تبليغاتX
زیتون

زیتون

1- انرژی هسته‌ای! مرگ به نیرنگ تو، چون احتمالا خون جوانان ما قرار است بچکد از چنگ تو.

2- در سایت بالاترین خوندم که 4 سگ آلمانی جمعا" به قیمت 600 میلیون تومان به بادی‌گاردهای احمدی‌نژاد افزوده شدن و کار چک و خنثای(!) بمب‌های احتمالی رو برعهده دارن. در ضمن بادی‌گاردهای آدمش(آدمن اونا؟) به عینک‌های آفتابی 500 میلیونی مجهز شدن...
آقا نمی‌شه یک میلیون از این پولا رو خرج ظاهرش می‌کرد. مثلا یه‌دست کت‌وشلوار یا اقلا ده هزارتومنشو خرج یه سلمونی درست‌و حسابی کنه تا مدل موهاشو عوض کنه؟
(یکی می‌گفت هر کدوم از این چهار سگ ارزشش بیشتر از صاحبشونن. پس اونه که باید از اینا محافظت کنه)

3- رفیق بد
سعی کنید اگر سینما می‌رید حتما شنبه برید تا مثل من دلتون نسوزه!(شنبه‌ها بلیت سینما نصف قیمته) نمی‌دونم اشکال از منه که دیگه از هیچ فیلم ایرانی خیلی لذت نمی‌برم یا مشکل فیلم‌ها هستند که پرند از سوتی و گاف! و روابط غیرعِلی و معلولی.
یه روز غیر شنبه سی‌با گفت بریم سینما؟ - چه فیلمی؟ - زنگ بزنیم بپرسیم.
فقط دو گزینه داشتیم. کلاغ‌پر و رفیق بد. - کدومو بریم؟
- والله من با دوستای نابابم قرار گذاشتم که یه روز شنبه فیلم" رفیق بد" رو بریم. - پس بزن بریم "کلاغ پر". - کِی باید اونجا باشیم؟ - هفت و نیم! - بدو بدو. من رفتم ماشینو روشن کنم.
دم سینما. همه یه نایلون پر از چیپس و پفک و نوشابه و ساندویچ و میوه دستشونه.
- چقدر هوس چیپس کردم. بخریم. ـ ای بی‌کلاس! دویدیم طرف سالن کلاغ‌پر.
- دو دقیقه گذشته و دیگه کسی رو راه نمی‌دیم!
- نیست که خیلی مردم تو سالن سکوت و نظم رو رعایت می‌کنن که دو دقیقه دیر رفتن ما حواسشون رو پرت می‌کنه!
- همینه که هست!
وایسادیم تا "رفیق بد" شروع بشه. با بازیگری زوج هنری و معمولا کمدی ایرج طهماسب و حمید جبلی. برعکس همیشه طهماسب کارگردانی نکرده... نباید فیلم بدی باشه. صدای خش خش باز کردن نایلون چیپس‌ها از الان شروع شده. مادری محکم روی دست پسرش می‌زنه. - ببینم می‌تونی قبل از شروع فیلم تمومش کنی! - مامان من تشنمه! - از بس چیپس خوردی! برو از دستشویی آب بخور. نوشابه رو برای سالن گرفتم نه حالا! پسر با دلخوری دور می‌شه که در سالن باز می‌شه.
جمعیت با سروصدا و خوشحالی به سمت درها هجوم میارن.
سالن عین حموم مختلط پر ازهمهمه‌ست. جای ما آخر ردیفیه که تهش بسته‌ست و باید از سر صندلی‌ها جلوی پای ملت رد شیم. مرد چاقی سر نشسته و حاضر نیست از کیسه‌ی چیپسش دل بکنه و بلند شه که ما رد شیم. زنش با افتخار به اون نگاه می‌کنه که چقدر باحاله و با تحقیر به ما نگاه می‌کنه. من و سی‌با بهش زل زده‌ایم که یعنی پاشو بذار باد بیاد. تا وقتی پنج شش نفر که جای اون‌ها هم توی اون ردیف ته‌بسته بود نیومدن مرد چاق جاضر نشد بلند شه. یهو احساس کرد زور ما ممکنه بهش بچربه و کوتاه اومد. زنش هم ایشی کرد و با اینکه چاق نبود و اصلا لازم نبود از جاش بلند شه و بره بیرون اما به خاطر همدردی‌با شوهرش این‌کارو کرد.
به سی‌با گفتم اگه اتفاقی بیفته و مثل سینما رکس اینجا آتیش بگیره چطوری مرد چاق رو راضی کنیم پاشه. گفت اون‌موقع از روی صندلی‌ها می‌پریم. من با چشمم دنبال راه فرار گشتم و وقتی دو بار راه در-رو رو دوره‌ کردم آروم شدم.
همینکه سکانس اول فیلم شروع شد سمفونی چیپس‌خوران شروع شد و تا آخر همین‌جوری ادامه پیدا کرد. گاهی با صدای آروغی با صدای بم از نوشابه‌های گاز دار این سمفونی باشکوه‌تر می‌شد.
از اول تا آخر فیلم هم مردی با ظاهر کارگری، پلان به پلان فیلم را برای زن و بچه‌هاش تفسیر و تحلیل می‌کرد و روابط را مثل اتمی می‌شکافت. زن شوهرش رو صدا می‌کرد مرد پشت سری برای جمع خانواده‌اش تعریف می‌کرد این شوهرشه! هنرپیشه‌ش می‌دونید کیه؟ زن و بچه‌هاش: نه!!! کیه؟؟ -همون دختر چاقه تو سریال آپارتمانه. چقدر لاغر کرده.(ریما رامین‌فر رو می‌گفت).. اون یکی کک مکیه رو!! چقدر چاق شده!!(ژاله صامتی رو می‌گفت). خانم دکتر روانشانس رو که دید با یک‌دست محکم زد روی آن‌یکی دستش(من که پشت سرمو نمی‌دیدم. اینطوری حدس زدم. اگر روی دست زن یا بچه‌هایش زده بود یحتمل دادشون در میومد)- وای وای این هنرپیشه‌هه چه پیر و میمون و زشت شده(طفلک هما روستا رو می‌گفت که به نظر من مثل همیشه‌اش بود)
وقتی یکی از اون دو دوست فیلم چمدون پول رو برمی‌داشت بچه‌هاشو نصیحت می‌کرد که به مال دنیا اهمیت ندن و دوستی مهم‌تره و یکی ازدختراش برای باباش تعریف کرد که روزی مداد دوستش رو داخل کیفش دیده و فرداش برده پس داده. صدای ماچ پدر از صورت دختر از پشت سر شنیده شد و آفرین و مرحیایی بلند!
سعی کردیم توجهمون رو به خود فیلم معطوف کنیم. اما صد رحمت به نصیحت‌های آقای پشت‌سری... اون‌قدر به نظرم فیلمنامه مشکل و گاف و سوتی داشت که بچه‌های مرد پشت سری هم می‌فهمیدن. صدای دختر حدودا ده ساله- بابا جون.... اگر مردم فکر می‌کنن آفاهه مرده. چرا وارد محوطه بانک شد و دربون اسمشو نوشت ونگفت تو مردی... پسر هشت ساله: بابا اگه گوشاش کره اما حس که می‌‌کنه در ماشین بسته‌ست.چرا این‌قدر می‌کوبونه.
صدای خنده‌های هیستریک و جلف‌مانند دختری هر از چند گاهی باعث خنده‌ی دیگران می‌شد و سمفونی چیپس‌ها رو کمی راز‌آلود می‌کرد.
آخر فیلم دختر خنده هیستریک که همراه چند پسر اومده بود جلوی ما داشت می‌رفت بیرون. داشت با لحن لاتی می‌گفت - عجب الکی خندیدم به این فیلم مزخرف. یه کم سبک شدم محسن!
نکته‌های مثبت فیلم:
گریم ایرج طهماسب در این فیلم خیلی خوب بود و خوش‌تیپ شده بود.
بازی حمید جبلی رو دوست دارم. حتی در این فیلم که دوست نداشتم. طفلک سعی می‌کرد مثل دیگران سردرگم بازی نکنه.
به سی‌با گفتم اگر خواستیم فیلمی رو امتحان کنیم سعی کنیم شنبه باشه!
باید رفقای نابابم رو از رفتن به این فیلم منصرف کنم، وگرنه باید ستم مصاعفی رو تحمل کنم. مگر اینکه موافقت کنن ما هم در هم‌آوازی وسمفونی چیپس وماست... ببخشید، چیپس و نوشابه شرکت داشته باشیم.


4- به خانه بر می‌گردیم
بابا این برنامه‌های تلویزیونی گاهی شاهکارن...
درسته این مجری‌ها بیشترشون فقط از کانال گزینش گذشتن و مهم نیست کارشون خوب باشه یا بد. فقط مهمه که تابع ولایت فقیه باشن و طرفدار رژیم(رژیم غذایی منظورمه:)) )
اما این ژیلا امیرشاهی و آقای دکتر نظری مجری‌های برنامه به خانه برمی گردیم(هر روز ساعت 5 کانال 5) آخرشن:)
امروز سعادت یاری کرد و این برنامه رو موقع انجام کار خونه گاهی نگاه کردم و گاهی گوش!
اول مثلا یه روانشناس میارن. بیچاره هنوز سلام علیک نکرده خانم امیرشاهی شروع می‌کنه یه مقدار سوال خصوصی پرسیدن که ما یه فامیل داریم اینطوریه و اون‌طوریه چکار باید بکنیم و یارو هنوز جواب نداده خود ژیلا خانم قضیه رو حل می‌کنه. بعد تا یارو شروع می‌کنه به مبحثی که قرار بوده امروز توضیح بده. خانم امیرشاهی می‌گه: متاسفانه از اتاق فرمان علامت می‌دن که وقت برنامه‌ی شما تموم شده. می‌تونید در 30 ثانیه حرفاتونو بزنید. روانشناس می‌گه. خیر! مبحث به این بزرگی تو 30 ثانیه امکان نداره. خانم امیرشاهی: خوب 30 ثانیه شما تموم شد. از شما متشکریم امیدوارم در برنامه‌ی بعدی به خانه برمی‌گردیم باز هم شما رو ببینیم.(به یه حالت خیلی خانمانه هم می‌گه)
بعد آقای نظری می‌ره آشپزخونه. خانم آشپز می‌خواد مثلا طرز تهیه‌ی شیرینی قطاب(شایدم مسقطی. یادم نیست) رو آموزش بده. مواد لازم رو چیده روی پیشخوان و داره توضیح می‌ده. آقای نظری عین خنگا راجع به هر چیز یه سوال الکی می‌کنه. مثلا آشپز می‌گه آرد 500 گرم. آقای نظری خیلی فیلسوفانه می‌گه با ترازوی دیجیتال وزن شده باشه یا ازین ترازو قدیمی‌ها. آشپز به زور لبخندی می‌زنه.- فرق نداره آقای نظری. خوب می‌گفتم. شکر 200 گرم. اقای نظری می‌پره تو حرفش... خانم این شکرا چرا اینقدر دونه درشتن. خانم من که شکر می‌خره سفیدتر و ریزتره. خانم آشپز لبخندی عصبی می‌زنه. شکر رو برای خاصیت شیرینیش استفاده می‌کنیم و کاری به دونه درشتی و ریزیش نداریم. در هر صورت باید در مایع با همزن حلش کنیم. آقای نظری کوتاه نمیاد.- آخه گفتم زمان حل شدنش وقتی ریزتر باشه ساده‌تره. آخه من ناسلامتی دکترم و بهتر از شما می‌دونم. پلک‌های آشپز از شدت عصبیت می‌پره و می‌گه. روغن 100 گرم. آقای نظری می‌گه: اتفاقا خانوم من دیروز روغن کانولا خرید. خواستم بدونم فرقش با روغن ذرت یا آفتابگردون چیه. خانوم آشپز که معلومه زیاد فرقشو نمی‌دونه می‌گه: خوب خانمتون لابد بهتر می‌دونن و حتما بهتره.
سر بقیه‌ی مواد هم آقای نظری پشت‌سر هم دخالت می‌کنه و هی افاضات از خودش صادر می کنه. چرا آردش زرده؟ تخم‌مرغش امگا3 داره یا نه؟ و... و آخرش ساعتشو نگاه می‌کنه. خانوم اگه می‌شه یه کم سریع‌تر! اتاق فرمان به من اطلاع داده شما فقط یک دقیقه دیگه وقت دارید. زن که از عصبانیت دستاش می‌لرزه شروع می‌کنه به قاطی کردن آرد و شکر و تخم مرغ و شیر با دست...آقای نظری با خنده اطلاع می‌ده که متاسفانه وقت تموم شد. خانم آشپز دستتون کند بود. می‌تونید در عرض 20 ثانیه شفاهی بگید می‌خواستید چیکار کنید. آشپز می‌گه خیر! شیرینی به این سختی رو نمی‌شه در عرض 20 ثانیه توضیح داد. آقای نظری می‌گه 20 ثانیه‌ی شما به پایان رسید. پس تا من می‌رم به استودیوی دیگه شما بپزید تا اقلا مزه‌شو بچشیم( و گشنه از دنیا نریم) خانم آشپز با نگاهی غمگین سری تکون می‌ده.
اینجاشو دیگه دقیق و با رعایت انصاف بیشتر می‌گم:) خانم امیرشاهی می‌ره پیش یه آقای هنرمند که قراره با قیچی طرز برش زدن به پارچه رو یاد بده( اسم هنرشو یادم رفته. اونی که پارچه‌ رو چند تا می‌کنن و با قیچی طرح‌هایی در میارن که طرح‌های تقارن دار روی پارچه ایجاد می‌شه) آقاهه با خونسردی و در کمال افتخار اعلام می‌کنه که قیچی ( وسیله‌ی اصلی کارش) رو همراه نیاورده. خانم امیرشاهی خیلی بهش برمی خوره!- چطور فراموش کردید قیچی، وسیله‌ی اصلی کارتون رو بیارید. آقاهه با خونسردی: فراموش نکردم خانم امیرشاهی، گفتم وقت نمی‌شه نیاوردم. خانم امیرشاهی کمی دستپاچه : شما از کجا می‌دونستید که وقت نمی‌شه(من اینجا از خنده مرده بودم). آقاهه لبخندی معنا‌دار می‌زنه... خانم امیرشاهی می‌خواد طعنه‌ی آقا رو ماست‌مالی کنه. حالا یک کم راجع به این اشکال متقارن برامون شفاهی صحبت کنید. آقاهه هنوز دوسه‌جمله‌ای نگفته که خانم امیرشاهی می‌گه متاسفانه وقت شما به پایان رسید. می‌تونید در عرض 5 ثانیه هنرتون رو به بینندگاه عزیز آموزش بدید؟ آقاهه به لبخند مرموزانه: خیر! نمی‌تونم.
خانم امیرشاهی که با ساعت کرنومتردارش وقت گرفته می‌گه خوب وقتتون تموم شد.
داشتم فکر می‌کردم عجب سوژه‌ی خوبی می‌شه برای وبلاگم. شاید اونایی که ندیده باشن زیاد درک نکنن. اما اونایی که حتی یک قسمتشو دیدن می‌دونن من چی می‌گم. بعد گفتم خوب برای حسن ختامش چی بنویسم؟ که یک دفعه صدای خانمانه ژیلا امیرشاهی به گوش رسید:
- حسن ختام برنامه‌ی امروز به خانه برمی‌گردیم شعری‌ست از سهراب سپهری که تقدیم می‌کنم به همه‌ی بینندگاه عزیز!
و با صدای شاعرانه‌ای طنز امروزم را کامل کرد:
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دريچه که از آن به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم!

مرسی سهراب:)

5- اوج پاچه خواری در سمنان!
سالروز دیدار مقام معظم هم خوشحالی داره؟:))

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:38  توسط زیتون  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:34  توسط زیتون  | 

شوخی با صاحب مغازه ای که بسته و  رفته ماه عسل.

عکس...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:50  توسط زیتون  | 

۱-اصلاح‌طلب‌ها این روزا حسابی به تکاپو افتادن برای انتخابات مجلس 24 اسفند رأی جمع کنن.

با همه تماس می‌گیرن که بیایید متشکل شیم، جلسه برگزار کنیم، کمک مالی جمع کنیم و این یکی مجلسو دست خودمون(!) بگیریم و چنین کنیم و چنان کنیم.

آخه بگو این همه سال مجلس و رئیس‌جمهوری دستتون بود چیکار کردین؟

می‌گن ایندفعه موضوع فرق کرده. فریاد می‌زنیم و حق ملتو می‌گیریم.

اوضاع چه فرقی کرده؟ معجزه شده؟ شجاعت شما زیاد شده؟ قوه‌ی ناطقه‌تون پیشرفت کرده؟

تازه... تو این سال‌های احمدی‌نژاد چرا هر وقت از سر ضرورت کارمون به شماهایی که مسندی دست‌دوم در اختیار دارید افتاده با تبختر باهامون رفتار کردید و سنگ جلو پامون انداختید که هر چی باشه ما هنوز یه گوشه از حکومتو در دست داریم و یه گوشه‌ی لحاف ملا هنوز دست ماست و شما دگراندیشید و...

حالا چی شده که ما باز به‌دردخور شدیم؟

بیچاره ما مرغ‌های عزا و عروسی!

2- تلنگ

پیرزن دوست‌داشتنی، همسایه قدیمی، زنگ زد که بدو دختر همسایه عروسیشه و کارت دعوتت دست منه، بیا با هم بریم.

برای تغییر ذائقه (!) قبول کردم و با هم رفتیم.

ما همسایه‌های قدیم و جدید دوسه‌میزو کنار هم چیدیم و کنار هم نشستیم.

عروس و داماد وارد شدن و میز به میز با همه سلام علیک کردن و خوش آمدی گفتن و ملت هم بهشون تبریکی گفتن و ایشالله به‌پای هم پیر شیدی!( که چقدر لجم می‌گیره از این حرف. در اوج زیبایی و جوونی اونا رو یاد پیری می‌ندازیم) و بعد اونا رفتن رو صندلی مخصوصشون جلوس کردن.

خانم‌های همسایه شروع کردن به صحبت در مورد سرتا پای عروس... یکی گفت چقدر آرایشش تنده(غلیظه) یکی گفت اتفاقا خیلی هم کُنده(کم آرایش کرده). یکی گفت چقدر لباسش بازه. یکی گفت اتفاقا باید بیشتر دکولته می‌بود، حتما شوهرش غیرتیه که برای قسمت بالای لباس گفته بند بذارن... یکی گفت کاش موهاشو رنگ نمی‌کرد و دخترونه می‌موند و یکی دیگه گفت اتفاقا بهتر بود کنتراست های‌لایت موهاش بیشتر و طلایی‌تر بود تا بیشتر جلب توجه کنه، هر چی باشه عروسه. و از این صحبتا...

با اینکه از این‌جور اظهار نظرا و قضاوتا زیاد خوشم نمیاد اما تو دلم قند آب می‌کردن چون خیلی وقت بود حرفای خاله‌زنکی نشنیده بودم...

یهو یکیشون رفت سر اصل مطلبی که حس کردم از اول مجلس تو گلوی خانوم‌های دیگه هم مونده بوده.

- وای وای...عروس دو سال از داماد بزرگتره. عروس 31 ساله و داماد 29 ساله‌ست. چه اشتباه وحشتناکی کرده عروس.

- آره آره... ده سال دیگه که زنه بشه 41 سالش تازه داماد 39 ساله شده می‌فهمه چه غلطی کرده.(چه فرقی می‌کنه اون‌وقت؟)
- زنه شکسته می‌شه و مرده قبراق می مونه!

- مرده میره سرش هوو میاره.

یکیشون نگاهی به عروس کرد و با پچ‌پچ گفت، زیر چشم عروس از الان پر از چروک‌های ریزه...

ناراحت شدم. دلم برای عروس داماد خیلی می‌سوخت که کلی بیفتی تو خرج اون‌وقت ملت بیان بخورن و بشینن اینطوری صفحه بذارن.

پیرزن همسایه که همه روش حساب می‌کنن تا حالا ساکت بود.

یکی از خانوم‌ها رو کرد بهش و گفت: مگه نه حاج خانوم!

همه منتظر بودن بگه آره. اما گفت:

- اتفاقا برعکس! هر چی من هی هیچی نمی‌گم شماها هی ببرید و بدوزید و تن این بیچاره‌ها کنید. تو این دوره زمونه، مردا که از صبح زود تا بوق سگ باید دوسه شیفت کار کنن چهل سالشون که می‌شه تلنگشون در میره.

جسمشون فرسوده می‌شه. موهاشون سفید می‌شه یا می‌ریزه کچل می‌شن. یه عده‌شون می‌افتن سکته می‌کنن یا یه پروستاتی چیزی می‌گیرن از مردی می‌افتن!(خنده حضار)

اما زن تازه در چهل سالگی، اگه سر کارم بره خودشو بازنشسته می‌کنه و شروع می‌کنه رسیدگی به خودش. موهاشو رنگ می‌کنه. با بهترین لوازم آرایش خودشو خوشگل می‌‌کنه. به اندامش می‌رسه و استخر و مهمونی و دوره و...

اصلا چرا راه دور بریم؟ شوهر من کجاست؟ سی ساله که مرده. پروین خانوم شوهر تو چند ساله مرده؟ اصلا تو محل خودمون بشمرید ببینید چند زن بیوه داریم و چند مرد بیوه.

خودمونیم ما زنا همه سر شوهرامونو می‌خوریم.

همه خندیدن و تا آخر مجلس دیگه کسی راجع به سن عروس داماد اظهار نظر نکرد.

3- تلنگ جمهوری اسلامی کی در میره؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:25  توسط زیتون  | 

فرض کنید آدرس وبلاگ شما به دلایلی عوضشده و شما دوست دارید اونایی که بهتون لینک دادن آدرستون رو بدونن و توی وبلاگشون درست کنن.
کدوم از این درخواست‌ها معقول‌تر٬ درست‌تر و انسانی‌تره:

نوع اول:
ما هم "ورد پرس"ی شدیم. این هم دلیلش. در وبلاگ جدید قدم همگی دوستان بر چشم من است. این هم آدرس آن:...
ارادتمند همگی هم هستم
(پ.ن: از دوستانی که عنایت کرده‌اند به این وبلاگ لینک داده‌اند، برای تغییر لینک به آدرس جدید من متشکرم. ببخشید توی زحمت افتادید)
ققنوس

نوع دوم:
دوستان خوبم لطفا همين الان آدرس خونه جديدم رو در ليست وبلاگتون تصحيح كنيد(!)...پرتوقعي ام را بگذاريد به حساب همان پر توقعي(کدام پر توقعی؟)...هركس اين كار رو نكنه از ليست دوستانم حذف مي‌شه(چه دوستی بی‌آلایشی!)...اين رو هم بگذارید به حساب یک تهديد كاملا دوستانه .(که فوری عملی شد.دوست واقعی به این می‌گن!)
تو خونه جديد مي بينمتون.(شاید هم نبینید!)
مسیح علی‌نژاد
(حالا جالبه که آدرس قدیمی وبلاگ بعد از چند ثانیه وارد آدرس جدید می‌شه)

نوع سومی هم البته هست:
روش کار من این است که از همه لینک بگیرم و از هر کسی که لینک مرا برداشت دلخور می‌شوم و علیه‌ش حق دارم شانتاژ کنم. روش کار من این‌است که لینک هیچکس را در وبلاگم نگذارم(نیما و مریم می‌دونن و برای این اخلاقم ستایشم می‌کنن). پس توقع لینک متقابل به هیچ‌وجه نداشته باشید.
در تمام زندگی وبلاگ نویسی‌ام از بیشتر از دوسه وبلاگ خوشم نیامده(کمتر از انگشتان یک دست) و مدت‌هاست فقط آن‌ه دوسه تا را می‌خوانم( تو تایش مال نیما و مریم هستند که خاطرات مشترکمان را می‌نویسند). حالا هم قبول کرده‌ام داوری کنم وبلاگ‌هایی را که هیچکدامشان را نخوانده‌ام و نمی‌خوانم و دوستشان ندارم.
شخص شخیص مورد علاقه‌ی شما: فرناز

---
پی‌نوشت1
غیبت‌های این چند روزه‌ی من رو جون هر کی‌دوست دارید موجه حساب کنيد وگرنه اون‌دنيا بايد پاسخگو باشيد:)

پ.ن.2
به همون دلیل موجه(که دونفر شاهد دارم براش) نمی‌تونم به همه‌ی کامنت‌ها و ای‌میل‌ها جواب بدم. و...
هین‌طور اصلاح لینک‌های عوض شده. ایشالا به محض اینکه بتونم عوض می‌کنم.

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:3  توسط زیتون  | 


1- مجله‌‌ای از سازمان دانشجویان یهود شیراز به دستم رسیده به نام "اهوا"به معنی مهر و دوستی. در شماره بیست‌و‌یکم. مهر 1386، چند خاطره از یهودیان شیرازی به چاپ رسیده.
درواقع مرکز تاریخ شفاهی یهودی ایران دوازده سال پیش در لوس‌آنجلس به وجود آمده و با یهودی‌های ایرانی قدیمی در مورد زندگی گذشته‌شون مصاحبه‌هایی کرده. کلیمی‌های ایران قدمتی سه‌هزار ساله دارن و ایران وطن اصلی اوناست.
در این شماره مجله مصاحبه با خانم نیم‌تاج رفائیل‌زاده چاپ شده که اکثرا در مورد حاملگی و زایمان اولشه که خیلی جالب اما طولانیه و الان نمی‌تونم تایپش کنم. ولی یه داستان کوچیک داره در مورد همبستگی مردم قدیم(اون‌وقتا که تموم مردم پول نداشتن گوشت بخرن):

"داروارونک"
خرید گوشت و دنبه کار هر کسی نبود. بلکه فقط از عهده‌ی اعیان و اشراف برمی‌آمد، آن‌هم فقط برای شب شبات.
معمولا در محل یکی از اعیان‌های نیم وقه‌ای (نیم وقه= یک هشتم یک من) دنبه می‌خرید. توی یک تنظیف می‌پیچید و تنظیف را سر یک چوب می‌بست. نام این وسیله "داروارونک" بود. جمعه که می‌شه همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها در خانه‌ی آن خانواده پولدار می‌رفتند و می‌خواندند:
داروارونک تو آجین(بدهید)
بوامِش ‌اَتِ اُو گیشتمون(در آبگوشتمان بیندازیم)
نه ‌ور آریم، نه پشاریم(فشار نمی‌دهیم)
زیدی زیدی اَ پس آریم(زود زود پس می‌آوریم)
خانواده‌ی پولدار داروارونک خود را به همسایه قرض می‌دادند، که آن‌ها مدت کوتاهی دنبه را داخل دیگی که سرِ اجاقشان می‌جوشید بگذارند تا آبگوشتِ شب شباتشان کمی چرب شود، مزه بگیرد و قوام بیاید(جا بیفتد)
داروارونک قرضی همان روز به صاحب آب پس داده می‌شد تا به دیگری که برای وام گرفتن مراجعه کرده است داده شود.
گاه در یک بعد ازظهر جمعه یک داروارونک به سه یا چهار خانه برده می‌شد و سرانجام به خانه‌ی اصلی برگردانده می‌شد و در محل خنکی نگه‌داری می‌شد تا جمعه‌ی دیگر و شب شباتی دیگر!...

چند مطلب دیگر در مجله‌ی "بینا" ارگان انجمن کلیمیان ایران برام جالب بود که سرفرصت می‌نویسمشون...

2- نمی‌دونم تاحالا روزنامه‌ی "امرداد"(به معنی بی‌مرگی و جاودانگی)، ارگان زرتشتی‌ها رو در دکه‌‌های روزنامه فروشی‌ها دیدید یا نه. این روزنامه(درواقع ماه‌نامه‌ست اما در قطع و شکل روزنامه) سال هشتمیه که منتشر می‌شه در 16 صفحه به قیمت 200 تومن.
اونایی که دلشون می‌تپه برای ایران و ایرانی و زبان فارسی عشق می‌کنن از خوندش. نویسنده‌هاش حتی‌الامکان از هیچ کلمه‌ی عربی استفاده نمی‌کنن و سراسر روزنامه پره از مطالب در مورد شاهان هخامنشی مثل این‌شماره که مطلبی داره به اسم کوروش، شهریار ایران، پیام‌آور آزادی...(کوروش‌نامه یا منشور کوروش را کامل چاپ کرده) و یا در مورد شهرهای باستانی ایران، اسامی ایرانی و هنر موسیقی و ادبیات و شعر و...
فکر کنم تنها روزنامه‌ای باشه که موقع خوندنش آدم هی حرص نمی‌خوره که چرا موجودیت ایران رو فقط بعد از اومدن اسلام به حساب میارن(مثل کیهان و...). این نشریه رو به‌غیر از همه‌ایرانی‌ها به ناسیونالیست‌ها هم شدیدا توصیه می‌کنم که عشق کنن از این‌همه تعریف از شکوه و جلال ایران... بعد از خوندنش آدم احساس افتخار و بزرگی می‌کنه:)


3- سریال "راه بی‌پایان" هم بالاخره به پایان رسید. گذشته از آشنایی با یکی از عوامل سازنده‌ی فیلم که باعث می‌شه دلم نیاد زیاد از این سریال انتقاد کنم یا بهش بگم سه‌ریال، از نقش بدمن قصه خیلی خوشم اومد. تقریبا این اولین بار بود که ضدقهرمان داستان اینقدر قوی، دوست‌داشتنی، آروم و جنتلمن بود(ابوالحسنیبا بازی فرهاد اصلانی)
اما هر چی ضد قهرمانش قوی بود قهرمانش "موفَل" و بی عرضه و بی‌دست‌وپا بود( منصور)... غزل هم که آدم همه‌ش حواسش می‌رفت به دماغ‌عمل‌کرده‌ش:)
آخر فیلم هم که آخرش بود. هم عروس‌داماد داشت و هم اینکه نشون داد که "همانا بهترین مشوق جوان‌ها در امر تحقیقات علمی، دولت جمهوری اسلامی ایران می‌باشد و لاغیر!"
آخه ای آشنای من! تو هم؟!

۴-  آقا، یکی داروارونکشو بهم قرض بده یکی دوساعت تو آشم بندازم آبش مشت (غلیظ)شه!
نظرها

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:29  توسط زیتون  | 


۱- پنج سنگ‌نورد دختر و پسر در حال بررسی راه‌های صعود دیواره‌ی صخره‌ا‌ی پل خواب در جاده چالوس...

نمای دیواره از راه دور...

صعود...

این عکس به جان شما خیلی معنی و مفهوم جدای اینی که هست داره:) اهلش می فهمه!

(همینطوری یلخی که نمی تونی صعود کنی. قبلش به راه های رسیدن به قله فکر کن و بعد اقدام کن! ای بابا... منظورم این گروه های سیاسی هم هستن)

 

۲- این لینک دویچه وله رو یک دوست برام فرستاده. متوجه نشدم مربوط به پارساله یا امسال؟ یعنی امسال هم یکی کاندیدام کرده؟

http://www.thebobs.com/index.php?w=1161273897674773MGXZOTBQ

۳-  بار دیگر دست اجانب و دشمنان از آستین یه تعداد دیگه اجانب و دشمنان در اومده و وبلاگ اصلیم یعنی زیتون دات کام رو در این شرایط حساس فرستاده رو هوا ای دشمنان و اجانب مگر شما خواهر مادر ندارید؟!

۴- می دونم از زمان پخش سریال "میوه ممنوعه" چند وقته گذشته. اما هنوز به این فکر می کنم که چرا حاج آقا فتوحی نباید آخرش با مامان بزرگ هستی ازدواج کنه! بیچاره پیرزن تنها! چرا همه دلشون برای پیرمردهای تنهای سریال می سوزه اما هیچکس به پیرزن های تنها فکر نمیکنه؟

۵- دوسه بار سعادت یار شد و من تونستم چند  نه و نیم صبح جایی باشم که تلویزیون داره  و تونستم چند قسمت از سریال قدیمی "خانه سبز" رو ببینم.( به کارگردانی مسعود رسام و بیژن بیرنگ و با بازی خسرو شکیبایی و مهرانه مهین ترابی و رامبد جوان و آتنه فقیه نصیر و نادره و داریوش اسدزاده و اکرم محمدی و آرش...)

به نظر من دیدن فیلمی برای بار دوم یا حتی خوندن یه کتاب برای بار دوم و سوم و...٬ آدمو در شناخت بهتر اون فیلم(یا کتاب) بهتر کمک می کنه. گاهی یک فیلم رو برای بار دوم می بینم٬ می گم بار اول من از چی این فیلم خوشم اومد آخه!!!

 اما در خانه ی سبز  این دفعه هم  مفاهیم قشنگی از خانواده٬ مرد٬ زن و فرزند و انسانیت و مهربانی و... دیدم... شاید فمینیست ترین آدم این سالها نتونه همچین فیلمنامه ای بنویسه.. واقعا دمشون گرم.

 

۶- واه واه... ابراهیم حاتمی کیا جان٬ این چه سریالیه که ساختی! حلقه ی سبز رو می گم.

با بازی های باسمه ای سیما تیرانداز و اون آقا غوله(حمید فرخ نژاد )... روح غول مانندی که با ا ستفاده از نور چراغ مو درمیاره(درمان کچلی رو کشف کرده) سریالی کشدار که اگر کسی فقط ۵ دقیقه از دوقسمتش رو دیده باشه کاملا تموم داستان رو می فهمه.

می گن فیلمی خوبه که اگر حتی کلیدت از دستت افتاد نتونی دولا شی و کلیدتو برداری. در فیلم آقای حاتمی کیا٬ برداشتن کلید که سهله٬ اگر حتی نگاه نکنی و وسطش سبزی قرمه بخری و با دقت پاک کنی و بشوری و خوردکنی و بپزی و برنج هم بار بگذاری- حتی اگر آبکشش کنی- وسطش سه تا ملافه بدوزی و خونه رو جارو برقی بکشی هیچی رو از دست ندادی

این کارهای هیستریک سیما تیرانداز و قایم موشک بازی های آقا روحه بیشتر خنده دار بود تا ترسناک

روبان قرمز و آژانس شیشه ای کجا و این حلقه ی سبز کجا آقای حاتمی کیای عزیز! بودجه هم که ماشالله اوورت بهت داده بودن!

برای اولین بار کسی رو دیدم از قاسم جعفری و زنش صدیقه صحت درپیتی تر سریال می سازه.

 ۷- اینم بگم و برم که اگه نگم می میرم!

چند وقتیه مطمئن شدم به وجود این نوع آدم ها و هر وقت موردی جدید می بینم  واقعاحالم به هم می خوره.

خانم وبلاگ نویس اصلاح طلب(بیشتر خانم ها اونم از نوع فمینیستش)٬  و بخصوص از نوع روزنامه نگار خوش خط و خال وقتی وارد وبلاگستان می شه  با نقشه  شروع می کنه  با همه خوش و بش کردن و لنیک گذاشتن و لینک خواستن و کامنت های چاپلوسانه نوشتن و ای میل های دوستانه(!) نوشتن و تو قرارهای عمومی قر و غمیش اومدن(بخصوص قرارهای پسردار)  از همین طریق از همه پله می سازن و معروف می شن و به زغم خودشون سری تو سرا درمیارن...معمولا بعد از مدتی آه و ناله از نبود دموکراسی خودشونو بند می کنن به یه  دانشگاه  در کشور خارجی... اون وقت اولین کاری که می کنن برداشتن لینک هموناییه که پله شدن براشون و فقط لینک دوسه تا آدم معروف اصلاح طلب روزنامه نگار عین خودشونو می ذارن که اینا فقط لیاقت دوستی با ما رو دارن! اینم یه رسم جدید و نه چندان تمیزه!

هدف همیشه وسیله رو توجیه نمی کنه!

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:35  توسط زیتون  | 


.. دوباره میخواهم به بعضی از تجارب زندگی شخصی ام به عنوان یک "مهاجر تصادفی" که ساکن این سر زمین شده اشاره کنم.
شکی نیست که سخن از تجارب شخصی خود گفتن بسیار آسان تر است تا نقل کردن تجارب و زندگی دیگرا ن وکلیت دادن ونتیجه گیری از انها به عنوان یک واقعیت و یا یک" Fact زیرا وقتی نویسنده ویا گوینده ای از خودش حرف میزند در آن صورت قانون کلی نمیتواند صادر کند . او فقط تجارب شخصی خود را بیان می کند. اوادعای عمومیت دادن به انها را هم ندارد.اگر خواننده منصف باشد اعتراضی نمی کند تنها میتواند انهارا بپذیرد یا نه .
سخن گفتن ازخود مرا بیاد خاطره ای کهنه به عنوان دانشجو ازاستاد " تعلیم و تربیت "ام زنده یاد آقای "دکتر عیسی صدیق اعلم " . در دانشکده ادبیات تهران انداخت.
تصور من از دکتر صدیق اعلم این است که نام او با تاریخ "تعلیم و تربیت ایران" همیشه همراه خواهد بود. اودر در پایه گذاری تعلیم وتربیت مدرن ایران تلاش زیادی کرد. او بود که برای اولین بار کلمه "دانشگاه " را بجای مدرسه های عالی بکار برد. و او بانی تاسیس دانشسراهای تربیت معلم ایران بود. از خدمات دیگر او دراعتلای فرهنگ این مرز وبوم نمیتوان به سادگی چشم پوشید . که کار من نیست دراینجا انها را برشمرم . یادش گرامی باد.
بهر صورت در درسی که با او داشتم ایشان" بیوگرافی خودش" را به عنوان کتاب درسی برای ان کلاس تعیین کرده بود. دانشجویان باید انرا میخواند ند و در اخر سال امتحان میدادند . دلیل استاد برای انتخاب بیوگرافی خودش این بود که ایشان معتقد بودند " خواندن بیوگرافی های بزرگان واشاره به زندگی و تجارب آنان یکی از بهترین ابزارهایی است که معلمین تعلیم و تربیت میتوانند از آن ها درهنمود دادن به شاگردان شان درکلاسها سود جویند.." جمله ایشان را دقیق بیاد ندارم ولی چیزی نزدیک به این که اشاره کردم . واضافه کرد چون به صحت درستی نویسنگان بیوگرافی های مردان وزنان برزگ ودانشمندان اعتماد ندارم بنابراین بیوگرافی خودم را به دراین واحد درسی پیشنهادمیکنم..!!
دکتر درآخرسال براساس ان کتاب یک امتحان بیست سوالی از دانشجویان به عمل میاورد که بعضی از سوالات چهار جوابی هم بودند . یادم میاید یک از سوالاتی که دانشجویان بشوخی حدس میزدند که ممکن بود دربین سوالات امتحان اواز آن کتاب باشداین پرسش بود .
سوال:
بگویید اولین دختری را که "نگارنده " بوسید در کجا بود؟ و اسمش چه بود ؟ باید کتاب را خوب خوانده بودیم. براساس متن کتاب مثلا جواب میدادیم اسم ان دختر" سمیرا" بود.و در زیر دالان خانه حاج هادی اتفاق افتاد !!
منطورم از یاد آوری این خاطره این بود که من هم فکر کردم روشن ترین تصویر از دغدغه ای یک مهاجر نمونه هایی از زندگی نگارنده !!یعنی ولگرد به عنوان یک مهاجر است . چون مانند دکتر ازصحت انها مطمئن هستم ! من نمی خواهم به انها عمومیت بدهم . فقط میخواهم بگویم که مشکلات ودغدغه های هر مهاجری درامریکا مختص خود اوست . و الگوی خاصی ندارد . به عوامل متعددی بستگی دارد به ایالت وشهری که درانجا ساکن خواهد شد. به کاری که انتخاب خواهد کرد . به تسلط اودر زبان . به سن و جنسیت او. به مقدارپولی که باخود همراه میاورد .و . و .
ولی به نطر من ازبین همه ی این عوامل ان عاملی که در موفقیت مهاجر موثر است " طرز تلقی مثبت " positive attitude وشجاعت و پایداری او دربرخورد با مشکلات است که میتواند اورا یاری کند واز او یک مهاجر موفق بسازد . به عبارت دیکر مهاجر تازه وارد ما هرگز نبایذ مورچه تیمور لنگ ازیاد ببرد!
زمانی که من به امریکا امدم وقصد اقامت دراین سر زمین کردم تقریبا دوران جوانی ام در وطنم سپری شده بود و آرزوهای بزرگی برای شخص خودم درسر نداشتم. درابتدا کابوسم این بود که به مثابه درختی کهنی هستم که دراثر جابجایی یا خشک خواهم شد و یا به حالت رکود باقی خواهم ماند. ولی بزودی دریافتم اولا من درخت نیستم !! ادم هستم ! و ثانیا بقول دوست نازنینی در این روزها درختها ی کهن را جابجا میکنند بدون اینکه انها خشک شوند و یا تدریجا بمیرند !!
تصوردرخت بودنم یک طرز تلقی شاعرانه منفی وشرقی بود وباید که انرا از ذهنم میزدائیدم .
به زودی یاد گرفتم فراموش کنم که چند سال دارم. واین یکی از مهمترین قدم هایی بود که طرز تلقی ام را برای هر گونه تلاش اماده کرد . احساس کردم که دراین سرزمین تازه متولد شده ام . واین نوع طرزفکررا دراینجا آموختم چون بندرت کسی از من میپرسید چند سال دارم؟ بعدا ها فهمیدم این سوال نوعی دخالت در زندگی خصوصی ادم هاست .! و حتی نوعی بی احترامی است. درست مثل سوال کردن از کسی که درآمدت !!درماه یاسال چقدر است؟ که درایران این نوع سوالات خیلی عادی است.
درباره سنم یک نکته را بگویم هنوز هم اگر بندرت دوستی ازمن سوال کند چند سال دارم؟ خیلی جدی به تعداد سال های که در امریکا زندگی کرده ام اشاره میکنم !! که البته سبب خنده سوال کننده میشود ومیگویم بقیه عمرم در درایران جا گذاشته ام . با به امانت درایران گذاشته ام باخودم نیاورده ام !ویا فراموش کردهام که بیاورم !!
مثلا اگر امروزکسی سنم را بپرسد می گویم سی سالم است ! چون فقط سی بار" تنکز گوینگ" دیده ام !
باز یک "فلش بک" به ابتدای اقامتم میزنم .بعد از انکه مطمئن شدم به دلایل متعدد دیگر قادر به برگشت به وطنم نیستم مثل بیشتر تازواردان دچار اضطراب و تشویش بودم . . فهمیدم وحشت ام ناشی از طرز تلقی منفی ام نسبت به زندگی جدید است .
من بجز یک مدرک تحصیلی!! نه سرمایه ای داشتم ونه تخصص خاصی . اما خیلی زود متوجه شدم که اتکا به سرمایه ناچیز ومدرک تحصیلی و تخصص دراین سر زمین فقط یک "توهم" است .
توهم اول مدرک تحصیلی : فهمیدم هر نوع مدرک تحصیلی از خارج امریکا و حتی اکثر مدارک تحصیلی از دانشگاه های داخل امریکا دراینحا به هیج کاری نمی آیند الا برایت رضایت خاطر شخصی دارنده ان . دراینجا به انچه "میتوانم" انجام بدهم نونی یا آبی میدهند! نه به انچه که " میدانم" باید دستهایم بیکاره ام بکار میانداختم همان دستی که میگویند مغز دوم است!!
بنابراین استفاده از مدرک تحصیلی ام را فراموش کردم و بااینکه این مدرک را ازیکی از دانشگاههای خود امریکا گرفته بودم . درابتدا به امید ان مدرک هروز صفحه استخدام روزنامه ها زیرور میکردم وبه موسسات و کمپانیهای متعددی که مربوط به رشته تحصیلی ام میشد برای گرفتن شغلی مراجعه کردم و تماس گرفتم .از مصاحبه بیشماربی نتیجه گذشتم . کوشش ام بی فایده بود. چند ماه گذشت هنوز نتوانسته بودم نتوانستم کاری را که فکر میکردم در تخصص من است پیدا کنم. داشتم سخت نگران میشدم پول اندک مان داشت ته میکشید !!
تصمیمم ام را گرفتم . ا از مدرکم چشم پوشیدم سعی کردم هر کاری را که به من پیشنهاد بکنند بپذیرم . مثلی درامریکا ست که میگویند : " همه پول ها یک رنگ هستند " البته این یک رنگ بودن پول های امریکا حقیقت هم دارد. یعنی مهم نیست که تو چه کاری انجام میدهی کار کار است. دوباره به صفحه اگهی های استخدام روزنامه شهرمان نگاه کردم این بار بادیدی دیگر. اولین کاری که پیدا کردم دریک مجتمع ساختمانی بود که نیاز به یک فرد غیر متخصص داشتند که آموزش لازم را در کارهای محوله خودشان به او میدداند. برای مصاحبه تلفن کردم. وقت گرفتم سر وقت رفتم .. انها هم در موقع مصاحبه چیزی درباره تخصص ام نپرسیدند
باید به دو سوال جواب میدادم.
آیا قادرم مسئولیت بپذیرم؟ و سوال دوم این بود آیا پیش بینی میکنم که حد اقل یک سال ان شغل راترک نکنم ؟
جوابم برای هر دو سوال قاطع و مثبت بود دراینجا بود که توهم داشتن تخصص ام هم باطل شد . استخدامم کردند.
کارم در قسمت حفاظت یک مجتمع برزگ ساختمانی بود . دران بخش از ان ساختمان منهم فردی شدم که باید خرابیهای ساختمان را همراه دیگر کارکنان ترمیم میکردیم !!
من که تخصصی نداشتم. بزودی اموزش های لازم را در کمک به همکاران متخصص اموختم تا جاییکه به تنهایی قادر شدم بسیاری از تعمیرات وخرابیها بدون کمک انجام دهم .
بهر صورت بزودی درحین انجام کارها چیز ها دیگری مثل کارهای برق و لوله کشی آموختم .. من که درایران اگر لامپ خانه ام میسوخت باید از برقی سر کوچه کمک میگرفتم حالا میتوانستم خانه ام با جسارت و اطمینان کامل سیم کشی کنم !!
هرروز بیشتر باور میکردم که اتکا به داشتن تخصص در حرفه ای قبل از مهاجرت شاید مفید باشد ولی اصلا اهمیت ندارد .
چون کمپانیهای بزرگ ترجیح میدهند متخصصین شان راخودشان آموزش دهند
حتی در کارها کوچکتر که ما درایران تعمیر کار داریم در اینجا مصداقی ندارد . چون امریکا کشوری صنعتی است کار به تعمیر نمی کشد. اینجا کشور تعویض کاری است !! همه چیز بسرعت باید پیش رود برای مثال اگر کوچکترین مشکل در وسایل برقی تان پیش اید باید انرا دور بیاندازید وسیله دیگری بخرید .
انچه برای بیشتر کارفرماییان درامریکا معیار استخدام کار گر و کار مند است طرز تلقی و اتکا به سر وقت بودن انها ست . تخصص داشتن نه نتها زیاد مهم نیست بلکه گاهی عاملی منفی برای استخدام است !! شنیده ام حتی بعضی کمپانی ها از استخدام فارغ التخصیلان نخبه کارگرانی با تخصصهای بالا خوداری میکنند!! چون فکر میکنند این آدمها یک بعدی هستند !! جون ان کارفرمایان فکر میکنند فادر هستند هر کارمند و کارگر شادهای را تخصص اموزش دهند و لی فادر نیستند طرز تلفی مثبت و واحساس مسئولیت بیاموزند .
به یک چیز جالب دیگرهم اشاره کنم انهایی که درامریکا زندگی میکنند میدانند در امریکا هرنوع وسیله و یا چیزی را که شما خریداری کنید از پنکه گرفته تا درو پنجره وقفل و... تا خوراکی های های بسته بندی شده حتی یک بسته تخمه افتاب گردان !! دستورالعمل برای نصب ان ویا شکل استفاده ویا کار برد ان محصول یا روی بسته بندی و یاهمرا ه ان محصول در دفترچه نوشته شده .
باور کنید تخمه افتاب گردان را هم جدی گفتم!! یک بسته تخمه افتاب گردان خریده بودم روی بسته بندی ان طرز خوردن ان نوشته شده بود !! که چطور تخمه های انرا بین دندانهایتان قرار دهید . و به ارامی فشار بدهید. تا مغز ان از پوستش جدا شود !! بعدا میتوانید انرا بجوید و قورت دهید! .
در اصطلاح به ان این نوع انجام کارتفریبا فنی همراه با دستور العمل بدون کمک گرفتن از متخصص در کار ها میگویند : Do it yourself .
من درانجام بسیاری کارها درنصب وتعمیرات در ان مجتمع از روش دوایت یورسلف با خواندن دستور عمل ها استفاده میکردم. چند ماه از کارم در انجا نگذشته بود که سرپرستی چند نفر از کارکنان به نگارنده !! محول شد . فکر نکنید بخاطر تخصص بیشترم نه این طور نبود فکر میکنم فقط به بخاطر قبول مسئولیت و طرز تلقی ام نسبت به انجام کارها که انها در من پیدا یافته بودند .. !! هر وفت به مسئولیت فکر میمنم بیاد جمه معروف "کانت "می افتم او میگوید
" دوچیز مرا به شگفتی میاندازد یکی اسمانی پرستاره و دیگری احساس مسئولیتی که درفلب ماست"
بعد ان دوسال ماندن درکار دران کمپانی با تجاربی کهاموخته بودم برایم بسیار اسان بود که در ان زمینه کار های بهتری بگیرم . اطمینان نفس ام سبب شد که خودم شرکت ساختمانی با چند کارمند و کارگر براه بیاندازم ودر کنار شرکتم به عنوان سوپروایز اداره خوابگاههای دانشگاه بززگی به استخدام رسمی ان دانشگاه بیرون امدم . داستان را طولانی را کوتاه میکنم ..
اکنونمن دراین سر زمین نه پرزیدنتم و نه سناتور ولی مهاجری بودم که با دستان خالی به سر زمین امدم
تنها جیزی که بطور نهان درباخودم از وطنم اورده طرز نگاهم به زندگی و احساس مسئولیت شدیدی بوده که دردرونم درکارهایم احساس میکردم . که برای اشکار شدن توانایی هایم خودم را سخت مدیون این کشور میدانم .که زندگی .کار دراینجا به من فرصت داد توانایی هایم بعد از سپری شدن جوانی ام در وطنم در میاسالی دراینجا کشف کنم...
بیخود نیست که گفته اند امریکا سرزمین فرصت هاست !!
این گوشه ای از رندگی خودم بود
داستان زندگی خودم مرا به بیاد یک دختر خانم روسی انداخت اسمش "اولگا " بود او در کتابخانه دانشگاه شهرمان باهمسر من اشنا شده بود .گاهی به خانه ما امد ورفت میکرد او هم مثل ولگرد هم ماندگار این سرزمین شد فکر کردم قبل از اینکه این نوشته را به پایان رسانم به گوشه از زندگی این دختر .تتلاشی کهاین دختر برای زندگی کردن در ننمود مرا سخت تحت تاثیر فرا داد مطمئن هستم شنیدنش برای تازه مهاجری اموزنده خواهد بود این اولگا در مسکو با یک امریکایی اشنا شده بود وازدواج کرده بود وهمراه او به امریکا امده بود ۲۴ ساله بود ازبا اندامی بسیار زیبا و قدی .چهرهای بسیارظریف هر بینندهای را میتوانسا تحت تاثیر قرار دهد . حالت او مدل سالنهای لباس در در ذهن تداعی میکرد . بعد از چندماه از اقامتش از همسرش جدا شد. مدت کوتاهی در خانه ما بطور موقت زندگی کرد . عاشق زندگی کردن درامریکا بود . او فارغ التحصیل رشته مهندسی نفت ازدانشگاه مسکوبود . بعد از طلاق او تصمیم گرفت درامریکا بماند و باید کار میکرد. درابتدا دنبال کاری میگشت که با رشته تحصیلی او ارتباط داشته باشد . من میدیدم که او دهها "رزومه" یا تقاضای کار به موسسات نفتی در سراسر امریکا فرستاد. ولی هیچ گونه پاسخی دریافت نکرد وقتی از گرفتن کار در رشته تحصیلی اش ناامید شد. تصمیم گرفت هر کاری را به او پیشنهاد شد بپذیرد نه تنها از طریف خواندن اگهی های استخدام روزنامه
پیاده به دنبال پیدا کردن کار بههر گوشه کنار شهر سر میکشید
تا بلاخره در یک فروشگاه زنجیره ای عذا کاری پیدا کرد. اودرقسمت قصابی ان فروشگاه روزی ۸ ساعت باید گوشت خرد میکرد. وبسته بندی میکرد جالب این بود که عصر ها وفتی از کار برمیگشت خیلی هم خوشحال بود بسیار هم خوشحال بود و هیچ شکایتی نمیکرد . اولین چکی راگرفت به همسر من پیشنهاد کرد که مفداری بابت مخارج اش بپردازد وهمسرم پذیرقت تا او احساس راحتی کند جون اطاقی د اختیار او گذاشته بود
بعد از چند ماهکار درقصابی به عنوان کارگر به خاطر احساس مسئولیت و کار سخت کاریش اورا سر پرست کارکنان ان قصابی کردند و نزدیک دوسال انجا بود سال تا معاونت مدیریت ان فروشگاه ارتفا یافت و درامد نسبتا خوبی داشت و باسابقه کاری خوبش. بعد چند ماه از خانه ما اسباب کشی کرد اپارتمان زیایی اجاره کرد و اتومبیلی برای رقت امدش خرید . روزی به خانه ما امد وگفت برای خدا حافظی امده چون
یک فروشگاه بزرگ در الاسکا به عنوان مدیر اورا با حقوق قابل توجهی استخدام کرده اند ا و از شهر ما رفت . گاهی ایمیلی میفرستاد وحالی از ما میچرسید . یک بار برای مان نوشت هنوز وسوسه کار کردن دررشته موسسان نفتی ازارم میدهد .. بااینکه پول خوبی در الاسکا میسازد فقط خوشحال است میتواند با پولی که برای خانواده فقیرش درمسکو میفرستد از انها حمایت کند و الاسکا دوست دارد چون اب هوای انجا یاد اور روسیه است.. ..
.. فکر میکنم لازم نیست بیش از این مثال دیگری بزنم هرروز هزاران مهاجرتازه وارد ب هاین سر زمین میایند و راهی را می پیمایند که این دختر روسی و ولگرد پیمودند ..
این نوشته دارد طولانی شد میخواهم یا تجربه اخرم از"توهم " سرمایه و پول به این نوشته پایان دهم
و بگویم سرمایه مهاجر اگر عظیم باشد شکی نیست ان مهاجر به اتکا به سرمایه گذاری اش به تجربیات ولگرد و اولگا نیازی ندارد !! در بخشها مختلف میتواند با ان در امریکا از جهت مالی دغدغه ای نداشته باشد ..اما نمی توانم بگویم بدون تلاش ایا از زندگی در امریکا چیزی هم میاموزد یا نه ؟
اما نصیحت من
به انانی که به عنوان مهاجر به این سرزمین میایند و سرمایه بزرگی ندارند .این است که
درابتدای ورود شان هرچه "کمتر پول" با خودتان به این سرزمین بیاورید امید موفقیت شان بیشتر و زودتر است ..
ولگرد

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:21  توسط زیتون  |