تبليغاتX
زیتون

زیتون

 

 

احمدی‌نژاد در حالی‌که پاچه‌های شلوارش  را  بالا زده بود، و در حال سخنرانی پشت تریبون،  برای سازندگی کشورمان گِل هم لگد می‌کرد، ابتدا با دستهای زبر و پینه‌بسته‌اش هاله‌ی دور سرش را جابه‌جا  کرد و  سپس انگشت اشاره‌اش را به سمت جهانیان گرفت و گفت:

المپیک بعدی را  به حول و قوه الهی در ایران برگزار می‌کنیم تا به شما بفهمانیم که المپیک یعنی چه! افتتاحیه و اختتامیه چطور باید باشد  و هر کیلو کره‌اش چند من ماست می‌دهد!

وی در پاسخ به خبرنگار آسوشیتدپرس که پرسید:

آیا  شما ورزشگاه مناسب بازی‌های المپیک دارید؟ گفت:

- معلوم است که ورزشگاه مناسب داریم! دوتایش هم داریم ورزشگاه آزادی برای المپیک مردان و امجدیه برای زنان!

وی در حالیکه لبخند یک‌وری بر لبش بود به خبرنگار مذکور گفت: چی شد ترش کردی؟ انتظار داشتی قاطی برگزار کنیم؟

و درحالیکه پای گلی‌اش را از پشت تریبون به بالای تریبون آورد گفت: از همین الان هم شروع کرده‌ایم به تهیه‌ی گِل برای  لکه‌گیری و مرمت درزهای ورزشگاه..

 

   خبرنگار بعدی  از خبرگزاری دویچه‌وله پرسید: 

جناب پرزیدنت،  میزبان چینی در مراسم افتتاحیه این دوره از مسابقات  ازدخترکان مینی‌ژوپ پوش ِ چکمه به‌پای رقصان استفاده کرده بود شما به جای آنها چه کسانی را برای این‌کار می‌گمارید.

احمدی نژاد گفت: اتفاقا سوال خوبی پرسیدید!

وقتی کانال سه مراسم رژه‌ی ورزشکاران را ناگهان قطع کرد،  برای پیدا کردن علتش به ماهواره رجوع کردم.  با دیدن  دخترکان جلف و مشنگ چینی تمام هفت بند بدنم شروع به لرزیدن کرد. وقتی یک کشور دین و ایمان درستی نداشته باشد همین می‌شود! در اقتصاد و سیاست و فرهنگ که عقب افتاده‌اند! نان درست حسابی هم که ندارند بخورند. همه لاغرند. به چشم خودم دیدم که   چشمهایشان از فرط گرسنگی باز نمی‌شود. آنوقت هی قر و قمیش می‌آیند که کمبودهایشان را بپوشانند

من به جای آنها از   برادران و خواهران وزرارت اطلاعات و حوزه‌ی علمیه "بی‌سیم به دست چپ" و "باتوم به دست راست"  استفاده می‌کنم ، تا اگر ورزشکاری خدای نکرده  هیجان زده شد و هوس بالاپریدن کرد او را  سرجایش بنشانند!

 

وی در حالیکه کرم ضد ترک پای "جِی" به دستهای زبرش میمالید، به سوال خبرنگار بی‌بی‌سی گوش می‌داد .

 - شما چه امکاناتی برای توریست‌ها در دست اقدام دارید؟ هتل خوب؟ دستشویی‌ها و غیره؟

 رئیس جمهور مجبوب حرف او را قطع کرد و گفت:

- دستشویی؟ مچتان را گرفتم. مگر توریست میآید بشاشد و بریند به مملکت ما که توالت برایشان بسازم؟ وقتی می‌گویم ورزشکاران برای جاسوسی و خراب‌کاری  می‌آیند کسی باور نمی‌کند! اگر راست می‌گویند کمی خوددار باشند. خودشان را نگهدارند تا بروند به کشور خودشان از این کارها بکنند.

از الان هم تا چهار سال بعد که انشالله  نوبت را  به ما می‌دهند برای نیروی بیست میلیونی بسیج هشت ترم  آداب "امر به معروف" و "نهی از منکر"  و سرکار گذاشتن توریستهایی که برای دیدن مسابقات به ایران می‌آیند می‌گذاریم..

و به آنها توصیه می‌کنیم با لبخند به دهانشان مشت محکم بکوبند.

خبرنگار بی‌بی‌سی در حالیکه شدیدا تحت تأثیر این حرف رئیس جمهور ایران قرار گرفته بود تشکر کرد و به جای خود نشست.

خبرنگار آساهی سوال بعدی را مطرح کرد:

- چه تدابیر امنیتی ویژه‌ای برای سلامت ورزشکاران و سیاست‌مدارانی که برای دیدن مراسم افتتاحیه و اختتامیه  می‌آیند اندیشیده‌اید.

- تدابیر امنیتی شدید!

- می‌شود بیشتر توضیح دهید؟

- ببینید، ما  بر خلاف شایعات کشور آزادی هستیم. و رئیس جمهور وقت آمریکا و دیگر کشورها به‌طور آزادانه‌ و داوطلبانه به گروگان ما در می‌آیند.

یک چند سالی همه‌شان را  نگه می‌داریم، ازشان پذیرایی می‌کنیم . بعد که خوب تپل مپل و توجیه شدند   با یک ساک بزرگ پر از کادو آن‌ها را به کشورشان پس می‌فرستیم.

ورزشکاران هم انشاالله توسط برادران به پناهندگی پذیرفته می‌شوند.

خبرنگار بعدی از آژنس خبرگزاری الجزایر بود که سوالش را مطرح کرد.

- آقای احمدی نژاد، برای رشته‌ی شنا چه فکری کرده‌اید؟ شما که ورزشکاران غیر مسلمان را  تجس می‌دانید و با آن‌ها توی یک استخر نمی‌روید مسابقات شنا چه‌گونه خواهد بود؟

- من فکر همه چیز را کرده‌ام. یهودی‌ها و مسیحی‌ها و بودایی‌ها را می‌بریم در خلیج‌فارس که هم آبش کُر است( مثل استخر آبش قلیل نیست) و هم شوری‌اش خاصیت پاک کنندگی دارد، مسابقه بدهند.

اگر هم قبل از مسابقات در اثر توجیهات برادران و خواهران حوزه اسلام آوردند که دیگر مشکلی نیست.

از برادران  سنت نشده خواهش می‌کنیم یک‌ماه زودتر تشریف بیاورند تا زمان مسابقه زخم ختنه‌شان خوب شده باشد.

خبرنگار نیوز‌ویک پرسید:

- مستر پرزیدنت، می‌شود توضیح مفصل‌تری دهید چه تمهیداتی برای افتتاحیه چیده‌اید؟ لباس ورزشکاران، محل قرار گرفتن پرچم‌ها، آتش‌بازی، موزیک، خواننده و...

-تمهیدات زیادی چیده‌ایم!

- خواهشمندم بیشتر توضیح دهید.
- برای لباس، خانم‌ها که معلوم است. همه چادر. منتها رنگ چادر می‌تواند از بین رنگ‌های مشکی، خاکستری، سرمه‌ای، قهوه‌ای و کرم انتخاب شود.

- همین؟

- شما می‌دانید ما چند طیف از رنگ قهوه‌ای خاکستری مشکی و سرمه‌ای در دنیا داریم. هر کدامشان بیشتر از صد تا...

برای لباس برادران هم پیژامه‌هایی می‌دوزیم که رنگ راه‌راه هر کشور با کشور دیگر فرق کند.برای انتخاب رنگ‌ها از پرچم آن کشورها استفاده خواهیم کرد. مثلا پیژامه‌های ورزشکاران سوئدی راه راه آبی و زرد، سویس قرمز و سفید و...

در مورد محل قرار گرفتن پرچم هم معلوم است. پرچم جمهوری اسلامی بر فراز ورزشگاه و بقیه را زیر پای ورزشکاران قرار می‌دهیم تا وقتی از روی آن رد می‌شوند کبر و غرور و نخوتشان را از دست بدهند.

حالا می‌رسیم به نحوه‌ی شروع مراسم.

در مردانه با رمز "یا حسین" و در زنانه با رمز "یا زهرا"  المپیک آغاز خواهد شد. و سپس

ختم کامل قرآن مجید توسط قاریان ایرانی اجرا خواهد شد. بعد خطبه‌های رهبر معظم انقلاب و بعد فرازی چند از سخن‌رانی‌های جالب خودم در مورد هالوکاست و  اختراع انرژی هسته‌ای توسط  دختر 13 ساله  سرکوچه‌مان. سپس سرودی خواهیم داشت که توسط دانش‌آموزان بسیجی اجرا خواهد شد. جمعیت هم در تمام دوره‌ی المپیک به جای هورا  یک‌صدا باید "تکبیر" بگویند.

آتش‌بازی  هم احتیاجی نیست! اطراف ورزشگاه هر چند دقیقه‌ یک‌بار  صد ضد‌هوایی می‌زنیم تا دشمن بلرزد و بداند که ما با بن دندان آماده‌ایم!

 

خبرنگار بعدی خبرنگار یو اس تو دی بود که پرسید:
- با توجه به کمبود برق و آب و گاز و بنزین در ایران برای‌آینکه اختلالی در برنامه‌ها نیفتد چه فکری کرده‌اید.

احمدی‌نژاد در حالی‌که سرش را می‌خاراند، گفت: والله هنوز فکر زیادی برای این‌یکی نکرده‌ایم.

اما فکر می‌کنم برای مقابله با بی‌برقی  تعداد یک میلیون شمع باید بخریم. برای رفت و آمد ورزشکاران هم سعی می‌کنیم به هر اتوبوس یک لاستیک زاپاس  و یک چهار لیتری بنزین اضافه بدهیم. در طول مسیر هم الاغ‌هایی  به درختان بسته‌ایم که  احیانا اگر مشکل بزرگتر از این‌هایی بود که فکرش را کرده‌ایم  ورزشکاران با آن‌ها به محل مسابقه برسند!

خبرنگارهای بعدی می‌خواستند سوال‌های خودشان را بپرسند اما  دکتر احمدی‌نژاد با ابراز خستگی و کسالت به خاطر چیدن این‌همه تمهیدات که بعضی‌هایش فی‌البداهه بود و فشار زیادی به مغزشان آمده بود، عذر خواهی کردند و نوید مصاحبه‌ای دیگر را در آینده‌ای نزدیک دادند.

لینک در بالاترین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:30  توسط زیتون  | 

بیت: نامه‌رسان نامه‌ی من دیر شد
کودک ولگرد فلک پیر شد...

دیر خوندم که اهری عزیز ازمون پرسیده:
وضعیت برق شما چطور است ؟
آقا جان، پرسیدن نداره! من ایران زندگی می‌کنم و از اون بدتر در کرج!
خوبه اقلا حکومت از تهرانی‌ها می‌ترسه و براشون یه جدول تدارک دیده که ایهالناس ِ تهرانی بدونید و آگاه باشید که فلان ساعت تا فلان ساعت برق ندارید. اما کی از کرجی‌ها می‌ترسه؟ تا به‌حال کدوم انقلاب به دست کرجی‌ها انجام شده که تره برامون خورد کنن؟
ما برقمون کتره‌ای می‌ره!
یعنی هر ساعت و دقیقه و ثانیه‌ای که عشقشون بکشه برقو قطع می‌کنن و هر وقت عشقون بکشه وصل می‌کنن.
معمولا مسئولین قطعی باهامون بازی هم می‌کنن. یعنی یکی میاد برقو قطع می‌کنه نه مثل تهرانی‌های سوسول مثلا راس ساعت دو بعداز ظهر بدون یک دقیقه پس و پیش! ایشون مثلا ساعت یازده و چهارده دقیقه و بیست و هفت ثانیه کلیدو خاموش می‌کنه.... همین‌که جیشش گرفت رفت دستشویی دوستش میاد برای شوخی برقو راه می‌ندازه. بستگی داره جیش طرف چقدر طول بکشه. درست به اندازه همون+ دست شستن که اونم بستگی داره با چی دستشو بشوره و چند بار کُر بده و با چی خشک کنه، این روشنایی ادامه داره. حالا هفت دقیقه، هشت دقیقه و بیست‌ثانیه... بعد یهو برق دوباره قطع می‌شه.
بالاخره این مسئول ممکنه بازم جیشش بگیره(مثلا کلیه‌ش ناراحته) یا مثلا خانمش بهش زنگ می‌زنه و روش نمی‌شه جلوی همکاراش آمار تمام کارایی که از صبح تو اداره انجام داده به زنش گزارش کنه و می‌ره مثلا تو راهرو اداره.
دوباره دوستاش میان برای شوخی روشن می‌کنن. یارو که تلفنش تموم می‌شه میاد قطع می‌کنه. گاهی بینشون دعوا می‌شه. هی خاموش روشن، خاموش روشن... این وسط هم چند وسیله برقیمون سوخت به جهنم؟ مرجعی هست بهش شکایت این لوس‌بازی‌ها رو ببریم؟ نه والله!
خلاصه که قمر در عقربیه که بیا و ببین. در طول روز ممکنه یه ده بیست‌باری برقا بره و بیاد...
البته خدا رو شکر، گوش شیطون کر اگه شبانه روز 24 ساعت باشه! هنوز مقدار زمان روشنایی کمی بیشتر از خاموشیه
این وسط مردم بی‌فرهنگ کرجی هی حرفای بد بد به حکومت می‌زنن. دیگه از خواهر مادر گذشته، بی‌انصافا به برادر و پدر و حتی به پدر بزرگ طرف هم گیر می‌دن! استغفرالله گاهی به خود طرف! وای وای!

کارا نیمه خوابیده‌ موندن. هیچ برنامه ریزی نمی‌شه کرد چون اصلا معلوم نیست کی‌ها برق می ره کی‌ها میاد.
من نمی‌دونم اینا که می‌دونستن عرضه مملکت داری ندارن چرا تو این سی‌سال اینقدر مارو عادت دادن به برق! اگه یواش یواش چراغ سه‌فیتیله‌ای و اتو ذغالی و سماور نفتی رو باب می کردن و اینقدر قهوه ساز و چای ساز و سرخ کن و مایکروویو و اتو و... نمی‌ریختن تو بازار مردم این‌قدر بددهنی نمی‌کردن به‌خدا!

من که گاهی فکر می‌کنم در عصر حجر زندگی می‌کنم!
دیگه کسی نمی‌تونه بگه با ایران- رادیاتور کی می‌ره تو غار:) ما الان همه تو غاریم.
آقا تو این خط آخر خواب بر ما چیره گشت و شروع به هذیان نمو‌ده‌ایم...
برم یه شمع روشن کنم ت اگه برق رفت انگشت شستم نره تو چشمم.

یه چیزی هم بگم و برم:
سیل مهاجرت به خارج کشور به خاطر همین بی‌برقی شدیدا از سر گرفته شده.
اونایی که دستشون به دهنشون می‌رسه ویزاشون آماده‌ست و چمدوناشون بسته.
کلی آگهی فروش لوازم منزل به علت مسافرت فوری فروشی این‌ور و اون ور می‌بینیم.
پریروز تو بقالی سرکوچه بحث این بود که لوله‌کش محل رفته دبی یه سویت کوچولو خریده 64 میلیون که اگه وضع بدتر شد دست زن و بچه‌شو بگیره بره و آدرس گرفته بودن اونا هم برن هر کدوم یه دونه در همسایگیش بخرن.روم نشد منم آدرس بپرسم!

لینک در بالاترین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:18  توسط زیتون  | 

1- بیژن جلالی:
هر کس به بازی خود مشغول است
افسوس که من مدت‌هاست
جهان و مردمش را
به شوخی نگرفته‌ام...

اشعار کتاب"شعر خاک، شعر خورشید" بیژن جلالی رو هر وقت می‌خونم انگار غصه‌های عالم می‌شینه رو دلم. از بس از تغییر دنیا ناامید می‌شم، دلم می‌خواد بمیرم. کتابو می‌ذارم کنار و باز هفته‌ای ماهی بعد دوباره هوس می‌کنم برم سراغش و باز...(بگو آخه مجبوری؟! چون 1800 تومن پول کتاب دادی؟ نه لابد یه چیز دیگه‌ست)
آسوده به سوی مرگ برویم
زیرا در راه ما
دیگر خنده‌ای نخواهد شکفت
آسوده به کرانه‌های تاریک فراموشی پناه ببریم
زیرا دیگر نسیمی صورت‌های مارا نمی‌نوازد

آسوده به سایه‌های سنگین و غریبه خود بنگریم
زیرا دیگر کسی مارا نمی‌شناسد
سردوراهی امید و ناامیدی

با دنیا خداحافظی کرده‌ایم
ما به راهی می‌رویم که به گودال‌های تاریکی منتهی می‌شود
گودال‌هایی که تا پایان روز
سردی و تنهایی شب را در خود حفظ می‌کنند...

یا این‌یکی:
قلب من چون سنگی‌ است
بر توده عظیم سنگ‌های دنیا
قلب من سنگ بی‌رنگی‌ست
برتوده‌ی عظیم سنگ‌ها
و من بر توده‌ای عظیم از تنهایی
نشسته‌ام...

(این روزها از همه وقت بیشتر احتیاج به روحیه و امید دارم...)

2- این سریال طنز"سه‌در چهار" قابل تحمل بود تا وقتی کارگردانش مجید صالحی خودش نپریده بود وسط بازیگرها و سعی نمی‌کرد محور همه جریانات باشه.

3- رویا نونهالی هم اون زمانی که سعی نمی‌کرد لب‌هاش شبیه آنجلینا جولی به‌نظر بیاد خیلی خوشگل‌تر بود.

4- جواد ِ سینمای ایران
جواد هاشمی در 99/99٪ بازی‌هاش یا رزمنده‌‌ایه که آخرش تشنه‌لب شهید می‌شه. یا سابقا رزمنده بوده و شیمیاییه و در آخر فیلم شهید می‌شه. یا اطلاعاتی یا بسیجی محله که آخرش به دست کفار و منافقین و ناکثین و مارقین شهید می‌شه ( البته سابقا هم رزمنده بوده) یا...

5- کانال ام‌بی‌سی پرشین که آمد در کمال شرمندگی فهمیدم چقدر از دیالوگ‌های فیلم‌های با زبان اصلی(انگلیسی) رو قبلا نمی‌فهمیدم. ای خاک بر اون زبان انگلیسی که ما در مدرسه و دانشگاه خوندیم!

6- زیر نویس‌های فارسی فیلم‌های ام‌بی‌سی پرشین به صورت فجیع و گاه خنده‌داری غلط املایی دارن. نمی‌شد یکی دو تا لیسانس ادبیات استخدام می‌کردن. گرچه به چشم خودم دیدم یه لیسانس ادبیات دانشگاه تهران گلدان ِ گل رو گلدانه گل و رفتم خانه‌مان را رفتم خانمان می‌نوشت. تا پیدا شدن یه ویراستار حاذق خودم حاضرم این زحمتو به عهده بگیرم.

7- متاسفانه در مقاله‌های سایت‌های معروفی مثل رادیو زمانه هم غلط‌های املایی و دستوری کم نمی‌بینیم. می‌دونم که همیشه این امکان هست که نویسنده‌ها اشتباه تایپی و لپی داشته باشن. این کار ویراستاره که درستشون بکنه.

8- کاش می‌تونستم خوابگرد رو تکثیر کنیم در همه جا. و دیگه در رادیو تلویزیون، روزنامه‌ها، سایت‌ها و وبلاگ‌ها اینقدر غلط نبینیم. تازگی‌ها این اشتباهات در نامه‌ها و پلاکاردهای رسمی دولتی هم رسوخ کرده. و اینقدر این غلط‌ها مصطلح شده که آدم نمی‌دونه کلمه‌ی درستش کدومه(مثل من که نمی‌دونم مصطلحم درسته یا نه)

9- از دست بعضی خبرنگارها
ما که شبی دوتا روزنامه می‌خونیم. گاهی دو گزارش از یک خبر یا حادثه در این دوروزنامه اونقدر متفاوته که آدم خنده‌ش می‌گیره.
جالبه که بعد از سال‌ها اسم همون خبرنگارها رو در زیر خبرهای متناقضوشن می‌خونیم و هیچ‌وقت ندیدیم سردبیر روزنامه بهشون تذکربده. یا خبرنگار روز بعد معذرت بخواد.
در یک روزنامه قاتل زن صیغه‌ای 54 ساله‌شه و دراون‌یکی روزنامه 36 سال. در اون یکی زن با اره کشته شده و در اون‌یکی با تیشه!
مثلا:
در صفحه حوادث روزنامه همشهری یکشنبه 13 مرداد، زنی 50 ساله به همراه مادر پیرش از خارج کشور به ایران میاد. تصمیم می‌گیره از طریق آگهی روزنامه برای مادرش که قادر به انجام کاراش نبوده پرستار بگیره. پرستار همون روز اول با موبایلش با همدستاش تماس می‌گیره و شب ساعت 11 اونا حمله می‌کنن و زن 50 ساله رو که در تختش خوابیده بوده زخمی می‌کنن.زن خودشو می‌زنه به مردن. دزدا می‌رن سراغ مادر پیرش که او هم از شدت ترس تو کما می‌ره که هنوز بیمارستانه. و میلیون‌ها تومن چک پول و طلا جواهرات و تمبر کلکسیونی می‌دزدن و...

در صفحه حوادث روزنامه اعتماد همون روز این خبر رو این‌طور می‌خونیم:
یه زن 60 ساله از آمریکا میاد ایران(تنهایی) و چون خیلی پیر و بیمار بوده تصمیم می‌گیره برای خودش از طریق یک شرکت خدماتی! پرستار بیاره. پرستار چند روز! مشغول کار بوده تا اینکه یک روز که زن فرتوت 60 ساله(!) از بیرون می‌خواد بیاد تو خونه دو مرد همدست پرستار بهش حمله می‌کنن و...
پیدا کنید تناقض‌های بی‌شمار این دو خبر را...
و حالا تصور کنید وقتی خبرهای به این واضحی این‌جوری عوض می‌شن خبرهای سیاسی چطوری عوضی می‌شن

10- وای بر ما...
یعقوب مهرنهاد اعدام شد!!! باورم نمی‌شه.
یه سوال برام پیش اومد. اگه مهرنهاد تهران بود بازم نمی‌شد جلوی اعدامشو گرفت؟
فکر می‌کنم باید عزای عمومی اعلام کنیم. در دل من که عزا برپاست...


11- بی‌برقی خیلی تبعات داره که یکیش! گرفتن جان انسان‌هاست... جرا مملکتمون داره روز به‌روز به سمت عقب می‌ره... تا کجا یعنی؟


12- توی این دنیا فقط دلمان خوش است به وعده‌ی ماهی هشت‌هزار و پونصد تومن دولت احمدی‌نژاد!

13- ببخشید اشتباه شد...
مرگ بیماران بیمارستان به خاطر بی‌برقی نبوده. از کهولت بوده. برق که رفته یک‌هو همه پیر شدن و به دیار باقی شتافتن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 4:12  توسط زیتون  | 

  چهار شنبه، 9 مرداد 1387  

 

1- سی‌با می‌گه تو هم باید این خبر کیهان رو " وقتی حقوق بگیران << سییا >> در ایران یکدیگر را لو میدهند" تکذیب کنی!
- که چی بشه؟
- که فکر نکنن منم!
- سی‌با جان، دلت خوشه ها! آخه کی به تو گیر داده؟
- از بس تو اسم منو تو وبلاگت جار زدی سی‌با، سی‌با، خوب بعضیا که زیاد میرن تو اینترنت و وبلاگ می‌خونن شک می‌کنن.
- برو بابا. هزار بار توضیح دادم جریان سیبیل‌باروتی گفتن اون کولیه رو تو پارک - که انگار طلسمم کرد و تا آخر عمر با بله گفتن به تو بدبختم کرد-. صد بار نوشتم که سی‌با مخفف سیبیل باروتیه.
- باشه. با این حال می‌ترسم بهم شک کنن. از وقتی اون خبرو خوندم شبا خوابم نمی‌بره می‌ترسم بیان بگیرنم.
- ناقلا، حالا راستشو بگو . نکنه داری به چند نفر حقوق می‌دی!
- زیتون جان، خودت می‌دونی. من گورم کجا بود که کفنم کجا باشه! به زور می‌تونم با هزار جنگولک بازی زندگی خودمونو اداره کنم.
- حالا غصه نخور. وقتی فرم اقتصادی رو پر کردیم و به هر کدوممون ماهی هشت‌هزاررررررر و پونصد تومن! پول یارانه دادن پولدار می‌شیم و دلت خواست به یکی دو تا بنده خدای بیکار هم حقوق بده! از نظر من اشکالی نداره.
- تو هم همه چیزو به شوخی بگیر. اسم یارانه رو هم نیار بدنم می‌لرزه. بذار ماهی هشت‌هزار و پونصد به هر نفر بدن. قیمتا هشت برابر ونیم اضافه می‌شه.

سوتی:
بابا اشتب شد. من در مرز خوابالودگی سیا رو که دو تا ی نوشته شده بود سیبا خوندم. یعنی سی‌با اشتباه خونده بود:))
حالا هم حال ندارم پاکش کنم. کلی فسفر سوزوندم.

2- "شرکت بیمه ابوالفضل" در آستانه‌ی ورشکستگی
بعد از کنار رفتن حسین رضازاده از صحنه وزنه برداری، شرکت بیمه‌گذار وی در آستانه‌ی ورشکستگی قرار گرفت.
هزاران نفر که خود، منزل، اتوموبیل، سه‌چرخه و بقیه چیزهایشان را بیمه‌ی ابوالفضل کرده بوند بعد از این ماجرا به صحت این بیمه شک کرده و با شرکت دیگری به نام " شرکت یا علی" قرارداد بستند.

3- " حسین رضازاده: در آینده‌ی نزدیکی پسرم جای مرا خواهد گرفت ".
ـ تا گوساله گاو شود دلِ مادرش آب شود.
مادر= ورزش کشور عزیزمان
در مثل مناقشه نیست.
- اون‌ وقت می‌شه بفرمایید بیمه گزار پسرتان چه شرکتی خواهد بود؟
رابینسون؟

پ.ن.
4- این سوتی شماره یک. منو یاد بزرگترین و ضایع‌ترین سوتی عمرم انداخت که هیچ‌وقت روم نشد اینجا بنویسم. حالا شاید بهترین فرصته که سوتی اولی یه کم کمرنگ بشه.
زمستون پارسال تو یه تاکسی نشسته بودم که حرف قطعی گاز ترکمنستان در چند شهر سمنان و دامغان و شاهرود و اینا شد و اینکه تو این سرسیاه زمستونی نمی‌تونن بخاری گازی روشن کنن.
منم بدون فکر پریدم وسط که آره اینا گازمونو دارن می‌دن به ترکمنستان و مردم خودمون بی‌گاز موندن و...
راننده تاکسی که تاحالا داشت به دولت فحش می‌داد با شک و تردید سری تکون می‌داد.حیوونی روش نشد بگه که بابا این مائیم که از ترکمنستان گاز می‌خریم نه برعکس. وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد که چه سوتی وحشتناکی دادم.
خوشبختانه کم اتفاق می‌افته آدم افراد درون یک تاکسی رو دوباره ببینه:)

5- شاید فردا بیام این پستو کلا پاک کنم...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 4:6  توسط زیتون  | 



ساعت هشت و نیم صبح یک‌شنبه از تآتر شهر که رد می‌شوم یاد اولین بار که خسرو شکیبایی را در صحنه تآتر دیدم افتادم. خواسته بودیم خانوادگی به یک نمایش کمدی برویم و تأتر شهر نمایش ِ ، اگر اسمش را اشتباه نکنم، "ناهار لعنتی" را می‌داد. بلیت گرفتیم و رفتیم... بازیگران اصلی خسرو شکیبایی و هایده‌ حائری بودند. ما در تمام مدت نمایش داشتیم از ته دل از بذله‌گویی‌هایشان می‌خندیدیم. خیلی قشنگ بازی می‌کردند. گاهی طبق شرایط فی‌البداهه هم دیالوگ می‌گفتند و بر خنده‌ی ما می‌افزودند. خسرو شکیبایی قبل از شروع تأتر و بعد از پایانش با کت و شلوار سفید و پیراهن و پاپیونی سفید شخصا به تک‌تک حضار خیر مقدم گفت و تعظیم کرد. و یادم است با خانم مسنی که همراه ما بود دست داد. آن‌روز به نظرمان خسرو شکیبایی آن‌قدر خوش‌تیپ و خوش‌لباس بود و بخصوص وقتی موهای لخت سیاهش را مرتب با سر به کناری می‌انداخت دل همه‌ی خانم‌ها برایش غنج می‌زد و خانم مسن همراه ما شیفته‌اش شده بود...
می‌گفتیم عجب! پس چرا هیچوقت عکسش را و اسمش را در سر در سینماها ندیده بودیم. او مثل یک ستاره بازی می‌کند.
این‌طور که شنیدم داریوش مهرجویی، خسرو شکیبایی را در همین نمایش دیده و برای نقش حمید هامون پسندیده. و چه انتخاب به‌جایی.
ما شده بودیم مرید شکیبایی، هر وقت سینماها فیلمی از او به نمایش می‌گذاشند فوری می‌رفتیم. خانم مسنی که در نمایش همراه ما بود پیگیر بود به محض اکران هر فیلمش می‌گفت ببریمش تا شکیبایی‌اش را ببیند.



به خیابان ارفع، نزدیکی‌های تالار وحدت که می‌رسم، ‌فکر ‌می‌کنم خیلی زود به مراسمِ(دلم نمی‌آید بگویم تشییع‌جنازه) خسرو شکیبایی بازیگر محبوبم رسیده‌ام و حتما آن جلوها می‌ایستم، اما ناگاه مردم زیادی را می‌بینم که هم‌مسیر با من می‌دوند... پیاده و سواره، با ماشین و با موتور. چند نفری با ویلچر... پیر و جوان و کودکانی بعضی سوار کالسکه و گاهی روی دوش بزگترها، زنان چادری و بد حجاب. مردان ریشو و زلفی و هفت‌تیغه... دوستداران شکیبایی از همه قشر هستند... بیشتر چشم‌ها نمناکند و چشمان من نیز!



طبق معمول تمام مراسم این سال‌ها پلیس از صبح زود اتوبوسی به صورت عمود بر خیابان گذاشته تا هیچ اتوموبیلی نزدیک تالار نشود.



به زور از جمعیتی که جلوی در تالار وحدت جمع شده بودند و هر لحظه هم به تعدادشان افزوده می‌شد رد می‌شوم و داخل حیاط می‌شوم. اما مگر جا داشت!... کیپ تا کیپ آدم بود.




روی سر در(تاج) تالار پر است از عکاسان سحرخیزی که بهترین جاها را برای عکاسی انتخاب کرده‌اند. شکر خدا در آن تاج مصالح مقاومی به کار رفته که این‌قدر محکم است و فرو نمی‌ریزد.

ساعت نُه صبح در داخل حیاط و در خیابان ارفع دیگر جای سوزن انداختن نیست. صدای کسی از بلندگوها به گوش می‌رسد که قرآن می‌خوا ند. کسی می‌گوید:
- این‌جا هم ول‌کنمان نیستند!
کس دیگری می‌گوید: شکیبایی متعلق به همه است چه مذهبی و چه غیرمذهبی. نباید که اورا مصادره کرد!
بعد، صدای پرویز پرستویی طنین‌انداز می‌شود.
- خانم‌ها، آقایان، خواهش می‌کنم! جلوی در را خلوت کنید تا آمبولانس خسرو شکیبایی داخل شود.
هیچکس تکان نمی‌خورد. یعنی جایی نیست که بروند تا خلوت شود. پرستویی این خواهش را بارها تکرار می‌کند.
بعد می‌گوید:
- اگر خسرو را دوست دارید یک لحظه سکوت!
سکوتی برقرار نمی‌شود. پرستویی تا نیم ساعت فقط از سکوت و راه دادن به آمبولانس حرف می‌زند. همه به جلو و عقب هل داده می‌شویم. دلم برای گل‌ها و چمن‌های حیاط تالار وحدت می‌سوزد. بیشترشان له شده‌اند.
مردی می‌گوید ببینید مردم برای خمینی و طالقانی هم اینقدر مشتاق نبودند که برای شکیبایی هستند.
زن مسنی از دست پرویز پرستویی خسته شده و غرغر کنان می‌گوید:
- وای، این چقدر حرف می‌زند کاش میکروفن را از دست او بگیرند.



زن دیگری می‌گوید هر کس هم بگیرد باز مجبور است همین‌ها را بگوید.
پرستویی بالاخره تصمیم می‌گیرد خاطره‌ای تعریف کند.
- صبح جمعه ساعت 9.... دوستان خواهش می‌کنم. بله می‌گفتم جمعه ساعت 9... عزیزان لطفا سکوت کنید. باز میگوید جمعه .... صدای میکروفون قطع می‌شود و خاطره نیمه‌تمام می‌ماند. آن خانم دلش خنک می‌شود. بقیه‌ ما حدس می‌زنیم پرستویی چه می‌خواسته بگوید.



بعد از درست شدن میکروفون یکی از دوستان صمیمی شکیبایی به نام حسین بختیاری ترانه‌ی " تا بهار دلنشین" را می‌خواند.می‌گوید خسرو این ترانه را خیلی دوست داشته. دوست دارم همه‌مان با او بخوانیم، شروع می‌کنم به خواندن. هیچکس همراهی نمی‌کند و ناچار من هم سکوت می‌کنم و گوش می‌دهم. خوشبختانه بختیاری مثل پرستویی به سکوت و راه باز کردن کاری نداشت و بدون وقفه ترانه را به زیبایی تا آخرش خواند( دوسه جایش فالش شد که در این‌گونه مراسم طبیعی‌ست. قسمتی از آن‌را ضبط کردم اما نمی‌توانم در وبلاگ بگذارمش.)

پویا پسر خسرو شکیبایی سخنران بعدی‌ست که ترجیح می‌دهد فقط از مهربانی مردم تشکر کند. و بگوید حتما پدرم خوشحال است که آمدید...
صداهایی همهمه وار به گوشم می‌خورد که حالا وزیر ارشاد می‌خواهد صحبت کند.
هنوز این ضایعه را به مردم تسلیت نگفته که صدای هو کردن به گوشم می‌رسد و بقیه حرف‌ها را نمی‌شنوم.
مرد قد بلندی که پشت سرم ایستاده فحشی می‌دهد.
- بی‌شرف‌ها از بس هنرمندان مارا اذیت می‌کنند همه از ناراحتی معتاد و افسرده شده‌اند آن‌وقت وقتی از غصه دق می‌کنند، می‌خواهند آن‌ها را مال خودشان بکنند و از شهرتشان به نفع خودشان سوءاستفاده کنند.
نمی‌دانم هو کردن بقیه مردم یه همین علت بود یا چیز دیگری.
گاهی حواسم به عکاسان روی تاج تالار می‌افتد که تعدادشان خیلی زیاد شده. خوشبختانه هنوز محکم پابرجاست. آن بالا دنبال عکاس زن می‌گردم. دوست ندارم فقط این آقایان باشند که صعود کرده‌اند. خیالم راحت می‌شود. تعداد هر چند کمی هم خانم عکاس آن‌بالا می‌بینم.



آفتاب داغ حسابی بر کله‌هایمان می‌تابد و



کمتر کسی را می‌بینم که کلاه آفتابی سرش باشد. خودم هم یادم رفته بیاورم. همه تشنه‌ایم و آب هم نیست. جمعیت فشار زیادی می‌آورد. از آن طرف حدود بیست اتوبوس بیرون ایستاده و همه پر شده‌اند از همکاران و دوستان شکیبایی. اکثریتشان از هنرمندان محبوب مردم هستند. جمعیت هجوم می‌برد به بیرون. همه با موبایل می‌خواهند ازشان عکس بگیرند.
صدای جیغ و داد می‌آید . نمی‌دانم چند بچه و شاید هم بزرگ زیر دست و پا مانده‌اند. خودم هم با سیل جمیعت به بیرون رانده می‌شوم. اما در گلوگاه در ِ بیرونی تالار گیر می‌کنیم. همه خیس عرق و داغ. نفسمان به شماره می‌افتد. بعضی‌ها التماس می‌کنند که تورا به خدا راه بدهید مادرم، پدرم، خواهرم، بچه‌ام حالش بد است و دارد تلف می‌شود.
آقایی حالش به هم می‌خورد و روی شانه‌ی بغل دستی‌اش غش می‌کند. خوب شد زمین جا نداشت آن زیر بیفتد. هر کس شیشه‌ی آبی در کیفش دارد بر روی بیماران می‌پاشد. اما افاقه نمی‌کند. یک زن چادر مشکی قل‌هُ والله می‌خواند و نذر می‌کند اگر سالم رسید به خانه نذر پارسالش را ادا کند.

اشکال از اتوبوس‌هاست. مردم عین سیرک دور اتوبوسی که دم در است حلقه زده‌اند و جلو هم نمی‌روند. هنرمندان داخلش مضطرب و شرمناک کله می‌دزدند.


همان یک ذره جا یک ساعت طول می‌کشد تا به سلامت رد شویم. دارم غش می‌کنم که کمی دورتر می‌بینم دور اتوموبیلی حلقه زده‌اند. این کیست این؟


به‌زور خودم را به وسط می‌رسانم. طفلک ایرج قادری‌است که دیر آمده و در پرایدی کنار یک خانم جوان در ترافیک گیر کرده و پاپاراتزی‌های آماتور دارند کلیک کلیک با موبایل عکس می‌گیرند و قادری شدیدا ناراحت است.
من هم با خجالت مثل یک پاپاراتزی اصیل عکسی می‌گیرم. هر چه باشد به سختی خودم را به وسط معرکه رسانده‌ام.


آن‌طرف‌تر زنی پوستر شکیبایی را به نرده چسبانده و سرش را روی آن تکیه داده.


جلوتر، جلوی در شیرینی‌فروشی آق‌بانو معرکه‌ی دیگری‌ست. اینجا دیگه حلقه آنقدر تنگ و فشرده است که نمی‌توانم داخل شوم. همه‌شان هم آقا... از پسری که مشتاقانه از حلقه برگشته می‌پرسم کی بود؟ هدیه تهرانی؟

می‌گوید نه "بهزاد رحیم‌خانی‌"ست. می‌گویم کاراینجا برعکس است. شنیده‌ام زن‌ها دور هنرپیشه‌های مرد جمع شوند و مردها برای زن‌ها. پسر می‌خندد و دور می‌شود.
اتوبوس‌ها از همان اول پرشده‌اند و آن‌هایی که ماشین ندارند نمی‌دانند چه‌طوری خودشان را به بهشت‌زهرا قطعه‌ی هنرمندان برسانند. پلیسی می‌گوید 20 اتوبوس هم در خیابان حافظ منتظر مسافر است و برخی می‌دوند. تمام مغازه‌های اطراف پر هستند از مشتری... آب معدنی، ساندیس، رانی، بستنی، فالوده... مادران دست و پای بچه‌هایشان را چک می‌کند که آیا سالم مانده‌اند یا نه.
بعضی‌ها می‌روند به پارک دانشجو. خیلی‌ها دستشان پوستر خسرو شکیبایی‌ست.





فکر می‌کنم فرق بین هنرمند معروف با هنرمند محبوب همین است. بازی درخشان خسرو شکیبایی در تأتر و سینما و تلویزیون هرگز از یادها نمی‌رود... سریال‌های خانه‌ی سبزو روزی روزگاری، فیلم هامون، نقش مدرس با آن دیالوگ نفس‌گیرش که کمتر کسی می‌توانست حفظش کند و شکیبایی حافظه‌اش عالی بود... و موهایش...
موبایلم زنگ می‌خورد. همان خانم مسن فامیلمان است که حالا خیلی مسن‌تر شده. حدود نود سال.
تو کجایی؟ چرا نیامدی دنبالم خودم آمدم آنقدر شلوغ بود که نزدیک بود که زیر دست و پا له شوم. بعد گریه کنان می‌گوید:
من زنده بمانم و خسرو شکیبایی بمیرد؟....


( من این نوشته را شب روز مراسم تشییع‌جنازه هنرمند عزیز خسرو شکیبایی (یکشنبه30 تیر) نوشتم اما...)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:38  توسط زیتون  | 

1- خسرو خوبان...
- مراد! مراد! مراد بیگ! مراد بیگ!
خاله لیلا(ژاله‌علو) این جمله را در سریال زیبای "روزی‌روزگاری" در حالی که با دستمال خیس پیشانی خونین مراد‌ بیگ(خسرو شکیبایی) را پاک می‌کرد می‌گفت...
صدای ژاله علو این‌روزها توی گوشم است!
کاش می‌شد صدایش کنیم. بلند شود و بگوید همه‌اش شوخی بود...
بازی‌اش را دوست دارم(باید می‌گفتم داشتم؟)

2- نمی‌دونم آقایان چه احساسی دارند که لایحه‌ی ضد‌خانواده تصویب شده؟
واقعا خوشحالند؟
بیت: دیگه اجازه زن اول هم نمی‌خواد، بشتابید یکی دیگر را بدبخت کنید و تا می‌توانید بچزانیدش!
پ.ن. 1
مردای ایرانی حالا خیلی زن‌داری بلدن، چهارتا چهارتا هم می‌تونن!

پ.ن.2
عجب مجلسی داریم ما!
در افغانستان 25٪ نماینده‌ها زن هستند و سعی می‌کنند از حقوق کل خانم‌ها دفاع می‌کنند. در مجلس ما چند درصد نماینده‌ها زن هستند؟ و حتی آن زنان معدود هم از حقوق چه کسانی دفاع می‌کنند؟

پ.ن.3
ای خاک بر سر ما با این نماینده‌هایی که بهشان رأی دادیم!

پ.ن.4


3- گذرگاه ویژه‌ امرداد ماه منتشر شد...
یه مطلب توپ هم داره به اسم " اگر ما روز زن نخواهیم، چه کسی را باید ببینیم؟"
از من:)


4- نظرخواهی رابستم. اما ظاهرا بعد از اینکه شماره بعدی را نوشتم و فرستادم، خودبه‌خود دوباره باز شد. همین چند کامنت خوب یادگاری باشد. تا بعد که یاد گرفتم نظرخواهی را تأییدی کنم( و به‌قول دوستان تا کوفتم نشده ببندمش)
تا آن‌موقع اگر دوست‌داشتید برایم ای‌میل بنویسید تا برایتان در نظرخواهی بگذارم. ممنون!

نظرها(10)

  دو شنبه، 24 تير 1387  

هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:52  توسط زیتون  |