تبليغاتX
زیتون

زیتون

خبر ساده بود. سردار زارعی با وثیقه‌ی 50 میلیونی آزاد شد...
می‌پرسی چرا سردار با وثیقه‌ی 50 میلیون تومانی آزاد شد و شادی صدر و خدیجه مقدم و پروین اردلان(فعال زنان) با وثیقه‌ی صد و دویست میلیونی.
عزیزم، جواب ساده است. در کشور ما وثیقه‌ی هر کس را بنا بر ارزش آن شخص تعیین می‌کنند!

غصه نخورید
باور کنید آزادی سردار زارعی صد بار برایش از زندان و شکنجه و مرگ بدتر است.
تصور کنید سردار زارعی آزاد شده...
آیا کسی دنبالش می‌آید دم در زندان؟
بعید می‌دانم!
احتمالا آژانس می‌گیرد.
راننده آژانس از توی آینه هی برایش چشم و ابرو می‌آید. زارعی می‌پرسد: چه مرگت است مردک؟
راننده جواب می‌دهد: مردک هفت جد و آبادت است. خواستم بگویم دو فقره از همون خانم‌ها برای من هم ردیف می‌کنی؟ آخر ما هم دل (یا یک جای دیگر) داریم!
سردار سرخ و سفید می‌شود.
راننده آژانس کرایه‌اش را چند برابر حساب می‌کند. چون فکر می‌‌کند یک حکومتی فاسد را باید بچزاند.

سردار زنگ در را فشار می‌دهد. زنش به محض اینکه در آیفون تصویری قیافه‌اش را می‌بیند پیش خود می‌گوید:
مرده شور ریختش را ببرند! این مردک چطوری از هلفدونی آمد بیرون؟
و با وردنه و لنگه دمپایی به استفبالش می‌شتابد! سر و صورت و دست و پا و بدنش را زخمی و زیلی و کبود و سیاه می‌کند. به طوری که اگر سردار به بنیاد می‌رفت، حداقل یک هفتاد درصدی برایش جانبازی می‌نوشتند.

فرزندانش با دیدن او بدون سلام علیک با نفرت نچ نچی کرده و هر کدام به اتاق‌های خود می‌روند و در را محکم می‌کوبند!
زن سردار به او کوفت هم نمی‌دهد بخورد. به ناچار سردار زارعی به چلوکبابی محل دو پرس سلطانی مخصوص سفارش می‌دهد.
شاگرد جلوکبابی موقع تحویل غذا آنچنان نیشش باز است و آنچنان "ای‌ولی" به او می‌گوید که سردار خیس عرق می‌شود.

سردار هنوز پرس اول را تناول نفرموده که تلفن زنگ می‌زند
باجناقش است:
- رضا، حالا دیگر تنها تنها می‌خوری؟
- چی را ؟ (تعجب می‌کند. باجناقش چلوکبابش را با چه وسیله‌ای دیده)
- نصفشان را می‌دادی به من، به هر کدام سه‌تا می‌رسید.
سردار دوزاری‌اش می‌افتاد و گوشی را "تق" به روی تلفن می‌کوبد.

به جز غرغرهای مدام زنش، حرف‌هایی ازیک نقشه شیطانی برای بیرون کردنش از خانه به گوشش می‌رسد.

شب آیا خوابش می‌برد؟
بعید می‌دانم. نه از درد وجدان که از درد جراحات وردنه!

صبح لباس می‌پوشد که بیرون برود و هوایی بخورد، بس که زندان- به جان خودش- به او بد گذشته!
زن همسایه با دیدن او "خدا به دور"ی می‌گوید و چادرش را روی صورتش کیپ می‌گیرد و راهش را کج می‌کند به آن‌طرف. زن ‌آن یکی همسایه به او می‌پیوندد و سردار می‌شنود که به هم می‌گویند" مردک چشم درآمده همه‌ی زن‌ها را لخت تصور می‌کند!

حسن‌آقا بقال به محض دیدن او مشتری‌هایش را ول می‌کند و از مغازه می‌دود بیرون. به سردار چشمکی می‌زند و می‌گوید هوای ما را هم داشته باش سردار!

سردار رضا زارعی به روی خودش نمی‌آورد. پیاده روی صرف ندارد. برمی‌گردد از خانه سویچش را می‌آورد و سوار ماشین می‌شود.
در چراغ قرمز اولی، همه راننده‌ها او را نشان هم می‌دهند و می‌خندند. زن‌ها تفی می‌کنند و اخم می‌کنند. دختر جوانی با عشوه برای او بوس می‌فرستد!
چراغ سبز شده و راننده‌ها دوست ندارند حرکت کنند. پلیس راهنمایی می‌آید علت را پیدا کند، سردار را پیدا می‌کند!
سرش را جلو می‌برد و با نیش باز می‌گوید سردار جان قرص ویاگرایت(وایگرا) را از کجا می‌خری که اینقدر اصل است؟

سردار خسته شده. می‌خواهد به پارک برود ولی صلاح نمی‌داند. تصمیم می‌گیرد به سینما برود که تاریک است...
اما کور خوانده است. بغل دستی‌اش در حال چیپس خوردن او را می‌شناسد و با صدای دورگه‌ی ناشی از پریدن چیپس به گلویش داد می‌زند ئه.... سردار! سردار اینجاست.
سرها برمی‌گردند. از بالکن صدای کف و سوت می‌آید. متصدیان سالن با کنجکاوی چراغ‌های را روشن می‌کنند. دیگر کسی فیلم نمی‌بیند، فیلم زنده و واقعی توی سالن نشسته. صدایی از پشت سرش می‌آید: این همه کثافتکاری بکنی و توی این مملکت راست راست راه بروی! جل‌الخالق! این مردک کی آزاد شد؟
چند پسر جوان جلو می‌آیند و از او امضا می‌گیرند.
مسئول سینما جلو می‌آید و سردار را به طرف بیرون سینما هدایت می‌کند. سردار پول بلیتش را می‌خواهد. مسئول سینما بیلاخی حواله‌اش می‌کند.

آیا شما دوست داشتید این روزها جای سردار باشید؟

خیلی خوابم میاد. بقیه‌ش برای بعدا
اگر بقیه‌ای داشته باشه

یه نفر به من گفت دو سال دیگه!
گفت قول می‌دم اینا دوسال دیگه بیشتر دووم نمیارن!
گفتم مثل اون موقع‌ها که همه می‌گفتن دو ماه دیگه؟
گفت نه ایندفعه فرق می‌کنه. بدجوری نسخه‌شون پیچیده شده.
گفتم تا ببینیم...
پس دوشاخه‌هایتان را هوا کنید!

لینک در بالاترین

یک لینک دیگر در بالاترین

:45 | Zeitoon | نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:42  توسط زیتون  | 

بقیه پی‌نوشت‌های مطلب قبل که تازه اضافه کردم. گفتم شاید این یکی‌رو نبینیدش، جداگانه پستش کردم.

پ.ن.3
یعنی چه!
بعضی‌ها وقتی پی نوشت می‌نویسن.
معمولا اولی رو مخففش رو درست می‌نویسن: پ.ن.
وقتی می‌خوان پی‌نوشت دوم رو اضافه کنن می‌نویسن:
پ.ن.ن.
و سومی رو پ.ن.ن.ن.
که یعنی پی نوشت نوشت نوشت!
من اینو تو وبلاگ خیلی از بلاگرها، حتی روزنامه نگار‌های به اصطلاح باسواد هم دیدم.
عزیز من. پی نوشت یعنی نوشته‌ای که بعد از نوشتن مطلب اصلی اون زیر اضافه می‌شه.
اگه دومین پی نوشت رو نوشتی بنویس پی نوشت 2 یا پ.ن.2
نه پ.ن.ن.
:P
چقدر من باید چیز یاد بدم:D

پ.ن.4
خیلی لجم می‌گیره وقتی می‌رم وبلاگ بعضی‌ها احساس می‌کنم
یه خانم معلم یا آقا معلم اون پشت نشسته که هی می‌خواد به آدم درس بده.
اَه اَه

پ.ن.5
هوراااااااا
بچه‌های تربیت معلم حقشونو با اتحاد خودشون گرفتن.
اگه فقط ده بیست نفر متحصن می‌شدن شاید تاثیری نداشت. ولی وقتی سه چهار هزار نفر با هم یه چیزی رو می‌خوان کسی جلودارشون نیست...
نباید بترسیم!
پایان موفقیت آمیز تحصن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم کرج.
آخی... چقدر دلم برای فرین عاصمی تنگ شده بود..


پ.ن. 6
بیانیه بیش از 1200 تن از فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالروز ۲۲ خرداد
(آقاا ما هر وقت با اسم زیتون امضا می‌کنیم کسی محل نمی‌ذاره. ولی خوب، این باعث نمیشه ما خودمونو از جنبش زنان دور بدونیم)

نظرها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:57  توسط زیتون  | 

 


1- ما چه گناهی کردیم که شما به فکر همه چیز هستید جز محل زندگی‌ ما و خودتان! ،صبح تا شب دارید به قرو فر و دک و پزتان می‌رسید، به خانه و زندگی‌تان می رسید، به ماشین‌تان می‌رسید ، به سیاست می‌رسید! اما همین‌که اسم محیط زیست می‌آید لب و دهنتان را را کج می‌‌کنید و می‌گویید به من چه! دولت‌ها خودشان می‌دانند! وبعد سیگاری چاق می‌کنید و آه فلسفی بلندی می‌کشید که پس کی به فکر ماست؟ بعد ته سیگار خود را با عصبانیت زیر پایتان می‌اندازید و لگدی به گل‌های باغچه می‌زنید که حوصله‌ات را ندارم، برو کلاغ قارقاروی احمق! نمی‌دانی که پسرخاله‌ام یک‌سال است که 206 زیر پایش است و من حتی یک موتور گازی ندارم. که در خیابان‌ها تک‌چرخ بزنم!

قار قار! شما خانم‌های محترم، وقتی شب‌ها کیسه زباله را دم در می‌گذارید افتخار می‌کنید که مال شما از تمام کیسه زباله‌های کوچه بزرگ‌تر است!
صبح تا شب دارید آشغال تولید می‌کنید! به مغازه‌دارها اصرار می‌کنید که هر جنس کوچکی که می‌خرید در یک کیسه نایلون قرار بدهد، کسر شأن خود می‌دانید کیسه پارچه‌ای با خود همران ببرید... شوینده‌های متعدد می‌خرید و بی‌حساب مصرف می‌کنید.
بعد بدون تفکیک در سطل می‌اندازید و... از آشغال سبزی بگیر تا قوطی فلزی کنسرو و باطری ساعت( که بعدا شیرابه‌هاش سمی می‌شه) و سطل‌های پلاستیکی ماست و وایتکس و...

شماها در حالیکه پاکت خالی سیگار یا جلد پفک یا بیسکوییت خود را از شیشه ماشین به بیرون پرتاب می‌کنید می‌فرمایید که پارسال در یک کشور خارجی بوده‌اید و دیده‌اید که چقدر کوچه‌هاو خیابان‌ها تمیزند و در حالی که پوست تخمه را از پنجره به بیرون فوت می‌کنید می‌گویید ما ملت لایقمان همین است!
من بالای درخت بوده‌ام و دیده‌ام هر وقت به پیک نیک می‌آیید با خودتان چند قابلمه و ساک پر از خوردنی به اضافه‌ی یک عالمه ظرف یک بار مصرف می‌آورید و همه‌اش در حال خوردن و زباله سازی هستید و موقع رفتن کسر شأنتان می‌شود دولا شوید و آن‌ها را در کیسه‌ای جدا جمع کنید و در زباله دانی بیندازید. بعد از محل نشستن خانواده بغلی که رد می‌شوید و می‌گویید: اَه اَه حالم به هم خورد چه خانواده‌ی کثیفی! اما من شاهد بودم که خودتان بیشتر کثیف کرده بودید. تازه کلی از شاخه‌هایی که من روی آن لانه ساخته بودم و بچه‌هایم در آن بوند کندید و با آن آتش روشن کردید و چون شاخه‌ها تر بودند کلی دود به خورد من و جوجه‌کلاغ‌هایم دادید.

من شاهدم که خیلی از شما برای اینکه چاه منزلتان پر نشود یواشکی و دور از چشم مأموران شهرداری فاضلاب خانه‌ی خود را به جوی‌ها و رودخانه‌ها روان کرده‌اید و بعد شکایت می‌کنید چرا کوچه‌تان بوی بد می‌دهد یا چرا شب‌ها خانه‌تان پر از پشه می‌شود.

من کلاغم، الاغ نیستم ! می‌فهمم که بسیاری از شما به مرض هولناک مصرف گرایی مبتلایید!!
دیده‌ام چطور وقتی مایه تیله‌تان زیاد می‌شود هی رنگ و وارنگ لباس و کفش و کوفت و زهر مار می‌خرید و هنوز چند هفته نشده دلتان را می‌زند و آن‌ها را در سطل زباله‌تان می‌اندازید. حتی حاضر نیستید این‌ها را به کس دیگری ببخشید تا به این زودی‌ها در چرخه‌ی زباله وارد نشود!
دیده‌ام چطور برای شش مهمان به اندازه‌ی شصت مهمان غذا درست می‌کنید که چشمشان در بیاید و بعدا نمی‌دانید با این همه غذا چه کنید! حتی همت این را ندارید ببرید بین اهالی یک محله‌ی فقیر تقسیم کنید!
من دید‌ه‌ام مدل به مدل ماشین و ضبط و تلویزیون و میز وصندلی و مبل و تخت و پتو و ملافه و ظرف و ظروف و کتری و قاشق چنگال و کفگیر و ملاقه عوض می‌کنید بدون اینکه کهنه شده باشند.
کارخانه‌دارها که دیگر شورش را در آورده‌اند. من خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم اصلا از بالای فاضلاب‌های آن‌ها پرواز نکنم. حالم به هم می خورد.

شماها فکر می‌کنید کره‌ی زمین تنها مال شماست؟
پس ما پرندگان و ماهی‌ها و خزندگان و بقیه پستانداران و دوزیستان هویجیم؟
چرا گفتم هویج؟ هویج هم جزء گیاهان است و کره‌ی زمین متعلق به گیاهان هم هست..
نکند دوست دارید به کره زمین بگوییم کره‌ی زباله؟


ای بابا، قار قار... از این زیتون که از اول وبلاگ‌نویسیش کلی ادعای محیط‌زیست دوستیش می‌شود و هوار تا مطلب زیست محیطی نوشته‌، توقع نداشتم وسط قارقارهای مشعشعانه‌ی ما بگوید خوابم می‌آید نوکت را ببند! بقیه‌اش را بگذار برای فردا!


2- تصاویر زیبایی از جشنواره هنر زیست محیطی در جنگل های نوشهر .... در وبلاگ مژگان جمشیدی عزیز... چه کارهای هنری محیط زیستی محشری!

پرونده‌ی محیط زیست‌نویسی وبلاگستان در بالاترین به مناسبت 5 جون سی‌و ششمین سالگرد روز جهانی محیط زیست. تا 22 خرداد وقت دارید تا صدای کلاغ دورنتان را بشنوید و به سمع و نظر دیگران هم برسانید.
کلاغ ما که حرف‌ها دارد بزند و فعلا نوکش را چیدم.

3- کامل ترین روایت از افشاگریهای (توپ) دکتر پالیزدار در همدان+ فیلم در وبلاگ خواهان صلح رضا سلیمانی.

4- یکی از بزرگترین اعتراضات دانشجویی همراه با تحصن و اعتصاب غذا در این سال‌ها در دانشگاه تربیت معلم حصارک کرج در حال وقوع است...
اما به دانشگاه تربیت معلم که زنگ بزنی و بگویی با یکی از مدیران آنجا کار داری
0261- 4579610 الی 25
در حالیکه اضطراب در صدایشان موج می‌زند می‌گویند اینجا هیچ خبری نیست.
می‌گویی پس من می‌توانم بیایم ببینم چه خبر است؟
می‌گویند نه اصلا" این روزها نیایید . می‌پرسی چرا؟ به خاطر مسائلی که در اینترنت نوشته‌اند؟ می‌گویند:
چه نوشته‌اند؟ هر چه نوشته‌اند همه‌ش کذب محض است! به خاطر بعضی تعمیرات. می‌گویی تعمیرات در روزهای امتحان؟ درضمن
من که هنوز نگفته‌ام در اینترنت چه نوشته‌اند که تکذیب می‌کنید.
تلفن می‌زنی به درمانگاه. صدای شلوغ پلوغی می‌آید... مسئول درمانگاه با عجله می‌‌گوید کلی مریض دارند و سرشان شلوغ است فوری قطع می‌کند.
دو سه شماره آخر از آن 15 شماره تلفن مربوط به درمانگاه‌ست...

5- سال‌هاست می‌شنویم که لعنت بر یزید که در روز عاشورا آب را بر امام حسین و یارانش بست. روی هر شیر آبی در خیابان‌ها نوشته‌اند لعنت بر یزید و سلام بر حسین.
اما اگر مسئولین دانشگاه تربیت معلم آب را بر اعتصاب‌کنندگاه غذا (در اعتصاب خشک هستند و آب می‌خورند) ببندند لابد باید به آن‌ها مدال داد!

6- برای آزادی ناهید کلهر دانشجو و وبلاگ‌نویس قمی این پتیشن را امضا می‌‌کنم...تهیه شده توسط فرناز آرین‌فر
وبلاگ ناهید کلهر....


نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 3:27  توسط زیتون  | 

برادران و خواهران!
خدای تبارک و تعالی شاهد است که این روزها وقتی چشمم به بعضی از این جاده‌ها می‌افتد نمی‌توانم تاب بیاورم! آخر این روزها روزهای ارتحالات ما می‌باشد یا عشق و حال شما؟ جاده چالوس از تهران که نگاه می‌کنی تا خود چالوس و شهرهای دیگر همین‌طور ماشین است که در ترافیک گیر کرده است الا ماشائلله. آخر مرقد ما جنوب تهران، بغل بهشت زهراست یا شمال؟
راه را عوضی نرفته‌ای برادر؟ راه را عوضی نرفته‌ای خواهر من؟
من به بسیجی‌ها اعلام خطر کردم! گفتم جاده‌ها را ببندید و فقط به طرف مرقد ما باز باشد. اما گفتند از توان ما خارج است. جلوی ماشینی را می‌گیریم می‌گوییم سر خر را کج کن! دخترک خائن و خبیثی از صندلی پشت می‌گوید برادرِ من نگران نباش... مایوی دو تیکه‌ی مشکی‌ام را برداشته‌ام. برای عزاداری می‌روم شمال.
من توی دهن آن دختر می‌زنم! من توی دهن پدر آن دختر می‌زنم! توی دهن مادرش هم می‌زنم! به واسطه‌ی تربیت دختر ناشزه‌ای چون او! من به پشتیبانی بسیج تربیتِ دختر تعیین می‌کنم! تربیت پسر هم به هکذا!
این دولت اسلامی برای این روزها چه برای شما کم گذاشته که همه‌تان از سه‌ماه پیش رفته‌اید برای این چهار روز( دو روز ارتحالات و یک جمعه و یک بین‌التعطیلین) در یک شهر تفریحی هتل رزرو کرده‌اید...
به من خبر رسیده که بلیت سفر به دبی از 180 هزار تومن در روزهای ارتحالات ما به 400 هزار تومن رسیده!
تمام تورهای داخل و خارج از سه‌ماه قبل به فروش رفته. تمام هتل‌ها رزرو شده. اُف بر تو!
در حالیکه ستاد ما اتوبوس‌های مجانی تحت عنوان راهیان نور در اختیار شما گذاشته‌ایم به طرف مرقد مان. به هر کارخانه دستور داده‌ایم ده هزار پرس غذا بیاورد. و همه چیز! همه نوع مأکولات و اطعمه و اشربه!
سینماها را در این روزها بستیم و بهترین برنامه‌های تلویزیونی برای شما تدارک دیده‌ایم.
و لاکن، برادر من، آب‌شنگولی می‌بری شمال؟
ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق و دانسینگ باشد . همه هستی ما به كام آمریكا برود.
ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه نهضت ارتحالات را زنده نگه‌داریم! چرا برای امام حسین(ع) شله زرد می‌پزید و برای من نه! مگر من چه هیزم تری به شما فروختم؟ برای خاطر شما جام زهر ننوشیدم؟ گرچه زهرش یک سال طول کشید اثر کند.

من باید یك نصحیت به مردم بكنم و یك تشكر از بسیح، اما آن نصحیتی كه می كنم این است که امت عزیز من، مستقل باشید، درست است زحمت کشیده‌اید، خون داده‌اید، اما حیثیت و آبرو داشته باشید، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند که شما آدم شوید. شما نمی خواهید مستقل باشید؟
برادر! خواهر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر آمریکا و اسرائیل باشید و همه‌اش خوشی کنید. ولاکن من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه بسیج می گوید بگوئید. بسیج مگر چه می‌گوید؟‌می گوید ملت باید مستقل باشد و در ارتحالات شرکت کند. ملت نباید زیر فرمان دولت آمریكا و اسرائیل و سایر اجنبی‌ها پاشد برد شمال. پاشد بِرَد دوبی.
شما هم بیائید به آغوش بسیج، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم. برای شما فرودگاه را هم بسته‌ایم! فروشگاه‌ها، سینماها، حتی سبزی‌‌فروشی‌ها را هم بسته‌ایم! دیگر چه می‌خواهید.
آبروی امت اسلامی و نهضت اسلامی را حفظ کنید... گزک به دست خبرگزاری‌های خارجی ندهید. مایوی دوتکه نپوشید! ما می‌خواهیم نظام محفوظ بماند!
لكن نظام ناشی از ملت در خدمت بسیج نه در خدمت اجانب!
یک چیز دیگر باید عرض کنم و آن این است که بعضی دشمنان برای هم پیامک می‌فرستند که هپی ارتحالیدی**. امروز شنیدم موقع خداحافظی همه به هم همین‌ها را می‌گویند.
وقتی این را شنیدم استخوان‌هایم به لرزه درآمد حتی از روزی که شنیدم شورت لامبادا مد شده بیشتر!
خواهرم، برادرم،‌ دست بردار از این کارها!
به علت تألمات روحی قادر به ادامه‌ی سخنرانی نیستم.
والسلام علیكم ورحمت الله وبركاته

* یک پیامک از دیار فانی
** Happy Erteholiday

لینک در بالاترین

مرتبط:
1 - یک هفته با امام زمان !... ابلهی که همه چیز را می‌دانست.
2 - انشاء : ایام سوگواری را چگونه گذراندید ؟
3 - اگر لینک طنز دیگه‌ای در این مورد هست لطفا در نظرخواهی بنویسید.

پ.ن.
چند وقت پیش که برنج کمیاب شده بود. تو فروشگاه رفاه دنبال یه 5 کیلوییش می‌گشتم که دیدم نیست(بعضی‌ها اول یه مدت برنج‌ها رو قایم کردن) منم از لجم یه کارتن کله قند و دو بسته چایی خریدم آوردم خونه. سی‌با بهم خندید.
- بابا بازار پره از قند و شکرهای اهدایی آقای آیت‌الله فلان.
گفتم انتظار داشتی یه شکارچی دست خالی بیاد خونه.
حالا دیدم یهو امروز تخم شکر و چایی هم ملخ خورده...
چایی دوغزال در بسته‌ی نیم‌کیلویی هفت‌هزار تومن( قبلا:3500) و قند کیلویی1200 (قبلا: 800) خیلی مسخره‌ست. نه؟
پودر هم که قیمتش دوبرابر شد(250 تومن بود حالا شده 500 و 700) حالا برم سراغ چی؟
حبوبات هم که قبلا گرون شده بود.... نون هم نمی‌شه ذخیره کرد....
ای بابا... برم دو سه کیلویی پشم گوسفند بخرم. شاید گرون شد:)

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:15  توسط زیتون  | 


آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری.بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند کنار گل‌ها و شمع‌ها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش می‌درخشد. لب‌هایش تکان می‌خورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوری‌مان رنج‌آور است، اما نباید باعث بی‌توجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبی‌های زندگی محروم کنیم. روحیه بچه‌ها را نباید خراب کنیم. بچه‌هایم را به تو می‌سپارم و می‌دانم که در پرتو خوبی‌های تو، انسان‌های شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
- لاله در لاله‌ای دشت خاوران.
- گولم می‌زدی. می‌گفتی رفته‌اند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگی‌ات خوب ماچم کن، هر چه می‌خواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام می‌شود، ها! پشیمان می‌شوی که چرا بیش‌تر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخک‌ها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گل‌ها را برده توی عکس‌اش و آن را بو می‌کند. مادرش دستی روی عکس می‌کشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخک‌ها، به جمعیت نگاه می‌کند و دنبال دخترش می‌گردد و می‌گوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو می‌کند به عکس بابای او و می‌گوید: «آن ترانه‌ای را که در سلول می‌خواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ می‌شد، منتظر می‌ماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون می‌بارم.
یکی از مادرها، اشک‌هایش را پاک می‌کند و ذوق‌زده، جیغ می‌کشد:
«بچه‌هایم. این‌ها بچه‌های من هستند. همه‌ی آن‌ها با هم. هر پنج‌تاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه می‌کند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر می‌گوید: «می‌دانی عزیزم، آخر، همه‌ی زندگی‌ام شما پنج تا بودید. همه‌ی زندگی‌ام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش می‌گوید: «حالا که داری ما را می‌بینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشسته‌ای.»
«باشد دیگر گریه نمی‌کنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمی‌بینی. آن جا نشسته توی میخک‌ها.»

مادر برمی‌گردد به طرف میخک‌ها. دامادش را می‌بیند و مویه می‌کند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکس‌ها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشسته‌اند و با هم گفت و گو می‌کنند:
«مادرهامان همه پیر شده‌اند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آن‌وقت‌ها که دنبال ما می‌گشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گل‌ها و شمع‌هایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده می‌گوید: «یک روز عاقبت پیدامان می‌کنند و گل‌ها و شمع‌هاشان را کنارمان می‌گذارند.»
بابای میهن می‌گوید: «و با تعجب فریاد می‌زنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکس‌ها دست دراز می‌کند و شاخه‌ی میخکی به همسرش می‌دهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.
و همسرش به او پاسخ می‌دهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره می‌کند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز می‌کند و هیچ نمی‌گوید. مادر بوسه‌ای به عکس پسرش می‌زند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را می‌بوسد. موهایش را ناز می‌کند: «طفلکم. تو که همه‌اش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکس‌ها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجه‌ی کرمانشاهی از همسرش می‌پرسد: «پس روله‌مان کو؟ نمی‌بینمش.»
همسر او تند اشک‌های خود را پاک می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدان‌ها، لبخند می‌زند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمده‌ای هی اشک می‌ریزی.»
زن اشک‌هایش را پاک می‌کند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچه‌هاشان را از توی گل‌ها و کنار شمع‌ها برمی‌دارن. خیلی آرام در دستمال‌ها و پاکت‌ها می‌پیچند. توی کیف‌شان می‌گذارند و با خود به خانه‌هاشان می‌برند.

علی اشرف درويشيان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:46  توسط زیتون  | 

1- قبض برق این دفعه که اومد, عرق از سر و صورتم شریدن گرفت!
نوشته بود: سهم پرداختی توسط مشترک 9,000 تومن!
بهای واقعی برق مصرفی شما در این دوره 56,000 تومن.
و زیرش با قرمز اضافه کرده بود 46,000 تومن یارانه پرداختی توسط دولت!
وای بر من!
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و نبینم دولتم این همه بابت من تو خرج می افته!
منو بگو وقتی اولش مبلغ صورت حساب رو خوندم 9000 تومن, می خواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم برق منطقه و
هر چی فحش بلدم بهشون بگم. آخه قبض برق ما همیشه فوقش چهار پنج هزار تومن می شد و این دفعه علی رغم صرفه جویی های مکرر دو برابر شده بود.
اما با دیدن مبلغ یارانه دلم می خواست زنگ بزنم و بگم آخ ای دولت مهربون و خوب. دست شما درد نکنه! چرا زحمت کشیدین!
فکر کن با 150 هزار تومن حقوق بخوای 56 هزار تومن پول برق بدی!
دولت جون تو خیلی خوبی.... هر چند خیلی منت گذاری!
حالا نمی شد ته قبض مبلغ صدقه ای که از جیب بابات بهمون می دی نمی نوشتی تا عین قبل تا فیش میومد یه کمی با فحش هامون حالی بهت
می دادیم! نکنه تو فیش های دیگه از این چیزا بنویسی که دیگه مرگ بهتر از این زندگی پر از منته!

2- زیر بار منت نمی کنم زندگی!

3- امشب حاج آقای کوچولو(!) مهرداد بذرپاش مدیر عامل زوری سایپا رو آورده بودن تو برنامه ی مثلث شیشه ای.
با افشاگری هایی که در موردش این ور و اون ور خوندم و با شنیدن حرف های امشبش خیلی از این موجود لجم می گیره. به پشت گرمی احمدی نژاد اند اعتماد به نفس هم هست!

4- این همه از سریال های تلویزیونی بد گفتم. بذار از این یکی که خیلی خوشم اومده هم بگم.
واقعا سریال "دکتر محمد قریب" رو دوست دارم. کیانوش عیاری واقعا گل کاشته. بازی ها عالی ین. بازی مهدی هاشمی(بازیگرنقش زمان پیری دکتر قریب), آفرین عبیسی, بازیگرهای نقش کودکی و جوانی قریب. بازی پدرش مهران رجبی محشره! حسین پناهی, حتی از فرحناز منافی ظاهر و نابازیگرها خیلی خوب بازی گرفته.
اینجا فرق کارگردان خوب و کارگردان بد معلوم می شه. بعضی از کارگردان ها بازی بازیگرهای خوب هم به لجن می کشن. اما کیانوش عیاری همه رو چند پله برده بالا.
از پرداختنش به جزئیات, فیلمبرداریش, طراحی لباس و لوکیشن ها چی بگم!!! هر قسمتش که شروع می شه دلم نمی خواد تموم شه!
یک بوس گنده روی گونه ی کیانوش عیاری:* که ثابت کرد تو جمهوری اسلامی هم می شه فیلم خوب ساخت. اونم بدون هیاهو و مصاحبه های آنچنانی و...

5- دیدین گفتم به این حکومت رو بدیم می خواد تو رنگ شورت و وقت بغل خوابی زن و شوهرا دخالت کنه؟
حالا اینو داشته باشین تا برسیم به رنگ شورت!


6- ...تجمع اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه
مدتهاست که کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه با خطر تعطیلی این کارخانه واقع در دشت سرسبز هفت تپه خوزستان روبرو هستند. ماههاست که اعتراضهای آنها در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد. تحصن و تجمع آنان از روز دوشنبه گذشته (۱۶ اردیبهشت) در کنار اعتراضشان به عدم دریافت حقوق به خاطر نگرانی عمیقشان از تعطیل کارخانه است.
تا آیت الله فلان سلطان واردات شکره و آیت الله بیسار سلطان واردات برنج و .... کارخونه ی شکر و شالیزار و مزرعه و ... می خواهیم چکنیم؟

7- گذرگاه شماره 79 منتشر شد....

8- کنفرانس وحدت اسلامی...
تنها وحدتی که آدم در اینا مشاهده می کنه چیه؟:)
بعد از گشت و گذار مفت و مجانی و زدن یک پرس چلوکباب سلطانی و یک پارچ دوغ به رگ, می چسبه!
اسلام مسلام و کنفرانسو وللش!
برای هر عکس می شه یه صفحه...نه, یه کتاب طنز نوشت. نه؟:)
من عاشق اون آخری یم که داره جهدی عظیم می کنه برای از بین نرفتن وحدت:)
بلاگ نیوز
بالاترین

9- قالب وبلاگ تو سرم بخوره، این کانترم(کنتور) چرا غیبش زده؟ توهیچ‌کدوم از وبلاگام نیست!

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 3:19  توسط زیتون  |