تبليغاتX
زیتون

زیتون

هر سال حدودای 25 شهریور که می‌شه عزا می‌گیرم که چی باید برای سالگرد وبلاگ‌نویسیم بنویسم. نه بلدم یه متن شاعرانه احساساتی بنویسم و نه بلدم بشینم به‌صورت منطقی جمع‌بندی کنم و آمار دربیارم که آره من این‌قدر پس‌رفت یا پیش‌رفت داشتم.
فقط می‌دونم تو این شش سال کلی چیز یاد گرفتم و کلی تجربه اندوختم. که اگر بیشتر از محیط واقعی زندگی بیشتر نبوده مسلما کمتر هم نبوده. از همه مهمتر، کلی دوست خوب پیدا کردم. حتی از بین مخالفینم.
اینو گفتم برای خودم که گاهی می‌شینم کلی فحش می‌دم به خودم که چرا اصلا شروع کردم. چرا کلی از وقت خواب واستراحت و وقتی که باید در کنار خانواده باشم رو گذاشتم سر وبلاگ‌نویسی. شاید مسخره باشه گاهی دکتر اخطار جدی داده یه مدت اصلا نرو پای کامپیوتر ولی گوش نکردم و تا صبح نشستم پاش.
تابه‌حال 900 پست تو این وبلاگ نوشتم. گاهی هر پست چند شماره(اگه حد متوسط چهار پنج شماره نوشته باشم خیلی می‌شه ها...) کلی خون‌ دل خوردم تا زیتون رو قسطی خونه‌دار کردم، شوهرش دادم، کار براش پیدا کردم، اگه اخراجش کردن از پا ننشستم و دلداریش دادم باز کار دیگری براش جور کردم، باردارش کردم(با کمک سی‌با البته) زائوندمش... کلی کار ریختم سرش اما نذاشتم هیچ‌وقت وبلاگ‌نویسی رو ترک کنه. چون می‌دونم براش لازمه!
بهترین لحظاتم در اینترنت وقتی بوده که حس کردم برای کسی مفید بودم. کاش باشم. چون من واقعا همه رو دوست دارم. ممکنه گاهی از دست کسی عصبانی شدم اما حتما بعدش پشیمون شدم. اگر بهش نگفتم از حماقتم بوده!
از اینکه شش ساله تحملم می‌کنید ممنون!و اگه تو این مدت کسی رو ناخواسته رنجوندم معذرت...
با تمام این‌ها خوشحالم زیتون رو دارم و از این دریچه با شما در ارتباطم:×
4:47 | Zeitoon | نظرها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:8  توسط زیتون  | 

1- شام خورده بودیم که یکی از همسایه‌ها کاسه‌ای بزرگ آش بی‌رنگ و رخ و آبکی برایمان آورد. گفت فامیلشان پخته و یک دیگ گنده برایشان آورده و اینقدر زیاد است که نمی‌توانند تنها تنها بخورند. با شناختی که از او دارم مطمئن بودم اگر آش به‌درخور بود امکان نداشت از‌این بذل و بخشش‌ها بکند. با این‌همه تشکر کردم و گرفتمش. با قاشق مقداری از آن در یک نعبلکی ریختم و چشیدم. به جز بی‌رنگ‌ و لعابی، بی‌مزه و بی نمک و ادویه هم بود. موادش اما بدنبود. گذاشتمش در یخچال تا ببینم چکارش باید بکنم.

فردا ظهر ریختمش در یک قابلمه. زیرش را روشن کردم. از آن‌طرف در ماهیتابه‌ای مقداری روغن و پیاز داغ ریختم و کلی زردچوبه و فلفل و ادویه و نمک و کمی زعفران و آخرهاش هم مقداری نعناع خشک اضافه کردم. وقتی دو جوش زد ریختمش در قابلمه. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که تبدیل شد به آش‌رشته‌ای خوشرنگ و خوشمزه و درست حسابی. نیم ساعت گذاشتم بجوشد و البته کلی هم کشک جوشاندم برای رویش.
نمی‌شد هم ناهار آش رشته بخورم و هم شام. عصر که شد در کاسه‌ی چینی خوشگلی مقداری از همان آش را که داغ کرده بودم ریختم و با نعناع داغ و پیاز داغ و کشک تزئینش کردم و بردم برای همان همسایه!
بعد از افطار زنگ زد: عجب آش خوشمزه‌ای! دستت درد نکنه. چه خوب جاافتاده بود . مامان برات درست کرده آورده؟ گفتم نه خودم از مامان یاد گرفتم. گفت حتما باید دستورشو به من بدی. گفتم اختیار دارید شما خودتون استادید! گفت نه والله تعارف نکن خیلی عالی شده. هم رشته‌اش اندازه‌ست هم حبوباتش و هم سبزی‌ش و البته اصل کار ادویه‌ش.
در دلم گفتم دست فامیلتون درد نکنه!
اینم یه عکس برای آش ندیدگان که تو فلیکر پیدا کردم.

2- چهارشنبه 20 شهریور ساعت سه بعد از ظهر در برنامه بچه‌ها، مجری داشت حدیثی تعریف می‌کرد:
بچه‌های عزیز، امام جعفر صادق شبی داشت از کوچه‌ای رد می‌شد. از یکی از خونه‌‌ها صدای ساز و آواز غیر مجاز می‌اومد. همین که حضرت به جلوی اون خونه رسید کنیزی ازش بیرون آمد که زباله‌ها را دم در بگذاره. حضرت ایستاد و به او گفت تو پیش بنده کار می‌کنی یا صاحب؟
کنیز گفت معلومه، پیش صاحب! امام جعفر صادق به او فرمود که با توجه به این صداهای لهو و لعب، صاحبت بیشتر به بنده می‌خوره تا صاحب! و رفت... در همین حین صاحباومده بود دم در ببینه چرا کنیزش دیر کرده. این جمله‌ی آخر حضرت را شنید. فکر کرد. متحول واز خودش بی‌خود شد و همین‌طور پابرهنه دنبال حضرت دوید. از آن به بعد لقب آن مرد شد پابرهنه!(به عربی هم گفت پابرهنه چی می‌شه. من یادم نمونده)
من نمی‌دونم بچه‌ کوچولوهااز این داستان چه نتیجه‌ای گرفتن. ولی من شخصا این نتیجه‌‌ها رو گرفتم : الف- اون زمان هم آشغالا رو باید سر ساعت 9 شب می‌ذاشتن دم در تا آشغالانس برسه. ب- اینکه صاحب‌ها خیلی مهربون و باحساب کتاب بودن که کنیزشون چند دقیقه‌ دیر کرده یا نکرده، حتی اگه مست و پاتیل و مشغول لهو و لعب بودن. ج- صاحب‌ها پابرهنه میومدن دم در. دال- به جای اینکه کمیته بریزه تو مهمونیا فقط یه تذکر می‌دادن. ه- مردم اون‌زمان خیلی بیشتر از مردم این ‌زمان استعداد متحول شدن داشتند. و- اون زمان هم موسیقی انواع مجاز و غیر مجاز داشته(شورای مشت محکم بر دهان موسیقی استکبار جهانی داشتن). ز- دلیل اینکه چرا مرد دنبال حضرت دوید بر من معلوم نگشت... خواست تشکر کنه یا چیز دیگر.

3- این موهای بافته‌ی دور سر یولیا تیموشنکو نخست‌وزیر اوکراین منو کشته! مصنوعیه یا طبیعی؟ خیلی خوشگله ها... همیشه هم همینجوری درستش می‌کنه.

4- همون‌طور که پیش‌بینی می‌کردم در یکی دو سریال ماه رمضون اسم زن دوم هست. ییکیش در سریال روز حسرت که پسر حاجی بعد از ناکار کردن عروس اولیش(همون که بلد نبود ترمز دستی ماشین رو چه‌جوری می‌کشن) می‌ره یواشکی منشی دوستشو عقد می‌کنه. و در سریال مأمور بدرقه راننده کلانتری دو زنه‌ست و کلی سربه سرش می‌ذارن.

5- بقیه سریال‌ها که واقعا اینقدر که کشش می‌دن آدم چند قسمتش رو هم نبینه انگار هیچی رو از دست نداده ( گرچه هر سی‌قسمتشونو هم نبینی چیزیو از دست ندادی) باورکنید من احساس وظیفه می‌کنم گاهی نگاه کنم ببینم با پول مالیات‌های ما چه غلطی می‌کنن و چیا می‌خوان به خورد ما بدن:) داماد خانواده داداشی ده قسمته که داره طبق دستورات جلال بین خانواده تفرقه بیندازه. ایشالله بیست‌قسمت دیگه طول می‌کشه. سمنوپزون که من فکر کردم چند شب مهمونمون باشه کارش خیلی بیشتر از ایناست. من نگران دیگ‌های مسی سفید‌کرده ی بی‌بی‌ام یه وقت رنگشون نپره! اَه اَه اینقدر همه‌شون خنگن که نفهمیدن ریخت و پاش جوونه‌های گندم کار داماد خانواده‌ست. بی‌بی افسردگی دو حلقوی سمنویی گرفته! داداشی داره مشکوک می‌زنه. نرگس وفادارانه پاش وایساده(چرا نقششو ندادن بهاره رهنما؟ به نظرم باید اعتراض کنه)
خوب شد این معصومه(تو سریال روز حسرت) مرد و ما شاهد مظلومیت بیش از حدش و قربون صدقه‌ش با مادر شوورش نرجس ‌جون اینا نباشیم. بابا صد رحمت به هووش! مواد می‌کشه اما لوس بازی در نمیاره.
در "مأمور بدرقه" هم تا این مهشید جونم اینا" با بازی بهاره رهنما، که از ازل تا الاابد می‌خواد رل دختر منتظر خواستگارو بازی کنه، تا به اون پسره نرسه سریال تموم نمی‌شه. زن فرامرز هنوز عشق شوهر معتاد الدنگشو می‌کنه و به طور غیرناشزانه‌ای تا می‌گه خانم برو تو می‌ره تو!
در بزنگاه هم که عطاران دوربینو کاشته و هر کسی هر جور دوست داره بازی می‌کنه!
آصف برادر نادر(عطاران) دو دختر داره به نام‌های فرزانه( خیلی خوشگل) و فریده (زشت) کلی با زشتیش جوک درست می‌کنن و ملت می‌خندن.

6- برای دوستی می‌خواستیم برای طرح اکرام بچه‌ای انتخاب کنیم که ماهیانه مبلغی بزیزه به حسابش تا در خانواده‌خودش بزرگ شه. آلبوم‌ها رو که ورق می‌زدیم ، حاج آقای مسئولش گفت: ببخشید خوشگل‌ها رو زودتر بردن. بخصوص دخترها رو.. دقت نکرده بودیم که بیشتر بچه‌های که مونده بودن پسرن و بعضا با لب و لوچه کج و گوش‌های بَلَبلی. دوستم طبق معمول ایرانی‌ها که دهن بینن آلبومو بست و گفت ئه... منم دختر می‌خوام. یه دختر ناز و مموشی. کی دوباره مراجعه کنم؟
بهش گفتم بابا چه فرق می‌کنه. مگه پسرها خرج و مخارج نمی‌خوان. مگه نباید ادامه تحصیل بدن. دوستم گفت آخه پسر کوچولوهای خوشگلو همه انتخاب کردن و اینا موندن و دوباره آلبوموسریع ورق زد و به عکس پسر چهارده پونزده‌ساله‌ی دماغ بزرگ و چشم ریز با چند خال اشاره کرد. گفتم ازت اصلا توقع نداشتم. بچه بچه‌ست. همه غذا می‌خوان خرج تحصیل می‌خوان. تازه این که نمی‌خواد پیش تو زندگی کنه. به خوشگلیش چیکار داری.
حالا شما فکر کنید همین جریان تو جامعه همه‌جا هست. معلم‌ها هوای دانش‌آموز خوشگلو بیشتر دارن. دانشجوهای خوشگل بیشتر رو بورسن. موقع استخدام. تو فامیل. و مثل سریال مامور بدرقه برای خواستگاری...
بعضی اوقات پیش خودم می‌گم همینه که اینقدر مردم رو آوردن به عمل‌کردن اعضای مختلف! زیبایی شده ملاک همه چیز...

7- دستگیری یک فعال حقوق بشر آذربایجانی در کرج.
دستگیری 18 تن از فعالان آذربایجان در یک مراسم افطار...(در اون ساعت اون مأمورا که حمله کردن مگه خودشون روزه نبودن؟)

8- ده دقیقه بیشتر وقت نمی‌بره!
در نظرسنجی رادیو زمانه شرکت کنید. کافیه سی‌تا سوال رو جواب بدید. هم احتمالا در پیشرفت این رادیو سهمی خواهید داشت و
هم ممکنه یکی از سه لپ‌تاپی رو که برای قدردانی از شما در نظرگرفتن ببرید. هم دنیا رو دارید و هم آخرت:)

9- اهری عزیز سوالی کرده در مورد اینکه چه‌جوری می‌شه یه پسر بچه‌ی پونزده شونزده‌ ساله‌ی شیطون رو درس‌خون کنیم.
اگه راهی به نظرتون می‌رسه لطفا برید در نظرخواهیش بنویسید.
بیچاره بچه‌ها در ایران خیلی گرفتار درسن. بخصوص در سال‌های آخر اینقدر برای کنکور نگرانشون می‌کنیم که می‌بُرَن! حتما همه‌شونم(بخصوص پسرا) باید بشن مهندس واگه تجربی خونده باشن دندون‌پزشک! نه از تفریح خبری هست و نه از گردش. باید بچپن تو یه اتاق و هی بخونن و هی بخونن. مامانشونم از خونه جم نخوره و راه‌به راه براش آب‌میوه و پسته مغز شده(اگه مامانا روشون می‌شد براش می‌جویدن و دهنش می ذاشتن که بچه‌شون انرژیش در بست در اختیار درس باشه) بعضیاشون در دوره پیش دانشگاهی تا 20 کیلو چاق می‌ش بس که می‌تپونن بهشون!

10- آخ که چقدر از دست این احمدی‌نژاد لجم می‌گیره که در حرف گفته پارا المپیک از المپیک هم مهم‌تره!
آخه توروخدا شده یک بار خودت ویلچر سوار شی و یا چشماتو ببندی و بری تو کوچه، خیابون، پاساژ، دانشگاه، پارک، سینما و خونه‌ی دوست و آشنا ببینی چه زجری می‌کشن!؟ در کشوری که تو رئیس‌جمهورشی، یک معلول جسمی کجا حقوق برابر رفاه برابر داره با یک آدم سالم. حتی سینما آزادی رو که سال‌ها طول کشید ساختن برای ورود بهش شیب نساختن. چیکار کردی برای معلولین؟ منتظری با کلی تلاش شبانه‌روزی و همت خودشون مدال بیارن تا به اسم خودت ثبتش کنی کلک؟

11- آگهی بازرگانی:
پورتن رو می‌شناسم!
برای عضلات فکم استفاده می‌کنم، تا تو دوره‌های زنونه  از حرف زدن از کسی عقب نیفتم. به شما هم توصیه می‌کنم استفاده کنید.
همه باهم: پورتن مناسب ِ هر تن!
این‌همه آگهی آنتی فمینیستی.  اینم روش! !

نظرها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 4:10  توسط زیتون  | 

 

۱- ما فعلا بعد از یک شب دیدن سریال‌های بعد از افطار ماه رمضان به این نتایج جالب رسیدیم.
الف- شبکه یک ، "سریال حسرت"، با کارگردانی سیروس‌خان مقدم:
می‌فهمیم دختری که پسر حاجی‌ها انتخاب می‌کنند باید خوشگل باشد اما نماز‌خوان و چادری، چشم و گوش‌بسته ، حرف گوش‌کن، خنگ به نحوی که حتی نداند ترمز دستی ماشین را چگونه می‌کشند.
این فیلم نشان می‌دهد که ما خانم‌ها اگر شب عروسی‌مان پسرحاجی عوضی‌بازی در آورد تحمل کنیم و هی "چشم، چشم" و"بهت وفادار می‌مونم" بگوییم! اما برایمان مهم نباشد پسرحاجی بعدا سه‌زن عقدی دیگر بگیرد. عاشق خانواده‌ی شوهر باشیم!
اصلا به پسرحاجی نگوییم مرتیکه قبل از رفتن به ماه‌عسل برو ترمزدستی‌ات را بده درست کنند تا هی زرت و زرت در سرپایینی‌های جاده‌چالوس ول نشویم! اصلا این غلط‌های زیادی به خانم‌ها نیامده!

ب- شبکه دو، سریال "مثل هیچ‌کس" با کارگردانی عبدالحسین برزیده:
داداشی، پسر حاجی‌بازاری که بعد از پدر، سالارِ خانواده‌ است وظیفه‌دارد همه را به سرانجام برساند و مواظب ناموس(های)‌خانواده باشد. برعکس بازاری‌های واقعی، بازاری‌ توی سریال ماه رمضان هیچ دزد و مال‌مردم‌خور نیست. چک بدهدکارش را- که رقم بالایی هم دارد مثل خنگول‌ها بدون رسید به او پس می‌دهد که هر وقت داشت بدهد! عشقش(طبق معمول دختر عمو جان) بعد از سالها منتظر نشسته که تمام خواهربرادرهای داداشی ازدواج کنند تا بیاید او را بگیرد.
طبق معمول این‌گونه سریال‌ها، حاج‌خانوم قصه‌ی ما( با بازی پروانه معصومی) مادر داداشی، درجه‌ی خوبی و مؤمنی‌اش با تعداد دیگ و قابلمه‌های مسی که می‌خواهد برای پختن نذری سفید کند و بعدا بار بگذارد(که احتمالا جریان بارگذاشتن تا کشیدن و بین مردم قسمت کردن یک چند شبی به طول می‌کشد) سنجیده می‌شود.
خانم‌های خانواده منفعل، مفت‌خور برادر، عاشق برادر و فقط فکر سور و سات شکمند و اصلا انگار مغز فکر کردن ندارند!
آن‌ها چادر گل‌گلی به کمر می‌بندند و تند تند با پارو و آبگردان شله‌زرد، آش و یا مثل این فیلم سمنو به هم می‌زنند!(وظیفه‌ی تاریخی) حین هم‌زدن آش آرزو هم ، اشکال ندارد ، می‌کنند!

ج- شبکه سه، سریال "بزنگاه"، به کارگردانی رضا عطاران:
قسمت اولش که همه در یک مجلس ختم و قبرستان گذشت.
رضا عطاران تازگی‌ها فکر می‌کند در کارهای خودش هر کاری جلوی دوربین بکند بامزه‌است! مثلا کارهای مسخره‌ای مثل قرمز پوشیدن در مراسم ختم و خوابیدن کنار جسد و بی‌خیالی طی‌کردن.
ما از این فیلم می‌فهمیم که مردها همه مشغول دوز و کلک و از هم دزدیدن هستند و زن‌ها صبورانه بار عاطفی فیلم و گریه‌کردن برای مرده و... به دوش می‌‌کشند!

د- شبکه‌ چهار خوشبختانه هنوز وارد بازی شستشوی مغزی ماه رمضان نشده!

ه- شبکه پنج، سریال "مأمور بدرقه"، به کارگردانی سعید سلطانی:
در این فیلم ما می‌فهمیم هرگز نباید به سرمایه‌داران و حاجی‌بازاری‌هایی که بدون نوبت با پارتی‌بازی می‌خواهند در بانک کارشان را راه بیندازند اعتراض کنیم، چون ممکن است ( مثل سیروس گرجستانی )روزی کارمان به او بیفتد! و آن حاج‌آقای مهربان قرار بوده با کلی حقوق و مزایا استخداممان کند اما وقتی می‌بیند ما همان اعتراض کننده‌ی توی بانکیم عصبانی می‌شود و لطفش را از ما آدم بی‌چشم و رو و معترض دریغ می‌نماید.
همچینین یاد گرفتیم که اگر شوهرمان معتاد و دزد و قاچاقچی باشد(با بازی جواد رضویان) مرتب او را با احترام فراوان "آقا فرامرز" صدا بزنیم چون او برایمان یک ماشین ( احتمالا دزدی) خریده! و هی به او تعظیم کنیم و برایش منقل آماده کنیم و هر وقت دم در بهمان با پرخاش گفت: "خانم، برو تو" فوری بگوییم چشم و برویم توی خانه.
این جمله‌ی " خانم، شما برو تو. به این کارها کار نداشته‌باش!" نقش بسیار اساسی در سریال‌های تلویزیونی ایفا می‌کند و یکی از جمله‌های کلیدی هر فیلمی‌‌ست!

2- دیروز برای اولین بار با سرعت 100 کیلومتر در ساعت در خیابان‌های تهران راندیم. نیم ساعت مانده بود به اذان مغرب که کمترکسی در خیابان مانده بود و من در عرض ایکی ثانیه به مقصد رسیدم.
در این روزها مردم یکی دوساعت دیر به سرکار می‌روند. که چرت بعد از اذان صبح و یکی دوساعت زودتر به خانه می‌روند که چرت قبل از اذانشان را با صفای دل انجام دهند. بعد از افطار مفصل چند ساعت هم یک‌وری می‌خوابند جلوی تلویزیون و می‌گذارند چهار کانال حسابی ب...د به مغزشان! و شام بعد از سریال و دوباره خواب و خوردن سحری مفصل و...
این روزها همه سوپرها غارت شده‌اند و من بالاخره نفهمیدم بالاخره فلسفه‌ی روزه احساس کردن گرسنگی فقرا یا سیری بیش‌از حد به مثل(باعرض معذرت، منظورم به همه نیست) گاو‌هاست.
من نفهمیدم هدف از افطاری‌های آنچنانی اطعام فقراست یا به رخ کشیدن ظرف و ظروف و هفتاد رنگ غذا و خوراکی به جاری و خواهر شوهر و مادر شوهر است؟

3- صبح روز قبل از نیمه شعبان(روز تولد امام زمان) یکی ازدوستان دوران مدرسه زنگ زد که بیا فردا برویم جمکران تور ارزان قیمت گذاشته‌اند. همه هستیم و فقط مانده تو!(نفهمیدم نامردها چرا مرا گذاشته‌بودند آخرین نفر)
اول بگویم که این دوست من فوق لیسانس معماری ست و بچه‌های دیگر هم فوق لیسانس فیزیک، شیمی، میکروبیولوژی و ریاضی و از این جور رشته‌های با کلاس(نخاله‌شون منم). هر چه خواستم خودم را راضی کنم که به خاطر خوش‌گذشتن با دوستان و کنجکاوی دیدن جمکران و چاه معروفش و دیدن رفتارهای مردم بروم نتوانستم! بخصوص که شنیدم از سراسر کشور تور گذاشته‌اند پس حتما خیلی شلوغ می‌شود و سفر هم 15 ساعت طول می‌کشد. فکر اینکه 15 ساعت در شلوغی و هیاهوی جایی ( که.............)باشم پشیمانم کرد.
روز بعدش که به دوستم زنگ زدم ببینم سفرش به جمکران چطور بوده، دیدم صدایش گرفته در نمی‌آید. خواهر و مادرش هم از صبح خواب بودند و به سختی بیمار شده‌اند. گفتم چه بلایی سرتان آمده؟ گفت البته آقا حتما شفا می‌دهد اما در این 15 ساعت نه دسترسی به توالت داشتبم و نه توانستیم یک لحظه بنشینیم این‌قدر که شلوغ بود و بهمان تنه زدند. همه خورد و خاکشیریم! مادرم جیش‌بند شده باید ببریمش دکتر.
حتی نشد یک وضویی بگیریم و نماز بخوانیم. فقط خانمی قوی از آشنایان توانسته سه‌ساعت در صف وضو بایستد و وضو بگیرد.
به شوخی گفتم نامه چی؟ نتوانستی در چاه برای امام زمان نامه بیندازی؟
فکر می کردم امکان ندارد دوستم چنین کاری کند. اما در کمال تعجبم گفت:
در اتوبوسی که می‌رفتیم مسئول تور نامه‌هایی آماده به ما داد که پر کنیم. ما هم پر کردیم.
گفتم همه‌تون؟ ساناز و الناز و گلی و مریم و خواهرت و مامانت و... همه؟ گفت مگه چیه؟خوب آره!
پرسیدم رفتید در چاه انداختید؟ گفت نه بابا اینقدر شلوغ بود که مسئول تورمان گفت خودم همه را چند روز بعد می‌رود می‌اندازم.
گفتم شنیده‌م که در اینترنت می‌شود به امام زمان ای‌میل هم زد. گفت می‌دانم. به خودش ای‌میل نمی‌زنیم. به یک شرکتی در قم می‌زنیم او هم از نامه‌ها پرینت می‌گیرد و در چاه می‌اندازد. گفتم امام زمان هم آن‌ها را می‌خواند؟ این چاه هنوز پر نشده تخلیه‌ی چاه بیاورند؟
گفت مسخره نکن. گفتم مسخره نمی‌کنم سوال می‌کنم. گفت سوال کردن در این موارد هم شرک است؟

4- از چند روز قبل از رمضان مرتب نوارهای تبلیغی زیر نویس می‌آمد که سه روز آخر شعبان روزه بگیرید. خیلی‌هایی که می‌شناختم از سه‌روز که هیچی از یک هفته قبلش روزه گرفتند.
خدایا، خداوندگارا ما خیلی ضد شستشو شده‌ایم یا این‌ها خیلی ساده‌اند!؟

5- همه این‌ها را ول کن و شله زرد و حلیم و آش را بچسب!

6- دوباره می‌خواهند لایحه‌ی حمایت از خانواده را ببرند مجلس:)
فکر کنم اگر در ماه رمضان قال قضیه را بکنند بهتر است چون این ملت نای اعتراض ندارند و سرشان به افطاری‌بازی گرم است!

نظرها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:59  توسط زیتون  | 

قبل از عید رفتم مرغ فروشی، دادم چهار مرغ حدود یک‌کیلو و هفتصد گرمی برایم بکشد. کشید و گفت می‌شود 15 هزار تومان.
دو ماه پیش رفتم همان مرغ فروشی، سه مرغ خریدم شد 15 هزار تومان.
دیروز با همین پول توانستم فقط دو مرغ بخرم.
می‌ترسم...
اگر همین‌طور پیش برود دو ماه دیگر با 15 هزار تومان فقط یک مرغ می‌توانم بخرم و چهار پنج‌ماه بعد مرغ فروش حتما با یک تیپا بیرونم می‌کند و پول را پرت می‌کند به دامن یک گدا!
شما بگویید چکنم؟

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:25  توسط زیتون  | 

1- افتتاحیه‌ی المپیک چین را که می‌دیدم دلم گرفته بود. انگار منتظر خبر بدی باشم. ورزشکاران کشورهای دیگر، بخصوص از نوع غیر اسلامی‌اش را می‌دیدم که چطور با لباس‌های شاد، خوشحال بالا و پایین می‌پرند، بدون ترس برای دوربین بوسه می‌فرستند و ادا در می‌آورند. عوض خوشحالی حسودی‌ام شد.
نوبت به رژه‌ی کاروان ورزشی ایران رسید، طاقتم طاق شد و با دیدنشان بی‌اختبار بغضم ترکید.
..
نه برای اینکه رنگ لباسشان آن‌طور که می‌گفتند قشنگ نبود. و نه به خاطر اینکه لبخند زوری بر لبانشان بود که مثلا خوشحالند!
برای تعداد کمشان نسبت به 70 میلیون جمعیت ایران. برای اینکه بعضی‌ها چطور بودجه‌ی ورزش مملکتمان را حیف‌و میل‌ها می‌کنند. و فقط عده‌ای انگشت شمار را بالا می‌آورند. هیچکس طبق استعداد و توانش بالا نمی‌آید.
برای اینکه می‌دانستم این چند نفر خانم را هم به خاطر بستن دهان استکبار جهانی تمرین داده‌اند و به میدان آورده‌اند. وگرنه کدام امکانات برای ما گذاشته‌اند. نصف بیشتر دختران ما به خاطر ورزش نکردن پشت‌های خمیده دارند.
دلم سوخت. برای تمام مردم و دلم سوخت برای دوران جوانی خودم . من هم مثل خیلی‌های دیگر چقدر آرزو داشتم ژیمناست بشوم. در استخر باله برقصم و بی‌روسری دوچرخه سواری کنم. طبق میل خودم لباس بپوشم. اگر کسی روسری و مانتو هم می‌پوشد به خاطر دل خودش باشد نه ااز روی اجبار.

اگر اقلا در سه‌رشته‌ای که پیامبرمان توصیه‌شان را کرده مدال می‌آوردیم باز دلم این‌قدر نمی سوخت. در "اسب‌سواری‌، و شنا و تیراندازی" چه پخی شدیم؟
راستش مثل یک فاشیست واقعی تمام ورزشکاران کشورها را بر اساس حکومت مذهبی(بخصوص اسلامی) و غیر مذهبی طبقه بندی کردم و نتیجه‌اش ناراحتم کرد. ورزشکاران کشورهایی که بر اساس مذهب اداره نمی‌شوند خیلی بیشتر، شادتر و با روحیه‌تر بودند.
فکر کردم وقتی مذهب از قلب‌ها بیرون بیاید و وارد حکومت شود و دست‌مایه‌ی قدرت طلبان و زورگویان جز این انتظاری نباید داشته باشیم.

آقایان(متاسفانه در حکومت خانمی به آن صورت نداریم) سی‌سال بس نیست که بفهمید کفایت ندارید.
کمی از پرویز مشرف یاد بگیرید! ول کنید و بروید!
کار را به کاردان بسپارید و مذهب را بگذارید برای دل هر کس که بهش اعتقاد دارد.

- برادرم بعد از مسابقات کشتی زنگ زد. عصبانی گفت: دیدی ورزشکاران ایرانی مثل "پ.." نقش زمین شدند؟
کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. گفت به خدا بعد از دیدن مسابقات ورزشکاران ایرانی خجالت کشیدم در این کشور زندگی می‌کنم.
کمی دلداری‌اش دادم. تقصیر ورزشکاران ما نیست. آن‌ها هم قربانی‌اند. در ضمن به تو چه که خجالت بکشی!
گفت آنهایی‌که باید خجالت بکشند پوستشان از "...غ" کلفت‌تر است.
( ...برادرم عصبانی بود. بقیه حرف‌هایش را مجبورم سانسور کنم. این روزها همه عصبی‌اند. توی تاکسی و اتوبوس و بانک و ادارات هم فحش می‌دهند) آقا جان فحش‌نده. فحش دادن یک حرکت غیرمدنی است
بعضی‌ها عصبانی‌اند و بعضی‌ها مثل من افسرده...
دین حکومتی ترمز توده‌هاست...

لینک در بالاترین

بقیه دارد...

2- هر که پولش بیش زنش بیشتر!
افسردگی المپیکی و لایحه‌ای و رژیمی، دست از سرمان برنمی‌داره... اما...
خورشید خانوم عزیز گفته که لازمه همه‌مون در مورد لایحه‌ی جدید حمایت(!) از خانواده بنویسیم. چشم، قبلا نوشته‌ام باز هم می‌نویسم. از همه خواهش می‌کنم اونا هم بنویسن...

تو مجلسمون مطرح شدن لایحه‌های غیر عادی و بی‌خودی زیاد دیده بودیم. اما لایحه‌ی حمایت از خانواده شاید مسخره‌ترینش باشه. و اگه تصویب بشه به عنوان لکه‌ی ننگ جمهوری اسلامی درتاریخ ثبت می‌شه!
خیلی جالبه که خود مذهبی‌ها، و تموم روزنامه‌ها (به غیر از کیهان) در ذم این لایحه مطالب زیادی نوشتن.
نماینده‌‌ها اگه دلشون سوخته قانونی تصویب کنن که مردایی که پول زیادی دارن پولشونو بدن که دخترا با پسر مورد علاقه‌شون ازدواج کنن. زنای مجلس چیکار می‌کنن؟ حالا 50 درصد نه، اگه حتی مثل افغانستان 25 درصد نماینده‌هامون زن بودن. اوضاعمون به از این بود!
از دوستان عزیزم می‌خوام با هر خانمی که می‌بینن در مورد این لایحه صحبت کنن و بهشون بگن که نماینده‌هایی که انتخاب کردن(کردیم) وحقوقشون از جیب من و شما می‌ره وقت و نیروشونو صرف چه قوانین قرون وسطایی و به نفع پایین تنه‌ی خودشون می‌کنن.

3- فراخوان نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید)
البته وقتش تا آخر تیرماه بود، اما ازشان می‌خواهم به خاطر گل روی من تا آخر مرداد و شاید هم شهریور تمدیدش کنند:) شاید تا آن‌وقت من هم شعری در مورد اوضاع هشلهفتم نوشتم و با سرمایه‌ی همسر مهربانم چاپ کردم و فرستادم. دنیا را چه دیدی. بعضی استعدادها همین‌جوری یک‌هو شکوفا می‌شوند.

4- گذرگاه شماره 82 ویژه‌ی شهریور ماه منتشر شد.
ماشالله به این نظم. همیشه درست سر وقت!
لطف کردن و مطلب المپیک در ایران منو هم گذاشتن.

5- سایت خبری تحلیلی خبرنگار مطالب خوبی داره. مثل: ده اتفاق برتر باستان شناسي جهان در سال گذشته

6- مبارکه! یه وبلاگ‌نویس فمینیست دیگه به جمعمون اضافه شد:) زن فردا
خدا زیادمون کنه.

7- دوست خوبمون سهراب کابلی از طرز خبر نوشتن خبرگزاری فارس در مورد قهرمانی روح ا... نيكپاي، تکواندوکار افغان دلگیر است. حق هم دارد.
فارس نوشته: "نیک‌پای در اين دوره از مسابقات موفق شد با كسب يك مدال برنز دل مردم افغانستان را شاد كند تا براي چند روزي حال و هواي هموطنانش از تروريست، مواد مخدر و جنگ به دور باشد." انتخاب هم همین را چاپ کرد.

حالا شما فکر کنید روزنامه‌های افغانستان در مورد قهرمانی هادی ساعی می‌نوشتند:
"در اين دوره از مسابقات هادی ساعی موفق شد با كسب يك مدال طلا دل مردم ایران را شاد كند تا براي چند روزي حال و هواي هموطنانش از بدبختی، گرانی، مواد مخدر، دیکتاتوری، تبعیض، زورگویی رژیم و هزار چیز دیگر به دور باشند."
شما فکر می‌کنید دولت ایران چه عکس‌العملی نشان می‌داد؟
اینکه سعی کنیم کشور دیگری را تحقیر کنیم تا کشور خودمون بالاتر نشون داده بشه چه چیز رو عوض می‌کنه؟

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 2:24  توسط زیتون  |