تبليغاتX
زیتون

زیتون

1- امسال اولین سالیه که از یک ماه قبل تا درست عصر چهارشنبه سوری صدای ترقه نمیومد. تو این یک ماه هر وقت از جلوی دوسه‌تا جوون که تو کوچه و خیابون وایساده بودن رد می‌شدم ناخودآگاه خودمو جمع و جور می‌کردم که اگه صدای ترقه اومد نترسم و باعث خنده نشم که خوشبختانه به خیر گذشت.
نخیر! ینده کر نشده‌ام! واقعا امسال کسی حال و حوصله نداشت. از چند جوون همینو پرسیدم.
یکی علتشو گرونی کالاهای شب عید گذاشت که چون پدر و مادرها تو خونه غصه‌ی گرونی می‌خورن رو جوون‌ها هم تأثیر گذاشته. اون یکی گفت چون تو تلویزیون هی اخطار دادن و صورت و چشم و دست و بدن جزغاله و سوخته نشون دادن مردم ترسیدن.
و اون یکی گفت چون دولت دیگه این روزو به رسمیت شناخته دیگه لازم نیست با صدای ترقه از یک ماه پیش بخواهیم ثابت کنیم.
یکی دیگه هم گفت نتیجه‌ی انتخابات همه رو افسرده کرده بود.

2- روز قبل از چهارشنبه سوری در چهارراه‌ها و میادین اصلی شهر از طرف انجمن مهر ایران اعلامیه‌ای رو پخش شد تحت عنوان "از چهارشنبه‌سوری تا نوروز جمشیدی" که در اون فلسفه‌ی چهارشنبه‌سوری به طور کامل گفته شده بود که چرا آتیش روشن می‌کنیم و چرا جشن مي‌گیریم و اعراب این وسط چکاره بودن و... که با توجه به وضعیت مملکت ما اینکارشون شجاعت زیادی لازم داشت.
وقتی من اعلامیه رو گرفتم توجه کردم هر کس که اون رو می‌گرفت با تعجب و خوشحالی تیترش رو می‌خوند و برعکس اعلامیه‌ها و تبلیغات دیگه که پرتش می‌کردن رو زمین، با این که طولانی بود همونجا شروع می‌کردن به خوندن و یا بادقت تا می‌کردن و در کیف می‌گذاشتن. حتی یه دونه‌ش رو زمین نبود.

3- عصر سه‌شنبه(شب چهارشنبه) از ساعت 6 سر و صدای ترقه و بمب شروع شد. هوا که تاریک شد یواش یواش آتیش‌ها روشن شد و مردم ریختن تو کوچه‌ها و خیابون‌ها. من فکر نمی‌کردم این‌همه بیان. صدای بلند آهنگ و ترانه‌های شاد از همه جا به گوش می رسید.
چند نفر از دوستان زنگ زدن که برم محله اونا، اما چون همسایه‌ها تو کوچه منتظرم بودن موندم محله‌ی خودمون...
بساط رقص و آتیش و... برپا بود.
جالب اینجاست که ماشین گشت چند بار رد شد اما هیچ‌کاری با رقاص‌ها نداشتن. شاید با گلی که رئیس پلیس سرشون زده بود،" رقص با لباس" را به "نماز بی‌لباس" ترجیح می‌دادن.
بیشتر جاهایی که در جشن‌ها مرکز تجمع مردم می‌شه از پایین با اتوبوس پارک شده در عرض خیابون بسته بودن و پلیس به ماشین‌ها اجازه بالا اومدن نمی‌داد. جلوی سی‌با رو هم گرفته بودن. هر چی گفته بود که بابا خونه‌م اینجاست قبول نکرده بودن. اونم مجبور شد از میون‌بر و کوچه‌پس کوچه بیاد خونه.
در گوهردشت گشت‌ها به هر کس که ازش خوششون نمیومد حمله می‌کردن و سرو کله‌ی چند تا جوونی که بهشون متلک انداخته بودن خونین و مالین کردن.


4- نامه ضرغامی به کشورهای خارجی جهت خرید فیلم برای ایام نوروز... طنز با حالی از سعید زاهدی

5- تعطیلات نوروز خوش‌بگذره... یه عده هم احتمالا عید هم سرکار می‌رن، به اونا هم خسته نباشید می‌گم.
سال نو همگی مبارک!
امیدوارم امسال سال خوبی برای مردم ایران باشه. یعنی می‌شه؟
اگه بشه چی می‌شه:)

6- ای وای عیدی یادم رفت.
این عکسو به عنوان عیدی قبول ‌می‌کنید؟:)
ای‌بابا، اشتباه شد. خوب یه روسری انتخاب کن. این زیتون که همه‌ش گیر داده به نارنجی!

اینم عیدی اصلی

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:25  توسط زیتون  | 

1- سردار زارعی در دادگاه گفت: دشمنان بدانند، با خدای خودم عهد کرده‌ام، مشغول هر کاری باشم نماز اول وقت یادم نمی‌رود!

2- زارعی سپس افزود: من و زهرا به طور مظلومانه‌ای قربانی تکنولوژی جدید و حقه‌های تصویری سینمایی شده‌ایم!

3- زارعی از خانواده‌ی خود خواست از تابلوهای نقاشی او نمایشگاهی تحت عنوان حجاب و عفاف ترتیب دهند.

4- طبق خبری که هم‌اینک آقا کلاغه به من داد، محسن نامجو مشغول تهیه‌ی کلیپی در این مورد است تحت عنوان" شغل برباد مده!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط زیتون  | 

1- قابل توجه شیفتگان حاج‌آقا ذاکری آخوند خوش‌تیپ ساکن کرج،!
بابا ما نمی‌دونستیم عکسشو بذارم این‌همه خاطرخواه پیدا می‌کنه، وگرنه در بالاترین به وبلاگ خودم لینک می دادم:) 5,785 نفر تو این مدت رفتن سراغ عکسش. بعضی از نظرهایی که در سایت بالاترین براش گذاشتن خیلی جالبه. مثل این‌یکی:" اون کوزته پشت سرش?! "
کرج به این پرجمعیتی، بیشتر از دو میلیون، فقط دو تا نماینده تو مجلس داره که اولی دوباره شد فاطی خانوم آجرلو. دوم عزیز آقا اکبریان هر دو از جناح راست و حاج‌آقا خوش‌تیپه و راست قامت جاوید شد سوم!

2- در کرج ‪ ۳۴۵‬هزارو ‪ ۸۳۸‬رای دادن.

3- حیف دیر نادر ایزدبین رو معرفی کردن و در واقع هیچکس از اصلاح‌طلبا براش بیانیه صادر نکرد. حتی خلیلی خواهر‌زاده خاتمی. فقط روز آخر شاخه‌ی جوانان حزب مشارکت با تبلیغ دیرهنگام تونستن براش چند هزارتایی رای جور کنن. ولی خیلیا نرفتن رای بدن چون فکر می‌کردن کرج هیچ کاندیدای اصلاح طلبی نداره. اینجور که می‌گن ایزدبین آدم بدی نیست. پزشکه و در محمد‌شهر درمانگاه داره و زنش هم در یکی از بیمارستان‌های تهران پرستاره.


4- به اصلاح‌طلبا تبریک می‌گم که تونستن تعداد زیادی از کرسی‌ها رو( از این ....‌ها) پس بگیرن! امیدوارم این‌دفعه بتونن از این فرصت برای نزدیک‌تر شدن به مردم استفاده کنن. نه اینکه تا وارد قدرت می‌شن همه چیزو فراموش کنن.

× اشتباه ننوشتم پسرکم به انتخابات می‌گفت انتباخات. حیف که اصلاحش کردیم.

  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:33  توسط زیتون  | 

آقا شب انتخاباتی من فال حافظ گرفتم و این اومد! یکی برای ترجمه کنه باید رأی بدیم یا نباید بدیم!
حالا برای انبساط خاطر این دوست عزیزمون فردا شناسنامو می‌ذارم تو کیفم:)) خدا رو چه دیدی شاید خوش‌تیپی موش‌تیپی چشممون رو گرفت:) مثل این آخوند چشم‌قشنگ! حامی یتیمان!



بذارید برای اینکه فکر نکنید فتوشاپه یه عکس دیگه‌شو بذارم حال کنید:



در انتخابات قبلی این حاج‌آقا عکس فقط چشم و ابروهاشو انداخته بود و بالاش نوشته بود چشم‌ها را باید شست... کلی دختر مخترا براش غش کردن، اما رأی نیاورد.
یا این‌یکی! ترو خدا ژستش جالب‌ناک نیست؟



درسته دادستان انقلاب اسلامی و دفاع از حقوق شهروندی با هم جور در نمیان اما این دست زیر چونه‌ش منو کشته:)

ساعت دو بعد از ظهر با چند از دوستام گشنه و تشنه داشتیم از خرید برمی‌گشتیم که یهو دوستم دفتر تبلیغاتی یکی از این خوش‌تیپان روزگار( خوش‌تیپ‌تر از این دو که عکسشونو گذاشتم) رو نشون داد که توش پرنده پر نمی‌زد. روی میز جلوی مبل پر بود از شربت و شیرینی و شکلات و تقویم . روی میز تحریر هم سماور قوری به سر‌ قل‌قلی(غلغل؟) می‌کرد که بیا و ببین. دوستم بدون هماهنگی با ما پرید تو دفتر و برای خودش و ما پیش دستی آورد و برامون شیرینی آورد. داشت چایی می‌ریخت که رئیس دفتر متعجب و خوابالو از اون پشت پا شد و اومد. شروع کردیم به اذیتش. حاج آقا چقدر خوش تیپن. با سادگی و ذوق گفت آره دیگه، گفتیم یه خوش‌تیپ بره مجلس که اگه عکسی ازش تو خارج نشون دادن آبروی ما نره و نگن اینا چقدر زشتن! ما زده بودیم زیر خنده و این آقا فکر میکرد ما شیفته‌ی آقا شدیم. گفتیم آره بابا کار هم نکرد نکرد. آقا گفته قولی ندین که بعدا نتونید انجام بدین. واقعا همین تیپش می‌ارزه به صد تا کار عمرانی و احتماعی و اقتصادی. طرف هم فکر می‌کرد راست می‌گیم و هی پذیرایی می‌کرد.
ملچ مولوچ کنان گفتیم حالا آقا صیغه هم می‌گیرن؟ اولش یه کم تعجب کرد گفت البته ایشون زن دارن اما خوب برای ثوایش گاهی از این کارا می‌کنن.( یه دستی زدیم و دو دستی تحویل گرفتیم) دیگه ریسه رفته بودیم و او هم کیف می‌کرد.
در این حین مرد مسنی که چند تا کیسه‌ نایلون سنگین پر از آجیل دستش بود از پشت شیشه ما رو دید . ایستاد و کیسه‌هاشو با سختی گذاشت زمین و عرق‌ریزان در جیبش شروع کرد به گشتن. بهو انگار به کشفی بزرک نائل اومده باشه دستاشو در آورد. شناسنامه‌اش دستش بود. خوشحال اومد تو ستاد.
- آقا، کجا رو باید انگشت بزنم؟
ما: هرهر هر، کر کر کر...
- پدر جان جمعه روز رأی گیریه نه الان! تازه این ستاد تبلیغاتیه یکی از کاندیداهاست نه ستاد رأی گیری.
پیرمرد دمغ شناسنامه‌شو گذاشت تو جیبش و رفت کیسه‌های آجیلشو برداشت و رفت!

اصلاح طلبای کرجی شکر خدا همه رد صلاحیت شدن. اومدن گشتن و گشتن و کسی رو هم موضعشون پیدا نکردن.
نادر ایزدبین که دیده ممکنه فقط مادرخواهر خودش بهش رأی بدن از فرصت استفاده کرده و گفته بیایین از من حمایت کنید من هم بعدا مشارکتی می‌شم:)
چه انتخابات مسخره‌ای:)

دم شیرین عبادی گرم که گفته وقتی روزنامه‌های اصلاح طلب مثل اعتماد ملی و اعتماد و ... وهمشهری جرأت نکردن آگهی پولی مارو برای تبریک برنده شدن جایزه‌ی اولاف پالمه پروین اردلان چاپ کنن چه‌طوری انتظار دارن بیاییم بهشون رأی بدیم؟


نظرها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:10  توسط زیتون  | 

ملت شریف ایران، به من رأی بدهید!
چون مقام معظم رهبری و همینطور رسانه‌ها دستور اکید دادند که کاندیداها از دادن شعارهایی که عملی نیست پرهیز کنند،‌ و شما هم در مصاحبه‌ها بر این گفته صحه گذاشتید و گفتید که ما از نمایند‌ه‌ها توقع ناممکن نداریم لطفا شعار ندهند. من هم اطاعت امر کرده و شعار نمی‌دهم .
دم رهبر و همه‌ی شما گرم! خدا عوضتان بدهد که کارم را راحت کردید.
من قول می‌دهم اگر انتخاب شدم، در طول مدت نمایندگی‌ام هیچ گُهی نخورم!

شعار نمی‌دهم که نرخ مواد غذایی و اجاره مسکن و پوشاک و دوا درمان و کوفت و زهر مار را ارزان می‌کنم چون روراست بگویم نمی‌توانم. اصلا نمی‌خواهم! به من چه مربوط!
شعار نمی‌دهم که برای حفظ محیط زیست تلاش می‌کنم چون اگر به آن بیشتر از این هم ریده شود ککم هم نمی‌گزد. من خیلی همت کنم به باغچه‌‌های خودم برسم.

برای اوضاع تحصیلی و گرانی دانشگاه آزاد هم شرمنده. کاری از دستم بر نمی‌آید!
حقوق زنان پایمال می‌شود؟ بشود. از این هم بیشتر! زنان لایقشان است. (خدا به سر شاهد است به همین خانم بنده رو بدهی نمی‌گذارد زن دیگری را به صیغه‌ی خود درآورم!)
قوانین تبعیض آمیزند؟ به جهنم! به تخمم هم نیست.
میراث فرهنگی دستی دستی دارد از بین می‌رود. خوب برود! میراث فرهنگی به چه درد انسان می‌‌خورد؟

قول نمی‌دهم برای حوزه‌ی انتخابیه‌ام قدمی بردارم. جاده ندارند که ندارند. آب آشامیدنی؟ خوب آب معدنی بخرند. مدرسه ندارند؟ درس به چه درد بچه‌ها می‌خورد؟ تلویزیون را روشن کنند از صبح تا شب دراز بکشند جلویش. صد بهتر دانشگاه است. آن‌هم مجانی.

اعتیاد بی‌داد می‌کند؟ خوب بکند! بد است در این اوضاع آدم نشئه یا خمار باشد و زیاد غصه نخورد. می‌دانید که غصه آدم را پیر می‌کند.

آزادی سیاسی؟ وای وای... حرفش هم نزنید دشمن می‌شنود و هلهله‌ی شادی سر می‌دهد. مگر شما منافقید یا توده‌ای. من هرگز چنین شعاری نخواهم داد.

قول‌هایی که می‌دهم و عملی هم می‌کنم:
قول شرف می‌دهم که حساب بانکی‌ام را در ایران و سویس پر کرده و تا آخر عمر حالش را ببرم.

کار برای جوانان؟ چشم! می‌توانم قول بدهم برای پسر و دختر جوان خودم و بچه‌های برادرم و باجناقم کار پیدا می‌کنم. چشمم مرتب در چشمشان است.

قول می‌دهم تمام فک وفامیل خودم را در پست‌های حساس بگمارم. بخصوص برادر زن عزیزم که مغازه‌اش را برای تبلیغات کاندیداتوری در اختیارم گذاشته و از جیب خودش شربت و شیرینی به شما ملت می‌دهد. می‌دانم شما هم راضی هستید!

قول می‌دهم یک خانه‌ی ویلایی خیلی بزرگ در شمالی‌ترین نقطه‌ی تهران برای عیالم بخرم. ویلای شمال هم به نام دخمل عزیزم می‌خرم که عاشق دریاست.


وضع ورزش خراب است، قول می‌دهم درکنار استخر و جکوزی و سونای خانه‌ام انواع اقسام وسائل ورزشی را نصب کنم. از پارالل گرفته تا تردمیل و اسکی و خرک و تشک کشتی و... زمین‌های پشتی خانه را هم تصاحب کرده و یک زمین فوتبال مشتی درست می‌کنم. به علاوه زمین تنیس و گلف و...

قول می‌دهم بهترین ماشین را سوار شوم، بهترین مارک کت و شلوار یا عبا را به تن کنم تا آبروی شما در جهان حفظ شود.
قول می‌دهم در صحن مجلس با موبایلم جدیدترین اس‌ام‌اس‌ها را برای دوستان بفرستم.
قول می‌دهم مواظب دوربین مخفی باشم تا کسی مرا در حال خواند نماز وحشت با زنان عریان نبیند و آبروی نظام حفظ شود.
قول می‌دهم اگر یک سوم طبقات را به نام بنده کنید، برای برج 30 طبقه شما سر سه سوت مجوز ساخت بگیرم.
قول می‌دهم برای شما نزول‌خوار و سرمایه‌دار گرامی وام‌های کلان و طولانی مدت جور کنم به شرطی که نصفش را به عنوان هبه به من بدهید.

قرار ما جمعه ۲۴ اسفند پای صندوق‌های رأی
... زیبا رویان لطفا یکی دوساعت زودتر در محل قرار حاضر شوند
می‌دانم  کسی را بهتر از من گیر نخواهید آورد پس  به بنده رأی می دهید. متشکرم! 

 

2:49 | Zeitoon | نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:22  توسط زیتون  | 


من مادرم
من خواهرم
من همسری صادقم
من یک زنم...



زنی از دهکوره‌های مرده‌ی جنوب
زنی که از آغاز
با پای برهنه
دویده‌ست سرتاسر خاک تف کرده‌ی
دشت‌ها را

من از روستاهای کوچک شمالم
زنی که از آغاز

در شالیزار و مزارع چای
تا نهایت توان گام زده است
من از ویرانه‌های دور شرقم

زنی که از آغاز
با پای برهنه
عطش تند زمین را

در پی قطره‌ای آب در نوردیده‌ست.

زنی که از آغاز
با پای برهنه
همراه باگاو لاغرش در خرمن‌گاه
از طلوع تا غروب
از شام تا بام
سنگینی رنج را لمس کرده است .

من یک زنم
از ایلات آواره‌ی دشت‌ها و کوه‌ها
زنی که کودکش را در کوه به دنیا می‌آورد
و بزش را در پهنه‌ی دشت از دست می‌دهد
و به عزا می‌نشیند

من یک زنم
کارگری که دست‌هایش
ماشین عظیم کارخانه را به حرکت در می‌آورد
و هر روز
توانائیش را دندانه‌های چرخ
ریز ریز می‌کنند پیش چشمانش

زنی که از عصاره‌ی جانش
پروارتر می‌شود لاشه‌ی خونخوار
و از تباهی خونش
افزون‌تر می‌شود سود سرمایه دار

زنی که مرادف مفهومش
در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما
وجود ندارد.

که دست‌هایش سپید
قامتش ظریف
که پوستش لطیف
و گیسوانش عطرآگین باشد

من یک زنم
با دست‌هایی که
از تیغ برنده رنج‌ها
زخم‌ها دارد.

زنی که قامتش از نهایت بیشرمی شما
در زیر کار توانفرسای
آسان شکسته است

زنی که پوستش آئینه‌ی آفتاب کویر است.
وگیسوانش بوی دود می‌دهد.

من زنی آزاده‌ام
زنی که از آغاز
پا به پای رفیق و برادر خود
دشت‌ها را درنوردیده است.

زنی که پرورده است
بازوی نیرومند کارگر
و دست‌های پر قدرت دهقان را

من خود کارگرم
من خود دهقانم
تمامی قامت من نقش رنج
و پیکرم تجسم کینه است.

چه بی‌شرمانه است که به من می‌گویید
رنج گرسنگی‌ام خیال
و عریانی تنم رویا است

من یک زنم
زنی که مرادف مفهومش
در هیچ جای فرهنگ ننگ‌آلود شما
وجود ندارد.

زنی که در سینه‌‌اش دلی
آکنده از زخم‌های چرکین
خشم است.

زنی که در چشمانش
انعکاس گلرنگ گلوله‌های آزادی
موج می‌زند.

زنی که دستانش را کار
برای گرفتن سلاح پرورده است...
(مرضیه احمدی اسکویی)

توضیح اجباری: مرضیه احمدی اسکویی چریک بوده و شعرش نشون‌دهنده‌ی عقایدش در آن زمانه. بخصوص جمله‌ی آخرش که گفته زن دستانش را کار برای گرفتن سلاح پرورده است. حالا قلم و دوربین و اعتراض سلاح زنان شده. فکر می‌کنم اگر امروز مرضیه زنده بود بعضی از قسمت‌هاشو عوض می‌کرد.
اما این مسئله چیزی از زیبایی شعرش کم نمی‌کنه.
نمی‌دونم سرودشو شنیدید یا نه.

هشت مارس، روز جهانی زن بر تمامی زنان مبارک باد!


---------
نظرخواهیمو یادم رفت ببندم. بد ندیدم یه چند ساعتی بازش بذارم ببینم اوضاع چه‌جوریاست...
---------
سایت دنباله ... فکر می‌کنم یه چیزی مثل سایت بالاترین باشه.

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:34  توسط زیتون  | 


1- یه روز در تابستان همین امسال برای دیدن یکی از دوستانم به محل کارش رفتم. آخر‌های صحبتمون یهو دیدم جو اونجا عوض شد. در راهروی اداره صدای دویدن و داد و قال می‌اومد. رئیسش با عجله به اتاق اومد و دستوراتی به دوستم داد مبنی بر جلو آوردن مقنعه و پاک کردن کامل آرایشش. نگاهی هم با نگرانی به من انداخت و به روسری‌ نارنجی(پررنگ) و صندل پاشنه‌بلند نارنجی و ناخن پام با لاک نارنجی‌ام و چیزهایی در گوش دوستم گفت.

بعدش هم بلافاصله یک سرهنگ درشت هیکل بی‌سیم به‌دست بدون در زدن اومد تو و چشماش دور اتاق رو گشت و او هم با اخم آنچنان نگاهی به من و کفشم کرد که بی‌اراده روسری‌ام رو جلو آوردم و کیف نارنجی‌ام رو روی انگشتای پام گذاشتم. وقتی رفت از دوستم پرسیدم چی شده؟! چرا اینا اینجوری نگاه می‌کنن؟
گفت که فرمانده نیروی انتظامی استان تهران ، سردار زارعی داره میاد اینجا. همین حالاست که برسه. پاشدم و گفتم پس من دیگه مزاحم نمی‌شم. و دستم رو دراز کردم برای خداحافظی. دستم رو گرفت و گفت کجا؟ الان نمی‌شه بری. رئیسم گفت این خانم همین‌جا تو اتاقت بمونه تا سردار بیاد و بره. گفتم مگه من چمه؟ تازه مانتو و شلوارم هم که مشکی و بلنده. همین الان از یه اداره‌ی دولتی اومدم و هیچکس هم حرفی بهم نزد. بعدش هم خیلی عجله‌دارم باید فوری برم خونه. اومدم که درو باز کنم، نذاشت. جلو در ایستاد. داشت می‌گفت نه تورو خدا! که دوباره سرهنگ بدون در زدن اومد درو باز کنه که در محکم به دوستم خورد. دید دارم می‌رم. به کفش و پای بی‌جورابم دوباره نگاهی کرد و عامرانه گفت اینجا بمونید تا سردار زارعی بازدید کنه و بره. همین الان رسیده و دم دره!
- ای‌وای... من هزار تا کار دارم. ساعت چهاره و من هنوز ناهار نخوردم و تازه باید برم دنبال بچه‌م و... تازه مگه سردار زارعی تو عمرش کفش و روسری و پای بی‌جوراب ندیده!
سرهنگ در حالیکه با بی‌سیم همه چیزو زیر نظر داشت و هی دستور می‌داد. گفت ببخشید ما معذوریم. پشت بلندگو هم مرتب مقدم زارعی رو گرامی می‌داشتن. و من نگران.
نشستم. پنج دقیقه، ده دقیقه، یک‌ربع، نیم‌ساعت، یک ساعت... ای بابا... مگه این می‌ره! از ناراحتی خیس عرق شده بودم. دوستم هم هی می‌رفت بیرون هی میومد و گزارش می داد که الان سردار چه قسمته و کجاست...
سرتونو درد نیارم من دقیقا سه ساعت و ربع اونجا زندانی بودم که مبادا انگشتای پام توسط سردار رویت شه. غافل از این که جناب سردار پای از مچ لخت که هیچی شش زن لخت رو با هم هم‌زمان روئت می‌فرمایند:) کلی خندیدم به حال خودم و زنان مملکتم که به خاطر اینا باید خودمونو کلی بپوشونیم و اگه گوش ندیم و چند تار مومون معلوم باشه باید بریم ستاد نهی‌از منکر تعهد بدیم. اینا خودشون مشغول حال و حولن!
راست و دروغش پای راوی. اما می‌گن یه نفر 26 ساعت از زندگی سردار زارعی رو فیلم‌برداری کرده که تازه یک قسمتش نماز خوندن با شش زن لخت بوده. حالا معلوم نیست کی با این سردار بیچاره لج بوده، وگرنه کدوم‌یک از این بزرگان حکومت از این کارا نمی‌کنن.
بی خود نیست می‌گن پول و قدرت بی‌حساب و بادآورده فساد میاره!
جناب حجت‌الاسلام حسینی "اخلاق‌درخانواد"ه‌ یادتون هست اونو هم با چند زن لخت گرفته بودن؟ چی شد؟ دوسه‌ سال از تلویزیون غیبش زد. حالا دوباره برگشته به ملت درس اخلاقی می‌ده.. گردن‌کلفت‌تر از قبل! رئیس نیروی انتظامی و حجت‌الاسلامش این باشه وای به بقیه!

در بالاترین

2- شوهر یکی از دوستام به چشم برادری:) خیلی خوش‌تیپه. اصلا خیلی خوشگله. اجزای صورتش عین دختراست. یه روز ماشین گشت که توش هم خواهر زینب بوده و هم برادر می‌گیرنش. جرمش هم اصلا معلوم نمی‌شه چیه. نه موش سیخ‌سیخی بوده و نه لباس غیرمعمولی. کارمند یه شرکته و اصلا نمی‌تونه غیر معمول بره.
می‌برنش یه تعهد الکی ازش می‌گیرن. توی راه متوجه می‌شه یکی از خواهران زینب هی چادرشو باد می‌ده و بهش لبخند می‌زنه. به روش نمیاره. فرداش خواهر زینب از روی مشخصاتی که نوشته، بهش زنگ می‌زنه که فوری باید بیایید اینجا، شناسنامه‌تونو هم بیارید. اینم می‌ره و می‌بینه اونجا هیچ کاریش ندارن و این خود خواهره که کارش داره. بهش می‌گه بابا من زن دارم . اینم می‌گه از نظر اسلام عیبی نداره و...
خلاصه خودشو نجات می‌ده. بعد از اون خواهره چندباری زنگ می‌زنه و بعد از کم‌محلی‌ و تهدید مجبور می‌شه دست بر‌داره.

3- یکی از دوستای دیگه‌م بعد از عمری با شوهرش دیروز رفتن خرید شب عید. چون کار شوهرش تو اسفند خیلی زیاده، قول می‌ده یه روزه قال خرید و بکنه.
دوستم دم پاساژ پیاده می‌شه و شوهرش می‌ره ماشینشونو پارک کنه. وقتی برمی‌گرده می‌بینه دم پاساژ شلوغه و زنشو دارن می‌برن توی ماشین گشت. چرا؟ چون چکمه پاش بوده! از ساعت چهار بعد از ظهر تا ده شب تو پاسگاه بودن. خرید که مالید... اعصابشون هم فکر کنم با رفتاری که اونجا باهاشون کردن، تا خود عید خرابه....

4- پونه‌ی عزیز ازم خواسته کتابای نیمه خوندمو معرفی کنم.
خیلی کتاب نیمه‌خونده دارم. خیلی‌ها رو قرض کردم بخونم و روم نشده بیشتر از زمانی که قولشو دادم نگهشون دارم(گاهی قپی اومدم که دوروزه تمومش می‌کنم و کاری پیش اومده و نتونستم) و پسش دادم. بعضی کتابا رو چند صفحه خوندم و کاری پیش اومده گذاشتمش تو کتابخونه و دیگه یادم نمونده دوباره برم سراغش...
اما کتابایی که بعد از چند صفحه یا حتی بعد از نصفش دیگه نکشیدم یا حوصله‌م نیومده بخونم:
- گرگ بیابان، هرمان هسه
- ارابه خدایان، اریک فون دنیکن
- دنیای سوفی، اینو بیشترشو خوندم. آخراش حوصله‌م سر رفت. فکر می‌کردم من اینا رو می‌دونم پس چرا دارم می‌خونم:)
- کتابای هری‌ پاتر
چند تا دیگه هستن. اما چه فایده داره بگم. جز اینکه ملت هی نچ‌نچ کنن و بگن وای... عجب بی‌سلیقه‌ایه! عجب بی‌سواده! اما من اصلا احساس خجالت نمی‌کنم:) احساس خنگی، شاید!
چند تا کتاب هم بوده که اولش حوصله‌م نیومده بخونم اما بعد عین تراکتور خوندمشون.
جان شیفته‌ی رومن رولان رو بار اول در نوجوانی 150 صفحه خوندم و بعد ولش کردم. سال بعد یه بار دیگه همون 150 صفحه رو خوندم و گذاشتم کنار. بعد سال بعد یهو تموم جلداشو پشت سرهم نشستم خوندم. فکر کنم به خلقی که اون روزی که کتاب رو شروع می‌کنیم بستگی داره یا سن یا شرایطی که توش هستیم.
حالا که ما خود افشاگری کردیم از کی بخوام به این بازی بپیونده؟ کیا هنوز بازی نکردن؟

5- فکر کنید الان دوازده بهمن سال هزار و سیصد و پنجاه و هفته.
آقای خمینی تو هواپیما نشسته. خبرنگاری ازش می‌پرسه: چه احساسی دارید؟
آقا پامی‌شه وسط هواپیما با عباش یه قری می‌ده و چشم و ابرویی می‌یاد و می‌خونه:
- من آمده‌ام! وای وای، من آمده‌ام!
عشق فریاد کند...
من آمده‌ام که ناز بنیاد کنم...
من آمده‌ام! وای!
دام دام دارادام دارادارا دام دارادام دارام.... و وقتی هواپیما رو زمین می‌شینه همیجوری قِران و آواز خوانان و بشکن زنان از پله‌ها میاد پایین...
وقتی نوشته‌ی حسین درخشانو خوندم سکانس بالا رو مجسم کردم!
خداییش، چه نازی!!! هم بنیاد نهاد:)
البته به من مربوط نیست اما گاهی آرزو می‌کنم کاش حسین درخشان هرگز سیاسی نمی‌شد و سیاسی نمی‌نوشت. اینا به طنز بیشتر می‌خورن.

6- چطوره یک حالی هم به دو بلاگر عزیز دیگر بدم؟:)
اجازه هست با گوشزد و آبنوس عزیزم هم شوخی کنم؟
من این نوشته(پریشانی) و اون نوشته رو که خوندم به نتایج جالب‌ناکی رسیدم:
الف: همه آقایون قهرقهروئن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه.(خیلی هم لوسن!)
ب: برای آقایون غذای تازه‌پز ِ همسر‌پز از نون شب واجب‌تره!
ج: احتیاج به حال و حول آقایون رو وادار به پیش‌قدم شدن برای آشتی می‌کنه.(این قضیه در هر دو نوشته مشهوده. مثال: روابط خانوادگي حسنه شد, ولي عيال عذرخواهي نكرد!! بله همانطوري كه حدس زديد بنده به آن دسته تعلق دارم كه حداقل يكشب درميون قرص حال نخوره خوابش نميبره :) اون یکی هم نگفته از جکاش پیداست چرا پیش‌قدم شده)
دال: مردان بهوت‌افسرده قهرشون طولانی‌تره. اگر زن هم بهوت باشه ممکنه دائم‌القهر بمونن تا اینکه قبض تلفن بیاد و آقا بخواد غر بزنه و زن هم جوابکی بده و آشتی کنن!
ه: به جان شما نباشه، به جان مامانم‌اینا، اگه یک‌وقت سی‌با به غذام ایراد بگیره یا بگه این غذا مال دیروز یا هفته‌ی پیش یا چرا حاضریه؟(تازه کی گفته من باید جلوش غذاش بذارم؟ چرا اون نذاره؟) همچین بشقابو بکوبم...(وای وای...ترویج خشونت) همچین محتویات بشقابشو خالی کنم تو بشقاب خودم و همچین با اشتها بخورم و ملچ مولوچ کنم که حظ کنه!
و: نترسید! آقایون از دو چیزشون هرگز نمی‌گذرن(ننه). یکی مسائل شکمی! یکی هم زیر شکمی! مبادا اگر شوهرتون قهر کرد فکر کنید گرسنه می‌مونه. حداقلش یک پرس چلو کباب رستوران یا یک لیوان اسمیرنوف اعلاست با آب آلبالو و یک بسته چیپس غیر بهداشتی(حالا چرا غیر بهداشتی‌شو رفته خریده؟ که مثلا زنش دلش براش بسوزه و نگرانش بشه؟ ) و مطمئن باشید همون شب برای آشتی پیش‌قدم می‌شن!
ز: یزرگی فرموده زنان یه کم باید با شوهراشون سلیطه باشن:) وگرنه شوهرا انتظار دارن زنشون مرتب عین خدمتکار غذای تازه بپزه بذاره جلوشون( مصرع اول از ولگرد عزیزم بود و مصرع دوم از خودم)
ح: همه چیو که نباید لقمه کنن بذارن دهنتون! خودتون هم یه کم- از این نوشته‌ها- نتایج جالب کسب کنید!

7- در مرغ فروشی:
آقای بازنشسته آموزش پرورش:
آقا، این چه وضعشه؟ دو هفته پیش اومدم مرغ خریدم 1900 تومن، ده روز پیش خریدم 2000، هشت روز پیش 2100، هفته‌ی پیش خریدم 2200، سه روز پیش 2300، دیروز گفتی 2400 حالا می‌گی 2500؟ چه خبره آقا!!!
مرغ فروش: حقتونه! خاک برسرتون! قول می‌دم همین شما روز 24 اسفند می‌رید رأی می‌دید!
گفتم ای داد و بی‌داد... الان خریدار غیرتی می‌شه و یه دعوای مفصلی می‌شه ، یا حداقل خرید نمی‌کنه و به حالت قهر می‌ره.
اما در مقابل چشمای حیرت‌زده‌ من فکری کرد و با صدای آروم گفت: حالا یه‌دونه بده. مرغ فروشی چهار راه پایین می‌ده 2600!
برما چه رفته‌ست؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:49  توسط زیتون  | 

زنگ زدند. خانم همسایه بود با چند کاسه شله‌زرد پر زعفرون و پر خلال بادوم و دارچین. و بویی خوش.
با چشم گشتم اونی که پرتر و پر ملات‌تر بود برداشتم. با سی‌با‌ مشغول خونه‌تکونی بودیم و به یه همچین خوردنی پر انرژی احتیاج داشتیم.(راستی انرژی مثبت به شله زرد می‌گن؟)
صدای آهنگ دیمبل دومبلی از ماهواره میومد... برای سی‌با گذاشته بودم که هم کمتر حرف بزنه و هم تندتر کار کنه( قابل توجه کارفرمایان محترم:‌ اصولا آهنگ تند یکی از ابزارهای مهم استثمار می‌باشد)
- خیلی ممنونم خانم رضایی اتفاقا خیلی هوس کرده بودیم!
!نگاه معناداری به تی‌شرت نارنجی‌ام انداخت و گفت: اربعینو بهتون تسلیت می‌گم
(یعنی اینو برای هوا و هوس و یا انرژی گرفتن شما برای خونه‌تکونی و یا با آهنگ مبتذل قر دادن نیاوردم بلکه مخصوص عزاداریه)
- ای وای ببخشید. قبول باشه. روز اربعین... یعنی کدوم امام فوت کردن؟(سوم شخص را جمع بستم که یعنی اند احترام براش قائلم)
- قربونش برم امام حسین چهل روز پیش فوت کردن!(بغض کرد)
من با چشم‌های ظاهرا گرد شده: همین چهل روز پیش؟
- وا!!!! زیتون جان،‌منو مسخره می‌کنی! منظورم هزار و چهارصد و اندی سال پیشه!
- مگه روز سوم و هفتم و چهلم فقط برای سال اول فوت نیست؟
- من چه می‌دونم. می‌گیرن دیگه. ما هم می‌گیریم!
- یعنی مثلا من هم برای پدربزرگم هرسال باید به جز مراسم سال، سوم و هفتم و چهلم رو هم باید بگیرم؟
- چه سوال‌ها می‌کنی دختر تو...(خندهش گرفته بود) این سینی رو از دستم بگیر از بس طول دادی دستام خواب رفت... (در حال ماساژ دادن دست‌هاش) معلومه که نه. پدر بزرگ تو یه مرد معمولی بوده.
- ئه... خانم رضایی پدر بزرگ من برای خودش کسی بوده...
- ناراحت نشو. منظورم اینه که امام نبوده.
- خوب چرا برای امامای دیگه هفتم و چهلم نمی‌گیرن؟
- اصول دین می‌پرسی؟ خوب‌، امام حسین قربونش برم فرق داره با بقیه؟
- چه فرقی؟
سینی رو از دستم گرفت و در حال رفتن به طبقات پایین‌تر:
- اگه دیگه برات شله‌زرد آوردم!
داد زدم:
- نه خانم رضایی، قربونتون برم. شله‌زرداتون خیلی خوشمزه‌ست. قول می‌دم دیگه مناسبتشو سوال نکنم.
- باید تعهد کتبی بدی...
- شما برای چهل و یکم و دوم و پنجاهم و شصتم هم بپزی ما می‌خوریم و سوال هم نمی‌کنیم.
از طبقه پایین داد زد:
- آهان این شد!
تو دلم فکر می‌کنم من اگه جاش بودم فامیلیمو عوض می‌کردم و به جای رضایی می‌ذاشتم حسینی...
چون فقط برای همین امام نذر شله زرد می‌کنه.
ای بابا.. چرا چرت می‌گم!... اصلا این داستانو گفتم که بگم گرفتن چهلم و تعطیلی یه مملکت بعد از هزار و چهارصدو اندی سال چه صیغه‌ایه؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:32  توسط زیتون  | 

"این خبر خیلی هیجان‌زده‌ام کرد.
امروز ساعت ۷ بعد از ظهر.در فلکه دوم آریا شهر(روبروی برج گلدیس) در پی دستگیری دختر جوانی توسط گشت ارشاد.به دلیل نا معلوم.باعث به وجود آمدن درگیری بسیار شدید میان پلیس و مردم شد. زمانی که خودروی ون گشت ارشاد قصد حرکت داشت با مقاومت مردم روبرو شد. و مردم از حرکت کردن خودروی گشت جلوگیری کردند. در همین حین مردم که اکثر آنها پسر و دختر های جوان بودند.شعار هایی بر علیه نیروی انتظامی دادند. در مجتمع گلدیس دیگر کسی حضور نداشت و همگی روبروی درب این مجتمع تجمع کرده بودند. پلیس که وضعیت را بسیار بحرانی میدید.محل را به سرعت ترک کرد.اما دو سرباز گشت ارشاد را به دلیل عجله فراوان با خود نبردند.که با حمله شدید مردم به این دو سرباز.آنها نیز پا به فرار گذاشتند."

اعتراض به دستگیری و کتک زدن دخترای ایرانی به خاطر پوشششون(چند تا شین داشت!) کوچکترین خواسته‌ی ما می‌تونه باشه.
وقتی من به مأمورا برای دستگیری اون دختر اعتراض کردم. تنها یک مرد مسن به طرفداری اومد جلو و ما دونفری هیچکاری نتونستیم بکنیم و اون دخترو بردن.
اما اگه همه با هم همبستگی و اتحاد داشته باشیم همینطوری تا ناکجاآباد فراریشون می‌دیم...
حالا شاید این جریان یه بدعتی باشه برای اینکه ما مردم احساس مسئولیت کنیم بر اونچه که داره بر سرمون میاد و نمی‌دونیم بی‌خیالیمون چه بر سر ما و مملکتمون داره میاره!..
فیلمشو ببینید و کیف کنید(برای من متاسفانه نصفه اومد. به غیر از شعار "علاف کردی ما رو" و "حکومت اسلامی، نمی‌خوایم، نمی‌خوایم" دیگه چه شعاری دادن؟
آریاشهری‌ها دمتون گرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 4:6  توسط زیتون  | 


نیگا کنید این عسلک من چه خوشگله! چه چشای براقی داره! چه دستای کوچولویی داره! با اینکه دختره چه سیبیل‌های نازی داره، سه بار براش بوی‌فرند گیر آوردیم به هیچکدوم روی خوش نشون نداد و کلی گربه رو دم حجله کشت. حالا پشیمونه!

2- ببخشید مدتیه نظرخواهی ندارم... نظرخواهی ِ آخر آخر ِ طاقتم بود. البته فعلا...

3- گذرگاه شماره 76 ویژه‌ی اسفندماه منتشر شد!

تلخی نقد: محمود صفریان
بوی بهار می آید: شورای نویسندگان
نقدی بر بازی آخر بانو: منیرو روانی پور
ا ز ما گذشت اما تو روزگار: علی میر عطائی
شب بود.... : زیتون
نویسنده مبارز: محمد رضا پوریان
از من به شما نصیحت پنجمی رو از دست ندید:) اصلا این همه لینک دادم که بهانه‌ی دادن پنجمی رو پیدا کنم:) مستی و راستی!
(فکر بد نکنید، منظورم مست از بوی بهاره که این‌روزا با دیدن خونه‌تکونی‌ها و نوشدن‌ها شدیدا به مشام می‌رسه)

4- این سایت goodreads.com هم داره می‌شه عین ارکات ولی یه خورده فرهنگی‌تر و بهتر:)
اوائل هر چی دعوت‌نامه میومد یک‌راست دیلیتش می‌کردم.
بعد به پیشنهاد دوستی عضوش شدم. از دیدن اون‌همه کتاب کیفم کوک شد. شروع کردم ستاره دادن به کتاب‌هایی که خونده بودم. خیلی از کتابایی که خوندمو پیدا نکردم... خیلی از کتابایی که خوندم دیدم کلی پروفایل براش درست شده. یادم می‌رفت قبلا این کتابو اضافه کردم اون‌یکی ورژنش رو هم اضافه می‌کردم. بعد می‌دیدم سه بار یه کتابو اضافه کردم درصورتیکه فقط یک بار خونده بودمش اونم یک ورژنش رو. وجدانم معذب می‌شد.
بعد دیدم یه کتاب‌هایی هست که سه بار خوندمش اما اصلا پیداش نمی‌کنم که اضافه‌ش کنم. وجدان معذبم کمی آروم می‌گرفت. که نه بابا ما خیلی بیشتر از این حرفا کتاب خوندیم.
هر کی منو add می‌کرد عین ندید بدیدها فوری acceptش می‌کردم.
تازه می‌رفتم صفحه‌ی اولش دوستای اونم addمی‌کردم. وجدانم معذب می‌شد.
بعددیدم کسایی هستن که نه فقط صفحه‌ی اول دوستاشونو، که می‌رفتن همه‌شونو اضافه می‌کردن. دوست داری با دوست من دوست بشی؟ چرا که نه:)

در goodreadsدیدم کسی رو که هیچ کتابی نخونده اما هزار تا دوستِ کتاب‌دوست داره. یا خوشگل بود یا، نبود اما خنده‌ی ملیحی روی لب داشت.
دیدم کسی که هزار تا کتاب خونده اما هیچ دوستی نداره. addش کردم. اما برام پیغام فرستاد که به چه علت منو به دوستات اضافه کردی مگه برات مهمه من چه کتابایی می‌خونم. صادقانه گفتم نه! اما نگفتم دلم برات سوخت که هیچ دوستی نداری!

لیست کتابای بعضیا رو که دیدم از خجالت مردم!
خیلی از لیستای رو که دیدم به خودم امیدوار شدم.
دوستانی منو add کردن چون توی پروفایلم نوشته بود از جمهوری اسلامی ایران
می‌خواستن بدونن در یه کشور اسلامی می‌شه زنده موند؟ می‌پرسن چی می‌پوشی؟ چی می‌خوری؟ چه جوری نفس می‌کشی؟
خلاصه گفتگوی تمدن‌ها بود که انجام می‌شد...
منی که یه عمر عقده‌ی‌ عکس گرفتن در حالیکه دستم زیر چونه‌مه داشتم یه عکس از یه سایت عکاسی برداشتم گذاشتم تو سایت. یه عده به خاطر همین ژستم addم کردن. فکر می‌کنن خیلی متفکرم.
در یه جا دیگه بااسم اصلیم پروفایل درست کردم و عکس خودم. فکر می‌کردم هیچکس addم نکنه. اما کردن! بیشتر از همین عکس زیر چونه. اعتماد به نفسم تقویت شد!
باز از مزایاش بگم؟


+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:17  توسط زیتون  |