تبليغاتX
زیتون

زیتون

بی‌خود نیست که در سال‌های اخیر مردم عطای عید‌دیدنی رو در ایام تعطیلات نوروز به لقاش بخشیدن و ترجیح می‌دن با همه سختی و گرونی و شلوغ پلوغی جاده‌ها و شهرها، برن مسافرت، یا اگر نمی‌رن، چاخانی از قبل به همه اعلام می‌کنن که احتمالا ما ایام عید نیستیم.

جریان خیلی ساده‌ست. مهمون‌های نوروزی جدیدا" خیلی لوس و نازپرورده شدن و جدا" دیگه حوصله‌ی آدم رو سر می‌برن.

یه زمانی بود که مراسم عید دیدنی خیلی ساده‌تر از امروز برگزار می‌شد، هر چی می‌ذاشتی جلوی مهمون خم به ابروش نمی‌آورد. دید و بازدیدها معمولا به خیر و خوشی و با کلی خاطره‌‌های خوب به پایان می‌رسید.

مثلا ، از آجیل بگم:
قدیم ندیم‌ها، تخمه ژاپنی(یا به‌قول آجیل‌فروش‌ها تخمه جابانی)، تخمه کدو، پسته، فندق، بادوم، از هر کدوم نیم‌کیلو می‌خریدی. اگر پولدار بودی کمی بادوم هندی و اگر متوسط به پایین بودی کمی نخود دوآتیشه قاطی می‌کردی و خلاص.
مهمون‌ها هم بدون نق‌نق اول به حساب بادوم هندی‌ها و بادوم‌ها می‌رسیدن بعد می‌رفتن سراغ پسته و فندق و خیلی باحوصله پوستشون می‌کندن. اگر هم سربسته بود با دندون -یا وقتی صاحب‌خونه می‌رفت چایی بیاره با پاشنه‌ی کفش- می‌شکستنش و بعد عین بچه‌ی آدم سرشونو به تخمه کدو و ژاپنی گرم می‌کردن و آخر سر که خیلی مُهِمات کم میومد به نخودچی هم راضی می‌شدن. جیکشون هم در نمیومد.
اما الان مهمون‌های نوروزی انتظار دارن هر چی می‌ذارن جلوشن پوست‌کنده باشه.
حتما باید مغز فندق، مغز پسته، مغز بادوم، بادوم هندی تازه از نوع اعلا و درشت بخری بذاری جلوشون. تخمه که اصلا . رو بهشون بدی انتظار دارن تخمه هم براشون مغز کنی بذاری دهنشون.
( تعارف نکنین، می‌خواین قبلش براتون بجویم و تقدیم کنیم؟:) والله... )

میوه‌جات:
قدیم‌ندیمها دوسه نوع میوه می‌ذاشتی تو یه پیش‌دستی چینی گل‌سرخی با یه کاردی که حتی نمی‌شد باهاش پنیر برید‍ و می‌ذاشتی جلوی مهمون. بعضیا که فراتر از این می‌رفتن و حاضر بودن ظرف میوه‌ به اون سنگینی رو بلند کنن و یکی یکی جلوی مهمون‌ها بگیرن، مهمون هم که روش نمی‌شد از همه‌ی میوه‌ها برداره و نهایتا" -تازه اونم با اصرار- به یکی دو نوع رضایت می‌داد.
میوه اگه کوچیک بود، بزرگ بود، خیارش کج بود، راست بود، آناناس بود، نبود، مهمون صداش در نمیومد، با کارد کُل(کُند) هر جور شده به زور یکی از میوه‌هاشو پوست می‌کند و خلاص.
حالا اگه پرتقال هر کدوم نیم کیلو و سیب هر کدوم چهارصد گرم و کناره‌های خیار اگه مثل دو خط موازی صاف نباشه و نارنگی و کیوی و موز فلان‌و بهمان طور نباشه، و میوه‌ها رو بلد نباشی عین برج میلاد بچینی، مهمون همچین پشت چشمی نازک می‌کنه که انگار بهش توهین کردی.
تیزترین کارد هم می‌ذاری کنارش، انتظار دارن ما بریم براشون پوست بکنیم! اینو هم تلویحا می‌گن. مثلا خانومه می‌گه ما هر وقت مهمون میاد تا براشون پوست نکنیم نمی‌خورن. یعنی صاحبخونه جان من ناخونام می‌شکنه، تو بیا برام پوست کن!

شیرینی:
قدیم‌ندیما هر کس بنا بر فراخور حالش شیرینی تهیه می‌کرد، بعضی‌ها خودشون می‌پختن، مثلا دونوع خونگی... و کمی نقل و آبنبات، اونایی هم که از بیرون می‌خریدن دوسه نوع، مثلا شیرینی دانمارکی می‌خریدن با مربایی. اگه وسعشون بیشتر می‌رسید اون بغل سوهان عسلی و بادوم سوخته و مسقطی و لوز و گز و قطاب و... هم اضافه می‌کردن.
اما حالا اگه تو صد تا ظرف صد نوع شکلات و شیرینی، انواع و اقسام، از اندازه مینیاتوری کوچولو گرفته تا گنده و کیک خامه‌ای براشون می‌یاری اما هنوز چشمشون دنبال شیرینی‌های بعدی می‌گرده، انگار اصلا پذیرایی نکردی. حالا بیشترشون هم شکرخدا رژیم دارن و آخرش همه‌ش باقی می‌مونه تو پیش‌دستی یدک و مجبوری بریزیشون دور.

ظرف و ظروف پذیرایی، از فنجون و سینی گرفته تا پیش‌دستی و دیس و جامیوه‌ای و...:

مهمون‌های امروزی از بدو ورود شروع می‌کنن به درآوردن مضنه‌ی اسباب پذیرایی، جلوی روت پیش‌دستی‌هاتو برمی‌گردونن که تهشو نگاه می‌کنن که ببینن مارکش چیه یا دنبال علامت "بی+ستاره" روی ظرف کریستال بوهمیا می‌گردن که ببینن اصله و خدای نکرده جی‌سی‌سی ایران نباشه. جدیدا رسم شده جلوی هر مهمون باید سه پیش‌دستی بگذاری. یکیشو عین برج ایفل پر از میوه کنی، به‌طوری که مهمون‌های حرفه‌ای فقط بلدن که چطور یه میوه بردارن که بقیه نریزه. یه پیش‌دستی برای پوست میوه و پیش‌دستی سوم برای شیرینی و شکلات. و یه کاسه پر از آجیل، البته مغز آجیل!

از مضنه‌زدن مبل و فرش می‌گذریم که گاهی وقاحت رو به اونجا می‌رسونن که یواشکی گوشه‌ی فرشتو بزنن بالا ببینن خدای نکرده ماشینی نباشه یا اگه نیست، فرش دست‌بافت چند رجه!
از خالی‌بندی‌هاشون هم بگذریم که می‌گن پارسال سواحل کریمه یا دبی یا نمی‌دونم فرانسه و ایتالیا بودن وامسال ما شانس داشتیم که آژانس هواپیمایی پارتی‌بازی کرده و باعث شده بلیت گیرشون نیاد و افتخار میزبانی اینا نصیبمون شده.(جالبه وقتی حرف از بازدید می‌زنیم می‌گن حالا شاید آژانس هواپیمایی دلش به رحم بیاد و براشون بلیت تهیه کنه و بقیه عیدو برن مسافرت. یعنی ما اومدیم شما دیگه نمی‌خواین زحمت بکشین)
از قیف‌اومدن سر کفش و کیف و لباسشون هم مجبوریم بگذریم که به نوعی بسیار ظریف حرفو می‌کشونن به اینکه چندین میلیون پول لباس دادن و چطور یک‌راست از یکی از مزون‌های فرانسه و یا آمریکا تونستن برای عید برسوننش ایران.

خلاصه که مهمون‌های عزیز و اخیر نوروزی اگر می‌خواهید عزیز بداریمتون یه ذره از درجه‌ی لوسیتون کم کنید.
مهمون‌هم مهمون‌های قدیم!
والله!!

شما چه فرقی بین مهمون‌های نوروزی قدیم و جدید می‌بینید؟ و فکر می‌کنید چرا مردم جدیدا به جای دید و بازدید بیشتر ترجیح می‌دن برن مسافرت و یا فقط به دیدار از یکی دو فامیل بزرگتر بسنده می‌کنن؟

آهان، من چند تا دیگه‌ش یادم اومد.
-با کفش میان خونه‌ی آدم، حتی گلش رو دم در پاک نمی‌کنن، من برام مهم نیست‌ها، ولی این حرف که چون می‌دونیم شما نماز نمی‌خونید با کفش اومدیم از اون حرفاست و جالب‌تر اینه که خیلی‌هاشون وقتی میری خونه شون عین شمر ذوالجوشون وای‌میسن دم در، تا کفشتو از پات درنیاری راهت نمی‌دن. حتی نمی‌ذارن کفش یدکی که تو کیفت گذاشتی بپوشی.
-می‌دونم یکی از دلایل کم شدن دید و بازدیدهای نوروزی، گرونی بیش از حد میوه و آجیل و شیرینی برای مردم متوسط به پایینه. و برای کسایی که رسم به مهمونی‌های ناهار شامی توی عید دارن خیلی گرون تموم می‌شه.
-و یه دلیل دیگه‌ش علاف شدنه. مردم عارشون میاد بگن دقیقا چه روزی میان عید دیدنی و تموم این 13 روزو باید حاضر و آماده و تمیز و نظیف بشینی که آیا کی بیان و یا نیان. اگه بشه اعلام کرد که مثلا من هفتم عید می‌شینم و همه این روز بیان، خیلی خوب می‌شه. من یه بار به فامیل‌های سی‌با این حرفو زدم همچین نگام کردن که "چه غلطا! چه جسارتا". انگار کفر گفتم!

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:5  توسط زیتون  | 

1- تا به حال به یاد ندارم سیزده‌به‌در مردم این‌قدر خوش بوده باشند. هر خانواده هر کاری که دوست داشت می‌کرد( نه هر کار البته، فقط بی‌ادب‌ها فکرهای بد می‌کنند). یک عده می‌زدند و می‌رقصیدند، عده‌ای دیگر مشغول بازی تخته نرد بودند، خانواده‌ی بغلی‌شان داشتند ورق بازی می‌کردند. تعداد زیادی مشغول درست کردن کباب روی منقل‌های ابداعی خود بودند، خانواده‌ای از زن و مرد همه دراز کشیده بودند و پرنده‌ها را روی شاخه‌های پرشکوفه نشان هم می‌دادند. خانواده‌ای روی زیر اندازی که از هشت حصیر تشکیل شده بود، مشغول تخمه‌شکستن و میوه پوست کندن و جوک تعریف کردن بودند و غش غش می‌خندیدند.
زنی چادری دف می‌زد و دختر مقنعه‌ای‌اش می‌رقصید. زنی در حال ورق بازی شالش روی شانه‌هایش افتاده بود و اصراری به درست کردنش نداشت. پسری روی پای دوست‌دخترش خوابیده بود و دختر موهایش را نوازش می‌کرد.

کسی آمده بود و برای هر کس که از او طناب می‌خرید از درخت بالا می رفت و تاب می‌بست. طوری که به شاخه‌ها آسیب نرسد. بچه‌ها و بزرگترهایشان شادمانه روی تاب بالا و پایین می‌رفتند.

کمی دورتر دختران و پسران مسابقه‌ی طناب کشی به راه انداخته بوند. هر طرف طناب را بیش از 50 نفر می‌کشیدند و هر طرف که برنده می‌شد همه از شادی جیغ می‌کشیدند. جریمه‌ی بازنده‌ها رقصیدن بود که برنده‌های مهربان هم کمکشان می‌کردند. بیشتر دخترها بلوز شلوار و روسری کوچکی پوشیده بودند.

بازی مختلط والیبال و دستش‌ده و فوتبال حسابی به راه بود.
هیچکس کاری به کار هیچکس نداشت.
فکر نکنید برای سیزده به‌در رفته بودیم خارج شهر. نه! می‌دانستیم که از شش صبح جاده‌ها شلوغ می‌شود. حوصله‌ی صبح‌زود پاشدن و راه‌بندان را نداشتیم. رفته بودیم یکی از پارک‌های وسط شهر. و فکر نکنید آنجا هیچ پلیسی نبود. که زیاد هم بود!
خیلی ساده. دستور نداشتند به هیچکس تذکر بدهند. خودشان هم مشغول خوشی بودند و بستنی‌شان را می‌خوردند.
کاش همیشه نزدیک انتخابات بود.
پ.ن.
دوربین نبرده بودم، اما با موبایل خیلی عکس گرفتم. شاید چند تاشو اینجا بذارم

2- این چند روز چند بار ویندوزم خراب شد و هی عوضش کردم(یعنی عوضش کردن برام... نامردا نمی‌ذارن خودم دست بزنم:( همینه هیچی یاد نمی‌گیرم ) و آخر سر باز روی به ویندوز ایکس‌پی آوردم. خوبیش اینه که تری‌لی‌آوت روش نصب می‌شه. روی ویستا هر چی طبق دستورالعملش عمل کردم کار نکرد که نکرد فقط روشی که آقای خسروبیگی عزیز یاد دادن کار کرد یعنی آلت(یادتون باشه، فقط بی‌ادب‌ها فکر بد می‌کنن) رو بگیریم و اعداد 0157 رو تایپ کنیم(اونم نه اعداد بالای حروف رو، اعداد سمت راست کی‌بورد)

ممنون از کمک‌های مریم مهتدی، طاها بذری، عباس خسروبیگی، و نرگس عزیز. باید یه فرصت گیر بیارم و بشینم ببینم می‌تونم بالاخره بلاگ‌چرخون بذارم یا نه.

3- به سی‌با می‌گم سبزه گره بزنم بگم: سیزده‌به‌در، سال دگر، خونه‌ی پدر؟:))
می‌گه به شرطی که "بچه‌بغل" هم بعدش اضافه کنی تا اقلا یه روز از دستتون راحت باشم.
چه پر رو! من خودم می‌خواستم یه روز از دستشون راحت باشم.

4- امروز من در کافه‌ای ( اوه، حالا چی شده مگه، منظورم یه ساندویچی بود) در میدون انقلاب نشسته بودم و تازه ساعت 5 داشتم ناهار می‌خوردم. بیرون شدید بارون میومد و چون اونجا تلویزیون داشت یه عالمه آدم جمع شده بودن فوتبال نگاه می‌کردن.
گل سوم رو که پرسپولیس زد همه از خوشحالی پریدن هوا و کف زدن و هورا کشیدن. یهو بلند گفتم: الان احمدی‌نژاد وارد ورزشگاه می‌شه!
همه اول هاج و واج نگام کردن و بعد غش غش خندیدن. یکی گفت خودم چند تا "بِپّا" براش گذاشتم سرگرمش کنن تا از خونه نیاد بیرون.
جالبه امروز هر جا رفتم، تو تاکسی و اتوبوس بی‌آرتی و مغازه‌ها و... از خوش قدمی رئیس‌جمهور می‌گفتن. یکیشون می‌گفت تازه ادعا داره که حضرت مهدی همیشه باهاشه و یه صندلی خالی کنارش براش نگه‌می‌داره.

5- "کلیدر" محمود دولت‌آبادی رو برای بار سوم شروع کردم و جلد ششمش هستم(از ده جلد) که در واقع قسمت دوم جلد سومشم.(هر جلد دو قسمته)
بار اولی که خوندم هم سنم کمتر از حالا بود و مسلما درکم از زندگی کمتر و هم هی دنبال این بودم که بعدش چی می‌شه. اعتراف می‌کنم خیلی جاهاشو رج زدم و جلو رفتم. گاهی دوسه صفحه‌ی توصیفی‌شو نمی‌خوندم. مثلا قسمت حموم بردن کربلایی خداداد توسط پسرش قدیر به نظرم خیلی طولانی می‌اومد. اما با این کتاب زندگی‌ها کردم . انگار خواهر دیگه‌ی گل‌محمد و بیگ‌محمد و خان‌محمد و شیرو بودم.
بار دوم دوسه سال پیش خوندم. خیلی بیشتر از کتاب خوشم اومد و با اینکه سعی کردم کامل بخونم باز یه جاهاییش می‌بریدم ولی این‌بار نه صفحه‌ای، که گاهی یکی دو پاراگرافشو جا می‌انداختم.

این بار سعی می‌کنم لغت‌به لغتشو بخونم. هنوز خیلی از خوندنش لذت می‌برم. قهرمان‌های مورد علاقه‌م از مردهای داستان بیشتر به طرف زن‌های داستان متمایل شده. بلقیس و شیرو و مارال و زیور و حتی ماهک و زن بابقلی بندار رو خیلی دوست دارم.
از ماه‌درویش قبلا بدم میومد که حالا واقعا دلم براش می‌سوزه. قبلا لالا رو زیاد دوست نداشتم. بار اول به پیرخالوی دالاندار زیاد اهمیت نمی‌دادم. الان خاطرجمع! دوستش دارم.
ستار همیشه برام عزیز بوده.
این دفعه از قسمت حموم بردن کربلایی خداداد خیلی خوشم اومد. می‌دونید این قسمتش چند صفحه‌ست؟

بعد از این فکر کنم باز برم سراغ "جای خالی سلوچ" اونم برای بار سوم. جای خالی سلوچ یکی از بهترین و کاملترین رمان‌هاییه که از نویسنده‌های ایرانی خوندم. بار اول که این کتابو خوندم در شرایط خیلی بد روحی بودم و واقعا بگم گاهی احساس می‌کردم از زندگی سیر شدم و دلم می‌خواست بمیرم. یکی از غم‌انگیز‌ترین لحظاتم خوندن این کتاب بود.
اما بار دوم خوردمش...
نمی‌دونم چرا گاهی به جای رفتن به سراغ کتاب‌های جدید دوست دارم قدیمی‌ها رو دوباره و سه‌باره بخونم.
جنگ و صلح و دن آرام و زمین نوآباد و برادران کارامازوف و سو و شون و خیلی‌کتاب‌هایی که الان تو ذهنم نیست چند بار خوندم.

پی‌نوشت ابلهانه:
حالا از فردا هی دوستام نیان بگن تو مگه زیتونی که برای بار سوم داری کلیدر می‌خونی؟ بابا خیلی‌ها اینکارو دارن می‌کنن.


6- این روزا عجیب به یاد بلاگرهایی هستم که دیگه وبلاگ نمی‌نویسن. خیلی دوست دارم ازشون خبر داشته باشم.
چای تلخ، دختر بس، زن ناقص‌العقل است، شبح، برما چه گذشت؟(علی تمدن)، دندانپزشک، الپر( که حتما فکر کرده زن گرفتن و وبلاگ نوشتن در یک‌جا نمی‌گنجند)، رنگین کمان(جواد طواف شاید می‌نویسه و من آدرسشو ندارم)، فرانگوپولوس، ندا حریری(خیلی دلم می‌خواد بدونم چیکارا می‌کنه)، پارسا، بامداد زندی( چرا اینقدر کم می‌نویسه)، دامون مقصودی، سیاوشون، بابای عرفان و...
و دلم تنگ شده برای کامنت‌نویسانی که وبلاگ نداشتن اما کامنتاشون از صد تا وبلاگ خوندنی‌تر بود مثل رهگذر ثانی و بامداد(بامداد هنوز باهاش در ارتباطم ولی کمتر کامنتشو اینور اونور می‌بینم. یه زمانی هم با مهدی رختکن وبلاگ مشترک می‌نوشت)
و خیلی‌های دیگه...

7- یادمون باشه از این به بعد در ماه اسفند یه لیستی تهیه کنیم از جاهایی که می‌خواهیم بریم عید دیدنی یا عیادت بیمار و خانواده‌ی زندانی و بدیمش به کلانتری محل، هر جا اونا تأیید کردن بریم.
هفت فروردین تعدادی از کمپینی‌ها خواستن برن عید‌دیدنی دوسه تا از زندانی‌ها( که از نظر اینا تازه باید ثواب هم داشته باشه) گرفتنشون. ده نفرشونو بعد از دوسه روز آزاد کردن و دو نفر دیگه رو تا دیروز نگه‌داشتن. یعنی به خاطر عید‌دیدنی(تازه قصد به عید‌دیدنی، پاشون هنوز به خونه‌ی طرف هم نرسیده بوده) یازده روز زندان ... عجیبا" غریبا"... گینس برای این‌جور اتفاق‌ها رکورد نمی‌گیره؟

8- دوستان فرانسوی حسین درخشان به همراه دوست‌دخترش سایتی به زبان فرانسوی برای آزادیش درست کردن و همچنین پتیشنی به زبان فارسی . که فعلا فقط 21 نفر امضاش کردن.
159 روزه که حسین درخشان زندانه.
کارین، یکی از دوستان مشترک حسین و دوست‌دخترش، یه صفحه‌ می‌خواد درست کنه که نوشته‌ها و خاطره‌های دوستای حسین رو اونجا بگذاره. کارین می‌گه دو روز قبل از اومدن حسین رفته دیدنش و دیده حسین از شادی در پوست خودش نمی‌گنجیده که داره میاد ایران. قرار بوده دوست دخترش هم چند هفته بعد به او ملحق بشه و برن دوتایی جاهای دیدنی ایران رو ببینن. اگه به آزادی بیان معتقدید لطفا پتیشن رو امضا کنید.


9- یه هلندی برام ای‌میل زده که یکی از نوشته‌هامو در کتابی به نام "ما ایرانیم" به زبون خودشون خونده:)
نامه‌شو برای پُز می‌ذارم در ادامه‌ی مطلب:


نظرها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:53  توسط زیتون  | 

1- همسایه ی روبه رویی به سی با گفته: خوشا به سعادتون, هر چقدر هم زود برای نماز صبح بیدار می شم باز می بینم شما از من جلوتری.
سی با هاج و واج نگاهش کرده.
همسایه گفته خوب از چراغای روشنتون متوجه می شم. التماس دعا دارم . خدا دعای شما رو زودتر اجابت می کنه.
طفلک همسایه نفهمیده بود این چراغای روشن مال منه که هنوز نخوابیدم و پای کامپیوترم.

2- ناظم مدرسه دخترونه جدید التاسیس کمی اون ورتر از روبه روی خونه مون زنگ می زنه.
آیفون رو برمیدارم.
- خانم ببخشید شما همونید که بالکن گنده ای به طرف مدرسه ما دارید؟
من با خوشحالی: بله بله, فرمایشی دارید؟(فکر می کنم حتما می خوان منو استخدام کنن. از بس با بچه های صورتی پوش اون مدرسه دوستم)
ببخشید اما شما هر چی توی این سالها رشته ایم تو این چند روز پنبه کرده اید.
خوبه که منو نمی بینه که لبخندم می پژمره.
- مگه من چیکار کردم. نکنه منو با کسی دیگه اشتباه گرفتید. مثلا با پیرزن طبقه اولی که هی فحش می ده وقتی بچه ها زنگ تفریحا شلوغ می کنن.
- مگه اون بالکنی نیستید که توش پره از گلدونای بنفشه و شب بو و لاله.
- من با افتخار: بله بله, خودمم... (می گم شاید می خواد چند تا گلدون برای مدرسه ازم بگیره, اما بلد نیست درست حرفشو بزنه)
- خوب پس درسته دیگه. ما هی از صبح تا عصر هی به بچه ها می گیم جلوی نامحرم خودشونو بپوشونن. اونوقت شما زنگای تفریح بدون روسری و با بلوز بی آستین می آیید تو بالکن برای بچه ها می خندید و دست تکون می دید . بچه ها به معلمشون گفتن ما روسری دوست نداریم عین اون خانوم مهربونه روی بالکن .
دوباره لبخندی روی لبهام میاد. پس بچه ها پشتم بهم می گن مهربون:)
- خوب خانم, نامحرمی وجود نداره پس, من و شما و بچه ها همه مونثیم..
- اوا! پس همسایه های دیگه و اهالی کوچه چی که همه شما رو می بینن.
- اونا بی خود می کنن خونه ی مارو دید بزنن...
(پیش خودم می گم خوبه اون همسایه روبه رویی که چند روز پیشش سی با رو دیده بود, صبح زود میره سر کار و منو تو بالکن نمی بینه وگرنه با این ناظمه همدست می شدن)

3- ویندوز ویستا ریختم و "تری لی آوت", برنامه ای که نیم فاصله داره توش اجرا نمی شه...
منم که بدون نیم فاصله هیچم:)

4- تلویزیون خودشو کشت از بس هی گفت فردا روز طبیعته. می ترسه بگه "سیزده به در" صورت مجری هاش جوش بزنه.
همونطور که سی ساله به چهارشنبه سوری می گن"سه شنبه آخر سال" چیزی شبیه به " دیدار اهل قبور در پنجشنبه آخر سال"

5- می شه هر کس می ره سیزده به در با خودش کیسه زباله ببره و موقع برگشتن زباله هاشو بیاره جلوی خونه شون بذاره تا ماشینای شهرداری بیان ببرن. آخه ما در بیشتر قسمت های دامن طبیعت رفتگر نداریم. نگذاریم دامن طبیعت لکه دار بشه...

6- ببین ما با کی(یا کیا) می خوایم بریم سیزده به در!
از این ضرب المثل جدید الساخت خیلی خوشم میاد...

7- یکی نیست کمکم کنه بلاگ رولینگمو تبدیل به گوگل چرخون بکنم؟

8- گذرگاه مخصوص فروردین سال 88 منتشر شد...
طنز کوچک و ملایمی از زیتون هم بین اون همه مطلب جالب چاپ شده:)

9- اواخر اسفند حاج خانوم الف بعد از پنج سال بیماری سخت که بعد از سکته به اون دچار شده بود فوت کرد.
واعظ در مراسم ختم چندین بار از پشت بلندگو از حاج آقا الف تشکر کرد که در این پنج سال نجیبانه از زنش پرستاری کرده(پرستار براش استخدام کرده بود) و همه از صمیم قلب براش صلوات می فرستادن.
هر کسی به مجلس وارد می شد می خواست دولا بشه و دست حاج آقا رو ببوسه. چون معمولا رسمه زن به پای شوهرش بشنیه و نه شوهر به پای زن.
حاج آقا با چشم های گریان در حالیکه سرشو می نداخت پایین, متواضعانه می گفت وظیفه م بود, اگر یک زن در دنیا بود همون بود. چطور می شد با وجود اون به زن دیگه ای نگاه کرد. و اشک از چشماش مثل رود جاری می شد.
روز هفتم درگذشت حاج خانوم خواهرا و برادراش جمع می شن می رن پیش حاج آقا و می گن تو وظیفه تو به نحو احسن انجام دادی حالا ما ازت خواهش می کنیم دوباره تجدید فراش کنی, اگرم می خوای ما خودمون برات پیدا می کنیم.
حاج آقا می گه :نه توروخدا این حرفو نزنید...
روز هشتم, حاج آقا دست زنی جوان رو می گیره میاره خونه که ده سال پیش صیغه کرده بوده و ازش یه پسر هشت ساله و یه دختر پنج ساله داره.

به سی با می گم تا حالا به زمان سکته ی حاج خانوم دقت کردی؟ با زایمان دوم هووش مصادف بوده...
سی با می گه وای که چقدر شما خانوما بدبینید!

.

نظرها

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط زیتون  | 

 تعجب نکنيد.  ولگرد  دين ندارد که با این  گفته   کافر شده  باشد !!
 این گفتگویی  است  خودمانی با یک مسلمان سنی از کشور "عمان" همسایه  کشورعزیزمان  ایران. شاید  شنیدن ان برای شما هم  جالب باشد.
 من هرزمان که  از  خودم  خسته می‌شوم  و یا حوصله ام سر می‌رود  واحساس نیاز به هم صحبتی  با  انسانی را  می کنم  به اینترنت  پناه  نمی‌برم! یکراست به یک کافی شاپ می‌روم .
 چون میدانم حتما در انجا کسی را میبابم که  دقایقی  یا ساعاتی  با او  در باره هر چه  که پیش آید می‌توانم گپی بزنم!  بدون اینکه  در پایان به او بگویم "بعدا  شمارا می‌بنم" . خداحافظی  میکنم راهم را میکشم و  میروم  چون نیخواهم برای ان بنده خدا  و خودم  با دیدار مجدد  تعهدی بسازم 
 چند روز پیش به این بهانه و  برای   نوشیدن قهوه جهت رفع خستگی  بعد از یک راهپیمایی طولانی به يک کافی شاپ  در مرکز  شهر کوچک داشجویی‌مان رفتم ..
 توی کافی شاپ هر چه چشم گرداندم، یک میز خالی ندیدم.  تمام  میزها پر بود . بالاخره  چشمم به  یک میز دونفره  افتاد  که  دريک طرف ان جوانکی   با ته ريش  و چهره ای سیاه سوخته  روی یکی ازدو صندلی ان نشسته بود. صندلی طرف مقابل او خالی بود  بطرف ان میز رفتم ..
 جوانک  ضمن اينکه داشت قهوه اش را  ميخورد کتابی هم در جلو اش  بود  و مشغول خواندن ان بود  و گاهی  هم چیزهایی یاداشت میکرد.
  مشخصات چهره اش بیشتر  به مردم  امريکای جنوبی   نزديک بود  .
  سرش توی آن کتاب  بود .  در کنار میزش ایستادم   برای یک لحظه سرش را بلند  کرد  و لبخندی زدم از او اجازه خواستم  در صندلی خالی میز او بنشینم   با دست و سرش   اجازه  نشستن داد...
 این  محل  از ان نوع کافی شاپ هایی بودکه گارسن نداشت .مشتریان میتوانستند خودشان  را " سرو" کنند  و  نوع   قهوه  دلخوا هشان   را از بین  انواع  قهوه ها که در قهوه جوش هایی که  روی میز بزرگی چیده شده  بودند  انتخاب  کنند.. و در  فنجان هایشان بریزندوباخودشان سر میز هایشان ببرند ..
  من هم  رفتم با فنجانی  همیشه همراه دارم   و با خودم  آورده بودم  انرا با قهوه  مورد  علاقه ام   که  نوعی  قهوه برزیلی  پر کردم  اوردم  و امدم روبروی او  جوانک نشستم ..
 جوانک سرش  را هم  بلند  نکرد  که به من نگاهی  کند. 
زیر چشمی  نگاهی  به کتابی که جلو او بود انداختم  به خط  عربی  بود !  خوب که دقت کردم  ان کتاب " قرآن " کهنه ای  بود  . 
 حدس زدم که او باید عرب  باشد ..ته دلم خوشحال شدم. دنبال  بهانه  میگشتم  که اگر بتوانم  سر صحبت  را با او باز کنم ...
  برای  یک لجطه  سرش را  از روی آن کتاب  بلند کرد ودستش را  به موهای کوتاه  سرش کشید و چشمش به  چشم من افتاد.  لبخند کم رنگی! زد  مهلت اش  ندادم 
  گفتم :
 سلام علیکم !!
 در جوابم گفت  : علیکم سلام  و دنباله اش  به عربی  چیز هایی  گفت که  نفهمیدم.  به زبان انگلیسی به  او  گفتم معذرت میخواهم  عربی  بلد نیستم  اگر ممکن است به انگلیسی  صحبت  بفرمایید..
 به انگلیسی  به لهجه  غلیظ  عربی  پرسید  شما کجایی هستید؟
 ضمن  اینکه  گفتم  ایرانی  ام  خودم  را معرفی  کردم و گفتم  سالهاست که این جا زندگی میکنم ..
اسم او را پرسیدم  گفت اسم اش " یاسر"  است و دانشجوی دوره دکترا است . از کشور " عمان "  به امریکا  آمده   که دکترای اش را بگیرد ..
 خواستم  بپرسم  در چه رشته ای  میخواهد دکترا  بگیرد گفتم  : سید یاسر!
کلامم را بسرعت برید .خواهش کرد  کلمه  "سید" را  در مورد  او  بکار  نبرم چون  در عمان به ادم های معمولی سید نمیگویند . "برادر" میگویند ولی  در بقیه کشور های عربی میتوانید سید را بجای" آقا " بکار ببرید !
    از من پرسید در باره عمان   چه میدانم؟
 راستش کمی خجالت کشیدم  چون  چیزی  به   غیر از " لیمو  عمانی " که ما ایرانیها توی  خورشت" قورمه سبزی"  میریزیم  از این کشور همسایه  نمیدانستم !!
 کمی آسمان  و ریسمان  کردم  گفتم میدانم  "سلطان قابوس "  پادشاه  کشور شما ست و او تحصیل کرده  انگلیس است  و  بیش از این چیز درباره  ایشان نشنیده ام   !! به حرفم خندید .  گفت: راستش ما عمانی ها  هم چیز زیادی در باره زندگی  ایشان نمیدانیم فقط میدانیم در زمان  او  عمان پیشرفت زیادی کرده . و مردم عمان او را دوست دارند و کسی در باره  زندگی خصوصی شان حرفی  نمیزند.  ما حتی اطلاع نداریم  ایشان ازدواج کرده   ویا نه !! فرزندی دارند   یا   خیر !! با اینکه  او حدود  ۶۰ سال دارد  مردم عمان نمیدانند  که جانشین  سلطان کیست ؟
برایم  عجیب بود .. راستش باور نکردم  چون بعدا رفتم توی اینترنت در باره  ایشان   تحقیق کردم  هیچ اطلاعی  مهمی از زندگی خصوصی  او بدست نیاوردم !!
" یاسر" خوشبختانه اطلاعات زیادی در باره  کشور  ما  ایران نداشت  فقط گفت پدرش برای معالجه چشم اش به تهران رفته . او  اسم" ایت الله خمینی" و احمدی نژاد را  و ایت الله  خامنه ای را   شنیده بود .
 دلش میخواست  که  در باره   انها  از دهان من بشنود. سرو ته  سوالش را بهم اوردم  و گفتم چون درایران نیستم   زیاد  در باره  انها  چیزی نمیدانم !! فقط گفتم  ایت الله خمینی  سالهاست  درگذشته اند.
 از من پرسید  چراجلو اسم بیشتر حاکمان ایران   کلمه "ایت الله "  است . خندیدم گفتم چون اینها انسان نیستند !! ایات الله هستند !!  گفت استغفرالله  این کفر است چون  دراسلام و در زبان  عرب این لقب درستی نیست که  اسم" الله " روی انسان  بگذاریم.
چون هیج انسانی نمیتواند نشانه " الله "باشد   حتی رسول الله !!
 گفتم پس بگذار برایت  بگویم  ما درایران   اسامی زیادی همراه با اسم " الله "    داریم  مثل:
 عین الله . یدالله .   سمیع الله. روح الله . عزیز الله .  نور الله .  خیرالله . نصرالله ... که روی پسران مان میگذارند. !       
  با شنیدن این اسامی  خندید  و سرش را تکان داد! 
گفت" ما ذالله"  ما به عنوان  یک مسلمان هر گز نام "الله "روی  بچه هایمان  نمیگذاریم !!
 معمولا کلمه "عبد"  را جلو   صفات  الله   میگذاریم   مثلا میگویم  عبد العزیز.. عبدالکریم ..  عبد  الحکیم  .. عبد الجبار.. عبد الرحمان ... برایم استدلالش  بسیار  جالب بود.. فکر کردم   اگر سنی ها  مسلمان  هستند  بنابراین حق دارند که ایرانیها را کافر  بدانند !!
 از حرف هایش  فهمیدم  که  اومسلمانی    مومن  است ولی   متعصب نیست ..
سر شوخی را با او باز کردم به اوگفتم چطور آمده ای در سر زمین  کفر  زندگی میکنی ؟  تو نماز هم  میخوانی ؟
ــ  بله ۵ بار در روزنماز میخوانم 
ــ در این  سر زمین   که نمیتوانی نماز بخوانی  چون  زمین این کشور غصبی است  سفید پوستان  بزور  این سر زمین را  از سرخپوستان  گرفته  اند..!!
 خندید گفت :اشکالی ندارد صوابش  برای سرخپوستان هم نوشته میشود..
از کارش در عمان پرسیدم  گفت خودش و همسرش هر دو در یک شهر کوچک "عمان" معلم دبیرستان هستند  و ۳ تا دختر دارند  و با بورس تحصیلی به امریکا امده .
 فضولی ! کردم.  از مقدار حقوق ماهیانه اش  سوال  کردم  تا مقایسه ای با حقوق معلمان ایران کرده باشم ...
 گفت ۱۲ سال است  که معلم است  به پول امریکا  چیزی معدل ۲۰۰۰ دولار در ماه میگیرد !
 به کتاب" قران" ی که  جلو اش بود اشاره کردم   پرسیدم  چرا از ان  یاداشت  بر میدارد؟ 
 در جوابم گفت:بمناسبت" روز زن دارم یک تحقیق  در باره "حقوق زن " در اسلام و"قران" برای  یک" هم کلاسی امریکایی" ام  مینویسم و او در عوض  مرا در نوشتن" تز" دکترایم کمک میکند ! پرسیدم :این" قران" چرا اینقدر کهنه پاره پوره است ؟!!
 گفت  ۲ سال  پیش  انرا ازعمان با خودم اورده ام اینطور نبود.  خودم و دوستان مسلمانم  از ان  زیاد استفاده کرده ایم  به این صورت  افتاده !!باید  یک  به همسر ایمیل  کنم یک قران نو  برایم  از عمان بفرستد .
 بعد از اینکه ان قران جدید را گرفتم  این "قران را اتش "میزنم !!!
 با شنیدن این حرف  داشتم شاخ در میاوردم  چون اتش زدن قران درایران برای "شیعه "ها  با حکم اعدام  شخص اتش زننده برابر است !!!
 از او پرسیدم چرا اتش میزنی؟
 گفت :نمیخواهیم  کلمات خدا  زیر دست و پا بیافتد !!
 کلمه اتش را که گفت یاد "چهار شنبه سوری" خودمان  افتادم .
  نزدیک بود  بگم  بعدا از روی ان میپرید!!  خودم هم از این فکراحمقانه   بشدت  خنده ام گرفت .
هیچی نگفتم  فقط گفتم : راستی ۲۱ ماه مارس عید بزرگ  ما ایرانیان است..
 در جوابم گفت :" سنا ُسعیدا" حدس زدم که
 منطورش عید شما مبارک باشد  بود !
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 2:33  توسط زیتون  |