تبليغاتX
زیتون

زیتون

۱- سر کلاس دوستم اومده بودن التماس که ترو خدا با هرکی دلتون خواست(خواهر، مادر، دوست، دشمن، همسایه این‌‌طرفی، همسایه‌ی اون‌طرفی و...) فردا 1-صبح ساعت یک‌ربع به هفت بیایید چهارراه طالقانی.
مجانی با اتوبوس می‌بریمتون ورزشگاه 12 هزار نفری، نفری یک مقنعه و دو بلیت استخر مجانی هم می‌دیم.
فردا 29 تیر استادیوم 12 هزار نفری چه خبره که سرکیسه‌ دولت شل شده؟
احمدی‌نژاد سخن‌رانی داره)
- زکی! فقط یه مقنعه(اونم قهوه‌ای) و دو بلیت استخر؟


2- روزنامه‌ی شرق دوشنبه مقاله‌ای داره در مورد زین‌الدین زیدان و کاری که باعث اخراجش از بازی شد.
به قلم امیر احمدی‌آریان.
حسی که من هم نسبت به کار زیدان داشتم اما از نظر علمی نمی‌دونستم اسم این کارشو چی بذارم. کاری که گاهی خودمم می‌کنم( البته در مقیاس‌های بسیار کوچک‌تر).

در پیدا کردن لینک مقاله‌ها تو اینترنت بسیار خنگم. اگر کسی لینکشو داره بی‌زحمت در نظرخواهی بذاره.
برای من هیچی نمی‌شه روزنامه‌ی کاغذی!

اینم لینکش در روزنامه ی شرق. ممنون از سرو عزیز

بگذریم،
امیر احمدی‌آریان نوشته:
(( چندسال پیش یکی از قهرمانان فرانسوی دوی چهارصد‌متر که در یک‌چهارم پایانی مسابقه چند متری از رقیبانش جلو بود، در اواخر مسابقه به طرز عجیبی گام‌هایش را آرام کرد تا بقیه به او برسند و مقام اولی را از دست بدهد. او بعد از بازی گفت: " وقتی حس کردم دارم برنده می‌شوم،‌ چیزی در درونم پاره شد."
زیدان فوتبال را زیاد جدی نمی گرفت. از به ثمر رسیدن هیچ گلی خوشحال نمی‌شد. میمیک صورت او به ندرت تغییر می‌کرد. بعد از گل زدن معمولا با گام‌هایی آرام به زمین خود برمی‌گشت. چندان اهمیتی به هم‌تیمی‌هایش که از خوشحالی به سروکولش می‌پریدند نمی‌داد. نمونه‌ی کامل بی‌اعتنایی‌اش به فوتبال پنالتی‌یی بود که در فینال جام جهانی وارد دروازه‌ی بوفون کرد. او اولین و احتمالا آخرین نفری‌ست که در فینال جام جهانی پنالتی را با ضربه‌ی " چیپ" وارد دروازه‌ی حریف کرد. و آنقدر خونسرد و بی‌خیال این کار را کرد که همه شوکه شدند.

زیدان مثل رانالدینهو و مارادونا حرصی برای موفقیت ندارد. .بیشتر به دنبال لذت فوتبال و مکاشفه وتجربه‌های منحصر به فرد در زمین است. با فوتبال حال می‌کند. اما کل ماجرا را چندان جدی نمی‌گیرد. و برای همین گاهی حرکات عجیبی انجام می‌دهد که بیننده را غافلگیر کند.
او با کار خودش ( که با دیدن فیلم پی می‌بریم موقع ضربه‌زدن با سرش به ماتراتزی اصلا عصبانی نبوده) با توقفی عمدی تا یک‌قدمی خط پایان شعار"موفق شو!" معروف را فراموش کرد و تصمیم گرفت پس از سال‌ها کسب پیروزی وافتخار، در آخرین گام از شکست و ویرانی لذت ببرد و شکست را زیبا ببیند.))

یک نوع عصیان که گاهی خیلی از ماها داریم و متاسفانه در من خیلی هست... من زیدان را درک می‌کنم.


3- فیلم " آتش بس" تهمینه‌ی میلانی رو دیدم. نمی‌دونم چرا منتقدها این‌قدر از این فیلم خوششون اومده بود. بخصوص منتقدهای مرد. چون این‌بار میلانی خیلی از زن جانبداری نکرده؟( که کرده! اگر منتقدها نفهمیده‌ن برن فیلمو دوباره ببینن). به نظر من فیلم زیاد جالب نبود. یعنی چیز جدیدی برای مردم نداشت.
شاید گوش دادن به یکی از سخن‌رانی‌های پروفسور آزمندیان (یا حتی آتیلا پسیانی) و یا خوندن یکی از کتاب‌های گیتی خوشدل خیلی بهتر تو زندگی ملت تأثیر بذاره.
لوس‌بازی‌های زن و مرد فیلم ( گلزار و مهناز افشار) موقع دعوا، مثل وقتی می‌زدن هر چی تو خونه‌ست نوبتی می‌شکستن خیلی اعصاب‌خورد‌کن دراومده. حتی اگه زن و شوهری بودن که ارث هنگفتی بهشون رسیده بود این‌کار کمی عجیب بود چه برسه که هر دو اهل کار و زحمت هستن. خونه‌زندگیشون هم چندان لوکس نبود که بشه باور کرد برای لجبازی و کل‌کل هر بار میلیون‌ها تومن ضرر به خونه بزنن.
مثلا زن هر چی بلوره بزنه بشکنه و مرد تمـــام لباس‌های گران‌قیمت زن رو با قیچی ریزریز کنه و زن همه‌ی کت‌وشلوار و پیراهن‌های آقا رو بده به مردم کوچه!!! بدون اینکه از هم ناراحت شن.
تو فرغون کردن زن تو ساختمون نیمه کاره هم همین‌طور بود. شیطونی‌های ماهایا پطروسیان در " دیگه چه خبر؟" از رنگ دیگری بود و به دل می‌نشست.

آرایش وحشتناک موهای گلزار نمی‌دونم دلیلش چی‌بود. انگار با ماست و سیمان یه قسمت از موهاشو سفید کرده بودن. به هم چسبیده بود.

البته طبیعتا فیلم میلانی چیزهای خوبی هم داشت. اینکه مرد همیشه عکس مادربزرگش رو تو جیبش داشت و همه‌ش زن رو با اون مقایسه می‌کرد( سی‌با اینجاش خنده‌ش گرفت. با توجه به حرفی که قبلا بهم زده بود).
و وقتی تقاضای ازدواج از زن کرد بهش گفت فقط از لباس‌پوشیدنت خوشم نمیاد که سعی می‌کنم به دلخواه خودم درستت کنم!( کاری که بیشتر مردهای ایرانی می‌خوان بکنن و نمی‌تونن)
و تیکه‌های خوب دیگه‌ای.... اما من از میلانی انتظار خیلی بیشر از این‌ها رو داشتم.

4- ای آشنای من!
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
وز خوشه‌های روشن انگورهای سبز
در خم بیفشریم می ِ آفتاب را....
(نادر نادرپور)

5- اما با انگورهای سیاه می‌ ِ خوشگل‌تری درست می‌شه:) می‌ ِ ماهتاب شاید!
شهریور فصلشه. یادتون نره.

6- بر پدر و مادر و اجداد کسی صلوات که یادم داد آلبالو دون‌کنم و بذارم تو فریزر. خوردن چندتاشون وقتی خسته و داغ از بیرون می‌آیی خونه، آی می‌چسبه! آی می‌چسبه!

7- سی‌با تلفن می‌کنه:
- الو؟ آلبالو نخوری‌ ها...تا من بیام.
- چرا؟
- آخه تا من بیام فشارت اومده پایین و دیگه حال نداری با من حرف بزنی و شام بیاری و... :)
- ئه... خوب شد یادم آوردی :))

8- " جنگ چیز بدی است!"
امام زیتون‌العابدین
نمی‌دونم رو چه حسابی اسمشو مبر اول گفته " جنگ چیز خوبی است!"؟
دیدن زخمی‌ها و کشته‌ها و بی‌خانمانی و آوارگی و خرابی خونه‌ها و .... دل هر انسانی رو به درد میاره. از هر طرف جنگ که می‌خواد باشه. فرقی نمی‌کنه.
دولت اسرائیل رو دوست ندارم. اما مردمش رو چرا!
از اسم حزب‌الله هم بدم میاد. بخصوص که موقع شعار دادن عکس اسمشو‌مبر اول و اسمشومبر دوم رو بالا می‌برن و آدمو یاد حزب‌اللهی‌های خودمون می‌ندازن.
اما دوست هم ندارم مویی از مردم فلسطین کم بشه.
دیدن جنگ و خرابی تو این دوره خیلی وحشتناکه. وقتی که نیرو و ثروت بشر باید برای ایجاد رفاه برای تموم مردم دنیا و بقای محیط زیست و پیدا کردن راه حلی برای کم‌کردن آلودگی‌ها و کشف ستاره‌ها و کهکشان‌های جدید در فضا و... صرف بشه چرا باید صرف کشت و کشتار انسا‌ن‌های دیگه بشه؟
دست‌هایی در کارن که آتیش جنگ رو یه گوشه از دنیا روشن نگه‌دارن و بعضی مردم هم چه زود گول می‌خورن.
از یه طرف هم زدن ِ حزب‌الله لبنان، شاید زدن ِ حزب‌الله ایران رو به دنبال داشته باشه :( و این یعنی جنگی دوباره در مملکتمون. شِت!

9- با یه نگاه سرسری به وبلاگستان فهمیدم که چقدر ماها نسبت به چندسال پیش عفت‌کلام رو(طبق عرف جامعه) کمتر رعایت می‌‌کنیم. خود من در وبلاگم کلماتی رو به‌کار بردم که هرگز به صورت شفاهی از دهنم خارج نشده. نمی‌گم این بده. اما متاسفانه بعضیا به صورت خیلی عامدانه کلمات زشت( طبق عرف اجتماع) رو به‌صورت بسیار متظاهرانه‌ای ادا می‌کنن. آیا بی‌ادبانه حرف زدن نوعی افتخار و دلیل روشنفکریه؟ پس ما هم بگیم که یه وقت عقب نمونیم.:)

10- بعضی فعل‌ها در گوشه‌گوشه‌ی میهن اسلامیمان به صورتهای متفاوتی ادا می‌شه.
مثلا –روم سیاه- فعل گوزیدن!( باور کنید این یک مقاله‌ی نیم‌چه تحقیقی‌ست. نه بی‌ ادبی!... حواستون باشه. این از همون کلماته که من به صورت شفاهی روم نمی‌شه بگم. اما در وبلاگ می‌نویسمش)
فعل گوزیدن در متون ادبی همین‌طور صرف می‌شه که باید بشه.
مثلا: گوزیدم.
تهرانی‌های اصیل می‌گن: گوز دادم.
لُرها می‌گن: گوز زدم.
تا اینجاشو حتما شنیده بودید. اما پارسال عید که رفته بودم جنوب. شنیدم بچه‌ای خوزستانی در کوچه به برادرش گفت:
گوز کـَندم!
و وقتی دوسه‌ نمونه‌ دیگه‌شو تو خوزستان شنیدم فهمیدم کلمه‌ی جدیدی رو کشف کردم:)
من این موفقیت علمی رو به خودم و دیگر دانشمندان تبریک می‌گم! کسی نمی‌خواد در این‌باره باهام مصاحبه کنه؟

پ.ن. دوستی در نظرخواهی نوشته که شمالی ها می گن

گوز انداختم.

 

11- به جان شما،‌ خیلی وقتا می‌خوام با دنیای وبلاگ‌نویسی خداحافظی کنم. اما وقتی به تبعاتش فکر می‌کنم پشیمون می‌شم! این بی‌رحمی‌ها به من نیومده.
وقتی فکر می‌کنم اگر وبلاگ ننویسم دنیا کن‌یفکون می‌شه بر خودم می‌لرزم!(عین بید)
به خودم می‌گم: ای زیتون کافر! اگر به خودت رحم نمی‌کنی اقلا بر جوانان مردم رحم بنما!
می‌دونی ممکنه در ایران چند نفر خودشونو ازبالای برج میلاد بندازن پایین؟
می‌دونی ممکنه در فرانسه چندنفر خودشونو از بالای برخ ایفل بندازن پایین؟
چند نفر از برج کج پیزای ایتالیا؟ برج کانادا ؟ برج کره؟ برج ... (بدبختی اسم برج‌ها هم بلد نیستم. خودت هر چی بلدی بشمر و همین‌جور برو تا آخر...)
می‌دونی چند خانواده داغدار می‌شن؟:(
می‌دونی خط‌های مخابراتی چقدر اشغال می‌شن؟ تلفن پشت تلفن. همه با هم با ناراحتی این خبر رو می دن... ممکنه تلفن بیمارستان ها هم  اشغال شه و جون بیماران در خطر بیفته:(
شیرین عبادی( از مهرانگیز مقامش بالاتره. نه؟ اهم...:)
مرتب جویای احوالم می‌شه و هی پیغام و پسغام که زیتون جان اگر تو نباشی پس کی باید باشه؟!
مسعود بهنود بیچاره که اهل خواهش تمنا نیست کلی تو خرج می‌افته که کتاب" سه‌زن" رو تبدیل به "چهار زن" کنه و به سختی زیتون رو در کنار مریم فیروز و اشرف و ... جا بده؟ یعنی اونا رو به سختی کنار زیتون جا بده. شایدم یه کتاب جدید بنویسه به نام " فقط و فقط یک زن، اونم زیتون". می‌دونید چقدر درخت باید قطع بشه تا کتاب به دست میلیون‌ها مخاطبان مشتاق برسه؟
گنجی طفلک دیگه چقدر جون داره که برای برگشتن من به وبلاگستان اعتصاب غذا کنه!!!:(
نه زیتون جان! تو حق نداری بزنی خودت رو له و لورده بکنی!
تو حق داری هسته‌ت رو در بیاری...
گردو و سبزیجات و دونه‌های انار رو بکوبی و با خودت مخلوط کنی که بشی زیتون پرورده.
اما حق نداری بگذاری بخوردندت و از بین ببرندت .

توضیح واضحات: این شماره صرفا یک شوخی بود:)

12- ای بابا.... بازم دیروقت شد و من افتادم به شر و ور گویی:))


13- مجسمه‌هایی جالب در دنیا
بعضی‌هاشو خیلی دوست داشتم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:56  توسط زیتون  |