تبليغاتX
زیتون

زیتون

1- اول از همه یکی منو روشن کنه که احمدی‌نژاد تو این ماه‌ عزیز، تو این ماه پرفیض و برکت، بدون قصد اقامت ده روزه چه‌جوری رفته نیویورک؟ یعنی روزه نمی‌گیره؟
والله سی‌با که رفته بود پیش رئیسش که تقاضای مرخصی کنه برای مسافرت. رئیسش همچین اخمی بهش کرده بود که بند دل همه‌ی روزه‌نگیرها پاره‌شده بود. ماه رمضون و مسافرت سه‌روزه؟ ای وای... ای داد... پاداش آخر سال پرید!
این امسشو نبر نمی‌تونست یکی از همین اخما برای رئیس‌جمهورکمون بکنه؟ چرا این‌همه تبعیض!

2- آقا، ما فهمیدیم که تو مملکتمون نه همجنس‌باز داریم و نه‌همجنسگرا... اون دوتا پسری که تو خراسان اعدام شدن فقط شومبول‌بازی کرده بودن.. اون آقایونی هم که تو پارک دانشجو و پارک بهجت‌آباد میان جفت انتخاب می‌کنن میرن حموم عمومی یا خونه‌ی یکیشون، فقط می‌‌خوان پشت هم‌دیگرو کیسه کنن!

3- نکته‌ی مهمتری که از سخنان گهربار رئیس‌جمهورک محبوبمون فهمیدم اینه‌که زنان ما اون‌قدر ارزشمندن که هرکاری بهشون رجوع نمی‌کنن. شما نمی‌فهمید وقتی در بعضی رشته‌های مهندسی‌ دانشجوی دختر نمی‌گیرن این یعنی احترام. وقتی بیشتر بیکارهای مملکت خانوم هستن این یعنی برن راحت تو خونه بتمرگن و هر چقدر می‌خوان آرایش کنن و درضمن برای آقا خونه رو بسابن و بروبن و بپزن .چادر هم برای اونه که ارزشمندیشون رو بپوشونه و ندزدنشون.

4- خوبه اقلا یه‌کم از موضعش در مورد هالوکاست پایین اومده بود و گفت منظورم این بود که چرا اجازه‌ی تحقیق نمی‌دن و چرا اسرائیل تلافیشو سر فلسطینی‌ها در میاره...

5- این سایت چند مطلب و چند کاریکاتور قشنگ در مورد سفر احمدی‌نژاد به نیویورک داره. کاریکاتورهای نیک‌آهنگ کوثر خیلی قشنگن...

6- نمی‌دونم این از شانس ماست که این دوره زندگی می‌کنیم یا بدشانسی... دیدن موجودی به ‌نام احمدی‌نژاد به عنوان رئیس‌جمهور یک کشور با تمدن قدیمی دیدن داره والله. زندگی در دوران یک جوک بزرگ تاریخی خودش یک تجربه‌ی بزرگ و منحصربه‌فرده. من همه ش می‌ترسم مردم دنیا به ما حسودیشون بشه!

7- یادش به خیر قدیما اول هر نوشته‌م یه شعر می‌نوشتم و این اواخر همه‌ش از شاملو. و بیشتر تیکه‌هایی از شعرای بلندش.
امیرحسین کدیور عزیز برام ایمیل داده و کامل ِ یکی از شعرهارو خواسته. گفتم اینجا بنویسم شاید کس دیگری هم دوستش داشت . چون خیلی طولانیه فقط تیکه‌ی اولشو رو صفحه می‌زنم و بقیه رو در قسمت ادامه‌ی مطلب...

شعری که زندگی‌ست
موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود...
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفتگو...
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پای‌بند،
حال آنکه دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می‌زدند!


موضوع شعر شاعر چون غیر از این نبود
تأثیر شعر او نیز چیزی جز این نبود:
آن‌را به جای مته نمی‌شد به‌کار زد
در راه‌های رزم
به دستکار شعر
هر دیولاخ را
از پیش راه خلق نمی‌شد کنار زد.
یعنی اثر نداشت وجودش
آن‌را به‌جای دار نمی‌شد به‌کار برد.
حال‌آنکه من به‌شخصه، زمانی
همراه شعر خویش
هم‌دوش شن‌چو کره‌ای جنگ کرده‌ام
یک‌بار هم حمیدی شاعر را
در چندسال پیش
بر دار شعر خویشتن آونگ کرده‌ام...

موضوع شعر
امروز
موضوع دیگری‌ست...

امروز شعر حربه‌ی خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه‌ای ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبل گل‌خانه‌ی فلان...

بیگانه‌ نیست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق
او با لبان مردم
لبخند می‌زند،
درد و امید مردم را
با استخوان خویش پیوند می‌زند...

امروز
شاعر
باید لباس خوب بپوشد
کفش تمیز واکس‌زده باید به‌پا کند،
آن‌گاه در شلوغ‌ترین نقطه‌ی شهر
موضوع و وزن و قافیه‌اش را
(یکی یکی با دقتی که خاص خود اوست)
از بین عابران خیابان جدا کند...

" - همراه من بیایید، همشهری عزیز!
دنبالتان سه‌روز تمام است
دربه‌در
همه جا سرکشیده‌ام!"

"- دنبال من؟ عجیب‌ است
آقا، مرا شما
شاید به‌‌جای یک‌کس دیگر گرفته‌اید؟"

"- گفتی چه؟
وزن شعر؟"

"- تأمل بکن رفیق...
وزن و لغات و قافیه‌ها را
همیشه من
در کوچه جسته‌ام.
آحاد شعر من، همه افراد مردمند.
از"زندگی"(که بیشتر مضمون قطعه‌است)
تا "لفظ" و "وزن" و "قافیه‌ی شعر" جمله را
من در میان مردم می‌جویم...
این طریق
بهتر به شعر، زندگی و روح می‌دهد..."

اکنون
هنگام آن‌رسیده‌ که عابر را
شاعر کند مجاب
(با منطقی که خاصه‌ی شعر است)
تا با رضا و رغبت گردن نهد به‌کار
ورنه تمام زحمت او می‌رود ز دست...

خوب...
حالا که وزن یافته‌ آمد
هنگام جستجوی لغات است:

هر لغت
(چندان‌که بر می‌آیدش از نام)
دوشیزه‌ایست شوخ و دلارام...
باید برای وزن که جسته‌ست
شاعر لغات درخور آن جستجو کند.
این کار، مشکل است و تحمل سوز
لیکن گریز نیست:
آقای وزن و خانم ایشان لغت، اگر
همتا و هم‌طراز نباشد، لاجرم
محصول زندگانی‌شان دلپذیر نیست.
مثل من و ... زنم!
من وزن بودم، او کلمات( آ سه‌های وزن)
موضوع شعر نیز
پیوند جاودانه‌ی لبهای مهر بود...

با آنکه شادمانه در این شعر می‌نشست
لبخند کودکان ما (این ضربه‌های شاد)،
لیکن چه سود! چون کلمات سیاه و سرد
احساس شوم مرثیه‌واری به شعر داد:
هم وزن را شکست
هم ضربه‌های شاد را
هم شعر بی‌ثمر شد و مهمل
هم خسته کرد بی‌سببی اوستاد را!


باری سخن دراز شد
وین زخم دردناک را
خونابه باز شد...

الگوی شعر شاعر امروز
گفتیم
زندگیست!

از روی زندگی‌ست که شاعر
با آب و رنگ شعر
نقشی به‌روی نقشه‌ی دیگر
تصویر می‌کند:

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او دست می‌نهد به جراحات شهر پیر
یعنی
او قصه می‌کند به شب، از صبح دلپذیر
او شعر می‌نویسد،
یعنی
او دردهای شهر و دیارش را
فریاد می‌کند
یعنی
او با سرود خویش، روان‌های خسته را
آباد می‌کند.

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او قلب‌های سرد و تهی‌مانده را، زشوق
سرشار می‌کند
یعنی
او رو به صبح طالع، چشمان خفته را
بیدار می‌کند.

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او افتخارنامه‌ی انسان عصر را
تفسیر می‌کند
یعنی
او فتح‌نامه‌های زمانش را
تقریر می‌کند...

این بحث خشک معنی الفاظ خاص نیز
در کار شعر نیست...

اگر شعر زندگی‌ست،
ما در تک سیاه‌ترین آیه‌های آن
گرمای آفتابی عشق و امید را
احساس می‌کنیم:

این یک، سرود زندگی‌اش را
در خون سروده است
وان یک، غریو زندگی‌اش را
در قالب سکوت!
اما... اگرچه قافیه‌ی زندگی
درآن
چیزی به‌غیر ضربه‌ی کشدار مرگ نیست،
در هر دو شعر
معنی هر مرگ
زندگی‌ست!...

الف. بامداد(احمد شاملو)

از کتاب: از نیما تا بعد- برگزیده‌ای از شعر امروز ایران- به انتخاب فروغ فرخ‌زاد و به اهتمام مجید روشنفگر
112 شعر از 13 شاعر
انتشارات مروارید
چاپ اول 1347
چاپ دوم 2535 شاهنشاهی. نمی‌دونم سال چندم هجری شمسی می‌شه.
قیمت 35 تومن

زیتون: حالا بگید چرا بعضی از شعرها رو کوتاه می‌کردم.
توضیح: بعضی از شعرهای این کتاب بعدها به وسیله‌ی شاعرش تصحیح ‌شد.

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:8  توسط زیتون  |