تبليغاتX
زیتون

زیتون

1- آن سید سالار نیامد
علمدار نیامد...
امسال دسته‌ها اجازه نداشتند با خود علم و کتل حمل کنند.







حالا هر لاغر مردنی می‌تونه باهاش عکس یادگاری بگیره و از غر شدن هم نترسه!


2- عاشورای امسال، روز شرمندگی...
این مطلب مهدی جامی رو از دست ندید!

3- دوسال پيش بعدازظهر عاشورا در اندرزگاه ما يعني اندرزگاه 2 پچ پچ اعدام يک زنداني سياسي بر سر زبانها افتاد ...
او حجت زمانی بود...(لینک از ترانه تیرداد)

4- ویولت دوست عزیز و شجاعم اولین داوطلب تزریق سلولی برای بهبود بیمااری ام اسه.
برایش آرزوی سلامتی می‌کنم.
برایش خوشحالم که به‌جز خانواده‌ی خوبش یه دوست خوب به نام امید در کنارشه . همینطور یه دکتر مهربون وبلاگستان، دکتر سین‌جیم!
(نترسید با اون دکترای شکنجه‌گر اوین که زندانی‌ها رو سین‌جیم می‌کنن فرق می‌کنه. این‌یکی خیلی ماهه)

5- بچه‌ی جغرافیدان... (البته احتمالا طوطی‌وار حفظ کرده اما باز بهتر از بعضی‌ بزرگاست)

6- یک شوی خوشگل از دو آقای بادی‌بیلدر ژیمناست...A beautiful demonstration by two body builders/gymnasts and the famous Conquest of Paradise music at the back ground... نگران نباشید. شورت پاشونه:)
با تشکر از سیما زندی برای فرستادن لینک‌ها

7- همچین لاک‌پشت بزرگی رو در عمرتون دیده بودید؟ پشت تریلی به‌زور جا شده. حقه‌ی تصویری نیست؟

8- بامداد رو که حتما یادتونه. خودش و کامنت‌های خوبش در نظرخواهی... به جز لینک بالا برام یه سری ترجمه‌های تحت‌الفظی ایرانی‌ها از فارسی به انگلیسی فرستاده که خیلی جالب و خنده‌داره... که گذاشتمش در قسمت بقیه‌ی مطلب. چون نسبتا طولانیه.

نظرها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:20  توسط زیتون  | 

1- وارد فروشگاه می‌شوم. در و دیوار فروشگاه پر است از پرجم‌های سیاه و منقوش به جملاتی در مورد حماسه کربلا و عاشورا. از تمام بلند‌گوها صدای روضه می‌آید. صدای سینه زنی و گریه‌های مردم. صدای روضه‌خوان خیلی وحشتناک است. مثل اینکه دارد عربده می‌کشد. و هر چه عربده‌هایش بلند‌تر و گوش‌خراش‌تر می‌شود صدای گریه و سینه‌زنی بیشتر می‌شود. من دارم از توی قفسه‌ها جنس‌های مورد نظرم را انتخاب می‌کنم. شیشه‌ای را برمی‌دارم روی برچسبش را بخوانم. صدای محیط فروشگاه قدرت فکر کردن و خرید را از من گرفته. انگار دست‌های سینه‌زن‌ها به جای سینه‌‌شان مغز مرا نشانه‌گرفته‌اند. به فروشنده‌ها نگاه می‌کنم. دختری پشت غرفه‌اش با حالتی عصبی گوش‌هایش را گرفته. بقیه هم دست کمی از او ندارند. قیافه‌ها بیمار‌ند. می‌روم جلوی آن فروشنده‌ای که گوشش را گرفته. از او می‌پرسم چرا این‌قدر صدای بلند‌گوها بلند است؟ چرا روضه؟ تازه گذاشته‌اند؟
- نه، دوسه روزه از 9 صبح تا 9 شب صدای نکره‌ی‌ این مردک را می‌گذارند. نمی‌دانم فامیل صاحب فروشگاه است یا برای دولت خودشیرینی و خوش‌خدمتی می‌کنه. دارم دیوونه می‌شم. حیف که به این کار احتیاج دارم و می‌دونم چند روز دیگه که دهه‌ی محرم تموم شد، این مسخره‌بازی‌ها هم تموم می‌شه وگرنه یک‌ روز هم تحمل نمی‌کردم. خوب آدم روضه بخواد گوش کنه می‌ره حسینیه.
گفتم اتفاقا من هم نتونستم خرید درست‌حسابی بکنم. بذار ببینم می‌تونم کاری بکنم.
دختر ناباورانه نگاهی به من می‌کند. می‌روم به سمت زن و شوهر مسنی که با چهره‌های درهم کشیده دارند خرید می‌کنند.
-شما از این صدا می‌تونید راحت خریدتونو بکنید؟
هر دو انگار منتظر همچین سوالی باشند.
- نه ! شورش را درآوردن این احمقای بادمجان دور قاب‌چین. آخه فروشگاه رو چه به روضه. اونم با صدایی به این بلندی. صدای خواننده‌شم مثل بوق حمومه.
- بریم پیش مدیریت بگیم؟
مرد از خدا خواسته: چرا نه؟ بریم.
زن شوهرش را صدا می‌کند:
- خودتو تو دردسر ننداز غلامحسین‌خان!
- چه دردسری خانوم! نگیم اینا هر روز بدتر می‌کنن.
می‌ریم پیش مدیریت.
- مگه اینجا حسینه‌ست. ما با این سروصداها نمی‌تونیم خرید کنیم.
- این حرفا چیه؟ محرمه. حضرت حسین اباعبدالله شهید شده.
- می‌دونیم و از این بابت متاسفیم. اما محیط فروشگاه جای این حرفا نیست. اگر خاموش نکنید یا یک موزیک لایت‌تر نگذارید(اینو اون پیرمرد گفت) خرید نمی‌کنیم و می‌رویم.
نگاهی به چرخ‌های پر از خریدمان می‌اندازد.
قدری دیگر با او یکی به دو می‌کنیم که آخر راضی می‌شود که صدای روضه را چند درجه کم کند. قابل تحمل‌تر است. وقتی برمی‌گردیم زن غلامحسین‌خان لبخندی حاکی از رضایت و عشق به شوهرش می‌زند.
- دستت درد نکنه آقا!
غلامحسین‌خان با لبخندی حاکی از غرور و افتخار چرخ خرید را برای زنش هل می‌دهد و می‌رود سر وقت قفسه‌های دیگر.
دختر فروشنده مرا صدا می‌زند.
- دستت درد نکنه! نمی‌دونی چه خدمتی به ماها کردی.
- کاری نکردم. داشتم سرسام می‌گرفتم. من هر جا احساس کنم باید اعتراض کنم می‌کنم. همه باید اینطور باشیم.
- اما ما جرأت نداریم...
دو دختر دیگر از غرفه‌های دیگر می‌آیند جلو. تقریبا دهانشان را می‌چسبند به گوش من.
- وای... چه کار بزرگی کردی. رسما داشتیم دیوونه می‌شدیم.
- خواهش می‌کنم.
می‌خندند و می‌روند سراغ مشتری‌هایشان. و من هم رفتم باقی خریدم رو بکنم.
وقتی سر صف صندوق می‌ایستم. دختر غرفه‌دار را می‌بینم که  می‌آید به صندوقدار چیزی را می‌دهد و در گوشش پچ‌پچی می‌کند و می‌رود.
خرید‌هایم را روی ریل صندوق می‌چینم. همه را قیمت می‌زند و آخرش بسته‌ای کوچک که برایم غریبه است می‌اندازد تو نایلون خریدم. بسته‌را در می‌آورم.
- این مال من نیست. من اصلا از غرفه‌ی لوازم آرایش چیزی نخریدم.
-این کادوییست از ما برای شما!
- کادو؟ از طرف شما؟ به چه مناسبت؟
- برای کم کردم صدای روضه. سه روزه که این بساط بود و هیچکس اعتراضی نمی‌کرد.
-ای بابا... من در درجه‌ی اول برای خودم اعتراض کردم. (به شوخی اضافه کردم)حقوق شهروندی‌ام با این آلودگی‌صوتی پایمال شده بود.
- خوب مال ما هم شده بود!
- پس اجازه‌ بده پولش رو حساب کنم.
- دیگه اسمش کادو نیست اون‌وقت.
و این شد که من برای اولین بار کادویی برای اعتراضم گرفتم. زیاد گران نبود.حدود دوهزار تومان. اما خیلی مزه داد:)

2- یاد خانمی افتادم که همسر یک روضه‌‌خوان بود. اشک می‌ریخت و تعریف می‌کرد چطور شوهر روضه‌خوانش سالی یکی دو زن را که از طریق مسجد محل پیدا می‌کند، صیغه می‌کند و به آپارتمانی که بابت همین کار خریده می‌برد.
می‌گفت دلم نمی‌آید آبرویش را در محل ببرم. دندان روی جگر می‌گذارم و می‌سوزم و می‌سازم...

3- جالب است که پیمانکار‌هایی که مناقصات تزئین ماه محرم با پرچم سیاه را می‌برند همه عضو سپاه تشریف دارند... و چه بودجه‌‌ی کلانی صرف این کار می‌شود...

4- باز این چه شورش است که در خلق عالم است...

5- مخمل‌بانو:
داشتم داشتم حساب نیست!
زیتون از گروه جیم حرف میزنه. گروهی که شکم سیر و خسته و کسل از زندگی جهان اولیشون میان و بد و بیراه گویان جملات نیمه پر لیوان بینانه خانوم و آقای الف واقع در کشور جهان سومیشون رو به سخره میگیرند. و کاش فقط به سخره بگیرند که با الفاظ گل و بلبل مزین میکنند.
شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد!
و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!

6- مصاحبه‌ی رادیو زمانه با آذر فخر عزیزم:
رادی روشنفکر بی نظیری بود
متن کامل در ادامه‌ی مطلب....
عکس آذر و صدای قشنگ او را در سایت رادیو زمانه ببینید و بشنوید.

نظرها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:13  توسط زیتون  | 

در قسمت اول خواندید!
و حالا قسمت دوم کافی شاپ کنار اتوبان و قصه‌ی مردی از سرزمین" مارکز"!
نوشته‌ی ولگرد

کارلوس خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او مدت کوتاهی آن‌جا نشستم دخترک گارسون گاه‌گاهی با پارچ قهوه از جلوی میزم عبور می‌کرد. کنار میز بعضی از مشتریان می‌ایستاد. به اشاره آنها توی فنجان خالی یا نیمه خالی آنها را با قهوه پر می‌کرد. او با اشاره‌ی من کنار میزم آمد. با لبخندی فنجان نیمه خالی‌ام را پراز قهوه کرد و رفت.
هنوز به حرف‌های کارلوس فکر می‌کردم. می‌خواستم جواب این سوال را بدانم که چرا این آدمی که وکیل بوده شغل وکالت داشته کشورش را رها کرده به آمریکا آمده و راننده کامیون شده!
آیا جاذبه‌ی زندگی در آمریکا آنقدر زیاد است که او تصمیم گرفته شغل مهمی مثل وکالت را در کشورش با رانندگی کامیون در امریکا تاخت بزند؟
این به‌نظرم کمی بعید می‌آمد. باید دلیل دیگری برای کارلوس وجود داشته باشد که دست به این کار زده. البته آدم‌هایی را از کشور خودمان می‌شناختم و یا شنیده بودم که در ایران موقعیت‌ها و مشاغل خوبی داشته‌اند ولی وقتی به این سرزمین آمدند برای امرار زندگی‌شان کارهایی را پیشه کردند که با تجارب و تحصیلات آنها هیچ ارتباطی نداشته. حتی تن به کارهای پست هم داده‌اند.
نمونه‌ی آن آدمی بود که شنیدم در زمان شاه در ایران شغل وزارت داشته، وقتی به آمریکا آمد دراینجا نانوایی باز کرد. دلایل این گونه ایرانی‌ها و آن آقای وزیر و یا خودم را خوب می‌دانستم.
ولی دلیل مهاجرت "کارلوس" به امریکا را با اطلاعاتی که از اوضاع سیاسی کلمبیا داشتم، برایم فهم‌اش آسان نبود. خصوصا" این‌که این شخص برای دولت کلمبیا کار می‌کرده.
تا آنجا که می‌دانستم مردم آمریکای لاتین برخلاف بیشتر ملت‌ها که به امریکا مهاجرت می‌کنند، فقط برای کار، آن‌هم به‌طور موقت به امریکا می‌آیند و بیشترشان هم غیرقانونی هستند. می‌آیند تا مخارج خانواده‌شان را در کشورشان تأمین کنند. اینان معمولا از طبقات پایین جامعه خودشان هستند و زبان انگلیسی خوب بلد نیستتد و بعد از چند سال به کشورشان برمیگردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:30  توسط زیتون  | 

1- پیش‌بینی می‌کنم اگه وضع همین‌طوری پیش بره، یعنی سردی هوا و کمبود گاز و قطعی مکرر برق و تعطیلی‌های پی‌درپی و (نه... نمیخوام بگم قراره انقلابی چیزی بشه... یه لحظه جای اینکه بپرین تو حرفم گوش بدین!) بله داشتم می‌گفتم، اگه وضع همینطوری پیش بره، جمعیت کشور ایران حدود نُه ماه دیگه به صد میلیون می‌رسه!

2- آقایون کم‌جنبه! وقتی خانمتون از سرما شبا بهتون پناه میارن این‌قدر فکرای پلید به سرتون راه ندین! اون فقط یه بخاری 37 درجه می‌خواد. چرا یهویی درجه‌تون می‌ره رو 42 و آتیش‌و پنبه و این‌حرفا!!

3- خانمای عزیز، شما هم اگه ریگی(یا نیم‌کلاهی) زیر کلاتون نیست و فقط رفتید بغل آقا که گرم بشین چرا هی قر و قنبیل میایید و بدنتون رو پیچ‌وتاب می‌دید؟!

4- خلاصه که اقتصاد‌دانان ، حکومت‌رانان، مسئولین عزیز، فردا، گوش شیطون کر بعد از 9 ماه که انفجار جمعیت اتفاق افتاد نگید زیتون تو چرا می‌دونستی و نگفتی و بدبخت شدیم و این حرفا...

5-یک پیشنهاد: به نظر من این‌روزا همراه هر کامیونی که هی میان فرت و فرت سنگ‌ریزه و نمک می‌ریزن تو خیابونا همراش یه وانت هم بیاد در خونه‌ها کاندوم(صدبار این کلمه رو نوشتم و پاک کردم و نقطه‌چین گذاشتم و آخرش گفتم ما علما عیب نداره از این کلمات بنویسیم) پخش کنه:) علاج واقعه رو قبل از وقوع باید کرد.
پیشنهاد دوم: ازبسیج بیست‌میلیونی کمک بگیریم. یعنی هر بسیچی جان‌برکف شب‌ها در بالای سر زن‌وشوهرا کشیک بایسته تا زیاده از حد به هم نزدیک نشن
شما پیشنهاد دیگری دارید بفرمایید!

6- محمود تعطیلی‌نژاد...

7- امروز پسر کوچولوی همسایه‌ی ما بعد از ده روز تعطیلی رفت مدرسه. هنوز مادرش نفسی به راحتی نکشیده بود که حدود‌های ساعت ده زنگ زدن که مدرسه گازش قطعه و بچه‌ها دارن از سرما می‌لرزن و بیایید بچه‌هاتونو ببرید و تا اطلاع ثانوی بیخ ریشتون نگه‌دارید. قیافه‌ی مادر بچه دیدنی بود!

8-

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:10  توسط زیتون  | 

1- من با پرهای انگشتانم
از سنگ خارا دلی ساخته‌ام
و درون دل
گویی همین خورشید آسمان‌است که می‌درخشد
ولی افسوس که خورشید چشم‌هایم را کور کرده...
(بیژن جلالی)

2- این سردترین زمستونیه که به یاد دارم اینجاها شب‌ها به زیر بیست‌درجه سانتیگراد زیر صفر می‌رسه. بخار دهن آدم تو هوا یخ می‌زنه به معنی واقعی. سبیل‌های سبیل‌باروتی قندیل می‌بنده به معنی واقعی. آب بینی که جرأت بیرون اومدن نداره چون آمدن همانا و بالای لب تشکیل آبشاریخی همان! با این‌حال با وجود تعطیلی هر روز و هر شب می‌رویم خیابون‌گردی... کیفی عظیم دارد سرمای سیبری رو در شهر خودت تجربه کنی.
اما این زمستون پربرف‌ترینش نیست. پارسال پیرارسال تا این‌موقع بیشتر برف اومده بود تو محل ما.
زندگی خیلی‌ها مختل شده. خیلی از خانم‌ها و آقایون مسن جرأت بیرون اومدن از خونه رو ندارن. سُرسُری زمین و امکان شکستن استخوان‌ها به کنار، می‌گن نفس یخ می‌زنه.
یه عده هم قربونش برم این‌جور وقتا شروع می‌کنن به آذوقه جمع کردن. می‌شنون کامیون پخش فلان چنس نیومده حمله می‌کنن هر چی شیر و ماست و پنیر و کره و خامه رو غارت می‌کنن. گوشت در عرض این دوروز قیمتش 25 درصد بالا رفت. یه عده هم بست نشستن جلو نونوایی‌ها... بیست‌تا بیست تا می‌گیرن و می‌رن می‌ذارن خونه و دوباره بر می‌گردن سر صف. اکثرشون هم آقا هستن. خوب بهتر از اینه که تو این سرما و برف که تعطیل هم شدن بشینن ور دل زنشون و هی غُر بزنن!
آخ آخ، امان از غر غر مرد‌ها... کی می‌گه زنا غرغروئن! سی‌با دو روز به علت بسته‌شدن جاده‌ها موند خونه و من تازه فهمیدم چه حکمتی داره خدا حضرت آدم رو به کار و کار و کار در تموم عمر محکوم کرد! به خاطر آرامش خاطر حوا! اگر آدم ور دل حوا می‌موند بیچاره سر به بیابون می‌گذاشت.
اخلاق مردا در تعطیلی جمعه‌ها یه چیزیه و در تعطیلی اجباری یه چیز دیگه‌ست. ما که هر چقدر خواستیم آقامونو دست‌به‌سر کنیم که بره تو صف نون و غارت ارزاق بخصوص نخود سیاه زیر بار نرفت. مجبور شدیم به همون پلو بوقلمونمون بسازیم و غرغر تحمل کنیم و دخالت در همه‌ی اموری که تابه‌حال حتی کوچک‌ترین توجهی به اون نمی‌کرد!
ناچار متوسل به دعا شدیم که خدا نوری در دل شهرداری بتابونه و بیان راه‌ها رو باز کنن تا آقایون برن سر کار.
شهرداری راه‌ها رو پاک کرد! اما... به علت کمبود گاز کارها تعطیل شد. مدارس تعطیل شدن، ناچار معاهده‌ای با آقامون امضا کردیم که دندون رو چیگر بذاره و در امورات داخلی زیاد دخالت نکنه:) در عوض ما هم ببریمش گردش و بخ‌نوردی و سیبیل‌قندیل‌بندی و سرسره بازی!
از حکمت‌های دیگر این روزهای یخ بندان این بود که سی‌با رو که می‌کشتی کلاه نمی‌گذاشت و دستکش دست نمی‌کرد و این سوسول‌بازی‌ها رو در خور مردان قوی و بزرگ نمی‌دونست، کمی تا قسمتی نرم شد و حاضر شد کلاه سرش بگذارم... و این برای من پیروزی‌یی بود بس عظیم!

سبیل‌های این مرد واقعا قندیل بسته!



سرسره‌بازی با تیوب روی برف چه کیفی می‌ده.


3- سخنی با شما در مورد آی‌پی
مدتی‌ست که دوستانی که از طریق آی‌پی کامنت‌نویسشون رو شناسایی و چک می‌‌کنن، فکر می‌کنن هر آی‌پی شبیه آی‌پی من، یعنی خود زیتون! در صورتیکه روحم از اونا خبر نداره و گاهی حتی هنوز پست جدید این دوستانم رو نخوندم. اتفاقا یکی هم در نظرخواهی پست گذشته‌م همینو نوشته و فکر کرده به کشف مهمی نائل اومده.
لازمه توضیح بدم که من از یک آنتی فیلتر استفاده می‌کنم که دوست عزیزم غزل برام با ای‌میل فرستاده.(همون که شکل یک قفل میاد رو دسک‌تاپ و یه صفحه‌ به زبون چینی یا ژاپنی باز می‌شه). خیلی ممنونش هستم چون مدتیه مشکل منو حل کرده.(لطفا کسی ازم نخواد با ای‌میل بفرستم چون هر کاری کردم این نوع فایل رو نتونستم بفرستم. فایل اکزه است. نمی‌دونم غزل چه‌طوری برام فرستاد که مشکلی ایجاد نکرد)
اما مسئله این‌جاست که هر کسی از این آنتی فیلتر استفاده ‌می‌کنه(که تا اونجایی که من می‌دونم تعدادشون خیلی زیاده) هفت رقم سمت چپ آی‌پی‌اش یکی میاد.
یکی دو نفر دچار این سوءتفاهم شدن که مثلا من و مانی یکی ‌هستیم. چرا؟ چون آی‌پی‌هامون شبیه همه. طرز تفکر من کجا مانی کجا! یه خورده هوش، سر سوزنی منطق، بهتر از صد آی‌پی آدما رو معرفی می‌کنه.
می‌ترسم احمد ف ناخواسته آب به آسیاب دشمن بریزه و این آنتی‌فیلترو از ما بگیرن!

4- تبرج
مأمورتبرج چهار چشمی مواظبه که وقتی پای خانم‌ها از برف درمیاد تو چکمه نباشه. پاهاشون لخت هم بودن، بودن!
اسلام نشون دادن پا رو تا مچ ازاد می‌دونه. اما پوشوندن پا با چکمه، استغفرالله... پسر ژیگولوئه رو نمی‌دونم که دنبال چی می‌گرده. شاید دنبال ننه‌ش:)
ننه سرما رو می‌گم بابا...


5- یکی از دوستان چند روز دیگه لکچر داره و نمی‌دونه ترجمه‌ی ( Attention Deficit Hyperactivity Disorder) چی می‌شه. اگر پزشکی اینجا رو می‌خونه و بلده لطفا بنویسه

6- اینم کیک تولد برای همه‌ی دی‌ماهی‌های گل مثل خودم:)


7- باز باید توضیح بدم که... منظورم از شماره 2 مطلب گذشته، دوستان اینترنتی نبودن به‌جان شما. آخه دوست اینترنتی اگه تو نگی از کجا بفهمه کی تولدته؟ من خودم جزء اهمال کنندگان درجه‌ یک محیط اینترنتی هستم!

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 2:55  توسط زیتون  | 

1- سخنی با دوستان عزیز خود جیم‌بین
من نمی‌دونم آیا شما واقعا هر داستانی می‌‌خونید یا هر فیلمی که می‌بینید فورا با یکی از قهرمان‌های داستان اینقدر شدید همذات‌پنداری می‌کنید یا وقتی به وبلاگ من می‌آیید این بلا سرتون میاد. داشتم فکر می‌کردم اگر صمدبهرنگی و دولت‌آبادی و چخوف و تولستوی و شکسپیر و.... هم وبلاگ داشتن از دست شما چی می‌کشیدن.
صمد بهرنگی بابت نوشتن داستان "آقای چوخ‌بختیار" باید هزاران فحش از کارمندا می‌خورد و یا مثلا هوشنگ مرادی کرمانی بعد نوشتن قصه‌های مجید، هزاران کامنت می‌‌گرفت با این مضمون که مرتیکه! منم سال‌ها با مادر بزرگم زندگی می‌‌کردم اما حتی یک بار مثل مجید اشکنه نخوردم و هر روز باقالی‌پلو با گوشت و ماهی و میگو به‌راه بود. یا صدها نفر با خواندن کتاب ابلوموف یا دیدن فیلمش فکر کنند که نویسنده به آنها توهین کرده.
آقا جان، خانم جان مگر تو میای در نظرخواهی‌ها فحش می‌نویسی که فکر کردی منظورم از آقای جیم تویی؟
مگر من که در ایرانم باید الف باشم یا ب؟ خوبه عین ملانصرالدین فرداش بیام برای خودم کامنت بنویسم ای زیتون فلان‌فلان شده من کجام مثل الفه یا ب.
آیا می‌شه شخصیتی خلق کرد که شامل خلقیات تمام 6-7 میلیارد جمعیت جهان باشه؟
خوب هر داستانی راجع به یکی از این مثلا 6 میلیارد آدمه... که می‌تونه نماینده‌ی تعداد زیادی از آدم‌های دیگه باشه یا تعداد کمی یا اصلا یکی.(مثل نوشته‌ی من که مخاطب خاص داشت و شکر خدا تنها کسی بود که اصلا بهش برنخورد :) ).
اما اینکه چرا شما خودتو همیشه جای هر قهرمان داستانی می‌ذاری. به نظر من دو دلیل می‌تونه داشته باشه، یا قوه‌ی تخیل و تلقینت خیلی بالاست یا این‌قدر اعتمادبه نفست پایینه که همیشه فکر می‌کنی همه دارن بهت تیکه می‌ندازن:)
خلاصه که دیوونم کردید دیوونم کردید، دستمو گرفتید و گفتید چقدر سردی!
به جان شما بعد از خوندن بعضی‌ کامنت‌ها تیروئیدم عین یه پرتقال باد کرد و غمباد گرفتم.
زدید استعدادمو پاک کور کردید! تازه می‌خواستم برم سر بقیه حروف الفبا!

2- امسال اومدم خیلی جنتل‌زنانه و خانمانه اصلا به‌روم نیارم که تولدمه و منتظر باشم ببینم بقیه چیکار می‌کنن. یادشونه، یادشون نیست...
(سال‌های پیش از چند روز پیش خیلی پرروئانه به همه گوشزد می‌کردم و با ذوق می‌پرسیدم قراره چی برام بگیرن و دیگران هم می‌گفتن یادشونه و می‌خوان سورپریزم کنن)
روش امسالم اصلا جواب نداد:) جز دوسه نفر بقیه اصلا به روی مبارکشون نیاوردن... این روش، افسردگی و حسرت و حرمان و خسران و بدبختی فراوان به دنبال داره!
از من به شما نصیحت! یه کلام! مردم گرفتارن، تولد شما قرار نبوده هیچ گره‌ای از زندگیشون رو باز کنه... جنتل منتل بازی رو بذارید کنار و از روش سال‌های پیش من استفاده کنید. از چند روز قبل خودتون به همه یه جوری بگید و برای خودتون برنامه ریزی کنید. آخرش مجبور شدم خودم برای خودم یه دسته‌گل خوشرنگ و خوشگل و یه کادوی دبش بخرم و چند نفری رو ناهار دعوت کنم تا همه رو غافلگیر کنم:))
اما دلم برای خودم سوخت... بذار تولد دوستام بشه!!!
یه احتمال خوش‌باورانه هم می‌دم که از بس همیشه از قبل اعلام کردم همه بدعادت شدن.


3- آره دیگه، سعید جلیلی جان، فدات شم، برای تعمق و گسترش روابط بین کشورها، باید اسم خلیج فارس رو بگذاریم "خلیج دوستی".
من می‌گم بیاییم اسم دریاچه‌ی خزر رو هم بذاریم"مال ما وشما نداره!" اسم حوزه‌های نفتی رو بگذاریم " بفرما! دم در بده"
اسم رشته کوه البرز رو بگذاریم" بیایید دور هم باشیم"
اسم دریاچه‌ی ارومیه رو بگذاریم" خشک‌شد هم شد، جونت سلامت باشه!"
شاعران و نویسنده‌هامونم که به طور تساوی بین همسایگان محترم عین آش نذری تقسیم کردیم. دیگه چی داریم برای تقسیم کردن...
مهم حکومته که باید به هر قیمتی بمونه:)

4- دفعه‌ی پیش که در ماشین‌های کرایه تهران کرج، در صندلی عقب بین یه خانم و آقا تقریبا پرس شده بودم با خودم عهد کردم اینقدر تو صف می‌مونم تا روی صندلی جلو بشینم.
اما دیدم 3 تا خانم جلوی منن و همه می‌خوان منتظر بمونن تا جلو بشینن. راننده لاالله‌الا‌الله‌گویان گفت بابا بیایین سوار شید اون عقب که کسی شما رو نمی‌خوره. من به شوخی گفتم می‌شینم عقب به شرطی که دو تا کوچولو موچولو پیشم سوار کنی. و سوار شدم. راننده هم نه گذاشت و نه برداشت داد زد دو تا کوچولو موچولو بیان عقب! و در کمال شرمندگی دیدم دوتا آقای جوون ریزنقش با خوشحالی (که از صف جلو زدن) اومدن نشستن عقب! اونی که اومد پیش من نشست تا آخرای مسیر با حفظ فاصله از اول تا آخر راه مشغول خوندن(خوندن که چه عرض کنم، خوردن) یک مجله‌ی خانوادگی زنانه بود. گفتم با همه‌ی خجالتی که از زدن این حرف کشیدم اما آخی.... چه راحت نشستم. و کیف می‌کردم.
از اتوبان که پیچید به سمت کرج وول خوردن بغل‌دستیم شروع شد برای درآوردن کرایه‌ از جیب چپش. این وول خوردن رو به مثل‌آدم‌نشستنش در تموم راه بخشیدم و به روم نیاوردم. حتی نگاهش هم نکردم. مبادا خجالت بکشه. کمی بعد اون پیاده شد. وقتی به آخر مسیر رسیدم و دست کردم در جیب راستم که کرایه رو در بیارم( گاهی کرایه‌ی تهران تا کرج و از ایستگاه تا خونه‌مون +چند اسکناس بیشتر از قبل اماده می‌ذارم تو جینم. حوصله‌ی کیف‌گردی ندارم) دیدم ای وای جا تره و بچه‌نیست! پولا رو که برده هیچ حتی آب‌نبات و خودکار و دستمال کاغذی توی جیبم رو هم برده نامرد ریزه میزه!
منم ادب شدم که دیگه بین آدما فرق نذارم:)

5- همون روز.... از ماشین که پیاده شدم برف شدیدی می‌بارید. رفتم اون‌ور خیابون. جایی که دست‌فروش‌ها قُرُقش کردن، یه مرد معتاد لاغر تو اون سرما و برف کتشو از تنش درآورده بود و بالا گرفته بود. با پیرهن مثل بید می‌لرزید و داد می‌زد تو رو خدا ازم بخرینش 500 تومن... خانم توروخدا بخرش 500. از جلوش رد شدم. هنوز جیبم درد می‌کرد... خانم توروخدا 400 هم می‌دم. جوابش رو ندادم. من هنوز به فکر اون مردک بودم. از مرد معتاد که یک کیلومتری رد شدم تازه خود درگیری‌ام شروع شد. آخه یکی دیگه جیبتو می‌زنه دق دلیشو سر یکی دیگه در میاری. خوب بهش 500 تومن می‌دادی... به خودم گفتم خوب اون می‌خواست بره مواد بخره. آخه کجا مواد 500 می‌دن. شاید گرسنه‌ش بود. بالاخره یکی می‌خره کتش جنسش خیلی خوب بود... از سرما چیکار کنه... آقا شب شام که کوفتم شد هیچی نتونستم درست بخوابم. آخرش هم نفهمیدم باید برمی‌گشتم بهش پول می‌دادم یا نه... می‌دونم نمی‌شه غصه‌ی همه رو خورد. اما قیافه‌ش همه‌ش جلوی چشامه.

6- همون روز دوباره سوار تاکسی شدم. آقایی که جلو نشسته بود به راننده می‌گفت شنیدی می‌خوان پایتخت رو عوض کنن؟ اونم می‌پرسید کجا قراره بشه؟ گفت اصفهان.- چند سال پیش هم یه همچین چیزی برای سرگرمی ملت گفتن که اراک یا اصفهان یا هشتگرد و... می‌خواد بشه پایتخت. - امااین‌دفعه جدیه فکر کنم.
من نتونستم ساکت بمونم.
- آقا چقدر ساده‌ای. اینا که اصلا می‌گن کلمه‌ی "پایتخت" طاغوتیه و ما پادشاه نیستیم که تخت و تاج داشته باشیم. راننده گفت پس جاش چی می‌خوان بذارن. خواستم بگم "مرکز" امایهو به کلمه‌ی دیگه به ذهنم رسید.
احتمالا می‌ذارن "پای‌منبر"... همه خندیدن. راننده گفت ببین می‌تونی مارو از نون خوردن بندازی خانوم! گفتم آقای راننده اگر کسی چیزی گفت می‌گم من گفتم خوبه؟ تازه باید بهم جایزه‌هم بدن که کلمه‌‌ای به این خوبی درست کردم براشون!

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:12  توسط زیتون  | 


آقای الف سر کار با رئیسش دعوایش شده، سه ماه است حقوق او را نداده‌اند. در راه برگشتن به خانه، پژویی به ماشنش می‌مالد و در می‌رود. نیم ساعت در هوای سرد زمستانی درصف نان می‌ایستد. نانوا اعلام می‌کند که نان تمام شد.
از سرپر محل نان باگت بیات و چند تخم مرغ می‌خرد و به خانه می‌آید.
به نامزدش زنگ می‌زند. پدرش گوشی را برمی‌دارد و می‌گوید اگر شرایطی که گفتم تا دوماه دیگر فراهم نکنی(خانه و ماشین و مخارج عروسی مقصل و...) دخترم را می‌دهم به پسرعموی بازاری‌اش. سپس نامزدش هم گوشی را می‌گیرد و با شرمندگی می‌گوید تورا خیلی دوست دارم اما روی حرف پدرم هم نمی‌توانم حرف بزنم.
آقای الف برای فرار از سرمای اتاق روی گاز چایی می‌گذارد. مقدار متنابهی گریه می‌کند. بعد می‌رود کنار پنجره.
دانه‌های درشت برف در حال باریدن هستند. به رویا فرو می‌رود. یادش می‌آید چقدر برف دوست دارد و قدم زدن دست در دست نامزدش روی برف‌ها....
کامپیوترش را روشن می‌کند. توی وبلاگش می‌نویسد:
چه زیباست رقص دانه‌های برف وقتی نرم نرمک بر زمین فرود می‌آیند...
--------

خانم ب 6 صبج بیدار می‌شود برای شوهرش صبحانه آماده می‌کند. ساعت 7 پس از کمک در پیدا کردن لنگه جوراب، عینک و کلید و کارت سوخت شوهرش او را تا دم در بدرقه می‌کند.
تا وقتی بچه‌اش بیدار شود نصف کارهای خانه را کرده. موقع کار به این فکر می‌کند که چرا با داشتن ‌لیسانس باید خانه‌نشین باشد. صدها جا رفته فرم پر کرده اما هیچ شغلی گیرش نیامده. ته دل شوهرش از سر کارنرفتنش راضی‌ست... خانم ب از شستن ظرف و جارو و پارو خسته شده. اما چاره‌ای ندارد.
بچه که بیدار شد صبحانه‌اش را می‌دهد و حاضرش می‌کند. می‌روند خرید. بچه با اینکه بلد است راه برود دائم بغل می‌خواهد و نق می‌زند. قیمت‌ها نسبت به چند روز قبل بالا رفته‌اند. با چند کاسب حرفش می‌شود. به سختی بارها را به خانه می‌آورد. سبزی پاک می‌کند، ناهار می‌پزد، با بچه بازی می‌کند، ماشین لباسشویی می‌زند، دم پای شلوار بچه را تو می‌گذارد، جمع و جور می‌کند، همه جا را جارو برقی می‌کشد. چند بار به تلفن جواب می‌دهد. بچه را به دستشویی می‌برد. حمامش می‌کند. برایش قصه می‌گوید، فکر می‌کند برای شام چی درست کند. برای ناهار فردا... ملافه‌های تخت را عوض می‌کند و...
شوهرش که از سر کار می‌اید می‌پرسد قبض‌های برق و تلفن را داده؟!‌
خانم ب می‌گوید فکر کردم خودت برده‌ای بدهی؟ دعوا می‌شود. مرد می‌گوید پس تو توی این خانه چکار می‌کنی؟
قهر می‌کنند. زن شب که شوهرش خوابید خسته می‌آید کامپیوتر را روشن می‌کند. در وبلاگش می‌‌نویسد:
بچه‌ام امروز یه کلمه‌ی‌ بامزه گفت. در سوپر مارکت وقتی بسته‌های ماکارونی را دید، گفت مامان، ماتالونی.

------
آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می‌کند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران)
چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافه‌ای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). می‌رود سر یخچال قوطی آبجو خنک در می‌آورد و می‌نشیند پشت کامپیوتر. اول می‌رود به حساب‌هایش رسیدگی می‌کند. صورت حساب‌هایش را می‌پردازد و بعد به یاد وطن می‌خواهد سری به سایت‌ها و وبلاگ‌های ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفته‌ای اقلا سه بار هوم‌سیک می‌شود.
اول می‌رود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا می‌برد و بعد وبلاگ‌ها.
به‌طور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز می‌کند.
پست آخرش را می‌خواند. باورش نمی‌شود. توی دلش می‌گوید: عجب احمقی!
نظرخواهی آقای الف را باز می‌کند و هر چه از دهانش(ذهنش)در می‌آید می‌نویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بی‌خانمان و مردم زلزله‌ی زده‌ی بم باشی به رقص دانه‌های برف فکر می‌کنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود می‌نویسد. و آخرش می‌نویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است!

آقای الف به خانم ب لینک داده و از بخت بدِ خانم ب، آقای جیم یک‌راست به وبلاگ او می‌رود!
بچه‌ی خانم ب به ماکارونی گفته ماتالونی!!!! چقدر مبتذل! عجب مردم نادان و بی‌بخاری داریم ما! خوب شد من از آنجا رفتم. با این مردم مگر می‌شود زندگی کرد؟
آقای جیم گریه‌اش می‌گیرد! اما وجدانش قبول نمی‌کند بدون ارشاد از آنجا برود. پس نظرخواهی خانم ب را باز می‌کند و هر فحشی که یادش رفته بود برای آقای الف بنویسد به خانم ب می‌‌گوید.
بعد که کمی آرام شد می‌نویسد مرده‌شور تو و بچه‌ات را ببرند. تا وقتی خلق قهرمان ایران در عذابند چرا به فکر چرت‌و‌پرت‌گویی‌های بچه‌ی خرس گنده و عقب‌افتاده‌ات هستی. حیف که من وظیفه دارم از راه دور مواظب کثافتکاری شمایان باشم وگرنه گه می‌خوردم پایم را در وبلاگ حیف‌نون و مبتذل شمایان که ورود به آن دون شأن من می‌باشد بگذارم!
آقای جیم سپس به چند وبلاگ دیگر رفته و آنان را هم مقدار متنابهی ارشاد می‌کند. وقتی قوطی ماءالشعیرش تمام می‌شود وبگردی او هم به پایان می‌رسد. احساس می‌کند برای ملت و کشورش بسیار مفید بوده و با وجدان آسوده سر به بالین می‌گذارد که در انقلاب بعدی سهمی عظیم داشته.
--------
دوسه شب(یا روز) بعد
آقای الف و خانم ب و... با کنجکاوی به سراغ نظرخواهی‌شان می‌روند ...

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:55  توسط زیتون  | 

ولگرد رو دیگه همه‌ی خواننده‌های این وبلاگ می‌شناسن که گاهی با نوشته‌ها و خاطره‌های زیباش به این‌جا گرمی می‌ده.
این‌دفعه به‌عنوان هدیه کریسمس یه خاطره برام تعریف کرده:
TRUCK STOP
THE LAST SENTENCE:
... وشب بخیر گفت و رفت AKARIN JOLEH

((درچند مایلی شهری که من زندگی می‌کنم اتوبانی ازکنار آن می‌گذرد . در حاشیه‌ی این اتوبان تأسیسات مجهز و مخصوصی برای توقف کامیون‌های بزرگ و نیازهای رانندگان آن‌ها وجود دارد. این محل با پارکینگی وسیع، جایگاهای متعدد سوختگیری، تعمیرگاه، فروشگاه، رستوران، کافی‌شاپ، حتی اتاقک‌هایی برا ی"دوش گرفتن"! به"تراک استاپ" معروف است.
این "تراک استاپ"توقف‌گاه کامیون‌های بزرگ حمل ونقل است. که نظیر آن را درسراسر جاده‌های امریکا می‌توان دید. بیشتر اوقات من به "کافی شاپ" این محل می‌روم.
مشتریان این کافی‌شاپ اکثرا رانندگان کامیون‌ها هستند. رانندگانی که در تمام طول روز و شب در جاده‌های امریکا در حال آمد ورفت می‌باشند. این کافی‌شاپ هم مشابه بقیه کافی‌شاپ‌های این گونه "تراک استاپ"ها است . تنها فرق این کافی‌شاپ با بقیه کافی‌شاپ‌ها، دکوراسیون‌های داخلی آن است که به سبک سالن‌های فیلم‌های وسترن تزئنن شده. با عکس‌هایی از هنرپیشگان قدیمی هالیوود بر دیوارهای آن، و میز و صندلی‌های چوبی، بوت‌های چرمی، و با گارسون مهربان ومودب. جالب این است که روی هر میز آن یک گوشی تلفن هم گذاشته‌اند..
درپارکینگ وسیع این "تراک استاپ " همیشه ده‌ها کامیون دیده می‌شود که درآنجا پارک کرده‌اند. که رانندگان آن‌ها برای رفع خستگی برای نوشیدن یک قهوه یا رفع گرسنگی، یا گپ زدن با رانندگان دیگرکامیون‌ها و شاید هم برای دیدن و لاس زدن با گارسون‌های زن خوش تعریف این کافی شاپ به اینجا می‌آیند.
خوبی این کافی‌شاپ این است که شب وروز باز است مشتریان می‌توانند ساعت‌ها در اینجا بنشینند، فقط یک قهوه سفارش دهند و گارسون‌های مهربان آن هر لحظه که مشتری اشاره کند فنجان بزرگ آن‌ها را مجددا پر از قهوه کنند! و فقط پول یک فنجان قهوه با آن‌ها حساب کنند
! البته این گارسون‌ها می‌دانند مشتری‌های آن‌ها هرگز انعامشان را فراموش نمی‌کنند.

من بعضی از شب‌ها که بی‌خوابی به‌سرم می‌زند سوار "تراک" کوچکم می‌شوم به اینجا می‌آیم. ساعت‌ها می‌نشینم، قهوه‌ای می‌نوشم. کتابی همراه می‌آورم که شاید یخوانم. از طرف دیگر می‌توانم آدم‌های جالبی را از سراسر آمریکا با ریخت و قیافه‌های مختلف ببننم. و اگر خوش‌شانس باشم با یکی از اآن‌ها گپی بزنم. گاهی من لذت صحبت‌کردن با گارسن‌های این کافه و مشتریان‌اش را که بیشتر آن‌ها رانندگان کامیون هستند به خواندن هر کتابی ترجیح می‌دهم!
این آدم‌ها برای من کتاب‌های زنده‌ای هستند. با قصه‌های گوناگون که داستان‌های بعضی از آن‌ها را در کمتر کتابی می‌توانم بخوانم. برای من شنیدن حرف‌های بعضی از آن‌ها از خواندن هر کتابی لذت‌بخش‌تر است ..
چند ماه پیش، دریکی از شب‌هایی که باز بی‌خوابی به‌سرم زده بود به‌عادت همیشگی کتابی برداشتم به‌ اینجا آمدم تا با نوشیدن قهوه‌ای شب را کوتاه کنم. و اگر بخت یاری‌ام نکرد و شانس هم‌صحبتی کسی را دراین‌جا پیدا نکردم لااقل با آن‌کتاب خودم را سرگرم کنم .
چون شنبه شب بود کافی شاپ برخلاف روزهای عادی هفته شلوغ بود همه میز و صندلی‌ها تقریبا پر بودند. خوب چشم گرداندم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. در انتهای کافه درگوشه دیواری چشمم به"بوتی" افتاد که دریک طرف آن مردی تنها نشسته و طرف دیگر آن "بوت" خالی بود .جلوی آن مرد لیوانی پر از آب یخ و فنجان قهوه‌ای بود. او سرش پایین بود و سیگار می‌کشید. من همیشه "بوت"ها را به صندلی ترجیح می‌دهم. چون راحتی مبل‌ها را دارند و برای زیاد نشستن مناسب‌تر هستند.
خوشحال شدم. به‌طرف آن "بوت " رفتم. تصمیم گرفتم در طرف دیگر بوت که خالی بود بنشینم. باید از آن مرد اجازه می‌گرفتم.
مرد متوجه من نبود. با صدای بلند به زبان انگلیسی گفتم "سر". سرش را بلند کرد درحالیکه به طرف خالی بوت اشاره کردم پرسیدم میتوانم اینجا بنشینم؟ نگاهم کرد لبخندی زد و گفت "پر فاور" این کلمه ای بود که به زبان اسپانیایی ادا کرد . که معنی خواهش‌ می‌کنم بود. و من هم با چند کلمه معدود اسپانیایی آشنایی دارم معنی‌اش را فهمیدم . البته صحبت کردن او به اسپانیایی برایم تعجب‌آور نبود . چون درایالتی که من زندگی می‌کنم بیشتر کارگران کارهای سخت و طافت‌فرسا از آمریکای جنوبی هستند و به اسپانیایی صحبت می‌کنند . وبیشتر آنها انگلیسی بلد نیستند.
در جوابش گفتم "گراسیاس" به اسپانیایی یعنی مرسی. در طرف دیگر "بوت" روبروی او نشستم. چون فکر کردم که انگلیسی بلد نیست، دیگر جیزی نگفتم. اوهم چیزی نگفت.
گارسون سر میز ما آمد با منوی غذا. گرسنه نبودم. فقط سفارش قهوه دادم و کتابم راباز کردم. سیگاری روشن کردم و وانمود کردم که کتاب می‌خوانم، ولی کنجکاوی صحبت کردن با او مرا وسوسه می‌کرد با او چند کلمه‌ای حرف بزنم و اسپانیایی‌ هم تمرین کنم! زیرچشمی نگاهش می‌کردم. مردی بود درحدود ۴۰ ساله و چهره‌اش بسیار شبیه چهره ایرانیان بود. اگر به اسپانیایی چیزی نمی‌گفت، حتی تصور می‌کردم شاید او ایرانی باشد .در آمریکا بسیاری از ایرانیان را با مردم امریکایی جنوبی اشتباه می‌گیرند.
در ذهنم دنبال جمله‌ای می‌گشتم که سر صحبت را با او باز کنم. هیچ جمله‌ای بهتر از این به نظرم نرسید که اول از او بپرسم شما امریکایی هستید؟
به انگلیسی از او پرسیدم. بالهجه اسپانیایی به انگلیسی بسیار مفهموم درجوابم گفت: نخیر، من کلمبیایی هستم. ادامه داد، می‌دانید کلمبیا کجاست؟
گفتم: البته که می‌دانم که کلمبیا کجا است. کشوری است در امریکایی جنوبی . همان کشوری که بهترین قهوه‌های دنیا دارد. خواننده‌ای مثل "شکیرا" دارد. که در تمام جهان معروف است .
به‌خاطر ظاهر بسیار کارگری‌اش، با آن شلوار جین رنگ و رو رفته و تی‌شرت کهنه و انگلیسی لهجه‌دارش، تصویر یک آدم معمولی کم‌سواد را ازاو در ذهنم داشتم.
اسمش را پرسیدم. گفت اسمم "کارلوس" است و راننده کامیون 18چرخ هستم. دو روزقبل از کالیفرنیا راه افتادم وعازم فلوریدا هستم. در اینجا کامیونم خرابم شده. اکنون به‌ناچار باید چند روزی دراینجا بمانم تا کامیون‌ام را تعمیر کنند. پرسیدم کامیون مال خودت است؟ خندید گفت نه اگر مال خودم بود مایلی"یک دلار و پنجاه سنت" می‌گرفتم! مال یک شرکت بزرگ حمل ونقل است. مایلی فقط" 49 سنت" می‌گیرم. خانواده‌ام در درکلمبیا در شهر "سانتا مارتا " زندگی می‌کنند .بایدسخت کار کنم برایشان پول بفرستم...
درهمین‌موقع گارسون که دختر جوانی بود کنار میز ما رسید یک فنجان خالی و ویک لیوان برزگ پر از آب یخ روی میز جلو من گذاشت و با دست دیگرش "با پارچ دسته‌دارشیشه‌ای" پر از قهوه داغ! فنجانم را از قهوه پر کرد و توی فنجان کارلوس را هم که نصفه شده بود با اشاره او قهوه ریخت و رفت.
اسمم را پرسید به او گفتم. از کار و خانواده‌ام پرسید. گفتم که ایرانی هستم و سال‌هاست در این‌جا زندگی می‌کنم.‌
گفت: عراقی؟ گفتم: نه، ایرانی! ایران و عراق دوکشور متفاوت هستند. معذرت خواست گفت ایران رامی‌شناسد. درخاور میانه است. ازآنجا که تلفظ ایران وایراک!! بگوشش شبیه آمده متوجه نشده بود.
اشاره به کتابی کرد که جلوام بود.
ــ اهل کتاب خواندن هستید؟
ــ گاهی، اگر فرصت پیدا کنم.
ــ گارسیا مارکز را می‌شناسی؟
خیلی تعجب کردم. فکر نمی‌کردم او اصلا سواد درست حسابی داشته باشد. درتصورم او فقط یک کارگر معمولی از آمریکای جنوبی و یک راننده‌کامیون بود.
کمی به هیجان آمدم. احساس کردم باکسی حرف می‌زنم که اهل کتاب هم هست. کمی تصورم نسبت به او عوض شد. با اشتیاق گفتم :
البته که او را می‌شناسم! اونویسنده‌ی بزرگی از کشور شما است. گفت :کتاب "صد سال تنهایی" را خوانده‌ای؟
گفتم:بله. پرسید: مگردر کشورشما "مارکز گارسیا "رامی‌شناسند؟ درجوابش گفتم: بله، آثار او را به زبان ما فارسی ترجمه کرده‌اند خیلی تعجب کرد.
پرسید کتاب "همه روسپیان من" را چطور؟ گفتم هنوز آن‌را نخوانده‌ام. ولی شنیده‌ام در کشورم آن‌را سانسور کرده‌اند. با تعجب گفت مگر در کشور شما کتاب را سانسور می‌کنند؟ گفتم متاسفانه بله.
دوست داشتم چیزهای زیادی در باره ایران به او بگویم. فکرکردم فعلا لازم نیست. می‌ترسیدم جیزهایی بگویم که خودم شرمنده شوم. سکوت کردم بیشتر علاقه‌مند بودم او حرف بزند. درباره او و کشورش بدانم.
به ذهنم رسید از او بپرسیم چه مدتی است که در امریکا هستید؟
گفت ۲ سال است که اینجا هستم. آپارتمان‌ام در فلوریدا درشهر "تل‌هسی"ست.
ــ درکلمبیا چکار می‌کردید؟
ــ ۱۰ سال قاضی بودم و بعد "وکیل دعاوی" یک سازمان دولتی کلمبیا در بوگوتا شدم. ۲ سال قبل کارم را رها کردم و به‌ اینجا امدم. و حالا راننده یک کامیون "۱۸ چرخ " درامریکا هستم! جمله آخری را با لبخند تلخی گفت.
بی‌اختیار لحن حرف‌زدنم با او عوض شد. احساس احترام خاصی نسبت به او می‌کردم. سعی می‌کردم بیشتر مواظب حرف زدنم باشم.
چون داشتم با یک وکیل تحصیل کرده حرف می‌زدم! چند لحظه قبل فکر میکردم او فقط یک راننده کامیون است .
در همین موقع یک مرد بسیار چاق در حدود"۳۰۰ پوند" از کنار میز ما عبور کرد درحالیکه میخندید به او نگاهی کرد گفت: " Botero " را میشناسی؟
ــ درباره او زیاد نمی‌دانم .
ــ او یکی از نقاشان معروف کلمبیا است. سوژه اثار او فقط آدم‌های بسیار چاق هسنتد . بعضی‌ها استیل خاص اورا با سالوادر دالی مقایسه کرده‌اند.
من اسم این نقاش را شنیده بودم، ولی دقیقا نمی‌دانستم که این نقاش بزرگ هم کلمیبایی است. با دیدن وحرف زدن با"کارلوس" تصورم از کلمبیا به عنوان کشوری عقب‌مانده در امریکای لاتین ـ ناامن ـ درگیر جنگ‌های چریکی ـ که به عنوان مرکز تولید مواد مخدر جهان معرفی شده است به‌کلی عوض شد.
بسیار کنجکاو شده بودم که بیشتر راجع به زندگی خصوصی " کارلوس" بدانم. از او پرسیدم چطور شد که شعل وکالت را در کلمبیا رها کردید و آمدید درامریکا راننده کامیون شدید؟
درحالی‌که پک محکمی به سیگارش می‌زد گفت که داستانش طولانی است. شاید فرصتی شد اگر دوباره دیدمتان کمی برایتان بگویم.
امشب خیلی خسته هستم. اگر اجازه بدهید باید بروم استراحت کنم.
فکر می‌کنم تا کامیون‌ام تعمیر شود باید چند شبی در اینجا بمانم. تا کامیونم درست شود، فعلا هرشب اینجا خواهم بود. شاید دوباره همدیگر را دیدیم. از او پرسیدم شب کجا می‌خوابید؟ هتل؟
گفت: توی کامیونش! گفتم: می‌توانید به خانه ما بیایید. زیاد از اینجا دور نیست . خندید.گفت نگران نباش. اطاقک کامیون‌ام راباید ببینی. بسیار مجهز است. هم تخت خواب دارد هم یخچال و هم تلویزیون وهم اینترنت و هم تلفن... قهوه‌جوش هم دارم. درست مثل یک اطاق هتل گرانفیمت بسیار راحت و مجهز است.
به گارسون اشاره کرد که صورت‌حسابش را بیاورد. هرچه اصرار کردم قبول نکرد که من پول قهوه اورا بپردازم. گارسون صورت‌حسابش را آورد. یک اسکناس ۵ دلاری از کبف جیبی‌اش بیرون آورد برای قهوه و انعام روی میز کنار حساب گداشت. سیگار و فندکش را از روی میز برداشت. از جایش بلند شد روبه من کرد و به اسپانیایی گفت "گارسیاس آ میگو "این جمله را خوب به اسپانیایی می‌فهمیدم که می‌گفت: "تشکر می‌کنم دوستم" وعازم رفتن شد. از جایم بلند شدم. با من دست داد. و شب بخیر گفت و رفت...))
نوشته‌ی ولگرد
ادامه دارد...

پ.ن.1-
نقاشی‌های Botero، نقاش کلمبیایی...
از متن نوشته‌ی ولگرد: سوژه اثار او فقط آدم‌های بسیار چاق هسنتد . بعضی‌ها استیل خاص اورا با سالوادر دالی مقایسه کرده‌اند

2- صد حیف... اکبر رادی نمایشنامه‌‌نویس معروف ایرانی درگذشت...

3- بی‌نظیر بوتو ترور شد( به او حمله‌ی انتحاری شد، موقع فرار از انفجار با گلوله‌‌ی فرد دیگری کشته شد)
وقتی خشونت و نارنجک و بمب و تفنگ تعیین می‌کنه کی زنده باشه کی نه!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:37  توسط زیتون  | 

1- کشته شدیم و مردیم از بس تلویزیون شب یلدا رو با عید قربان ترکیب کرد و باعث شد تیتر پست قبلی بشه شب قربان.

2- تیتر پست قبلی رو که نوشتم یهو کاری برام پیش اومد. گفتم یه چرت‌و پرتی بنویسم و برم تا اونایی که در نظرخواهی پست اسبق مشغول چت بودن جاشون بازتر شه. فکر می‌کردم طبق معمول پینگ نمی‌شه و کسی دیگه نمیاد. حالا اومدم و می‌بینم این‌همه قبلا مطالب مهم مهم (!) نوشتم و پینگ نشدم حالا عدل اومدم سر همین پست مورد عنایت بلاگ رولینگ قرار گرفتم:) عیب نداره، شما که غریبه نیستید... زیاد که فکر کنی می‌بینی چندان هم با پست‌های قبلیم و پست‌های بعضی‌ها فرقی نداره...

3- شب یلدا که گذشت، امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه. یکی از زیباترین جمله‌هایی که در جواب تبریک شب یلدام گرفتم این جمله بود:
اميد كه شب يلداي اين وطن روزي به‌آخر برسد و زندگي چنان كه شايسته ي ماست آغاز شود.""
ما از حافظ سوال کردیم یه همچین جوابی بهمون داد.

4- یکی از همسایه‌های ما رفته حج تمتع. می‌دونید از امشب اولین کاروان‌های حاج‌خانما و حاج‌آقاهای جدید‌الحاجی‌شده می‌رسه.
همسایه‌ها تو جلسه‌ی ماهیانه تصمیم گرفتن از شارژ ماهیانه‌مون براش پلاکارد بخرن و بزنن سردر ساختمون.
آقا، من اونجا روم نشد مخالفت کنم. اما اینجا هوار می‌کنم آهای.... من یک قطره خونم هم راضی نیست! مگه من رفتم دبی کسی برام پلاکارد زد؟ حالا پلاکارد هم می‌زنید اقلا یه جمله‌ی زیبایی(با طنز باشه بهتره، یه جمله‌های به نظرم رسید نوشتم بعد پاکش کردم از ترس بعضیا:) ) بنویسید که تازگی داشته باشه نه این پارچه‌ فسفری جیغا که جمله‌های کلیشه‌ای مسخره روش نوشته و فقط جای اسم خالیه!
وای.... حالا باید تا مدتی پشت‌چشم نازک کردن این همسایه‌ جدید‌الحاجی‌شده رو تحمل کنیم که فکر می‌کنه لابد پخی شده و چیزی بیشتر از ما داره و حتم دارم حداقل تا یکسال حاج خانمه با حجاب می‌شه!
چرا من تاحالا کسی رو ندیدم حج بره و اخلاقش بهتر از قبل بشه؟

5- در گذرگاهی
پُر از خیزاب ها...پُر از تالاب ها...پُر از افسوس ها...و
پرُ از دستان گرم...سر شار از مهربانی های سبز...
پُر از کینه... پُر از درد...و صدائی که می آید ز دور...و
می گوید...
آه...نمی دانم چرا مفهوم نیست....
گذرگاه مخصوص دی‌ماه منتشر شد....

6- دیدن این ویدئوی زیبا، آواز کردی شهرام ناظری با ارکستر جکناواریان چه حالی می‌ده....
لینکشو در وبلاگ آزاد نویس پیداکردم که متن شعرش رو هم نوشته...

7- وبلاگ آنا ماریا رو هم دوست دارم....

8- احمدی‌نژاد جان، من هم شیرم را حلالت نمی‌کنم...
چرا هر روز قیمت شیر رو می‌بری بالا مرتیکه!
ساسان آقایی هم که برای سفر حج‌ات حلالت نکرد... وضعت خیلی خرابه ها...

9- یکی از دوستان برادر بزرگ قیصر امین‌پور که قبلا در دزفول در همسایگی‌ اونا زندگی می‌کرده تعریف می‌کرد. قیصر وقتی دبیرستان درس می‌خوند دیوارهای خونه‌شونو پر کرده بود از نقاشی‌هاش که بیشترش چهره‌ی زنان هنرپیشه‌ی هندی بود... فکر نکنید دارم بدیشو می‌گم. اتفاقا همین که قیصر امین‌پور مثل بقیه‌ی جوون‌ها رفتار می‌کرده و تافته جدا بافته نبوده دوست‌داشتنی‌تر و مردمی‌ترش می‌کنه.

10- دیروز خیلی دوندگی داشتم. هزار جا باید می‌رفتم. و بیشتر هم جاهای شلوغ پلوغ.
منتظر خبر مهمی هم با اس‌ام‌اس بودم. تا بوق اس ام اس رو می‌شنیدم، هر جا که بودم، مثلا جلوی باجه‌ی بانک، هول‌هولکی از کیفم بیرونش می‌آوردم(حالا ببین از کیفم باید جند ورق کاغذ و کیف و دستکش و لیوان و دستمال و خودکار و... درمی‌آوردم تا به تلفنم برسم... . جیب میب هم نداشتم بذارمش توش... بندش رو هم نبسته بودم که بندازم به گردنم) می‌خوندم: بانک اقصاد نوین بزرگترین شبکه شعب بانکهای خصوصی کشور.
زیر لب فحشی می‌دادم و زیر نگاه متعحب صندوق‌دار و غرغر پشت‌سری‌ها موبایل رو در کیفم می‌گذاشتم و نیم ساعت بعد وقتی به زور وارد اتاق رئیس اداره‌ای شدم و نوبت به من رسیده ناگهان باز صدای زنگ اس‌ام اس.هول‌هولکی آت و آشغال‌های کیفمو پرت می‌کنم روی میز رئیس اداره و موبایل رو روشن می‌کنم:
برندگان اینترنت هوشمند! آخه بابام اینترنت هوشمند داره یا مامانم؟
یک‌ربع بعد دارن دم در یه اداره بازرسیم می‌کنن. زن کیف‌گرد: موبایل همراهته بده دست من.
من: نه همرام نیست گذاشتم خونه. یهو صدای زنگ اس‌ام‌اسش مثل ... ناغافل بلند می‌شه.
من با قیافه‌ی معصومانه: ئه... تو کیفمه... دنبال موبایل می‌گردم که این‌دفعه مخصوصا گذاشتم تو جیب مخفی که خانم کیف‌گرد نبینه، و مثلا پیداش می‌کنم.
اس‌ام اس: بانک سامان بانک همه‌ی شما!
زیر لب می‌گم درد بگیری مرض بگیری. سامان کجا بانک منه؟
و همینطور بود که اس‌ام‌اس‌های سرگردان می‌رسید و از اس‌ام‌اسی که منتظرش بودم خبری نبود...
من می‌دونم که بیشتر شرکت‌ها حتی کاندیداهای انتخابات پولی به مخابرات می‌دن مثلا یک میلیون تومن، پونصدهزار تومن یا حتی صد هزار تومن و قراردادی با مخابرات می‌بندن که به مقدار پولشون برای ملت بدبخت اس‌ام‌اس ناخواسته بفرسته! ماچه گناهی کردیم؟ من باید از مسئولش غرامت بگیرم که اینقدر برای من تولید اضطراب می‌کنه!

12- خیلی خسته‌م. بقیه‌ش برای بعدا.... حتی غلط‌گیری


نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 2:45  توسط زیتون  | 

1- سلام
2- حال شما؟
3- احوال شما؟
4- کسالتی ندارید؟
5- والده‌تون چطوره؟
6- عمه‌؟ خاله؟
7-عمو، دایی؟
8- اوضاع مرتبه؟
9- ما هم ای... می‌گذرونیم...
10- می‌سوزیم و می‌سازیم...
11- گاهی زیر لبی فحش هم می‌دیم...
12- گاهی هم یواشکی مشتی بر دیوار، نشد بر بالش، می‌کوبیم...
13- بلد نیستی، مرض داری 13 قسمتی می‌نویسی؟!

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 2:44  توسط زیتون  |