذری. اما بگو آخه جوون، در فیلم "اگه می‌تونی منو بگیر... که اسمش هم از فیلم خارجی که دی‌کاپریو توش بازی کرده کش رفتی" تو دیگه چرا مردا رو "سه‌زنه" می‌کنی؟ مگه تو خودت خواهر مادر نداری که یه کم نصیحتت کنن؟


4- فیلم" نصف مال من، نصف مال تو" رو به توصیه‌ی شبح جان اصلا نرفتم(می‌بینید که توصیه‌ی بلاگرها در فروش فیلم‌ها اثر داره:) )
. آخه چقدر فیلم در مورد مردای دوزنه و سه‌زنه و صیغه‌دار و... روزنامه رو هم که باز می‌کنی تو صفحه‌ی حوادثش هم پره از اخبار فلان عرب فلان تعداد زن و فلان تعداد بچه داره و اسمش داره می‌ره تو گینس... اصلا یه جورایی داره باعث افتخار نشون می‌دن که تخم و ترکه‌ی مردا زیاد باشه...
واقعا این کارگردانا متوجه نمی‌شن که این فیلماشون در عادی سازی این سنت بد(چند همسری) چقدر تأثیر داره؟
جایی که آیت‌الله صانعی می‌گه گرفتن زن دوم بدون اجازه جرم باید حساب بشه شما به اصطلاح انتلکتوئل‌ها شدید کاسه‌ی داغ‌تر از آش؟ اُف بر شما...
خسرو سینایی روز بزرگداشتش با افتخار می‌گه من از "زن‌هام" تشکر می‌کنم که کمک کردن من به اینجا برسم( یه همچین جمله‌ای گفت) آخه بگو اقلا می‌گفتی خانواده‌م!

5- یه کم عصبانی شدم. برم یه لیوان آب سرد بخورم برگردم...;)
حالم بد بود(تب دارم) دق دلیم رو روی سر هنرمندا درآوردم:)


6- کارفرما: خانم شما در امتحان کتبی و مصاحبه‌ی شغل درخواستی‌تون قبول شدید. اما... اما..
جویای کار با نگرانی: اما چی؟
کارفرما با نگاهی مشکوک به سرتاپای جویای کار: اما.. بهتر نیست بعد از فارغ شدن تشریف بیارید!
جویای کار: اما به‌خدا من فارغ‌التحصیل شدم! مدرکم هم توی همین ماه آماده می‌شه. می‌خواهید از دانشگاه گواهی بیارم.
کارفرما: ممممم... منظورم...(اشاره به شکم کمی برآمده کارجو) فارغ شدن... بچه...
جویای کار: ای وای... ببخشید. بعد از زایمان کمی چاق شدم... بیام سر کار شکمم آب می‌شه ....
هیچ مکالمه‌ای از این حال‌گیرانه‌تر شنیدید تاحالا؟

7- گذرگاه هفتاد ماهه شد!
مجله‌ی اینترنتی پر از شعر و داستان و مقاله و ... که هفتاد ماهه بی وقفه منتشر می‌شه...
واقعا تبریک می‌گم به دست‌اندرکاران پرتلاش، بی‌هیاهو و بی‌مزد و منت این مجله‌ی خوب.
یادش به‌خیر، من اولین بار با اسم گزارش بهش لینک دادم و دفعه‌ی بعدش از روش ده بار جریمه نوشتم..:) خوب من از اولش باهوش بودم...


8-سعید مرتضوی: هنوز شکنجه نکرده‌ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه... ایشالله عمر شغلیت به اونجاها نرسه مردک!

9- روز پزشک رو به تمام دکترهای بلاگر(که ماشالله تعدادشون کم نیست) تبریک می‌گم. به دنتیست، یک پزشک، دکتررضا، دکتر علی، دکترامید لحظه‌ها، دکترحامد، سیرپرست، خانم دکتر... دکتر.. آخ... یادم نیست اسم بقیه‌رو. پیریه و هزار درد.. برم تقلب کنم.

10- پنجسالگی وبلاگ دهقون مبارک...

11- از بسته شدن وبلاگ پارسانوشت و دنتیست خیلی متاسفم...هر دو رو خیلی دوست داشتم.

12-

نظرها

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:26  توسط زیتون  |