تبليغاتX
زیتون

زیتون

طبق معمول آن چند شب، ساعت یک نصف‌شب، بعد از خواب کردن سی‌با و بچه‌(!) با یک‌عالمه موضوع در مغزم به قصد نوشتن پستِ جدید آنلاین شدم  و ناخواسته  آنقدر درگیر خواندن و جواب دادن به ای‌میل‌ها و خواندن وبلاگ‌های جور واجور شدم که دیدم دم صبح شده و  ناچارم بروم بخوابم.
آن‌شب تا سرم را روی بالش گذاشتم ناگهان جمله‌ای به فکرم رسید. بله، فقط یک جمله!
جمله‌ای نغز و بی‌نقص!
این جمله همه چیز داشت. هم اجتماعی بود هم انتقادی و هم اعتراض به وضع موجود در آن مستتر بود. شاید برابری می‌کرد با تمام نوشته‌های وبلاگم در این شش سال. هم کنایه داشت و هم یک نوع استعاره که آن‌هایی که نباید بفهمند فقط لایه‌ی رویی را که اتفاقا آن هم به تنهایی نغز بود می‌فهمیدند. جمله را بررسی کردم. یکی دو کلمه‌اش را جابه‌جا کردم تا عالی‌ عالی شد. وای خدای من... من یک عالمه حرف با این جمله  در وبلاگم خواهم زد!
توانش را نداشتم از رختخواب نرم و گرمم بکَنم و بیایم دوباره کامپیوتر را روشن کنم و این جمله را بنویسم.
گفتم نکند صبح یادم برود. بروم جایی یادداشتش کنم. آن هم حالش نبود!
بنابراین چندین بار جمله را پیش خود تکرار کردم. آنقدر که مغزم پر شد از آن جمله. امکان نداشت فراموشش کنم. وای... چقدر جمله‌ی زیبا و پرمحتوایی بود.
 بعد با لبخندی (مطمئنم لبخندی رضایت‌آمیز بر لب  داشتم) به  حس و حال  خوانندگان وبلاگم  بعد از خواندن این جمله فکر کردم.
مطرود حتما برایم می‌نویسد: مژده! ظهور یک مینی‌مالیست قدر!
مانی‌ب و سولوژن در نظر‌خواهی‌ام خواهند نوشت: خوب!( مثل اینکه نمی‌دانید مانی به نوشته‌ای بگوید "خوب" یعنی چه؟‌یعنی عالی! یعنی بی‌نظیر!)
مهدی جامی به معصومه ناصری می‌گوید: بدو بدو... زود باش زیتون را دعوت کن به رادیو زمانه و سه دانگ رادیو را به نامش کن تا مجبور شود مرتب از این چیزها(بی‌ادب‌ها منظورم از "چیز" نوشته‌است) بنویسد.
دویچه‌وله‌ای‌ها کلی ناخن می‌جوند و افسوس می‌خورند چرا پارسال حقم را خوردند و وبلاگم را برنده اعلام نکردند!
نیک‌آهنگ کوثر بر مبنای جمله‌ام چنان کاریکاتوری می‌کشد که در دنیا اول می‌شود.
پرشین‌بلاگی‌ها سر به جِیب تفکر فرو می‌کنند که اگر این وبلاگ نویس است پس بقیه چکاره‌اند؟
خورشید خانم در یاهو مسنجر کلی آیکون بوس و قلب برایم می‌فرستد.
خوابگرد می‌نویسد: چگونه زیتون یک‌تنه به جنگ ابتذال می‌رود...
حسین درخشان فوری متحول خواهد شد!
بی‌بی‌سی فارسی دربه در دنبالم می‌گردد.
پوپک صابری برای خوردن چای دیشلمه و قبول پست سردبیری به دفتر گل‌آقا دعوتم خواهد کرد.
رادیو فردا و وی‌او اِ صدای آمریکا و ... پشت سر هم برایم ای‌میل می‌زنند تا قبول کنم با آنها مصاحبه کنم.
حاجی واشنگتن و بقیه دانشجویان خارج کشوری از من دعوت می‌کنند در دانشگاهشان تدریس کنم!
آقای ابطحی با خواندنش می‌گوید: زیتون را باید کاندیدای ریاست جمهوری بکنیم! خاتمی و موسوی و اعلمی و بقیه باید بروند بوق بزنند.
ابراهیم نبوی با خواندن جمله‌ام یک‌هو تمام  رگ‌های بسته‌اش باز می‌شود.
منیرو روانی‌پور و عباس معروفی در مورد ظهور یک پدیده قصه‌نویسی کنفرانس مطبوعاتی خواهند گذاشت و جسارتا خودشان را بازنشسته خواهند کرد!
محمد فرجامی و ف.م. سخن و  اصغرآقا و  ملاحسنی و... بعد از خواندن جمله‌ام درجا قلمشان (بهتراست بگویم کی‌بوردشان) را می‌بوسند و می‌گذارند کنار!
پزشکان وبلاگستان به ریاست یک پزشک فوری جلسه‌ای برگزار می‌کنند و سعی می‌کنند دلیل "ظهور این همه نبوغ در یک شب" را کشف کنند و در مورد آن مقاله بنویسند.
زهرا و پانته‌آ درجا لینکم را اضافه می‌کنند.
مزاحم‌های نظرخواهی‌ام فوری از خدایشان طلب مغفرت(توبه) خواهند کرد و به رئیشان خواهند گفت دیگر قادر نیستند در نظرخواهی یک پدیده و یک هنرمند ملی وطن بلوا ایجاد کنند.
حسن‌آقا و جی لندنی دیگر به من طعنه نمی‌زنند که چرا رفتی رأی دادی و می‌گویند خالق چنین جمله‌ای هر کار بکند آزاد است. حسن‌آقا در چنچنه‌اش یک غذا تقدیم من خواهد کرد.
آشپز‌باشی با کمک عیال کیک خوشمزه‌ای برایم خواهد فرستاد.( از این فکر آب دهانم را قورت دادم)
جوانان ازدواج‌کرده (و از دست رفته) وبلاگستان مثل الپر و احیانا جمهور به امید گفتن  چنین جمله‌ای در مرحله‌ای از زندگی‌شان دوباره وبلاگ‌نویسی را شروع خواهندکرد.
تمام آن‌هایی که زمانی به من توهینی کرده‌اند از من معذرت می‌خواهند و می‌گویند: اگر می دانستیم تو چنین جواهری هستی و این‌چنین بلدی دُر بسایی، غلط می‌کردیم به تو حرف‌های بد بد بزنیم.
 خلاصه داشتم با به عکس‌العمل‌های دانه دانه‌ی وبلاگستانی‌ها فکر می‌کردم که ناگهان با جیک‌جیک گنجشکان صبح صادق دمید و من با همان لبخند روی لب، منتها گشادتر از قبل، خوابم برد .
صبح با شوق و ذوق از خواب  پاشدم و طبیعتا به اولین چیزی که فکر کردم همان جمله بود.
در راه رفتن به دستشویی کامپیوتر را روشن کردم. جلوی آینه‌ داشتم مسواک می‌زدم که با دیدن قیافه‌ی خودم که می‌دانستم به زودی شهرتم عالمگیر خواهد شب و مثل توپ در جهان صدا خواهم کرد، تصمیم گرفتم جمله را دوباره تکرار کنم شاید کمی و کاستی داشته باشد و احیانا شب متوجه‌اش  نشده‌باشم.
 اما هر چه فکر کردم هیچ از آن جمله یادم نیامد. گفتم شاید صبحانه بخورم یادم بیاید. نیامد.
گفتم شاید بنشینم پای کامپیوتر مثل همیشه که می‌نشینم و کلی چیز یادم می‌آید و فی‌البداهه می‌نویسم یادم بیاید. نیامد.
نشان به آن نشان که سه روز است از خانه بیرون نرفته‌ام و به خودم و مغزم می‌پیچم و حتی یک کلمه‌اش یادم نمی‌آید! حتی یادم نیست راجع به چه بود...
ما اگر شانس داشتیم که زیتون نبودیم. به‌خدا ما حیف شده‌ایم...

نظر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:36  توسط زیتون  | 

چشم همه‌مون روشن!
می‌گن این آقای 28 ساله، ساکن یکی از روستاهای فومن، به طور همزمان با دو دختر 24 و 27 ساله ازدواج کرده!
چند میلیون دیگه باید امضا جمع کنیم تا دیگه شاهد همچین فجایعی نباشیم؟
البت در چهره‌ی عروس خانوما هیچ علامتی مبنی بر اتفاق یک فاجعه به چشم نمی‌خوره. نکنه اینی که این ای‌میلو برام فرستاده داماد دوم رو فرستاده گل بچینه. یا طفلکی رفته توالت و...
اگه اینطوره بگید فوری عکسو بردارم. فعلا عکسو کوچیک می‌ذارم. :)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 3:38  توسط زیتون  | 

خیلی خوشحالم ابراهیم نبوی حالش خوب شده و از بیمارستان اومده بیرون.
رگ‌های قلبش همیشه باز باد! قلم طنز نویسیش پر جوهر و عمرش هم دراز باد!
هیجوقت یادم نمی‌ره لذتی که با خوندن نوشته‌هاش از قدیم‌الایام بهم دست می‌داده.

یه بار بیمارستان خوابیده بودم و یکی از دوستان همراه با دسته گل یکی از مطالب ابراهیم نبوی رو برام آورد.
از بس خندیدم بخیه‌های روی شکمم تقریبا باز شد و اون دردناک‌ترین خنده‌ای بود که در تمام عمرم کردم! فوری دکترو صدا زدن و وقتی دید چی خوندم اونم بعد از خنده‌ای مبسوط به همراهانم فرمود تا دو هفته خوندن هر گونه مطلبی از نبوی برام ممنوعه.!
الان درسته تعداد طنز نویسا بیشتر از اون موقع‌ست و تازگی‌ها نیش نوشته‌های نبوی بیشتر از نوشش شده. ولی هیچوقت نمی‌تونیم سهم نبوی رو در خوشحال کردن، امیدوار کردن و آگاه کردن مردم افسرده در اون سال‌ها و این سال‌ها کتمان کنیم!

پ.ن.1
یکی اومد ابروی نظرخواهی وبلاگ اصلی مو درست کنه، زد چشمشو کور کرد.!
(اومد تأییدیش کنه بالکل زد از کار انداختش)

پ.ن.2
در وبلاگ ویولت خوندم که وبلاگش به عنوان بهترین وبلاگ خانم‌های وبلاگ‌نویس برنده شده. بهش خیلی تبریک می‌گم.
نمی‌دونستم یه عده هم لطف کردن به من رأی دادن و هفتم شدم. ممنون.
خیلی خوشحال شدم دیدم بعضی بچه‌های وبلاگ‌نویس همدیگرو دیدن. باید خیلی هیجان‌انگیز باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 3:34  توسط زیتون  | 

1- چگونه اخلاق سی‌با مگسی ‌شد...
سی‌با وقتی از سر کار اومد بی‌اختیار، شایدم بااختیار، قانون نانوشته‌ی نیاکانش رو اجرا کرد. یعنی بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و صورت و جورابش(این قانون آخری را هم من بهش تحمیل کرده‌م) یک‌راست رفت نشست روی مبل جلوی تلویزیون کانال فوتبال‌دار روگرفت و همزمان روزنامه را هم باز کرد و منتظر چایی شد. هنوز یکی دو دقیقه نگذشته بود که دیدم هی روزنامه رو با حالت عصبی تکون می‌ده. نگو یک مگس هی می‌شینه رو روزنامه و مزاحمشه. یک‌هو صدای اعتراضش دراومد:
- "دو روزه این مگس تو خونه‌ست، گفتم من این‌دفعه نکشم یا بیرونش نکنم ببینم تو می‌کنی؟"
راست می‌گفت این مگس بی‌حیا دو شبانه‌روزه مدام تو خونه‌ست. از این‌ور به اون‌ور می‌پره. من می‌دیدمش، صدای وزوزش هم می‌شنیدم. اما نمی‌دونم چرا توجه نمی‌کردم که مثلا بیرونش کنم . هر وقت هم موقع کارام جلوم میومد. با دست کیشش می‌کردم می‌رفت یه جای دیگه!
خنده‌م گرفت. یعنی سی‌با خواسته بود منو امتحان کنه؟ همینو ازش پرسیدم.
با لحنی عصبانی‌تر از قبل گفت:
- شما زنا هی بلدید شعار بدید. برابریم! برابریم! اما موقع عمل که می‌شه زیر بار هیچی نمی‌رید.
اصلا توجه‌ نکرده بودم تو این مدتی که باهم زندگی کردیم، درسته خرید خونه (از خرید کالاهای سنگین بگیر تا سیب‌زمینی پیاز و برنج و میوه) پرداخت قبض‌ها، بزرگ کردن بچه، کارای خونه بیشتر با من بوده،‌اما هیچوقت نشده بود اگه مگسی پشه‌ای بیاد تو، هر دو خونه باشیم و من کشته باشمش. سوسک چرا. اما مگس نه.
باز بیشتر خنده‌م گرفت. سی‌با چقدر وظیفه‌ی مگس‌کشی را سنگین قلمداد می‌کرد. قیافه‌ی خندان پر از افتخارشو با سیبیلای باروتی تو یه قاب عکس در حالیکه یک کپه مگس مرده جلوشه رو دیوار مجسم کردم و خنده‌م تبدیل به قهقهه شد.
سی‌با خونش به جوش اومد. بلند شد و به صورت عصبی شروع به راه رفتن کرد و غرغرکنان گفت:
- بخند! دو روزه مگسه رو می‌بینی، می‌گی یه احمقی، یه بی‌شعوری هست که خسته از سرکار بیاد و برام کیشش کنه! آره دیگه!
خنده‌ی من بلند‌تر شد. دست خودم نبود. به فکرم رسید حتما دلش از جایی دیگه پره. وگرنه سر یه مگس که قیصریه رو به آتیش نمی‌کشید. اما نمی‌تونستم دلداریش بدم. انداختم به شوخی.
من با قهقهه- نه بابا، باور کن حواسم نبود... سی‌با جان، بیرون کردن یه مگس که کاری نداره.
سی‌با در حالیکه صورتش عین شاتوت سیاه شده بود به طرف در آپارتمان رفت. در حالیکه کفششو می‌پوشید، صد تا فحش به فیمینیسم ، بالاخص از نوع ایرانیش داد و درو کوبید به هم و رفت.
من از بس خندیده بودم اشک از چشمام میومد. نمی‌تونستم برم جلوشو بگیرم. تازه دلم می‌خواست برای مگسه یه کم خوراکی بریزم قوی بشه. از تصور تابلوی سی‌با جلوی یک پشته مگس خیلی خوشم اومده بود.
دوسه ساعت بعد سی‌با از بیرون اومد. خیلی آروم درو بست و اومد نشست روی مبل جلوی تلویزیون بغل دست من و دوباره روزنامه رو جلوش گرفت. من کانال فوتبالو عوض کرده بودم گذاشته بودم روی یه سریال ایرانی. هیچی نگفت. نگفت لایق زنای ایرانی همین فیلمای صد من یه غازه. خوشم اومد باز مگسه وز‌وزکنان اومد عدل نشست روی روزنامه‌ش. ایندفعه سی‌با خیلی خونسرد رفت در رو به بالکن رو باز کرد باهمون روزنامه کیشش کرد بیرون... به همین سادگی. (به همین خوشمزگی)

2- سرکه شراب...
یکی دوسال پیش یک روز سی‌با با یک کیسه‌ی بزرگ پر از سیب اومد خونه. از یکی از دوستاش طرز تهیه شراب سیب رو یاد گرفته بود . گفتم ولش کن بیا بشوریمش بریزیم تو آبمیوه‌گیری هی آب‌میوه بخوریم کیف کنیم. گفت نخیر، باید بشینیم همه رو همین‌طور نشسته رنده کنیم بریزیم تو دبه. (مثل شراب انگور که نشُسته باید لهش کرد.)
من که اصلا حالشو نداشتم. یه پیاز رنده می‌کنم سه‌تا ناخنم می‌کشنه. یه عالمه هم کار نوشتنی داشتم. رفتم سراغ کارای خودم. خودش نشست تا دو صبح نصفشو رنده کرد ریخت تو یه دبه. فردا شبش هم نصف دیگه‌شو تو یه دبه دیگه.
دوسه هفته نمی‌دونم می‌رفت به‌همش می‌زد یا کار دیگری هم می‌کرد. اینو هم بگم نه من اهل شرابم نه خودش. مگه تو مهمونیا. اینو اصلا نچشیدیم ببینیم چطور شد... منم بعد یه مدت وقتی دیدم دیگه نمی‌ره سراغش هر دو دبه رو بردم گذاشتم گوشه‌ی بالکن پشت ستون. تا اینکه چند روز پیش تو اون سه روز تعطیلی ماه رمضون داشتم بالکنو می‌شستم چشمم به دبه‌ها خورد. یه کم از یکیش چشیدم دیدم بگی نگی طعم شراب داره. اما بعید می‌دونستم سی‌با دیگه ازش بخوره. دلم نیومد بریزمشون دور. با دستمال نم دبه‌ها رو تمیز کردم و رو هر دو با ماژیک نوشتم "سرکه سیب" و بردم گذاشتم بغل دست سطل زباله محل که جلوی یک ساختمو نیمه‌کاره‌ست. تا رسیدم بالا دوباره رفتم رو بالکن ببینم چه خبره که دیدم یکی از کارگرهای همون ساختمون داره با دبه‌ها ور می‌ره. یکیشو باز کرده و با انگشت می‌چشه. بعدش درشو بست و هر دو رو برد تو اتاق کارگری ساختمون نیمه‌کاره. کلی به خودم فحش دادم. نکنه محلول سمی شده باشه. نکنه فکر کنن سرکه‌ست بریزن تو غذا و...
دچار عذاب وجدان بودم... که... همون شب نصف شب در کمال تعجب صدای بزن برقص و ساز و آواز از همون ساختمون نیمه‌کاره بلند شد. من و سی‌با رفتیم رو بالکن. از بالکن پایینی صدای مادر همسایه‌مون میومد که خجالت نمی‌کشن تو این شب‌های عزیز قدر . دین و ایمون از بین رفته. اقلا می‌ذاشتن بعد از 21 ماه رمضون.
سی‌با گفت عجیبه. یهو یاد دبه‌ی سرکه‌ها افتادم و گفتم شاید هم عجیب نباشه. و با خجالت برای سی‌با تعریف کردم که چکار کردم. گفتم احتمالا خوردن و حالا اثرات اونه. سی‌با تازه یاد شراب سیب افتاد و کلی عصبانی شد گفت چرا به خودم یادآوری نکردی. کلی براش زحمت کشیده بودم و... بعد اومدیم تو با لحن ناراحت گفت از صدای بزن برقص و عربده‌هاشون معلومه که خیلی هم شرابش خوب شده.
گفتم ول کن بذار به حساب انفاق و خرج در این ماه عزیز. حالا سی‌با گیر داده یه وقت با ماژیک اسم و آدرسمونو رو دبه‌ها ننوشته باشی بیان سراغمون!
تا صبح صدای دست‌افشانی و پایکوبی می‌اومد...

3- حالا که سی‌با گاهی ازم عصبانی می‌شه تصمیم گرفتم تموم کارهاییش که عصبانیم می‌کنه، گاهی تا سرحد جنون، بشینم بنویسم رو یه کاغذ(کاغذ که کفاف نمی‌ده. باید بنویسم تو یه دفتر صد برگ شاید هم دویست برگ) و بیام اینجا بنوبسمش! حالا من یه کار اشتباه می‌کنم بعدش معذرت می‌خوام یا حداقل به اشتباهم اعتراف می‌کنم. اما اون مثل بعضی از مردا نمی‌خواد غرورشو بشکنه.
(آهای... فکر نکنید شماهایی که شوهر دارید و هی تو وبلاگاتون قربون صدقه‌ش می‌رید و در واقع نصف وبلاگاتونو کردید مال اون، از شوور من بهتره! منتها من لاپوشونی نمی‌کنم. خیلی از دوستان و آشنایان می‌گن روابط من و سی‌با الگوی اوناست. اهم...)

4- الحمدالله سریال "روز حسرت" هم تموم شد و پایانش تبدیل شد به یه فیلم کمدی. این آقای سیروس مقدم تجسمش از بهشت و جهنم و برزخ خیلی بامزه بود. از تصویر جوادی بهشت و جهنمش از خنده غش کردیم. تمام شخصیت‌های فیلمو نشون داد که کدوم قسمت می‌رن. زری و حامد و یکی دیگه که نشناختمش تو آتیش جهنم گیر کرده بودن. مسعود و شهین خانم در برزخ و بقیه در بهشت.
من نمی‌دونم این فریده ورپریده که به هزار لطایف الحیل و کلک پسر حاجی را تور کرده بود بعد کلی تهدیدش کرد چه جور یهو بهشتی و پاک شد؟ تازه معصومه و فریده که یه شوهر داشتن و شوهرشون هم تو برزخ رفته با کی باید محشور بشن؟ با غلمان‌ها؟ جوی‌های پر از شراب و پری‌های عریانش کجا بودن. تو بهشت چرا حجاب اجباریه. منتها این دنیا باید چادر سیاه سر کنیم و اون دنیا چادر سفید! (فکر کردم اقلا اونجا راحتیم)
من عاشق مادرشوهری نرجس‌جون بودم. مادر شووری که بلیت مجانی رفت و برگشت به بهشت به مدت نامحدود رو داره و با عروساش مهربونه، نعمته والله!
اوه... راستی چرا پوریا پورسرخ و مهراوه شریفی‌نیا هر دو یک لهجه داشتن. وقتی هر دو کلمات "ر" و "دال" دار رو عین هم تلفظ می‌کردن مثل: ناراحتی دیر "نکردم" اونم می‌گفت نه خوشحالم دیر "نکردی" یا کلمه‌ی "فردا" رو هر دو مثل هم ادا می‌کردند"ر" خارجکی و دالی که از سقف دهن ادا می‌شه. حالا مسعود عین بچه‌پولدارا زندگی کرده بود فریده که تو پرورشگاه بزرگ شده بود نباید اینجوری حرف می‌زد.
اما این مهراوه عین باباشه تو بازی. دلم نمیاد بگم: زبون‌باز و هفت‌خط!

5- چقدر منتظر تأتر تلویزیونی "خرده جنایت‌های زناشوهری" بودم. گرچه تبلیغش زیاد جالب نبود، ولی صرف شنیدن بازی نیکی‌کریمی و فروتن کافی بود تا آدم وسوسه بشه اون شب بشینه حتما ببینتش. و این امید چه زود به یأس تبدیل شد. راستش من این نمایشنامه رو نخونده بودم. و ببینم این‌قدر مزخرفه یا اینا مزخرف بازیش کردن. بازی نیکی کریمی با اون لحن سوسولیش خیلی تو ذوق می‌زد. و فروتن هم به قوت بازی‌های سینماییش نبود. لحن‌ها یخ. بازی‌ها یخ و بی‌حوصله. لباس‌ها بسیار نامناسب. انگار نیکی کریمی رو کردن تو یه جوال، یه کلاه مسخره هم سرش کرده بودن و روش یه پاره‌ی کهنه با کش کشیده بودن مبادا گرد و خاک بشینه روش. از نیکی کریمی که سال‌ها بازیگر ستاره بوده و چند سال هم هست که خودش کارگردانه واقعا بعید بود. امیدوارم نگن بودجه کم بود. چون همه‌مون دیگه قیمت بازی اینا رو می‌دونیم.
تازه اگر هم پول بهشون نمی‌دادن حق نداشتن برای مردم اینقدر بد بازی کنن.
فکر می‌کنم دو تا آماتور از اینا بهتر بازی می‌کردن. (مثلا همین داستان مگسه رو من و سی‌با بازی می‌کردیم بهتر از این می‌شد. نه؟)
من خاطره‌ی خوبی از نمایشنامه‌های تلویزیونی داشتم. بازی‌های میکائیل شهرستانی، جمیله شیخی، مینا لاکانی و اصغر همت(در نمایش آقای فابریزی)، رویا تیموریان، پرویز پور حسینی و بهزاد فراهانی و رسول نجفیان و خیلی‌های دیگه(اسماشون یادم نیست) ساعات خوب و خوشی رو برامون رقم می‌زدن و روزها به این نمایش‌ها فکر می‌کردیم. اما این‌بار اواسط نمایش تلویزیونو خاموش کردم. احساس کردم اینا از دل و جون بازی نمی‌کنن پس چرا من با دل و جون بشینم نگاه کنم؟

6- امروز برنامه 20 کانال پنج تلویزیون از روی برج میلاد پخش می‌شد. مجری که داشت با قالیباف صحبت می‌کرد بارها با هیجان گفت ما الان داریم از ارتفاع 435 متری برج با شما صحبت می‌کنیم. آخه مرد حسابی. مگه شما رفته بودین نوک آنتن؟ فوقش ارتفاعتون 300 یاچند متر بالاتر یا پایین‌تر بود.
اما با دیدن قالیباف بارها گفتم ای‌کاش اقلا این رئیس‌جمهورمون می‌شد! هاله نداره ولی جربزه داره.

7- این روزها تو رادیو تلویزیون بره کُشونه. گوینده‌های اخبار ساعت‌های مختلف میان و با خوشحالی خبر بحران مالی در آمریکا، بحران چاقو کشی در انگلیس،‌ افت قیمت سهام در بورس کشورهای عربی، تأخیرهای پنج‌شش دقیقه‌ای هواپیمایی آمریکا و دیگر کشورهای اروپایی، آتش سوزی در یک جنگل‌های خارجی،‌ سیل در فلان کشور، قطع آب یا برق برای یک ساعت در کشور بیسار و می‌خونن که مثلا ببینید هر که به ما در افتاد ورافتاد... آخه اینا رو یکی بگه که وضع کشورش خوب باشه. اگه بورس نیویورک یه مدتی افت کرده. بورس ما که از زمان اومدن احمدی‌نژاد ریده شده بهش رفته! اگه فلان کشور آفریقایی یک ساعت برقش رفته ما اینجا(بخصوص شهرهایی به غیر از تهران) گاهی تا چهار ساعت برق نداریم. خوزستان تو اون گرمای تابستون روزی چند ساعت آب و برق نداشت. اگه تو انگلیس چند نفر با چاقو کشته شدن. ما اینجا هر روز چاقو کشی می‌بینیم حتی تو یه تصادف معمولی دو تا ماشین، دو طرف چاقوی ضامن‌دار درمیارن. آتیش سوزی که نگو... تمام جنگل‌هامون اگه خودبه‌خود آتیش نگیره داریم برای ساختن ویلا به عمد آتیششون می‌زنیم. از تأخیر هواپیماها نگین که گاهی تا شونزده هفده ساعت تأخیر داریم. یا مثل آب خوردن کنسل می‌شه و یه معذرت خشک و خالی هم نمی‌خوان.

8- مجله‌ی اینترنتی گذرگاه درست سر وقتش یعنی اول مهر منتشر شد.
پ.ن.
چقدر بده آدم اول لینک بده بعد بره سراغش برای خوندن. الان رفتم دیدم به یکی از نوشته‌های منم لینک دادن. لینک که نه. گذاشتنش اونجا. ممنون:)
اینو هم قبل از نوشته‌م درباره‌م نوشتن:
اگر به پر قیای " گاد فادر"های ادبی بر نخورد و شاخ وشانه نکشند که مثلن چون ما خودمان سایت داریم، و اینجا و آنجا گه گاه، لیلی هم به لالایمان می‌گذارند و حتا اگر قهر بکنیم برای برگشتمان کلی هم مجیزمان را می‌گویند " چه جمله درازی شد
می خواهم بگویم که " زیتون "، طنز بسیار دل چسب، پر کشش، پر نیش، روان و خواندنی و پر از ایهامی را دارد به ادبیاتمان می افزاید.( منو داره می‌گه ها)
چه نثر روان و پر کنایه ای را رونق داده است، که به خوبی می توان از آنها به عنوان نقدی ادبی " که جانانه هم هست " یاد کرد
به این بریده کوتاه دقت بفرمائید، اگر منصف باشید و اهل ذوق " که اغلب نیستیم " نه تنها لذت خواهید برد، بلکه به قول دوستان جاهل مسلکمان " ای ول " هم خواهید گفت.
" راستی چرا نسل جاهل های کشورمان پس از انقلاب منقرض شد...؟ یاد و خاطره شان گرامی..."

9- ببخشید، اما تو نوشته‌ی قبلیم" همه آمده بودند...من هم رفتم..." کم کُد طنز داشت که بعضی‌ها جدیش گرفته بودن؟ مثلا جرج بوش حساب 100 بانک ملی داره؟ یا سنگدون مرغ بفرستیم برای لبنان؟ اونا که هر خونه‌ای ده‌هزار دلار دست‌خوش گرفتن.

10- شما فکر کنید من برم برای منشی‌گری مثلا یک مطب داندانپزشکی یا اداره‌ای جایی فرم استخدام پر کنم و مدرکمو بنویسم فوق لیسانس. بعد دکتر بفهمه که من نه تنها فوق لیسانس ندارم که خود لیسانسش رو هم ندارم. اولین کاری که دکتره می‌کنه اینه که فرممو می‌گیره پاره می‌کنه. یا اگه اداره دولتی باشه میان می‌گیرنم به جرم جعل عنوان. فکر کنید من بیام یه دکترای جعلی هم جور کنم و بدم یه ارگان دولتی؟ چند ماه زندانم می‌کنن؟ وقتی می‌فهمن یه پزشک با مدرک جعلی مطب زده چه برخوردی باهاش می‌کنن؟
حالا فکر کنید فردی که برای وزارت کشور کاندید شده این‌کارو کرده و در کمال وقاحت هم مجبور به اعتراف شده؟ چیکارش کردن؟ الان شده وزیر ما! آقای کردان با مدرک فوق دیپلم! بادمجون دور قاب‌چین و آفتابه‌به‌دست با مدرک فوق لیسانس و دکترا کم آوردیم؟ )

11- عشق منه این دختره. این گلشیفته‌ی فراهانی:× فکر کنم نی‌نی داره:)
بابا اینقدر به لباس و موهاش گیر ندین. دلش خواسته اینجوری پوشیده. اونجا هم از دست حرفای مردم راحت نیست؟
یک جمله‌ی زیتونی:
در دل هر مرد ایرانی یک پاسدار ایستاده!
باور می‌کنید تعداد تذکر‌هایی که سی‌با به من بابت حفظ حجاب داده صدها برابر مأمورین گشت ارشاده؟
و همیشه‌هم بهانه‌اش این‌است که برای خودت می‌گم که بهت توهینی نشه!

پ.ن.1
12- نظرخواهی رو یک آدم خیر برام تأئیدی کرد. تنها نگرانیم اینه که نمی‌تونم مرتب بیام اینترنت سر بزنم و تاییدشون کنم.
پ.ن. 2
این آدم همچین هم خیر خیر نیست. چون کامنت‌های نوشته شده اصلا معلوم نیست کجا می ره. قسمت کامنت‌های منتشر نشده ارور می‌ده. حتی کامنت خودم برام نمیاد تآییدش کنم. آهای ای آدم خیر(تشدید کجاست؟) امیدوارم اون‌دنیا بری برزخ. از نوع سیروس مقدمیش!

13- اومدم برم سایت بلاگ رولینگ به چند تا وبلاگ لینک بدم. دیدم توسط جهاد اسلامی هک شده و یک آهنگ خفن هم روشه. برید تا از هکی در نیومده یه کم فیض ببرید!

نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 3:25  توسط زیتون  | 


سفرنامه‌ی جدید ولگرد:

همیشه یکی ازآرزوهای بزرگ من در زندگی این بود که میخواستم قبل ازآنکه روی صندلی چرخ دار بنشینم سفری به هندوستان کنم.
تا اینکه خردادامسال به بهانه دیدن عزیزی در"هند " با کمک دوست خلبانی با گرفتن بلیطی ارزان این آرزویم برآوده شد !!
فعلا در باره خود هندوستان چیزی نمیگویم تا اگر فرصتی پیش آمد از هندوستانی که من دیدم برایت مفصل تعریف خواهم کرد.
فعلا فقط اشاره ای میکنم به داستان پروازم از" نیویورک تا بمبی" و هواپیمایی که با آن پرواز کردم شاید برایت جالب باشد .
در این سفرمن تنها بودم . مستقیما از نیویورک با شرکت هواپیمایی" دلتا " که یکی معتبرترین خطوط هواپیمایی جهان است یکسره بدون توقف تا " بمبی "یا "مامبی " پرواز کردم . با بلیط دوسره ای که آن خلبان برایم تهیه کرده بود .آنهم در قسمت " بیزینس کلس "هواپیما که مخصوص آدمهای مهم و پولداران است!!
اگر کمک آن خلبان نبود من هرگزقادر به پرداخت قیمت هنگفت ان بلیط نبودم !! چون قیمت واقعی یک بلیط دوسره "بیزنس کلس" از نیویورک تا بمبی فکر میکنم حدود ۶ هزار دولار در آن وقت سال بود. و من فقط بابت اش ۵۰۰ دولار پرداختم !! که نیمی از آن هم مالیات بود. از بخت خوش من !این هواپیما یکی ازآخرین مدلهای هواپیماهای ۷۷۷ بوئیینگ بود. که فقط سه ماه از عمر پروازآن می گذشت ! و جدیدا وارد خط هوایی شده بود !
ساعت پرواز من از نیویورک به بمبی ۵ بعد از ظهر بود . اما کمی از ساعت ۴ بعد از ظهر گذشته بود. که من از هواپیمای" دالاس" درفرودگاه نیویورک پیاده شدم ..
فرصت کمی داشتم خوشبختانه " بار" ام زیادنبود . فقط لباس ها و چند کتاب و لب تابم بود که همه را توی یک کیف دستی بزور جا داده بودم که با خودم توی هواپیما ببرم.
داشت دیر میشد دوان دوان در ترمینال های بی انتهای فرودگاه " جی.اف.کندی نیویورک"با عبوراز هفت خوان تشریفات بازرسی های وحشناک کیف و پاسپورت و بلیط ! کفش وکلاه ام گذشتم. خودم را به محوطه سالن انتطارمسافران " دلتا " رساندم . خوشبختانه به موقع رسیدم .نفس زنان در آخر صف انبوه مسافران هواپیما به انتطار نوبت ایستادم .
طولی نکشید که بلند گو اعلام کرد که مسافران "بمبی" آماده سوار شدن باشند . اما تاکید کرد "علیل و ذلیل ها"!! و" بچه دار ها " و مسافران " بیزینس کلس ها " قبل از بقیه مسافران سوار شوند. از آخر صف خودم را بجلو صف رساندم . چون بلیط من " بیزنس کلس "بود بدیهی است که من هم در صف "کرو کور وشل ها " و "بچه دار ها " قرار گرفتم و به دنبال بقیه "بیزنس کلس" ها از راهرو خرطومی با کیف نسبتا سنگین ام دستی گذشتم بطرف در هواپیما رفتم .
جلو در هواپیما خانم مهمانداری با لبخند خاص ایستاده بود! یکی یکی بلیط مسافران را نگاه میکرد بعد آنها را به صندلی هایشان راهنمایی میفرمودند ! تا نوبت به من رسید بعد اینکه بلیطم را نشان مهماندار دادم خانم بلیط را از دست ام گرفت .نگاهی به من کرد . فکر کردم ! او سر و ریختم را برانداز میکند!! حتما فکر می کند که جای من در " قسمت بیزنس کلس " نیست اشتباه شده ! قلبا میدانستم که او این فکررا نمی کرد این من بودم که فکر میکردم که اینجا جای ولگرد نیست !! من باید دراخر هواپیما می نشستم !
تعداد صندلی ها در قسمت "بیزنس کلس" در مقایسه باعقب هواپیما که شبیه سالن سینما بنظر میرسید و حدس زدم حدود ۴۰۰ صندلی داشت بسیار محدود بود. شاید بیش از۲۰ تا صندلی نداشت .
خانم مهمانداردوباره نگاهی به شماره بلیطم انداخت . جلو افتاد چند قدمی رفت سپس به یک صندلی درردیف وسط اشاره کرد که بنشینم . تشکر کردم لبخندی زد رفت ..
هنوز مثل بقیه مسافران" بیزنس کلس " روی صندلی ام جابجا نشده بودم . که دیدم خانم مهماندار دیگری جلو هر یک از مسافران قسمت ما می ایستد کتابچه ای را به دست انها میدهد . وقتی نوبت به من رسید فهمیدم ان کتابچه "مینوی " غذا ونوشیدنی هاو مشروبات است . ضمن اینکه مینوی را بدستم میداد گفت که : میتوانم از بین چند نوع سوپ وسالاد و غذا توی آن" مینوی " ولیست مشروبات ونوشیدنی ها مختلف هر کدام را بخواهم انتخاب کنم و سفارش بدهم !! و بطرف صندلی بعدی رفت..
در قسمت ما صندلی ها بر عکس عقب هواپیما که صندلی ها دونفره یا پنج نفره بودند همه صندلی های ما یک نفره وبطور مورب کاملا جدا و دور از هم قرار داشتند. فکر کردم !اگر زن ومردی باهم دراین هواپیما باهم سفر کنند باید از هم جدا بنشیند . آنها خدای نخواسته نمیتواند پتویشان را روی پاها یشان بیاندازند و خاطره خوبی از سفرشان در این هواپیما با خودهمراه ببرند! یاد آمداینجا "بیزنس کلس" است و" بیزینسمن "ها وقت ان نوع قرتی بازی ها را ندارند!! از طرفی فکر کردم چه قدر آدم راحت است که هم صندلی نداشته باشد که مجبورشود ساعتها در کنار یک آدم غریبه بنشیند از بخت بد یا آن شخص پر حرف باشد یا چاق و بد ریخت !!.. و آدم چاره ای ندارد باید آن آدم را هر چه باشد در تمام طول پرواز تحمل کند!! ازاین مقوله بگذرم که قصه اش دراز است !!
شروع به وارسی صندلی ام کردم پهنای ان به اندازه یک مبل یک نفره بود . روی دسته صندلی ام یک صفحه "دیجیتالی "ای با دکمه های متعدد بود . وفتی خوب دقت کردم متوجه شدم روی هر دکمه اشکال تغییروضعیت صندلی را در حالات مختلف نشان میدهد! که با تماس انگشت ام روی هر یک ازآنها میتوانستم صندلی را به هروضعیتی بخواهم بیرون بیاورم . !! ازوضعیت تختخواب مانند گرفته.. تا مبل راحتی.. و بالا پایین کردن جای سرو گردن کمروپا ها!بقیه دکمه ها هم مربوط بود به احضار مهماندار! . پریز اینترنت برای اتصال لب تاب .. تغییر نور.. و تهویه هوای بالای سر صندلی ام..دکمه های دیگری هم بود که تا پایان پرواز م عمل کرد آنها را نفهمیدم واستفاده نکردم!
کمی با دکمه ها بازی کردم احساس کردم حتی اگر ۲۴ ساعت هم روی این صندلی بنشینم اصلا احساس خستگی نخواهم کرد. چون هر طورمیخواستم وضعیت آن عوض می شد . میتوانستم بخوابم یا دراز بکشم یا نیم خیزبنشیم . فیلم ببینم یا کتاب بخوانم یا زیر پاهایم را بلند کنم یا آن ها را پایین بیاورم !
جلو بقیه صندلی ها هم مثل مال من یک مانیتور داشت که کنار صفحه ی ان دکمه های " دیجیتالی". بود. هر دکمه نشان دهنده برنامه ای بود . از لیست انواع فیلم های سینمایی گرفته .. تا نام انواع موزیک کشورهای مختلف دنیا .."البته منهای موزیک ایرانی! " حتی موزیک ویتنامی و عربی هم جز آن لیست بود . که با گوشی اختصاصی میشد شنید و تصویر انها روی صفحه مانیتور تماشا کرد.به اضافه ی لیست بازی های کامپیوتری مختلف و نقشه مسیر پرواز. ساعت درجه هوا در مقصد و مبدا ..
همه اینها برای این بود که سرنشینان این صندلی ها خدای نکرده در طول راه احساس خستگی نکنند سرگرم شوند یا" ترس از پرواز" را فراموش کنند! برای مثال من در طول این پروازتقریبا ۱۷ ساعته ی بدون توقف . توانستم سه تا فیلم بطور کامل تماشا کنم. اصلا یاد رفت که میخواستم کتاب بخوانم !کتاب را میخواستم چه کنم حتما بار سنگین کنه باخود آورده بودم !!

نظرها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 4:22  توسط زیتون  | 

"اعتراف"
می‌دونم بعضیا تعجب می‌کنن از این نوشته‌ی من و شاید زیرلبی فحشی هم بدن. اما باید صادق باشم.
من االان از راه‌پبمایی روز قدس برگشتم! تعجب می‌کنم چطور تموم این سال‌ها چشمامو به حقیقت بسته بودم و مثل طوطی حرفای کسایی رو تکرار می‌کردم که حالا مطمئنم صلاح ما رو نمی‌خواستن.
بذارید از اول بگم که چه‌جوری شروع شد.
 دکتر ارتوپد به من گفت:
 باید سه‌چهار رو بدون هیچ تکونی تو خونه بخوابی. نه کاری، نه باری، نه حتی قدم زدن آرامی. این چند روز فقط به پشت بخواب. دردت که آروم گرفت بعد فیزیوتراپی رو شروع می‌کنیم.
گفتم آقای دکتر، دستم به دامنت! من نمی‌تونم یه ساعت بی‌حرکت یه جا بمونم. حتی تو خواب هی غلت می‌زنم. حالا سه‌چهار شبانه‌روز یه جا بخوابم!!  با بی‌تفاوتی گفت من چه می‌دونم، رختخوابتو بنداز جلوی تلویزیون و هی بشین فیلم و سریال ببین.
اون‌موقع این حرفش بهم برخورد. اما الان...
.
اون روز لنگ‌لنگون  اومدم خونه. یه پتو برام انداختن جلو تلویزیون (دکتر گفته‌بود زیرم باید سفت باشه)و یه بالش و یه ملافه.خواهش کردم کنارم آب و  لیوان و مقادیری قرص و خوراکی  و البته کنترل تلویزیون و... بذارن و همه برن سراغ کار و زندگیشون!
 من موندم و یه تلویزیون به عنوان همدم! تلویزیونی که خاطره خوبی ازش نداشتم و در اثر تبلیغات دشمنان ملت، عین هوو ازش بدم می‌اومد. اونم روزایی که  پنج شش مناسبت با هم مصادف شده بود:
ماه رمضون، روزای ضربت خوردن تا شهادت حضرت علی(ع)، سالگرد جنگ و  نزدیک شدن به راه‌پیمایی روز قدس، شروع مدارس و سخن‌رانی آقای دکتر احمدی‌نژاد در نیویورک.
اولاش حسابی قاطی کرده بودم! هر هشت کانال رو که می‌چرخوندم. یه جا صدای توپ و تانک و آژیر قرمز زمان جنگ بود، یه کانال سینه‌زدن و عزاداری برای حضرت علی، کانال بعدی گریه مردم در سر جنازه‌های شهدای فلسطین و لبنان رو نشون می‌داد، کانال بعدی یه آخوند داشته نوحه می‌خوند...
مثل یه آدم نادون  تلویزیون رو خاموش کردم. نیم ساعت بعد دوباره حوصله‌م سر رفت و روشنش کردم. برنامه‌ها تقریبا همون بود. منتها کانالی که جنگو نشون می‌داد و صدای توپ و تانک و آژیر، جاشو داده بود به نوحه و کانالی که نوحه پخش می‌کرد داشت  جنازه‌های جنگ رو نشون می‌داد.
مرتب با اکراه و بیزاری کانال‌ها رو می‌چرخوندم. گاهی حواسم می‌رفت به مصاحبه‌هایی که اوائل جنگ با رزمنده‌ها کرده بودن. هیچکدومشون نمی‌گفت برای کشورم می‌جنگم یا برای ملتم. می‌گفت برای "اسلام" می‌جنگم یا  برای "امام" می‌جنگم. می‌گفتن تا هر وقت "رهبر" بگه می‌جنگیم.
چیزی ته‌ ِ ته‌ ِ قلبم رو تکون می‌داد. اما به روم نمی‌آوردم.
ساعت بعد داشتم با حالت مسخره به مصاحبه‌های  گزارشگر تلویزیون با مردم گوش می‌کردم که چطور از هر تیپ و سن سفارش رفتن به راهپینمایی روز قدس رو می‌کردن که یک دفعه صدایی در مغزم گفت:
زیتون!(اسم اصلی‌ام رو صدا زد البته) زیتون! تو فکر می‌کنی کی هستی؟  ترسیدم. چشمامو بستم. گفتم حتما در اثر خوردن قرص‌ها خیالاتی شده‌م.
 این چند روز مرتب از بدبختی مردم فلسطین شنیدم و دیدم  زنای فلسطینی چطور با فقر و نداری دست و پنجه نرم می‌کنن. مقایسه کردم با زنان ناشکری که این‌روزها در مرغ‌فروشی می‌بینم و به جای مرغ، سنگدون‌مرغ و پای مرغ می‌خرن و کلی غر می‌زنن که ما معلمیم و چرا نباید حقوقمون کفاف خریدن مرغ و گوشتو بده و در مغازه به هم یاد می‌دن چطور دو کیلو سنگدون کیلویی 1500 تومن رو با 200 گرم گوشت کیلویی 9 هزار تومن چرخ کنن که بچه‌هاشون نفهمند! و یا پای مرغ کیلویی 300 تومن را چطور تیکه تیکه کنن که پنجه‌هاش در سوپ کریه‌المنظر نباشه. یادمه اون موقع چیزی نگفتم. حتی همدردی کردم. ولی حالا دلم می‌خواست می‌دیدمشون و می‌گفتم زن! چطور دلت میاد سنگدون بخوری وقتی مردم کشورهای دیگه گرسنه‌ن. الهی کوفت بخوری! بفرستش برای اونا!
تلویزیون مرتب سخن‌رانی پارسال دکتر احمدی‌نژادو پخش می‌کرد. شاید بار اول و دوم زیاد ملتفت نشدم اما یک‌بار که با چشمان باز  گوش کردم دیدم هیچ‌ بد حرف نزده هیچی خیلی هم خوب حرف زده و این دشمنان اسلام و رهبر بودن که تو گوش ما خوندن زر زده!(خدا منو ببخشه. خودشون زر زدن!)
بگی نگی خیلی منتظر سخن‌رانی امسالش بودم و چون می‌دونستم در اون ساعت شب سی‌با هم خونه‌ست باهاش شرط کردم بذاره قشنگ حرفاشو گوش بدم و هی وسطش پارازیت نده تا فکرمو مغشوش کنه.
قلبم تند تند می‌زد. سی‌با نمی‌دونست چمه. گفت اگه درد داری یه قرص دیگه بخور. و به زور بهم یه قرص قوی داد. چشمامو بستم تا وقت زودتر بگذره که...
یک دفعه برنامه قطع شد و صدای شیرین و ملکوتی رئیس جمهور عزیزمون به‌گوشم رسد. انگار صداش از عرش میومد نه از زمین. نمی‌تونستم چشمامو باز کنم. می‌گفتم مبادا  این صدای زیبا قطع بشه.
آیه‌ی اول رو که خوند با این که معنی‌شو نفهمیدم اما یهو انگار دردم تموم شد. دچار سرخوشی و رخوت عجیبی شدم. او داشت از آینده‌ای روشن، صلح پایدار و گسترش عشق و محبت حرف می‌زد.
 تمام بدنم داغ شد.
 دکتر شجاعانه از ملت‌های عراق و فلسطین و افغانستان و  لبنان و کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی دفاع می‌کرد.
 نور امید در دلم روشن شد. اصلا انگار پشت پلکم آتیش روشن کرده بودن.
با احتیاط چشمامو باز کردم. وای خدای من، چی می‌دیدم... من دکتر احمدی‌نژاد رو چون خورشیدی فروزان دیدم. چقدر بعضی آدم‌های خودفروخته پارسال هاله سرش رو مسخره کرده بودن. امسال چیزی بود ورای هاله!
نفهمیدم چند دقیقه گذشت که او با یاری خدا به طرفه‌العینی تمام ریشه‌های اصلي شرايط حاکم بر جهان رو بیرون کشید و راه‌حل‌های آن‌ها را هم تمام و کمال گفت!
از جهان گفت، از انسان ، از آزادی و عبودیت  و از عدالت که  اساس خلقت انسان و همه آفرينشه.
او چون پیامبری که برای پیروان  خود قصه می‌گه حرف می‌زد... و  هیچ‌کس- چه اونور در نیویورک و چه این‌ور در پشت تلویزیون‌ها- نمی‌تونست یک لحظه از جای خود تکون بخوره.(بعدا شنیدم تلویزیون‌های ماهواره به صورت موذیانه‌ای صندلی‌های خالی را که سر سخنرانی جرج بوش  فیلمبرداری شده بود نشون می‌دادن)او  از انرژی هسته‌ای که حق مسلم ماست گفت. از مردم امریکا و اروپا خواست گول یک مشت آدم زياده‌خواه و تجاوزطلب را نخورن.
 و یک تنه طومار امپراطوری آمریکا و اسرائیل را بالکل در هم پیچید.
مهندس احمدی‌نژاد ثابت کرد که فقط ساختار کشور ما در جهان می‌تونه دووم بیاره و باید الگوی تمام کشورها قرار بگیره وگرنه جهان محکوم به فناست.
من همین‌طور بی‌اختیار از چشمام اشک میومد و سی‌با فکر می‌کرد خل شدم.
گفتم سی‌با جان... من تازه فهمیدم دنیا دست کیه. نمیدونم چطور از این همه سال غفلت استغفار کنم.
همون موقع بود که تصمیم گرفتم حتما تو راه‌پیمایی روز قدس شرکت کنم.
سی‌با گفت با این کمر درد تو که نمی‌تونی قدم از قدم برداری. توی دلم گفتم خدا به این بنده تازه عاقل‌شده‌ش رحم می‌کنه و دعاهای منو مستجاب می‌کنه.
بعد مصاحبه لری کینگ را با دکتر دیدم که چطور دکتر دماغ لری را به تمامی لای در گذاشت! و ذوق  کردم.

صبح امروز جمعه. به سختی حاضر شدم و با عصا از پله‌ها پایین رفتم. سی‌با نه تنها کمکم نکرد، با چشم‌هایی حاکی ازمسخرگی نگام می‌کرد.
همینکه به جمعیت راه‌پیمایان روز قدس رسیدم یک‌هو انگار نیرویی منو پشتیبانی کرد.  احساس کردم دارم خوب می‌شم. تا جایی که یهو عصام رو انداختم دور و دوان دوان بین مردم رفتم.
ببخشید، اینقدر که همراه جمعیت شعار دادم صدام گرفته. اینقدر مرگ بر آمریکاو مرگ بر اسرائیل گفتیم که فکر کنم کارشان همین امسال تمام باشد. زنی بغل دست من داد زد مرگ بر انگلیس. لبی گزیدم و گفتم هیس ... امسال این دو تا و سال بعد انشاا... انگلیس و هلند و سال بعد‌ترش فرانسه و دانمارک و...
زن با خوشحالی خندید و  چشمکی زد و گفت آها. دوتا، دوتا! یک‌هو نمی‌شه دنیا رو درست کرد.
وقتی برگشتم چشم‌های سی‌با داشت چهارتا می‌شد. خوب و سرحال بودم.
الهی شکر که خدای مهربون همیشه در توبه را به روی بندگانش باز نگه می‌داره.
من با افتخار اعلام می‌کنم که  در انتخابات  آینده ریاست جمهوری به احمدی‌نژاد این ناجی بشریت و سازنده جهانی پر از عدل و داد رأی می‌دم!
یادم باشه  فردا حتما با یه دسته گل برم  مطب آقای دکتر ارتوپد و ازش تشکر کنم که این توفیق الهی رو نصیبم کرد.
هرگونه فحش و توهین‌ در نظرخواهی، به حساب 100 جرج بوش واریز خواهد شد!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:12  توسط زیتون  |