تبليغاتX
زیتون

زیتون


"پاشنه‌ها، این‌قدی! ساق‌ها اون‌قدی"
 
به گزارش خبرگزاری زیتون احمدرضا رادان، فرمانده نيروی انتظامی تهران بزرگ، روز چهارشنبه اعلام کرد که روز گذشته نامه‌ای برای رهبر و محمود احمدی‌نژاد ‌نوشته و درخواست کرده تا اطلاع ثانوی استفاده از نقشه‌ی ایتالیا در تمام کشور اکیدا ممنوع اعلام شود. . رادان گفت چه معنی دارد نقشه‌ی کشوری به شکل چکمه باشد! آن هم چکمه‌‌ای به این پاشنه‌بلندی و جلفی و تحریک‌کننده‌ای!!


رادان به زیتون گفت که در راستای آنچه «بد آموزی" خوانده می‌شود، به زودی نقشه‌ی ایتالیا از کتاب‌های درسی حذف خواهد شد .

ایشان استفاده مجدد از نقشه ایتالیا را به بعد از تعدیل آن یعنی برداشتن پاشنه‌ و ساق بلند آن موکول کرد..
رادان در جواب خبرنگاری که پرسید پس شهرهایی که در قسمت پاشنه و ساق واقع شده‌اند چه می‌شود گفت: آن دیگر مشکل خودشان است. می‌توانند به کشور دیگری واگذار کنند.
و در جواب خبرنگار دیگری که پرسید مثلا کجا؟ گفت: مثلا بدهند به خود ما!

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:31  توسط زیتون  | 

1- امروز که رفته بودم چهارراه طالقانی کرج(پررفت‌وآمدترین چهارراه این شهر) از مردم شنیدم که دیروز به مدت 15 دقیقه از صفحه‌ی نمایشگر بزرگ برج چهار راه طالقانی فیلم پورنو پخش کردن و کلی از مردم اونجا جمع شدن و قیامت شده. زنا با روسری‌هاشون جلو چشم بچه‌هاشون رو پوشوندن و جیغ زدن و مردها با نیش باز تماشا کردن. حالا ساختمون تازه تأسیس پلمپ شده.
در گوگل سرچ کردم چیزی پیدا نکردم. کسی چیزی نشنیده؟ اگه راسته، شخصی که این سی‌دی رو گذاشته مرض داشته؟
فکر کنم اگه پیداش کنن پدرشو درآرن...
آیا اینکار یه دهن‌کجی به نظام بوده؟
فیلم بعدی از برج بعدی چه خواهد بود؟:) دا را دا دام!‍

پ.ن.
دوست عزیزی برایم لینک پیک نت رو فرستاده که خبر کوتاهی در این مورد داره.

پ.ن.2
نه شایعه نبوده. این هم لینک به فیلمی که پسری با موبایلش از این نمایشگر گرفته. پورنو هم همچین نبوده. عکس زن لخت بوده که طبق گفته‌ی علما دیدنش یک نظر حلاله.

2- نعمتی بزرگ به نام ولایت....

3- خاک بر سر اقتصاد این مملکت! با این جمله‌ی احمدی‌نژاد یک‌هو قیمت سهام صعود کرد....

4- کاریکاتورهای برندگان جایزه هشتمین مسابقه‌ی کاریکاتور تهران. بخش کمیک استریپ :
اول بهمن عبدی. دوم: مهدی علی‌بیگی. سوم:ابوالفضل محترمی
این هم کاریکاتورهای بزرگمهر حسین‌پور و بقیه برندگان بخش کاریکاتور
لینک‌ها رو در وبلاگ نیک‌آهنگ کوثر پیدا کردم.

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:29  توسط زیتون  | 

با زبون خوش می‌گم اگه کسی از بلاگرها تو این عکس و این عکس هست بگه تا اذیتش کنم:)
متاسفانه نتونستم عکس رو در سایز بزرگتر در فیلکر آپلود کنم.
(در پست قبلی از خجالت مینوی عزیز دراومدم. شنیدم آقای فرجامی هم اونجا بوده. (نترس بگو کدومی...
توی این عکس‌ها مرصیه برومند و فرزادحسنی و محمود بنفشه‌خواه و رضا کیانیان و اکبرعالمی و حبیب‌رضایی و فرهاد توحیدی ونادر سلیمانی دیده می‌شن.

رضا فیاضی چه خوش‌تیپ شده لامصب



یدالله صمدی نازنین



نظرها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 15:52  توسط زیتون  | 

جشنواره فیلم‌های کمدی گل‌آقا به قدری جذاب بود که بچه‌ها یک لحظه پلک روی هم نگذاشتند:



آقای ناصحی نامی حرکات شنیع رقص مانندی رو به جای حرکات موزون به خورد خلق‌الله داد و فکر کرد ما نفهمیدیم:)



فرهاد آییش به بهانه‌ی اجرای نمایش، یک‌ساعت پایش را روی کمر همسرش مائده‌ی طهماسبی گذاشت و احساسات حضار فمینیست را به شدت جریحه‌دار کرد!



اکبر(عالمی) به حبیب(حبیب رضایی. همون که کلاه مارک‌دار(!) سرشه) جشن‌ رو وللش! جشنواره کیلویی چنده! بدو بریم پایین .از اینجا می‌بینم دارن ساندویچ می‌برن. تا ملت نریختن تمومش کنن بدو. حبیب: صداشو در نیار. یه ساک خالی همرام آوردم!



احمد عربانی کاریکاتوریست گل‌آقا: آقا ما اومدیم کاریکاتور صورت دکتر ولایتی رو بکشیم دیدیم صورت خودش خدایی اون‌قدر دفرمه‌ست که تونستیم به جای کاریکاتور عکسشو بچسبونیم و خدارو شکر هیچ‌کس هم نفهمید! حتی خود گل‌آقا...
آقا این زیتون‌دات کام کیه که رفته رو سر بنده! خیلی خوب عکس می‌گیره امضاش رو هم می‌ذاره رو سر ملت!


نظرها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 3:19  توسط زیتون  | 

گل‌آقاییان عزیز ممنون.
شبمان را ساختید! جشن خیلی خوبی بود.
اون‌قدر تعریف‌کردنی دارم که نگو!!!

رضا کیانیان و ژاله علو



عزت‌الله انتظامی و مرتضی احمدی



نظرها

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:39  توسط زیتون  | 

 

1- جشن‌واره کمدی گل‌آقا ساعت 20-18 روز جمعه 16 آذر، در فرهنگستان هنر برگزار مي‌شود.
علاقه‌مندان می‌توانند با پر کردن این فرم برای شرکت در این جشن اعلام آمادگی کنند.
اگر علاقه‌مندید بشتابید!

2- چه معنی داره امسال 16 آذر، روز دانشجو، افتاده جمعه!
فکر کنم سردُمداران این مملکت باستانی به تقویم نگاهی ننداختن و این‌همه دانشجو رو دستگیر کردن که روز دانشجو نرن دانشگاه شلوغ پلوغ کنن... به جان شما ، اگه نمی‌گرفتینشون جمعه با خانواده و اهل و عیال می‌رفتن پیک‌نیک و اصلا حواسشون به روز دانشجو نمی‌رفت... اما شما یاد همه‌مون انداختید...

3- ازم خوا ستن به وبلاگ "نرگس برای عکاس نمی‌خندد" لینک بدم.
این وبلاگ برای کمک به دانش‌آموزانی درست شده که در آتش‌سوزی پارسال مدرسه روستاي درودزن مرودشت از توابع شيراز سخت صدمه دیدن...
گزارش فارس‌نیوز...

4- شوخی رهای عزیز با پزشک‌های وبلاگ‌نویس:)

5- سفرنامه ی مفصل چندین شماره ای حامد از سفرش به فرانسه و ایتالیا...(لینکارو خودتون پیدا کنید. آخریش اینه)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:40  توسط زیتون  | 

1- جلوه جواهری از زنان فعال و عضو کمپین یک میلیون امضا دیروز شنبه 10/9/86 دستگیر شد.
جرم: ایجاد تشویش در اذهان بیمار و ضدزن و دیکتاتورمنش!

2- مریم حسین‌خواه فعال زنان و عضو هیئت تحریریه‌ی سایت زنستان و از اعصای کمپین یک‌ میلیون امضا در تاریخ 26/8/ 86 دستگیر شد. صد میلیون تومان وثیقه برای آزادی موقت او تعیین شده.
جرم: اعتراض به نابرابری حقوق زنان با مردان. ایجاد حس نفرت در مردانی که در ذهنشان خودشان را عموم می‌پندارند.

3- برای دلارام علی، ،عضو کمپین یک‌ میلیون امضا 34 ماه حبس و ده ضربه شلاق بریدند.
چرم: شرکت در تجمع مسالمت آمیز زنان در تاریح 22 خرداد 85 . دلارام موقع کتک خوردن و کشیده شدن روی آسفالت خیابان، مخصوصا دستش را به باتوم مأمورین کوبیده و شکانده!

4- سپیده‌ پورآقایی ، فعال حقوق بشر، نزدیک به سه ماه است که در بازداشت‌گاه 209 اطلاعات زندانی‌ست.
جرم: دخالت بی‌جا در حقوق ِ بشر. شاید بشر حقوق نخواهد، به او چه مربوط!

5- زهرا بنی عامری پزشک زن جوان در تاریخ 20/7/86 به همراه نامزدش در پارکی در همدان دستگیر می‌شود.
خانواده‌ی نامزدش اورا با وثیقه آزاد می‌کنند و زهرا منتظر وثیقه‌‌ای که پدرش از تهران قرار است بیاورد می‌شود. پدرش وقتی می‌رسد با جسد زهرا مواجه می‌شود. زمان مرگ یک‌ربع قبل از تماس تلفنی با برادرش اعلام می‌شود.به پدر می‌گویند او با پلاکارد بسیج (بس که جمله‌های زیبا روی آن بوده و از خوشحالی داشتن چنین حکومت دموکراتی) خودکشی کرده.
جرم: حرف زدن با نامزد در پارک! و احتمالا شیتیلی‌ندادن به نیروهای جان‌برکف!
وثیقه‌یکی از متهمان به قتل زهرا یک‌میلیون تومن.

(نمی‌دانم به چه علت بعد از مدتی نام فامیل زهرا، بنی یعقوب ذکر می‌شود. شاید نام فامیلش سه قسمتی‌ست مثلا زهرا بنی یعقوب عامری یا دلیل دیگری دارد)

6- این موج همچنان ادامه دارد....
تا کی؟
وبه نظر شما این موج در نهایت به ضرر زنان است یا حکومت؟

7- نمی‌شود از دستگیری‌ها گفت و از رضا ولی‌زاده نگفت...
بخصوص که من هم به نوشته‌ش لینک داده بودم.
جرم رضا این بوده که افشا کرده چهار سگ آلمانی جمعا به مبلغ ششصد میلیون تومن به عنوان بادی‌گارد برای احمدی نژاد خریده‌اند. در صورتیکه آن‌ها در واقع شتر بوده‌اند!
وبلاگی برای ازادی رضا ولی‌زاده...

8- یک ای‌میل گروهی(عکس‌های جالب) برام اومده که یکی از عکس‌های من هم توش هست (بن‌بست خوشبختی). این عکس رو سایت آش‌رشته دات کام با امضای خودش چاپ کرده.
مرام آش‌رشته‌ای‌ها رو عشق است:)

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:14  توسط زیتون  | 

1ـ هدیه‌ی روز بسیج به محل ما حمله‌ی این جان‌برکفان همیشه در صحنه بر پشت‌بام‌ها برای جمع‌آوری دیش‌ها و اجازه‌ی دادستانی برای داخل شدن به خانه‌ها و بردن رسیورها بود. این مهربانان کرایه حمل اونا رو با وانت از مردم نگرفتن.
بعدا باید مراجعه حضوری کنیم برای پرداخت دویست‌هزار تومن پول شیرینی آشتی‌کنون(جریمه سابق).
سرهنگی می‌گفت: "من سالها در جبهه بودم. اینجور که اینا حمله کردن روی عراقی‌ها رو سفید کردن. من ِ خوش‌خیال درو باز کردم که نصیحت‌شون کنم رفتارشون با مردم بهتر باشه که ریختن تو و رسیور منو هم بردن." جناب‌سرهنگ فکر کرده بود اینا سرهنگ مرهنگ حالیشونه یا این اجوج مجوج‌ها زیر دستشن...
(خوشبختانه یکی تو ساختمونمون داشت برای بچه‌ش اسفند دود می‌کرد که پشت‌بون ما از چشم اغیار پنهون موند. شایدم وانتشون دیگه جا نداشت.)

2- من نمی‌دونم این بسیجی‌ها چرا با گرون‌فروش‌ها کاری ندارن! شما در طول یه خیابون دویست متری به چند مغازه سر بزنی هیچکدوم یک کالا با یک جنس و از یک کارخونه رو به یک قیمت ثابت نمی‌دن یا میوه‌ی یک‌شکل و یک کیفیت رو! فلسفه‌ی بسیج از روز اول چی بود؟ سلب آسایش مردم؟ کی بود می‌گفت بسیج مدرسه‌ی عشقه! بیاد ببینه که فعلا شده مدرسه‌ی نفرت...

3- کارمندی که با هزار زور و اصرار زن و بچه با حقوق زیر 500 هزار تومن همین هفته‌ی پیش دو دیش و رسیور با نصب خریده بود 300 هزار تومن. می‌گفت با دویست‌هزار تومن جریمه حقوق یک‌ماهم رفت... شب صدای دعوا با زنش محله رو برداشت...
روز بسیج مبارک!

4- آقا این تلقین‌پذیریم منو کشته!
ای‌میل آذر عزیزم رو می‌خوندم که طرز تهیه‌ی غذاهای تنگس‌گیوینگ رو برام نوشته بود. هر جاشو می‌خوندم بوی اونو با تموم وجود حس می‌کردم.
بوی استافین با شاه‌بلوط بوداده(حالا در عمرم شاه‌بلوط نخوردم ها...) و بوقلمون بریون، شربت کرانبری، پای کدوحلوایی، یام و... خونه رو برداشته بود. حالا نمی‌دونم یکی از همسایه‌ها داشت جشن شکرگذاری رو با یکی دوروز تأخیر برگزار می‌کرد یا بوها توی خیال من بود.

5- سر راه خرید کردم و اومدم خونه، تندتند شستنی‌ها رو شستم و کارا رو کردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم که قسمت آخر اوشین... ببخشید یانگوم رو در تلویزیون کوچک اتاق خواب ببینم. شنیده بودم قسمت آخرش کلی اتفاق میفته و زیاد کشدار نیست.
یانگوم از قصر بیرون رفته بود. با مین‌جان‌گوی خوش‌تیپ بالاخره ازدواج کرده بود و خوش ‌وخرم با دختر شیرین‌زبون پنج شش ساله‌شون در روستایی در کنار هم زندگی می‌کردن. یانگوم هم مجانی مردمو درمون می‌کرد.
در صجنه‌ای یانگوم با دخترش برای پیرزن بی‌کسی شروع کرد به غذا پختن.
سبزیجات رو خورد می‌کرد و می‌ریخت توی قابلمه‌ی جوشان. وای چه بو برنگی تو خونه‌ی ما راه افتاده بود. بوی سوپ پر از سبزیجات...
وقتی پیرزن خواب بود غذا رو در سینی کنارش گذاشت و دست در دست دخترش رفت. با این همه بوهای خوب‌خوب چرا پیرزن بلند نمی‌شد بخوره.
یانگوم رفت به طرف خونه که از دشت و دمن سبزی می‌گذشت. اما چرا بوی سوپ هنوز هست. الان باید بوی سبزه و خاک و درخت بیاد... گفتم خوب تلقین‌پذیریم در سکانس قبلی بیشتر بوده.
رسید به جایی که گرفتنشون( نترسید. می‌خواستن با سلام صلوات به قصر برشون گردونن) بو شدید و شدیدتر شد. اوه... غذای پیرزن داشت می‌سوخت. اما یانگوم حتما زیر چراغ رو خاموش کرده بود. خودم دیدم غذا رو در کاسه ریخت و گذاشت کنار پیرزن.
یهو آه از نهادم برخاست. بعد از عمری موقع اومدن تره فرنگی خریده بودم. سریع پاکش کرده بودم و مراسم گل‌شویی و شستنشو انجام داده بودم. درشت‌درشت خوردش کرده بودم و گذاشته بودم روی گاز بپزه...
رفتم سر وقتش... تهش کاملا سوخته بود و اندازه‌ی یک نعلبکی تره‌فرنگی نسوخته(اما بو گرفته) از بالاش استخراج کردم...

6- چرا اینقدر به چادر مریم حسین‌خواه گیر می‌دین و بهش توهین می‌کنین؟ حالا حجابش یا خود خواسته‌ست یا با اصرار خانواده‌ بوده. او الان به خاطر عقایدش زندانیه. اتفاقا افکار مترقی در مریم و امثال او بسیار مهم‌تر از دختریه که در یه خانواده لاییک دنیا اومده. تو که چادری بودن او رو با حرف از آزادی زدن مغایر می‌بینی. او مذهبش رو قبول داره اما با صدای بلند اعلام می‌‌کنه که کسی حق تحمیل عقاید قرون وسطایی رو به زنان نداره. او شجاع‌تر از توئه.
من مریم رو از نزدیک دیده بودم و باهاش حرف زده بودم. خیلی ازش خوشم اومد. از معدود آدماییه که به راهش معتقده و اهل تظاهر و ریا هم نیست.
شاید هم این رفتار شما به نفع مریم باشه!
در قسمت بعدی می‌گم چرا.

7- بعضیا به جای دفاع از جنبش به طور اعم "اشخاص" رو الکی گنده می‌کنن و با اینکارشون اونا رو بیچاره می‌کنن. بله، بزرگ کردن بی‌خودی آدمو دچار توهم می‌کنه و این خیانت به اوناست.
دوستی می‌‌گفت: "زینب پیغمبرزاده دختر جوان و پرشور و ساده‌ای بود. وقتی به زندان رفت و همه هم می‌دونستن زود آزاد می‌شه اینقدر طفلک رو بادش کردن و داستان‌های(احادیث) عجیب و غریب براش ساختن- بزرگی نوشت زینب از کودکی با یتیمی بزرگ شد و خانواده رو می‌چرخوند، در صورتیکه فقط دوسال بود مادر زینب فوت شده بود- و بعدش باهاش مصاحبه‌های جورواجور کردن و از چند روز زندانش قصه‌های آشویتسی ساختن که وقتی اومد بیرون تا مدتی فکر می‌کرد واقعا چیزی برتر از بچه‌های دیگر داره. سرش را بالا می‌گرفت و جواب سلام کسی رو نمی‌داد و... حالا با دلارام هم دارن همین کار رو می‌کنن."
نکنید آقا، نکنید خانوم...

8- خیلی جالب‌ بود برام. کسایی که پارسال مسابقه وبلاگ‌های برتر دویچه‌وله رو مسخره می‌‌کردن(به غیر از حاجی‌واشنگتن و جمهور عزیز) و برام ای‌میل داده بودن که انصراف بده و بعد که اول شدم بهم گفتن جایزه‌تو پس بده. امسال خودشونو خفه کردن برای رإی آوردن و جلب توجه داور(!) که اونم اصلا جز وبلاگ خودش و دو نفر وبلاگ نمی‌خوند. و با مشورت با یکی دوتا از بچه‌های قدیمی تنها هر کس که بهش کمپلیمان گفته بود انتخاب کرد...
چیه؟ برای شما خوبه و برای من اَخ؟:)

9- سوءتفاهم نشه. من از لاله‌ی صدیق و زهرا امیرابراهیمی بدم نمیاد اصلا. از رانندگی لاله خیلی خوشم میاد. خیلی جسوره. از طرز آرایشش هم خوشم میاد. بازی زهرا رو البته زیاد دوست ندارم ولی با خودش کاری ندارم. قیافه‌ی خیلی بامزه‌ای داره. کار نامجو هم اصلا بد نبود (اگر واقعا اون ترانه رو برای او خونده بود). ما همه‌مون نون رو به نرخ روز می‌خوریم. اصلا مگر نون به نرخ "دیروز" جایی هم پیدا می‌شه؟:)
خبرنگار یا عکاسی که خبرهای روز رو می‌نویسه یا به تصویر می‌کشه او هم نون رو به نرخ روز می‌خوره وگرنه گرسنه می‌مونه:)
و هر چه نرخ روزتر سیرتر!
خیلی خندیدم وقتی خوندم شاه‌ولی در بالاترین بهم گفته حسود:)))
نفهمیدم به‌نظرش حسودی لاله رو خوردم یا زهرا یا محسن؟:)

10- هر کاری کردم تمام امشب جی‌میل برام باز نشد. می‌خواستم دوسه تا ایمیل اساسی بزنم...

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 2:7  توسط زیتون  | 

آهای محسن نامجو جان!
ای یار و یاور دخترکان زیبا و بلا! وقت اون شده دوباره بیای بترکونی!
لاله‌ صدیق قهرمان خوشگل و تو دل‌بروی اتوموبیل‌رانی تو مسابقه تقلب کرده و یک سال محروم شده.
بیا برای اینم مثل زهرا امیرابراهیمی یک کلیپ مشتی بساز و حسابی مظلوم و بی‌گناه جلوه‌ش بده. گناه داره.
بد نیست لاله جان هم شروع کنه به کشیدن نقاشی( در حد بچه‌دبستانی‌ها هم شد اشکالی نداره) تا با قیافه‌ی مظلوم جلو نمایشگاه نقاشیش عکس بگیره و بعضی روزنامه‌ها براش ویژه‌نامه در بیارن:)


نظرها

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:51  توسط زیتون  | 

وقتی کتاب‌های "قدم بخیر مادر بزرگ من بود" و "اژدها کُشان" یوسف علیخانی به دستم رسید، واقعیتش فکر نمی‌کردم این‌قدر به دلم بنشیند و اینقدر با لذت بخوانمشان. هر داستانش را که خواندم شبش خواب میلک را دیدم. میلک(زادگاه نویسنده) روستایی‌ست که تابه‌حال ندیدمش اما احساس می‌کنم که مادر بزرگ من و مادر بزرگ خیلی‌های دیگر هم یک‌جورهایی میلکی بود‌ه‌اند. یوسف آن‌یکی کتابش " اژدها‌کشان" را هم به پدربزرگش تقدیم کرده. که تساوی را بین دو قصه‌گوی دوران کودکی‌اش رعایت کرده باشد.
شاید در یکی دو داستان اول با گویش محلی دیالوگ‌ها مشکل داشتم و به زیرنویس مراجعه می‌کردم اما کم‌کم خودم می‌توانستم دیالوگ‌ها را بفهمم. میلک روستایی نزدیک قزوین و از توابع رودبار الموت است. لهجه‌اش شاید به شمالی‌ها نزدیک باشد. اما من کم‌کم به زبان لری که مادر بزرگ من حرف می‌زد نزدیک می‌دیدمش و می‌فهمیدمش.
میلک به انگلیسی یعنی شیر. به نظر می‌آید یوسف از فرهنگ میلک سیر نوشیده...
خیلی‌وقت بود داستان‌های اقلیمی و روستایی با روایتی رازگونه و وهم‌آلود نخوانده بودم. خسته شده بودم از داستان‌هایی تخت و ساده درباره‌ی نگاه‌ عاشقانه‌ی دو دلداده از پنجره‌ی آپارتمانشان. دیالوگ‌های سوسولی و دلغشه‌آور بین دو دوست‌دختر پسر در کافی‌شاپ( که نمایشنامه‌ها هم اکثرا در این ارتباط نوشته‌ می‌شود) یا در پژو 206‌ شان.
شما هم اگر دوست دارید لحظاتی را در هوای پاک روستای میلک نفس بکشید.
مشخصات کتاب قدم به‌خیر مادربزرگ من بود
مشخصات اژدها کشان.
یوسف علیخانی در ویکی‌پدیا
پ.ن.
چقدر خوشحال شدم وقتی در گردباد خواندم که اژدها کشان به چاپ دوم رسیده... به یوسف علیخانی تبریک می‌گویم
طراحی جلد کتاب‌هایش را دوست دارم:



 


+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:11  توسط زیتون  | 

مدتی بود که نمی‌تونستم در بلاگ‌رولینک آدرس همه‌ی ‌دوستانی که آدرس وبلاگشون عوض شده تغییر بدم.
آدرس جدید چند تایی رو یادمه(مثل ققنوس و شهره و میعاد و...) اما متاسفاانه خیلی‌ها رو فراموش کردم.
لطفا اگر کسی از آدرس جدید وبلاگ‌ها خبر داره در نظرخواهی این پست بنویسه. ممنون
راستی همه‌ی پرشین‌بلاگی‌ها آخرشون باید زد آی‌آر؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:10  توسط زیتون  |