تبليغاتX
زیتون

زیتون


گفتم تا بازار بگیر بگیر و اعتراف هنوز داغه یکی هم من بنویسم که در روز دادگاه آماده باشم و برادرا به زحمت نیفتن.

1- ماجرای وبلاگ نویسی من برمی گرده به یک روز در اواخر تابستان سال 81 . داشتم برای خودم آلبالو یخی می خوردم و در فکر کشف انرژی هسته ای از هسته آلبالو در کتری برقی بودم که ناگهان در خونه رو زدن. مردی به نام میم.میم برام یه چمدون پر از دلار و یورو و فرانک و مارک و از این طور چیزا آورد و گفت اگه دست از کشف مشف برداری و به جاش وبلاگ بنویسی و یواش یواش جوونای مردمو از راه به در کنی و رژیم پاک جمهوری اسلامی رو بد نشون بدی بازم برات ازینا میاریم. آقا, مارو می گی آی وسوسه شدیم... آدمیم دیگه, جایزالخطا...

هنوز نصف پولا رو حیف و میل و خرج عیاشی نکرده بودم که خانم ز. از انگلیس زنگ زد گفت: پس کو وبلاگ؟ اسمشم حتما باید با اول اسم من شروع بشه! بعدا فهمیدیم اسم ایشون همون ز.ک ست که به دستور شوهرش (میم.ح.میم) تغییر داده به ز.ر.(اونوقت ادعای برابری زن و مردشم می شه) و هر بار می خواد زنگ بزنه هواپیما سوار می شه می ره انگلیس, تا معلوم نشه ایران زندگی می کنه.

2- شخصی به نام میم دال(موشه دایان) پس از مشورت با گاف. میم(گلدا مایر) پیشنهاد کرد که اسم وبلاگمو بذارم زیتون تا خاری باشم بر راه فلسطینیان و من چشم بسته قبول کردم.

3- خانم ز مرتب بهم زنگ می زد و بهم رهنمود می داد که چی بنویسم چی ننویسم. می گفت اول از نوشته های شخصی و خاله زنکی شروع کن و بعد به صورت زیرزیره با غلو کردن مشکلات ایران حکومتو زیر سوال ببر.
هیچوقت یادم نمی ره که یک بار مرغ خریدم کیلویی 2990 تومن و به صورت بیشرمانه ای تو وبلاگم نوشتم آی مردم مرغ شده کیلویی سه تومن! وقتی زعفرون از مثقالی 2 هزار تومن در طول دو سال شد 29 تومن عین پاچه ورمالیده ها چادر گیرم نیومد جاش شال بستم کمرم اومدم تو وبلاگم چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و نوشتم کی گفته تورم رو به کاهشه؟ (همراه با گریه ندامت) +( گریه حضار)

4- در اثر القائات آقای جیم.جیم نزدیک بود عضو نهضت اتو بشم که البته به خواست خدا همون شب اول اتو و متعاقب اون دماغم سوخت و درس بزرگی گرفتم .

5- ریاست محترم دادگاه, خدا شاهد است ای میل های زیادی از فردی مشکوک به نام کاف. گاف به دستم می رسید که عضو نهضت اسکناس نویسی شوم و به علت کمی وقت(به خواست خدا) نشد...

6- خانم عین.غین از ایالت کالیفرنیای آمریکا بارها منو به عضویت در نهضت تخم مرغ دعوت کرد که قبل از عملی کردن اون خوشبختانه دستگیر شدم.


7- خودم به چشم خودم دیدم خبرنگارا برای هیجان انگیزتر شدن گزارششون ندا و سهراب و... کشتن. و با گرفتن حق السکوت ساکت موندم.

8- چندین بار با گرفتن دستمال جلوی گوشی با بی بی سی و وی او ای با اسمای مختلف مصاحبه کردم.

9- خدا منو ببخشه. چندین بار ای میلهای سخنرانیهای سران حکومتو با بزرگنمایی بعضی جملات برای 78 نفر از دوستان فوروارد کردم. توی سه تاشون عکس جعلی فیروزآبادی بود که با فتوشاپ شکمشو بزرگ کرده بودن.

10- سه بار رضا پهلوی شخصا بهم زنگ زده و گفته وبلاگمو می خونه و تازه نظر هم می ده.

11- چهار بار شاپور بختیار و فریدون فرخزاد با ایمیل تشویقم کردن.

12- یه شب خواب فولادوند و رضا فاضلی رو دیدم.

13- دوبار از جلوی خونه ی داریوش و پروانه فروهر رد شدم.

14- خانم ف.ر. یه بار بهم دویست هزار مانتوی سبز بهم داد بین دخترا پخش کنم.

15- آقای ر. حدود یک میلیون دستکش مخمل برام فرستاد تا باهاش انقلاب مخملین راه بندازم.

16- آقای میم.کاف دومیلیون بطری برام فرستاد تا باهاشون کوکتل مولوتون! درست کنم. بلد نبودم توشون شراب درست کردم.

17- یه بار با آقای دال ِ وکیل تریاک کشیدم.

18- اعتراف می کنم در دانشگاه "علوم انسانی" خوندم.(صدای وای وای و نچ نچ حضار)

19- با هر که شما بخواهید(به جز با سی با) رابطه جنسی داشته ام.


20- اصلا پسرم در اثر سکس چت با یکی از سران نهضت سین.(سبز) به وجود اومده.(گریه شدید)

21- وقتی پسرم دنیا اومد پزشکان بدون مرز, به صورت وقیحانه ای مرزها رو در نوردیدن و یواشکی اومدن ایران در همون بیمارستان او را طوری عمل جراحی کردن که شبیه سی با به نظر برسه.

22- تا به حال 232 بار از کلمه موهن "حقوق بشر" استفاده کردم.

23- رفتار شما در زندان باهام خیلی خوب بوده و به جای بازجویی, با خواهرا همه ش خوندیم و رقصیدیم.

25- علت کم شدن وزنم وجود استخر و وسائل بدنسازی بوده. خواهش می کنم تا رسیدن به وزن ایده آلم همینجا نگهم دارید.

26- من متوجه شدم تقلب یه دروغ بزرگه و اصلا این کلمه باید از کتاب لغات حذف بشه.

27- موقع شنا و گرفتن آفتاب در استخر زندان خوب فکر کردم دیدم الف.نون بهترین رئیس جمهور جهانه و واضحه که میم.ح.میم و میم.کاف بهش حسودی می کنن. از قدیم گفتن حسود هرگز نیاسود.

28- یکی از گناهان دیگه م اینه که در جاده چالوس نشونه های سبز و وی از پنجره ماشین به دیگران نشون دادم.

29- اگه در دامان رأفت اسلامی شما نیفتاده بودم احتمالا در تظاهرات روز قدس هم شرکت می کردم. وای بر من.


30- از همینجا اعلام می کنم نه تنها زندان که دادگاه و وکیلم هم دارای استانداردهای جهانی می باشند و به تازگی ایزو 9009 شونو اخذ کردن.


31- این روزنامه های چپی مپی نیان تو بوق کنن این زخما رو صورت زیتون چیه! من و خواهر فاطی و زری صورت همدیگه رو بند می نداختیم اینطوری شد. دندون هم به جان شما از اول نداشتم.

32- ریاست محترم دادگاه الان ساعت 3 صبحه و من خوابم میاد. بقیه اعترافاتم بمونه برای بعد...
و عجل فرجه ُ

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3:9  توسط زیتون  | 

چرا پنهان کنم, یأس است و پیداست...
1- ببخشید چند روزی دست و دلم به نوشتن نمی رفت., اصلا میل به اومدن تو اینترنت هم نداشتم. حتی نمی تونستم به کانال های ماهواره ای نگاه کنم.
چقدر پشت سر هم خبرهای بد بشنویم! چقدر خبر دستگیری؟ خبر میخ کوبیدن دیکتاتورها, نماز جمعه ها و...

ممنون از کسی که در نبودم مرا دستگیر و شکنجه و شهید کرد:)

2- هندوانه سبز
از جمعه های جاده چالوس شاید چیزی شنیده باشید. اما باید ببینید.
اگر مثل من گاهی ناامید می شید حتما یه جمعه از صبح بزنید به جاده و تا آخرش برید و نتیجه رو ببینید.
ما البته موقع رفتن یکی از روزهای وسط هفته رفتیم که زیاد خبری نبود و فکر کردم شاید دیگران غلو می کنن.
اما جمعه موقع برگشتن... قیامتی بود.
اولین ماشینی که از روبه رو می آمد و سرنشیناش بهمون "وی" و "کیف سبز" نشون دادن ,ماهم در جواب وی هوا کردیم. و همه خندیدیم. ماشین دوم و سوم و چهارم هم هر چه سبز داشتند در هواگرفته بودند. ردیف ما هم که به سمت تهران می رفتیم همینطور. تقریبا همه راننده ها فقط با دست راست رانندگی می کردن و دست چپشون تو هوا بود. یادتون باشه, این مسئله باید به بقیه افتخارات رانندگی ایرانی ها اضافه بشه!
از کیف سبز و روسری سبز و شیشه دلستر(همون ماءالشعیر که خدا پدرمادر سازنده بطری شو بیامرزه که سبز ساخته. تو نور روز خیلی درخشانه و تو هزار چم جاده چالوس منظره خیره کننده ای به وجود میاره . انگار که لامپ سبز بالای ماشین روشنه) بگیر تا روبان و گل سر و بلوز سبز و نایلکس و دفترچه سبز.
دختری حدودا هفده ساله هندوانه ی بسیار بزرگ سبزی رو از پنجره عقب ماشین روی دستش بیرون گرفته بود. دوستانمون که حدودا دوساعت بعد از چالوس راه افتاده بودن همون دخترو با هندوانه ی درشتش دیده بودن. طفلک تموم این دو سه ساعتو این ده پونزده کیلو رو روی دست تحمل کرده بود.
انقلاب هزینه داره دیگه.
نکته جالب این بود که این ابراز احساسات سبز پولدار و فقیر و پیر و جوان و زن و مرد نمی شناخت.(راننده های وانت هم دمشون گرم, بدون استثنا وی نشون می دادن و چراغ می زدن.) این همبستگی هرگز تو ایران سابقه نداشته.
پ.ن.
توصیه می کنم احمدی نژادی ها جمعه ها نرن چالوس, افسردگی شدید می گیرن.
پ.ن.2
تو چالوس و نور خیلی از مغازه ها هنوز عکس موسوی رو برنداشتن. چند تا عکس گرفتم که هنوز تو موبایلمه.

3- جوگیری سبز
سرنشینان ماشین مدل بالا و گرانقیمت جلویی ما یکی از معدود افرادی بودن که شیشه هارو داده بودن بالا و از خنکی کولرش لذت می بردن. یواش یواش از عکس العملی که ماشین های اونطرفی نسبت به ما اینوری ها داشتن(نمی گم ما چی بیرون گذاشته بودیم شاید کسی مارو دیده باشه. اما دیگران خیلی برامون ابراز احساسات و بوق و چراغ می زدن) جو زده شدن و یه کم شیشه رو کشیدن پایین و شرمزده یه "وی" کوچولو آوردن بیرون. بعد از حدود نیم ساعت دیدیدم کتشونو درآوردن و پیرهناشونو زدن بالا و دستشون تا آرنج آوردن بیرن. بعد از چند دقیقه فلاشرهای ماشینشونو روشن کردن. سی با گفت فکر کنم به نزدیکی های کرج برسیم با ماشینشون معلق هم بزنن.

4- شبهای قدر با دسپرت هاوسوایوز
خدا خیر بده آقا فرهاد سی دی فروش محله ما رو.
این روزها دارم با دسپرت هاوس وایوز( Desperate Housewives ) حال می کنم. سی تا دی وی دی لاست(Lost ) رو تموم کردم. بعدش هم می خوام برم سراغ پریزن بریک( Prison Break ).
دو روز قبل از شب های قدر رفتم بقیه ی دی وی دی های دسپرت هاوسوایوز رو بگیرم دیدم خانومی حدودا چهل ساله با مانتو مقنعه ی ادارات دولتی داره از فرهاد می پرسه چه دی وی دی برای این چند روز که تعطیله سفارش بده. می گفت ما که خیلی وقته دیگه تلویزیون نمی بینیم. فرهاد دوسه تا فیلم و سریال ترسناک و جنگی معرفی کرد خوشش نیومد.
برای بچه هاش چند فیلم خانوادگی گرفت. بعدش از من کمک خواست برای خودش چی بگیره. گفتم والله من این روزها دارم د.ه. نگاه می کنم. اگه می خواهید یکی دوتا شو بگیرید اگه خوشتون اومد بقیه شو هم بیایید سفارش بدید(روی هم 29 تا دی وی دیه که روی هر کدوم سه یا چهار قسمت سریال ضبط شده) کمی از داستانش پرسید و من هم با آب و تاب از سوزان و لینت و گبریل و بیری و روابطشون گفتم.
گفت آخ جون, باب دل منه! و هر 29 تاشو سفارش داد! یه آقا هم که داشت حرفامونو گوش می داد اونم گفت برای منم بزن آخه برنامه های این روزای تلویزیون مزخرفه. گفتم برنامه های تلویزیون مدت زیادیه که مزخرف شده و کار امروز دیروز نیست.
کار آقا فرهاد این روزا سکه ست...

5- از شخصیت سوزان در سریال د.ه. خیلی خوشم میاد. اما کسایی که این سریالو دیدن می گن عین لینت هستم. حتی نانا هم که تاحالا منو ندیده, یه بار تو نظرخواهیم همینو نوشت.

6- دعای هم زدن شله زرد
رفته بودم خونه ی دوستم. خونه شون شمالی بود و باید از حیاط رد می شدم.
دیدم مادرش با همسایه هاش داره شله زرد می پزه. البته نه با چادرهای دور کمر بسته اونجور که تو فیلما نشون می دن! بلکه با لباس های شیک و پیک.
مامانش یهو ملاقه رو داد دستم و امر کرد.
- یه هم بزن نیت کن.
چشمامو بستم و درحال هم زدن گفتم انشالله ریشه اینا زودتر کنده بشه.
همه خندیدن. حیرون موندم چه اشتباه مهلکی کردم.
- زیتون جان, باید نیت رو تو دلت بگی نه بلند. اما ناراحت نشو. همه مون همین آرزو رو کردیم.


7- تکه ای از بهشت
یکی از زیباترین منظره هایی که تو شمال دیدم "دریاچه الیمالات" در نزدیکی های شهرستان نور در استان مازندران بود. تعجب می کنم مردم کمتر به این منطقه می رن. خیلی زیباست انگار یه تیکه از بهشتِ مذهبی ها رو کندن آوردن گذاشتن اونجا.
آدرس: ده کیلومتری جاده ی چمستان.(جاده چمستان هم از خود نور شروع می شه) می بینید چقدر نزدیکه؟ فقط ده دقیقه راهه.

8- حدود 200 کیلومتر از خونه دور شده بودیم که برای سی با تعریف کردم تو وبلاگم مقداری از مکالمه مون رو نوشتم. آقا, رنگ از روش پرید. تو مسافرت هی شوخی جدی می گفت اگه تا حالا زیاد حال و حوصله نداشتن دنبال تو بگردن حالا برای رسیدن به من هلو هم که شده شخص رئیس جمهور دستور داده حتما پیدامون کنن. می گفتم ماشالله اعتماد به نفس... بابا جان, وقتی برگشتیم عکستو می ذارم که دست از سرت بردارن. می گفت نخیر! باید یه کافی نت پیدا کنیم تا زودتر پاکش کنی. هر چی گفتم آدرس مویل تایپ و پسوردمو حفظ نیستم باور نکرد. موقع برگشتن سر کوچه چند لحظه ایستاد تا ببینه خونه مون محاصره نباشه:)


9- تا اونجایی که یادمه هر شب ماه رمضون در تمام محلات کرج جشن رمضان برگزار می شد و بعد از افطار ملت می رفتن به تالارهای محل و خواننده های روز میومدن و تا یک و دو نصف شب جشن ادامه داشت. امسال به هیچکس اجازه چنین کاری رو ندادن.
و این نشونه ی خوبیه. یعنی از  جمع شدن مردم می ترسن!

نظرها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط زیتون  | 

کِی بود...شهربانوی عزیز منو دعوت کرد به باری رسانه ملی!
پیش خودم گفتم آخه من در این باره مطالعه زیادی ندارم. چی بگم.
بعد سیمای جمهوری اسلامی مزخرف خودمون یادم اومد, که چقدر از دیدنش حالمون بد می شه. دیدم هر چه این هست دقیقا برعکسش...( نمونه های دیگه ای مثل رادیو و روزنامه هایی چون کیهان هم هستن.)

1- رسانه ملی باید راستگو و صادق باشه.
سیمای جمهوری اسلامی, دائما داره به ما دروغ تحویل می ده. ما در طول روز در کشورمون شاهد خیلی چیزها هستیم و وقتی میاییم خونه در تلویزیونمون دقیقا برعکسشو می بینیم و می شنویم.
مثال: می بینیم میلیون ها نفر آدم معترض تو خیابونا اومدن اما در صدا و سیما و مثلا روزنامه کیهان اونا رو پنجاه شصت نفر اوباش خارجی خطاب می کنه. برای خرید مشابه با پارسال, از کیفمون به دوبرابر پول میاد بیرون,اما بهمون می گن تورم رو به کاهشه.
با چشم می بینیم بسیجی محل داره شیشه مغازه ها رو می شکنه, اما شب می شنویم اینا کار مهدی همسایه سر کوچه که دانشجوی دکتراست و در اون لحظه مادرش شمسی خانوم رو برده بوده بیمارستان بوده, و جالب تر اینه که دوماه بعد از دستگیری میارنش تو تلویزیون اعتراف هم می کنه.

2- رسانه ملی متعلق به عموم مردمه. چه اکثریت و چه اقلیت.
رادیو تلویزیون ما شده مختص به یه عده. فقط اونا رو نشون می ده, حرف اونا رو می زنه, اونا رو تبلیغ می کنه. ما اصلا خودمون رو توش نمی بینیم.

3- رسانه ملی نباید به مردم تهمت الکی بزنه و یا توهین کنه.
رادیو تلویزیون ما دائما داره به مخالفینش بدترین توهین ها رو می کنه.

4- رسانه ملی نباید تبعیض جنسیتی بین زن و مرد رو اشاعه بده.
رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی چه با سریال هاش چه با آگهی هاش شبانه روز داره مغزمونو بمباران می کنه که زن جنس دومه. کارش بچه داری و خونه داری چایی ریختن و تیمارداری مرد خونه ست. و وظیفه مرد کارکردن, پول درآوردن و گرفتن زن های متعدده.

5- رسانه ملی نباید خرافات و جهل رو تشویق کنه.
اکثر برنامه های تلویزیون ما مبنی بر خرافاته. اگه مریض شدی بری مشهد بیشتر نتیجه می گیری تا بری دکتر. وقاحت رو به اونجایی رسونده که در سریال هاش نشون می ده حتما معلول های جسمی در اثر گناه خود یا پدرمادرشونه.

6- رسانه ملی نباید بین اقوام مختلف تفرقه بندازه.
تلویزیون ما بیشتر به جای استفاده از زبان ها و فرهنگ های اقوام مختلف ایرانی در برنامه های مختلف, فقط در سریال های طنز به اسم شوخی, غیر تهرانی ها رو مسخره می کنه.

7- رسانه ملی باید از مردم جلوتر باشه و در ارتقا آگاهی اونا بکوشه.
تلویزیون ما خیلی عقب تر از مردمه و در این سی سال سعی کرده به جای اینکه خودشو هل بده جلو, مردمو به سمت عقب می کشونه.
8- رسانه ملی نباید چاپلوسی و تملق رو گسترش بده.
در اکثر برنامه ها جوری القا می کنه که تو فقط با چاپلوسی و اطاعت مطلق و بدون چون و چرا از رئیس اداره, رهبر گروه و آقای خونه می تونی به جایی برسی.

9- رسانه ملی باید نقش بزرگی در سلامت روان آدم ها داشته باشه.
تلویزیون ما انگار تیشه رو برداشته و مرتب بر ذهن و روان ما فرود میاره. نصف روزهای سال صبح تا شب عزاداری و نوحه و نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر و...

10- رسانه ی ملی باید از انواع هنرها برای انواع سلیقه ها استفاده کنه. موسیقی, نقاشی, مجسمه سازی, رقص, سینما, ادبیات و ...
رقص که در تلویزیون جمهوری اسلامی حرومه. نشون دادن ساز حرومه. مجسمه سازی بت سازی به حساب میاد. نقاشی یعنی فقط نقاشی از احادیث مذهبی, سینما یعنی سینمای دینی یا نوتر و یا مسخره بازی و...

11- رسانه ملی باید حتی المقدور بیطرف باشه, نباید رل تهییجی به نفع جناح خاصی رو ایفا کنه.
تلویزیون ما شده بوق تبلیغاتی جناج راست.

12- رسانه ملی نباید به دست افراد نالایق و باند باز بیفته. نباید دست یه حلقه بسته بیفته و زن و شوهر و دخترخاله پسرخاله فقط بازی داده بشن بلکه حتی یک جوون گمنام ولی مستعد بتونه راهی توش پیدا کنه.
تلویزیون جمهوری اسلامی در این سی سال همیشه دست آدمهای نالایق بوده. نه رشته شون این بوده و نه تجربه ای در این کار داشتن. باند بازی هم
13- رسانه ملی نباید کمفروشی کنه.
نشون دادن فیلم های سینمایی تکراری, نشون دادن نصف قسمت قبلی سریال به جای خلاصه, آوردن آخوند و آدمهای بیسواد به جای کارشناس,

14- رسانه ملی در جهت ارتقا روحیه و نشاط مردم کوشا باشه.

15- رسانه ملی باید تموم عقایدو در نظر بگیره و فکر نکنه هیچ لاییک و کمونیست و اقلیت مذهبی و همجنسگرایی تو کشور زندگی نمی کنه.

16- رسانه ملی نباید پر از آخوند باشه.
مال ما هست.

17- رسانه ملی باید رسانه ملی باشه نه دولتی.
تلویزیون ما شده بلندگوی تبلیغاتی دولت.

18- رسانه ملی باید مردم رو به خوبی, انسانیت, مراقبت از محیط زیست, حمایت از حیوانات تشویق کنه.
19- رسانه ملی باید خسته کنند نباشه و در طول روز باید چند ساعتی هم از طنز بهره ببره.
به شرطی که مثل تلویزیون ما طنز رو با مسخره بازی اشتباه نگیرن.

20- رسانه ملی حتما باید بخش های تخصصی در سطوح ابتدایی, متوسط و پیشرفته داشته باشه.

21- رسانه ملی نباید به مثابه درل روی مغز و اعصاب باشه
تلویزیون ما از درل هم بدتره. دوساعت بشینی پاش مغزت سوراخ سوراخ می شه.

22- رسانه ملی نباید مال مردم خور و دزد باشه.
تلویزیون ما از این نظر چاه ویله و جالبه از پول مردم بر ضد همین مردم برنامه می سازن.

23- رسانه ملی باید برای هنرمندان بزرگ ملی ارزش و احترام قائل باشه نه اینکه کوچکشون کنه.
ما می بینیم شاعری مثل شاملو می میره اسمی ازش نمیارن, اما یه شاعر اسلامی درجه هفتم می میره تا هفت روز ازش حرف می زنن. بیضایی و تقوایی و شجریان و ناظری و آغداشلو و صدها هنرمند دیگه تو تلویزیون ما جایی ندارن اما قاسم جعفری و سیروس مقدم و ده ها ملیجک دیگه به صرف ذوب بودن در ولایت بودجه های کلانی می گیرن تا سالی چند فیلم مزخرف خرافاتی مناسبتی بسازن.

24- رسانه ملی نباید از باسواد شدن مردم بترسه.

25- رسانه ملی باید اخبار درست بده و مردم رو شستشوی مغزی نکنه
در تلویزیون جمهوری اسلامی هر چی بدبختی و سیل و آتیشسوزی و جنگ تو دنیا هست نشون می ده اما از خوشی ها و خوبی کشورهای دیگه اصلا نمی گه.
با تلویزیون جمهوری اسلامی اصلا نمیشه نسبت به دنیا نتیجه گیری درستی کرد.

26- رسانه ملی نباید از اختیار مذهب باشه.
دوست ندارم یک رسانه به مذهب مردم توهین کنه اما نباید سخنگوی یک مذهب بخصوص باشه.

27- ...


ببخشید من اینا رو با عجله نیم ساعته آنلاین نوشتم و وقت هم نمی کنم ادیت کنم.
می دونم خیلی چیزا رو جاگذاشتم و بعضی شماره هام هم تکراری باشن و بشه در هم ادغامشون کرد.
مصرع: چه کند بینوا ندارد بیش
پ.ن.
سی بای جون دوست
سی با اومده می گه:این چیزا چیه می نویسی. یه وقت نگیرنت بیان به من تجاوز کنن.
می خندم می گم: منو بگیرن اونوقت بیان به تو تجاوز کنن؟
می گه: خوب, می فهمن تو خونه تنهام و میان بهم گیر می دن.
می گم: با این قد و بالا و پشم و پیلی که تو داری فکر نکنم.
می گه: خوب اول با روهپینول بی حالم می کنن و بعد با واجبی پشمامو می زنن. می شم مثل هلو...
می گم: بابا, بیچاره هلو... بعد می گم:
نه... نمی گم دیگه بهش چی گفتم:)

نظرها

http://z8un.com

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:6  توسط زیتون  | 

ساعت پنج صبح در خسته ترین, غمگین ترین, افسرده ترین حالت از پشت کامپیوتر پاشدم که برم بخوابم. تلوتلو خورون با چشمای نیمه باز رفتم دستشویی, مسواک زدم و بعد رفتم آشپزخونه تا یه قرص کلرودیازپوکساید بندازم بالا تا مثل دیشب و هرشب به محض بستن چشمهام کابوس عکس کشته شده های تظاهرات اخیر جلوی چشمام نیاد, عکس جسد یخ زده بهزاد مهاجر و عکس لبخند به لب سهراب در غسالخانه و فیلم مادر سهراب که عکس پسرشو جلوی اوین نشون دیگران میده و می پرسه خیلی می زننتون؟
با چشمایی که از آخرای شب تاصبح جلوی کامپیوتر چندین بار با خوندن خبرهایی از زندانی های سیاسی به اشک نشسته بود و شدیدا می سوخت, دیدم کف آشپزخونه پره از سبدهای میوه که سیبا سوا سوا هر کدوم رو ضدعفونی و شسته بود و گذاشه بود آبشون بره.
به زحمت دولا شدم و یه جوری در یخچال جاشون دادم. لیوانمو پر از آب کردم و قرص رو خوردم و رفتم که بخوابم که ناگهان یادم اومد فردا صبح حتما باید کاری انجام بدم و با این حالی که دارم نمیشه.
نه توان پیدا کردن کاغذ و خودکار داشتم و نه نوشتن یادداشت برای سی با که خواهش کنم اون بره...
صبح چند روز پیش خودم رفته بودم, مسئول صدور قبض که رفته بود پیشواز روزه اون قدر برام ناز و غمزه اومد و اون قدر با چادرش خودشو باد زد که گرمشه و حالش بده و نمی تونه پرونده رو پیدا کنه که اون روز از خیرش گذشتم. روز اول ماه رمضون هم ساعت ده و ربع صبح این همه راه رو رفتم دیدم با اینکه ساعت کارشون شده 9 تا 1 بعد از ظهر خانم ساعت ده از گرسنگی فشارش افتاده پایین و رفته خونه. عصبانی شدم و تو دلم گفتم نماز روزه ش ایشالله به کمرش بزنه.
با چشمهای نیمه باز و نیم سوز دنبال کاغذ می گشتم. یه خودکار روی اپن آشپزخونه پشت گلدون یافتم و حالا بزرگترین آرزوم پیدا کردن یه تیکه کاغذ بود.
ناگهان چشمم به یه کاغذ کوچک که نوکش از زیر یخچال زده بود بیرون افتاد.
کاش از یادداشت های قبلی و پُر نباشه چون معمولا اول یک طرفشو می نویسیم بعد اونوریش می کنیم برای یادداشت بعدی و روش قلب آهنربایی می گذاریم.
دولا شدم برش داشتم. داشت گریه م درمیومد, از شانس بد من هر دو طرف کاغذ پر بود.
خواستم بندازمش تو آشغالی که ناگهان در کمال تعجب دیدم اون وری که به خط منه نوشتم:
سی با جان حال من بده اگه تونستی صبح یه کم دیرتر برو سرکار. اول برو اداره فلان, پیش خانم فلانی, قبض بگیر و بعد برو بانک فلان پرداخت کن. تازه براشم کروکیِ اونجا رو کشیده بودم.
اصلا یادم نیومد اینو کی نوشته بودم. چون ماه های اخیر خودم پراخت کرده بودم. ولی اون ساعت خودمو خوش شانس ترین موجود روی زمین حس میکردم.
آره بابا گاهی هم شانس در خونه مارو هم می زنه:)

چند لینک:

1- «احتمال شهادت دادن چهار بازداشتی مدعی آزار جنسى در ایران» راستش من خودم بودم بعید می دونستم برم. عواقبش تو ایران خیلی بده. نمونه ش کسیه که جونشو گذاشته کف دستش و رفته شکایت کرده.
ببینید چه طوری باهاش برخورد کردن...

2- پزشک کروبی، اسناد اختلال حواس وي را ارائه کرد... پدرسوخته ها می خوان کروبی رو متهم به داشتن بیماری روانی کنن...

3- هیات علمی روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تکذیب کردند
انتشار خبری مبنی بر عدم سلامت کروبی صحت ندارد / سوء استفاده از مفاهیم پزشکی سلامت روان جامعه را بهم می ریزد

4- لبخند زیبای سمیه توحیدلو در اوین روز آزادی اش...

5- طنز حقوق زنان در حکومت اسلامی: وزرای زن باید قبل از گرفتن رای اعتماد مجلس از شوهرشان رضایت نامه بیاورند:))

6- گفتگو با قدسی میرمعز همسر محمد ملکی رئیس سابق دانشگاه تهران در رابطه با بازداشت ملکی دکتر به ماموران گفت من از شما تشکر میکنم که مرا میبرید. گفت من فکر میکردم اگر با این حال بد در رختخواب بمیرم، وجدانم ناراحت است. اما اگر زیر دست شما بمیرم، پیش این جوانها سربلند میشوم که این همه تلاش کردند.

7- سرزمین من خسته خسته از جفا ، سرزمین من درد مند و بی دفاع...

این روزها انگار این آهنگ زیبای افغانی بیشتر به شرایط ایران می خورد...

http://z8un.com
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 4:42  توسط زیتون  | 

آنهاییکه لوگوی "موسوی را محاکمه کنید" را در وبلاگشان گذاشته اند

همه هم شکر خدا از منتظرانند...اما مطمئن باشید اگر امام زمان ظهور کنه همینا به دستور همونی که ذوبشن, می گیرنش و می برنش کهریزک! یه ماه بعدش هم میارنش تلویزیون بیاد از مقام معظم رهبری طلب عفو کنه و بگه از طرف انگلیس و آمریکا مإمور بوده.
و حالا
بسم الله الرحمان الرحیم
گرداب زیتونی:)

1- و مسیحا می آید...( با لیمو ترش اضافه)
مبدع این لوگو نویسنده همین وبلاگ ست. آقای آ.میم. که سبزها رو آشغالی بیش نمی دونن .
این آقا اینقدر ساده ست که وقتی براش نوشتم که اون ستاره ای که گذاشته تو وبلاگش شش پره و نماد ستاره داوود اسرائیل, فوری برش داشت:))
غافل از اینکه یه ستاره آبی رنگ زیبا وشش پر ایرانی بود و از جنس خر مهره.

2- در حسرت دیدار تو....

3- حاج علا


پ.ن.

رخنه در وبلاگستان

(یه داستان واقعی, با کمی تغییرات, که شخص مورد نظر شناسایی نشود یا شاید خودم)


سالها پیش, در عنفوان جوانی در شرکتی کار می کردم که یه چایی بریز و نامه بر حزب اللهی داشت. بین او و بقیه احترام متقابل وجود داشت. پسر بدی نبود اما دو عیب داشت. یکی اینکه خیلی بد سلیقه و بدلباس بود(خمره ای ترین شلوار و گشادترین پیراهنی که دستش می رسید می خرید و رنگ های ناهماهنگ) که البته این عیبش ضرری به کسی نمیرساند چه بسا گاهی سبب تفریح هم می شد.
و دومی اینکه خیلی دوست داشت "با هر روش" که پایش بیفتد به بالاها صعود کند و بخصوص زن از طبقات بالا و ژیگولانس بستاند و حزب اللهی اش کند. خودش را به بالایی ها می چسباند و از هر نامه محرمانه ای که می آورد با خبر بود.
من به خاطر بعضی مسائل از آن شرکت بیرون آمدم. دیگر ندیدمش, تا... چند هفته پیش...
در خیابان دیدمش. یعنی او مرا دید. چون اگر من دقت هم می کردم نمیشناختمش. با صدای سلام کردنش شناختمش. باورم نمیشد. تیپش به کلی عوض شده بود. لباسهای مارکدار شیک, کفش و کیف و عینک آفتابی گران قیمت و...فقط ریش حزب اللهیش هنوز همان طور بود.
با چشم های گشاد شده از خوشحالی مثل تازه به دوران رسیده ها شروع کرد جلوی من به پز دادن شرایط جدیدش و اینکه ماشین فلان مارکش را کجا پارک کرده و خانه اش از جنوبی ترین نقطه تهران رفته کجا... دوستش هم که کنارش بود تقریبا لنگه ی خودش بود احتمالا یک درجه پایینتر چون این دوست ما زیاد تحویلش نمی گرفت.
کنجکاو شدم بدانم چکاره شده. پرسیدم. با خنده ی شنیعی گفت در کار کامپیوتر است.
فکر کردم شرکت کامپیوتر باز کرده. گفتم مبارک است. اما نفهمیدم چرا آنطوری می خندید. گفت خود کامپیوتر که نه. داخلش. گفتم آهان, اجزاء و لوازم کامپیوتر؟
گفت نه. کارمان اینست که صبح تا شب در اینترنت می چرخیم. وبلاگ می زنیم , کامنت می نویسیم, وبلاگ هک می کنیم, صدها آی دی می سازیم, بالاترین به هم می ریزیم. آی دی شناسایی می کنیم. اهل وبلاگ که حتما هستی؟ آب دهانم را قورت دادم گفتم نه. وبلاگ چی هست؟ گفت آهان تو توی شرکت هم فقط یاهو مسنجر بلد بودی(خودش را یادش نیست که حتی نمی دانست کامپیوتر چه جوری روشن می شود).
گفتم یعنی برای این کار حقوق می گیری؟ عینکش را برای اولین بار برداشت و گفت پس چی؟ از حالت جدید چشمانش ترسیدم. از ولعی که برای قدرت داشت همیشه می ترسیدم. دوستش دستش را کشید. اما او ادامه داد که خیلی وقت است که متوجه شده اند(؟) اینترنت یکی از حساس ترین مواضع ضد انقلاب است و باید شبانه روز فعالیت کرد تا مواضع دشمن را یکی یکی تسخیر کرد. گفت تو اگر دنبال کار می گردی بگو؟ می توانم استخدامت کنم. خیلی ها را استخدام کرده ام. چشمکی زد, البته قبلش باید یک کلاس های عقیدتی برایت بگذارم. گفتم خیلی ممنون. حسابی مشغول بچه داری و شوهرداری ام. با قهقهه ای گفت شما دیگر چرا خانوم فمینیست؟ و خیلی خودمانی اضافه کرد حالا بیا با هم برویم به کافی شاپ فلان( اسم یک کافی شاپ گران را آورد) چیزکی بخوریم. چند روز قبل هم با خانوم فلان رفتیم همانجا (یکی از دختران خیلی خوشگل اداره سابق) دیگر آمپرم داشت بالا می رفت... گفتم خیلی ممنون شوهرم! نگران می شود( اگر سی با این را میخواند بداند الکی برایش فیلم بازی کردم.متوقع نشود) و خداحافظی کردم.
خیلی دلم گرفت و اصلا نفهمیدم چه طوری آمدم خانه...

نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:53  توسط زیتون  |